رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۳۳

یلدا رو کرد سمتم و گفت:

-عه کجا کجا…..!؟؟؟ اینهمه آشپزی کردیم غذاهای جور واجور درست کردیم حالا نمیخوای بمونی!؟‌؟؟

با بیتفاوتی گفتم:

-نه میل ندارم…شما بخورید….فعلااااا…..

یلدا هنوز فکر میکرد دارم شوخی میکنم…و تا وقتی که از روی صندلی بلند نشدم از این بابت مطمئن نشد.لبخند زدمو گفتم:

-خوش بگذره!

امیرحسین خندید و گفت:

-یاسی از خیر خوردن غذاها بگذره خیلیهههه!

من شک ندارم یه چیز خوشمزه تری اون بالا هست که میخواد بره!

داشتم امیر حسین رو چپ چپ نگاه میکردم که یلدا گفت:

-نه! مادرت چیزی درست نکرد!خب یاسی چرا میخوای بری!؟یعنی نمیخوای از این غذاهای خوشمزه بخوری!؟

-نه! وقتی گشنه ام شد میخورم…الان گشنه ام نیست!

درو باز کردم و رفتم بیرون….خوشبختانه نمیتونستن دلیلی واسه این کارم پیدا کنن و همین شک ایجاد نمیکرد!

نمیدونم بی جنبه شده بودم یا نه…اما میدونستم که به عنوان یه دختر دلم میخواست کسی که دوستش دارم و ادعا داره دوستم داره جز من به غیر من نظر نندازه….

ولی حالا اگه واقعا کارش شوخی نباشه چی!؟

اگه مهین رو بپسنده باشه چی!؟؟؟

اگه منو صرفا به عنوان یه دوست دختر و مهین رو به عنوان یه سوژه واسه ازدواج ببین چی!؟؟ اخخخخ! خاک تو سرم….

قبلا هم تو اینترنت خونده بودم باید طرف رو تو کف نگه دارم تا ازم سیر نشه اما من لعنتی توجه نکردم….

هی میخوندم و هی عمل نمیکردم!

اههه! اصلا چرا آخه باید آدم وارد رابطه ی احساسی بشه که اینطور آسیب ببینه….اذیت بشه….

دستمو رو شکمم کشیدم…ایمان داعشی!!!

بخاطر اون من مجبور شدم قید اون غذاهای خوشمزه رو بزنم….!

با تردید از پله ها بالا میرفتم و به یاد اون غذاها ملچ ملوچ میکردم!

ای خاک تو سرت یاسمن…حالا نمیشد به عنوان اعتراض دست به کار دیگه ای بزنی!

اصلا من چرا اون جمع رو ترک کردم…

بخاطر اون پسره ی داعشی ول کردمو اومدم تا غذاهایی خوشمزه ای که که پخته بودیم رو اون دختره ی نسناس و اون پسره ی ریشو بخورن….

آخ…کاش یلدای گور به گور شده میومد دنبالم و یه بار دیگه ازم میخواست برگردم و باهاشون غذا بخورم….

-هی یاسی….

وااای…یکی از پایین صدام زد….با چشمای گرد شده چرخیدم و به عقب نگاه کردم….به جایی که یلدا با قابلمه ایستاده بود و نگام میکرد…..

وااای! کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم!!!

با ناز گفتم:

-خب یلداجون…من که بهت گفته نمیخوام شام بخورم…اصلا میدونی چیه…جدیدا یکم او فکر رژیمم….زیاد اصرار نکن….

همینطور که مشت سر هم حرف میزدم آروم آروم هم از پله ها پایین میرفتم…

وقتی تقریبا رسیدم پیشش گفت:

-حالت خوبه!؟

-اهووم…چرا فکر میکنی حالم بده!؟؟؟

-چون من نمیخواستم بهت بگم بیا با ما شام بخور…

متعجب گفتم:

-پس میخواستی چیبگی!؟؟؟

با قابلمه نگاه کرد و گفت:

-میخواستم بگم‌ میری بالا اینو ببر واسه مادر جون و حاج آقا….

مثل یه گاو وحشی نگاهش کردم و گفتم:

-دختر بیخودی!

حیرون گفت:

-منو میگی!؟؟؟

-نه پس….چرا تعارف نکردی بیام پیشتون غذا بخورم هاااان!؟؟؟ اونم وقتی اونقدر تو پختن کمکت کردم!؟؟ هان هان هان هان!؟؟؟

یلدا که حسابی جاخورده بود نگام کرد و گفت:

-عههه..چرا عصبی میشی…من که تعارف کردم…خودت نیومدی….

-باید بیشتر تعارف میکردی‌…! کم نعارف کردی!

-خب حالا به خودت زیاد فشار نیار….ما هنوز شام نخوردیم…بیا با ما بخور…..

خندیدمو گفتم:

-باشه…حالا که اینقدر تعارف میکنی میام…به شرطی که به اونا بگی زیاد تعارف کردی…باشه!؟

-خجدید و گفت:

-باشه…ولی بزار اینو بدم به مامانت….

بلدا رفت و غذا رو داد به مامان و بعد اومد پایین….کلی بهش تاکید کردم که به بقیه بگه منو التماس کرده تا بیام….

بعدش باهم رفتیم داخل….

مینا و ایمان و امیرحسین خوش خوشان درحال چیدن میز بودن….

اه من چفور خنگ بودم که میدونو واسه این عجوزه خالی کرده بودم….

تا منو دیدن همه دثت از کار کشیدن و بهم خیره شدن…..

امیرحسین خندید و گفت:

-عه! برگشتی که!

سرمو بالا گرفتم و گفتم:

-یلدا کلی خواهش التماس کرد دیگه دلم براش سوخت اومدم…آخه کم مونده بود به پام بیفته…

سعی کردم تو اون لحظه نگاه های خیره و ثابت یلدا رو روی خودم جدی نگیرم…..

ایمان از گوشه نگام کرد و گفت:

-پس یلدا افتاد به پات که اومدی!؟

سرمو تکون دادمو گفتم:

-بله…پامو از پله اول بالا نذاشته بودم از پشت مثل زلیخا پیرهنمو گرفت و کشید و گفت مدیونشم اگه برم….گفت اصلا بدون من لقمه از گلوش پایین نمیره ….

از قیافه هاشون مشخص بود باور نکردن اما من زود رفتم تو آشپزخونه و پشت صندلی نشستم تا دیگه کسی در این مورد کنجکاوی نکنن…

وای که با دیدن غذاها بدجور آب از لب و لوچه ام راه افتاده بود …تقریبا ظرفیتشو داشتم که از همه اش بخورم…

اصلا شکم واسه من بر هر چیزی اولویت داشت….حتی از عشق و عاشقی و از ایمان!

محال بود چیز دیگه ای رو به شکمم ترجیح بدم….

یه بشقاب برداشتمو بدون انتظار واسه خودم برنج ریختم…تقریبا تا اونجایی که جا داشت….

بعد هم خورشت مرغ ریختم و هم قورمه….و هم چندتا شامی….

اونا با تعجب بهم نگاه کردن …. قاشق پر رو دهنم گذاشت و حین جویدن غدا گفتم:

-چیه!؟؟ چرا اینجوری نگام میکنین!؟؟؟

امیرحسین با انزجار گفت:

-بچه اینقدر غذا نخور….وزنت بره بالا دیگه نمیتونی لاغر بشیا نه!

شونه هامو بالا انداختم…چند دونه زیتون خوروم و بعد گفتم:

-اصلا برام مهم نیست….کی گفته چاق ها نمیتونن دوست داشتنی باشن….مگه ادل تپل نیست!؟ ولی همه دوستش دارن…..

امیرحسین گوشه لبشو داد بالا و گفت:

-ابولفضللللل! خودشو با ادل مقایسه میکنه! دختر اگه همین ادل مشهور و معروف و پولدار نبود اصغر بقال هم نگاش نمیکرد! اونوقت تو دقیقا کدوم یکی از این آپشنهارو داری!؟؟

مینا دستشو گذاشت رو دهنش و بیصدا خندید….

اهمیت ندادم…بزار اون همونجوری باربی بمونه….من نه کیم کاردشیان هستم و نه کندال جنر یا جی جی حدید..من یاسمنم…اصلا هم نمیخوام از خیر خوردن این غذاهای خوشمزه بگذرم….واسه همین گفتم:

-برام مهم نیست….!ترجیح میدم چیزایی که دوست دارمو بخورم تا اینکه به چاق یا لاغر بودن فکر کنم!

فکر کنم قانع شده بودن! چون دیگه چیزی نگفتن و اوناهم مشغول خوردن شدن…نگاهم رفت سمت بشقاب مینا….فقط نصف یه کفگیر برنج برای خودش ریخته بود…اصلا نمیدونم چجوری میتونست با این خودشو تا شب سیر نگه داره…!؟

یلدا گفت:

-مینا جون فقط همین!؟؟ نه به یاسمن نه تو…این که خیلی کم….

مینا با دستمال گوشه ی لبش رو تمیز کردو گفت:

-مرسی عزیزم…ولی ترجیح میدم کم بخورم…رژیم دارم!

یلدا آهسته خندید و گفت:

-تو هم شدی مثل مهین…اونم مثل تو خوش اندام ولی همش میگفت تو رژیمم….

امیرحسین خندید و گفت:

-حالا وقتی شد عروس ایمان میاد اینجا یاسمنو میبینه رژیم و اینا یادش میره….

یلدا با ذوق گفت:

-واااای چی میشه اگه مهین بشه زن ایمان….چقدر شما دوتا بهم میاین!

یه تیکه میگو گذاشتم دهنم و گفتم:

-آره…بنظر منم خیلی بهم میان ….مهین و ایمان! مبارکشون باشه!

ایمان با چندش نگام کرد و گفت:

-حالا یه وقت دل روده ات بهم نپیچه همچیو تو هم میخوری…اونجوری عمرت به عروسی من قد نمیده ها

امیر قاشقشو تکون داد و گفت:

-این یکیو قبول دارم….

یلدا اما گفت:

-شوخی میکنن یاسمن…هر چقدر دوست داری بخور که سرحال باشی…میخوام واسه تو هم آستین بالا بزنم…مهین واسه ایمان مجتبی واسه تو …اصلا قدیمیا از قدیم گفتن وقتی دوتا آدم خوب و درجه یک سراغ دارین بهم معرفیشون کنین….

سرمو تکون دادمو گفتم:

-چقدر چیزای خوبی میگن این قدیمیا….حالا این آقا مجتبی قدش بلند هست!؟؟ خوش قیاقه اس!؟ یه وقت از اینا نباشه که دکمه پیرهنشونو تا گلو میبندن و ریش دارن!؟؟

من اصلا از اینا که ریش دارن خوشم نمیاد…گفته باشماااا…

-نه بابا…ته ریش داره ولی ریش نه….از این پسراییه هم که خیلی به خودشون میرسن…

لبخند شیک و پیکی زدم و گفتم:

-پس خوبه!

امیرحسین گفت:

-تو که مامان میگفت هر خواستگاری واست میاد ردش میکنی..حالا ندیده به مجتبی راضی هستی!؟؟

بدون خجالت گفتم:

-آره دیگه….اونقدری یلدا تعریف کرد دیگه فکر کنم همونیه که میخوام….

همزمان که اینو گفتم از گوشه چشم نگاهی به ایمان انداختم‌…اخم کرده بود….بعد از یه چند دقیقه گفت:

-تو اینقدر بچه ای که به دزد مهد کودو رفتن هم نمیخوری چه برسه به ازدواج!

سینه سپر کردم و گفتم:

-چِمه!؟؟ اتفاقا الان وقتش….میگم‌یلدا….عکس مجتبی رو نداری!

امیر حسین چپ چپ نگام کرد و گفت:

-یاسیییی

-چیه خب…..! چه عیبی داره مگه! ازدواج عین یه شتر….از اون شترها که جلو در خونه هم میخوابه دیگه…. تازه داداش…یلدا خیلی از اسن مژدبا تعریف کرد….یلدا گفتی عکسشو نداری!؟؟

یلدا فورا گوشیشو از جیبش بیرون آورد و با نشون دادن عک

س گفت:

-اونیه که تیشرت مشکی تنش و شلوار جین پاش…..

خدایی خیلی جذاب بود….لقمه رو به سختی قورت دادمو گفتم:

-خودشه…خود خودشه…همونی که من میخواستم….بجون خودم هیچکسی رو اینجوریا نخواستم…..

امیرحسین و یلدا باهم زدن زیر خنده…

مینا با چندش نگام کرد و ایمان هم هم دیگه به غذا خوردنش ادامه نداد‌…..

تئوری این بود! ” اگه ایمان میتونه به مهین جوووون فکر کنه چرا من نتونم به مژدبا جون فکر کنم!؟ “….

مینا درحالی که با کلی ناز و ادا یه تیکه از شامی رو تو دهن‌کوچیکش میذاشت گفت:

-عزیزم! بهت نمیومد اینقدر ازدواجی باشه!

تئوری بعدی اسن بود..همه چیو به کونت بگیر تا دشمنات بسوزن….!!!

درحالی که تقریبا تمام میگوهارو خودم خورده بودم ، یه دونه ی آخری رو هم برداشتم و گفتم:

-آخه میدونی چیه میناژووون..ما که مثل شما تنوع خواستگارامون درحد المپیک نیست…ما نیز آفتاب مهتاب ندیده ایم و از صبح تا شب تو خونه ایم..خیلی نمیشناسنمون واسه همین برخلاف تویی که خیلیا میشناسنت کمتر واسمون خواستگار میاد…پس…حالا که یه همچین کیس درجه یکی هست…چرا بهش فکر نکنم….!؟؟

رو کردم سمت یلدا و ادامه دادم:

-عکس و شماره و هر چی که لازم بودو جهت آشنایی بهش بده…البته با اجازه ی داداش امیرحسین!

امیرحسین خیلی ریلکس گفت:

-نه من مشکلی ندارم…مجتبی پسر خوبیه! حیف از دست بره!

با اون لبهای آغشته به سس قرمز، لبخند دندون نمای تحویل همشون دادم…

ایمان عصبی رو به امیرحسین کرد و گفت:

-این حرفا چیه میزنی آخه از تو بعیده….! این بچه اس بابا…هیکلشو نگاه نکن…عقلش اندازه فندق به درد ازدواج نمیخوره! به درد هیچی نمیخوره!

با تعجب بهش خیره شدم..عه عه عه…ببین چجوری درموردم حرف میزنه…لقمه امو قورت دادمو گفتم:

-عه! کی گفت من به درد ازدواج نمیخورم…من خیلی هم دختر خوبی ام…بلدم آشپزی کنم….خیاطی هم بلدم…خیلی چیزای دیگه هم هست که بلدم…

مینا نیشخندی زد و گفت:

-بر منکرش لعنت!

نگاه ترسناکی بهش انداختم…دختره ی پررو! ژستی که این میگرفت کیت میدلتون‌نمیگرفت!

ایمان عصبی بود…حقشه…بسوززززه….دیگه باید باهرکس مثل خودش رفتار کرد!

امیر حسین در آرامش گفت:

-مرد خوب تو این دورو زمونه کم پیدا میشه…دیگه من و تو این چیزارو که خوب میدونیم….از هر ده تا مرد یکیش هم خوب نیست…..ولی مجتبی خوبه ….من از زمان دانشگاه تا الان میشناسمش…اصلا نامبر وان….

ایمان که دیگه به کل غذا رفتن یادش رفته بود باز باهمون حالت کفری گفت:

-اون نامبر وان…این چی!؟ این خواهرتم نامبروان….!؟؟بابا این به درد ازدواج نمیخوره….این فقط به فکر شکمش….تمام فکر و ذهنش این که بخوره و بخوره و بخوره…..

امیرحسین همچنان ریلکس گفت:

-ازدواج کنه خوب میشه…

یلدا سر تکون داد و گفت:

-آره…ازدواج کنه خوب میشه!

این وسط مینا هم که بنظرم از خداش بود که من با یکی ازدواج کنم و شرم کنده بشه گفت:

-آره ازدواج کنه خوب میشه!

دیگه چیزی نگفت…از پای میز بلند شد که بره….

یلدا گفت:

-داداش بلند شدی!؟؟ تو که چیزی نخوردی!؟؟؟

با همون سگرمه های توهم گفت:

-سیرم…..

از آشپزخونه رفت بیرون و رو به روی تلویزیون نشست…میناهم که عین یه ملکه هیچکاری انجام نمیداد و فقط از خودش پذیرایی میکرد یه تشکر خشک و خالی کرد و بعد رفت تو سالن…و مثل ایمان مشغول تماشای تلویزیون شد….چند لحظه بعد امیر حسین هم رفت کنارشون …

این شد که باز شستن ظرفها افتاد گردن من و یلدا….

اونقدر خورده بودم که نمیتونستم نفس بکشم …به سختی بلند شدمو گفتم:

-آخ آخ ..آخ شکمم…

یلدا آهسته گفت:

-بس که میخوری….تو بشین…نمیخواد کاری کنی میترسم بترکی…من خودم ظرفارو میشورم….

سرمو تکون دادمو گفتم:

-باشه ..ولی قد درست کردن یه چایی انرژی دارم…

-کسی بعد غذا چایی نمیخوره!نمیخواد درست…

هنوز حرفش تموم نشده بود که امیر حسین با صدای بلند گفت:

-یاسی یه چایی درست کن بخوریم….بعد غدا میچسبه!

خندیدمو گفتم:

-دیدی!

بلند شدمو مشغول درست کردن چایی شدم….وقتی آماده شد و یلدا هم ظرفارو شست باهمدیگه رفتیم پیش بقیه…یلدا نشست و من با سینی چایی اومدم تو سالن و گفتم:

-میخوام تمرین روز خواستگاری کنم! روزی که با چایی میام وسط جمع….

امیرحسین یلدا خندیدن….با شوخ طبعی گفتم:

-مثلا ایمان پدر دوماده…اول باید به پدر دوماد تعارف کنیم درست!؟؟

کوسن مبل رو تو دستش فشار داد و روشو ازم گرفت..یلدا و امیرحسین از خنده ریسه رفتن ….

خم شدمو با گرفتن سینی چایی مقابلش گفتم:

-وای چه پدرشوهر بداخلاقی! چایی میل ندارید !؟

سرشو بالا گرفت و نگاه ترسناکی بهم انداخت …صورتش نمادی از خشم و عصبانیت بود!

لیوان چایی رو برداشت بدون اینکه جیزی بگه…اصلا چی میتونست بگه تو جمع!.حقش بود….باید میسوخت!

تا اون باشه و دیگه واسه من شهین و مهین انتخاب نکنه!

همه داشتیم فیلم میدیدم که مینا بلند شد و گفت:

-یلدا‌جون بابت شام خیلی ممنون! من دیگه میرم بالا…یلدا با همون مهربونی همیشگیش گفت:

-کاش پیشمون میموندی!

لبخند مصنوعی ای زد و گفت:

-سعی میکنم بخاطر پوستم شبها زود بخوابم!

یلدا به سرعت برق قانع شد و گفت:

-آها باشه …شبت بخیر!

از همه خداحافظی کرد جز من….دیگه خیلی چندش شده بود!

مینا که رفت جمع یکم خودمونی تر شده …!

چه بهتر که رفت! چه خودشو تحویل میگرفت!

رفتم توی آشپزخونه تا واسه خودم یه لیوان چایی بریزم…

یه لیوان برداشتم و داشتم از جایی پرش میکردم که ایمان هم اومد…نمیدونم با چه بهونه ای اما کنارم ایستاد و بعد آهسته گفت:

-پس قصد ازدواج داری!

از گوشه چشم نگاهش کردمو گفتم:

-شدیدااااا …

حرصی نگاهم کرد….قیافه اش یه جوری بود که انگار اگه کارد میزدن خونش در نیومد…!دندوندقروچه هی کردو‌گفت:

-اونم با آقا مجتبی!

-دقیقا….اصلا حس میکنم نیمه ی گمشدمو پیدا کردم! مجتبی و یاسمن….خیلی بهم‌میایم…

یه جور ترسناکی نگام کرد….چشمامو تنگ کردمو گفتم:

-البته ایمان و مهین هم خیلی به هم میان!

هاج و واج نگام کرد …

با خونسردی از کنارش گذشتم…این رفتارم میتونست نتیجه ی بدی داشته باشه….میتونست ایمان رو ازم دور نگه داره…میتونست بکشونش سمت مینا حتی….میتونست ازم مایوس بشه….

اما…اما تکلیف دلم چی میشه!؟؟ بقول یکی از آدمای باحال و مشتی…

از قدیم گفتن کاسه ی صبر نه دیگ صبر…یا دریای صبر…هر چیزی حدی داشت…من داشتم اذیت میشدم….

رفتم روی کاناپه نشستم…

ایمام عصبی بود…اینو اخمهای تو همش ثابت میکرد…

یه لیوان آب خورد و بعد آهسته گفتم:

-من میرم بخوابم …شب بخیر….

من روی یه کاناپه به تنهایی دراز کشیدم و گفتم:

-این فیلم مزخرف چیه!؟؟؟

امیرحسین پوووفی کرد و گفت:

-یبداست دیگه….عاشق دیدن تمام فیلمهای مزخرف ایرانی….باو بزار فوتبال رئال ببینیم….

یلدا همونطور که با هیجان سریال مزخرف رو تماشا میکرد…این فقط ربع ساعتش مونده اما فوتبال شما نود دقیقه اس!

امیر حسین با کلافگی بلند شد و گفت:

-اههههه…تا این تموم بشه یه نیمه گذشته…من میرم بالا فوتبال ببینم….یلدا تو امشب خواستی همینجا بخوابم نخواستی هم بیا بالا در بسته بود زنگ بزن رو گوشیم…..

امیرحسین این حرفهارو زد و بعد با عجله از خونه بیرون رفت….

یلدا آهسته گفت:

-این داداش تو اگه از صبح تا شب فوتبال ببینه باز سیر نمیشه هی نمیدونم رئال و بارسا و آرسنال و کوفت و زهر مار…

یه بار هم نذاشته درست و حسابی فیلم ببینیم….از فوتبال متنفرم….یه ورزش خیلی بیخودی هست….

هی ۱۲تا مرد گنده بیفتن دنبال یه توپ…

کم کم داشتم خوابم میگرفت….با صدای نسبتا خواب آلودی گفتم:

-۱۱تا نه ۱۲تا…

دستشو تو هوا تکون داد:

-حالا همون که تو میگی…ولی خدایی کلا خیلی بیخوده حالا فکر کن…تازه بخاطرش دعوا هم کنن….مصدوم هم بشن….والااااا….گوشت با من هست….میشنوی چی میگم یاسی!

نه…تقریبا حرفاشو نمیشنیدم…پلکهام سنگین شده بودن و افتاده بودن روهم….از لای پلکهام یلدارو دیدم که تا دید خوابم گرفته بلند شد و رفت یه پتو آورد و انداخت روم….

چشمام کاملا بسته شده بودن….

دستامو گذاشته بودم وسط پاهام…..اما یلدا که پتو انداخت روم یه گرمی خوشایند رو حس کردم و بعد با خیال راحت خوابیدم……

******

نمیدونستم صبح یا شب….

اما حی کردم که پتو آهسته از روی صورتم کنار رفت….

خیلی آهسته ….

پیش اومده که خواب باشین اما اینو حس کنین داره یه اتفاقایی میفته…..

بوی عطرش رو میشناختم …

سرشو خم کرد و گونه ام رو آهسته بوسید….

بعد دوره پتو رو تا زیر گلوم بالا کشید و رفت…..

خیلی هوشیار نبودم که مچش رو بگیرم….اما حسش میکردمو یه جورایی عطرش تو مشامم بود هنوز …

صبح با سرو صدای یلدا بیدار شدم….

داشت تلعنی صحبت میکرد و همزمان هی تو آشپزخونه وول میخورد…..بلند شدم…

عید همیشه بهترین قسمت سال بود.البته این عقیده ی من بود!

خصوصا اون قسمت خرید کردنش!

قبلش تصمیم داشتم یکم لاغر کنم ولی از خیرش گذشتم چون خسته شده بودم از بس به خودم گفتم از امروز شروع میکنم…از فردا شروع میکنم….از پس فردا شروع میکنم….

خلاصه اینکه از خیرش گذشته بودم!

سعی کردم به این باور برسم که اصلا اهمیت نداره چاق یا لاغر بودن من…کسی اگه منو بخواد همینجوری باید بخواد! یاسمن ورژن لاغر هیچ تفاوتی با یاسمن ورژن اصلی نداره!

قرار بود همراه امیرحسین و ایمان هم بریم خرید هم یه دوری بزنیم…..

ایمان و امیرحسین یه ساعتی میشد منتظر مون بودن…

عادت و رفتارهای امیرحسین رو میشناختم…عجله ای درکارش نبود…خونسرد و آروم بود همیشه و مطمئن بودم الان هم واسش مهم نیست ما چقدر لفتش بدیم اما ایمان نه….خیلی عجول بود…اونقدرعجول که ادمو کلافه میکرد مثل همین حالا که هی تک میزد رو گوشی یلدا….

هول هولکی روسریشو درست کرد و بعد گفت:

-وای…ایمان هی زنگ میزنه!

با خونسردی شالمو رو سرم انداختم و همونطور که خودمو تو آینه نگاه میکردم گفتم:

-اههههه! این داداش تو چقدر عجله میکنه! اعصاب آدمو می ریزه بهم!

یلدا کیفشو برداشت و گفت:

-ایمان همیشه همینطور بوده…همیشه عجله میکنه…متنفره از اینکه منتظر بمونه…..زودباش زودباش…زودباش بریم …دستش بهمون برسه گوشمونو از جا میکنه!

کنج لبمو دادم بالا و گفتم:

-اه از داداشت بدم میاد!

-وااای دلت میاد!؟

-خیبیییلی!

-از دست تو !

باهمدیگه از خونه بیرون رفتیم….تا بیرون رو دویدیم و اونم بخاطر ایمان که مدام نق میزد و صدامون میزد…

بالاخره وقتی مارو دید ماشین رو روشن کرد و باز شروع کرد غرولند کردن…

من و یلدا پشت نشستیم و به ایمان نگاه کردیم که هی میگفت:

-چقدر لفتش دادین….عروسی که نمیخواین برین!

با اخم گفتم:

-ببخشیدا آقا ایمان…خیلی ببخشیدا….شدیدا ببخشیداااا ما مثل شما پسرا نیستیم که با یه زیر شلواری و یه تیشرت کارمون راه میفته دختریمو هزار بدبختی داریم…شلوار باید بپوشیم…مانتو باید بپوشیم…شال بپوشیم…اینو بپوشیم…اونو بپوشیم..

امیرحسین خندید و گفت:

-چشم چشم …قانع شدیم عزیزم….

برخلاف امیرحسین ایمان که حسابی با من سر لج افتاده بود گفت:

-یه شلوار و یه مانتو و یه شال سه ساعت معطلی داره!؟؟؟

-بله داره!

از آینه نگاه غضب آلودی بهم انداخت…با اخم رومو ازش برگردوندم و نگاهمو دوختم به بیرون….

نگاهی به کارت بانکیم انداختم….پول خیلی زیادی توش نبود…یه جورای میشد گفت ته مونده ی پس اندازمه….

مامان و حاج باباهم که بخاطر سفری که رفته بودن تقریبا دستشون خالی خالی بود….

نباید به روی خودم میاوردم که پول زیادی ندارم….

ایمان ماشین رو نزدیک یه پاساژ بزرگ نگه داشت و بعد پیاده شدیم….

راستش شوق و ذوق نداشتم چون مطمئن بودم خیلی پول ندارم…..

چهار نفری وارد پاساژ شدیم….

بعد کلی گشت لباسهای داخل ویترین یه مغازه چشم یلدا رو گرفت….

اه لعنت…حالا که پول نداشتم همه جا پر از چیزایی بود که دلم میخواست….

یلدا به بلوز گلبهی رنگ اشاره کرد و گفت:

-اون چطوره….

عالی بود …جوری که خودمم محوش شدم….سر تکون دادمو گفتم:

-بی نظیررررررر….

باهم رفتیم داخل….فروشنده بلوز رو آورد و جلومون بازش کرد…ذوق زده پرسیدم:

-قیمتش چنده ؟؟؟

لبخند زد و گفت:

-چیزی نیست…همش ۳۵۰هزار تومن…..

چشمام از کاسه در اومد..یه بلوز خونگی سیصد و پنجاه!؟؟؟ هیییییی وااااای!

یلدا که اصلا پول اینچزا واسش مهم نبود گفت:

-خیلی خوشگل….سایز منو میدید امتحانش کنم ….

-چشم حتما….

فروشنده بلوز سایز تن یلدادرو بهش داد و اونم رفت تو اتاقک …

از نبود یلدا استفاده کردمو گفتم:

-ببخشید میتونم یه موجودی بگیرم….

باخوش رویی گفت:

-بله خواهش میکنم!

فورا کارتمو از کیف بیرون کشیدم و یه موجودی گرفتم….همش پنجاه هزار تومن تو کارتم بود…..ایشششش…تف تو ای شانس….

-یلدا کجاست!؟؟

فورا چرخیدم و یه ایمان نگاه کردم….دستپاچه گفتم:

-توی…توی اتاقک …..داره لباس رو امتحان میکنه!

مشکوک نگاهم کرد و گفت :

-آهاااان….یکم عجله کنید….

چند دقیقه بعد یلدا اومد بیرون و گفت لباس رو دوست داره و پسندیده….راستش منم خیلی خوشم اومد ازش اما من کلا فقط پنجاه تومن داشتم…..

یلدا اصرار کرد که واسه منم بخره اما من قبول نکردم…دلم میخواست اگه قراره چیزی بخرم با پول خودم باشه…..

چند جای دیگه هم رفتیم….

یلدا خرید میکرد و هرچی دلش میخواست می خرید اما من به بهونه های مختلف هیچی نمیخریدم….

امیرحسین هم زیاد اصرار میکرد اما من بازم هزار و یه بهونه مختلف جور کردم….

غرورم اجازه نمیداد…از امیرحسین پول بگیرم چون میدونستم اونم تازه درگیر کارشه و ممکنه خیلی دستش باز نباشه…..

از یه جایی به بعد دیگه من تو کافه پاساژ نشستم و گفتم ج

ون همراهی ندارم….

این شد که یلدا و امیرحسین خودشون رفتن….داشتم آب میوه میخوردم که ایمان اومد و کنارم نشست….

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

7 دیدگاه

  1. سلام مرسی از زحماتتون آدمین جون خواهش میکنم مث قبلنا روزی یه پارت بذارین یه روز درمیون آدم دق مرگ میشه خواهش خواهش خواهش ????? بعدم پارت امروز خیلی کم بود انقدر انتظار کشیدم ولی این خیلی کم بود آخه خیلی قشنگه رمانش دوس دارم زودتر ببینم چی میشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن