رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۳۲

سرمو بالا گرفتمو چیزیو گفتم که به زبون آوردنش سخت و تلخ بود:

-میتونی با من بهم بزنی….

دستشو بالا آورد و درحالی که تلاش زیادی برای بالا نرفتن ولوم صداش داشت گفت:

-چرا چرت و پرت میگی یاسمن….!؟ چرا خودتو میزنی به نفهمی!؟ این لجاجت بچگونه ات دقیقا واسه چیه!؟؟؟

با لب و لوچه آویزون گفتم:

-من لج نکردم‌…

-چرا این اسمش لج کردن….چون من به تو توضیح دادم چقدر مشغله فکری داشتم اما تو باز نیشت کج….

با دلخوری حرف دلمو زدم…چیزی که بیشتر از هرچیزی آزارم میداد:

-من از مینا خوشم نمیاد…..

اول نگام کرد و بعد گفت:

-اینکه تو از مینا خوشت میاد یا نمیاد به من ربطی نداره….اون فقط قراره باخانوادش اینجا زندگی کنه…اونم یه مدت نه خیلی طولانی….پس نیاز نیست نسبت بهش آلرژی پیدا کنی…

نمیدونم چرا سعی نمیکرد بغلم کنه و حرفهایی بزنه که من اطمینان پیدا کنم هیچوقت و به هیچ قیمتی ازم دست نمیکشه….اون فقط سعی میکرد یه سری چیزارو توجیه کنه همین!

لبهای بهم فشرده شدم رو ازهم باز کردم و گفتم:

-خیلی خب باشه…..اصن هرچی تو میگی درست…واسه همین منو کشوندی اینجا!؟ اگه حرف دیگه ای نداری من برم…..!

چپ چپ بهم نگاه انداخت…..من مطمئنم که ایمان این پتانسیل رو داشت که باز عاشق مینا بشه! و من از همین اتفاق میترسیدم!!!

باز پرسیدم:

-برم !؟؟؟

آهسته گفت:

-خیلی دوست داری بری!؟

نه …معلوم که دوست نداشتم برم….اگه به من بود که دلم میخواست تا ابدیت کنارش باشم ولی از یه چیزای رنجیده شده بودم و به همین خاطر دل و دماغ نداشتم….

اما…شده از یه نفر بشدت عصبانی باشید اما تا چشمتون بهش میفته بجا اخم لبخند میزنید و از دیدنش کیف کنید!؟

من دقیقا همچین احساسی داشتم…..هرچقدر هم که از ایمان عصبانی میشدم باز وقتی میدیمش به اندازه ی روز اول عاشقش میشدم…

اصلا فکر کنم من نباید بهش بی توجهی کنم…یه جورایی باید اونقدر بهش عشق بورزم که مینا هیچ رقمه نتونه بیاد سمتش…..

چشم از چشماش برداشتمو خودمو انداختمو تو بغلشو گفتم:

-نه…

دیدم که لبخند زد و بعد دستاشو دور بدنم حلقه کرد و گفت:

-گربه تپلوی من!

دلم میخواست تا خود صبح تو آغوشش بمونم چون میدونستم از این بعد دیگه خیلی خیلی کم و به ندرت میتونم باهاش حرف بزنم یا بدون ترس ببینمش….

سرمو از رو شونه اش برداشتم و لبخندزنان نگاهش کردم…من از اون دسته آدمایی بودم که تو ثانیه عصبانیتشون پر میکشید و جاشو به خوشحالی میداد…

دستاشو قاب صورتم کرد و شستشو رو لبهام کشید…

ناخواسته چشمام رو بستم…..انتظار یه اتفاق شیرین رو میکشیدم که خیلی زود رخ داد….

لبهاشو رو لبهام گذاشت و من فهمیدم که باید همراهیش کنم…..

حس خوبی بود….و چقدر خوشحال بودم که مینا خیانت کرد تا کسی رو از دست بده که از نظر من نمره نداره!

اون حالا مال من شده و من با هیچکس تقسیمش نمیکنم…با هیچکس….

همونطور که لبهامو میبوسیدوتا دستش رو آهسته روی سینه هام گذاشت و مالوند….

بوسه هامون بیصدا و صامت بود و حتی نمیشد از لذت ناله کرد….

واسه یه لحظه لبهامو ول کرد…..

زل زد تو صورتم و با لبخند گفت:

-دوست دارم گردنتو بخورم ولی نمیشه….

نفس زنون و درحالی که همچنان درحال لذت بردن از حرکت دستهاش روی سینه هام بودم پرسیدم:

-چرا نمیشه!؟

-چون کبود میشه و داداشات میان سراغم….

دستمو رو دهنم گذاشتم و به سختی جلو خنده مو گرفتم…!

لپمو کشید و گفت:

-میخندی!؟؟ باید گریه کنی!

-چرا….

-چون من‌ نمیزارم بری….

اینو گفت و بدون اینکه به من فرصت بده بغلم کرد و بردم سمت تخت….درارم کرد و خیمه زد رو تنم….

یه لب کوتاه ازم گرفت…..نگران گفتم:

-ایمان بزار برم الان یلدا بیدار میشه….

خمار گفت:

-نترس بیدار نمیشه…بعدشم…الان و حالا کی مهمتر و واجبتر از من….

دوباره سرشو خم کزد و ازم لب گرفت…اینبار اما دستهاش همه جای تنپو لمس میکردن و بهم حس خوبی میداد….

شکم…کمر…بازوهام…دیگه خودمم کم کم داشت حالم خراب میشد تا وقتی که دستشو وسط پاهام برد…..

ناخواسته پاهامو بهم چفت کردم….

مشخص بود کنترلی رو خودش نداره….

پاهامو ازهم باز کرد….و با دستش فشار بیشتری آورد…..

دستامو دور گردنش حلقه کردم و لبهاشو با لذت بوسیدم…..

با شیطنت بازوش رو گاز گرفتم….بازویی که ناجور داشت بهم چشمک میزد…

آخی گفت و مثل کسی که جریان برق بهش وصل کرده باشن، زود و تند و سریع

سرش رو آورد بالا و گفت:

-چیکار میکنی وحشی!؟؟ حس وحالم پرید….

دستمو رو دهنم گذاشتم و ریز ریز خندیدم….به من چه که نمیتونستم وسط یه حس و حال خلسه آور از خیر گاز گرفتن بازوش بگذرم…

با اخم و تخم نگام کرد و گفت:

-مرررررررگ! میخندی!؟!

لبهام کش اومدن…آهسته گفتم:

-به من چه! میخواستی اینقدر جذاب نباشی!

سرشو تکون داد و گفت:

-ای توله سگ زبون باز…

این و گفت و دوباره لبهاشو گذاشت روی لبهام اما ناگهان صدای یلدا هردومون رو وحشت زده کرد…

خشکمون زد.با اون چشمای گرد شده به سمت در نگاه کردیم….

هی منو صدا میزدو میگفت:

-کجایی یاسی!؟؟؟

فورا از زیر تنش بیرون اومدم…لباسمو مرتب کردم و دستپاچه و هول زده گفتم:

-وای وای وای…نکنه شک کرده باشه….

ایمان دستشو گذاشت رو دهنم و گفت:

-هیس! هیچی نگو…صداتو میشنوه…برو ببین چیکارت داره….

پاورچین از اتاق ایمان بیرون رفتم و بعد دویدم سمت اتاق یلدا …خوشبختانه همچنان رو تخت دراز بود…دستمو رو قلبم گذاشتم و بعد کشیدن یه نفس راحت پرسیدم:

-چیه یلدا!؟

خوابالود پرسید:

-کجا بودی!؟

گرچه دستپاچه بودم اما گفتم:

-کجا میخواستی باشم…خب معلومه…دشوری….

لای یه چشمشو وا کرد و گفت:

-اوووووووو …اسهال گرفته بودی!؟؟ چقدر طول کشید دستشویی رفتنت….

نیشخند زدمو گفتم:

-عزیزم خمیر دندون که نیست فشارش بدم بریزه….دیگه معطلی هم داره ….

وول خورد و گفت:

-خب باشه…یه لیوان آب بهم میدی…!؟ حال ندارم از جا پاشم….

بترکی یلدا ایشالله…ببین چجوری واسه یه لیوان آب عشق حال مارو تیلیت کرد…شانس من دیگه…دقیقا رو جای حساس یلدا تو خواب هوس آب خوردن میکنه….

پووووفی کردمو گفتم:

-باشه….

-خنک باشه….

-اونم باشه….

درو بستمو از اتاق رفتم بیرون…ایمان از چارچوب در فاصله گرفت و با اشاره ازم پرسید که چیشده منم به روش خودش با همون ایما و اشاره بهش فهموندم که فقط آب میخواد….

رفتم و لیوان رو پر از آب کردم…اما قبل اینکه برم تواتاق رفتم سمت ایمان….

رو نوک پاهام بلند شدم و با بوسیدن لبهاش گفتم:

-شب بخیر عزیزم….

لبخند زد و گفت:

-شانس آوردی….وگرنه تلافی اون گاز رو باید سر نشیمن گاهت در میاوردم….برو…شب بخیر….

تند تند رفتم سمت اتاق یلدا…تو تاریکی هرجور شده بود خودمو بهش رسوندم و لیوانو به سمتش گرفتم و گفتم:

-بیا بگیر….حالا میمردی اگه این موقع تشنه ات نمیشد!

نیم خیز شد و با گرفتن لیوان از دستم گفت:

-هان!؟ چی!؟ مگه دست من بود…یهو تشنه ام شد….

با تلخی رو ازش گرفتم و رفتم رو تشک…دراز کشیدم و پتو رو کشیدم بالا و گفتم:

-آره…تو تو خواب بودی چجوری فهمیدی تشنته!؟؟؟

با لبای آویزون گفت:

-سوال فلسفی میپرسی!؟؟؟ من چمیدونم…یهو تشنه ام شد از خواب پریدم!!!

رفتم زیر پتو و آهسته گفتم:

-سر جای حساسش تشنش شد لامصب!!!

با صدای بلند گفت:

-هاااان!؟ چیگفتی!؟مشنیدم..یه بار دیگه میگی….

-بخواب بابااااا….

-گفنی جای حساسش…!؟ جای حساس چی!؟؟؟

پووووفی کردم….سرم رو از زیر پتو بیرون آوردم و گفتم:

-یلدا…بگیر بخواب بابااااا .مرسی اهههه!

بالاخره بیخیال شد و خوابید.منم پتو رو کشیدم روی تنم و خوابم گرفت….

***

صبح با سرو صدایی که از آشپزخونه میومد چشمامو باز کردم….نگاهی به جای خالی یلدا انداختم پس ان ور ور کردنا از طرف یلدا بود هی قربون صدقه ی ایمان می رفت و ازش میخواست صبحانه اش رو کامل بخوره…نیشخندی زدم…شالم رو سرم انداختم و با پوشیدن روپوشم از اتاق رفتم بیرون…اول دست و روم رو شستم و بعد رفتم سمت آشپزخونه..پشت اپن ایستادمو گفتم:

-صبح بخیر….

ایمان بهم نگاه نکرد اما یلدا با لبخند گفت:

-سلام …صبحت بخیر! بیا..بیا تو میز صبحونه آماده است تو هم یه چیزی بخور! میچسبه! سه نفری…از اون جمعهای قدیمی!

ای به چشمی گفتم و رفتم تو آشپزخونه صندلی رو کشیدم عقب وروش نشستم…یلدا واسم چایی ریخت و بعد گفت:

-ایمان…تو ناهار میای خونه! برات غذا درست کنم!؟

ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

-نووووچ! نمیام…شب میام احتمالا..هشت…نه….مشخص نیست…..

یلدا خواست حرف بزنه اما یهو چشمش افتاد به بازوی ایمان و گفت:

-داداااااش…این چیه!؟ دستت چیشده!؟؟

ایمان آشکارا دستپاچه شد…من و من کنان بازوش رو نگاه کرد و گفت:

-این…چیزی نیست….

یلدا نگرانت:

-چجور چیزی نیست…بدجوری خونمرده شده!

خندیدم و گفتم:

-سخت نگیر یلدا جون…فکر کنم تو یکی از این عملیاتها و جیمز باند بازی ها اینجوری شده….

بازم خندیدم….ایمان چپ چپ نگام کرد و بعد گفت:

-آهان…حالا یادم اومد…یه توله سگ گازم گرفت…از این توله سگای ولگرد پاچه گیر هار….

از زیر میز لگدی به پاش زدم ولی به روی خودش نیاورد.

..یلدای زود باور با تاسف گفت:

-عجب توله سگی بوده هاااا…هار بی مصرف! خاک تو سرش…ببین چه به روز داداشم آورد!؟؟بمیره شه ایشالااا…..

ایمان خندید و با برداشتن کتش گفت:

-ایشالااااا…من رفتم….خداحافظ….

ایمان رفته بوداما یلدا همچنان مثل خنگولها بدون اینکه بفهمه این جای گاز دندونای آدمیزاد نه یه توله سگ هی نفرین میکرد…

با نیش کج ایمان رو که لحظه آخر بهم چشمکی زد نگاه کردم و بعد گفتم:

-ایشششش….هیچ سگی نمیاد سمت داداش تو چون خودش بدتر از صدتا سگ…

یلدا ابروهاشو کج و کوله گفت:

-واااای دلت میاد دادش خوشتیپ و خوشگلمو بگی…..اصلا هم سگ نیست! خیلیم خوب!

-باشه یک یتو خوبی یکی داداشت!!بریم بالا…من دیگه دل تو دلم نیست…میخوام ببینم چی واسم آورده…حتما یه چیز خفن واسم آورده….

یلدا سرشو تکون داد و گفت:

-آره حتماااا!

*********

امیرعلی چون هم خودش و هم زنش خیلی نمیتونستن بمونن روز بعد رقتن اما امیرحسین و یلدا نه…..

و گرچه مهمون زیاد میومد و می رفت اما این باعث نمیشد که ما هی ور ور نکنیم….

شب وقتی دیگه تقریبا مطمئن شده بودیم قرار نیست کسی بیاد رفتیم تو اتاق مامان و سراغ وسیله هاش…البته من بودم که یلدارو دنبال خودم میکشوندم…

مامان نمازش رو که خوند باخنده نگاهمون کرد و گفت:

-چیه ورووجکا….

در کیف بزرگش رو باز کردمو گفتم:

-واسه ما چی آوردی!؟؟

-صبر کنین تا بیام…

سجادشو جمع کرد و بعد اومد پیشمون…کلی گشت و بالاخره یه لباس خونگی سبز علفی از کیفش بیرون آورد و گفت:

-اینم برای تو!

لباس خوشگلی بود اما من فکر میکردم قراره بیشتر از اینا چیزمیز گیرم بیاد واسه همین گفتم:

-همین!؟؟ فقط همین!؟؟؟

-یعنی چی فقط همین!؟

-یعنی اینکه واسه خاله سه تا روسری و دو نوع پارچه کت دامن و چندتا لباس مجلسی عربی آوردی اونوقت واسه یه دونه دخترت فقط یه دست لباس خونگی خریدی! بابا تو دیگه کی هستی فاطی جون!

یلدا خندید و گفت:

-خاله سهمیه من هرچی که هست بده یاسی!

مامان کیف رو هل داد سمتم و گفت:

-بگیر…هرچی دیدی و خوشت اومد بردار…چیکارت کنم که فقط هیکل گنده کردی وگرنه عقلت هنوز قد فندق….

باخوش حالی کیف های بزرگ رو کشیدم سمت خودم و هرچی که فکر میکردم ممکن بدردم بخوره از توشون برداشتم ….

هدیه ی یلدا اما خاص بود…یه انگشتر طلا با نگین فیروزه….نزدیک بود ذوق مرگ بشه….دستمو زیر چونه ام گذاشتمو گفتم:

-پووووووف…خدا بده از این مادرشوهرااا.. واسه دخترش پیژامه میخره واسه عروسش انگشتر طلا!!!!

یلدا همونطور که هی انشگترشو نگاه میکرد گفت:

-حالا اینقدر غصه نخور…ایشالله توهم مث من یه مادر شوهر درجه یک گیرت بیاد…

تا یلدا اینو گفت رفتم تو فکر….یعنی اگه زهرا خانم زنده بود دوست داشت عروسش من باشم !؟؟

خودم که حس میکنم دوست داره ولی نمیدونم این ایمان لامصب چرا پاپیش نمیزاره…!

یلدا کلی از مامان تشکر کرد و بعد بلند شد که بره پایین تا واسه ایمان غذای موردعلاقه اش رو درست کنه منم از خدا خولسته دنبالش رفتم …

جلوی در که رسیدم تا یلدا کلید انداخت و قفل رو باز کرد سرو کله ی میناهم پیدا شد…دستهاش تو جیبش بود و بی حوصله پله هارو پایین اومد و گفت:

-سلام یلدا …

یلدا لبخند زدو گفت:

-سلام ممنون….تو چطوری!

-بد نیستم….یکم حوصله ام سر رفته….کسی خونه نبود اومدم پایبن…

-خب میخوای بیا پیش ما تا حوصله ات خیلی سر نره…

یلدا اینو گفت و درو وا کرد…اصلا دلم نمیخواست مینا بیاد داخل خصوصا اینکه حتی حاضر نشد به من سلام کنه…دختره ی چندش…

بگو تو دیگه چرا حوصله ات سر میده! تو که یکی مثل محمدامین وحیدی داری تو دیگه چرااا!

اول من و یلدا رفتیم داخل و بعدهم اون اومد…

امون از تعارفهای بی موقع یلدا….باهمدیگه رفتیم تو آشپزخونه….اونم اومد..منتها فقط رو صندلی نشسته بود و از آجیلها میخورد…یلدا گفت:

-نمیدونم چی واسش درست کنم!!!

مینا با طعنه گفت:

– از دوستت بپرس…فکر کنم اون درجریان باشه ایمان چی دوست داره و چی دوست نداره…آخه ایشون کلا همیشه پیگیر ایمان بودن!

یلدا به من شاره کرد و گفت:

-یاسی…!؟؟؟؟ یاسی رو میگی!؟؟؟

بعد بلند بلند زد زیر خنده و گفت:

-نه بابااا…یاسی و ایمان مثل سگ و گربه ان!

مینا که سعی داشت انگار چیزای دیگه ای به یلدا بفهمونه گفت:

-والا وقتی ما اینجا بودیم ایشون حسابی به داداش شما می رسید و یه ثانیه هم ولش نمیکرد….

یلدا ناباورانه سرش رو به سنتم چرخوند و نگام کرد و بعد گفت:

-یاسی….

تند تند گفتم:

-مامان غذا میداد دیگه منم براش میاوردم….بد کردم!؟

یلدا لبخند پر محبتی زد …اومد سمتم و با ماچ کردن گونه ام گفت:

-الهی من دورت بگردم یاسی که هیچی تو دلت نیست….قربونت برم که هوای دادشمو داشتی…

بعد محکم کشیدم تو آغوش خودش…اصلا انتظار یه همچین استقبالی رو نداشتم…این یعنی تیر مینا خانم کمونه کرد و برگشت سمت خودش…بله…سزای آدم بدجنس دقیقا همین!

درحالی که تو آغوش یلدا بودم خبیثانه مینا رو که از حسادت زیاد درحال انفجار بود نگاه کردم و لبخند حرص دراری زدم…

من و یلدا میگفتیم و میخندیدمو همزمان چند نوع غذا درست میکردیم…..

البته من بیشتر تو کار تزئینات غذا بودم و مینا هم کلا فقط یه گوشه نشسته بود و با گوشیش ور میرفت….

و مدیونید اگر فکر کنید یه لحظه هم‌کمک کرد…ولی آشپزی چیز باحالی بود!

خصوصا اگه برای کسی باشه که دوستش داریم…..پیشنهاد من بود که جند نوع درست کنیم و یلدا هم با ذوق قبول کرد و میگفت بعد اینهمه مدت دوری از ایمان میخواد حسابی بهش حال بده…حتی کیک هم براش درست کرد و گذاشت تو یخچال….!

خودمو مشغول درست کردن سالاد کردم… یلداهم درحالی که سبزی ها رو آب میکشید گفت:

-مینا جون….نمیخوای شیرینی ازدواجتو بهمون بدی!؟؟

مینا بالاخره نگاهشو از صفحه ی گوشیش برداشت و گفت:

-خواستگار که زیاد هست….منتها….من فعلا به هیچکدوم جوابی ندادم….

یلدا یکم فکر کرد و گفت:

-مینااااا جووووون پس اون خواستگارت چیشد!؟اونی که روحی جون‌میگفت خیلی پیگیره!

مینا واسه تبختر گفت:

-راستش به اون هم هنوز جوابی ندادم!

ایششش! من که میدونستم اون میخواست هم خدارو داشته باشه هم خرمارو…

یعنی یه جورایی اگه شرع و عرف حرام نکرده بود این دختره سه تا سه تا همزمان شوهر میکرد….

الان هم نمیخواست به طور دقیق خودش زو محدود به یه نفر کنه که مبادا سوژه هاشو از دست بده…..!

همینطور که داشتیم گپ میزدیم در باز شد و ایمان اومد داخل….

از دیدن هرسه ی ما توی آشپزخونه حسابی جاخورد…اما درنهایت سلام خسته ای داد و بعد رفت سمت اتاقش….

یلدا با صدای بلند گفت:

-داداش چای تازه دم آماده کردم بیا بخور….

حیف که نمیشد شوق و ذوقم رو از دیدن ایمان نشون بدم….

وقتی اونجوری خسته از سر کار برمیگشت دلم میخواست بپرم بغلش و غرق بوسه اش کنم….حیف که نمیشد….واقعا حیف…..

بالاخره چند دقیقه بعد از اتاقش اومد بیرون…

دستی به ریشش کشید و اومد تو آشپزخونه…

صندلی رو عقب کشید و نشست روش…دقیقا کنار مینا….

اخم کمرنگی مابین دو ابروم نشست…با این حال چیزی نگفتم….

یلدا لیوان رو پر از چایی کرد و گذاشت جلوی ایمان و گفت:

-شام هم تقریبا آماده است….یه شام مفصل!

نگاه مینا خیره روی جای دندونای من روی بازوی ایمان بود…..

اخم کرد…و چیزی نگفت اما بعدا با شک و ظن به سمت من نگاه کرد….

خودمو سرگرم نشون دادم تا مجبور نشم باهاش چشم تو چشم بشم….

چند دقیقه بعد هم سرو کله ی امیرحسین پیدا شد….

اومد داخل و باخنده گفت:

-یلدا از وقتی اومدیم اینجا اصلا انگار نه اتگار امیرحسینی هم داره….تحویل نمیگیره که…

خم شد و با شیطنت لیوان چای ایمان رو از دستش قاپید و گفت:

-این ریش رو بزن بابا لامصب!

ایمان دستی بهش کشید و گفت:

-میزنمش ولی حالا نه….یلدا یه چای بده…

-پس کی!؟

یلدا یه لیوان چایی دیگه به ایمان داد و بعد گفت:

-آره دادش بزن ریشتو….بخدا قیافه ی بدون ریشت از خاطرم رفته….

همه باهم زدیم زیر خنده….

ایمان از چاییش چشید و گفت:

-حالا حمله نکنید…باشه…میزنم…تاریخ دقیق نمیدم ولی میزنم….

همه دور میز نشستیم…با لیوانهای چایی….

بدم اومد از اینکه مینا وایمان بدون فاصله کنارهم نشسته بودن…..

واسه همین با اخم زل زدم به چاییم…

همه دور میز نشستیم…با لیوانهای چایی….

بدم اومد از اینکه مینا وایمان بدون فاصله کنارهم نشسته بودن…..

واسه همین با اخم زل زدم به چاییم…نمیخواستم چشمم به این صحنه بیفته که اعصابم خراب بشه…

امیرحسین برای دومین بار واسه خودش چایی ریخت و بعد به شوخی گفت:

-ریشتو اگه زدی….بچه خوبی اگه بودی جناب سرگرد عزیز…..پیر پسر جان….برادر خانم جان…برات یه زن خوب میگریم…..

ایمان یه خرما دهن خودش گذاشت و گفت:

-زن خوبو نشونم بدین…اگه خوب بود…بدرد بخور بود….مهندس جان…دوماد جان…اونوقت من ریشو میزنم….

یلدا و امیر خندیدن…مینا سرش رو پایین انداخت و خودش رو سرگرم آجیلها کرد اما من متعجب و شایدهم دلخور و کمی عصبی ایمان رو نگاه کردم….

واقعا این حرفش بهم برخورد چون من یه سری انتظارات داشتم…

اصلا چرا هی دست دست میکنه!؟؟معطل چی هست!؟؟؟ خب چرا بهشون نمیگه منو دوست داره…..ای بابااااااا !

یلدا با با شور و شوق گفت:

-داداش اتفاق من یه دختر درجه یک رو برات سراغ دارم….مگه نه امیرحسین!؟

امیرحسین پرسید:

-کی رو میگی!؟

-مهین دیگه….خواهر دوستت مجتبی! تازه ازش عکس هم دارم…

امیرحسین خندید و گفت:

-عه!ناقلا…پس اون بهونه رو جور کردی که ازش واسه همچین روزی عکس بندازی…

-آره دیگه!

هرو باهم زدن زیر خنده…آخ که چقدر دلم میخواست کله یلدا رو از جا بکنم…دختره ی نا رفیق!

یادش رفت من واسه اینکه امیرحسین عاشقش بشه چه شامورتی بازی هایی رو درآوردم…حالا میره واسه من عروس اصفهانی میاره!

قند توی دستمو رو لبه ی لیوان چایی کشیدمو گفتم:

-بنظر من که باید هرکس باهمشهری خودش ازدواج کنی….مثلا یه تهرونی با یه تهرونی…یا یه شیرازی با یه شیرازی….یا یه بوشهری بل یه بوشهری….نه تهرانی با یه مثلا اصفهانی‌….

ایمان سرش رو تکون داد و گفت:

-نه …همیشه هم اینطور نیست…بعضی وقتها یه تهرانی با یه اصفهانی عروسی میکنه خیلی هم خوشبخت میشن….بده ببینم عکسه رو یلدا….

دهن و چشمام همزمان باهم گشاد شدن…ای ایمان داعشی….

میخواست واسه من عروس اصفهانی بگیره!؟؟ دارم براش…نامرد….هوووووف….کم‌مونده بود گریم بگیره….کم مونده بود منفجر بشم…

عخخخخخ! اصلا من دلم میخواست همین حالا بلند شم و به همه بگم که من ایمانو دوست دارم…

اما کی ممکن بود باور کنه! و اصلا مسئولیتشو قبول میکرد!

یلدا فوری فوتی گوشیشو از جیبش بیرون آورد …مستقیم رفت تو گالری و بعد عکس مهین رو درآورد و گفت:

-اینم مهین….

بعد گوشیو سپرد دست ایمات و گفت:

-خیلی دختر خوب و خوشگل و ظریف و دوست داشتنی ای هست!

مینا سرش رو بلند کرد و با طعنه گفت:

-عزیزم تو چندبار این دخترو دیدی!؟

یلدا بدون تعلل گفت:

-یه بار….

-بعد توی همین یه بار دیدن همه ی اینارو متوجه شدی!؟کالبد شکافی یه مرغ چند روز وقت میبره دیگه وای به حال آدم شناسی….

گرچه از مینا اصلا خوشم نمیومد اما اینبار اگه جاش بود دستمو میبردم بالا هم لایکش میکردم‌ هم واسش کامنت میزاشتم…..

یلدا یکم فکر کرد و بعد گفت:

-نه…من مطمئنم دختر بدی نیست‌….یعنی حتما نیست….خیلی آروم و دوست داشتنی و خوش رفتار….

ایمان یه خرمای دیگه خورد و بعد گفت:

-آره خوبه…خوشگل…

وووووی! دیگه کم‌کم داشت اون روی سگم بالا میومد….گفت خوشگلللل!؟؟؟؟ عخخخخ! باید چند نفس عمیق میکشیدم وگرنه منفجر میشدم…..لعنتی یه جوری حرف میزد اصلا انگار نه انگار که من هستم…..

درحالی که رفته رقته در حال در رفتن از کوره بودم گفتم:

-خیلی خوشگلللل!؟؟؟؟

سرشو تکون داد و گفت:

-آره خیلییی…..

هووووووف! لبخند پر حرصی زدم و گفتم:

-یعنی آقا ایمان شما ازش خوشت اومده!؟؟؟

زبونشو تو دهنش چرخوند و گفت:

-آره…بد دختری نیست‌…مقدمات آشنایی رو فراهم کن….

مینا متعجب…من حیرون و یلدا هیجان زده برادرش رو نگاه کرد…..

باورم نمیشد….حتی اگه داشت شوخی میکرد باز اصلا و ابدا این شوخی خوبی نبود….اصلا شوخی خوبی نبود….

یلدا کف دستهاشو بهم کوبید و گفت:

-وای الهی من فدات بشم دادااااااش….همین امشب بهش پیم میدم….

میگم نمیشه اصلا یه برنامه بچینی بیای اصفهان…مثلا مرخصی بگیری‌….

دیگه داشت بهم توهین میشد….این حرف ایمان اگه شوخی هم بود باز من تمیپسندیدمش….

بلند شدم و صندلی رو دادم عقب و گفتم:

-خداحافظ همگی من میرم بالا….

یلدا رو کرد سمتم و گفت:

-عه کجا کجا…..!؟؟؟ اینهمه آشپزی کردیم غذاهای جور واجور خوردیم حالا نمیخوای بمونی!

با بیتفاوتی گفتم:

-نه میل ندارم…شما بخورید….فعلاا…

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

2 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن