رمان عروس استاد

رمان عروس استاد پارت ۳۷

 

همش فکر می کردم همه ی اینا یه خوابه… یه کابوسه!
به سختی بلند شدم و ایستادم.. نگاهم رو به چشم های سرد آرمین انداختم. چرا هیچ وقت نفهمیدم تو چشماش اثری از عشق نیست…
اما خوب نباشه،حق من این بود که این بلا سرم بیاد؟که معتاد بشم؟که تبدیل به کسی بشم که نیستم؟
تمام نفرت دنیا به دلم سرازیر شد و بی اراده با تمام توان سیلی محکمی به گوشش زدم که صورتش خم شد.
تا به خودش بیاد مشت محکمی به سینش کوبیدم و عربده زدم
_عوضی… عوضی… عوضی… لاشی حروم خور… خدا لعنتت کنه… خدا تو رو لعنت کنه حروم زاده… امیدوارم بمیری چطور تونستی آرمین من هر کاری خواستی کردم به خاطر تو کردم اما تو چی؟ به خاطر غرور لعنتیت زندگی منو نابود کردی آرمین فکر نکن برنده شدی تو باختی…تو به زندگی باختی!دیگه کسی نیست که دوستت داشته باشه تا آخر عمرت تو تنهایی… ده تا دختر دورت پر کن باز تو تنهایی چون کسی و نداری که به خاطر هر کاری بکنه کسی و نداری که واسه خودت بخوادت آرمین… فکر کردی واسه نعشگیم میام و به پات میوفتم؟هه…نمیام بمیرمم نمیام برو جشن بگیر که دختره رو معتادش کردم… که عاشقش کردم..
صداش و پس سرش انداخت و عصبی داد زد
_تو عاشق بودی؟
بلند تر از خودش داد زدم
_آره من عاشق بودم،مثل چی عاشق تو بودم وگرنه کدوم دختر احمقی حاضر میشه با وجود این همه بلایی که سرش آوردی باز به پات بمونه جز من؟آره احمقم اما حماقتم تموم شد آرمین… تموم شد..
خواستم برم که بازوم رو گرفت
_برای من تموم نشده!هیچی به این راحتی نیست هانا خانوم…یادت رفته اسم کی تو شناسنامه ته؟ طلاقت نمیدم. تا وقتی که موهات رنگ دندونات بشه اسم من روته تا آخر عمر حسرت لاس زدن با پسر خارجی ها به دلت میمونه. حالا هری ببینم تا وقتی که من زنجیر به پات زدم چه غلطی می تونی بکنی

بازوم رو ول کرد… با نفرت نگاهش کردم و گفتم
_اون زنجیر و طوری پاره می‌کنم که خودتم انگشت به دهن بمونی!
حرفم رو که زدم اجازه ندادم بیشتر از این غرورم رو خرد کنه.
در کمد رو باز کردم و بعد از پوشیدن بارونیم و بوت هام از اتاق بیرون زدم و اون موقع تونستم سد اشک هام رو بشکنم.
تکیه زدم به دیوار و از ته دل اشک ریختم. از داخل اتاق صدای شکستن بلندی و عربده ی آرمین به گوشم رسید
حتی توی اون موقعیت هم نگرانش شدم نکنه بلایی سر خودش اومده باشه.
با قدم های سست به سمت آسانسور رفتم و تمام حرف های آرمین یادم اومد.
یعنی تمام اون حرفا دروغ بود؟ هانای احمق،فکر کردی به خاطر تو مهربون شده؟
سوار آسانسور شدم!به خودم توی آینه نگاه کردم… چرا نفهمیدم همه ی اون سیگار هایی که می کشیدم اعتیاد آوره؟
منتهی با دوز کم که به مرور زیاد شد.
ذهنم به گذشته فلش بک زد و یاد ستاره افتادم…
اون با ستاره هم همین کار و کرد… ستاره هم هشدار داد و من چه احمقانه…
در آسانسور که باز شد نگاهم به مهرداد افتاد.
با دیدنم سریع به سمتم اومد. بازوم رو گرفت و پرسید
_خوبی؟
به جای جواب دادن پرسیدم
_از کجا فهمیدی مهرداد؟
دستش رو دورم انداخت و گفت
_بعدا راجع بهش صحبت میکنیم بریم از اینجا من بعدا با اون حیوون تسویه حساب می کنم.
ملتمس گفتم
_نه مهرداد اون خیلی خطرناکه لطفا کاری باهاش نداشته باش.
با اخم وحشتناکی گفت
_من خودم بلدم چطور به خاک سیاه بشونمش تو نگران نباش تاوان همه ی غلطاش و پس می‌ده اما تو هم تاوان ندونم کاری هات و پس میدی. زن و بچم و ول کردم کوبیدم اومدم اینجا فقط دلم میخواست باز طرف اون و بگیری تا ببینی چطور جفت تونو می کشتمت.
به سمت در هتل هدایتم کرد.
حتی رمق راه رفتنم نداشتم. می‌خواستم از مهرداد بپرسم کجا می‌ریم که صدای آرمین دو تامون رو میخکوب کرد.

_اجازه ‌شو از شوهرش گرفتی داری می بریش جناب استاد؟
گردن مهرداد با خشم به سمتش چرخید و غرید
_بیشتر از این رو اعصابم راه نرو آرمین.برات گذاشتم کنار نمیخوام با کشتنت لذت انتقام گرفتن و از خودم بگیرم.
بدنم از ترس شروع به لرزیدن کرد و خودم رو به مهرداد چسبوندم. با این کارم اخم های آرمین در هم رفت و گفت
_انتقام و این طوری نمیگیرن که بلند بشی بیای دست زن من و بگیری و د برو که رفتیم
_حالا یادت افتاد زنته؟ آخه لاشخور کی این کاری که تو کردی و با زنش میکنه؟

دیگه توان ایستادن رو پاهام و نداشتم اما اون دو تا انقدر درگیر بحث و جدل بودن که من و یادشون رفته بود.
به بازوی مهرداد چنگ زدم و باعث شدم حرفش نیمه کاره بمونه.
برگشت و تا چشمش بهم افتاد با نگرانی اسمم رو صدا زد.
علارغم تلاشم نتونستم روی پا وایسم و آخرین چیزی که بعد از معلق شدن فهمیدم دست های قدرتمندی بود که مانع زمین خوردنم شد
* * * * *
به سختی لای پلکم رو باز کردم و اولین کسی که دیدم مهرداد بود.
با دیدن چشم های بازم خوشحال به سمتم اومد و پرسید
_خوبی؟
تمام استخونام درد میکرد و حال بدی داشتم.انگار تازه فهمیدم چه خاکی به سرم شده. تو این مدت سیگار پشت سیگار دود کردم و حالا که در دسترسم نیست مرزی تا مردن ندارم
سرم و به علامت منفی تکون دادم و گفتم
_درد دارم.
نگران از جاش بلند شد و گفت
_الان دکتر خبر میکنم.
سری تکون دادم… از اتاق بیرون رفت.
ا‌شکم از وضعیتم در اومد. داشتم می مردم لحظه ای طول نکشید که در اتاق باز شد.
سر برگردوندم و با دیدن آرمین چشمام برق زد.
انگار غرور و همه چیزم رو فراموش کردم.
به سمتم اومد و با نگاه انداختن به سر تا پام گفت
_خجالت نکن بگو حال تو…
به سختی نالیدم
_دارم میمیرم.

پوزخندی کنج لبش نشست و گفت
_تو که گفتی از نعشگی بمیری رو به من نمیندازی.
چونم لرزید!ملافه رو روی صورتم کشیدم و گفتم
_برو بیرون.
صدای قدم هاش و شنیدم که نزدیکم شد.
ملافه رو از صورتم کنار زد… روم و برگردوندم تا اشکامو نبینه اما انگار دید که دستش روی رد اشکم نشست و پاکش کرد.
صورتم و کنار کشیدم. صداش با تاخیر به گوشم رسید
_ازم متنفر شدی؟
پوزخند طعنه آمیزی زدم…نفس عمیقی کشید.
لحظه ای بعد دستش توی دستم نشست خواستم دستم رو پس بکشم که اجازه نداد مچم رو باز کرد و چیزی کف دستم گذاشت
سر برگردوندم و نگاه به پلاستیک کوچیکی که توش پودر های سفید رنگی بود انداختم.
_مصرف سه بارت هست تا مدت طولانی هم شارژت میکنه.بعد از اونم اگه خواستی باز بیا پیش خودم…
ناباور نگاهش کردم. لبخند کجی تحویلم داد و جلوی چشمهای مات بردم از اتاق بیرون رفت.
نگاه به بسته ی کوچیک انداختم… حتی نمیدونم به چی اعتیاد پیدا کردم.
با نفرت خواستم بسته رو دور بندازم اما حسم مانع شد…
اون رو توی مشت فشردم و همون لحظه دکتر و مهرداد وارد اتاق شدن.
* * * * *

بی رمق روی تخت افتادم و نفس عمیقی کشیدم.
مردم تا منتظر مرخصی از بیمارستان شدم.لبخندی کنج لبم نشست. الان حس خوبی داشتم…هر چند می دونستم کارم اشتباست… می دونستم دارم با طناب پوسیده ی آرمین توی چاه میرم اما دست خودم نبود..
لیوان مشروبم رو سر کشیدم و نگاه مخمورم رو به روبه رو دوختم و یاد آرمین افتادم.
همیشه میگفت عاشق این حالتمه نگو داشته تشویقم می کرده تابه کشیدن ادامه بدم
چشمام و بستم اما هنوز آروم نگرفته بودم در باز شد… از جا پریدم و ترسیده نگاه به مهرداد انداختم.
با ناباوری به بند و بساطم نگاه کرد و اخم بین ابروهاش نشست

 

لطفا تو کانال رمان من عضو بشید هر شب پارت عروس استاد و میزاریم 

https://t.me/romanman_ir

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

8 دیدگاه

  1. هــــــــــــــــه ! خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــییــییـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــی چـــــــــــــــــــــــرت بــــــــــــــــــــود………………..

  2. اینکه پارتا دیر به دیر میاد یا کوتاهه اگه تقصیر کسی هم باشه
    تقصیر نویسنده هستش نه ادمین
    ادمینم زحمت میکشه .
    ممنون ادمین جون .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن