رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۲۴

من که قرار نبود برم سر کار بنابرین ترجیح دادم از اون هوای مطبوع ،نهایت لذت رو ببرم…مثلا کارایی رو انجام بدم که تا قبل این بخاطر کار وقت نمیکردم انجام بدم..مثلا برم‌ کافه و قهوه ی داغ بخورم….یکم‌چشم چرونی کنم و چند تا پسر خوشتیپ ببینم ،با رفقای قدیمیم تلفنی صحبت کنم…!

خلاصه دستامو تو جیب پالتوی آبی رنگم فرو بردمو قدم‌زنان تو همون خیابون به راه افتادم.

البته باید اعتراف کنم که ته دلم‌ناجور زخمی بودم واسه اخراج شدن از کار اما سعی میکردم‌به جنبه ی مثبتش فکر کنم….!

تو مسیر یه پسر خوشتیپ دیدم که از ماشین لوکسش پیاده شد و یه سیگار آتیش کرد. با شیطمت آنالیزش کردمو حتی خشتکش رو هم با خطکش ذهنم مورد بررسی قرار دادم.

از اون مدل تازه به دورون رسیده ها بود که کلا رو هوا بودن….با بیخیالی از کنارش گذشتم….همونطور که پسرا به دید زدن دخترای خوشگل احتیاج داشتن خب ما دخترا هم داشتیم….از سوپری سر خیابون یه پفیلا و یه کارت شارژ ده هزارتومنی خریدم…عزمم رو جزم کردم تا با همه همکلاسی هام گپ و گفت داشته باشم صرفا جهت گذروندن وقت!

پفیلا رو باز کردم و بعد وارد کردن شارژ اول از همه شروع به گرفتن شماره ی رفیق قدیمم کردم…یعنی تینا….

من و تینا بشدت صمیمی و رفیق فاب بودیم اما از وقتی رفت ترکیه دیگه ندیدمش…تا اینکه بچه ها توی گروه های تلگرامی گفتن که تینا برگشته …شمارشو گرفتم….چند بوق خورد و بالاخره جواب داد…کلی از شنیدن صدای هم ذوق زده شدیم و شروع کردیم به شر و ور گفتن…بعد کلی خوش و بش تینا ازم خواست یه قراره بزاریم همدیگرو ببینیم‌منم گفتم چه زمانی بهتر از همین امروز….

آدرس کافه ای که همون حوالی بود رو دادم و قرار شد تینا تا یکی دو ساعت دیگه خودش رو برسونه….

منم با خیال راحت و بدون عجله قدم‌زنان داشتم راه میرفتم که حس کردم ماشینی با فاصله ی کمی کنارم ترمز کرده….

آب توی چاله چوله ریخت رو کاپشن و قسمتهای مختلفی از شلوارم ….خیلی نبود اما با این حال دستمو بلند کردمو گفتم:

-هوووووشه…مگه خار‌ ماد…..

تا چشمم به ایمان افتاد لب گزیدمو ادامه ی حرفمو به زبون نیاوردم….اخم کردمو سرم رو پایین انداختم.خواستم به مسیرم ادامه بدم که از همون فاصله با لحن خصمانه ای پرسید:

-تو مگه نمیری سر کار !؟ واسه چی تو خیابونا ول میچرخی!؟

کنج لبمو دادم بالا و گفتم:

-به لطف بعضیا نه…دیگه کاری ندارم!

انگار متوجه ی طعنه ی توی حرفم نشد چون با پوزخندی زد و گفت:

-باز چه گندی زدی که انداختنت بیرون‌….!؟

آخ که چقدر دلم میخواست کله اشو از جا بکنم.دستمالی از جیبم درآوردمو همونطور که روی آب پاشیده شده روی کاپشنم میکشیدم گفتم:

-گند رو یکی دیگه زده!من بدبخت چوبشو خوردم!

چشماشو ریز کرد و نگاه تندی بهم انداخت.آخ چقدر حرصمو در میاورد این‌نگاه های طلبکارانه اش…یه سکوت کوتاه کرد و بعد گفت:

-اخراجت کردن !؟

سرمو به نشانه ی آره تکون دادم و همزمان خم شدمو درحالی که پایین شلوارمو تمیز میکردم‌گفتم:

-البته آخرش پشیمون میشن….هیچکس به خوبی من نبود…یه روز با پای خودشون میان دنبال من….اصلا ماشین واسم میفرستن و التماس میکنن که برگردم اما محال اینکارو کنم….آره…یه روزی پشیمون میشن….من مطمئنم….

حرفمو برید و گفت:

-وز وز نکن….چرا اخراجت کردن!؟

کمرمو صاف کردمو گفت:

-میخوای بگی نمیدونی!؟

اخم کرد و گفت:

-باید بدونم!

خشمگین‌ جواب دادم:

-بله چون بخاطر نامزد جنابعالی من اخراج شدم…

اینو گفتم قبل اینکه بیشتر از این سوال پیچم کنه به راه افتادم…

پیاده شد و اومد دنبالم.

به قدم هام سرعت بیشتری دادم تا بهم نرسه…اصلا دلم نمیخواست سوال پیچ بشم.یا دوباره باعث ایجاد دردسر جدید بشم….

اما اون کوله ام رو از پشت گرفت و باعث شد تعادلم رو از دست بدم….به طرز وحشتناکی قرار بود از پشت بیفتم که خوشبختانه خودش نگه ام داشت…

چرخیدم سمتش و با عصبانیت زل زدم تو چشماش…از اون شبی که فهمیدم متوجه خیانت مینا شده یه جورایی دل و جراتم زیاد شده بود…یا بهتره بگم اعتماد به نفسم!

شاکی و گله مند سرمو جلو بردمو گفتم:

-چرا همچین میکنی؟؟؟ نزدیک بود پخش زمین بشم! اگه جاییم آسیب میدید چی!؟ اگه خط و خشی روم میفتاد چی !؟

موشکافانه نگاهم کرد و شکاک پرسید:

-اخراج شدن تو چه ربطی به مینا داره!؟

فکر میکردم از ارتباط مینا و وحیدی باخبر…یعنی جز این حدس دیگه ای باقی نمی موند…آخه بایدهم باخبر باشه چون خودش مچ مینایی رو گرفته بود که به دروغ گفته بود میره اراک درحالی که تشریف برده بود خونه خالی پیش جناب وحیدی! بنابرین گفتم:

-هه…چیه!؟ یعنی میخوای بگی نمیدونی!؟

دستشو آورد بالا و گفت:

-یا درست و حسابی جواب سوالامو بده یا باهین دست چنان میزنم تو گوشت که صدا قورباغه بدی…..

ترسیدمو یک قدم عقب رفتم.این بشر اصلا باهمه عالم و آدم مشکل داشت لامصب…حتی با خودش! لبامو جمع کردمو گفتم:

-به من چه !؟ چرا همش میخوای تلافی همه چی رو سر من در بیاری و منو بزنی !؟مگه من چیکار کردم!؟

عصبی تر از قبل گفت:

– چرت و پرت تحویل من نده …بگو ببینم اخراج شدن تو چه ربطی به مینا داشت!؟

زدم به سیم آخرو با عصبانیت گفتم:

-واسه اینکه من اون رو باهم دیده بودم…صدبارم عکسشونو به تو نشون دا م ولی مگه تو زیر بار میرفتی…اونم اخراج کرد…یعنی صدرصد مینا بهش گفت که منو اخراج کنه…دقیقا صبح همون شبی که من بهش گفتم با وحیدی دیدمش….همون روز من اخراج شدم…دلیلشم چی میتونست باشه جز اینکه نخوان من دوباره باهم ببینمشون! وگرنه من خیلی کارمند درجه یکی بودم….اصلا دلیلی جز این ندشات که عذرمو بخوان…

گیج و کلافه گفت:

-تو داری از کی حرف میزنی !؟

با همون ابروهای درهم گره شده گفتم:

-خب معلوم….وحیدی….

مکث کرد…اصلا انگار حالیش نبود من از چی و از کی حرف میزنم چون دوباره پرسید:

-وحیدی دیگه کیه !؟

پوووووفی کردمو گفت:

– هَی بابااااا…..وحیدی دیگه…رئیس شرکتی که من اونجا کار میکردم….دوست پسر میناتون !

صورتش رو حاله ای از غم و خشم پوشوند…حتی دیدم‌که انگشتاش مشت شدن….در واقع شبیه وقتایی شده بود که نباید نزدیکش میشد و یه جورایی باید ازش فاصله میگرفتم…

زیرزیرکی نگاش کردم و بعد دو سه قدم بیشتر عقب رفتم….نگاه غرق در فکرش روی سنگفرشهای پیاده رو ثابت مونده بوداما بعد چند لحظه سرش رو بالا گرفت و گفت:

-داری !؟

گیج جواب دادم !؟

-چی!؟

-همون عکسایی که میخواستی نشونم بدی!؟

آخ که تا اینو گفت حس کردم داغ دلم تازه شده‌‌‌…داغ اون‌گوشی چند میلیونیم که حیفش شد و رفت هواااا….

با لب و لوچه آویزون گفتم:

-نخیررررر ندارم….میدونی چرا !؟ چون تووووووو…

انگشت اشاره امو رو به سمتش دراز کردم و گفتم:

-چون توی…توی…..چون تو زدی گوشیمو خورد و خمیر کردی….هیچی ازش باقی نموند….هیچی‌…..

تند تند گفت:

-مموریت کجاست ؟؟؟

عجب رویی داشتااااا….نیشمو کج کردمو گفتم:

-شکست…یعنی تو شکستیش…..میخوای عکسارو ببینی آره !؟؟ هه! حالا !؟ اون موقع که هی میگفتم ببینشون و هی ناز میکردی چرا یادت نیفتاد…..گوشی و کارت حافظه اش نابود شد به لطف تو…عکساهم فرت شدن!

از حرفهای من بدطوری توی فکر فرو رفت…هاج و واج نگام کرد و بعد بدون اینکه چیز دیگه ای بگه رفت سمت ماشینش….

کوله پشتیمو روی شونه هام مرتب کردمو نق زنان به راه افتادم.با این حال نمیدونم چرا قیافه ی ایمان از شنیدم حرفام یه جوری شد…جوری که انگار خبر نداشت دوست پسر مینا کیه…!؟ شایدم میناقانعش کرده بود دوست پسر نداره اما حالا ….ولی نه اگه اینطوریه پس چرا مینا بند و بساطش رو جمع کرد و از خونه رفت خوابگاه!!!!

شونه هامو بالا انداختم…اصلا به درک …به من چه ..والا !

لباسامو مرتب کردمو راه افتادم‌سمت کافه ای که اونجا با تینا قرار داشتم….

تینا هنوز به باحالی سابق بود…مثل خودم…خنگ و پر شرو شور و شیطون!

باهم قهوه خوردیم و بعد هم از کافه زدیم بیرون….حتی تیپهاش هم مثل گذشته بود! یه جورایی سرشار از انرژی باحال بود!

یه دختر سفید با موهای نارنجی،لباسای رنگاورنگ،کفشای قرمز،شلوار زرد،کاپشن خردلی….! کلا دوست داشتنی و باحال بود!

باهم از کافه زدیم بیرون….لبو خریدم و همونطور که میخوردیم و قدم میزدیم پرسیدم:

-ترکیه خوش گذشت!؟

با دهن پر جواب داد:

-من که ایران خودمون رو بیشتر دوست دارم…مثلا اونجا مَمَد نداشتن….یا مثلا فاطی نداشتن….حالا این هووووچی….توالت رو بگو….مگه میشد درست و حسابی اونجا عملیات انجام داد….توالت فقط توالت ایرونی….!

با دقت به حرفهاش گوش دادمو گفتم:

-آره واقعااااا‌ ! توالت فقط توالت ایرونی! ولی خوش میگذشت آره !؟

لب و لوچه اشو جمع کرد و گفت:

-آره بابا! حداقلش اونجا کسی بهم نمیگفت رنگین کمون….یاسی بنظر تو من شبیه رنگین کمونم!؟؟؟

نگاهی به تیپ و قیافه اش انداختم…تقریبا تمام قسمتهای مختلف سر تا پاش یه رنگ متفاوت بود…موهاش نارنجی،لباش قرمز،کاپنش یه رنگ…شلوارش یه رنگ دیگه…کفشاشم که قرمز….با این حال خیلی بامزه و مسخره بود….آنالیزش که کردم گفتم:

-آره…شبیه رنگین کمونی!

تا اینو گفتم باهمدیگه بلند بلند زدیم زیر خنده…ما عادت داشتیم به مسخره کردن همدیگه..‌هیچوقت هم از هم دلخور نمیشدیم و این به شدت دوستیمون برمیگشت…خنده اش که تموم شد اینبار اون بود که گفت:

-تو هم با این پالتوی زرد رنگت شبیه این تاکسی زردا شدی….حرکت کن یه وقت ترافیک نشه!

اول چپ چپ نگاش کردم ولی بعد بازم باهم زدیم زیر خنده…دیگه از بس خندیده بودم کلیه هام هم درد گرفته بودن…دستمو رو شکمم گذاشتو گفتم:

-راستی تو شوهرموهر نکردی!؟

نووووچ نوچی کردو گفت:

-نه بابا! شوهر کجا بود! میدونی چیه یاسی…فکر کنم هیچ پسری از من خوشش نمیاد…ولی به کونم که خوششون نمیاد….

بعدهم زد زیر خنده و پرسید:

-تو چی!؟ مخ کسی رو نزدی!؟

شونه هامو بالا انداختم:

-نه بابا ! شوهر مثل آب! دیگه نیست! یعنی هست..ولی کم است!

شونه اش رو به شونه ام زد و گفت:

-بهش فکر نکن…شوهر آینده ی من و تو احتمالا یا الان دنبال کارن..یا خوابیدن…یا دارن با یه دختر دیگه لاس میزنن….که در هر سه حالت خااااک‌بر سر هر دوتاشون…خودمو خودتو عشق…مجردی رو عشق!

من و تینا دوباره شدیم همون دو تا دوست قدیمی خعلی باحال!همون دوتایی که پایه ی انجااااام هرررر کاری بودم.و من فکر میکنم هر آدمی که تو زندگیش یه رفیق باحال و بامزه نداشته باشه که تو هر کاری باهاش پایه باشه تقریبا عین اینکه هیچی نداره…و تینا دقیقا یه همچین آدمی بود!

از اون رفقای باحالی که تو هر کاری پایه بود…با جنبه بود و حتی اگه نصف شب بهش زنگ میزدی و ازش میخواستی بیاد بیرون اینکارو انجام میداد!

حسابی که باهم گشتیم و حرف زدیم بالاخره از هم خداحافظی کردیم….!

راستش…فکر کنم هر آدمی به این احتیاج داشت که حداقل هفته ای دو سه بار جهت روغن کاری روحیه اش با اون دوستای باحال و صمیمیش یه دورهمی برگزار کنه!

پیاده تا خونه رفتم….اینکارم بیشتر به این خاطر بود که زودتر از همیشه نرم خونه که متوجه اخراج شدن و از کار بیکار شدنم بشن!

خوش خوشان از پله ها رفتم بالا….زنگ درو که زدم‌‌ ماما فورا درو واسم باز کرد و گفت:

-سلام…چقدر دیر اومدی…بپر تو حموم دوش بگیر و بهترین لباستو واسه امشب آماده کن! لباس درست و حسابیاااا…

متعجب گفتم:

-چرا !؟ چیشده!؟ کسی قراره بیاد!

مامان لبخندی به مهنای صورت زد و گفت:

-بله! به لطف خدا بعد از سالها یه خواستگار واست پیدا شد…

با چشمهای گرد شده نگاهش کردم…کفاشمو از پا درآوردمو گذاشتم رو جا کفشی و بعد متعجب پرسیدم:

-خواستگار !؟ اونم واسه من !؟‌ کی هست حالا !؟

مامان بازم با لبخند جواب داد:

-پسر دوست بابات…پسر حاج آقا موحد! وای…چقدر کار دارم من….چقدر سرم شلوغ! هزار تا کار نکرده دارم!

دستمو زیر چونه ام گذاشتمو قیافه ی تمام پسرای دوستای بابام‌ رو تصور کردم اما به نتیجه ی مشخصی در مورد پسر آقای موحد نرسیدم… بدون هیچ هیجانی جورابای بی نهایت بدبوم رو از پا در آوردمو همونطور که سمت اتاقم میرفتم گفتم:

-ببخشیدا…ولی من فعلا قصد ازدواج ندارم!

مامان نیششو کج کرد و گفت:

-آره ارواج عمه ات…! تو اگه خواستگار درست و حسابی داشتی همون زمان قنداقی بودنت خودت خودتو میفرستادی خونه بخت!

سرمو چرخوندم سمتشو گفتم:

-واااا

شونه بالا انداخت و گفت:

-والا!

مادر مارو باش! همچین حرف میزد انگار من رو دستش باد کرده بودم….رفتم سمت اتاقم…جورابای خیلی بدبو رو انداختم کنار صندلی ها نزدیک به دیوار و بعد روی تخت نشستم و به این فکر کردم که داشتن خواستگار خیلی هم نمیتونه چیز بدی باشه..‌

حدااقل بعدا بهم سرکوفت نمیزنن که هیچی خواستگار نداشتم…!

آره…خیلی هم بد نبود!

بیش از ده بار ده لباس مختلف پوشیدم تا اینکه آخر حاج خانم به یه شلوار مشکی و یه پیرهن سورمه ای شبنما و یه شال طرح دار رضایت داد!

اون معتقد بود اینجوری سرو شکلم خانمانه است و من معتقد بودم اینجوری تخمی ام! یه چیزی تو همین مایه هاااا !

از اناق بیروم اومدمو رفتم سمت اپن…

از سبد میوه ی روی اپن آشپزخونه یه موز برداشتم که در کسری از ثانیه به سمتم چرخید و با کف دست چنان به پشت دستم ضربه زد که برق از چشام پرید با این حال به هیچ قیمتی موضوع رو رها نکردمو گفتم:

-چرا میزنی لامصب !!!؟؟

با خشم جواب داد:

-اولا ادبیاتتو درست کن…دوما چون اینا واسه مهمونهاست…تزئینش بهم‌میخوره!آخه این چه ادبیاتیه که تو داری دخترجان! یه وقت جلو اونا از این کلمه های مبتذل به کار نبریاااا….!؟؟ اصلا نمیخواد حرف بزنی! یه گوشه بشین و گلای قالی رو نگاه کن

بیخیال و بیتفاوت گازی به سر موز زدمو گفتم:

-ولمون کن فاطی جووون!

با دست چنگ زد به لپ خودش و گفت:

-خاااااک به سرم! یه وقت جلوی اونا بهم‌نگی فاطی جوووون! وای ببین دخترجون…تو اصلا یه لطفی به من و بابات بکن….خواستگارا که اومدن لاااام تا کام کلام نزن!!!

پا روی پا انداختم و همونطور که کانالا رو پشت سرهم عوض میکردم گفتم:

-باشه…باشه….اصلا من لال!

موز رو خوردمو پوستشو گذاشتم تو بشقاب و پرسیدم:

-پسره اسمش چیه فاطی جون!؟

مامان همونطور که با وسواس کارد و چنگالارو دستمال میکشید گفت:

-اگه اشتباه نکنم محمد!

آهان بلندی گفتم و سوال بعدی رو پرسیدم:

-کارو بارش چیه!؟ چند سالشه!؟

مامان از توی آشپزخونه جواب داد:

-تو شرکت عموش مدیر یه قسمتیه….سن و سالشم فکر کنم….حدودا….۲۶سال…اگه اشتباه نکنم…..

با انزجار گفتم:

-اه اه…پس دهه هفتادیه!

مامان چپ چپ نگام کرد و گفت:

-مگه دهه هفتادیا چشونن!؟؟

خندیدمو گفتم:

-دهه هفتادیا چِش نیستن ابروئن….

با جدیت گفت:

-خاک تو سرت با این ادبیاتت! درست حرف بزن دختر گنده بک….بعدشم…انگار فراموش کردی خودتم دهه هفتادی هستی!؟

قایمکی یه دونه شیرینی برداشتمو گفتم:

-آره…ولی من اصولا ترجیح میدم با یه دهه شصتی ازدواج کنم…

هه ای گفت و باخودش زمزمه کرد:

-برو خدارو بابت همین یه دونه خواستگار شکر کن…دهه شصتی میخواد واسه من!

شنیدم چیگفت ولی محل ندادم چون چشمم رفت پی شیرینی های روی میز!

داشتم زیرجلکی به شیرینی ناخونک میزدم که مامان با سرعتی معادل سرعت میگ میگ خودش رو بهم رسوند و با یه پس گردنی محکم گفت:

-کوفت بخوری الهی….زهرمارت بشه ایشالله….عین دبه ی ترشی شدی بدبخت….همینکارارو میکنی سالی به سالی واست یه خواستگار نمیاد….همینو هم آقاش اصرار داشت بیان خواستگاریت وگرنه خود پسره عمرا اگه میومد…که تازه اونم به خاطر حاج آقاست…..

شیرینی واقعا زهر مارم شده بود…با بغض نگاش کردمو گفتم:

-خسته نباشید…عملیات ترور کردن شخصیت من با موفقیت به پایان رسید

چپ‌چپ نگام کرد و گفت:

-دستت به شیرینی ها بخوره از آرنج قلمش میکنم!

آب دهنمو قورت دادمو گفتم:

-چشم…چشم….شما به اعصابت مسلط باش!

تا اینو گفتم دوباره برگشت تو آشپزخونه….تا چند دقیقه ای خبری ازش نبود تا اینکه صدام زد و گفت:

-بلند شو شام ایمانو واسش ببر…صدای در اومد…فکر کنم تازه از سر کار اومده…بلندشو…..

اولش خواستم محکم و قاطع بگم که اینکارو نمیکنم ولی بعد نمیدونم چرا به ذهنم رسید یه جورایی به رخش بکشم اینکه قراره واسم خواستگار بیاد…

واسه همین بلند شدمو رفتم سمتش…سینی رو از روی میز برداشتم‌ و با لبخندی خبیث از خونه رفتم بیرون!

رو به روی در ایستادمو با نوک دماغم زنگ رو فشردم.

چند دقیقه بعد ایمان با یه قیافه ی برزخی و با دستهای کثیف سیاه که انگار آغشته به روغن سیاه بود درو باز کرد…

من‌گفتم سلام و اون گفت:

-چته !؟چی میخوای!؟

هنوزم سگ اخلاق بود…روز به روزم سگ اخلاقتر میشد!لبای صورتی رنگم رو که البته بیشتر بخاطر رژلب خوشرنگ شده بودنو از هم باز کردمو گفتم:

-واست شام آوردم….

با اخم گفت:

-نمیخورم!

پرسیدم:

-یعنی اگه مامانم پرسید چرا نگرفت بگم ….

حرفمو برید…انگار دلش نمیخواست مامانمو برنجونه… همونطور که با انزجار نگام میکرد یه جورایی با حرص گفت:

-بیارش داخل!

اون رفت و منم پشت سرش رفتم داخل…

آروم آروم قدم برمیداشتم که بیشتر فرصت نگاه کردن سرو وضع جدیدم رو پیدا کنه….رفت تو سرویس بهداشتی و بعد از شستن دستهاش اومد بیرون‌‌…داشت از جعبه دستمال بیرون میکشید که پرسیدم:

-بزارمش کجا…..!؟

بدون اینکه نگام کنه و همونطور که دستاشو خشک میکرد جواب داد:

-بزارش تو آشپزخونه !

با قدم های آروم رفتم توی آشپزخونه…واسه اینکه حواسش بیاد سمتم ظرفارو با حوصله روی میز چیدم…چند دقیقه بعد اومد توی آشپزخونه و پشت میز نشست….لیوان دوغ رو با احتیاط گذاشتم جلوش و گفتم:

-اینم بگیر که یه وقت لباسم کثیف نشه…آخه نیز امشب مهمونایی مهمی داریم….

سرشو بالا گرفت و یه نگاه بهم انداخت.تصنعی لبخند زدمو گفتم:

-قراره واسم خواستگار بیاد….البته من راضی نبودمااا….اونقدر اصرار کردن…اونقدررررر اصرار کردن تا بالاخره راضی شدم بیان….البته پسر خیلی خوبیه….مهندس یه شرکت خیلی بزرگ….البته من خیلی تو فکر ازدواج نیستم…..

پوزخندی زد و گفت:

-آره مشخص!

از رو نرفتمو گفتم:

-من خودم خیلی ازدواجی نیستم….بیشتر دلم میخواد ادامه تحصیل بدم…پسرعموم میلاد…البته دوستای خارجیش بهش میگن میل‌…اون خارج کشور درس خونده….پزشک….بهم گفت میتونم برم خارج تحصیل کنم….

بازم پوزخند زد و گفت:.

-تو بری خارج…خارج بره کجا !؟؟؟؟

اخم کردمو گفتم:

-مگه من چمه !؟

جوابمو ندادو مشغول خوردن شامی که مامان آماده کرده بود شد..مشخص بود خیلی گشنشه…

نگاهی به ظرفهای نشسته ی توی سینگ انداختمو گفتم:

-میخوای ظرفارو واست بشورم….!؟ چایی هم میتونم واست درست کنم…هنوز مونده تا خواستگااااااارم بیاد…

خواستگارو با تاکید گفتم که همین باعث شد بازم با چندش و پوزخند نگام کنه…منم سکوتش رو گذاشتم پای علامت رضایتش…آستینامو داد بالا و رفتم سمت سینگ……کتری رو برداشتمو پر از آب کردمو بعد گذاشتمش روی گاز….

کلی ظرف نشسته توی سینگ بود.حوصله پوشیدن دستکش نداشتمو شروع کروم به شستنشون و همزمان‌گفتم:

-هر وقت ظرف نشسته داشتی بگو من میام واست میشورم….

چیزی نگفت….خیلی دوست داشتم در مورد خودش و مینا بپرسم ولی جراتشو نداشتم….در هرصورت مینا رفته بود..البته بصورت موقت!

دوباره خودم سر حرفمو باز کردم:

-چایی هام هم بدمزه نیستن…تازه غذا هم بلدم درست کنم….مامانم میگه دستپختم بدمزس ولی خودم میگم خیلیم خوب….

همینجور که داشتم حرف میزدم حضورشو پشت سرم احساس کردم….تقریبا از پشت چسبیده بود بهم…نفسم تو سینه حبس شدو دستم زیر شیر آب موند….آهسته چشم چرخوندم و نگاش کردم…پشتم ایستاده بود و نگاهم میکرد..

از اینهمه نزدیکی یه جوری شدم…تنم مور مور شده بودم و قلبم تند تند به تپیدن افتاد….!

نمیتونم بگم‌ تا حالا با ایمان تو یه همچین فاصله ای قرار نگرفتم،آخه ما سالهای سال با هم همسایه بودیم…بارها و بارها کنار هم بودیم اما نمیدونم چرا حالا هم بی جنبه شده بودم و هم اونطور ضایع از استرس خشکم زده بود….

اسم اون حس هرچی بود من دوستش نداشتم….یعنی یجورایی دلم نمیخواست بهم نزدیک بشه اون پسر زهرا خانم بود و منم حکم همون پروانه ای رو داشتم که باید دورش میگشت وازش مراقبت میکرد نه بیشتر!

وقتی دستشو سمت لیوان های آویزون از لبه ی کابینت دراز کرد و یکیشون رو برداشت و بعد فاصله گرفت برگشت سرجاش واسه من عین این بود که درست لبه ی یه پرتگاه از پشت پیرهنم رو گرفته باشن و برم‌گردونده باشن به عقب!

شیر آب رو بستمو هول و دستپاچه و با لحن بشدت بهم ریخته و ضایعی ای گفتم:

-خُ….خب…..خب من….من فکر میکنم دیگه برم….الان …الان که مهمونامون سر برسن…..خُ…خدا….خداحافظ….

جواب خداحاظیمو نداد…نمیدونم…شایدهم داد و من نشنیدم! فقط دلم میخواست هرچه زودتر از خونه بزنم بیرون تا نفس حبس شده تو سینه امو رو بیرون بفرستم و به داشتن همون خیال راحت برسم!

درو بستم و یه نفس عمیق طولانی کشیدم….دستمو رو قلبم گذاشتم…هنوز تند تند میتپید…زدم رو سینه امو گفتم:

-چه مرگته لامصب!؟آخه قلب هم اینقدر ترسو !؟چرا تند تند تالاپ تلوپ میکنی!؟ کمر بستی به بردن آبروی من!؟؟هوووووف!

دوباره نفس عمیق کشیدم نه یکبار و بلکه هزار بار….و بعد که حس کردم یکم آرومتر شدم از پله ها رفتم بالا و خودمو به خونه رسوندم…تا درو باز کردم و رفتم داخل مامان یه تیکه پوست میوه پرت کردم سمتم و گفت:

-درد بگیری ایشالاااا….کجا بودی تا الان !؟؟؟

خودمو یه وری کرده بودم که مثلا پوسته نخوره بهم ولی آخرش صاف خورد تو لپ ام…با درد صورتمو مالوندمو گفتم:

-چرا میزنی خب….!

اخم کرد و با لحن تند و تیزی گفت:

-کدوم گوری بودی تا حالا !

سرمو پایین انداختمو گفتم:

-غذا بردم واسه ایمان….

شکاک نگاهم کرد و باز گفت:

-مگه یه غذا بردن چقدر طول میکشه !؟

سرمو پایین انداختمو جواب دادم:

-آخه کلی ظرف نشسته داشت! داشتم اونا رو واسش میشستم!

فکرکردم بازم عصبانی میشه اما همه چیز بالعکس شد…سرش رو با رضایت تکون داد و گفت:

-نه مثل اینکه همچین بی خاصیت هم نیستی….انگار بلدی کارای خوب خوب هم انجام بدی!

راستش اولش تعجب کردم.ولی بعد یادم اومد که چقدر خاطر ایمان واسش عزیز واسه همین لبخند پیروزمندانه ای جهت راضی نگه داشتن مادر زدم و رفتم سمت اتاق….نشستم رو تخت و یه کم تو اینستا و تلگرام و واتس اپ چرخیدم تا اینکه بالاخره حاج بابا اومد و پیش پیش خبر اومدن خواستگارارو داد….!

حاج بابا خونسرد بود اما مامان نه…یکم دستپاچه بنظر می رسید اونم به این خاطر بود که میخواست همچی عالی و درجه ی یک بنظر برسه!

من اما برخلاف اونا هیچ هیجان خاصی نداشتم….هیچ هیجانی! یه جورایی بی تفاوت بودم و از همین حالا خودم میدونستم اون پسر هرچی و هرکی که باشه جوابی جز “نه” از من نمیشنوه!

داشتم نرم کننده رو روی دستام‌ پخش میکردم که صدای اف اف تو خونه پیچید. صدای هولزده ی مامان رو شنیدم که گفت:

-وای حاجی گمونم اومدن!

رفتم‌سمت در اتاق و یکم بازش کردم….بابا پیرهن آبی و شلوار سیاه اتو کشیده بود و خلاصه حسابی نونوار شده بود‌.ریشش رو تو آینه نگاهی انداخت و بعد گوشی آیفن رو برداشت و بعد از سلام مهمونهارو به داخل راهنمایی کرد….

کنجکاو بودم ببینم شازده ی حاج آقا موحد کیه که بقول مامان صرفا بخاطر اصرارهای پدرش و اعتبار پدرم اومده بود خواستگاریم…

مامان چادرش رو پوشید و کنار پدرم ایستاد..‌پچ‌پچ میکردن و ظاهرا بحثشون درمورد من بود….احتمالا مدام نگران این بودن که مبادا من چیزی بگم و حرفی بزنم که ازم ناامید بشن.‌‌‌…خلاصه تا این حد نسبت به من مایوس بودن!

انتظار هر سه نفرمون زیاد طول نکشید و بالاخره مهمونها اومدن‌‌‌..‌مامان که کلا آدم گرم و زبون بازی بود همون اول شروع کرد سلام و احوالپرسی….اونم از نوع داااااغش !!!

مهمونها وارد خونه شدن…اول یه مرد بلند قامت که تقریبا همسن و سال بابا بود و بعد زنی که من بخاطر حجابش از اون زاویه فقط تونستم نوک دماغشو ببینم…!

لای درو بیشتر باز کردم تا شازده دومادو ببینم ولی یه دختر جوون چادری اومد داخل…ظاهرا دختر آقای موحد بود.و به احتمال زیاد دختر کوچیکه اش!…یه دختر چادری خوش لباس !داشتم تو ذهنم از رنگ روسری ابریشمش تعریف میکردم که بالاخره

یه پسر جوون درحالی که یه جعبه شیرینی و یه دسته گل د،همراه داشت خیلی آروم وارد خونه شد..

با بابا دست داد و گلها و شیرینی رو سپرد دست مامان و مثل بقیه ی اعضای خانوادش رفت سمت سالن….!

راستش تا قبل دیدنش،همش فکر میکردم قراره با یه پسر زشت و بدقیافه مواجه بشم اما اینی که من میدیدم دقیقا همون مدل پسری بود که هر دختری میتونست بپسندش!

یه پسر موجه خوش پوش،که لباس رسمی پوشیده بود و قد بلند و صورت جذابی داشت!

نه! مثل اینکه زمین تا آسمون با اونی که من تجسم کرده بودم فرق داشت….

چون رفته بودن تو سالن پذیرایی دیگه نه من بهشون دید داشتم و نه اونا…از اتاق بیرون اومدم و پاورچین پاورچین رفتم سمت آشپزخونه…..کنجکاوی و فضولیم بدجور گل کرده بود!

کمرمو خم کردمو پاورچین رفتم سمت آشپزخونه….همونجا ایستادمو آهسته گفتم:

-پیس پیس! پیس!

مامان که درحال آماده کردن لیوانهای چایخوری توی سینی بود با پیس پیس های من سرش رو چرخوند سمتم و متعجب نگام کرد.لبخند دندون نمایی زدمو گفتم:

-پسره خوب مالیه هاااا….گفتی اسمش چی بود ننه!؟ هان! ممد! ممد آقا!

مثلا مزه ریخته بودم بخنده ولی مثل کوره آجرپزی سرخ و آتیشی شده بود…دندوناشو با حرص روی هم مالید و گفت:

-خجالت بکش…که نه قیافه ات شکل آدمیزاد،نه رفتارت،نه هیکلت…نه حرف زدنت….

رسما قهوه ایم کرده بود.سرمو پایین انداختم که گفت:

-تو چرا تو آشپزخونه نبودی!؟ الان من باید چایی بریزم….!؟‌

صلاح نبود چیزی بگم چون اون موقع همون فلاسک‌چایی رو فرو میکرد تو حلقم….زیر لب چشمی زمزمه کردم که به چادر روی دسته ی صندلی اشاره کرد و گفت:

-اون چادرو بردار بپوش!

با تاخیره سرمو به سمت چادر خوشرنگ و لعابی که روی دسته ی صندلی بود چرخوندمو گفتم:

-عمراااااا….من تاحالا یبارم تو زندگیم چادر نپوشیدم!

اخم کرد و گفت:

-خب غلط کردی نپوشیدی دختر حاج آقاااااا…زورم که بهت نرسید از اول چادر بزنی…اما حالا دیگه به دستور بابات مجبوری چادر بزنی!

صورتم از بیچارگی درهم شد.حالا میشد با مامان‌گاهی مخالفت کرد ولی حاج بابا اصلااا…یه نگاه به چادر انداختمو گفتم:

-من نمیتونم…نمیتونم هم چادر بگیرمو هم سینی چایی رو تعارف کنم! کار دست خودمو بقیه میدمااااا ….

مامان سینی چایی رو آماده کرد و با لحنی که بی شباهت به تهدید نبود گفت:

-من میرم پیش مهمونها یک دقیقه بعد از من میای…سنگین و متین….!

مامان اینو گفت و در کمال تعجب و ترس من از آشپزخونه بیرون رفت…چادر رو از روی دسته ی صندلی برداشتم و نگاهی بهش انداختم…تاحالا چادر نپوشیده بودم و نمی دونستم میشه از پسش بربیام یا نه!

در هر صورت چون دستور از بالا و از طرف حاج آقا بود چاره ای نداشتم…چادر رو سرم انداختم و بعد سینی چایی رو برداشتم و با گفتن جمله ی “خدا بهمون رحم کنه” و شنیدن صدای مامان که میگفت”دخترم چایی هارو بیار” از آشپزخونه بیرون رفتم.

استرس نداشتم…همه چقز بیشتر واسم جنبه ی یه شوخی داشت با این حال باید احتیاط میکردم که یه وقت نشم‌مایه ی آبرو ریزی حاج بابااااا…!

تا وارد سالن شدم و گفتم سلام همه ی کله ها به سرم چرخیده شد….اون موقع بود که بالاخره احساس ترس بهم دست داد آخه اون نگاه ها بدجور موشکافانه بنظر می رسید.

اونا منو نگاه میکردنو من ممد آقاااا…..

چشم غره ی مامان اما به موقع کار خودش رو کرد و گفت:

-دخترم اول به حاج آقا تعارف کن!

چشمی‌گفتم و اول از همه چایی رو به خانواده ی آقای موحد تعارف کردم و بعد پدر و مادر خودم و بعد هم شازده….

اما درست وقتی میخواستم کمرم رو خم کنم تا چایی رو برداره پام رفت روی چادر و تعادلم رو از دست دادم….هی سینی تو دستم اینور و اونور میشد و بقیه هم که هاج و واج منو نگاه میکردن!

از ترس آبرو ریزی رنگ از رخم پریده بود!با این حال در آخر ممد آقا خودش بلند شد و سیمی رو ازم گرفت تا من تعادلم حفظ بشه….!

زیرجلکی نگاهی به بابا انداختم….چنان اخم کرده بود که مطمئن بودم با نیم من عسل هم نمیشد خوردش! خلاصله اینکه فکر کنم‌بعد رفتن مهمونها از پنکه آویزونم میکرد!

خود حاج آقا موحد جو رو آروم کرد و شروع کرد بگو بخند کردن بعد هم از بابا درخواست کرد تا منو پسرش یه گوشه بشینیم‌و باهم صحبت کنیم….

حاج بابا هم نگاهی به من انداخت و گفت:

-دخترم محمدآقا رو به اتاقت راهنمایی کن!

با لحن محترمانه ای که خیلی کم تو خودم سراغ داشتم،چشمی گفتم و ممدشون رو به اتاقم راهنمایی کردم….

من جلو میرفتم و اون پشت سرم میومد…از همون پشت سر پرسید:

-شما یلد نیستی چادر بگیری درسته!؟

ایستادم و سرم رو با تعجب به سمتش چرخوندم…خب البته تعجبمم ندان بجا نبود چون خودمم اینو فهمیده بودم که به طرز ضایعی دارم چادر رو نگه می دارم…از طرفی…گفتن حقیقت چندان برام‌مهم نفود واسه همین گفتم:

-بله بلد نیستم….

سرش رو تکون داد و گفت:

-پس شما کلا چادر نمی زنید!

رک و صریح جواب دادم:

-بله من کلا هیچوقت چادر استقاده نکردم!هیچوقت!

بعد لبخند تصنعی زدم و در اتاقمو بتز کردمو گفتم:

-بفرمایید داخل!

خیلی اعتماد بنفسش بالا بود…از اون آقازاده های پررو اما خوش پوش و خوش چهره !

اومد توی اتاق و من باز به صندلی های کنار دیوار که بینشون یه میز کوچیک بود اشاره کردم …اون روی صندلی سمت چپ‌نشست و من روی صندلی سمت راست….!

از همون اول متوجه شده گه داره بو میکشه…انگار یه چیز بد بو آزارش میداد! در هر صورت من که خودم بوی بدی به دماغم نمیخورد! لبخحد زنون بهش خیره شدم و ا ن بالاخره گفت:

-نظر شما در مورد ازدواج چیه!؟

سوال مسخره ای بود و من خنده ام گرفت…خیلی دوست داشتم بگم آخه این چه سوال مسخره ایه که میپرسی شاسکول تپه ولی خب…جلوی گفتن این حرف رو تونستم بگیرم اما جلوی خنده امو نه‌….

در کل ولی معیارهاش بدجوری تو حلقم گیر کرده بود!

حالا دارم براش!

من اصلا مناسب وصلت با اینجور آدما نیستم ک نبودم…!

حس کردم فهمید تصوراتی که از من واسه خودش ساخته بود خیلی با خود واقعیم و اینی که می دید فرق داره..‌.

احتمالا اون فکر میکرد من از این دخترای آروم و سر به زیر و محجبه ام که تا یه پسر میبینن سرخ و سفید میشن و تو جواب سوالای خواستگاراشون میگن” هر چی آقامون بگه”!

ولی من هیچوقت ایننطور نبودم…من سُنت شکن ترین فرد خونواده بودم.یه دختر کنجکاو شیطون پرانرژی که رفقاش یه مشت خل و چلن عین خودش بودن!

چادر نمیزدم و لباسای رنگاوارنگ میپوشیدم.

گرچه تو خانوادمون کار واسه دختر عیب بکد ولی من حتی این یه مورد رو هم زیرپا گذاشتم تا دستم تو جیب خودم باشه!

داشتم با شیطنت نگاش میکردم که پرسید:

-ببخشید دقیقا کجای سوال من خنده داشت!؟

لبهای کِش اومده ام رو جمع و جور کردمو گفتم:

-نه من یاد یه چیز دیگه افتادم واسه اون خندیدم…..سوالتون چی بود!؟ میشه یه سوال آسونتر بپرسید!؟ جواب این یکی رو نمیدونم!

چند ثانیه همینطور بِروبِر نگام کرد و بعد با طمانینه گفت:

-چه انتظاراتی از همسر آیندتون دارید !؟

یکم‌فکر کردمو گفتم:

-آهان جواب اینو میدونم….ایمان داشته باشه…تقوا داشته باشه….عمل صالح انجام بده….

فکر کنم حس کرد من دارم سر به سرش میزارم…با این حال شاخ به شاخ نشد و گفت:

-بجز ایمان و تقوا و عمل صالح انتظار دیگه ای ازش ندارید!؟

سرمو بالا گرفتمو گفتم:

-چراااا دارم…..

پرسید:

-خب !؟

اینبار کاملا جدی گفتم:

-پرسپولیسی باشه…من اصولا با استقلالی ها آبم تو یه جوب نمیره!

بازم ماتش برد.کلا یه همچین آدمی سلیقه ی من نبود….میدونم پدرش آدم بزرگی بود…خودش صاحب مقام بود…پولدار و شناخته شده بودن…ولی…من ترجیح میدادم با کسی ازدواج کنم که مثل خودم خُل باشه…یعنی چیزایی رو دوست داشته باشه که منم دارم….و الان شک نداشتم این آقازاده ی پولدار حتی نمیدونست فوتبال چیه!

با کمی اخم پرسید:

-شما فوتبال میبینید!؟

پتعجب گفتم:

-مگه شما نمیبینی!؟

خواست جوابمو بده که بازم دماغشو کشید بالا….انگار یه چیزی اذیتش میکرد…چون‌حالت صورتش هم تغییر کرده بود….بالاخره بعد چند دقیقه بو کشیدن پرسید!؟

-شما حس نمیکنید اینجا یه بوی خیلی بد میاد!؟

تا اینو گفت یه جورایی در مورد خودم به شک افتادم.در هر صورت من کار بدی نکرده بودم…خودمم یکم دماغمو کشیدم بالا و بعد گفتم:

-من که چیزی حس نمیکنم!

سرش رو خم کرد و بازم بو کشید و گفت:

-چرا….از اینجا یه بوی خیلی بد میاد…خیلی بد…غیر قابل تحمل….

و بعد کمرش رو هم خم‌کرد و گفت:

-فکر کنم از زیر این‌صندلی باشه!

اینو گفت و سرکی به زیر صندلی کشید و چند لحظه بعد با سرانگشتاش گوشه ای از جوراب رو گرفت و کشید بالا و با انزجار گفت:

-من که گفتم یه بوی بد میاد….این جوراب شماست!

خجالت و شرمنده با کف دست زدم به پیشونیم و گفتم:

-هَی وااااای!

جورابو از دستش گرفتمو گفتم:

-نه…این…این چیزه….این واسه من نیست…

جورابو ازش گرفتم و پرت کردم پشت سرم و بعد نیشخندی زدمو واسه عوض کردن جو گفتم:

-خب…انتظارات شما از همسر آیندتون چیه!؟

تا اینو گفتم حواسش رو از جوراب به سمت سوالم متمرکز کرد و گفت:

-خب سوال خوبیه! من دوست دارم همسرم عاقل و فهمیده باشه….لباس و پوشش فوق العاده برای من مهم….بخصوص چادر زدن….

و این نه تنها برای من بلکه برای همه ی خانواده ی من مهم….! رفتار و خلق و خو و نحوه ی برخورد هم برام اهمیت زیادی داره!

البته تحصیلات هم مهم….خانواده ی ما همه تحصیلکرده هستن…‌.راستی شما مدرکتون چیه!؟

پشت چشمی نازک کردمو جواب دادم:

-کارشناسی! شما چی!؟

نیمچه لبخندی زد و گفت:

-من الان دانشجوی دکتری هستم!

نیشمو کج کردم….پیف پیف اه اه ! با تاخیر گفتم:

-بنابرین فکر کنم من گزینه ی مناسبی نیستم!

لبخندی زد و گفت:

-ولی من فکر میکنم هستید…البته به یکم تغییرات نیاز داری….ولی درکل من تو رو پسندیدم….

متعجب بهش نگاه کردم…من و اون زمین تا آسمون با هم فرق و تفاوت داشتیم.گذشته از این من اصلا واجد هیچکدوم از معیارهای این یارو نبودم….خودمو جمع و جور کردمو گفتم:

-ولی من شبیه اون کسی که میخواستید نیستمااااااا

با اعتماد بنفس بالایی گفت:

-خب…ان شالله من شمارو شبیه اون کسی میکنم که میخوام!

اخم کردمو گفتم:

-اما من همینی که هستمو دوست دارم…اصلا هم دلم‌نمیخواد تغییر کنم!

لبخند پر تبختری زد و گفت:

-وارد زندگی من که بشید علاقتون به من باعث میشه اون مدلی بشید که من میپسندم!

هاج و واج نگاش کردم…این دیگه تقریبا اعتماد بنفسش از پاره کردن لایه ی های آسمون هم گذشته بود…!

تابی به ابروم دادمو گفتم:

-شاید من اون مدلی که شما میخواید نتونم بشم

سرش رو تکون داد:

-اگه بخواید میتونید بشین…در ضمن….در مورد خودمم باید بگم که این اولی

نباریه که پذیرفتم برم خواستگاری یه دختر….قبل اون پیشنهادهایی شده بود که من بخاطر مشغله هام راضی نشده بودم….من از نظر مالی مستقلم…خونه و ماشین دارم و فکر کنم بتونم از پس خوشبخت کردن یه دختر بربیام…

اون میگفت و من فقط نگاش میکردم تا اینکه بعد کلی سخنرانی،

بلند شد و صاف ایستاد.دکمه ی کتش رو که موقع نشستن باز کرده بود دوباره بست و بعد گفت:

-خب! من نظرمو گفتم! فعلا!

اصلا و ابدا از پسر آقای موحد خوشم نیومده بود.و محکمترین دلیلم این بود که اون میخواست منو تغییر بده!

میخواست منو تبدیل کنه به کسی که نبودم و نخواهم شد….

من خودمو دوست داشتم…نمیخوام بگم آدم کامل و بی نقصی بودم…نه…اتفاقا من پر از ایراد بودم اما همون” من پر ایراد ” رو بیشتر از اون کسی که محمدموحد میخواست بشم دوست داشتم!

واسه همین قبل اینکه از اتاقم بیرون بره گفتم:

-بهتر نیست برید خواستگاری دختری که نیازی نباشه واسه تغییرش به زحمت بیفتید !؟

دستش رو از روی دستگیره برداشت و آهسته به سمتم چرخید..توی اون کت شلوار مشکی اتو کشیده اش دقیقاااا یه آقازاده ی اصیل با اعتماد بنفسی سر به فلک کشیده،بود!

تقریبا با ریشخند گفت:

-جواب شما منفیه!؟

اگه دادن پاسخ نه به محمد موحد لگد زدن به بخت بود من جفت پا که هیچ تمام قد میرفتم تو دل بخت خودم.

مثل خودش سینه سپر کردمو با لحن قاطعی گفتم:

-من ابداااا نمیتونم اونی بشم که شما میخوای…من همینم….برای چادر ارزش بشدت زیادی قائلم اما من حتی یکبارهم چادر سر نگرفتم اینی هم که میبینید دور خودم پیچیدم به اصرار مادرم بود!!!

حتی بخاطر همین چادر بود نزدیک بود ناقصتون کنم! یادتون که نرفته..همین چند دقیقه پیش رو میگم

و همزمان با علامت ابرو به خشتکش اشاره کردم که باعث لبخند زدنش شد…البته یه لبخند از سر تعجب!

با مکث صحبتم رو ادامه دادم:

-بنابراین بهتره به من فکر نکنید!

انگار باورش نمیشد که از من جواب منفی شنیده چون همینطور هاج و واج داشت نگام میکرد اما خیلی سریع به خودش اومد و گفت:.

-بسیار خب…. فکر کنم حق با تو باشه…شاید واقعا تو مناسب من نباشی!

جمله اش طعنه داشت…و حس کردم داره تحقیرم میکنه!اخم کردم اما اون درو باز کرد و از اتاق بیرون رفت….منم با تاخیر پشت سرش راه افتادم….

وقتی پدرش خوشحال و شاداب ازش پرسید:

-خب پسرم نتیجه چیشد!؟

بلافاصله جواب منفی من رو جلوی بقیه گفت و اینو هم بهش اضافه کرد که ما مناسب هم نیستیم…و خلاصه چیزایی گفت که بعدش واسه من حکم جنجال توی خونه رو داشت!

چون من دقیقا از همون لحظه متوجه نگاه های خشمگین و حاج بابا شدم…نگاه هایی که میگفت” ما بعدا حساب تو رو بدجور می رسیم یاسمن! ” !!!

ولی اینا هیچکدوم واسه من اهمیت نداشت!

به محض رفتنشون رفتم توی اتاق و اون لباسای مسخره رو با لباسای گشاد و رنگاوارنگ خودم عوض کردم….

اصلا یه حس بدی داشتم…

من نمیتونستم لباس مجلسی و خانمانه بپوشم..نمیتونستم ادای دخترای خیلی خوب موقر رو دربیارمو نقش یه بانوی فرهیخته و مودب رو بازی کنم….

جورابای بدبوم رو انداختم تو لباس چرکها که در اتاقم با ضرب باز شد ….

فورا به عقب چرخیدم….

نگاهم با نگاه ترسناک و غضب آلود حاج بابا و مامان گره خورد….

هردو بشدت عصبانی بودن…اونقدر که میدونستم صدرصد و بدون شک امشب شب سختی قراره باشه!

بابا یه نفس عمیق ترسناک کشید و گفت:

-کمر بستی به نابود کردن آبروی من دیگه آره دختر!؟؟

اخم کردمو گفتم:

-مگه من چیکار کردم !؟ چرا همیشه میخواین منو یه جوری نشون بدین که انگار مایه ی آبرو ریزیتون هستم !؟؟

صدای فریاد بابا توی خونه پیچید:

-واسه اینکه واقعاااا هم مایه ی آبرو ریزی هستی….

من به جرم دختر بودن همیشه با این دردسرا مواجه بودم…دردسر که نه…بهتره بگم ناحقی….صدامو بالا نبردم اما با ناراحتی گفتم:

-مگه من چیکار کردم که مایه ی آبرو ریزیتون شدم !؟ یعنی هر دختری به خواستگارش جواب منفی بده آبروی خانوادشو میبره !؟ پس حق و حقوق خودم‌چی میشه!؟

نظر من اهمیت نداره !؟

بابا با حرص نگام کرد و مامان با نفرت…تقریبا داد زد:

-دهنت رو ببند یاسمن…اون چرت و پرتها چی بود تحویل پسره دادی!؟؟فکر کردی موقعیت از این بهتر گیرت میاد!؟ خیلی سرخود شدی یاسمن…خیلی…..خیلیا آرزشونه زن محمد و عروس خانواده ی محمد بشن….چرا اینوارو کردی دختره ی خیره سر

اینبار صدامو بالا بردمو گفتم:

-من از اون پسره ی پفیوز خبرچین خوشم نیومد و نمیاد و هرگز نخواهد اومد…خودشو خانوادش برن به جهنم….

تا اینو گفتم دوباره بابا با فریاد گفت:

-دهنت رو ببند دختره ی خیره سر….کاش اصلا تو رو نداشتم….کاش نداشتم…

بابا اینو گفت و از اتاق بیرون رفت…اشک تو چشمام حلقه زد…با تموم وجود حس کردم که هیچ علاقه ای بهم ندارن…هیچ علاقه ای….

شالم رو سرم انداختم و از اتاق زدم بیرون و به سمت در رفتم…

عصبانی و ناراحت رفتم سمت در….تحمل جو خونه رو نداشتم…انگار خون به مغرم نرسیده بود و یه جورایی دلم میخواست فقط از اون خونه ای که همشون منو مایه ی ننگ خودشون میدونستم دور بشم‌حتی برای چند دقیقه ی کوتاه!!!!

البته بشدت دلم میخواست زیپ کاپشنمو بکشم بالا و بزنم تو دل خیابون اما چون دختر بودم نمیتونستم…نمیتونستم….نمیتونستم….اه!

لعنت به این تبعیض….لعنت به پوسته ی دختر بودن!

که همچی واسه مردا حلال و واسه زنها حرام !

ما حتی از کوچکترین آزادی ها هم محروم بودیم….

نمونه اش همین پیاده روی توی شب بدون اینکه بعدش کلی حرف واسمون دربیاد!

وقتی داشتم با عصبانیت از کنار مامان رد میشدم نگاه تند و تیزی بهم انداخت و گفت:

-نصف شبی کدوم گوری میری گیس بریده !؟

حتی از این لحن حرف زدنش هم بشدت دلگیر شدم…اونقدر که حس کردم تقریبا به نقطه ی جوش رسیدم….فقط چشمامو بستمو بعد از یه نفس عمیق گفتم:

-نترس هیچ جهنم دره ای نمیرم که مایه ی آبرو ریزیت بشم!

اینو گفتم و از خونه زدم بیرون…بغضی به گلوم چنگ انداخته بود که تسلطی روش نداشتم. این بغض هی بزرگ و بزرگتر میشد….نترکید اما تبدیل شد به اشکهایی که بدون اجازه از چسمام میچکیدن و از گونه ام پایین میومدن…..

از ساختمون رفتم بیرون و رفتم توی حیاط….رو سکو نشستم و زانوهامو تو بغلم جمع کردمو خیره شدم به نقطه ی نامعلوم…

منو به جایی رسونده بودن که هی تو خلوتم آرزو میکردم “کاش پسر بودم”….!

پسرا چیزی رو تو ایران داشتن که ما دخترا نداشتیم….و ا ن آزادی بود….استقلال بود…اونا موجودات خوشبختری بودن به هزاروووو یک دلیل که واسه همه مشخص!

تو حس و حال گَند خودم بودم،که صدایی شنیدم:

-چیشد !؟ خواستگارت نپسندیت !؟؟

ایمان بود که داشت تیکه مینداخت….نیم‌نگاهی به پشت سرم انداختم…ایستاده بود و درحالی که قهوه میخورد منو با تحقیر و تمسخر نگاه میکرد!

هیچ حرفی نزدم….اونقدر تو خودم مچاله شده بودم که حتی نمیتونستم حرف بزنم….اومد و کنارم نشست…به نیم رخم نگاه کرد…اشکامو با آستینم کنار زدم که نبینه ولی دید….دماغمو بالا کشیدم که نفهمه گریه کردم ولی فهمید…

ظاهرا قیاقه ام خیلی ضایع شده بود!!!

قهوه اشو به سمتم گرفت و گفت:

-بخور داغ….

سرمو به سمتش چرخوندم…..فکر کنم منو هیچوقت تا به این اندازه عصبی و غمگین و بهم‌ریخته ندیده بود….لبوان رو ازش گرفتم و یکمش رو سر کشیدم و باز دوباره لیوانش رو به سمتش ‌گرفتم….

اونو از دستم‌گرفت و خودش دوباره ذره ذره چشیدش….و بعد پرسید:

-اگه نپسندیت ایرادی نداره! تو که خواستگارااااات فت و فراوونن….

نیشخندش عصبانیتمو شدیدتر کرد.رومو کردم‌سمتش و گفتم:

-چیه!؟ نکه خودت خیلی خاطرخواه داری! با اون ریش بلند مسخرت! درضمن من اونو رد کردم نه اون منو….نمیدونی بدون!

نیشخند زد.دندون قروچه کردمو گفتم:

-چیه؟ فکر میکنی دروغ میگم!؟ خب برو از آقا و خانم حبیبی بپرس….اتفاقا پسره خعلی هم خ‌وشتیپ و باکلاس و پولدارو آدم حسابی بود!از اونا که خواستگاری هر دختری نمیره…

اصلا…اولین دختری که رفت خواستگاریش و پسندیدش من بودم….چون اون خیلی سخت گیر بود…

باز چیزی گفت که عصبی شدم:

-الان داری از خودت تعریف میکنی یا از اون…هرچند که مطمئنم اون نپسندیت…

محکم و عصبی گفتم:

-نه خیر…من نپسندیدم….قبول نداری از آقای حبیبی و زنش بپرس!

انگار از تموم حرفهام فقط همون تیکه ی اول رو شنید چون با طعنه پرسید:

-از کی بپرسم !؟؟ آقا و خانم حبیبی!؟؟؟ از کی تا حالا حاج آقا و مادرت شدن آقا و خانم حبیبی!

با بغض و خشم گفتم:

-از امشب….از همین امشب اونا دیگه واسه من آقا و خانم حبیبی ان!

لب و لوچه ام آویزون شده بود و چونه ام از بغض می لرزید….میدونستم اگه همونطوری بشینم مثل دختر بچه ها شروع میکنم هق هق کردن و گریه زاری….واسه همین فنجونش رو قاپیدم و ته مونده ی قهوه اش رو مزه مزه کردم….!

چیزی توش نمونده بود…چسبوندمش به سینه اش و گفتم:

-تو که همه رو خوردی….اه ! بیا بگیرش!

نگاه تاسف باری بهم انداخت و بعد فنجون قهوه رو کنار گذاشت و دستاشو روی زانوهاش گذاشت و مثل من به یه نقطه ی نه چندان مشخص زل زد و گفت:

-تو به درد ازدواج با هیچ پسری نمیخوری! کار خوبی کردی که جواب رد دادی….جواب بله میدادی افتضاح بزرگی به بار میومد چون روز اول نه و روز بعدش صدرصد میفهمیدن چه اسکلی گیرشون اومده !

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

13 دیدگاه

  1. یعنی چی فرداخودتون دیشب نزاشتید.واقعاکه این چه وضعشه من که دیگه نمیخونمش شورش رودراوردیدادم بیکارکه نیست انقدبرایه رمان منتظربمونه اصلانزاریددیگه

    1. بعله راست میگن
      خب امروزهم باید بزارین
      اصلن تموم کنین این رمانو ، گیریم این رمان حداقل ۵۰ پارت باشه و شما روزی یه پارت بزارین ؛ اونوقت ما باید ۲۶ رووووز منتظر بمونیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
      نمیشه کههه

    2. ریلکس باش دوست عزیز بیشتریا شاکی هستن ولی قرار نیس که همه داد و هوار راه بندازن شما اگه دوست نداری بخونی اوکی نخون دیگه چرا خون خودت رو کثیف می کنی منم اعصابم خورده و دلیل این کارها رو هم نمی دونم اما حس کنجکاویم برای رمان باعث می شه یکم صبر بخرج بدم تا آخر این رمان رو بخوانم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن