رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۲۳

 

وقتی گفتم اخراج شدم از بهزاد دلقک توقع نداشتم که با هام همدردی کنه اما توقع هم نداشتم که صدای شلیک خنده اش بره تا آسمون…..

تندی سرمو چرخوندم سمتش و اونچنان نگاه ترسناکی بهش انداختم که همون لحظه نیششو بست و به رانندگیش ادامه داد…

اما فقط برای چند ثانیه ی کوتاه چون بازم شروع به خندیدن کرد….

پشت دستمو به رخش کشیدمو گفتم:

-بهزاد من اعصاب ندارماااااااااااا با همین پشت دست میزنم تو دهنت که صدا وزغ بدی!

صدای موسیقی رو کم کرد و گفت:

-اَی بابا…..اعصابت از جای دیگه خورده چیکار به کار من داری آخه !؟

تهدید کنون جواب دادم:

-حالا که میدونی اعصابم از جای دیگه خورده پس با من شوخی نکن چون یه وقت دیدی عصبانیتم از اونا روی تو خالی کردم…..

از رو نرفت و کوتاه خندید و گفت:

-باشه بابا حالا نمیخواد اینجوری مثل کتری رو آتیش قُل قل کنی….ولی همین اخلاق گُهت باعث شده هیچ جا رات ندن هی فرت و فرت میندازنت بیرون….

ببین کارم به کجا رسیده بود که حتی از بهزاد هم باید متلک میشنیدم….پووووفی کردمو سرمو از گردنم آویزون کردم….نمیدونم چرا جدیدا حس میکردم کل عالمو آدم با من سر جنگ دارن!

بهزاد از کسلی و بی حوصلگیم سواستفاده کردو انگشتشو گذاشت رو سینه امو گفت:

-بیب بیب….

با عصبانیت شدیدی زدم زیر دستش و گفتم:

-بهزاد پا میشم نِفلَت میکنماااااا……

خندید و‌گفت:

-منم پامیشم میکنمتااااا….

میدونستم که کلکل کردن باهاش فایده ای نداره چون اون همیشه یه جوابی تو آستینش داشت که بده واسه همین جوابی بهش ندادمو ترجیح دادم سکوت کنم اما اون مگه ول میکرد….

چشمکی زد و پرسید:

-خُب دخترخاله….نگفتی چرا اخراجت کردن!؟

این حتی واسه خودمم سوال بود اما سوالی که کم کم داشت کمرنگ و کمرنگتر میشد چون تقریبا یه حدسایی زده بودم خودم….اینکه احتمالا مینا متوجه شده من کارمند شرکت وحیدی ام موضوع رو به وحیدی گفته و اونم اخراجم کرد تا دیگه شفاف سازی نکنم….

لابد فکر میکرد من آنتن شرکتشم و به همین خاطر حتی حاضر نشد و یه کوچولو ببینم….

انگشتامو تو هم قفل کردمو به دروغ گفتم:

-بعضی نیروهاشونو اخراج کردن….گفتن …گفتن که…..که……هووووف…..آخه این چه سوالیه که میپرسی وقتی میدونی کار و کاسبی تو ایران کساد شده…کارکنانشونو اخراج میکنن چون نمیتونن حقوقشون رو بدن….

بهزاد که مشخص بود حرفامو باور نکرده گفت:

-آهان از اون لحاظ…باشه دخی خاله تو راس میگی!

زدم به بازوشو گفتم:

-اول اینجوری منو نگاه نکن….دوما….زود منو برسون خونمون…..زود….

دست راستشو بالا و پایین کرد و گفت:

-آرام باش حیواااان آراااام….لگد نزن…میرسونمت…

-حیوون خودتی….‌حرف نزن…سوال نپرس….با اون صدای مزخرفت هم آهنگ نخون….فقط منو برسون خونه

خندید و گفت:

-باشه بانوی اخراجی!

پوووووفی کردمو سرمو تکیه دادم به شیشه ماشین…نمیدونستم باید این موضوع رو به ایمان میگفتم یا نه….این میتونست اصلا یه دلیل محکم برای اثبات حرفهام باشه…

ولی.‌.‌از بس این مدت خفتم داده بود یه جورایی ازش وحشت داشتم….

یه ترس…

خصوصا که زده بود توی گوشم….

تا واسم یاداوری شد ناخواسته دستمو روی لپ ام گذاشتم….هر وقت که بهش فکر میکردم دردش واسم تازگی پیدا میکرد…..

و من هر بار میپرسیدم” آخه چرا جلوی مینای عوضی اینکارو کرد”…

میدونم ازم‌ متنفره…اما حق نداشت کتکم بزنه…حداقلش این بود که یکم منطقی به حرفام فکر کنه …همین!

وقتی بهزاد ماشین رو نگه داشت و گفت رسیدیم از فکر و خیال بیرون اومدم…با افسوس به در خونه خیره شدم که گفت:

-میخواستم واسه شیرینی ماشینم یه ناهار توپ تو یه رستوران توپ دعوتت کنم ولی خودت سگ بودی….ترسیدم اونجا آبرو ریزی راه بندازی هر وقت دخمل خوبی شدی میبرمت

با چندش نگاش کردمو از ماشینش پیاده شدمو رفتم سمت خونه…بلند بلند گفت:

-هووووو کرایه که ندادی لااقل آدم باش تشکر کن یا تعارفی کن بیام داخل….

نیشمو کج کردمو گفتم:

-من انبار باروتم….جرقه نزن که میترکم نیست و نابودت میکنم…حالا هم برو پی کارت!

رفتم داخل و درو بستم اما شنیدم که گفت:

-اگه کسی تو رو گرفت من اسممو میزارم اقدس!

بی حوصله و کسل از پله ها رفتم بالا….زنگ در و فشردم و تو همون لحظه مامان با یه سینی غذا جلوم ظاهر شد و بی مقدمه گفت:

-دختر گلم اینو بده ایمان…

بجای اینکه سینی غذا رو از مامان بگیرم هاج و واج نگاش کردم!

من برم و ایمان رو باز ببینم!؟؟؟ عمرااااا !

اون‌زد تو گوشم….خِفتم داد و ازم خواست یه برنامه بچینم دیگه باهاش چشم تو چشم نشم پس‌حالا چطور میتونستم واسش غذا ببرم…!؟

ظاهر خسته ای به خودم گرفتمو گفتم:

-فاطی جون من به حدی خسته ام که اگه از این پله ها رفتم پایین دیگه بالگرد هم‌نمیتونه بیارتم بالا….خودت ببرش!

مامان اخم کرد.خواستم برم داخل که سد راهم شد و گفت:

-من از دو جور دختر خوشم نمیاد….حرف گوش نکن….بدحجاب…..دروغگو….

خوشبختانه یا بدبختانه یااااا شور بختانه من شامل همه ی موارد میشدم….لبامو کج و کوله کردمو گفتم:

-سه…

مامان فاصله ی ابروهاشو با یه اخم غلیظ به حداقلترین ممکن رسوند و گفت:

-چی!؟

از اخم غلیظش ترسیدمو گفتم:

-هیچی….منظورم اینکه شما گفتی از دوجور دختر خوشت نمیاد ولی الان شد سه تا !

اخمش غلیظتر شد:

-خب که چی!؟ اعتراضی داری!؟

عقب رفتمو گفتم:

– نه …باشه باشه….میرم

سینی رو ازش گرفتم و با خودم زمزمه کردم:

” همینمون مونده مادرمون فاطی کماندو بشه”

-چیزی گفتی!؟

بدون اینکه برگردم سمتش “نه ” بلندی گفتم و پله هارو آروم آروم پایین رفتم.

آروم قدم برمیداشتم چون میخواستم مطمئن بشم که مامان رفته و وقتی جلوی در ندیدمش نفس راحتی کشیدم…نمیخواستم‌شک کنه که چرا برخلاف گذشته چندان تمایلی واسه بردن ناهار و شام ایمان ندارم….

درست مثل همین حالا !

اصلا دلم نمیخواست باهاش رو به رو بشم…

سینی غذا رو بی سرو صدا جلوی در خونه اش گذاشتم.راستش اگه به زهرا خانم قول نداده بودم هیچوقت حاضر نمیشدم‌ اینقدر بدخلقی رو تحمل کنمو دم نزنم….

اول کفشامو از پا درآوردم.بعد زنگ درو فشار دادم و بدو بدو از پله ها رفتم بالا….روی پاگرد ایستادم و سرم رو خم کردم و اون پایین رو دید زدم…یه چند ثانیه بعد درو باز کرد…چون از بالا دیدش میزدم نمیتونستم قیافشو ببینم‌ .بالای سر سینی ایستاد و به محتویاتش نگاه کرد…دستشو که به کمرش تکیه داد و نفسش رو با حرص بیرون فرستاد فهمیدم حسابی عصبی شده اما بعد در کمال تعجب سینی رو برداشت و رفت داخل….

نمیدونم چرا جنجال به راه ننداخت….شاید دیگه داشت کنار میومد….دستمو رو قلبم گذاشتم و مابقی پله هارو بالا رفتم….

خودمو رسوندم به خونه کفشارو روی جا کفشی گذاشتم و سرمو به سمت آشپزخونه چرخوندم….مامان که داشت میز رو میچید پرسید:

-غذارو تحویلش دادی!؟

-بله!

-خوب کردی!حالا برو دستاتو بشور و بیا غذا بخور!

حرفی نزدمو رفتم سمت اتاقم…کیفمو پرت کردم کف اتاق و از پشت خودمو پرت کردم رو تخت….نمیدونم از این به بعد چطوری باید با بیکاری سر کنم !؟

و نمیدونم چطور بهشون بگم که اخراج شدم…نه نه….اگه میفهمیدن اخراج شدم که دیگه باید رسمااااا خودمو نابود شده میدیدم…باید دروغی رو تحویلشون میدادم که به بهزاد گفتم….

یعنی کمبود بودجه و حذف نیرو !

پووووفی کشیدمو به سقف خیره شدم….همیشه از سوال و جواب شدن بیزار بودم….از اینکه بابت چیزی که یه خودم مربوط به کسی جواب پس بدم….ولی انگار چاره نداشتم…دختر بودن توی ایران یعنی همین…

یعنی هیجوقت مستقل نشدن…یعنی همیشه سوال و جواب شدن….

داشتم همینطوری باخودم فکر میکردم که‌گوشی ویبره خود…بیتفاوت برداشتمشو نگاهی بهش انداختم…..

باورم نمیشد….ایمان پیام فرستاده بود…ولی آخه از کجا میدونست خطمو روی یه گوشی دیگه گذاشتم !؟؟

نیم خیز شدمو پیام رو باز کردم و به متنش خیره شدم:

-” سعی کن امروز از خونه نزنی بیرون چون وگرنه بدجوری از من کتک میخوری…مگه بهت نگفته بودم دیگه نمیخوام واسم چیزی بیاری؟”

چشمام روی متن پیام دودو میزد و بالا و پایین میشد…تهدید از این واضحتر و روشن تر تا به حال تو زندگیم ندیده بودم!

چیزی در جواب پیامش ارسال نکردم. این روشی که این پیش گرفته بود که میتونست بهش بگه بالای چِشِت ابروئه….!

ترجیح دادم چیزی نگم.اونجوری شاید همه چیز بدتر از الان میشد!گوشی رو کنار گذاشتم و زانوهامو تو بغلم جمع کردم.دست خودم بود اصلا علاقه ای به این نداشتم که بخوام غذا واسش ببرم ولی چه کنم که همه چیز شییه گیر افتادن تو یه عمل انجام شده بود!

با صدای مامان از روی تخت بلند شدم.جورابای بدبو رو از پا در آوردمو بعد از عوض کردن لباسهام‌ از اتاق بیرون رفتم….دست و صورتم رو که شستم رفتم سمت آشپزخونه…..

صندلی رو عقب کشیدم و پشت میز نشستم.چون مامان پشت به من داشت سبزی هارو آب میکشید لبخند خبیثی زدم و به تمام خوراکی های روی میز ناخونک زدم…از ترشی ها گرفته تا مرغهای سوخاری شده ای که روشون رب انار ریخته شده بود….و حتی به برنج و بقیه چیزها..‌‌

چند لحظه بعد مامان با سبد سبزی اومد و روبه روم نشست…با طمانینه نگام کرد و گفت:

-دوتا عادت زشت داری تو دختر…اولیش قوز کردن دومیش هم ناخنک زدن به هر چیزیه که چشت میبینه….ترکشون کن!

سرمو تکون دادمو گفتم:

-باشه سعی میکنم تا ۱۴۰۰ ترکشون کنم….

بازم نگاه سرزنش باری بهم انداخت و بعد گفت:

-امروز عصر بابات که از سر کار برگشت باهام میریم خونه ی عموت…لباس خوب و برازنده تنت کن!

همونطور که تند تند تیکه های سوخاری رو قورت میدادم با دهن پر پرسیدم:

-خونه عمو !؟ چرا !؟‌مگه چخبر !؟

مامان برخلاف من با آرامش و خونسردی زیادی تیکه های مرغ رو با برنج خورد و گفت:

-میلاد فارغ التحصیل شده برگشته یه جشن خودمونی گرفتن واسش!

تا اسم میلاد اومد وسط ،لقمه تو دهنم پرید و به سرفه افتادم…مامان فورا یه لیوان آب سمتم گرفت و گفت:

-نترکی یه وقت…خرس جلو تو لنگ میندازه…کم بخور و آهسته بخور که اینجوری نشی! نگاه کن هیکلشو تورو خدا….عین این کامیونهای باربری شده! دختر به هیکلش قشنگ! کمتر بخور!

بی توجه به تمام گوشزدهاش پرسیدم:

-واقعنی میلاد برگشته!؟؟

-آره!

نی نی چشمام برق زد و لبخند ی که از ته قلبم بلند میشد روی صورتم نشست‌‌.میلاد پسر عمو اکبرم بود که تو یکی از دانشگاه های معتبر کره ی جنوبی جراحی پلاستیک زیبایی میخوند….من و میلاد رابطه ی خیلی خوبی باهم داشتیم و حتی گاهی توی مجازی باهم در ارتباط بودیم و بهم پیام میدادیم اما آخرین‌باری که دیدمش تقریبا به هفت هشت سال پیش برمیگشت…شایدم‌بیشتر….

من همیشه به اندیشه،طرز فکر،نشاط،انگیزه و انرژی و حتی مُخ میلاد غبطه میخوردم…اون یه جورایی یه تنه و به تنهایی تمام معادلات ویژگی های یه آدم خوب رو بهم‌ریخته بود….از اون مدل آدما بود که وقتی کنارش مینشستیم‌تو همون چند ثانیه ی اول مجذوبش میشدی….انگار تمام رازهای جذابیت تو لبخندهاش نهفته بودن….

سرشار بود از حس و انرژی خوب…اونقدر خوب حرف میزد که انگار مدام درحال پرتاب سیگنالهای نشاط بخش به تمام اطرافیانش هست….‌‌

حالا همه ی اینا یه طرف تخصص جالبش هم یه طرف…من همیشه تو اینستاگرام با لذت و هیجان پستهاشو دنبال میکردم…

جدا از رفقای باحال و با کلاسش آدم میتونست رد.ِ قشنگِ زندگی رویایی رو تو عکسهاش ببین و تصور کنه….

مدام جاهای باحالی سفر میکرد…از چیزای باحال و جدید عکس میگرفت….غذاهای باحال کره ای….سُنت های جالب مردم….جشنهای زرق و برق دارشون… اینا شاید واسه خیلی ها اتفاق و موضوع خیلی شگفت انگیزی نبود اما واسه منی که خودم رو وسط یه توده ی دود میدیدم سرشار از جذابیت و تازگی بود….

انگار اون تو یه سیاره ی دیگه بود و ما حاصل خودکشی توی یه دنیای دیگه….!

حالا…شدیدا دلم میخواست ببینمش تا واسم از جهان خارج از ایران صحبت کنه!

غرق فکر بودم که با صدای مامان به خودم اومدم:

-چیه!؟ چرا غذاتو نمیخوری!؟؟؟

سرمو تکون دادم تا افکاری که به مغزم حمله ور شده بودنو کنار بزارم و بعد گفتم:

-هیچی هیچی….همچی حله!

و بعد هم مشغول خوردن غذا شدم! تند تند غذا میخوردم که زودتر تمومش کنم.راستش واسه دیدن میلاد اونقدری هیجان داشتم که حتی یادم‌رفته بود از کار اخراجم کردن‌….

آخرین لقمه رو که قورت دادم صندلی رو دادم عقب و بلند شدم.مامان با تعجب نگام کرد و گفت:

-کجا به سلامتی!؟؟؟

لبخند دندون نمایی زدمو گفتم:

-مقصد اتاقم بیشتر توضیح بدم!؟

با اخم گفت:

-روتو برم…لااقل بیا ظرفارو بشور!

نیشخند زدمو گفتم:

-فاطی جون یه امروز مارو معاف کن! با اجازه!

سرشو واسم با تاسف تکون داد و گفت:

-باشه برو! تو که هیچوقت دست به سیاه و سفید نمیزنی! مطمئنم اگه شوهر کردب همون روز اول پس میفرستت!

خندبدمو به سمت اتاقم رفتم….از همین حالا تو فکر وق

لبامو بهم مالوندم و یه کم از ادکلن یلدا به گردن و مچ دستهام زدم….اونقدر رایحه ی دلنشین و ملایمی داشت که اصلا دلم نمیومد ازش استفاده کنم….

غُرغُرهای مامان که شروع شد بالاخره از جلوی آینه کنار رفتم و از اتاق بیرون اومدم.یه راست خودمو به جاکفشی رسوندم….دست به دهن ایستادم و به کفشهام نگاه کردم…

هرچقدر آدم بیشتر لباس و کفش داشته باشه دیرتر به یه انتخاب مناسب و دلخواه می رسه….مثل من که نمیدونستم کدوم کفش رو بپوشم….

مامان چادرش رو سر کرد و گفت:

-این چیه مالیدی به لبهات!؟؟؟

ظاهرا رنگ سرخ ماتیکم رو از توی آینه ی جاکفشی دیده بود و گرنه من که پشت بهش ایستاده بودم.با این حال چرخیدم سمتش و گفتم:

-رژلب ساخته شده که به لب بمالیم دیگه!؟ چیه نمالم؟؟

با طمانینه بهم نگاه انداخت و گفت:

-دختر حاج آقا رو چه به این جلف بازیا….!؟

بعد هم یه دستمال کاغذی از جعبه اش بیرون کشید و گرفت سمتم:

-بگیر! پاکش کن !

شاکیانه گفتم:

-اههههه! گیر نده دیگه فاطی جون…

دستمال رو چپوند تو مشتم‌ و با حرص و نگاهی که بی شباهت به یه تهدید سفت و سخت نبود گفت:

-گفتم پاکش کن! زوووود!

با عصبانیت دستمالو روی لبام گشیدم و گفتم:

-حالا هی گیر بدین….هی گیر بدین! اهههه!

رژلب رو که پاک کردم دستمالو انداختم تو سطل آشغال و با عصبانیت از خونه بیرون اومدم…..من چقدر بدبخت بودم که حق زدن یه رژ لب هم نداشتم….اصلا یکی از دلایلی که من به ازدواج فکر میکردم همینه! اینکه با خیال راحت هر لباسی دوست داشتم بپوشم و هر رژی دلم خواست بزنم به لبام….والاااا !

حاج بابا تا چشمش با ما افتاد تسبیحش رو این دست اون دست کرد و گفت:

-الله اکبر! ربع ساعت من اینجا ایستادم!

مامان یه نگاه معنی دار به من انداخت و گفت:

-ببخشید دیگه حاجی! تا لباس پوشیدیم دیر شد!

خیلی عصبانی بودم.دلم میخواست آزادانه لباس بپوشم و آزادانه رفتار کنم اما هردو گزینه واسه من ممنوع بود…همینطور که داشتم از پله ها پایین میرفتیم چشممون به جمال آقا ایمان افتاد.خیلی گرم با بابا و و مامان سلام و احوالپرسی کرد ….ازش میترسیدم…هم میترسیدم هم بخاطر اون سیلی ای که زده بود دلم نمیخواست ببینمش‌ واسه همین پشت مامان که یه زن درشت ونسبتا چاق بود پنهون شدم. از ایمان هم فقط صداش رو شنیدم نه سیما ش رو …

-بابت غذاها دستتون درد نکنه حاج خانم…همش میفتین تو زحمت!

مامان خندید و گفت:

-نه ایمان جان چه زحمتی! هر وقت…هر وقت…اصلا فرق نمیکنه صبح باشه …ظهر باشه…شب باشه…وقت و نیم وقت باشه….هروقت هر کاری داشتی هر چیزی نیاز داشتی مدیونی اگه رودربایستی کنی….

صدای ایمان آروم و ملایم به گوشم رسید::

-ممنون….حتما! با اجازتون من برم….فعلا!

خداحافظی کرد و قبل ما به سمت در رفت…از پشت مامان اومدم بیرون و بهش نگاه کردم…..لحظه ی آخر باهم چشم تو چشم شدیم اما در حد یک ثانیه…شاید هم کمتر!

در هر صورت بالاخره ما هم از خونه رفتیم بیرون….تو ماشین مدام داشتم بهش فکر میکردم ولی بعدش دیکه فکرم از ایمان سُر خورد سمت میلاد.

واسه دیدنش هیجان و اشتیاق خاصی داشتم….یه عالمه سوال تو ذهنم‌بود که دلم میخواست ازش بپرسم….

اصلا.‌..شاید اگه اونور خوب بود و مملکت گل و بلبلی داشتن منم یه روز مثل اون پر بکشم برم همونورا….

دلم میخواست آدمای جدیدتری ببینم…دنیای جدیدتر….افکار جدیدتر….و خیلی چیزای دیگه!

وقتی بابا ماشین رو نگه داشت و مامان صدام‌زد از فکر و خیال بیرون اومدم…اون موقع بود که فهمیدم رسیدیم….

از پراید سفید بابا که دست کمی از رخش رستم نداشت پیاده شدم و بعد مرتب کردن لباسهام نگاهی به ماشینهای ردیف شده ی جلوی در خونه ی عمو انداختم….

ماشینهایی که احتمالا مال بقیه ی اقوام و آشناها بود….

حاج بابا دکمه ی آیفون رو فشار داد و چند لحظه بعد مریم دختر عموم درو برامون باز کرد بعدهم به باباش خبر داد….

همین که وارد حیاط شدیم عمو اکبر اومد استقبالمون….با خوش رویی به هممون سلام داد و تعارف کرد تا بریم داخل….

مطمئن بودم الان دختر خاله ها و دختردایی های پر فیس و افاده ی میلاد صف کشیدن تو خونه تا خودنمایی کنن….

اه اه! از همین حالا مرده شور ریخت قشنگ همشونو ببره !!!!

تا داخل رفتیم حس کردم صدای خنده هاش بین اونهمه همهمه به گوشم رسیده….

دوست دشاتم ببینم نسبت به آخرین باری که دیدمش چه تغییری کرده…

سالن پذیرایی عمو پر بود از آدمهایی که چندسالی یه بار تو یه همچین جمعی هایی یتونستم ببینمشون…مثل دوتا عموی دیگه ام و البته بچه هاشون…بقیه هم خاله و دایی های میلاد بودن….

چشممو از روی دسته گل های ردیف شده رو اُپن برداشتم و دستمو به سمت دختر عمو مریم دراز کردم که با نیش باز شده تا بناگوش منتظر بود تا من جلو برم و باهم دست بدیم و احوالپرسی کنیم….!

تمام مدت داشتم با چشمام توی جمعیتی که باید تک تک بهشون سلام میدادیم،دنبال میلاد میگشتم….بقیه مدام با لفظ آقای دکتر خطابش میکردن و من بدجور مشتاق دیدن این آقای دکتربودم….

روی یکی از مبلها نشستم و به دخترایی نگاه کردم که با غرور و خودشیفتگی کنار هم نشسته بودن و پچ پچ میکردن….

میدونستم که حالا هر کدومشون تو خیالاتشون خودشون رو عروس میلاد تجسم کردن و واسه همین اینقدر ترگل ورگل کردن اما من به تنها چیزی که اهمیت نمیدادم دقیقا همین مورد بود…من اصلا به میلاد به عنوان یه کیس و گزینه واسه ازدواج فکر نمیکردم!

میلاد…واسه من یه جورایی حکم یه فضایی رو داشت که باید یه عالمه سوال از سیاره ای که اونجا زندگی میکرده ازش بپرسم….

اولش یه موز پوست کندم و خوردم ،بعدش قبل از اینکه سوالای مشمئز کننده اهل فامیل شروع بشه از جا بلند شدم و سمت مریم رفتم….

راستش میدونستم اگه اونجا بمونم قراره چه حرفهایی بشنوم:

-دانشگاه میری یاسمن جون!؟

-مدرکت چیه؟

-الان سر کاری؟

-راستی گفتی چند سالته؟

_خواستگار نداری؟

-ازدواج نکردی؟

-چقدری بهت حقوق میدن؟

-چرا اینقدر تپل شدی!؟

-نمیخوای لاغر کنی؟

من از جواب دادن به همه ی این سوالا واقعاااا خسته بودم.واسه همین ترجیح دادم برم سمت مریم که داشت فنجونهای چایی رو پر میکرد و من بیشتر از بقیه ی دخترعموهام دوستش داشتم.کنارش ایستادمو پرسیدم:

-کمکت کنم مریم !؟

لبخند زد و گفت:

-نه عزیزم…از پسش برمیام….چخبر !؟

منم مثل خودش با لبخند جواب دادم:

-سلامتی….خبر خاصی نیست!راستی….پس میلاد کجاست ؟! ندیدمش!

مریم قوری رو گذاشت کنار و گفت:

-همین پیش پای شما با بهزاد و بهنام رفتن بیرون…برمیگردن الان….

بهزاد و بهنام پسرای یکی دیگه از عموهام بودن…دوتا پسر خرخون اما شیطون و ناقلا که ظاهرا از همین حالا میخواستن تلافی چند سال دوری میلادو در بیارن!

مریم یکی از سینی هارو برداشت و من یکی دیگه از سینی هارو….هردو با هم سمت سالن پذیرایی رفتیم و هر کدوم یه قسمت رد چایی دادیم که همون موقع صدای هرهر و کر کر خنده ی پسرا از بیرون اومد….

من بعد از تعارف آخرین لیوان چایی،کمر خم شده ام رو صاف کردمو سرمو به سمت در چرخوندم….

چشمام بین صورت پسرعموهام چرخید…بهزاد قد متوسطی داشت و کله ای شدیدا پر مو و تیپی نسبتا جلف…بهنام بلند بود و عینکی با چشمهای سیاه و ظاهری آراسته….و….میلاد….بلند بود و خندون و کاملاساده اما شیک!!!

مدام میخندید و ردیف دندونهای سفیدش رو به نمایش میذاشت…تا اومد داخل ،

شد کانون توجه بقیه…دکتر دکتر گفتنها شروع شد….جالب اینجا بود که همه میخواستن از میلادی که جراحی زیبایی خونده بود انواع و اقسام سوال پزشکی بپرسن!

حتی مورد داشتیم مشکل حلقش رو داشت باهاش در میون میذاشت..

خجالت میکشیدم برم سمتش خصوصا که همه دوره اش کرده بودنو سوال پیچش میکردن…در واقع به حدی دورو برش شلوغ بود که ترجیح دادم بیخیال بشم….

ظرفهای اضافه رو به کمک مریم جمع کردم و باهم رفتیم توی آشپزخونه….

بعدش عمو مریم رو صدا زد و اون رفت بیرون اما من همونجا تو آشپزخونه موندم.یه لیوان چایی برداشتم…تکیه ام رو دادم به میز و مشغول خوردن چایی شدم که همون موقع یه نفر وارد آشپزخونه شد.یه قند برداشتم و گفتم:

-حالا اینجوری که دوره اش کردن میلادو یه وقت قورت ندن !؟

-مگه شکلاتم که قورتم بدن !؟

با شنیدن صدای مردونه قند تو گلوم پرید و به سرفه افتادم…اومد سمتم و زد تو کمرم و بادخنده گفت::

-خفه نشی یه وقت !؟؟؟

لیوانو گذاشتم روی میز و تیکه ی قند رو قورت دادم و به میلاد خیره شدم….اونم به من خیره شده بود….بعد از چند دقیقه گفت:

-تو یاسمنی!؟

لبخندی به پهنای صورت زدم و دستپاچه گفتم:

-آره خودشم…یاسمنم…..فکر نمیکردم منو یادت باشه…

ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

-! مگه ممکنه تو رو یادم رفته باشه….من اونجا هر دختری که بیخودی به هر چیزی میخندید رو میدیدم یاد تو میفتادم….

نیشم کج شد…پرسیدم:

-هر کی که بیخودی میخندید باعث میشد تو یاد من بیفتی!؟

دستشو رو شونه ام گذاشت و گفت:

-آره دیگه….بیخودی خندیدن خیلی باحال…اصلا اصل دنیا همین…..اونایی که بیخودی میخندن همونایین که زندگی رو سخت نمیگیرن….اتفاقا یه روز به یاد تو یه دستبند صدف برات خریدم….

در واقع تو اون لحظه از شدت شوق تو کونم چنان عروسی ای بر پا شد که لپهام گلگون شدن .و کم مونده بود یه دستمال بردارمو همونجا کوردی برقصم!

ردیف دندونام نمایان….آب دهنمو قورت دادمو با هیجان گفتم:

-دستبند !؟ واسه من !؟؟؟

با لبخند سرشو تکون داد و گفت:

-آره…دنبالم بیا تو اتاق!

میلاد با گفتن این حرف چند تا پسته از داخل آجیل خوری برداشت و از آشپزخونه بیرون‌رفت منم مثل پنگوئن با هیجان خاصی دنبالش راه افتادم…

با هم‌رفتیم توی اتاقش….هیجان خیلی زیادی داشتم…تو سرم یه عالمه سوال بود که هی دلم میخواست ازش بپرسم…اینکه سئول چه جور جاییه….اینکه زندگی اونجا چه لذتی داره و داشت….اینکه ممکنه منم بتونم اونجا زندگی کنم و کار پیدا کنم!؟

روی تختش نشست و کیفش رو برداشت.یکم جیباشو گشت و بعد بالاخره یه دستبند ظریف زیبا ازش بیرون کشید و با لبخند نگاش کرد…هیجانم چندین برابر شد.باورم نمیشد قراره این دستبند مال من باشه…خیره شدم بهش و منتظر موندم تا خودش بهم بدش…

و چند لحظه بعد بالاخره انتظارم به پایان رسید و گفت:

-بیا….اینم دستبند….تقدیم به تو!

آب دهنمو با هیجان قورت دادم و دستبند رو ازش گرفتم…..دهنم از شوق مق

ثل غار علیصدر باز مونده بود….بالاخره به خودم مسلط شدم و گفتم:

-دستت درد نکنه پسرعمووووو….خَعلی قشنگ…..وووووی……

خندید و گفت:

-دوستش داری!؟؟؟

سرمو تکون دادم و بلافاصله گفتم:

-معلوم که دوستش دارم….خیلی ظریف و قشنگه!

لبخند زد و گفت:

-اونجا معمولا گاهی فروشگاه ها از حقه های باحالی واسه جذب مشتری استفاده میکنن…حقه که نه….یه جور ایده ولی حقه هم بهشون میگن….مثلا فروشگاهی که از این بدلیجات میفروخت یه مسابقه گذاشته بود…و مسابقه این بود….خنده ی هر کس طولانی تر بود اون این دستبند رو میبرد…پسرای زیادی با دوست دخترهاشون تو این مسابقه شرکت کرده بودن…شاید باورت نشه ولی من اون لحظه دقیقا یاد تو افتادم و خنده هات….تو همیشه طولانی میخندیدی به هر چیزی…من به یاد تو شرکت کردمو از قضا برنده هم شدم…

تا اینو گفت ناخواسته زدم زیر خنده و گفتم:

-وای خداااا…چه چیزای باحالی….

واقعا همچین کاری میکنن!؟

خندید و گفت:

-آره! وقتی اینو بردم داشتم از فک درد می مردم…هیچوقت تو زتدگیم اونقدر نخندیده بودم….

نیشم تا بناگو وا شد…پسرعمو عجب دکتر باحالی خوشگل و خوشتیپی شده بود! دستبند رو به دستم بستم و گفتم:

-خیلی قشنگه پسرعمو….واقعنی اینو تو اون مسابقه بردی!؟ حکایت باحالی داشت….میگم پسرعمو یعنی تو میخوای اینجا مطب بزنی الان!؟

یکم‌فکر کرد و بعد گفت:

-خب…یه همچین تصمیمی دارم….ولی….خیلی قرار نیست ایران بمونم….برمیگردم….ترجیح میدم اونجا زندگی‌کنم….البته فعلا هستم

کنجکاوانه پرسیدم:

-چرا !؟ مگه همینجا چشه!؟

-اینجا چِش نیست ابروئه….

اینو گفت و خندید ولی بعد جدی شد و گفت:

-نه اینجا که چیزیش نیست….ولی من اونجا زندگی بهتری دارم….اونجا ….ونجا یه سری برتری هایی داره که من بهشون عادت کردم…اونجا اصلا یه جهان دیگه است….البته اوایل که رفتم روزای اول همه چیز واسم کنگ بود….بیشتر دلتنگ اینجا بودم ولی….رفته رفته همه چیز فرق کرد…البته بیشترین چیزی که اونجا منو شیفته ی خودش کرد بی دلیل شاد بودن مردمش بود و البته نظام آموزیششون….اونا نسبت به ما جماعت شادترین…شاید چون رفاه بیشتری دارن….اونا که مثل ملت بیچاره ی ما درگیر تورم و کوفت و زهر مار نیستن…..

اون حرف میزد و من صامت و بی حرکت فقط گوش میدادمو نگاهش میکردم….حرفهای میلاد بهم اثبات کرد که نظرم در مورد جهان بیرون چندان هم الکی و توهم مانند نیست….

حرفهاش که تموم شد پرسیدم:

-میگم‌پسرعمو….منم میخوام‌بیام اونجا…خسته شدم از بس تو این شهر موندم و هی کار عوض کردم…خسته شدم از بس هرجا رفتم واسه کار بهم پیشنهادهای مزخرف دادن‌..خسته شدم از بس با حقوقهایی که میگرفتم هیچ غلطی نمیتونم بکنم….خسته شدم از بس توپ و تشر شنیدم…حس میکنم از خود واقعیم بدجوری فاصله گرفتم…آخه چون هی بهم میگن چون دختری اینکارو نکن…اینکارو بکن…..

به حرفهام گوش داد و گفت:

-اولا که با من راحت باشو بگو میل….

متعجب پرسیدم:

-میل !؟؟

خندید و گفت:

-اوخ اوخ…ببخشید دیگه یه عمره اونجا میل صدام میزنن…خب بیخیال….ببین یاسی تو هر جای جهان که بخوای بری….اگه به زبان اون کشور مسلط نباشی ..یعنی نتونی به اون زبان بنویسی و بخونی تقریبا صد هیچ عقبی….رفتن به یه کشور دیگه اصلا رویای گنده ای نیست…ولی پیشنهاد من اینکه اول زبان انگلیسی رو یاد بگیری و بعد زبان اون کشوری که قصد تحصیل یا زندگی در اونجا رو داری….

سرم رو متفکر تکون دادم و گفتم:

-اَوه یِس!

تا اینو گفتم‌بلند بلند زد زیر خنده و گفت:

-تو تو فکرشیو لهجه عوض کردی وای به حال اینکه بری اونجا….

با خجالت سرم رو پایین انداختم و چشم دوختم به اون دستبند خوشگل…

میلاد از روی تخت ترو تمیزش بلند شد و گفت:

-نظرت چیه بریم پیش بقیه !؟

خیلی سوال تو ذهنم بود که دوست داشتم ازش بپرسم….با این حال منم‌بلند شدمو گفتم:

-آره موافقم!

قبل بلند شدم‌چشمم افتاد به وسایل طراحیش…درحالی که داشتیم به سمت سالن پذیرایی میرفتم پرسیدم:

-پسرعمو تو طراحی انجام میدی!؟

سرشو رو به عقب چرخوند و بعد از یه نیم‌نگاه به وسایلش گفت:

-آره!اوقات فراغت انجام میدم….گاهی البته!

باورم نمیشد…آخه یه آدم چند تا هنر رو میتونست همزمان با هم انجام بده و در موردش توانایی داشته باشه!

اون شب تمام فکر و ذهنم شده بود میلادی که خیلی به شنیدن اسم خودش عادت نداشت چون بقول خودش یه عمر “میل” صداش میزدن….!

میلاد فوق العاده روشنفکر و باحال بود.باهوش بود….خوب حرف میزد…خوب فکر میکرد….خوب رفتار میکرد…خوب می پوشید و به جهان از دریچه ی دیگه ای نگاه میکرد…از یه دریچه ی خیلی باحال!

حتی وقتی داشتیم میرفتیم …حتی توی مسیر …در همه حال و حالت داشتم بهش فکر میکردم….

مامان شیشه رو داد بالا و گفت:

-هزارماشالله….چه مرد با کمالاتی شده بود میلاد!

ناخواسته پریدم وسط و گفتم:

-میل….

مامان و حاج بابا هردو باهم‌ گفتن:

-هااان!؟

چون حوصله توضیح نداشتم گفتم:

-هیچی هیچی….

و باز دوباره به فکر میلاد رفتم.دلم‌میخواست مثل اون بشم….دلم میخواست منم برم یه کشور دیگه و اونجا ادامه تحصیل بدم‌….

اصلا نفهمیدم کی رسیدیم خونه و اگه حتی مامان ازم نمیخواست پیاده بشم احتمالا تا صبح همونجا میموندم…حتی خودشونم فهمیده بودن چقدر تو فکرم‌.‌.

هوا سرد بود و یخ‌‌‌‌….اما من حتی این سرما رو هم حس نمیکردم چون بعد دیدن میلاد و زندگی رویایش یه حس بدردنخور بودن بهم دست داده بود….

همزمان با ما ایمان هم از یه پژوی مشکی پیاده شد…بازم رفتم پشت مامان پنهون شدم و سرم رو پایین انداختم تا باهاش چشم تو چشم نشد…حاج بابا طبق معمول حسابی تحویلش‌گرفت و باهاش احوالپرسی کرد…مامان هم باز جوگیر شد و گفت:

-تا الان سر کار بودی ایمان جان!؟

ایمان دستاشو از جیب کت چرمش بیرون کشید و گفت:

-آره….

-کار شما هم سخته هااا

ایمان نیمچه لیخندی زد و درحالی که طعنه وار سرو هیکل منی که زیرجلکی نگاش میکردمو برانداز میکرد،گفت:

-آره….سختی هایی هم داره!

مامان باز ول نکرد و گفت:

-تو که تا الان سر کار بودی حتما هیچی هم نخوردی….من میرم بالا یه چیزی واست درست میکنم!

ایمان خیلی سریع گفت:

-نه ممنون خودم یه چیزی درست میکنم میخورم….

-عه!این چه حرفیه….مگه من میزارم!؟ راستی دختر عموت هم هست!؟ اگه هست بگو من واسش…

قبل اینکه حرفش تموم بشه ایمان تند تند گفت:

-نه نه..اون ظهر رفت اراک هفته دیگه میاد….

سقلمه ای به مامان زدمو در گوشش گفتم:

-واسه دختز عموش چرا؟دختر عموش کوفت خورده!

چپ چپ نگام کرد و با اشاره بهم فهموند که زیپ دهنمو بکشم بعد هم لبخندی تصنعی زد و گفت:

-ایمان جان….خاله با شکم گشنه نخوابی یه وقت..یه چند دقیقه صبر کن تا من واست فلافل درست کنم….میدم یاسمن بیاره….

ناخواسته با عصبانیت گفتم:

-من واسش نمیپرم!

مامان هم اینبار بجای چشم غره رسما تصمیم به قهوه ای کردنم گرفت و با نیشگون گرفتن از بازوم‌گفت:

-پس تو به چه دردی قراره بخوری گنده بک…!

خنده ی ایمان بدجوری رفت رو اعصابم….داشت جلو خودش رو میگرفت که پُق خنده اش نره بالا….دستامو مشت کردمو خودمو کنترل کردم تا چیزی نگم….ایمان‌رفت خونه خودش و ما هم سمت خونه خودمون…

تنها که شدیم گله مند و عصبی با ناراحتی گفتم:

-چرا همیشه جلو بقیه منو ضایع میکنی!؟

نگاه تند و تیزی بهم انداخت و گفت:

-چون جدیدا خیلی بی شعور شدی….چرا جلو ایمان اون حرف روزدی!؟ آخه عقل تو کله ی تو نیست دختر!؟؟؟ نمیگی ایمان باخودش فکر میکنه که ما با عخ و تخ واسش شام و نهار میبریم!؟؟ هااان !؟ شعور داشته باش…تو مدرسه و دانشگاه چی به تو یاد دادن آخه!؟؟؟ نکبت!

این اولینباری بود که مامان رسما داشت منو ترور شخصیتی میکرد.داخل که رفتیم دستاشو شست و یه راست رفت سمت آشپرخونه منم واسه اینکه مجبور نباشم واسه ایمان غذا ببرم خودمو انداختم رو تخت و چشمام رو بستم تا مثلا بشم شبیه اون کسی که غرق خواب!

اما حدودا یه ربع ساعت بعد با سینی غذا تو چهارچوب ایستاد و گفت:

-اوووی …بلند شو چاقالو….بلند شو خودتو نزن به خواب…بلند شو شام ایمانو ببر….

حدودا یه ربع ساعت مامان با سینی غذا تو چهارچوب ایستاد و گفت:

-اوووی …بلند شو چاقالو….بلند شو خودتو نزن به خواب…بلند شو شام ایمانو ببر….

از جام جُم نخوردم تا شاید بیخیال بشه و خودش غذارو ببره اما مگه ول میکرد!؟ انگار عزمش رو‌جزم کرده بود تا من یه بار دیگه کتک بخورم!

وقتی دیدم هی پشت سر هم اصرار میکنه با صدای مثلا خوابالودی گفتم:

-میشه خودت ببری مامان!؟

کاملا جدی گفت:

-نه! من هنوز نمازمو نخوندم….باید وضو بگیرم …زودباش….حداقل یه دو سه بار این پله هارو بالا و پایین کن بلکه یکم وزنت کم بشه!

بلند شدمو گفتم:

-ای بابااااا…..من کجام چاق؟ من یکم توپرم فقط….

سینی رو گرفت سمتم و گفت:

-باشه بابا توپر….اصلا تو کیم کارداشیان….اینو ببر تا سرد نشده!

لبخندی زدمو گفتم:

-به به….فاطی کماندو کیم کارداشیان رو هم میشناختی و ما خبر نداشتیم!؟؟ عجببب!

چپ چپ نگام کرد و گفت:

-برو…برو یاسمن…برو….

خندیدمو بالاخره سینی به دست از پله ها پایین رفتم.حالا که خودم نمیخواستم برم پیش این داعشی، همه چیز دست به دست هم میداد که برم و یه کتک دیگه هم نوش جان بکنم!

نق زنان داشتم پله هارو پایین میومدم که چشمم به در باز خونه ی ایمان افتاد…دلم‌ نمیخواست اتفاق دفعه ی پیش بیفته…که بازم برم داخل در قفل بشه و بعدشم واویلا…

واسه همین با فاصله از در ایستادم و زنگ رو فشار دادم….

اگه ایمان کَر هم بود باز باید بعد اون هم زنگ مبفهمید و میومد بیرون….اما نیومد….

باز زدم به در …چند قدم رفتم داخل که بالاخره آقا از بالکن بیرون اومد….پس اونجا بود نکبت حالا چرا جواب نمیداد الله اعلم….!

اومد سمت بخاری و شعله اش رو زیاد کرد و گفت:

-بازم که سرو کله ات پیدا شد گربه ی ولگرد خپل !

سرمو پایین انداختمو گفتم:

-مامانم مجبورم کرد وگرنه نمیخواستم بیام…

از کنار بخاری بلند شد…خواست بیاد سمتم که تلفنش زنگ خورد…تغییر مسیر داد و رفت سمت تلفنش….تماسش رو جواب داد و مشغول صحبت شد:

” سلام عمو….ممنون‌…‌‌..آره همچی خوبه….نه هنوز پیش بابابزرگ….برمیگرده…..نه فکر نکنم تا اون موقع اونجا بمونه….مینا!؟…آره…خوب….اره…..”

وسط صحبتهاش یهو خشکش زد….حالتش عجیب بود….چشمامو تنگ کردمو کنجکاو بهش خیره شدم….نمیدونم عموش چی بهش گفت که بعدش بدجور به فکر فرو رفت و جواب سوالا رو دست و پا شکسته میداد….اصلا رنگ و روش هم تغییر کرده بود…..

تماسش رو که قطع کرد آشفته تر از قبل شروع به گرفتن یه شماره کرد بعد هم گوشی رو چسبوند به گوشش و گفت:

-سلام‌مینا….خوبی!؟ دیر جواب دادی!؟ آهان…چخبر !؟ نه میخواستم بدونم رسیدی اراک ….آهااان…پس رسیدی….خب….به عمو سلام برسون….

تماس رو که قطع کرد گوشی رو پرت کرد رو مبل و دست به کمر به یه نقطه ی نامشخص زل زد….

کاملا مشخص بود اتفاق ترسناکی افتاده …

کلافه انگشتاشو تو موهاش فرو برد و لبشو زیر دندونا فشار داد….مشخص بود خیلی عصبیه….

اونقدر عصبی و بهم‌ریخته به نظر می رسید که جرات نکردم حتی یک کلمه هم حرف بزنم …یهو کاملا غیر منتظره به سمت اتاقش دوید و چند دقیقه بعد درحالی که لباسهای بیرونش تنش بود از اتاق زد بیرون‌‌‌…..

زیپ کاپشنش رو داد بالا و خیز برداشت سمت گوشی موبایلش ….

تته پته کنان گفتم:

-شامت رو نمیخوری!؟

اصلا انگار توی یه دنیای دیگه بود‌چون حس کردم حتی صدام رو هم نشنیده‌….

هرچی بود مربوط به دختر عموش میشد….

داشتم با تعجب و خیره نگاش میکردم که به سرعت از کنارم گذشت و رفت بیرون بدون اینکه حتی درو ببنده یا سینی رو از من بگیره…

فقط تونستم رفتنش رو تماشا کنم….درحالی که هنوز سینی غذا توی دستم بود…قسم میخورم حتی موقع رفتن منو هم ندید عین اینکه اصلا وجود نداشته باشم….

کنج لبهام رو پایین دادم و شونه هامو بالا انداختم…اصلا به من چه!

رفتم سمت آشپزخونه و سینی رو روی میز وسط آشپزخونه گذاشتم. بعدهم از خونه بیرون اومدم و درو بستم.

پله ها رو بالا رفتم و وارد خونه شدم.مامان ازم پرسید که غذارو بهش دادم و منم به دروغ گفتم آره خیلی هم تشکر کرد!!!

رفتم توی اتاق…اینبار بجای میلاد دوباره ذهنم‌رفت سمت ایمان….مطمئن بودم‌قضیه مربوط به دخترعموش…چون موقع صحبت اسمش رو به زبون آورد!

ساعت از دو شب گذشته بود و من داشتم‌تو فضاهای مجازی وول میخوردم…از واتس اپ میپریدم تلگرام از تلگرام میپریدم اینستاگرام و باز دوباره تلگرام….اونقدر تو این برنامه و اون برنامه پریدم که بالاخره هم‌چشمام خسته شد و هم نرم‌نرمک خوابم گرفت…

خمیازه ای کشیدم و گوشی رو گذاشتم کنار…از اتاق بیرون اومدمو رفتم‌سمت سرویس بهداشتی….خونه کاملا تاریک و ساکت بود.تقریبا مثل خیلی از مواقع!

وقتی بیرون اومدمو خواستم‌برم‌سمت اتاقم حس کردم‌یه صداهایی از پایین میاد…صدای بگو مگو….یه چیزی شبیه به دعوا….

اولش خواستم برم‌سمت اتاق ولی نتونستم بیخیال سرک کشی بشم….فضولیم‌گل کرده بود و بالاخره نتونستم خودمو راضی کنم که نرم‌بیرون…

شالمو سرم انداختم و درو آهسته باز کردم….از خونه بیرون اومدم و چند پله پایین رفتم و بعد نرده هارو محکم گرفتم و با خم کردن بالا تنه ام، نگاهی به پایین انداختم….

حدسم درست بود! صدا از پایین بود.یعنی از خونه ی ایمان…ولی با کی داشت اونجوری بگو مگو میکرد آخه !؟

درست اولش به خودم‌قول داده بودم فقط یه سرک میکشم‌ولی بعدش نتونستم خودمو کنترل کنم و تقریبا تمام پله هارو پایین اومدم….

در خونه ایمان کاملا بسته نبود.این یعنی تازه رسیده بود خونه….

جلوتر رفتم و از درز نگاهی به داخل انداختم….

با دیدن مینا شوکه شدم….مگه نرفته بود اراک !؟

البته چیزی که جای تعجب داشت بگو مگو هاشون بود‌…ایمان اونقدر عصبانی بنظر می رسید که من حتی از اون فاصله و اون نمای بسته هم میتونستم رگ های باد کرده ی گردن و سرخی صورتش رو ببینم….

دستاشو مشت کرده بود و هی چپ و راست میرفت….

چرخید سمت مینا…به سمتش حمله ور شد و زد توی گوشش….اونقدر محکم که تن منم باهاش لرزید و حتی حس کردم اون سیلی رو خودم خوردم….جوری که دستمو ناخواسته روی صورتم گذاشتم…

دیگه همه چیز داشت عجیب میشد….

مینا پشت به من ایستاده بود و نمیتونستم صورتشو ببینم اما صداشو شنیدم که گفت:

-به تو هیچ ربطی نداره….این‌زندگی من! زندگی من! چرا یجوری رفنار میکنی انگار رئیس منی!؟؟؟هااان !؟؟

حرفهای مینا ایمان رو شوکه کرد…ناباور نگاهش کرد و بعد پوزخند زنان‌گفت:

-متاسفم…متاسفم واسه خودم که اینهمه سااااال منتظر تو موندم……توی کثافتی که داشتی به من خیانت میکردی…..

مینا دستاشو با عصبانیت مشت کرد و گفت:

-من خیانت نکردم….

ایمان پوزخند زد و گفت:

-خیانت نکردی!؟ نکردی!؟؟؟ تو الان کجا بودی کثافت!؟ من تو رو از کجا آوردم!؟؟؟؟

بگو…اسمشو بگو…تا این موقع پیش کدوم پدرسگی بودی !؟؟؟

مینا سکوت کرد…سکوت کرد تا ایمان چند بار دیگه هم سوالشو تکرار کنه اما در نهایت گفت:

-من بهت خیانت نکردم….جای خاص و پیش کس خاصی هم نبودم…..

ایمان سرش رو به عقب تکیه داد و گفت:

-هه….تو منو چی فرض کردی !؟هااان!؟‌چی!؟؟؟

صدای مینا پر حرص به گوش رسید:

-پیش دوستم بودم! چند بار بگم…

-هه…پیش دوستم بودم! تو منو چی فرض کردی آخه! یه خر با دوتا گوش دراز !؟ به من گفتی میری اراک و به خانوادت میگی اینجا میمونی! اونوفت از نا کجا آباد سردرمیاری هه…

مینا داد زد:

-بس دیگه…بس…گفتم که پیش دوستم بودم….نمیخواستم بیام اینجا…میخواستم برم اراک دوستم زنگ زد و ازم خواست پیشش بمونم ….همین…..

ایمان با پوزخند نگاهش کرد و گفت:

-کبودی های گردنت چی!؟ واسه اون چه بهونه ای میخوای بیاری!؟

-کدوم‌کبودی…و توهم گرفتی ایمان….زده به سرت….از بس حساس و سختگیری از هرچیز کوچیکی یه مسئله ی بزرگ میسازی…..

حالا فهمیدم قضیه چیه…بی سرو صدا از در اتاق فاصله گرفتم ….

ظاهرا آقا ایمان بالاخره متوجه خیانت بانوی پاکدامنش شده بود…..

ماه پشت ابر نمیمونه…حقیقت روشن میشه حتی سالها بعد….!

خب! آقا ایمان! میخوام‌ببینم از این به بعد چطور روت میشه تو صورت من نگاه کنی بعد اونهمه توهینی که بخاطر مینا بهم کردی!

هی من بدبخت به تو میگفتم طرف داره بهت خیانت میکنه و هی تو میزدی تو سرم!

درحالی که خیره به سقف بودم دستمو روی لپ ام گذاشتم….من که بار اولم نبود ازش کتک میخوردم اما درد این کتک آخری خیلی زیاد بود چون بوی ناحقی میداد….

من کلی مدرک واسش آوردم اما حتی حاضر نشد نگاشون کنه چون باورم نداشت!

خب میتونست نداشته باشه اما حداقل به حرفهام گوش میداد!

نفس عمیقی کشیدم…عملیات با موفقیت انجام گرفت زهرا خانم….روحت درآرامش باشه!

ابنو باخودم‌زمزمه کردم و پتو رو تا روی صورتم بالا آوردم و پلکهامو روی هم‌گذاشتم‌

*****

مامان تو خونه حکم خورشید رو داشت..بیدار که میشد یعنی صبح شده ….منتها خورشید تو سکوت می درخشید و مامان بجای درخشیدن سرو صدا راه مینداخت…انقدر نق میزد تا من از خواب بیدار میشدم….

دلم میخواست به تلافی تمام صبهایی که خیلی زود از خواب بیدار میشدم‌‌ بخوابم‌بیشتر بخوابم…اونقدر بخوابم که اصلا زخم‌بستر بگیرم!

اما مگه مامان ول میکرد.اومد توی اتاق و گفت:

-چه معنی داره دختر تا این موقع خواب بمونه!؟ ببینم مگه تو نماز نمیخونی!؟؟

خمیازه تی کشیدمو درحالی که هنوز گیج خواب بودم گفتم:

-من‌قرصش رو میخورم!

ولوم‌صداش رفت بالا :

-چیییییی!؟ چیگفتی الان؟

یه لحظه فهمیدم چه سوتی ای دادم…مثل جن زده ها از جا پریدمو گفتم:

-ه…هیچی….خوندم…من همون با اذان نمازمو خوندم….

مشخص بود باور نکرده…با این حال پیگیر نشد و گفت:

-مگه تو کارو زندگی نداری!؟خب بلند شو دیگه…نمیخوای بری سرکار!؟

اگه میگفتم اخراج شدم دیگه ولم نمیکرد.میگفت حتما یه مشکلی داری که اخراجت کردن اونوقت تا ته و توی قضیه رو در نمیاورد ول نمیکرد…واسه همین پتو رو کنار گذاشتم و گفتم:

-چرا چرا…میرم….

-پس‌بلند شو که دیرت شده…حاجی هم عجله داشت رفته‌ سرکار… نمیتونه برسونت…خودت باید بری!

همچی میگفت نمیتونه برسونت انگار تا قبل این بابا اینکارو میکرد.

ای خداااا….آخه چرا من نمیتونستم با خیال راحت بخوابم!

دست و صورتم رو شستم و رفتم سمت آشپزخونه….اونقدر صبحونه خوردم که حس کردم شکمم داره میترکه و بعد بالاخره لباس پوشیدم کوله پشتیمو برداشتم و از خونه زدم بیرون….

توی راهرو چشمم افتاد به مینا که چمدونهای لباسش رو گرفته بود توی دست و از پله ها پایین میومد….با تعجب نگاش کردم….یعنی میخواست بره !؟

به من که رسید ایستاد….با نفرت نگاهم کرد و گفت:

-بالاخره کار خودتو کردی آره !؟ زهر خودتو ریختی!؟

به چشماش نگاه کردم….نفرت و کینه تو چشماش موج میزد….بعد از یه سکوت کوتاه گفتم:

-من نمیدونم راجب چی حرف میزنی!

پوزخند زد:

-هه! که نمیدونی آره!؟؟؟ آخه آدم چقدر میتونه رذل و پست باشه…دختری به کثافتی و حسودی تو تاحالا تو زندگیم ندیدم…چاقالوی بی خاصیت حسود….خودت خواستگار نداری و کسی نمیخواستت به من حسودیت شد آره…؟؟خب…این تو اینم ایمان …دنبالش موس موس کن ببینم میگرتت یا نه!

دستامو از خشم مشت کردمو گفتم:

-من هیچ علاقه ای به ایمان ندارم…تو هم اگه دوستش داشتی بهش خیانت نمیکردی…

چمدوناشو ول کرد و اومد سمتم…یقه پیرهنم رو تو مشتش گرفت و گفت:

-توی کثافت اونقدر تو رابطه من و ایمان پارازیت انداختی که بالاخره باعث جداییمون شدی….واقعا اینقدر بدبختی!؟‌میخوای خودم واست خواستگار جور کنم!؟؟؟

دستشو از یقه ی پیرهنم جدا کردمو با طعنه گفتم:

-ایمان پَست زده !؟؟؟ اگه زده اصلا به من‌ربط نداره…بچسب به همون وحیدی که واست بهتره! راستی…خیلی ممنون که ازش خواستی اخراجم کنه….حالا وقت بیشتری واسه تفریح دارم!

خواست دهنش رو به فحش باز کنه که صدای بوق ماشین منصرفش کرد…انگار ماشین آژانس منتظرش بود…دوباره وسایلش رو برداشت اما قبل رفتن گفت:

-آره…حالا که وقت بیشتری داری یکم بیشتر به خودت برس بلکه یه خواستگاری واست بیاد و دیگه به فکر زدن رای نامزد دخترای مردم نیفتی….

هر چی دلش خواست گفت و بعد هم‌رفت…منم ترجیح دادم باهاش دهن به دهن نشم…وقتی مطمئن شدم که رفته لباسمو مرتب کردمو از خونه زدم‌بیرون….

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

26 دیدگاه

  1. پس کوووووو بقیییییییییییییییییییش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    ادمین جان خواهشا بزار دیگههه پارت های بعدی رو

  2. واااااااااااااااا
    ی روز دوتا میزارین ، ی روز کلاا نمیزارین
    عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  3. عاقا مردیم عع فضولی پع این پارت ۲۴ چیشد هعی میگم این دخترع پع کی میخا حالع ایمان داعشیو بگیرع دخترم انقد ….. عی دلم میخا حالع اون ریشو بگیرع ♠♦♥

    1. دوستان سیستم ها خوب کار نمیکنن دیشب سایت رمان من رو قط کردن بعد از کلی تلاش امروز باز شد امروز هم لب تابم ادا در میاره

  4. خاموش روشن کن باتریو در بیار مودمو خاموش روشن کن .تنها اطلاعاتم از لپ تاپ امیدوارم به درد بخوره .رفرش هم بکن ده بار پشت سر هم خخخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن