رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۲۷

 

این اولین باری بود که حس بدردبخور بودن بهم

دست دادهبود…یه جورایی بال نداشتم از شوق

پرواز کنم…خندیدمو گفتم:

-تمام و کمال برای خدمت گذاری حاضرم

پسرعموووو…..

مامان متعجب نگام کرد و گفت:

-دختر آخه تو چه خاصیتی داری!؟

تمام ذوق و شوقم پر کشید….با ناراحتی نگاش

کردمو گفتم:

-دستت درد نکنه فاطی جون…یعنی میگی من بی

خاصیتم!

یه جور خاصی نگام کرد و گفت:

-یعنی میخوای بگی نیستی!؟؟؟

میلاد خندید و بعد از اینکه بلند شد گفت:

-اینجوری نگو زن عمو…یاسمن خیلی دختر

باهوش یه….

نیشم تا بناگوش وا شد….با تبختر سرمو بالا گرفتم

و گفتم:

-خب معلومه که من خیلی باهوشم….حالا درست

تو دانشگاه همه نمراتم افتضاح بودن اما این دلیل

نمیشه که باهوش نباشم…درست نمیگم!؟؟؟

مامان چپچپ نگام کرد ولی میلاد خندید و گفت:

-چرااااا…..درست میگیمنم کاملا موافقم….حالا

بریم!؟

بلند شدمو گفتم:

-بله بریم….

از مامان خداحافظی کردیم و باهم از خونه

زدیمبیرون….وقتی در حیاط رو باز کردم از دیدن

ماشین میلاد آب دهنم راه افتاد….

چرخی به دورش زدمو همونطور که دستمو روش

میکشیدم گفتم:

-وای پسرعمو این مال توئه….!؟؟

از ذوق و شوق کودکانه ی من خنده اش

گرفت…سرشو تکون داد و گفت:

-قابلتو نداره….

از هیجان زیاد لپهام گل انداخت…من عاشق این

ماشینها بودم….میدونستم که نشستن تو این ماشینها

چه کیف و حالی داره….

وقتی نشستم گفتم:

-دمت گرم پسرعمو…..

خودشم نشست و بعد گفت:

-خوب!؟خوش سلیقه ام!؟؟؟

با تحسین گفتم:

-خیلیییییی…..

-قابلتو نداره…..!

خندیدمو گفتم:

-خودم یه روز پولدار میشم بهترشو میخرم….

شروع کرد قه قهه زدن….از بس خندید گوشه

چشماش اشک جمع شده بود….ودرآخر گفت:

-خوبه…جواب خوبی بود…

باهم رفتیم مطبش…خیلی وقت بود راه انداخته

بودش اما اون واسه دکوراسیونش زیادی سخت

میگرفت….خودش میگفت این حساسیتها و دقتش

حاصل چندین و چندسال زندگی در کشوره کره

است….

حتی حاضر نبود واسه داخل بعضی سالنها از

وسایل معمولی استفاده کنه…مثلا ترجیح میداد از

گنجه ای با طرح موزیک استفاده کنه…..تا یه

گنجه ی معمولی….

چند جا سرزدیم و برای دیوارهای فضاهاش

کاغذرنگی انتخاب کردم….و همینطور وسیله…و

حتی مبل و یه سری وسیله تزئیناتی….

تقریبا تا شب تو مطبش بودیم…دوتا از دوستهاش

هم اومده بودن کمک که خیلی بچه های باحالی

بودن….ظاهرا از هم کلاسی های دوره ی

دانشگاهش بودن….از اون دکترای خفن و باحال و

بی ادعا …..و بامزه!

ساعت ۱۲ شب بود که دیگه همچیو تکمیل کردیم و

میلاد هم منو رسوند خونه…قبلش اما مثلا واسه

تشویقی رفتیم بستنی فروشی….

وقتی ماشینو جلو خونه نگه داشت همزمان با من

پیاده شد و گفت:

-مرسی عزیزم….مرسی که امروز اومدی

کمک…

لبخند زدم و گفتم:

-من عاشق کمک کردنم….بازم اگه کمک خواستی

خبرم کن….

خندید و اومد سمتم….بغلم کرد و بعد بوسیدن لپ م

گفت:

-مرسی عزیزم….

میدونستم که میلاد چه احساسی داره….یعنی

احساس هردونفرمون نسبت بهم یه احساس پاک

خواهر برادرانه بود….

اما درست وقتی از آغوشش جدا شدم چشمم به

ایمان افتاده که از ماشینش پیاده شد….

همون لحظه فهمیدم احتمالا یه فاجعه در راهه…..

لعنت آخه این چه موقعه ای بود….

اومد جلو…میلاد با دیدنش سلام کرد…نگاهی سرد

و تلخ و طعنه دار بهم نگاه کرد و بعد با ایمان

دست داد و گفت:

-سلام….

بعد بدون اینکه نگاهی بهم بندازه پوزخند زنان از

کنارن رد شد و رفت….

خداحافظی از میلاد چندان وقت نبرد چون عجله
داشت و میخواست بره…اصرار کردم بیاد داخل
ولی نیومد.
در حیاط رو بستم و رفتم داخل….
ایمان داشت در خونه اش رو باز میکرد که بره
داخل….صداش زدم و گفتم:
-ایمان….خوبی!؟
خیلی بی حوصله نگام کرد و بعد گفت:
-آره خوبم
حس کردم باز رفته تو اون لاک
بداخلاقیش….واسه اینکه مطمئن بشم ،یکم این پا و
اون پا کردم و بعد دوباره گفتم:
-شام خوردی!؟
درو باز کرد…کلیدو از توقفل بیرون کشید و
گفت:
-آره…
رفت داخل..قبل بستن در اما گفتم:
-گفتم اگه نخوردی واست بیارم
-نوچ! نمیخواد!
-پس شب بخیر….
بدون هیچ حرف اضافی دیگه ای رفتم سمت پله
ها….راستش ترجیح دادم مثل همیشه بغض نکنم
از بیتفاوتیش….گاهی بعضی حساسیتهای ایمان
زیادی سخت گیرانه بود…
مثلا من چندینبار بهش گفتم که چه رابطه ای با
میلاد دارم اما اون هربار نسبت به این ارتباط
همین واکنش رو نشون میداد….
سرد و بیفاوت میشد….
منم از اونجایی که روز خیلی پر فعالیتی داشتم
دیگه نتونستم اونجا واستم و براش توضیح
بدم..یعنی حس و حالشو نداشتم….
زنگ که زدم مامان درو برام باز کرد….
خیلی عجیب بود که تا الان بیدار بودن…..هم
خودش و هم بابا!
سلام کردم و پرسیدم:
-چه عجب که تا الان بیدار بودین!؟
مامان که درحال یادداشت مطالبی توی دفترچه ی
یادداشتش بود گفت:
-داشتم وسایلامون رو جمع میکردم!
یه راست رفتم سر وقت یخچال…با اینکه میلهد
علاوه بر شام مفصل تو دفعات مختلف کلی هله
هوله برام خرید اما بازم احساس گشنگی
میکردم…نون و پنیر رو از یخچال درآوردم و
همونطور که مشغول خوردن بودم گفتم:
-عه! اصلا حواسم نبود…حالا کی قرار برین!؟
مامان عینکشو از روی چشماش برداشت و جواب
داد:
-پسفردا….
بعد آهی کشید و خیلی غمگین گفت:
-کاش امبرعلی و زن و بچه اشو…امیرحسین و
یلدارو…کاش قبل رفتن میدیدمشون….
حاج بابا درحالی که سرش تو گوشیش بود گفت:
-یه وقت زنگ نزنی به بچه ها و اینجوری حرف
بزنی….من راضی نیستم امیرعلی رو از قم
بکشونی اینجا….امیرحسینم تازه افتاده رو
غلتک….درکیر کارشه….واسه یه بدرقه بچه
هارو ننداز به زحمت….
یه لقمه یبزرگ دهنم گذاشتم و گفتم:
-احسنت….حق با باباس…آخه واسه یه بدرقه ی
ناقابل اینهمه راه رو بیان که چی….!؟
داشتم ریز ریز میخندیدم که بابا گفت:
-البته بد هم نیست امیرحسین بیاد…بیشتر بخاطر
یاسمن میگم….که باخودش ببرش اصفهان و تا
وقتی ما اونجاییم این دخترم تنها نباشه…بره پیش
یلدا…
گفتن همین جمله کافی بود تا لقمه تو دهنمبپره…..
بدبختی اینجا بود که مامان هم حسابی از این حرف
استقبال کرد…سرشو تکون داد و گفت:
-آره…بدفکری هم نیست….اینجوری خیالمون از
بابت این دختره ی سر به هوا راحت!
با چشمای ورقلمبیده و قلبی که طاقت اینهمه
دردسر جدید رو نداشت نگاهشون کردمو گفتم:
-چی!؟؟؟من برم اصفهان!؟؟؟؟
مامان دستشو رو دسته ی مبل گذاشت و بعد ازیه
نگاه با طمانینه گفت:
-نه پَس…میخوای اصفهان رو بیاریم اینجا….!؟
بابا با جدید گفت:
-امیرحسین هم اگه نیاد تو یه بلیط بگیر خودت برو
اصفهان…نخواستی هم برو خونه ی عمومت….در
هر صورت ما نمیتونیم تو رو اینجا بزاریم و
بریم….
با توجه به قول و قرارها و نقشه هایی که تو
نبودشون قرار بود اجرا کنم اوضاع رو ناجور
دیدم…واسه همین بیخیال شکمم شدم..دویدم تو هال
و گفتم:
-من نمیرم اصفهان….من میخوام همینجا
بمونم…تنها….
تا اینو گفتم هردو با اخم و تعجب نگاهم
کردن….مامان زودتر از بابا واکنش نشون دا:
-وا وا وا….چه حرفها! همینم مونده توی دردسر
ساز دست و پا چلفتی رو اینجا تنها بزارم! اونم
توی این دورو زمونه….تو میری اصفهااااان….
یا خونه ی عموت….اصلا نه اونجا و نه
اینجا…برو خونه خاله ات…آره این بهتره…..
نههههههه! من میخواستم همینجا بمونم….کم مونده
بود بغضم بگیره…..عین گل آفتاب ندیده پژمرده
نگاهشون کردم و گفتم:
-نههههه…من نه دوست دارم برم اصفهان…نه
خونه ی عمو….من دلم میخواد همینجا بمونم…بچه
که نیستم…..
بابا سرشو تکون داد:
-نه….تو همونطور که مامانت گفت باید از بین این
گزینه ها یه کدوم رو انتخاب کنی..وسلام…

تکیه ام رو دادم به دیوار و به این فکر کردم که
من آخه با چه بهونه ای میتونم تو خونه ی
خودمون بمونم…. من دلم میخواست پیش ایمان
باشم….نه خونه ی خاله یا عموم..
من موندن کنار ایمان رو به هر جایی ترجیح
میدادم…..
اگه کسی شماتتم میکرد…سوال پیچم
میکرد….دوست داشتنم زو زیر سوال میبرد من
هیچوقت حتی ذره ای اهمیت نمیدادم….
من دوستش داشتم….
نمیدونم دقیقا از کی و چع لحظه ای این دوست
داشتن شروع شد اما دوستش داشتم…..اونقدر زیاد
که وقتی کنارش بودم حس میکردم تو بهشتم…
دیگه کم بود گریه کنم….با لب و لوچه آویزون
گفتم:
-مامان من میخوام اینجا بمونم…خونه ی خاله و
عمو راحت نیستم…
بابا چشم غره ای بهم رفت و گفت:
-بس کن یاسمن…!تو رو اینجا تنها بزارم مردم
در موردمون چی فکر میکنن!؟؟؟ الله
اکبر…میخوای اینجا تنها باشی که چی!؟؟ یه دختر
جوون…تک و تنها توی یه خونه….
-آخه من اونجا راحت نیستم حاج بابا!
با تحکم گفت:
-یا اصفهان…یا خونه ی خاله ات…یا خونه ی
عموت…..انتخاب باخودت !
لبهامو بهم فشردم و عصبانی به سمت اتاقم
رفتم….درو بستم و رفتم سمت تخت…روش دراز
کشیدم و گوشی رو برداشتم….
آخه مگه زور بود….دلم میخواست همینجا بمونم و
جایی نرم….حالا اگه پسر بودم عمرا اگه همچبن
چیزی ازم میخواستن…..
من به ایمان قول داده بودم هرجور شده تو این
مدت خونه بمونم تا کنارش باشم….
چقدر نقشه داشتم….دلم میخواست شبانه روز مثل
یه زوج واقعی کنار هم باشیم…کیف کنم…لذت
ببرم….اما الان چی!؟؟؟ انگار باید میموندم….
دراز کشیدم و گوشیو تو هوا گرفتم و رفتم تو
چتش….آنلاین بود….از آنلاین بودنش قلبم به
تالاپ تلوپ افتاد….اصلا هر وقت آنلاین میشد من
اینجوری هیجان زده میشدم دیگه ایز تایپینگ که
میشد واویلا…..
چندتا استیکر غمگین براش فرستادمو نوشتم:
-سلام ایمان!
گرچه آنلاین بود اما دیر جواب داد…اونقدر که
حس کردم این کارش از عمد و بالاخره بعد ده
دقیقه نوشت:
-سلام…
بازم با استیکر غمگین براش فرستادم:
-یه خبر بد دارم….!
بازم دیر جواب داد…دیگه داشت حرصمو
درمیاورد….بازم بعد کلی معطلی نوشت:
-چی!؟
حس کردم بی ذوق…مثلا یه کلمه ای جواب میداد
و دیر….جواب دادم:
-بابام میگه نباید تنها بمونم….
در کمال ناباوریم نوشت:
-خب نمون!
بله! مثل اینکه حسابی قهر بود….براش نوشتم:
-میخواستم پیش هم بمونیم اما گفته یا باید برم خونه
ی عمو یا خاله یا اصفهان….
بازم بعد چنددقیقه جواب داد:
-گزینه ی اولی خیلی مناسبته…برو همونجا…
خیلی زود طعنه ی متنش رو فهمیدم.داشت تیکه
میپروند..نمیخواستم این موضوع رو کشش بدم
واسه همین گفتم:
-من دلم میخواد پیش تو بمونم….
انتظار داشتم یه جواب دل خوش کننده ای بده اما
اون درکمال ناباوریم نوشت:
-بابات درست میگه.بروخونه عموت.اونجا خیلی
بهت خوش میگذره….شب بخیر…
بهت زده به صفحه ی گوشیم نگاه کردم…اصلا و
ابدا انتظار همچین برخوردی نداشتم…چندبار
واسش پیام فرستادم اما جوابمو نداد….صداش زدم
بازم بیفایده بود…شمارشو گرفتم رد داد….
تند تند براش تایپ کردم:
-قهری!؟ آخه چرا!؟ مگه من چیکار کردم…
پیاممو خوند اما جوابمو نداد…نتونستم اینطوری
بمونم…براش تندتند نوشتم:
-اگه جوابمو ندی همین الان میام در خونه ات…
بازم جواب نداد….اما اونقدر اسمشو صدا زدم که
بالاخره گفت:
-پیام نده…میخوابم بخوابم….
این حرفش خیلی غمگینم کرد.سرمو بردم زیر پتو
و کلی باخودم فکر کردم….ته تهش هم به این
نتیجه رسیدم که احتمالا بخاطر میلاد اینطوری
باهام سرد و سرسنگین شده…..
اما من نمیتونستم اینجوری طاقت بیارم…..
بلند شدم….
اگه از دلش درنمیاوردم آروم و قرار نمیگرفتم.
بلند شدم…یه شال سرم انداختم و با برداشتن یه
کتاب از اتاق زدم بیردن….
مامان با دیدنم گفت:
-جایی میری به سلامتی….!؟؟؟
تته پته کنان گفتم:
-ایمان عصری بهم گفت این کتاب رو بهش
برسونم اصلا یادم رفته بود…
بابا اخم کرد و گفت:
-بزارش واسه صبح….الان دیروقت….
دستپاچه گفتم:
-نه آخه….آخه الان لازمش داره…
مامان عصبی گفت:
-خب خواب بودی تا الان!؟لازمش داشت چرا
زودتر نبردیش..
-یلدم رفت…
-خیلی خب پس زود بیا بالا…
چشمی گفتم و فورا از خونه زدم بیرون…..
من تا از دلش در نمیاوردم و حالیش نمیکردم جز
خودش هیچکس دیگه ای رو دوست ندارم راضی
نمیشدم….

 

 

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

11 دیدگاه

  1. دمت گرم آدمین جونم توروخدا حالا ک حال دادی روزی ی پارت بذار ک ما بیشتر حال کنیم آدمین گله عشق منه 😻😻😻😻😻

  2. سلام
    ممنون ادمین جان
    لطفا دیگه نزار قطع بشه ؛ خواهش میکنیم
    همینطوری ادامه داشته باشه و هر روز لطفن پارت داشته باشیم
    تشکر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن