رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۲۸

نگاهی به کتاب بیخودی توی دستم انداختم…حتی نمیدونستم عنوانش چیه!

اما من فقط تو فکر ایمان بودم.

ااصلا دلم نمیخواست به خاطر یه فکر اشتباهی ازم دلگیر بشه!

اه چقدر این دعوا ها اعصاب خورد کن بود….

زنگ در خونه رو زدم….چند دقیقه بعد اومد درو باز کرد….یه شلوار خونگی پاش بود و یه تیشرت مشکی تنش…

نگاهی بهم انداخت….تعجب کرده بود که این موقع شب اومدم پیشش!

پرسشی نگام کرد و گفت:

-اینجا چیکار میکنی!؟؟

اون از دلیل اومدنم میپرسید و خبر نداشت خودش اولین و آخرین دلیل من….

اصن چقدر تو لباسهای خونگی خوشگل بود این بشر….خوشتیپتر و خواستنی تر…چقدر این رنگ بهش میومد…

-میگم اینجا چیکار میکنی!؟؟؟.

تازه به خودم اومدم….من و من کنان گفتم:

-من…م…من اومدم بپرسم چرا باهام قهری!؟

خیلی بیتفاوت گفت:

-قهر!؟ مگه من بچه ام با کسی قهر کنم….برو خونتون…..

خواست بره و داخل و درو ببنده که گفتم:

-واستا ایمان….

کلافه گفت:

-دیروقت…من باید برم بخوابم….

غمگین گفتم:

-ایمااااان….آخه تو چته‌….

خونسرد گفت:

-من چیزیم نیست…تو یه چیزیت هست….این موقع شب اومدی اینجا و خودتم نمیدونی چی میخوای بگی…

-چرا میدونم….

-خب بگو میشنوم..‌فقط زود…من خسته ام …

خیره خیره نگاهش کردم…با من بد نشو لعنتی! تو با من بد میشی من خواب و قرارم…آرامشم….همش بهم می ریزه…

کاش میتونستم اینارو بهش بگم…ولی نه…هیچ پسری تو دنیا جنبه ی شنیدن این حجم عاشقانه رو نداشت..‌‌

با تاخیر پرسیدم:

-فقط بگو چرا با من قهری!؟

کلاقه و حرصی گفت:

-چرا حرف تو کله ات نمیره دختر…من قهر نیستم….

-پس چرا باهام سردی!؟

-پع! عجب مکافاتی داریماااا….

غمگین گفتم:

-من مکافاتم…..!؟؟؟ایمان من واقعا واسه تو مکافاتم‌‌‌‌‌….!؟

اونقدر غمگین پرسیدم که بالاخره از اون حالت بیتفاوتی در اومد و گفت:

-نه نیستی….الان بابات میاد پایین تو رو میبینه شک میکنه….شر درست نکن بچه….

بی هوا پریدم بغلش….

دیگه بابام هم میومد پایین واسم اهمیتی نداشت اصلا‌..‌‌‌..تو بغلش گفتم:

-از من دلگیر نشو…با من سرد نشو….اگه اشتباهی کردم که تو رنجیدی ببخشید…..

بی حرکت ایستاده بود….رو نوک پاهام بلند شدم و لباشو بوسیدم…

کاش میشد بخورمشون‌….اما حیف…..

لبخند زدم:

-من فقط تورو دوست دارم….فقط تو و تو و تو…..

بالاخره دستاشو دورم حلقه شد…کمرشو خم کرد تا هم قدم بشه و بتونه لبامو ببوسه و بعد اینکلر گفت:

-بدو برو بالا…شر درست نکن…‌

-ذوق زده گفتم:

-پس آشتی؟؟؟

-مگه قهر بودم….

-یه بوس دیگه میدی….

سرشو خم‌کرد تا لبای همو ببوسیم اما خیلی یهویی صدای سرفه ی بابا هردوتامون رو دستپاچه کرد….

با شنیدن صدای سرفه ی حاج بابا ایمان فورا ازم فاصله گرفت و گفت:

-بعدا میبینمت!

تند تند گفتم:

-باشه باشه شب بخیر….

خواست بره اما من بازم‌گفتم:

-ایمان ایمان؟؟؟

-هان چیه!؟

-دیگه آشتی هستیم آره!

-برووووو..برو بچه پرو…

-خیلی دوست دارم…شب بخیر!

اون رفت داخل و منم رفتم سمت پله ها…بابا کتش رو انداخته بود رو شونه هاش و آهسته پایین میومد.تا منو دید پرسید:

-کتاب رو دادی به ایمان بابا جان!؟

از لفظ جان ش مشخص بود پایین اومدنش دلایل دیگه داره…خب درکل اونا شدیدا به ایمان اعتماد داشتن و حتی باید بگم خیلی بیشتر از من میخواستنش!!!

-بله بابا…

-خب حالا برو بالا….

نفس راحتی کشیدم و از پله ها بالا رفتم…امشب هم به خیر گذشت …

حال میتونم باخیال راحت سر رو بالش بزارم….!

***

بالاخره مامان و حاج بابا هم عازم سفر شدن….تاکید زیادی داشتن که هیچکس بدرقشون نکنه…این رفتار خاص حاج بابا بود دیگه…میگفت دوست ندارم باعث آزار وسی بشم و مردم بخاطرشون از کاروزندگی بیفتن….!

در مورد من هم باید بگم نتیجه این شد که تا عصر خونه یمونم و بعد شب به بهزاد زنگ بزنم تا بیاد دنبالم!

خب هرچه زور زدم نشد که این مدت رو خونه ی خودمون بمونم!!!!

تاکسی گرفتم و از فرودگاه برگشتم خونه ..درواقع تنها این من بودم که بدرقه شون کرده بودم….

وقتی رسیدم خونه ساختمون ازهمیشه ساکت تر بود ..درواقع در ساکت ترین حالت خودش قرار داشت….

کاملا سوت و کور….ایمان هم خدا میدونست کی برمیگرده…!

اتاقمو مرتب کردم و بعد انجام کارای عقب مونده ام رفتم حموم و دوش گرفتم …

وقتی بیرون اوندم صدای زنگ خوردن گوشیم رو شنیدم…دویدم سمت اتاق و گوشیم رو برداشتم….

از دیدن شماره ی ایمان ذوق زده و حتی دستپاچه شدم..

فورا و قبل اینکه تماس قطع بشه جواب دادم و گفتم:

-الو سلام…

عصبانی گفت:

-چرا ایتقدر دیر جواب دادی!؟

-ببخشید حموم بودم….

-حاجی و مامانت رفتن!؟

-آره….

-الان کجایی!؟خونه ای !؟

-اره….

-امشب رو جایی نری….

پکر و دمغ گفتم:

-مامان قبل رفتن از بهزاد خواست بیاد دنبالم و ببرم خونه خودشون….

-من این چیزاحالیم نیست یاسمن…تو باید امشب بمونی….

-آخه…

-همین که گفتم…فعلا….

صدای ممتد بوق توی گوشهام پیچید…بیشتر از اون حق صحبت بهم نداد…هووووف…بعضی وقتها چقدر این بشر کله شق و نفهم میشد….آخه من حالا چجوری بهزادو راضی میکردم….!؟؟

سرو تنم و خشک کردم و رفتم سراغ کمد لباسها….

یه ست لباس زیر گلبهی انتخاب کردم و یه تیشرت و شلوارک سفید…..

بعدش رفتم و رویه روی آینه نشستم و همزمان که موهامو شونه میزدم شماره ی بهزاد و گرفتم…بعد چند تا بوق جواب داد:

-به یاسی دلقک!

-دلقک خودتی…

-خوبه بهت بگم یاسی چاقالو…

-مزخرف نگو…گوش کن ببین چیمیگم….من امب میخوام همینجا بمونم….نیا دنبالم…خودم فردا بهت زنگ میزنم …

-نوچ نوچ نمیشه ..خاله تاکید کرد بیام ببرمت…آش کشک مامانمی…بخوری پامونی نخوری هم پامونی…اتاقمو واست مرتب کردم دوتایی اونجا بخوابیم….

با انزجار گفتم:

-خفه شو نکبت …همین که شنیدی…من امشب نمیام….به خاله بگو خیلی وار دارم که باید انجام بدم….خودم فردا میام…

-باشه بابا باشه…

-خب دیگه…زیادی صدای زشتتو شنیدم…خداحافظ!

تماس رو قطع کردمو شروع کردم بافتن موهام….بعدش هم واسه ایمان پیام فرستادم که امشبو میمونم….نمیدونم خوشحال شد یا ناراحت اما در هر صورت نوشت” اوکی..شام چیزی درست نون پیتزا میارم”

تقریبا هشت شب بود که صدای زنگ تو خونه پیچید…مطمبن بودم ایمان چون قبلش صدای ماشینش رو شنیدم و جر اون هم کسی کلید حیاط رو نداشت….واسه همین دویدم سمت درو بازش کردم….

با دیدنش گل از کلم شکفت….لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:

-ایمااااان…..

سرتاپام رو تو اون لباسای خونگی برانداز کرد ….تماشا کردنش منو خجل میکرد…واسه همین گفتم:

-چرا اینجوری نگام میکنی…

-پس چجوری نگات کنم….گربه!؟

-ایماااان

خندید و گفت:

-بلهههههه….بیا بریم پایین..

-باشه بزار برم لباس بپوشم…

دستمو گرفت و گفت:

-نمیخواد….همینجوری خوبه….

دمپایی هامو پوشیدم و هردو باهم از پله ها پایین رفتیم….

در خونه اش رو باز کرد و گفت:

-برو داخل!

جلوتر از خودش رفتم داخل و اونم پشت سرم اومد.جعبه ها رو گذاشت رو میز جلوی کاناپه و گفت:

-تا من دستامو میشورم تو شروع کن….

نشستم روی کاناپه….در جعبه رو کنار زدم و سر نوشابه مشکی رو باز کردم.

چند دقیقه بعد ایمان هم اومد…کنار نتشست و لقمه ی توی دست منو ازم قاپید و گذاشت دهنش…خندیدمو گفتم:

-بدجنس!

همونطور که سُس قرمزو روی تیکه پیتزا می ریخت گفت:

-اتفاق من خیلیم خوش جنسم!

با آرنجم زدم به پهلوش و گفتم:

-دیگه به لقمه های من دست نزن…همینم کممِ…

چپ‌چپ‌نگام کرد و گفت:

-آره مشخص…عین گاو میلونبونی!

اخم کردمو گفتم:

-دلم میخواد…

تلویزیون رو روشن کرد و پاهاشو گذاشت روی میز….بهش گفتم:

-فردا با باید برم خونه عموم یا خونه خاله ام…

همونطور که کانالها رو عوض میکرد گفت:

-خونه عموت حق نداری بری!

-چرا!

-حق نداری….همین که شنیدی!

شونه بالا انداختم و گفتم:

-باشه….

اخم کرد و گفت:

-تو همینجوریش از سرو کول پسره بالا میری و ماچش میکنی وای به اینکه بری خونشون …

تندی گفتم:

-بخدا اصلا….

حرفمو برید و گفت:

-هیس….نوشابتو بنوش….

-آخه…

-در این مورد نمیخوام چیزی بشنوم یاسمن…

پاهاشو آهسته تکون میداد و فوتبال تماشا میکرد‌.جعبه های خالی پیتزارو کنارزدم و گفتم:

-ایمان…

-هوووم….

-میری واسم آب بیاری!؟

-تو همین الان نوشابه خوردی دیگه آب چرا…

-ته دلم میسوزه….

-به درک…میخواستی اونقدر نخوری…نصف پیتزای منم تو خوردی..‌

-پاشو برو دیگه…‌

-خب خودت برو….

-من دلم درد میکنه….

پوووفی کرد و بلند شد و رفت آشپزخونه و با لیوان آب سرد برگشت…همه رو یه نفس سر کشیدم و بعد پیرهنمو دادم بالا و گفتم:

-شکممو میمالی دلم آروم‌بشه؟

چپ چپ‌نگام کرد و گفت:

-امر دیگه ای نداری مادمازل!؟

شیطون نگاهش کردم و اونم بالاخره تسلیم شد و شروع کرد مالیدن شکمم….چشمامو بستم و تو خلسه فرو رفتم….چقدر نوازش شدن خوب بود…حال آدمو جا میاورد‌….

نمیدونم چه مدت اینکارو انجام داد اما هربار میپرسید” بسه!؟” منم میگفتم” نه نه یکم دیگه”…..

آخرش دیگه کلافه شد…پیرهنمو داد پایین و گفت:

-دختره ی پررو….بلند شو ببینم….بلجد شو بریم بخوابیم….

تلویزیون رو خاموش کرد و باهم رفتیم سمت اتاق خواب….نگاهی به تخت یه نفره انداختمو گفتم:

-رو تختت جا نمیشیما‌…..

سرش رو خاروند و گفت:

-اهوم…..

میدونستم دوست نداره بخاطر یه سری مسائل بریم تو اتاق پدرومادرش….شاید اونجوری ناراحت میشد واسه همین گفتم:

-نظرت چیه تشک پهن کنیم و رو زمین بخوابیم!؟

لبخند زد و گفت:

-بالاخره کله ی پوکت به کار افتاد…این فکر خوبیه…

-اتفاقا من خیلیم باهوشم…

دوتا تشک پهن کردیم رو زمین و بالشت و پتو هم آوردیم…دراز کشیدم روی اشک و پتورو تا زیر گلوم بالا آوردم.ایمان چراغای خونه زو خاموش کرد‌ و بعد اومد و کنارم به پهلو دراز کشید…..

دستشو رو کمرم انداخت و گفت:

-خب….حالا اگه گفتی وقت چیه!؟

با لبخند نگاهش کردم و گفتم:

-وقت چیه!؟

انگشتشو رو لبهام کشید و گفت:

-وقت بوسیدن اینا….

قند تو دلم آب شد….وقتی اونجوری نگام میکرد دلم میخواست درسته قورتش بدم….

خم شد روم و شروع کرد بوسیدن لبهام…آروم و با ملایمت بوسید و بعد چند لحظه ازم فاصله گرفت و گفت:

-لباساتو دربیار…..

چشمام گرد شد…یه دستمو رو سینه امو دست دیگه امو وسط پاهام گذاشتمو گفتم:

-نمیخوام…..

جاخورد….پرسید:

-چراااا!؟

-چون….چون…..چرا نداره‌‌‌‌‌‌…..اکه میخوای من امشب پیشت باشم بهم نگو لخت شو….

با تعجب بهم خیره شد و….

با تعجب بهم خیره شد.

انگار داشت با نگاهش میگفت “من دقیقا واسه همین تو رو آوردم اینجا”….

اما من نمیخواستم به این زودی واسش تکراری بشم.

یعنی خودم تو اینترنت خوندم.میگفت نباید هرچی داریم رو یه روزه واسه نامزدمون رو کنیم….چون ممکنه واسش تکراری بشیم…تو کف باشه بهتره!

من اصلا دلم نمیخواست واسه ایمان تکراری بشم…نمیخواستم ازم سیر بشه و بعد یه مدت ولم کنه و بره با یکی دیگه….

با شیطنت بهش خیره شدم….دوباره پرسید:

-نمیخوای لباسات رو دربیاری!؟

ابروهامو بالا انداختم و جواب دادم:

-نووووچ!در نمیارم!

اخم کرد و گفت:

-دربیار بیینم دختر….

مثل خودش اخمو نگاش کردمو گفتم:

-تو خودت لباسات تنت بعد از من میخوای دربیارم!؟؟؟

فورا نیم خیز شد.اول تیشرت و بعد شلوارکش رو درآورد و بعد گفت:

-مشکل اگه لباسای من بود بفرما…درشون آوردم!

اینو گفت و کنارم دراز کشید….تاحالا ایمان رو تا این حد بدون سانسور ندیده بودم…ریز ریز خندیدم و کامل رفتم زیر پتو….

زد رو کله ام و گفت:

-رفتی اون زیر چرا!؟

بدون اینکه سرمو بیارم پایین گفتم:

-آخه تو خیلی لختی!

پوووفی کرد و گفت:

-این بچه بازیا چیه دختر…بیا بیرون….یاسمن میای بیرون یا خودم دست به کار بشم…

-بابا خب خجالت میکشم!

لبه ی پتو رو گرفت و با یه حرکت سریع از روم کشیدش پایین….نگاهم رو سینه ی پهنش ثابت موند…‌اخم کرد و پرسید:

-آخه این مسخره بازیا چیه!؟؟؟

لبهامو بهم فشار دادم….یکم نگاش کردم و بعد گفتم:

-میشه…میشه لباسامو در نیارم…میشه کار خاصی نکنیم!؟ من میخوام بخوابم….

اول چشمامو نگاه کرد بعد لبهامو بعد سینه هام و بعد‌…..

اینو به وضوح حس میکردم که بدجور درحال کنترل کردن خودش….که قبل از راضی کردن من بهم نزدیک نشه….آب دهنشو قورت داد و گفت:

-میخوای بخوابی!؟؟

سرمو تکون دادمو بدون اینکه دهنمو واکنم گفتم:

-اهووووم…

یه نفس عمیق کشید و بعد گفت:

-باشه…بخواب….

خوشحال رو راضی لبخند زدم و بعد چشمامو بستمو گفتم:

-اون چراغ رو هم ممنون میشم اگه خاموش کنی…..

-امر دیگه ای نیست…

پتورو کشبدم بالا و دوباره گفتم:

-راستی ایمان…من شب یکم‌..فقط یکم…یه ذره بدخوابم…..گفتم درجریان باشی….

چیزی نگفت…یعنی اگه هم گفت من نشنیدم.

*ایمان*

دست به کمر بالا سرش ایستادم و نگاهش کردم‌‌….دستی تو موهام کشیدم و به ناچار رفتم و کنارش دراز کشیدم…

نامرد! دیگه بدترین کاری که میتونست با من بکنه دقیقا همین بود….

پتو رو آوردم بالا….بوی خنکی موهاش گاهی قلقلکم میداد….هی میخواستم پتورو از روش بزارم کنار و یه لقمه چپش کنم اما هی جلوی خودمو میگرفتم…..

به پهلو و جهت مخالفش دراز کشیدم.هر چه کمتر نگاهش کنم کمتر اذیت میشدم….

سعی کردم‌بخوابم…هرچند که واقعا سخت بود…..چشمام کمکم داشت گرم میشد که صدای خوابالودش به گوشم رسید:

-ایماااان….

بدون اینکه بچرخم گفتم:

-هوووم….

-تشنمه پاشو واسم آب بیار….

-خودت برو‌…

-ایماااان…جون من‌‌‌‌‌….

عصبی پتو رو کنار زدم و بلند شدم.بدون اینکه چراغ رو روشن کنم رفتم تو آشپزخونه و براش یه لیوان آب آوردم.

کنارش نشستم و گفتم:

-پاشو…پاشو آب بخور…..دیگه منو بیدار نکنی امر و نهی کنی هاا…گرفتی !؟

چیزی نگفت….

خوابالود بیدار شد….یقه لباسش کج شده بود و سینه تپل و سفیدش افتاده بود بیرون…

یه لحظه خم شدم سمتش ولی بعد هر طور شده بود خودمو کنترل کردمو دوباره جهت مخالفش دراز کشیدم….

لعنت بر نفس دعوت به عمل بد!

لعنت به یاسمن که اینجوری منو آزار میداد

بازم جهت مخالفش دراز کشیدم و چشمامو روهم گذاشتم.امیدوار بودم بتونم بخوابم….

چندبار باخودم زمزمه کردم” یاسمن نامرد” وبعد پتو رو کشیدم رو صورتم و سعی کردم بخوابم….

کاری که اون با من کرد صدام با ایران نکرد!

بازم کمکم داشت چشمام گرم میشد و میرفتم تو عالم خواب که یه پا خیلی محکم کمرم رو لگد کرد….!

آخ بلندی گفتم و چرخیدم سمت یاسمن…بدجور زده بود رو کمرم…..

عصبی نگاش کردم….هر لنگش یه طرف بود….

این مطمئن بود فقط یه ذره بدخواب؟؟؟

خودش با خیال راحت خوابیده بود و هربار یه دردسر جدید درست میکرد!

پاشو از رو کمرم پرت کردم اون طرف…مثل بچه کوچولوها لبهاشو بهم مالید و تو خواب سرشو خاروند…

پوووووفی کردمو دوباره دراز کشیدم…اینبار اما مستقیم….و بعد ساعد دستمو رو چشمام گذاشتم و دوباره سعی کردم بخوابم….

تقریبا تا یه ده دقیقه ای اوضاع آروم بود و منم بگی نگی خوابم گرفته بود که اینبار پا و دست یاسمن همزمان باهم مثل خمپاره رو دو قسمت بدنم فرود اومد…دستش رو صورتم و پاش رو شکمم…..

دستمو رو شکمم گذاشتم و نیم خیز شدمو گفتم:

-آاااااخ شکمم….بمیری تو الهی یاسمن….اووووخ…دهنمو سرویس کرد کره خر…!

عجب غلطی کردم گفتم بیاد اینجا….

اینبار دیگه نتونستم بیخیالش بشم…دستمو رو پشتش گذاشتم و با تمام توان هلش دادم…عین قلقلک قِل خورد و افتاد اونور….

منتها خوابش اونقدر سنگین بود که انگار نه انگار…حتی پلک هم نزد….بابا خوشبحالش…من مورچه از کنارم رد بشه دومتر میپرم هوا اونوقت این گربه ی خپلو انگار نه انگار….قشنگ معلومه توپ و تانک و فشفه هم از خواب بیدارش نمیکنه….

خواستم بخوابم اما دلم براش سوخت….مچاله شده بود و پاهاشو جمع کرده بود تو شکمش…مشخص بود سردش….دلم طاقت نیاورد…رفتم سمتش….و دوباره به همون روشی که هلش دادم دوباره به همون روش هم برش گردوندم سرجاش….

اما یهو بیدار شد….یعنی چشمامشو باز کرد….با حبرت نگاهی به دست چپم که رو شونه اش بود و دست راستم که رو باسنش بود انداخت و بعد فورا خودشو کشوند عقب و گفت:

-توووو….تو….تو میخواستی به من تجاوز کنی!؟ اونم تو خواب !؟ ای ایمان داعشی!!!

ناباورانه بهش نگاه کردم…این داشت چی میگفت واسه خودش آخه!

با همون شدت تعجبم گفتم:

-چیمیگی تو واسه خودت!؟ تجاوز چیه!؟؟

با عصبانیت ودرحالی که بخاطر موهای پخش و پلا شدش عین عروسک آنابل شده بود گفت:

-آره…تو میخواستی به من تجاوز کنی ..اونم تو خواب…اگه راست میگی دستت رو سینه و باسنم چیکار میکرد!؟؟

از کنارش بلند شدم.اومدم سرجای خودمو گفتم:

-بابا بیخیال یاسمن….نصف شبی خل شدیااا….من کجا به سینه و باسن تو دست زدم….من فقط میخواستم بیارمت سرجات

لجوجانه گفت:

-دروغ نگو…خودم دیدمت…

کلافه گفتم:

-ای باباااااا….دختر تو حالت خوب نیست….

دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:

-داعشی…داعشی …با اون ریش مسخرت…عین جن میمونی…

-تو یا من با اون موهات….!؟

-من خیلیم قشنگم…من تو خیابون راه میرم نصف مردم واسم غش میکنن….

-آره ارواح جدت….

-اصلا میدونی چیه…من کنار تو امنیت ندارم…از کجا معلوم وقتی بازم بخوابم نخوای لختم کنی…

عصبی گفتم:

-نرو رو اعصاب من یاسی…تو رفتی اونور من خواستم برت گردونم سرجات همین…نه دست به سینه هات زدم نه باسنت…..پس بیخودی شلوغش نکن….بچه جن!

تا اینو گفتم با ترس اومد سمتم…چشماش گرد شده بود…قیافه اش یه شکلی شده بود که خودمم ازش ترسیدم…آب دهنشو قورت داد و گفت:

-جن!؟؟ اسم جن آوردی!؟؟ وووی…میگن اگه دیروقت اسم جن رو بیاری میاد سروقتت….

چسبید بهم…دستمو سفت گرفت و گفت:

-وووووی…من میترسم….

زدمش کنار گفتم:

-برو اونور بابا….این خزعبلات چیه! خرافاتی….

دراز کشیدم و پتورو آوردم بالا….اما اون از پشت بهم چسبید و دستشو دور بازوم حلقه کرد و شروع کرد دعا خوندن….سرمو باتاسف واسش تکون دادم….خل بود! پاک خل بود!

دستمو تکون دادمو گفتم:

-ول کن منو یاسمن…بابا جن کجا بود…

ناخنهاشو تو بازوم فرو برد و گفت:

-اینقدر اسمشو نیار…اه…

-باشه بابا…باشه….حالا میزاری بخوابم!؟؟

-آره….

-شب بخیر….

یه نفس عمیق کشیدم.چشمامو بستم و دوباره سعی کردم بخوابم اما ده دقیقه نگذشت که یاسمن تکونم داد و گفت:

-ایمان…ایمان….

بدون اینکه چشمامو واکنم گفتم:

-هان!؟ چیه!؟ چته!؟

-من دستشویی دارم

-با اونهمه آبی که تو خوردی دستشوییت نیاد جای تعجب داره….خب برو…

-میترسم….

-به درک…

مثل بچه ها نق زنون گفت:

-عه! بلند شو ببرم دستشویی….

عاجزانه نالیدمو گفتم:

-وای یاسمن گاییدی منو….عجب غلطی کردم گفتی بیای اینجا….

زد به پهلوم و گفت:

-بلند شو…بلند شو من خیلی دشوری دارم…

یه ناچار بلند شدم و گفتم:

-بیا برو….

دستمو گرفت و دنبال خودش کشوندم بیرون از اتاق…..

چ چ چ….ملت دختر میارن حال کنن من یه بچه جن آوردم هی هربار یه دردسر داره!

دستمو گرفت و دنبال خودش کشوندم بیرون از اتاق….به حال خودم تاسف میخوردم….

پووووفی کردمو باخودم زمزمه کردم:

-چ چ چ….ملت دختر میارن ونه حال کنن من یه بچه جن آوردم هی هربار یه دردسر داره!

چرخید سمتم و با اون اخم بچگونه اش گفت:

-شنیدم چیگفتی!

واسه اینکه گیر نده گفتم:

-چیزی نگفتم!

-چرا یه چیزی گفتی …خودم میدونم…

-جون یاسی چیزی نگفتم….

-جون خودت….

اینو گفت و رفت سمت دستشویی…نگاهی به آب کف سرویس انداخت و گفت:

-این چرا اینجوری!؟

آخ اخ! دردسر جدید…با تاسف نگاهی به وضعیت پیش اومده انداختمو گفتم:

-این یکی دوروز خراب شده من وقت نکردم درستش کنم…حالا فردا یه کاریش میکنم…تو برو کارتو انجام بده…من خوابم میاد….

نگاهشو از اونجا برداشت و گفت:

-باشه ولی نریااااا….گولم نزنی….

با حرص گفتم:

-باشه باشه…همینجا میمونم….

رفتم و یه گوشه رو صندلی نشستم تا یاسمن کارشو انجام بده…

یه چند دقیقه بعد دوباره صدام زد تا مطمئن بشه هستم…خواستم جوابشو بدم ولی بعد منصرف شدم…بد نبود یکم اذیت بشه…بازم صدام زد…اما من هیچی نگفتم…نگران شد درحالی که صدای آب میومد و مشخص بود داره دستهاشو میشوره گفت:

-ایمان گور به گد شده کجایی!؟؟ مگه قرار نبود منتظر بمونی تا من کارمو انجام بدم…

بازم هیچی نگفتم و بجاش یه ضربه به میز زدم….که جیغش رفت هوا و بدو از سرویس خواست بیاد بیرون اما بخاطر خیس بودن زمین سر خورد و پخش همونجا شد….خودمم نگرانش شدم…فورا دویدم سمتش و گفتم:

-چیشدی یاسمن!؟ بابا مگه صدای میز هم ترس داره….میز بود…پامو زدم به میز…ای بابا….چیشدی….چیشدی عزیزم….

تمام هیکلش خیس شده بود…با بغض نگام کرد و گفت:

-خیلی بی تربیتی ..دوست ندارم….داعشی….برو اونور….

خواستم کمکش کنم اما جیغ زد و گفت:

-به من دست نزن….

رفتم عقب و گفتم:

-باشه باشه …تو عصبی نشو….

به نهایت عصبانیت گفت:

-عصبی خودتی…من عصبی نیستم….عمدی منو ترسوندی…نامرد…

-یاسی من فقط پام خورد یه میز…

-دروغگو…دروغ میگی….

-باشه…حالا بزار کمکت کنم….

-نمیخوام…تو بهم دست نزن….داعشی‌‌‌با اون ریشت….

اعصابش خیلی داغون بود‌. خودش با کمک خودش بلند شد…تاسف بار نگاهی به لباسهاش انداخت و گفت:

-واااای…خیس شدم…هم پیرهنم هم شلوارکم …همش تقصیر این داعشیه….حالا چیکار کنم…..!؟

نگاش کردمو گفتم:

-قیافشو ببین…عین بچه ها میمونه دختر گنده…حالا عب نداره…در بیار بزار یه گوشه خشک میشن….

سرشو بالا گرفت و گفت:

-نمیخوام…زودباش برو بالا واسم لباس بیار…

-بابا یاسمن سر جدت بیخیال…دربیار بزار یه گوشه خشک میشن تا صبح..

-اهوکی…پیش توی هیز لخت شم!؟؟؟

چپ چپ نگاش کردمو گفتم:

-من هیزم!؟؟؟؟

-بله تو میخواستی تو خواب سینه هامو بمالی!

عصبی شدم و گفتم:

-همچین میگی سینه انگار ۸۵ان…واسه تو جوش نه سینه! هی سینه سینه میکنی واسه من….

قیافه اش تو لحظه عین یه بمب درحال انفجار شد..با یه حرکت سریع پیرهن خیسشو رو از تن درآورد و پرت کرد رو زمین و با اشاره به سینه هاش گفت:

-اینا جوشن….!؟

با شیطنت به سینه هاش نگاه کردم…نه دیگه …قبلا جوش بودن اما الان که یکم وزنش رفته بود بالا دیگه نه…جوش نبود…دوتا هلوی سفید با نوک صورتی….

واسه اینکه دوباره هوایی نشم نگاهمو ازش گرفتم…از کنارش رد شدمو رفتم تو اتاق و گفتم:

-نمیخواد بری بالا…من کاریت ندارم….لباساتو بزار یه گوشه خشک بشن…

پتورو برداشتم و روی تشک دراز کشیدم تا یاسمن اگه خواست با خیال راحت لباساشو عوض کنه….

چند دقیقه بعد درحالی که فقط لباس زیرهاش تنش بودن اومد و زیر پتو دراز کشید….

آخه چه عذابی بالاتر از اینکه، اونی که دوسش داری لخت کنارت باشه اما تو نتونی بهش دست بزنی..

میخواستم بخوابم که گفت:

-ایمان!؟؟

آهسته گفتم:

-هان چیه!؟ باز چیشده!؟ من نه برات آب میارم نه میبرمت بقول خودت دشوری….

از پشت بهم چسبید…دستشو رو شکمم گذاشت ..نه…انگار این دختر کمر به نابودی من بدبخت انداخته بود….دستشو بالا برد و با نوازش ریشم گفت:

-نمیشه اینو بزنی!؟؟؟

-نه!

-چرا نمیزنی!؟

-چرا بزنم!؟

-من دلم یک عدد ایمان بدون ریش میخواد!

-اصلا بهش فکر هم نکن…

پاشو دور کمرم انداخت….خودش داشت کرم می ریخت…دستمو با لذت روی رون تپل و سفیدش کشیدم….لوس گفت:

-خب بزنش دیگه….یکمم بدون ریش باش…

-شاید یه روز زدم….

-واقعنی!؟

-آره….تاریخ دقیق نمیدمااا…ولی یه روز میزنم….

سرش رو آورد جلو و لبهامو بوسید…سینه هاش دقیقا چسبیده به گلوم بود…دیگه نتونستم تحمل کنم….دستاشو گرفتم درازش کردم و خیمه زدم رو تنش

خیمه زدم روش…من دیگه نمیتونستم بیشتر از این خودمو نگه دارم و غریزه ام رو کنترل کنم….

میخواستم هم نمیتونستم…!

چندبار پشت سرهم پلک زد و بعد گفت:

-ایمان!؟

-درحالی که چشمام مدام رو لبهای صورتی خوشگلش میچرخید گفتم:

-جووونم

شیطون گفت:

-میخوای چیکارت کنی!؟

شستمو رو لبهاش کشیدمو گفتم:

-دوست داری چیکارت کنم !؟

خندید و دستهاش روی بازوهام گذاشت و گفت:

-نمیدونم…..

نرمی بدنش زیر بدنم دیوونه کننده بود….صبر رو جایز ندونستم…من راضی اون راضی گور بابای ناراضی البته بلانسبت حاج آقا….

درکل دست حاج آقا درد نکنه بخاطر خیلی موارد…بخاطر یه همچین دختر بانمک و بخاطر هوس سفر کردنش…

آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

-نظرت چیه با یه بوس شروع کنیم….؟

صدام ناخواسته بم و خمار شد…اعتراف گونه گفتم:

-آخه من دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم….

اینو گفتم و سرم رو خم کردم…چشمامو بستم و سعی کردم از بوسیدن و خوردن لبهای کلفت و صورتی رنگش لذت ببرم…

دستاش بابا اومدن تو موهام فرو رفتن…..

همزمان که میبوسیدمش، دستمو رو بدن نرم و سفیدش کشیدم….

اونقدر نرم و لطیف بود که دیگه نمیشد بهش گفت یاسمن….باید صداش میزدم ابریشم خالص!!!

خب باید اعتراف کنم تو مدتی که با مینا بودم هیچوقت بیشتر از یه بوسه ی معمولی پیش نرفتم….و تو اون چند سال شاید فقط دو سه بار بوسیده باشمش…اما در مورد یاسمن همچی یه جوری فرق میکرد که واسه خودمم قابل درک نبود.

وقتی کنارم بود نمیتونستم خودمو کنترل کنم….و هیچ تسلطی روی غریزه ام نداشتم…!

و به طور کلی من به شدت این گربه ی تپل مپل رو دوست داشتم…..!

وقتی اومدم سراغ گردنش صداش دراومد…پس رو گردنش حساس بود….دهنمو به گردنش چسبوندم و با لذت مکیدمش…..

نفسهای عمیق کشید و زیر بدنم وول خورد….

نمیتونستم فقط به بوسیدنش قانع بشم….

نفسهاش مقل نفسهای خودم عمیق و کشدار شده بود…

معلوم بود اونم عین من رفته تو حس ….

چشمم که به سینه هاش افتاد آب دهنمو قورت دادم…چقدر من به خاطر اینا زدم تو برجکش….

اما حالا….سفید و تپل با نوک صورتی….مگه میشد اختیار از دست نداد…..

اصلا نتونستم با مقدمه چینی پیش برم…دستامو زیر کمرش بردم و قفل سوتینش رو باز کردم …

چشماشو وا کرد و بهم خیره شد….دستاشو رو بازوم کشید…..حرکت دستشو دوست داشتم…دلم میخواست بیشتر نوازشم کنه …یکم خودمو کشوندم عقب…سینه هاشو تو دستام گرفتم و درحالی که با ندک اون یکی بازی میکردم سینه راستشو تو دهنم بردم و با لذت تمام شروع به خوردنش کردم…عین بچه ای که بخواد شیر بخوره….

لعنتی…نمیتونستم از این دختر سیر بشم….

دلم میخواست بیشتر از این باهاش پیش برم….خیلی بیشتر…..

چشماشو بست و آه کشید…هر آه اون یه لذت بزرگ واسه من بود….صدای ناله هاش منو بیشتر تحریک میکرد.بیشترو بیشتر از قبل!

وقتی سینه هاشو به نوبت و با لذت خوردم سرمو بالا گرفتمو دوباره یه لب کوتاه ازش گرفتم….همه جاش کبود شده بود و چون بدنش سفید بود اون خونمردگی های و لکه های بوسه بیشتر تو چشم میومدن….

اما حتی دیدن اینم واسه من لذت بخش بود….!

اومدم پایینتر و شکمش رو غرق بوسه کردم….

چشماشو وا کرد و بهم خیره شد….

دستمو رو لبه های شورتش کشیدم و خواستم بکمشش پایین که دستشو رو دستم گذاشت و باخجالت گفت:

-نه…درش نیار….

خمار نگاهش کردم…حالا که من خراب شده بود میگفت در نیار….پرسیدم:

-چرا…..!

نگاهشو ازم پنهون کرد و آهسته گفت:

-تا همینجا بس نیست…؟

عصبی گفتم:

-نه تا همینجا اصلا بس نیست….واسه من نیست….اون تازه بیدار شده …

مثل خنگا گفت:

-کی !؟ کی بیدار شده!؟ کسی اینجا هست!؟؟

چپ چپ نگاش کردمو گفتم:

-نه خنگول….اون پایین رو میگم….

و بعدش به بدنم خودم اشاره کردم…انگار که تازه دوهزاریش افتاده باشه، با خجالت گفت:

-آهااان…..اون…..

خندیدم و گفتم:

-آره اون…..

-حالا چجوری میخوای بخوابونیش!؟؟؟

سوال بدی نبود…باید میدیدم اون تا چه حد میزاره من باهاش پیش برم….سرمو خم کردم و تو گوشش یکی از راه هارو گفتم:

-فورا گفت:

-نه خیرررر….

کله امو خاروندم و گفتم:

-خب پس یه راه دیگه اشو واست میگم…

یکم فکر کرد و گفت:

-باشه….

دوباره خم شدم و راه حل دوم رو تو گوشش گفتم..تندی خواست بگه نه که عصبی شدمو گفتم:

-عه یاسمن….نرو رو اعصاب من…هی این نه اون نه…پس چی آره…!؟ فکر منم بکن دیگه…..

اصلا من این چیزاحالیم نمیشه…دمر شو …یالا…

کوتاه اومد و دمر شد تا من از راه دوم لااقل خودمو آروم کنم…..

******

نگاهی به ساعت انداختم…۵صبح بود….لبخندی زدمو گفتم:

-فاز الانمو دوست دارم….

بازومو گرفت و سرش رو گذاشت روش و گفت:

-میدونی من کدوم قسمت بدنتو دوست دارم!؟

-کدوم…

-بازوهات….

-حالا چرا بازو…!؟

-چون هم میتونم بهش تکیه بدم…هم میتونم بگیرمشون

….هم اینکه میتونم اینجوری سرمو بزارم روش و بخوابم….

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

14 دیدگاه

  1. ادمین چراالان نمیزاری؟اصلاکل پارتاشومثل بقیش که گذاشتی بزارهمه روباهم تازودی تموم شه خودتون خسته نشدیدواقعا؟جواب بدیدلطفامیشه یانه

  2. سلام
    منم با نظر بقیه موافقم ، یا همه رو بزارید هم مارو راحت کنید هم خودتونو
    یاهم یه ساعت مشخص کنین تا ما هی نریم و بیایم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن