رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۲۹

وقتی حس کردم زیرسرم خالی شده چشمامو باز کردم. تو ذهنم بود که قبل سرم
رو بازوی نرم تر از بالشت ایمان گذاشتته بودم اما الان هیچی
زیر سرم نبود… نه از بازوش خبر بود نه از خودش….اونقدر
چشم چشم کردم تا بالاخره ساعت رو دیدم….هشت بود اما
ما ساعت ۶صبح بود که خوابیده بودیم …دلم میخواست
بیشتر بخوابم…بیشتر از چند ساعت….فکرکردم ایمان
دستشوبیه اما وقتی از آشپزخونه سرو صدا شنیدم بلند شدم
و بعد از پوشیدن لباسای که حالا خشک شده بودن،از اتاق زدم
بیرون چون حدس میزدم اونجاست….! رفتم تو چهارچوب در
ایستادم …تو آشپزخونه پشت میز نشسته بود و صبحانه
میخورد. رفتم دست و صورتمو شستم و بعد رفتم پیشش….!
تو چهار چوب در آشپزخونه ایستادم و گفتم: -کی بیدار
شدی!؟ -نیم ساعت میشه…دیگه من وظیفه ی تو رو انجام
دادم …چایی دم کردم ..صبحانه رو اماده کردم…اینکارارو تو
باید انجام بدیااااا…. رفتم و رو به روش نشستم و گفتم: –
ایمااااان…. -بله گربه کوچولو…. -میخوای بری سر کار….!؟ –
نه…میخوام بمونم پبش تو هی حرصم بدی… با چشمای گرد
شده دستمو رو قلبم گذاشتم و گفتم: -من حرصت
دادم…من!؟؟….!؟ قاطع گفت: -اره تو…خیلی…. اخمو و حق
به جانب گفتم: -من اصلا اذیتت نکردم! متعجب گفت: –
نکری!؟؟؟ تو پدر منو در آوردی تا پنج صبح داشتم واسه به
بوس ناقابل باهات چک و چونه میزدم! دستمو زیر چونه
گذاشتم و گفتم: -باشه هرچی تو بگی…دلم میخواد اینجا
بمونم …نمیخوام برم جای دیگه! از پای میز بلند شد ..زل زد
تو صورتم .دستشو بالا آورد و تهدید کنون گفت: -خوب گوش
کن یاسمن..همین الان بهت میگم …حق نداری بری خونه ی
عموت … سرمو بالا گرفتم و گفتم: -اگه زنگ زد….اگه اصرار
کرد بیاد دنبالم چی!؟؟ با اخم و عصبانیت گفت: -گوش کن
یاسمن…من این حرفها حالیم نیست…تو اگه رفتی اونجا دیگه
اسم منو نیار … بلند شدمو گفتم: -آخه چراااااا….تو خیلی
بدبین شدی ایمان! نپذیرفت…سرشو به چپ و راست تکون
داد و گفت: -نه اصلا ….من بدبین نیستن….! آره جون
خودش…اگه بدبین نبود یلدا بیچاره قایمکی گوشی
نداشت…. دیگه لازم نبود خودشو واسه من معرفی
کنه …واسه منی که یه عمر همسایمون بود و میشناختمش….با
این حال پرسیدم: -حالا چرا نرم اونجا! رک و پوس کنده
جواب داد: -چون اصلا از پسر عموت خوشم نمیاد…. –
میلاد!؟؟؟ -بله! میلاد! اینو گفت و رفت تو اتاق خواب تا لباس
بپوشه..دنبالش رفتم…. تو چهارچوب در ایستادم و گفتم: –
حالا نمیشه دیرتر بری سرکار!، همونطور که دکمه های پیرهنش
رو میبست گفت: -نه عجله دارم…تو بخواب ….هر وقت دوست
داشتی برو خونه خاله ا ت ….درضمن یاسمن….اونجا رفتی
لباس درست و حسابی بپوش……دست از پا خطا نکن که
دست و پاتو میشکنم! نیشمو کج کردم یه وری نگاش
کرد م…دیگه داشت زیادی سخت میگرفت… اسلحه اش رو هم
برداشت و بعد اومد سمتم…رو به روم ایستاد و گفت: -من
خیلی دیر میام….و احتمالا وقتی میام تو نیستی…. –
آره….من اون موقع خونه ی خاله ام…. خم شد.لبامو کوتاه
بوسید و گفت: -خداحافظ عزیزم…. لبخند زدم…. –
…..خداحافظ

اگه میدونستم قرارهاون بهزاد لعنتی اینقدر دیر بیاد با این دوتا کیف سنگین
نمیموندم پشت درو قفلش نمیکردم. بعد از یکی دو ساعت
انتظار، بالاخره سروکله اش پیدا شد منتها قبل خودش صدای
ضبط ماشینش به گوش رسید…. اونقدر با سرعت ماشین رو
تند می روند که هرکی ندونه فکر میکرد شوماخر پشت
فرمون…. شیشه رو داد پابین و با بیرون آوردن سرش گفت: –
چاکر دختر خاله! بپر بالا بری خونه ی خاله! باحرص نگاش
کردمو گفتم: -بهزاد کله پوک….مبدونی چند ساعته اینجا منو
کاشتی!؟ عینک آفتابیش رو داد بالا و گفت: -جون یاسی جایی
گیر بودم…بپر بالااااا…. در عقب رو باز کردم و کیفهامو
گذاشتم عقب و خودمم رفتم و جلو نشستم…قبل اینکه راه
بیفته گفتم: -ببین بهزاد.. . واسه من شوماخر بازی و
سباستین لوب بازی دربیاری چشماتو با همین پنگول هام از
کاسه در میارم…مثل آدم میرونی!من میخوام سالم برسم
خونتون…. دستشو رو سینه اش گذاشت و گفت: -چشم چشم
ملکه یاسمن! -بریم!؟ -اهمممم ***** *ایمان * داشتم تو جیب
شلوارم دنبال دسته کلید میگشتم که یه آشنا صدام زد: –
ایمان…. کلید رو تو قفل ول کردم و یه عقب چرخیدم.از دیدن
عمو جا خوردم…باید الان اراک باشه..سر کارش…. رفتم جلو
..دستمو درهز کردمو گفتم: -سلام عمو…. باهام دست داد و
گفت: -سلام ایمان…خوبی!؟ -ممنون…شما کجا!؟ اینجا کجا!؟
تنهایین!؟ سرشو تکدن داد و گفت: -نه…روح انگیز هم
اومده..ولی خوافگاست…پیش مینا… آهانی گفتم و بعد درو
باز کردمو رفتم کنار و تعارف کردم بیاد داخل…. ! فقط
امیدوار بودم وقتی میرم اونجا رد و نشونی از وجود یه دختر
تو خونه نباشه….! البته منظورم یاسمن بود…. باهم رفتیم
داخل….خوشبختانه خونه به لطف یاسی کاملا تروتمیز و
مرتب بود.عمو رو مبل نشست و منم مشغول چایی درست
کردن شدم…عمو گفت: -یکی دوبار اومدم اینجا نبودی مجبور
شدم برم…. -عه خوب زنگ میزدین…. -زنگ زدم ولی خاموش
بودی! دست کردم اوی جییم و گوشیم رو بیرون کشیدم
خاموش بود.با شرمندگی گفتم: -آخ آخ….آره…خاموش
..لخشبد…شارژ تموم کرده .با سینی چایی اومدم
…گذاشتمش رو مبزد گفتم: -همبنجوری اومدی تهرون
عمو…!؟ لیوان چایی رو برداشت و گفت: -نه….اومدیم به
سری به مینا بزنیم…آخه حالش بد شده بود…یکی دو شبی هم
بیمارستان بستری بود… مکث کردم…یکم نگاش کردم و گفتم:
-چرا…!؟چیزیش شده!؟ -آره…غذای خوابگاه مسمومش کرده
بود…خلاصه گیر بودیم این یکی دوشب… گرچه خیلی دلم
نمیخواست در مورد مینا چیزی بدونم اما پرسیدم: -الان
حالش چطوره!؟ -بهتره….بردیمش خوابگاه…. -خب چرا
نیاوردینش همینجا….!فوقش من میرفتم واحد بالا… عمو
مکث کرد…و بعد از چیزی حرف زد که دلم نمیخواست به یه
سری دلایل اتفاق بیفته … -اتفاقا در همین مورد میخواستم
باهات صحبت کنم….من دلم نمیخواد مینا خوابگاه
بمونه….من و مادرش خیلی رو مینا حساسیم….نمیخوام
دخترم اونجا اذیت بشه..میخوام راحت باشه…..واسه همین
گرچه دوری راه رو بهونه کرد و از ابنجا رفت اما ما دوباره
مبخوایم بیام همینجا… منتها ایندفعه خودمونم میایم
….اینجا

به خیلی دلایل دوست نداشتم این اتفاق بیفته….اینکه خانواده ی عمو بیان اینجا…!

بعد اون اتفاق و خیانتی که در مقابل رفتار بی غل و غش خودم دیدم دیگه دوست نداشتم باهاش مواجه بشم….

این هم واسه من خوب بود هم واسه مینا….البته از قدیم گفتن عدو شود سبب خبر اگر خدا خواهد‌…..

کار مزخرفش باعث شد من کسی رو ببینم بشناسم که همبشه یه سخت گبری بیخودی نسبت بهش داشتم….

تو فکر بودم که عمو گفت:

-من به بابات گفتمو اونم گفت اختیار خونه به کل دست توئہ….حالا عموجان تو اگه راضی نیستی من جای دیگه خونه اجاره میکنم….

نمیتونستم چیزی که میخوام رو با صراحت بگم…به رسم ادب و احترام هرگز نمیشد واسه همین گفتم:

اختیار دارید…کل این ساختمون مال خودتون….

لبخند زد و گفت:

-تهرون یه زمین خریدم….میخواستم یه خونه آماده بخریم اما زن و بچه ها قبول نکردن میگفتن همه چیزش باید همونجوری باشه که خودشون میخواد!

خلاصه ما یه مدت اینجاییم…اینجا شعبه ی دوم رو راه انداختیم….اونو سپردم دست مسعود…شعبه ی تهران رو خودم میخوام اداره کنم….

نمیدونم ممکن واکنش یاسمن از شنیدن این خبر چی میتونست باشه اما مطمئنم که از این به بعد همچی یکم سخت تر میشه….!

اون همینجوریشم احتمالا نسلت به مینا حساسیت و آلرژی داشت‌….

وای به اینکه بفهمه مینا باز قراره بیاد اینجا…

دیگه حتی نتونستم اون لیوان چایی رو بخورم….

دردسرای جدید از همین حالا شروع میشه!

*********

*یاسمن*

نگاهی به گوشیم انداختم و همه برنامه هارو چک کردم…از ابنستاگرام گرفته تا واتساپ و تلگرام و پبامکهام و حتی تماسهام…نه! مثل تمام سه چهار روز گذشته هیچ خبری از ایمان نبود.. !

از روی مبل بلند شدم.شالم رو سرم انداختم و از اتاق بیرون اومدم….خاله داشت با تلفن حرف میزد…بیچاره شوهر خاله….فکر کنم تمام درآمدشو هی صرف خرید شارژ واسه خاله میکرد آخه یکم زیادی با تلفن حرف میزد…تقریبا تمام روز رو!

قبل بیرون رفتن گفتم:

-خاله من میخوام برم بیرون ….شاید یکم دیر برسم….

سرشو تکون داد و گفت:

-باشه عزیزم ….راحت باشه!

گوشی رو گذاشتم او جیبم و از خونه زدم بیرون …تنهایی قدم زدن حال نمیداد….

دستامو تو جیب مانتوم فرو بردمو باخودم گفتم چه خوب میشد اگه ایمان شغل کم دردسری داشت الان من تنهایی قدم نمیزدمو گل اشنفتنهای دختر پسرهای اطرافمو نمیدیدمو حسرت نمیخوردم….

اه که چفدر از این ارتباط پنهونی مسخره بدم میومد ..خب چرا ایمان در مورد من با پدرش حرف نمیزد!؟

من دلم میخواست با خیال راحت باهاش حرف بزنم….باخیال راحت کنارش فدم بزنم….

اصلا ابن ایمان گور به گور شده چرا این پنج روز یه خبرم از من نگرفت …!؟؟؟

دلم نمیخواست این من باشم که بعد از این چند روز اول زنگ میزنه یا پیام میده…!

واسه همین گرچه گوشیم رو از جیب شلوارم درآورده بودم اما بیخیال شدم و گوشی رو گذاشتم توی جیبم….به درک….میخواد سراغ بگیره میخواد هم نگیره!

از سر بیکاری تصمیم گرفتم برم و سری به میلاد بزنم…تو خونه ی خاله واقعا حوصله ام سر میرفت ..بهزادکه کلا نمیومد خونه تا لااقل با دلقک بازیاش یکم سرگرم بشم…شوهرخاله هم که مکانیکی داشت و همش سرکار بود…خاله هم یا باهمسابه هاش سرگرم بود یا با تلفنش…..

ایمان هم که سرگرم دنبای خودش و اصلا خبری از من نمیگیره پس چه بهتر که برم پیش همون میلاد….

تو مسیر یه گل فروشی خیلی زیبا دیدم اونقدر زیبا که تونستم بیخیال خریدن به دسته گل زیبا بشم….!

بعد خریدن گل یه تاکسی گرفتم و آدرس مطب میلاد رو دادم…

قبل از اینکه برم داخل پشت در بسته ایستادم و یه سلفی با تابلوی کوچک وصل شده به دیوار که اسم و تخصص میلاد روش حک شده بود انداختم…. بعد درو باز کردم و وارد مطب شدم….ازشلوغ بودنش حسابی تعجب کردم…باورم نمیشد تو این مدت کم اینقدر مراجعه کننده با میلاد آشنا بشه و به اینجا بیان…..

آهسته قدم برداشتم‌.با اون شاخه گلهای رزم زیادی به چشم اومدم چون ناگهان جهت نگاه همه از تلویزیون و بازی فوتبال به سمت من تغییر کرد….

نیشخندی زدم و رفتم سمت منشی و گفتم:

-سلام….

با لحن بسیار صمیمانه و محترمی گفت:

-سلام عزیزم….متاسفانه واسه امروز یکم سر دکتر خلوت ….میتونین بمونین تا دیروقت میتونید هم واسه فردا….

رزهای سرخ و خوش بو رو از جلوی صورتم کنار زدم و قبل تموم شدن حرفش آهسته گفتم:

-نه من از اقوام دکتر حبیبی هستم….

-عه!جدا!؟

-بله

-پس بمونید تا اومدنتون رو بهش خبر بدم فقط میشه خودتونو معرفی کنید…

-من یاسمن حبیبی ام دخترعموشون ولی نیازی نیست بهشون بگین ترجیح میدم بعد خلوت شدن سرش ببینمش..‌‌اونجا رو اون صندلی منتظر می مونم‌‌‌‌‌‌…لبخندی به پهنای صورت زد و گفت:

-باشه چشم….چیزی میخورید براتون بیارم!؟

-نه نه…ممنون‌…

رفتم و روی صندلی ای که رنگش با رنگ فضا ست بود نشستم‌‌‌‌….باید اعتراف کنم منشی میلاد هم عین خودش….! مهربون و خوش برخورد!

سرمو خم کردم و گلهارو عمیق بو کشیدم….حتما میلاد خیلی از این گلها خوشش میاد…گل روح و قلب آدم رو شاد میکنه…..لبخند میکاره رو لبها…..

کلی منتظر موندم تا بالاخره مطب خلوت شد ….اون موقع خود میلاد اومد بیرون …اخم کرد…اخم به صورتش نمیومد….دلخور نگام کردو گفت:

-یااااااسمن….خیلی ازت ناراحتم….تو چند ساعت اینجا نبودی و اجازه ندادی خانم حسینی به من بگه اینجای!؟؟

رفتم سمتش….گلهارو به سمتش گرفتم و گفتم:

-خسته نباشی پسرعموی خوبم….! حرص نخور…گل بو کن….

اون اخم که از روی دلخوری روی صورتش جا خوش کرده بود خیلی زود پر کشید و جاشو به یه لبخند مهربون داد….

گلهارو ازم گرفت و بعد از بو کردنشون گفت:

-خدایااااا….ببین این دختر دوست داشتنی چه کرده….عجب گلایی…..عجب بویی!به به…باور کن تموم خستگیم از تنم در رفت….

ذوق زده گفتم:

-واقعا!؟

یه بار دیگه گلهارو بو کشید و گفت:

-خیلیییی…..حالا چرا اینجا واستادی….بیا بریم تو اتاق….

و بعد رو به منشیش گفت:

-خانم حسینی خسته نباشی شما دیگه میتونید تشریفتونو ببرید

باهمدیگه رفتیم داخل…گلهارو توی یه گلدون شیشه ای کمر باریک گذاشت و بعد گلدونو روی میز گذاشت و گفت:

-دیروز به عمو زنگ زدم….حالشون خوب بود شکر خدا….تو چه خبر….خونه خالتی آره!؟

-آره!

-اون بهزاد شیطون که اذیتت نمیکنه! ؟

خندیدمو گفتم:

-نه خیلی….

روپوشش رو از تن درآورد.کیفش رو برداشت و گفت:

-نظرت چیه شام رو بیرون بخوریم!؟

بلند شدمو گفتم:

-ولی تو الان خسته ای….

با متانت و خوش رویی جواب داد:

-نه من خسته نیستم…من کارمو با شوق و عشق انجام میدم چطور ممکنه خسته بشم….از این گذشته….یه دختر خوشگل تپل و دوست داشتنی اینجا واستاده که اشتهای هرکسی رو واسه خوردن غذا چند برابر میکنه….پس خستگی هرگز….بزن بریم…!

مگه میشد کنار آدم زنده و یرحال و پر ذوقی مثل میلاد آدم احساس خوشحالی نکنه!؟؟

باهمدیگه از مطبش زدبم بیرون‌…سوار ماشبنش شدیم و به اناخاب من رفتیم یه رستوران کوچیک اما باحال و سنتی…..

کلی باهم سلفی گرفتیمو گفتیم و خندیدیم..اونقدر که نفهمیدیم‌کی ساعت شده ۱۲شب…..

خودش منو رسوندخونه ی خاله…قبلش اما برای چندمین بار پرسید:

-حالا چرا نمیای خونه ی ما!؟؟

خب جواب کاملا مشخص بود….چون ایمان حسابی قبلش در این مورد بهم التیماتیوم داده بود…..اگه میرفتم باز دوباره قهر و آشتی ها شروع میشد…..واسه همین گفتم:

-حالا بعدا میام…الان همه وسایل و لباسهام خونه خاله ایناست….

-باشه هر جور راحتی…..

لبخند زدمو گفتم:

-خیلی خوش گذشت پسرعمو…یکی از باحالترین شبای زندگیم بود…..

لبخندی زد و بهم خیره شد….

لبخند زدمو رو به میلاد گفتم:

-خیلی خوش گذشت پسرعمو…یکی از باحالترین شبای زندگیم بود…..

لبخندی زد و بهم خیره شد….مگه داشتیم ِآدم به خوش فکری،خوش ذاتی،خوش برخوردی میلاد‌…!؟؟ یه جورایی گِلش با گِل بقیه فرق میکرد!

دستشو رو فرمون گذاشت و گفت:

-به منم خیلی خوش گذشت عزیزم….کاش مبومدی باهم میرفتیم خونه ی ما….هان!؟؟

خودمم خیلی دوست داشتم ولی نمیشد چون ایمان یکم نسبت به میلاد حساسیت پیدا کرده بود و یه جورایی فکر میکرد اگه من برم خونه ی عجو ممکنه یه سری ماجرای احساسی بین منو اون پیش بیاد واسه همین نمیتونستم….و مجبور بودم بهونه های بیخودی واسش بیارم…

-الان وسایلهام همه اینجان…حالا بعدا مزاحمتون میشم….خب من دیگه برم…تا همین حالاش هم تورو حسابی خسته کردم

قبل پیاده شدنم گفت:

-راستی یاس…

همراه به لبخندی به پهنای صورت گفتم:

-بله پسرعمو….

میخواست چیزی بگه‌‌….حتی حس کردم حرفش توک زبونش اما درنهایت لبخند محوی زد و گفت:

-هیچی مواظب خودت باش و به خانواده ی خاله ات سلام برسون…..!

-چشم…خدانگهدار!

اینو گفتمو پباده شدم…واسه میلاد دست تکون دادم و دور شدنش رو تماشا کردم…خمیازه ای کشیدم و کش و قوسی به بدنم دادم…چه شب خوبی بود…!

از اون شبا که بدجور به آدم میچسبه و هی دوست داریم تکرار بشن‌‌‌‌….!

زنگ خونه رو فشار دادم و بهزاد گفت:

-کییَه!؟

از اون لحن مسخره اش چندشم شد و گفتم:

-وا کن درو منم!

-من کیه!؟

-منم دیگه شاسکول…

-ما تو خونوادمون کسی به اسم منم نداریم!

عصبی شدمو گفتم:

-بهزاد مسخره…درو وا کن….

خندید و گفت:

-باشه باشه….فشار نیار به خودت بند نافت میپکه!بیه داخل….

درو برام وا کرد و منم رفتم داخل….اومد و درهال رو برام باز کرد…هنزمان که مسواک میزد گفت:

-خدا شانی بده…خدا بده از این پسرعموهای پولو پله دار..دکتر….مُکتر….حالا رفتی کدوم رستوران!؟چی کوفت کردی بدون من.!؟

با انزجار نگاش کردمو گفتم:

-اه اه….حالمو بهم زدی….برو دهنتو بشور

از کنارش گذشتم و چون بقیه خواب بودن پاورچین رفتم سمت اتاق ….لباسامو عوض کردم… و بعد نشستم روی تخت و رفتم‌سراغ گوشی به امید اینکه خبری از ایمان شده باشه….

اما نه….نه واتساپ…نه تلگرام…هیچکدوم…تو هیچکدوم هیچ پیامی از ایمان نداشتم…این هم عصبیم میکرد هم یکم دلخور..وحتی نگران….

نکنه اصلا اتفاقی براش افتاده باشه که هیچ خبری ازش نیست….نکنه مقل اوندفعه زخمی شده باشه….!؟

آره…حتما یه چیزیش شده بود…وگرنه اینهمه از من بیخبر نمی موند….

وای خدا! اگه چیزیش شده باشه من می میرم!تو حال و هوای خودم بودم که

بهزاد اومد توی اتاقم…کنارم روی تخت نشست و گفت:

-یاسی یه چندتا عکس دختر بهت نشون میدم تو یکیشو انتخاب کن باش رل بزنم…

چپ چپ نگاش کردمو گفتم:

-مگه دخترا لباس هستن که میگی یه کدومشو انتخاب کن….‌

چشمکی زد و گفت:

-بابا ناز نکن‌….اینا خودشون در باغ سبز نشون دادن.‌‌‌‌‌حالا من موندم کدومو انتخاب کنم‌‌‌‌ببین…اینی که موهاش بلونده چشماش آبیه لباش پروتزه این اسمش مبیناست…این همین دو ساعت پیش با دوست پسرش کات کرد…خوب دافیه ها‌….این یکی که چشماش درشت لباش سرخ این آندیاست….دهه هشتادیه ولی خوب میخوره‌.‌…

چپ چپ نگاش کردمو گفتم:.

-هان!؟؟ نفهمیدم!

یه عکس دیگه آورد و گفت:

-هیچی هیچی…منظورم غذاست…خوب غذا میخوره …اشتهاش زیاده…..اصلا ولش کن…دخترای شکمو دردسر دارن….هی ناز میکنن به هربهونه ای آدمو میکشونن رستوران….این یکی چطوره…اسمش سلین…خوشگل اورجینال …مایه دار هم هست….ماشین زیر پاش قیمت خون من و توئه‌….همین خوب نیست بنظرت!؟ فقط به مشکل کوچولو داره…..فکر کنم جز من به چندتای دیگه هم باشه….

زدم زیر دستش و گفتم :

-مرده شور ریخت خودتو گزینه های روی میزتو ببرن…..آخه اینا چین….حالا خوبه خودت میگی همزمان با چند تای دیگه هم در ارتباط…..

-فکر کردی دیگه باحوی پاکدامن گیر میاد!؟

-بله…تو این شهر دختر خوب هم هست…

دیتشو تو هوا تکون داد و گفت:

-ولم کن بابا…دختر خوب میخوام چیکار…من یکیو میخوام ساپورتم کنه….دختر خوب و که نمیخوام قنداق کنم! والله….

با پا به لگد به پهلوش زدمو گفتم:

-گمشو برو بیرون….

-هووووش….چته لگد میپرونی خره….باشه میریم…پس شر همون آخری!؟

-بهزاااااد….

-باشه باشه….شب بخیر….

بهزاد که رفت گوشبو برداشتم و رفتم تو چت ایمان…از سر دلتنگی و بی حوصلگی پیامای قبلیجون رو دوباره خوندمو عکس پروفایلشو سیر نگاه کردم….

واسه پیام دادن یا ندادن یکم دودل بودم….

اما بالاخره بعد کلی کلنجار رفتن باخودم تصمیم گرفتم یه پیام بهش بدم….

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

12 دیدگاه

  1. میگم یه سوال ، منظورتان چیه این زمانه ناقصه رو از این ور اون ور پیدا میکنید خب آدرسش بگید ما خودمون این ور اون ور بریم

  2. ادمین میشه وقتی ازتون سوال میشه که پارت فلان رو کی میزارید ؟ تو جواب فقط نگید فردا ؟؟؟؟!!!!!!!!
    جواب کامل و صریح بدین خواهشا
    فردا کی ؟ صبح ؟ ظهر ؟عصر ؟شب ؟نصف شب ؟
    کـــــــی ؟!
    مخاطب بیکار نیس که فقط مشغول چک کردن اینجا باشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن