رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۳۱

با خاله رفتیم خرید میوه و بعد برگشتیم….البته همراه با بهزاد…کلا فکر کنم تو زندگیش هی۰وقت تا به این اندازه به درد نخورد! مارو که پیاده کرد،کلی بهونه آورد و دوباره جیم زد.پلاستیکهای پر شده از میوه رو با کمک خاله برداشتم و اومدیم توی حیاط….

و اونجا بعد از اون مدت طولانی بالاخره با مینایی که همراه مادرش درحال بیرون رفتن از خونه بود چشم تو چشم شدم…..

با اخم روشو ازم برگردوند….

بنظرم خیلی پررو تشریف داشت! اون‌باعث اخراج من شد و حالا خودشم واسم قیافه میومد!

خودش که کلا هیچی نگفت اما

مادرش وقتی بهمون نزدیک شد سلام و احوالپرسی کرد…

از لحاظ ظاهری شباهت زیادی به مینا داشت…حتی یه جورایی مثل خودش مغرور و خودشیفته بنظر می رسید…از این زنها که لباس گرونقیمت میکنن و کلی طلا از سرد کله و دستهاشون آویزونه!!!

سرم رو انداختم پایین که بیشتر از این نبینمش…آخه یه جورایی یه حس تنفر ناخواسته نسبت بهش داشتم…اما دوباره ذهنم درگیرش شد….اونا که رفتن بیرون ماهم رفتیم بالا….و فکر کنم یه ساعت بعد از ما داداشم امیرعلی همراه زن و بچه هاش اومدن…

بابا امیرعلی رو بشدت دوست داشت…یه جورایی کشته مرده ی پسرهاش بود.خصوصا امیرعلی که هم خودش و هم زنش مذهبی بودن و برو بیایی واسه خودشون داشتن….

خودش قاضی بود و زنش رئیس بسیج دیگه فکر کنید چه ترکیبی میشدن!!!!

صدای گوسفندی که امیرعلی باخودش آورده بود تا داخل خونه هم میومد و بچه ها رو سر ذوق میاورد….بالا و پایین میپریدن و حسابی به خودشون حال میدادن…..

خونه داشت کمکم شلوغ میشد و بعضی از خویش و قومهای نزدیک که میدونستن امروز قراره بابا و مامان از سفر حج بیان اومده بودن خونه…..گوشیمو روشن کردمو گذاشتم تو جیبم…چند تماس بی پاسخ از یلدا داشتم …شمارشو گرفتمو بهش زنگ زدم…..بهم گفت اومدن تهران و نزدیک خونه ان….از این بابت خیلی خوشحال شدم….من و یلدا مدام تو تلگرام باهم حرف میزدیم و چت میکردیم اما از آخرین باری که همو دیدیم خیلی میگذشت…..خیلی زیاد…

به خودم ادکلن زدم و شال بنفشی سرم انداختم و از اتاق اومدم بیرون…..

امیرعلی تا منو دید لبخندی زد و گفت:

-چقدر شال بنفش بهت میاد یاسمن جان!

لبخند دندون نمایی زدمو گفتم:

-واقعااا !؟

سرشو تکون داد و گفت:

-آره…ولی قشنگتر هم میشی اگه موهاتو بپوشونی عزیزم….اگه خودمون بودیم که مشکلی نداشت…ولی خونه داره کمکم شلوغ میشه و مهمونها میان…..موهاتو بپوشون عزیزم….یه چیزی هم رو لباست بپوش اگه نمیخوای چادر بزنی…..

خب! تا وقتی امیرعلی اینجاست فکر کنم باید خیلی چیزارو رعایت کنم….

مثلا مثل همین حالا تا وقتی که مجبورم نکرده چادر بزنم ،باید می رفتم و یه چیزی رو لباسم میپوشیدم.

برگشتم توی اتاق یه کت بلند مشکی روی بلوزم پوشیدم‌ و بعد اومدم بیرون….

همون موقع صدای سلام و احوالپرسی شنیدم…تشخیص صدای یلدا و امیر حسین کار سختی نبود…..دویدم رفتم بیرون…..

تا چشم تو چشم شدیم خندیدمو دویدیم سمت همدیگه …..

باورم‌نمیشد دارم میبینمش….وای که چقدر دلم واسش تنگ شده بود….

ازهم که جدا شدیم یه دل سیر قیافه های همو نگاه کردیم….

انگار دنبال تغییر بودیم….یلدا خندید و گفت:

-چقدر توپولی شدی توووو…لپاشووو ببین…

خندیدمو گفتم:

-خودتم تپل مپل شدی!

لبخندی زد و گفت:

-وااااااای نه….

نیشگونی ازش گرفتمو گفتم:

-واااای آره…..

خندید…چقدر دلم وهسه خحده هاش تنگ شده بود….با ذوق گفت:

-چقدرررررر دلم واسه ایمان تنگ شده….برم ببینمش…..

تا اسم ایمان اومد حال و هوای منم عوض شد…رستشو گرفتمو گفتم:

-ول کن ایمانو ….بیا با من حرف بزن….بعرشم فکر کنم داداشت الان سرکار باشه…‌‌

سرشو تکون داد و گفت:

-پس بزار لااقل برم به عمو اینا سلام کنم….آخه ایمان‌گفت اومدن واحد بالا‌..‌

با لحن سردی گفت:

-اونا هم نیستن‌….رفتن بیرون…..

خندید و گفت:

-ای بابا…حالا که ما اومدیم همه رفتن‌…خب بیخیال….بیا بریم میوه هارو بشوریم….

باشه ای گفتمو باهم سمت آشپزخونه رفتیم….

-شما دوتا خسته نشدین اینقدر حرف زدین!؟

من و یلدا باهم سرمونو بالا گرفتیم و به زینب،زن امیرعلی که داشت با لبخند نگاهمون میکرد خیره شدیم…راست میگفت….

حتی با وجود شلوغ بودن خونه و اومدن بابه و مامان و کلی مهمون باز ما هی کنار گوش هم پچ پچ میکردیم….

من خندیدمو گفتم:

-زن داداش همش تقصیر این جاری وراجت….هی منو میگیره به حرف و نمیزار لااقل یکم کار کنم….

زینب خندید و یلدا متعجب گفت:

-عه عه عه….چقدر تو بدجنسی! بخدا زینب خانم همش خودش هی حرف میزنه….

زینب لیوانهای چایی رو گذاشت رو میز و گفت:

-باشه حالا نمیخواد دعوا کنین….من برم به خاله کمک کنم…تنهاست….

وقتی زینب رفت دوباره شروع کردیم حرف زدن….اصلا انگار نه انگار که ننه بابام از زیارت اومدن و کلی هم مهمون داریم…..

یلدا نگران گفت:

-ایمان هنوز نیومده خونه…نگرانشم….

با اوقات تلخی گفتم:

-لازم نکرده نگران داداش جونت باشی اون خودش از صدتا گرگ ههم بدتر!

یلدا متعجب نگام کرد و گفت:

-چرا من هر وقت از ایمان حرف میزنم تو هی ازش بد میگی….هنوزم مثل قدیم ازش بدت میاد!؟؟ باور کن ایمان اصل بد نیست یاسی…ایمان یه پسر وفادار با قلب مهربون و باهوش که خیلی هم دوست داشتنی…فریب ظاهرش رو نخور…..

پوزخندی زدمو گفتم:

-اصلا هم داداشت یه آدم وفادار و این چیزایی که گفتی نیست….داداشت خیلیم مزخرف!

-نه خیر….

-چرا چرا….

-نکنه باز باهم دعوا کردین!؟؟

واسه اینکه یلدا به چیزی شک نکنه گفتم:

-نهههه….من…من …من اصلا نمیبینمش که بخوام باهاش دعوا کنم….

یلدا خندید و گفت:

-حالا این حرفهارو ول کن….ما هر هفته با امرحسین و همکاراش میریم بیرون و خلاصه اینور اونور….امیرحسین یه همکار داره به اسم مجتبی که خودشون بهش میگن مژدبااا….خیلی خیلی خیلی زیاد پسر خوب و درجه یکیه…اصلا فوق العاده است و من هرچی ازش بگم بازم کم گفتم …خوش قیافه…خانواده دار….گرم و صمیمی…لارج …حالا این مژدبا یه خواهر هم داره به اسم مهین….همسن و سال خودمون تقریبا ….یکی دوبار هم باخودش آوردش…من خیلی از این خواهر و برادر خوشم اومده…از دختره هم عکس انداختم…ظریف و سفید و خوشگل با چشمای مشکی و درشت …..میخوام هر جور شده مهین رو با ایمان رو به رو کنم …خدارو چه دیدی…شایدم‌بعدش تو رو با مژدبا آشنا کردم…

با چشمای از کاسه در اومده یلدارو نگاه کردم…

میخواست یه دخترو به ایمان معرفی کنه!؟؟

هیچی دیگه….گل بود به سبزه نیز آراسته شد….مینا کم بود مهینشونم اضافه شد…با لکنت گفتم:

-م..میخوای…میخوای با ایمان آشناش کنی!

-آره دیگه….چه کاریه داداشم‌مجرد بمونه….میدونی من خیلی همش تو فکر ایمانم…از صبح تا شب سرکار بعد هم که برمیگرده باید بیاد توی یه خونه ی سوت و کور….اگه ازدواج کنه همچی عوض میشه…ایمان دیگه ۳۳سالشه…..مردای همسن و سال اون الان یکی دو سه تا بچه دارن….نمونه اش حاج آقای خودتون…امیرعلی رو میگم…..۳۰ سالشه ولی هم موقعیت اجتماعی خیلی خوبی داره…هم‌زن هم دوتا بچه که مدرسه میرن…

دستپاچه گفتم:

-اینجوری که نمیشه یلدا…ایمان باید خودش از یه نفر خوشش بیاد عاشقش بشه…

یلدا درحالی که بنظر می رسید همزمان داره توی ذهنش چهره ی مهین رو تصور میکنه گفت:

-از کجا معلوم ایمان عاشق مهین نشه!؟

-شاید نشه…

-شایدبشه!

آااااااخ! چقدر دلم میخواست با همین دستهام خفه کنم یلدارو….یا نه….کاش میشد بهش بگم من داداشتو دوست دارم خب آخه لامصب منی که کمک کردم تو به امیرحسین برسی حالا چرا تو در مورد منو داداشت هیچ تلاشی نمیکنی…….

من در کوزه و تو در اصفهان دنبال زن میگردی!؟؟ بمیری یلدااااا….

وسط اون حال بعد زنگ در به صدا در اومد…بهزاد بود که بدو بدو رفت و بازش کرد وبعد خانواده ی عمو اومدن داخل….

لبخند پهنی از دیدن میلاد روی صورتم نشست…..

سقلمه ای به یلدا زدمو گفتم:

-پسرعموم رو ببین….میل….یادت قبلا باهم عکساشو هی تو اینستا نگاه میکردیم و حسرت جاهایی رو میخوردیم که اون توشون عکس مینداخت!؟؟

یلدا میلهد رو با دقت نگاه کرد و گفت:

-آهان…آره….تو سئول درس میخوند….چه خوش چهره است….چه پوستی داره لامصب…از پوست من و تو هم قشنگتر….

قتی خانواده ی عمو اومدن داخل،خیلی یهویی ایمان هم پشت سرشون اومد توی خونه…..

خدایااااا…عین یخی که خورشید تمام قد و یهویی مقاباش فرار گرفته باشه میخواستم آب بشم…..این حجم از دلتنگی امکان نداشت!

انگار هزار سال بود که ندیدمش!

اما خیلی زود رومو ازش برگردوندم….یلدا اما هیجان زده از آشپزخونه زد بیرون و تقریبا به سمت ایمان پرواز کرد و خودشو انداخت تو بغلش…..

چقدر جدیدا نسبت به یلدا حسرت میخوردم….یه زیبا ترین روش ممکن شد زن همون کسی که عاشقش بود….و اونی هم که من دوستش داشتم داداشش بود و بی هیچ ملاحضه ای هر زمان و هر لحظ

ه میتونست نسبت بهش ابراز علاقه بکنه اما من چی!؟

من هیچ…..من نگاه!

نگاهم رو از ایمان و یلدا گرفتم و لیوانها رو یکی یکی پر از چایی کردم….

چند دقیقه بعد یلداهم اومد پیشم…نیشش تا بناگوش وا بود….با شوق و ذوق زیادی گفت:

-حالا دلم آروم گرفته….حالا که دیدمش….

نیشمو کج کردم و گفتم:

-همچین میگه دلم آروم گرفته انگار داداشش آمیتاباچان!

یلدا آرنجشو به شکمم زد و گفت:

-عه! بدجنس! داداشم از آمیتا باچان هم خوشتیپتر! من برم پیش امیرحسین…کمک نمیخوای!

بی حوصله گفتم:

-نه…یه چندتا لیوان چایی هست خودم بین مهموتا پخش میکنم ….

-باشه پس من میرم پیش امیرحسین…..

یلدا که رفت آخرین لیوان شیشه ای رو هم پر از آب کردم و بعد سینی رو برداشتم و به راه افتادم….مقصدم سمت میلاد بود….اما همون لحظه ایمان از سرویس بهداشتی بیرون اومد…رفته بود دستاشو بشوره….چون ظاهرا از کار که برگشته بود یه سره اومده بود اینجا….

برای اینکه بره تو جمع باید از کنارم میگذشت …موقع رد شدن کنارم ایستاد و گفت:

-حالا دیگه گوشی رو رو من خاموش میکنم چاقالو! یاسمن مگه یه فرصت مناسب دستم نیاد…من یک بلایی سر تو میارم…

با خشم نگاش کردمو گفتم:

-دست پیش گرفتی پس نیفتی!!! ؟؟ اصلا میدونی چیه!؟ خوب کردم خاموش کردم…او برو به مینا جونت برس…

خواست جوابمو بده ولی وقتی چشمش به امیرعلی افتاد چیزی نگفت و واسه جلب توجه نکردن یه لیوان چایی برداشت اما موقع رفتن گفت:

-گوشیتو روشن کن….در ضمن من واسه اون عکسایی که گرفتی یه دادگاهی واست برگزار کنم که بیا و ببین! چاقالوی بی تربیت!

از پشت نگاهش کردم…نمیدونم چرا با وجود شنفتن این حرفها و خط و نشونها نمیتونستم از ش متنفر بشم یا حتی یکم عصبانی! و نمیدونم چون دوستش داشتم فکر میکردم از همه جذابتر و خوشتیپتر یا چون از همه جذابتر و خوشتیپتر دوستش داشتم!

چایی ها رو بین مهمونها پخش کردم و حتی زیاد هم پیش میلاد نموندم…چون دوباره نمیخواستم یه دردسر جدید درست بشه…!

کم کم و رفته رفته مهمونها از خونه رفتن….

البته بعد خوردن کباب….یه ولیمه ی کوچیک که بانیش امیرعلی و زنش بودن!

من و یلدای بیچاره هم تا خود صبح تو آشپزخونه بودیم و فقط میشستیم….!

یه جورایی از کت و کول افتاده بودم و دیگه جون راه رفتن هم نداشتم….

آخرین کسایی که مونده بودن فقط خانواده ی خودمون بود…یعنی مامان و بابا، امیرعلی و زن و بچه اش…یلدا و امیرحسین و …ایمان!

تکیه داده بودم به دیوار و قایمکی ایمان رو نگاه میکردم….

مامان بدون احساس خستگی لبخندی زد و گفت:

-الان خونه یکم شلوغ پلوغ…فردا سوغاتی های همتون رو سوا میکنمو بهتون میدم….

بی طاقت گفتم:

-نمیشه واسه منو همین الان بدی !؟ من تا صبح نمیتونم تا صبح صبر کنم…

تا اینو گفتم همه چپ چپ نگام کردن….سرمو باخجالت پایین انداختمو گفتم:

-باشه همون صبح بدین…

یلدا کیف و وسایلش رو برداشت و گفت:

-اگه اجازه بدین من برم پایین بخوابم…

حاج بابا در آرامش گفت:

-هرجا راحت بخواب دختر گلم…

عجباااا….یلدا دختر کلش بود اما من….!

همون موقع یه پیام اومد رو گوشیم….تا بازش کردم متوجه شدم از ایمان…نوشته بود:

“بهونه بیار با یلدا بیا”

تند تند نوشتم:

“نمیخوام ”

بلافاصله واسم فرستاد:

“اون روی سگ منو بالا نیار”

هووووف…زور میگفت دیگه! زورررر….

قبل رفتن یلدا گفتم:

-منم باهات میام….بشینیم تا صبح حرف بزنیم…..!

یلدای از همه جا بیخبر گفت:

-وای چه خوب!

رو کردم سمت امیرحسین و گفتم:

-تو توی اتاق من بخواب پس…من با یلدادمیرم….

امیرحسین خیلی زود و راحت قبول کرد تا من همراه یلدا و پشت سر ایمان از خونه بزنم بیرون…

کل جمع اونقدر خسته بودن که کسی گیر نده….

و یه حورایی همه فورا رفتن که بخوابن …

همونطور که همراه یلدا از پله ها پایین میرفتم آهسته گفت:

-چقدر دلم واسه اتاقم تنگ شده بود…هییییی….واسه خیلی چیزاااا….

ایمان درو وا کرد و یه راست رفت سمت اتاقش…بلدا با تاخیر پاشو داخل گذاشت….

اشک تو چشماش حلقه زد…با بغض گفت:

-این خونه بی مامان عین…عین….

حرفشو خورد…سرش رو پایین انداخت و بیصدا اشک ریخت…..

دستمو رو شونه اش گذاشتمو گفتم:

-گریه نکن دختر….بیا بریم باهم حرف بزنیم تا آروم بشی!

دستشو گرفتمو رفتیم سمت اتافش…واسه اینکه حال و هواش عوض بشه رفتم سمت آینه میز آرایشش گفتم:

-یلدا چقدر من و تو اینجا خاطره داریم!

یلدا اشکاشو پاک کردو خنده کنان گفت:

-آره…چقدر من خراطین مالیدم به اون ممه های لامصبت!

تا اینو گفت هردو باهم زدیم زیر خنده….

یلدا اشکاشو پاک کردو خنده کنان گفت:

-آره…چقدر من خراطین مالیدم به اون ممه های لامصبت!

تا اینو گفت هردو باهم زدیم زیر خنده….

راست میگفت…بعضی وقتها که خودم از خودم مایوس میشدم میومدم اینجا و یلدا واسم خراطین می مالید….

ولی الان فکر کنم هیچی بهتر از دستای ایمان نبود…اصلا کاش اونقدر باهاش راحت بودم که بهش بگم داداشش چقدر ممه دوسته!!!

یلدا ازم خواست بخوابم روی تخت ولی قبول نکردم و ترجیح دادم یه پتو پهن کنم روزمین بخوابم….

چراغ رو خاموش کردم و دراز کشیدیم…اون رو تخت و من رو زمین….

هردو با لبخند به سقف خیره بودیم…از یلدا پرسیدم:

-تو خوشبختی یلدا!؟

بی تعلل گفت:

-گوش شیطون کر خیییییییلی….امیرحسین عاشقم…واینو همجوره بهم ثابت کرده…..میدونی چیه یاسمن…شاید اینی که میگم مسخره باشه..اما من همیشه پدرومادرتو دعا میکنم‌ که همچین پسری تربیت کردن…امیرحسین انگار واقعا تو دستهای یه ملکه تربیت شده…

لبخند زدمو گفتم:

-پس حسابی بهت خوش میگذره!

نفس عمیقی کشید و گفت:

-خب آره…ولی….یه جورایی تا خیالم از بابت ایمان راحت نشه آروم نمیگیرم….من خوشبختم…زندگی خوبی هم دارم اما همیشه همه ی حواسم پی ایمان….

دلم میخواد ازدواج کنه و صاحب زن و بچه بشه…زن که داشته باشه زندگیش از این حالت سرد و خنثی بیرون میاد….

َاَی خِدااااا… من اینجا کنارشم و اون دنبال زن واسه دادشش!

دست نَنَه ام درد نکنه با این عروس آوردنش!

واسه فهمیدن یه سری چیزا دوباره گفتم:

-شاید داداشت عاشق دختر عموت باشه!

یلدا با اخم گفت:

-مینااااا….!؟؟؟ اهههه! خدا نکنه!

-چرا…مگه چشه!؟

-من باهاش حال نمیکنم…..مغرور و خودشیفنه اس….انگار از دماغ فیل افتاده…دلم نمیخواد اون زن ایمان بشه! ایمان خیلی دوست داشتنی ….خدا نکنه بشه شوهر دختر پر افاده ای مثل مینا….دوست دارم زن ایمان یه دختر دوست داشتنی باشه!

راستش ته دلم خیلی خوشحال شدم که یلدا همچین نظری نسبت به مینا داره اما در واقع ایمان از اون آدمایی بود که واسه همچین مسائلی به نظر کسی جز خودش اهمیت نمیداد…..

داشتم به همین موضوع تلخ فکر میکردم که اینبار یلدا پرسید:

-تو چی!؟قصد مزدوج شدن نداری توپولوف!

شوخ طبعانه گفتم:

-قصدشو که خیلی دارم ولی موردش نیست!

صدای پیامک گوشیم اومد.برش داشتم و پیام رو خوندم…ایمان بود..خیلی کوتاه فرستاد:

“نخوابیده؟؟”

تند و زود جواب دادم”

“خیرررر”

“وراجی نکن تا بخواب”

بچه پررویی بهش گفتمو گوشیو گذاشتم کنار…یلدا پرسید:

-اون پسر خوشتیپه چیشد! چی بود! آهان!

آمین! ؟

-نمیدونم! ما که خیلی وقت پیش ازهم جدا شدیم…یلدا جون….من الان سینگل سینگلم…یعنی پاک پاک….یلدا…بنظرت چرا من سینگلم! باور کن من اگه پسر بودم و یه دختری مثل خودم میدیدم صدرصد میگرفتمش….واقعا چرا!؟؟

یلدا دستشو رو شکمش گذاشت و شروع کرد خندیدن و بعد گفت:

-ای شیطوووون! محال تو سینگل باشی! با کس هستی که نمیخوای رو کنی….!؟

چپ چپ نگاهش کردمو با یه اخم الکی مصنوعی گفتم:

-من فقط باخودمم….

-باشه تو راس میگی….ولی من آخرش تورو واسه مژدبا درستت میکنم….

-هه هه هه لابد مهین جونت رو هم واسه داداشت!؟؟

-آره…وای اگه بشه چه عالی میشه….

نمیدونم چرا هنو هیچی نشده نسبت به این دوتا بشر که فقط در حد اسم ازشون شناخت پیدا کرده بودم بیزار شدم….

بدبختی یلدا هم ول کن نبود…هی میگفت مهین فلان مهین بهمان….

گوشیشو برداشت و گفت:

-میخوای عکسشو بهت نشون بدم!؟

خودمم بدم نمیومد….سر تکون دادمو گفتم آره اونم با ذوق رفت تو گالری گوشیش و بعد عکس رو آورد و گوشیو به سمتم گرفت….با هیجان نگاش کردم….

برخلاف من که صورت گرد و تپلی داشتم اون صورت کشیده و ظریفی داشت….پوستش سفید بود و چشماش سیاه و درشت….

حالا به این ترکیب یه دماغ بی نقص و یه لب باریک اما خوش رنگ و خوش حالت اضافه کنید….

این ترکیب برنده اس!

یلدا پرسید:

-چطوره!؟خوشگله نه!؟

نیشمو کج کردمو گفتم:

-آره خیلی….متاسفانه!

یلدا که تیکه آخر حرفمو نشنید باهمون هیجان گفت:

-حالا اگه داداششو ببینی چی میگی! بلند…خوش هیکل….خوشتیپ…من مطمئنم تو ازش خوشت میاد…

نهههههه…من فقط ایمان ریشوی خودمو دوست داشتم….فقط ایمان….

یلدا گوشیشو گذاشت کنار و گفت:

-ایشالا که یه روز قسمت بشه ببینیش فعلا شب بخیر…..

پشت به من به پهلو دراز کشید و پتو رو هم کشید رو صورتش….دلم میخواست بعد اونهمه خستگی منم بخوابم اما نمیشد….من باید بیدار می موندم چون ایمان دستور داده بود….

کلی صبر کردم تا مطمئن شدم یلدا خوابیده…

چند باری هم محض احتیاط صداش زدم و وقتی دیگه کاملا مطمئن شدم خوابش گرفته با احتیاط و بی سرو صدا از جا بلند شدم….

پاورچین از اتاق رفتم بیرون…..

هیجان و اضطراب داشتم….

نگاهی به پشت سزم انداختم و بعد رفتم سمت اتاق ایمان‌…

در اتاقش باز شد و م

چ دستمو گرفت و کشید داخل…..

دستمو گرفت و کشید توی اتاقش…درو بست و منو هل داد سمت دیوار و رو به روم ایستاد..واسه اینکه صدایی ازم درنیاد دستشو گذاشت روی دهنم….

مگه از جونم سیر شده بودم که سرو صدا راه بندازم.دستشو از روی دهنم برداشتم و هوا رو بلعیدم…عین میر غضبها بهم زل زده بود و بالاخره بعد چند ثانیه گفت:

-من بهت چی گفته بودم !؟

لحنش اونقدر خشن و ترسناک بود که تته پته کنان گفنم:

-چی.. گف ..تی!؟

یقه لباسمو تو مشتش گرفت و گفت:

-سوالو با سوال جواب نده یاسمن….اینقدر هم رو اعصاب من راه نرو ….

شاکی و گله مند پرسیدم:

-من کی آخه رو اعصاب تو راه رفتم….

آدرحالی که واس بالا نرفتن صداش زیادی احتیاط میکرد گفت:

-واسه چی با اون پسره رفتی بیرون…!؟ هان!واسه من سلفی عاشقانه میگیری و میزاری اینستاگرامت!؟؟؟

خیلی زود گفتم:

-هیچم اینطور نیست…من فقط با میلاد رفتم بیرون شام خوردیم…هیچ اتفاق دیگه ای هم نیفتاد….

باز یقه لباسمو تو مشتش فشار داد و گفت:

-دیگه میخواستی چه اتفاقی بیفته…مدام در حال اینی که بفهمی من از چی عصبی بشم بعد دقیقا همونو انجام میدی!همه کارات بچگونه واز روی عمد…عین دختر بچه ها رفتار میکنی…

نه مثل اینکه همینطور داشت واسه خودش میتاخت….سکوت بس بود…دستامو پشتم گذاشتم و گفتم:

-آره باشه…تو راس میگی…من بچه کوچولوام…من بدم…اما من همش داشتم به تو فکر میکردم اونوقت تو خودت چی…!؟ خدا میدونه داشتی چیکار میکردی!حالا هم دست پیش نگیر که پس نیفتی!

دستو رو سینه اش گذاشت و گفت:

-من دست پیش گرفتم پس نیفتم!؟؟

انگار که منتظر شنیدن همین یه سوال بوده باشم با بغض و خشم گفتم:

-آره…تو….تو تو….یه هفته بیشتر از من بیخبر بودی…یه زنگ نزدی…یه بار حالمو نپرسیدی…یه بار سعی نکردی فقط بهم بفهمونی که به یادمی….من احمق همش نگرانت بودم.. فکر میکردم یه اتفاقی برات افتاده….اما بعد دیدم که نه…چون مینا جونت اومده دیگه منو فراموش کردی….

حرفهامو که زدم،

رومو ازش برگردوندمو اخم کردم….

من خیلی ازش دلخور و دلگیر بودم…نباید با من همچین رفتاری میکرد…این حقم نبود.

بعد از یه سکوت طولانی،

چونه امو گرفت و رومو به سمت خودش چرخوند و گفت:

-من…من اون مدت درگیرهمین قضیه بودم…عمو داره اینجا خونه میسازه چون قراره تهران بمونن..یعنی بخاطر شعبه ریگه کارش این تصمیمو گرفتم…اومد و گفت که تا آماده شدن خونه اش میخواد اینجا بمونه….منم نمیتونستم که بگم نه…نمیشه…. میتونستم!؟ تو جای من …میتونستی بهش بگی نه عمو نمیشه بیای!؟؟؟

خب از این بابت حق نداشت…نه نمیشد به عموش بگه نیاد…با این حال…میتونست که حال منو بپرسه! نمیتونست….سوال توی ذهنمو به زبون آوردمو گفتم:

-حدااقل میتونستی یه حالی ازم بپرسی که من فکر نکنم فراموشم کردی….اینکارو که دیگه میتونستی انجام بدی!نمیتونستی!؟

دستاشو به کمرش تکیه داد و گفت:

-وقتی همه جوره سر من شلوغ و فکرم درگیر…چجوری میتونستم به تو پیام بدم یا بهت زنگ بزنم….؟؟؟

باز دوباره بغضم گرفت…اگه منو از ته دلش دوست داشت ، حرف که باهام میزد آروم میشد…نه اینکه اصلا بهم فکر نکنه….

سرمو انداختم پایین و دلخور گفتم:

-تو منو عمیقا و به اندازه ای که من دوست دارم ، دوست نداری….اصلادرستش همین…اینکه دو نفر اونقدری همو دوست داشته باشن که وقتی ناراحتن حتی با فکر کردن به همدیگه حالشون خوب بشه….اما تو این حس رو کنار من نداری…خب…من مجبورت نمیکنم…اگه واقعا دوستم نداری…اگه وقتی کنارمی حس و حال خوبی از من به تو نمیرسه….میتونی همچیو با من بهم بزنی…..

با سرانگشتش زد به پیشونیمو گفت:

-اینقدر خزعبل تحویل من نده….! چرا اینقدر خودتو میزنی به نفهمی وقتی هی واست توضیح میدم دلیل غیبت چند روزه ام چی بوده!

من میترسیدم…من حقیقتا از مینا میترسیدم….ایمان هنوز به من ثابت نکرده بود چقدر عاشقمه و چقدر میخوام واسه همین ترس داشتم…ترس از دست داشتنش….مینا این قابلیت رو داشت که همزمان مخ چند نفرو باهم تیلیت کنه….

از کجا معلوم بازم به سرش نزنه که ایمان رو بکشونه سمت خودش و اون عشق قوی قدیمی رو زنده کنه!؟؟

تکیه امو از دیوار برداشتمو گفتم:

-شب بخیر….

خواستم برم اما دستشو رو شونه ام گذاشت و گفت:

-دختر خوب….چرا اینقدر خودت و خودمو اذیت میکنی!؟ هان!!؟؟؟

بدون اینکه تو چشماش نگاه کنم جواب دادم:

-من اذیتت نمیکنم…من فقط میگم اگه کنار منوحس و حال خوبی نداری میتونی …میتونی ….

نتونستم حرفمو ادامه بدم…

پرسید:

-میتونم چی….

خیلی واسم سخت بود اما بلاخره که چی..هرچقدر هم که عاشقش بشم دلم نمیخواست حس سربار بودن بهم دست بده…یا اینکه بمونم و اینو تحمل کنم که دلش هنوز پی نامزد قبلیش….سرمو بالا گرفتمو چیزیو گفتم که به زبون آوردنش سخت و تلخ بود:

-میتونی با من بهم بزنی….

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

6 دیدگاه

  1. سلام
    میشه پارت هاتون بیشتر از یکی باشه ؟؟؟؟؟!!!!!
    آخه اینطوری معلوم نیس که تا کی و تا چند روز طول بکشه که رمان تموم شه !!!!!

  2. همیییین!!! >_<
    الان دس میکنم دهن خودمو شرحه شرحه میکم
    آیی خدا دو روز تموم دو روووزه تموم مثه سگ موس موس کرم تا پارت جدید بیاد
    حالا اتقد کم
    انقد نصفه و نیمه
    انقد حرص درار
    خو من چی بگم ها?

  3. سلام نویسنده این رمان خودش یه چنل داره و این رمان رو توش روزانه پارت گذاری میکنه ولی خیلی نسبت به سایت شما عقبه!!!

    آیا شما دارید رمان رو پیش خرید میکنید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن