رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۳۰

خیلی با خودم کلنجار رفتم اما نتونستم در مورد پیام دادن به ایمان نتیجه ی مثبتی برسم. بزار یه بار هم که شده اون به من پیام بده…اون سراغمو بگیره….همش که من نباید دلتنگ بشم….چرا دل اون تنگ‌نشه؟

حتی اگه اتفاقی براش افتاده یا حالش بده خودش بهم بگه….

گوشی رو کنار گذاشتم و باخودم گفتم فردا عصر قایمکی یه سرکی میکشم…فقط در همین حد که مطمئن بشم حالش خوب باشه….!

و وای به حالش خوب باشه …

حالش خوب باشه و از من خبر نگرفته باشه مبکشمش….

با گفتن همین حرفها به خودم یه جورای قانع شدم و تونستم تحمل کنمو زنگ نزنم…یا مثلا پیام ندم….

صبح زود با سرو صداهای شوهر خاله از خواب بیدار شدم…داشت آواز میخوند…اونم با اون صدای وحشتناکش….

دستامو رو گوشهام گذاشتم اما هنوزم صداش میومد که میگفت:

“ز دست دیده و دل هردو فریااااااد….آی که هرچه دیده بیند دل کند یاد…

و …صدای گوشخراش شوهر خاله کم بود بهزاد هم اضافه شد:

-بسازم خنجری نیشش ز پولاد..زنم بر دیده تا دل گردد آزاد….

هووووف…داشتم کر میشدم…و خواب هم که به کل از سرم پریده بود…

کلافه بلند شدم.چه چه زدنهای شوهرخاله و بهزاد همچنان ادامه داشت….پدر و پسر عین هم….

لباس پوشیدم …شالم رو سرم انداختم و بعد از اتاق رفتم بیردن….

خاله داشت وسایل صبحانه رو روی میز میچید و اون دوتا بلبل هم داشتن چه چه میزدن…! اونم چه چه چهی….

رفتم دست و صورتمو شستم و بعد رفتم سمت آشپزخونه..شوهرخاله تا منو دید گفت:

-به به دخترحاجی …

حرصی لبخند زدمو گفتم:

-صبح بخیر شوهرخاله ی عزیزززر….

-صبح توهم بخیر دختر حاجی..

شوهرخاله از صدتا عامل اعصاب هم بهتر بود…چون گفت:

-آهنگ درخواستیت چیه دختر حاجی!؟؟ چی بخونم برات!؟

وای خدا…هیچ صبحی بدتر از این نیست که شوهر خاله بخواد با همکاری آقازادش ترانه بخونه…..

خاله با لذت گفت:

– اونی که همیشه واسه من میخونی رو بخون بیژن…من عاشق اون شعرم البته با صدای تو….

وای…چه فاجعه ای….شوهرخاله با صدای تخمیش آواز میخوند و خاله قربون قدو بالای کیفیت صداش میرفت…..

-هجون همیشگی رو میگی!؟؟

-آره دیگه….به سوی تو…به شوق روی تو…..به طرف کوی تو….

شوهرخاله چند تا سرفه خشکه رفت و گفت:

-باشه…بهزاد تو آهنگشو بنواز من میخونم…

بهزادچابیشو هورت کشید و گفت:

-رو چشم بیژن جون…

و بعد شوهرخاله شروع کرد خوندن…

دلم میخواست دستامو رو گوشهام بزارم و هیچی نشنوم اما ماشالا تارهای صوتی شوهرخاله اونقدر قوی بودن که آدم کر رو هم شفا میداد…..!

و جالی اینجا بود که خاله هم به به و چه چه میکرد….

خدا شفا بده خانواده ی خاله رو انشا الله…. !

**

بعداز ظهربود که همراه خاله از خونه رفتیم بیرون…گرچه هنوز اوایل اسفند بود اما نیت کرده بود از همین حالا خریدهاشو انجام بده…

کلی واسه خودش چیز میز خرید…از لباس زیر گرفته تا مانتوهای رسمی و غیر رسمی و بلوز و دامن و کلی چیز دیگه….و کل خریدش وایه شوهر خاله به رپزیرپیرهن و یه جفت جوراب بود و واسه بهزاد یه عرق گیر…

بعد خرید همه ی اینها گفت:

-میدونی چیه خاله…تصمیم گرفتم عید امسال پسته و آجیل نخرم….گوشت هم نمیخرم….به این میگن مبارزه با گران فروشی ..

پرسیدم:

-خاله یعنی واقعا نمیخوای پسته بخری!؟؟؟

با قاطعیت گفت:

-نه خاله…میدونی ….بخرم هم فایده نداره چون اگه تو هزار تا سوراخ سنبه هم قایمش کنم بازم فایده نداره آخه این لامصب مارمولک پیداشون میکنه و دخل همه پسته هارو درمیاره….

شاید باورت نشه ولی یه بار گذاشتمشون توی یه قوطی بزرگ و روشن نوشتم سم کشنده…ولی بازم رفت و دخلشونو آورد و همه رو خورد….

خندیدم…بهزاد بود دیگه…چیکارش میشه کرد‌…

خاله تاکسی گرفت و رفت خونه اما من یه بهونه جور کردمو ازش جدا شدم….

میخواستم برم خونه خودمون یه سرکی بکشم…تاکسی گرفتم و رفتم همونجا….

باید میفهمیدم چرا این مدت ازم بیخبر بوده….

پول تاکسی رو دادم و پیاده شدم….یه نفس عمیق کشیدم و راه افتادم سمت خونه….

چیزی که میدیدم اصلا باورش ممکن نبود…هی چشمامو می مالوندمو بازو بسته میکردم به امید اینکه اشتباه کرده باشم ولی نه..همه چیز درست و حقیقت داشت….

پس چرا من بازم نمیتونستم باور کنم….یعنی اون به همین خاطر این مدت سراغی از من نگرفت!؟

خدایاااا….داشتم حسابی گیج میشدم…مگه اون دختره ی لعنتی واسه همیشه از اونجا نرفته بود چسرا دوباره برگشتن….!؟؟؟

پشت دیوار پنهون شدم و با بغض به عمو و زن عموی ایمان نگاه کردم و اون دختر خبیث لعنتیشون که داشتن در مورد آسیب نرسوندن به وسایلشون هی به کارگرا امرو نهی میکردن…

یعنی بازم اومده بودن که بمونن!؟؟ یعنی…..

هزارتا فکرو خیال بد به سرم افتاد که نمیتونستم هیچکدوم رو به یه حالت مثبت تغییر بدم….

همش این موضوع به ذهنم می رسید که چون مینا باز برگشته ایمان نسبت به من دل سرد و بیتفاوت شده….

وگرنه چه دلیلی داشت این مدت ازم بیخبر باشه!

اااااخخخخخخ! عجب رویی داشت این بشر….بعد اون رسوایی بزرگش چطور میتونست بازم بیاد اینجا !؟

بغضم شدیدتر شد….

ای ایمان نامرد….پس دوباره فیلت یاد هندوستون کرد! از من خبر نمیگرفتی چون خودت اینجا سرگرم بودی!

همون لحظه خود ایمان هم از حیاط اومد بیرون….با دیدنش تکیه ام رو از دیوار برداشتم و متحیر بهش خیره شدم….

صداش رو که نمیشنیدم اما خب…داشتن باهم گپ میزدن….درنهایت هم دسته کلیدی به سمت عموش گرفت و بعدش خداحافظی کرد و رفت سمت ماشینش….

خااااک بر سر من احمق که این مدت شبانه روز تو فکر این داعشی بودم….

خااااک بر سر من که غذا از گلوم پایین نمیرفت و همش باخودم تو فکر خورد و خوراک این بودم….

خااااک بر سر من که نرفتم خونه ی عموم فقط و فقط بخاطر این نامرد!

خب….پس این….چون مینا برگشت منو فراموش کرد و چسبید به همون عشق قدیمیش!

اصلا به درک….به جهنم…خلایق هرچه لایق….حالا دارم براش!

فورا از اونجا دور شدم…یه تاکسی دربست گرفتم که زودتر برسم خونه خاله….

همون تو تاکسی گوشیمو بیرون آوردم و تمام سلفی هایی که با میلاد گرفته بودم رو تو اینستا گذاشتم تا چشش درآد….بله!

وقتی اون میتونه اینجوری رفتار کنه چرا من نتونم!

درحالی که داشتم توی ذهنم واسش خط و نشون میکشیدم بغض کردم….یعنی واقعا منو فراموش کرده و رفته با مینا….!؟

به این سادگی!؟ به این زودی!؟؟؟

این بود دوست دارمهاش….!

آه کشون سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادم…قسم میخورم دیگه هیچوقت سراغی ازش نگیرم تا بفهمه نمیتونه با احساساتم بازی کنه….!

کرایه تاکسی رو دادمو پیاده شدم.تو همین مدت کوتاهی که تو راه بودم خیلی تصمیما گرفتم..اولیش اینکه فکر وردن به ایمان ممنوع….دومیش اینکه از حالا آزادم هرجا دلم خواست برم…سومیش اینکه بازم فکر کردن به ایمان ممنوع…

خاله درو برام باز کردن و منم رفتم داخل….

بخاطر اتفاقی که تازه باهاش مواجه شده بودم یکم دپرس بودم…دپرس و کم حوصله…..اما دلمم نمیخواست برم کنج اتاق بشینم و اونقدر فکرو خیال بکنم که مخم ترک برداره….

واسه همین رفتم کنار خاله نشستم و یکی از اون جایی های درجه یکش رو خوردم…تصمیم داشتم یه جورایی خودمو سرگرم کنم تا کمتر به ایمان و مینا فکر کنم هرچند که یه جورایی سخت بود…..

خاله صدای تلویزیون رو کم کرد و گفت:

-سه بار مامانتو گرفتم ولی جواب نداد….میخواستم بهش بگم چی واسم بیاره و چی نیاره….شنیدم اونجا روسری های خیلی خوشگلی داره!

متعجب نگاش کردمو گفتم:

-خالهههههه….

-چیههههههه!؟

-همین عصر سه مدل روسری از بازار خریدی…بعدشم من که کلا با مکه رفتن مخالفم…ولی مامانتم به حرفم گوش نداد…اما خب . حالا اگه مکه میرن دست کم خرید نکنن….

خاله چپ چپ نگام کرد و گفت:

-واااا…چه حرفها! اصلش همین خرید….

اعتراضی نکردم…وقتی خاله میگه لابد دیگه اصلش همین خرید….

خاله بعد از سخنرانی باشکوهش، دوباره صدای تلویزیون رو بلند کرد و به حال دختر نقش اول سریالی که داشت تماشاش میکرد شروع کرد ناله کردن….

منم همونطور که چایی میخوردم ناخواسته به ایمان فکر میکردم….اصلا هم دست خودم نبود و ذهنم ناخوداگاه میرفت سمتش…!

همون موقع گوشیم ویبره خورد و لرزید…!

خسته و بی حوصله برداشتمش و نگاهش کردم که متوجه شدم از ایمان پیام دارم…چند تا استیکر عصبانی فرستاده بود که بعد باز کردن پیام فهمیده تو اینستا و تو واکنش به سلفی هام با میلاد….

نوشته بود

” اینا چیه ان!؟؟ با این پسره رفتی بیرون؟؟؟”

پسره ی پررو..ایمان پرو…داعشی مررو…داعشی….

دستامو مشت کردم….

چطور روش میشد همچین پیامی بده….

اصلا دیگه هرچی بین من و اون بوده تموم…..

جوابی بهش ندادمو گوشیو گذاشتم کنار ….

بزار اونم یکم حرص بخوره …

صدتا عکس از بهزاد گرفتم بازی راضی نبود…دیگه کم کم داشتم دچار فلج انگشتی میشدم….

خسته گفتم:

-بس نیست بهزاد!؟؟ بابا من به درک …گوشیت سوخت از بس چیک چیک از توی شاسکول عکس انداخت …!

گوشیو ازم گرفت و همونطور که عکسارو نگاه میکرد گفت:

-اه یاسمن…مردشور ریخت خودتو جد و آبادتو ببرن با این عکس انداختن….

-عه! با جد و آبادموچیکار داری!؟

پر حرص گفت:

-جد و آبادی که ماحاصلش تو باشی هیچی نمی ارزه…آخه تو یه عکس هم بلد نیستی بندازی…!؟

اخم کردمو گفتم:

-تو زشتی عکسات بد در میاد چه ربطی به من داره!؟

چهار زانو نشست رو تختشو گفت:

-دختر میشناسم لولو…یه جوری از خودش عکس میندازه آدم از آنجلینا جولی حالش بهم میخوره!

حاله تو بلدنیستی یه چندتا از این عکسا از ما بندازی بزاریم تو اینستا چند تا مخ بزنیم!

گوشیشو ازش گرفتمو گفتم:

-آخه آدمی به زشتی تو رو چجوری میشه چندتا عکس ازش گرفت که همه با دیدنت به به چه چه کنن…حالا بزار نگاه کنم….

همینطور که داشتم عکسارو نگاه مینداختم گوشیم همراهم که روی میزش بود زنگ خورد…میدونستم ایمان….توجهی نشون ندادم …ایمان اگه باز مینارو انتخاب کرده و میخواد با اون باشه پس دیگه بهتره بامن تماس نگیره….

بهزاد چشاشو شیطون کرد و گفت:

-جووووووون…گوشی نو مبارک! کی خریدی دخی خاله!؟از این گروناستاااا…ایول…پولشو از کجا آوردی…این خیلی قیمتشه…

من و من کنان گفتم:

-گوشی قبلیم که شکسته بودو فروختم…پس اندازمو گذاشتم روش اینو گرفتم!

سرشو تکون داد و گفت:

-حالا نمیخوای جواب بدی!؟ خودشو کشت هرکی هست!

گوشیشو بهش دادمو گفتم:

-بیا….اینو بزار واسه

پروفایلت ..تخمی بودن قیافتو کمتر نشون مبده….بعدهم گوشی خودمو از روی میز برداشتم و از اتاقش زدم بیرون….

اونقدر حرص خورده بودم که یجورایی عین لبو سرخ شده بودم…..

رفتم تو اتاق و درو بستم….گوشی رو بالا آوردم و بهش نگاه انداختم….

اگه مینا برگشته بودپیشش…پس دیگه چرا به من زنگ میزد!؟

اما بالاخره بعد از کلی کلنجار رفته تماس رو وصل کردمو گفتم:

-الو….

نه سلام کرد و نه علیک …فقط با عصبانیتی که واسم کاملا مشخص بود، شمردهه شمرده گفت:

-تو…چرا….گوشیتو….جواب ندادی!؟؟؟

با لحن سردی و بدون اینکه به روی خودم بیارم گفتم:

-حالم خوب نبود…

پوزخند زد و با همون عصبانیت پرسبد:

-تو!؟؟ تو حالت خوب نبود؟؟؟ تو که از صبح تا شب با پسر عموجونت اینورو اونور ول میچرخی و عشوه میای….

وااااای….سرم داشت از حرفهاش میترکید….این خودخواهی بود…خودخواهی محض….

واقعا سرم درد گرفته بود.دستمو روی پیشونیم گذاشتم و گفتم:

-من حالم خوب نیست….شب بخیر…

قبل اینکه قطع کنم

لحنش از اون حالت عصبی به یه حالت نگران و پرسید:

-چیه چت شده!؟؟

حوصله حرف زدن نداشتم…خصوصا با آدمی به زور گویی ایمان…..آهسته و با صدایی ضعیف گفتم:

-میخوام بخوابم…شب بخیر….

گوشی رو خاموش کردمو گذاشتم کنار و بعد چراغ رو خاموش کردمو دراز کشیدم روی تخت….اگه قراره تو رابطه با یه نفر همش عذاب بکشم و سردردهای عصبی بگیرم اون رابطه اصلا به چه دردی میخوره….!؟؟

*********

*ایمان *

گوشی رو گذاشتم تو جیبم.

جدیدا خبلی داشت منو از خودش عصبانی میکرد….چرا یه ذره نمیتونست منو درک کنه….

چرا نمیخواست شرایطمو قبول کنه….!؟!

من چقدر و تا کی بایداین فشارها رو تحمل کنم!

با صدای زن عمو به خودم اومدم…

-ایمان جان تو یخچال آب خنک داری بدم به کارگرا!؟؟

از فکر اون چاقالو بیرون اومدم و گفتم:

-آره آره…هست….

-پس لطفا آمادشون کن…

چشمی گفتمو رفتم تو آشپزخونه…آب و چند لیوان آماده کردم و گذاشتم و تا اومدم جلوی در با مینا مواجه شدم…..

چند لحظه ای بهم خیره شدیم….

بعد از اون اتفاقات دیگه نخواستم ببینمش….و ندبدمش…حتی حالا هم دیگه نمیخواستم ببینمش…

تمبدونم هنوز حسی بهش دارم با نه…اما میدونم که اونقدر ازش عصبانی ام که نمیهوام ببینمش….

و دلم میخواست این قدرتو داشته باشم که بتونم به عموم زک و پوست کنده بگم دلم نمیخواد اینجا بمونن…اما نمیشد…هرجور که حساب میکردم واقعا نمیشد…

با اون صدای آرومش گفت:

-اومدم …

میدونم چی میخواست بگه واسه همین سینی رو سمتش گرفتم و گفتم:

-چیز دیگه ای لازم داشتی خودت بیا ببر…من میرم بخوابم ..در قفل نیست….

بدون اینکه حتی بهش نگاه بندازم رفتم داخل….

گوشی رو عصبی پرت کردم رو تخت و شروع کردم باز کردن دکمه های پیرهن…

ای تف تو روحت یاسمن…منوبا این همه مشغله دست و پنجه نرم مبکنم و اونوقت تو میری اینور و اونور واسه من با پسرعمو جونت عکس میندازی!؟

به من میگی شب بخیر و بعد گوشی رو خاموش میکنی!

پیرهن وشلوارکمو پوشیدم و با خستگی دراز کشیدم روی تخت….

ساعد دستمو رو چشمام گذاشتم و خواستم بخوابم…یعنی طبیعتا باید خوابم میگرفت….اما نه…خواب به جشمم

نمیومد و هی وسوسه میشدم دوباره اون عکسای لعنتیشو نگاه کنم…

در نهایت بالاخره گوشی رو برداشتمو دوباره رفتم او پیج اینستاگرامش…..

برای چندمینبار عکسارو نگاه کردم….

بترکی یاسمن…کوفتت بشن…

هی وسوسه میشدم دوباره اون عکسای لعنتیشو نگاه کنم…

در نهایت بالاخره گوشی رو برداشتمو دوباره رفتم تو پیج اینستاگرامش…..

برای چندمینبار عکسارو نگاه کردم…دختره ی خیره سر لعنتی!

معلوم با این پسره خیلی بهش خوش گذشته….

رفتم تو کامنتها….پسرعموش میلاد کلی براش قلب گذاشته بود و از فوق العاده بودن اون شب واسش نوشته بود…..

ای تف تو روحت یاسمن….مگه دستم‌بهت نرسه! یک پدری ازت در بیارم من!

حالا دیگه واسه من میری ددر و خشو گذرونی بعدهم عکس میگیری و میندازی تو اینستاگرامت!؟؟؟

دوباره باعصبانیت گوشیو کنار گذاشتم….

اصلا چرا حالش بد بوده!؟

نکنه سرما خورده باشه!؟؟نکنه اتفاقی براش افتاده باشه!؟ نکنه اصلا مسموم شده باشه!؟؟ از بس میخوره احمق خاک بر سر…..!

دوباره شروع کردم‌گرفتن شمارش…ولی خاموش بود…..

دیگه داشت زیادی حرصمو در میاورد.اونقدر که دلم میخواست بلندشم برم در خونه خاله اشو بکشونمش تا اینجا و خدمتش برسم….!

گوشی رو پرت کردم به کنار و پتو رو تا روی صورتم بالا کشیدم….

حالا با اومدن خانواده ی عمو همه چیز سخت تر شده بود…از همه لحاظ واسه من سخت شده بود!

حالا دیگه باید بیشتر از قبل تو روابط سخت میگرفتم چون هم باید مواظب خیلی ها باشم…..خیلی ها…..

چشمامو بستم و باتموم فشارها سعی کردم بخوابم….

******

خیلی سخت درگیر یه پرونده ی جدید شده بودم…..یه قتل پیچیده و عجیب که باید سرنخ های ریز و کوچیک رو جمع میکردیمو کنارهم میزاشتیم تا بتونیم دست کم به یه راه پیگیری مناسب برسیم…..

و بدتر اینکه گاهی مجبور شدیم به خارج شهر هم بریم اونم چند جای مختلف…..

ساعت هشت شب بود که رفیعی منو جلوی خونه پیاده کرد و رفت….

پشت کتفم درد میکرد‌ ‌‌‌…درحالی که دستمو روش فشار میدادم خواستم کلید بندازم که همون موقع در به روم باز شد و با مینا مواجه شدم…..

خواستم از کنارش بگذرم که گفت:

-سلام….

آهسته جوابشو دادم و از کنارش رد شدم….

در واقع دیگه مینا برام مهم نبود ….من دردایی که بخاطر جداییش رو باید تحمل میکردمو خیلی وقت پیش تحمل کردم….

حتی گاهی تمام روز رو سرکار بودم که از خستگی بیهوش بشمو فرصت فکر کردن‌بهش پیدا نکنمو حال حالم با یاسمن خوبه…..یاسمنی که گاهی تلافی بعضی چیزارو سر خودش در میاوردم….

آره….حال و احوال من با یاسمن تو بهترین حالت خودش قرار داره‌و جز این هیچ چیز دیگه ای مهم نیست….

لباسامو عوض کردمو رفتم تو آشپزخونه…..

تو همون حال دوباره شمارشو گرفتم ولی بازم خاموش بود!

آخه چه مرگش شده بود دختره ی احمق!

نکنه اصلا حالش بد شده باشه و فرستاده باشنش بیمارستان!

هوووووف! خدا لعنتت کنه یاسمن!

کاش اصلا نمیزاشتم‌برم خونه ی خالش و یه جورایی همینجا نگهش میداشتم …..

نگاهی به آشپزخونه ای که بازم بعد رفتن یاسمن بهم ریخته شده بودم انداختم….وقتی یاد روزی که اینجا داشت آشپزی میکرد و همزمان هی به همه چی ناخونک میزد افتادم خنده ام گرفت…..

اما بعد خیلی زود اون خنده محو شد…..

دردسرای من تازه شروع شدن….

صدای زنگ در باعث شد در یخچال رو ببندم و برم سمت در…بازش که کردم با عمو رو به رو شدم….

لباس خونگی تنش بود و گفت:

-شامو بیا با ما بخور…..

-سیرم عمو…چیزی نمیخورم…

-عه! روحی کلی غذا پخته….تعهرف میکنی!؟ بیا بریم‌بچه…

دلم نمیخواست برم اونجا….سعی کردم عمو رو هم منصرف کنم اما راضی نشد و نهایتا به اجبار مجبور شدم باهاش همراه بشم….

دلم نمیخواست برم اونجا….سعی کردم عمو رو هم منصرف کنم اما راضی نشد و نهایتا به اجبار مجبور شدم باهاش همراه بشم….

خیلی باخودشون وسیله نیاورده بودن و زن عمو اونقدر حساس و مرتب بود که نتونست طاقت بیاره و خونه رو یه روز مرتب و منظم کرد…..

بوی غذای خوشمزش حسابی تو خونه پیچیده بود….

همراه عمو رفتم و پشت میز نشستم….

مینا بود که وسایل رو میاورد و میزاشت روی میز….

رو انگشتش هیچ حلقه ای نبود….این یعنی ارتباطش هنوز با کسی که بخاطرش به من خیانت کرده بود، رسمی نشده…..

زن عمو ظرف سالاد رو گذاشت وسط میز و بعد خودشم رو صندلی نشست و گفت:

-خب!فکر کنم حالا دیگه همچی آماده شده…شروع کنید….مینا….واسه ایمان سالاد بریز….

خیلی چیزا انگار درحال شروع شدن بور….

*یاسمن*

باید میرفتم خونه چون قرار بود امشب مامان و بابا برگردن….

وسایلم رو با بی حوصلگی توی کیفم جا دادم و بعد نگاهی کلی به اتاق انداختم تا مبادا چیزی جا گذاشته باشم….

دستمو به لبه صندلی تکیه دادمو از روی فرش بلند شدم….

قرار بود بهزاد منو برسونه و خاله ام همراهم بیاد.

کیفهام رو برداشتم از اتاق رفتم بیرون….

خاله بهترین لباس مجلسی و بهترین روسری ساتنش رو که ابریشم بود و به رنگ آبی ، سر کرد و بعد گفت:

-بنظرت چطورم یاسی!؟؟ خوشگلم!؟؟؟

خاله اونقدر به خودش می رسید و اونقدر اهل خرید و خوش و بش بود که هیچوقت نمیشد گفت اصلا ممکن مجرد باشه!

خیلی بی حوصله بودم و چندان حال و هوای روحیم مساعد نبود….با این حال گفتم:

-آره خاله…خیلی خوشگلی…مثل ماه شدی….

لبخدی زد و به شوخی گفت:

-میترسم زیادی به خودم برسم واسم خواستگار بیاد..خب دیگه…بیا بریم که کلی کار داریم…….

باهمدیگه از خونه زدیم بیرون…بهزاد تو ماشین نشسته بود و همراه با اهنگ بشکن میزد.خاله جلو نشست و منم با اون قیافه ی به گل نشسته ام عقب نشستم و سرم رو به صندلی تکیه دادم و به این فکر کردم که باید گوشی رو روشن کنم یا نه!؟

به طرز مسخره ای داشتم از همین حالا به جدایی از ایمان فکر میکردم آخه از کجا معلوم مینا با محمدامین وحیدی بهم نزده باشه و دوباره نخواد عملیات مخ زنی ایمان رو شروع کنه!

مردها هم که هیچ وقت و هیچ زمان عشق اولشون رو از یاد نمیبرن…هیچوقت….

با صدای بهزاد به خودم اومدم:

-اگر دیدی جوانی به فکر فرو رفته بدان عاشق شده گاوش زابیده! نمیخوای پیاده شی!؟؟؟

نگاه سرزنشباری بهش انداختم و گفتم:

-حواسم نبود…شر و ور نباف!

خندید و گفت:

-ها ماشالله! یکی تو راس میگی یکی روباه مکار!

کل کل کردن با بهزاد شیطون و آتیشپاره بیفایده بود.پیاده شدمو با برداشتن وسایلم رفتم سمت خاله که جلو در انتظارمو میکشید…

پرسید:

-کلید داری خاله!

سرمو تکون دادمو گفتم:

-آره….دارم….

دسته کلید رو از کیف درآوردمو بعد درو باز کردمو همراه خاله رفتیم داخل….

میدونستم که امروز احتمالا امیرعلی و امیرحسین همراه خانوادشون میاد….

کاش یلدا بیاد….

کلی حرف داشتم که دلم میخواست با یکی درمیونشون بزارم….ولی بدبختی من این بود که نمیشد یعضی چیزا رو به یلدا گفت….مثلا همین ارتباط احساسی من و ایمان!

از حیاط که میگذشتیم خاله نگاهی به کارتن ها انداخت و پرسید:

-مستاجر اومده یاسی!؟؟

جواب دادم:

-آره خاله….خانواده ی عموش اومدن….

-عمووش!؟

دستپاچه گفتم:

-آره دیگه…عموی یلدا…

-آهاااان…راستی یاسی…این پسر آقا رحمان زن نگرفته هنوز!؟؟ ماشالله خیلییییی خوشتیپ و جذاب و با شخصیت….من که خیلی ازش خوشم میاد…بجون تو اگه یه دختر داشتم خودم بهش پیشنهادشو میدادم….آدم یه دوماد مثل این داشته باشه دیگه غم نداره!

هر چقدر خاله بیشتر از ایمان تعریف میکرد من عصبی تر میشدم…..اخخخخخخخ….

دوست داشتم داد بزنم ایمان مال منه اما الان یه عجوزه ی اجوج مجوج اومده ازم بگیرش….

ولی….بعضی چیزارو نمیشد گفت!

باهم رفتیم بالا….خونه مرتب و منظم بود….چقدر دلم واسه خونمون تنگ شده بود……

چقدر دلم واسه روزی که درو وا کردمو ایمان اومد دنبالم تنگ شده….

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

9 دیدگاه

  1. ادمین این رمانوتمومش کنیدخب کاش کامل بزاریدنویسندشوپیداکنیدتموم بزاره لطفاجواب بدیدوپارت بعدروکی میزارید

  2. یعنی بارت جدید رو چهارشنبه میزارین

    خواهش میکنم زود تر بزارین یا حداقل چهارشنبه از یک بارت بیشتر بزارین

  3. سلام این دختر حاج آقا پارت ۳۹منتشر نشده هنوز یا من نمیتونم پیدا کنم‌..یه باره بزارین بخونیم حالیمون شه دیگه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن