رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۲۲

تو اون لحظه دوست داشتم یه معجزه رخ بده!

مثلا غیب بشم! یا مثلا ساعت زنگی”برنارد” تو جیبم ظاهر بشه و من دکمه اش رو فشار بدمو زمان توقف کنه…..

نفس گیر ترین لحظاتی بود که تو زندگیم‌ تجربه کرده بودم…نفسگیرترین و سخت ترین و تلخترین!

چراغ روشن شد….یعنی ایمان روشنش کرد. چشمامو باز و بسته کردم…

حتی مغزمم هنگ‌کرده بود…یجوریایی در دکونشو باز تعطیل کرد رفت آخه درست تو همین لحظه ی که من بهش احتیاج داشتم هیچ فرمانی بهم نمیداد!

صدای قدمهاشو شنیدم که داشت بهم نزدیک میشد….قلبم داشت میومد تو دهنم‌ …پاهام توی شلوارم تکون تکون میخوردن اسم این حالت هم احتمالا لرزش از سر ترس بود !

تا شاشیدن من از شدت ترس راهی باقی نمونده بود….

صدای پر حرصش از پشت به گوشم رسید:

-یاسمن….یاسمن….اَی یاسمن…..اَی یاسمن….ای گاو نفهم….ای بیشعور…..

دستش بهم می رسید چنان از صحنه ی زندگی محوم میکرد که انگار از اول وجود نداشتم….حتی به سمتشم نچرخیدم….

تا حس کردم بهم نزدیک شده فورا خیز برداشتم سمت در تا زودتر از خونه فرار کنم اما اون هم دوید سمتمو با گرفتن پیرهنم از پشت کشیدم سمت خودش و بعد اینکه از دور دورم کرد،با عصبانیت زیادی پرتم کرد به عقب!

یه غلت خوردمو بعد کمرم خورد به دیوار….

دستمو رو پهلوم گذاشتمو آخ آخ کنان بلند شدمو نشستم….سرمو خم کردم که باهاش چشم تو چشم نشم….

مثل عزرائیل اومد و بالای سرم ایستاد…میدونستم که کارد میزدن خونش در نمیومد!

پاهامو تو بغلم جمع کردم و با بغض گفتم:

-تو رو خدا باهام کاری نداشته باش!

با عصبانیت زیادی خم شد و یقه لباسمو تو مشتش گرفتو بلندم کرد.صورتش از خشم زیاد سرخ و قرمز شده بود و رگهای گردنش متورم….این ایمان با اون ریش سیاه بلند و سر کپ کوتاه شده و چشمای به خون نشسته ،بدتر از صدتا داعشی که هیچ…بدتر از صدتا هیولای آدمخوار بود!

شمرده و شمرده و ترسناک پرسید:

-از کی تا حالا اینجایی!؟؟

جواب ندادم….هرچقدر یقه لباسمو تو مشتش فشار میداد و تکونم میداد باز لب باز نکردمو هیچی نمیگفتم…..

انگار زلزله به پا شده بود که اونجوری تکون تکون میخوردم….اونقدر زیاد تکونم میداد که حس میکردم تمام اعضای بدنم تو شکمم جا به جا شدن….روده ام رفت جای معده ام…معده ام رفت جای کلیه ام….مغزم افتاده بود تو مثانه ام….خلاصه یه وَضی بود!

وقتی دید هیچی نمیگم تو صورتم نعره زد:

-دِ حرف بزن کثافت!!!بگو ببینم از کی اینجایی!؟ از همون موقع که کلیدا تو قفل بودن آره!؟ از همون موقع اومدی اینجا آره!؟ ا

بازم هیچی نگفتم….اون فکر میکرد عمدا خفه خون گرفتم ولی اینجوری نبود واقعا….چون ترسیده بودم لبام از هم باز نمیشد…..

آخرش سیمپیچیش بهم ریخت و آب روغن قاطی کرد.کمرم رو محکم کوبوند به دیوار و از لای دندوناش بهم سابیده شده اش گفت:

-حرف بزن یاسمن!حرف بزن تا زبونتو از تو حلقومت نکشیدم بیرون!

تته پته کنان گفتم:

-و…ولم….ولم‌کن ایمان…..بزار برم…..

دندوناشو بیشتر بهم فشار داد و با خشم بیشتری گفت:

-تا نگی واسه چی مثل یه دزد اومدی اینجا

محاله بزارم‌بری! پس بنال ….بنال یاسمن….

دستاشو گرفتم تا از خودم جدا کنمو بازم ملتمسانه گفتم:

-الان بابا مامانم میان.‌..بزار بزم تو رو خدا….

نفس نفس میزد و نگام میکرد….از سر عصبانیت شدید نیشخندی زد وطعنه زنان گفت:

-بزارم بری!؟؟؟؟ هان دُختر حااااااج آقا…‌!؟؟؟

و بعد پلکهاشو تند تند باز و بسته کرد و گفت:

-بگو یاسمن….منو کفری نکن و بگو….

بازم ملتمسانه نالیدم:

-ولم کن میخوام برم خونمون‌…ولم کن….

-واسه چی اومده بودی اینجا!؟ اومدی که چی!؟که زاغ سیاه منو چوب بزنی!؟بنال یاسمن…بنال….

هیچ بهونه ای به ذهنم نمی رسید…هیچی….از طرفی بخاطر یلدا هم نمیتونستم اعتراف کنم واسه بردن گوشی اومدم.چون اونوقت میفهمیدن یلدا از قبل گوشی داشت و حسابی همچی بهم می‌ریخت…

ترس بزرگترم اما اومدن پدر و مادرم بود.حاجی منو به کل از خونه که هیچ از شناسنامه اش هم حذف میکرد اگه میفهمید من چه گندی زدم و بدون اجازه وارد خونه ای شدم که تنها ساکنش یه پسر مجرد….

آب دهنمو قورت دادمو با ترس بهش نگاه کردم.چشمام هم چپکی شده بود از بس کله ام رو جنبونده بود لامصب…

دیگه یه جورایی منار جنبونی شده بودم واسه خودم!!

نگاه ترسناکی بهم انداخت و گفت:

-یاسمن…یا میگی واسه چی اومدی اینجا یا اونقدر نگهت میدارم تا حاجی سر برسه…اونوقت تو میدونی و اون….

قلبم داشت میومد توی دهنم…..تو بد مخمصه ای گیر کرده بودم…بازم مثل گاو داشتم نگاش میکردم که همون موقع در باز شد و….

هم من و هم ایمان هردو با هم‌همزمان به سمت در نگاه کردیم…

حاضر بودم همون لحظه جسدم رو مثل جسد جمال خاشقچیه نفله شده ، با اسید بسوزونن اما با حاجی و مامان چشم تو چشم نشم که بفهمن چیکار کردم…..

حالا من درحال تجربه ی دومین لحظه ی ترسناک زندگیم بودم اما بجای اونا این مینا بود که با یه پوزخند تحقیر آمیز اومد داخل و درو بست….

دست به سینه به من و ایمان خیره شد.قدم زنان اومد جلو….نگاهی سراسر تحقیر و طعنه به هیکلم انداخت و بعد خطاب به ایمان‌گفت:

-دیدی بهت گفتم….دیدی گفتم تو کلید رو فراموش نکردی….گفتم…ولی تو گوش ندادی!

و باز جلوتر اومد و پرسید:

-حالا واسه چی اومده!؟

ایمان چیزی نگفت.منم حرفی نزدم…یقه ی پیرهنم هنوز تو مشتش بود و کمرم چسبیده شده به دیوار….

صداش دوباره رفت روی مخم:

-ههِ….خجالت هم خوب چیزیه….‌چقدر آخه آدم باید بی شعور و احمق باشه که بخواد با این سن و سال تو زندگی مردم سرک بکشه و فضولی بکنه….اینجور مواقع باید از خجالت آب شد و رفت توی زمین….هعِ…نمیدونم چرا بعضیا هنوز سرپا هستن !

انگشتای ایمان به آهستگی از دور یقه ی پیراهنم شل و ول شد…بدون اینکه نگاهشو از صورت خِجِلم برداده چند قدم ازم فاصله گرفت….

از ایمان حرصم نمیگرفت…حرصم بیشتر بخاطر حرفهای مینا بود.

آخه اونی که باید خجالت میکشید خودش بود ….

اون بود که هم با ایمان می پرید و هم با وحیدی خونه خالی میرفت….پس چرا من باید خجالت میکشیدم….!؟

سرم رو پایین انداختم و انگشتامو مشت کردم.نمیدونم چقدر میتونستم خودمو کنترل کنم که در دهنمو وا نکنم….ولی میدونستم که نرم نرمک کاسه ی صبرم در حال لبریز شدن بود خصوصا وقتی خودشو کنار ایمان رسوند و گفت:

-تقصیر خودته ایمان…چون بهش رو دادی…چون پر روش کردی….چون خودت یجوری رفتار کردی که حالا این به خودش اجازه بده هرجور دوست داره رفتار کنه….

بعد هم نگاه پر نفرتی به سرو هیکلم انداخت و طعنه وار گفت:

-چرا اینقدر تو وقیح و بی شرمی آخه!؟ خجالت نمیکشی دزدکی اومدی اینجا قایم شدی…!؟خب آخه مثلا که چی!؟ فازت چیه!؟ از این کار چی عایدت میشه!؟ تو روز روشن میخواد خودشو بچسبونه به پسر مردم…خجالتم خوب چیزیه والا….

دیگه داشت خونم به جوش می اومد!کف دستام زخم شده بود از بَس ناخنهامو تو گوشت دستم فرو برده بودم…آخرش نتونستم تحمل کنمو گفتم:

-آره خجالتم خوب چیزیه…خجالت واقعا چیز خوبیه چیزی که تو اصلا باهاش آشنا نیستی…اگه بودی هیچوقت ادای دخترای خوبو در نمیاوردی….

هرد و با بُهت بِهِم خیره شدن….دیگه نمیتونستم ساکت بمونمو هیچی نگم‌…

رفتم سمتش….زل زدم تو چشماشو گفتم:

-من فکر میکنم‌ اونی که با خجالت بکشی تویی…توو…..میدونی چرا…!؟ چون مارموزی…و خیانتکار…

دندون قروچه ای کرد و گفت:

-چطور به خودت جرات میدی این اراجیف و چرندیات رو پر رو پر رو تو روی ما بگی….بدست آوردن یه پسر به چه قیمتی!؟ به قیمت تهمت زدن به یه نفر دیگه!؟؟؟

یه بخش از حرفش رو متوجه نشدم و وقت هم نبود که واسه متوجه شدنش فکر کنم…دقیقا همون قسمتی که میگفت”بدست آوردن یه پسر به چه قیمتی”….اما….خوب بلد بود خودشو جای ننه تِرِزا جل بزنه….!

انگشت اشارمو به سمتش گرفتمو گفتم:

-خودم‌ با یه مرد دیگه دیدمت.‌‌…نه یه بار…نه دوبار….بیشتر از ده بار….میخوای اسمشو بگم…!؟ تو یه خیانتکاری….ادعا میکنی ‌فقط با ایمانی ولی نیستی…..نیستی چون داری سبک سنگین میکنی…که با کدومشون احتمال خوشبخت شدنت بیشتر …..

صدای فریاد مینا توی خونه پیچید:

-خفه شوووووو کثافت….

و بعد سرشو به سمت ایمان چرخوند و درحالی که از شدت خشم‌ مدام دندوناشو بهم فشار میداد گفت:

-نمیخوای چیزی بهشوبگی!؟ هااااان…!؟

این دختر مارمولک اونقدر خوب ادای تنگارو درمیاورد که آدم حیفش میومد دروغاشو باور نکنه….به ایمان نگاه کردمو گفتم:

-ایمان من با چشمای…..

قبل اینکه حرفم تموم‌بشه دست ایمان با بی رحمی روی صورتم فرود اومد و پوستم رو سوزوند…..

قبل اینکه حرفم تموم‌بشه دست ایمان با بی رحمی روی صورتم فرود اومد و پوستم رو سوزوند…..

ضرب دستش اونقدر سنگین و دردناک بود که لبم زخمی و خونی شد…

دستم بالا اومد و آهسته روی پوستم نشست.

گِز گِز میکرد و میسوخت….

یعنی من اینقدر غیرقابل اعتماد و باور بودم!؟

تا به این اندازه !؟

اشک حلقه زد توی چشمام جلوی دیدم رو تار و کدر کرده بود….

تو اون سکوت تلخ و سنگین انگار این نگاه ها بودن که حرف میزدن….و هر نگاهی یه جور…

مثل مینا…که اضطراب توی صورتش حالا که ایمان اینکارو با من کرده بود به کل از بین رفتو جاشو به یه آسوده خاطری داده بود….به یه لبخند پیروزمندانه….

خب آره….منم کسی تا به این اندازه بهم اعتماد و علاقه داشته باشه از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم!

اما…من اینکارو به خاطر زهرا خانم انجام دادم…بخاطر اینکه بهم التماس کرده بود اجازه ندم گزندی به پسرش نرسه….

تنها نیت من همین بود و بس!

اومد سمتم…محکم و جدی گفت:

-از من بکش بیرون یاسمن….دیگه نمیخوام دور و بر خودم ببینمت….میفهمی!؟؟ حالا هم برو….برو بیرون….

گوشه لباسم رو گرفت و کشون کشون تا بیرون خونه بردمو انداختم بیرون بعدهم درو با شدت زیادی پشت سرم بست….

دستم هنوز روی صورتم بود…صورتی که انگار با آتیش سوزنده بودنش….

دستمو روی نرده ی آهنی سرد گذاشتم و پله هارو آروم آروم‌رفتم‌بالا….

اشک از چشمام چکید و افتاد روی گونه ام….

اونقدر ناراحت بودم که حتی نمیتونستم اشکامو کنار بزنم…!

تقصیر خودم بود …تقصیر خودِ خودِ احمقم‌بود که مثل دست وپاچلفتیا کلید رو گذاشته بودم تو قفل بمونه….

شک نداشتم قفل کردن در هم کار خود مینا بود…اینکارو کرد که من تو مخمصه بیفتم و افتاده بودم هم….

با بغض رفتم داخل و در خونه رو بستم….پشت دستمو روی گونه هام کشیدم تا اشکهام مشخص نباشن…رفتم توی اتاق و مقابل آینه ایستادم.

یه دستمال سفید برداشتمو گذاشتم روی زخم‌لبم….میسوخت…مثل صورتم….

دستمالو پرت کردم تو سطل آشغال و رفتم سمت تخت….روی لبه ی تخت نشستم…

خیلی عصبانی بودم…هم عصبانی و هم دل خور…

کاش ایمان هر کاری میخواست باهام میکرد و هر فحشی دوست داشت میداد اما جلوی مینا نمی زد تو گوشم…

کاش لااقل واسه چند دقیقه هم که شده به حرفهام گوش میداد….کاش همه حرفامو میشنید و بعد شماتتم میکرد!

صدای باز و بسته شدن در که اومد فهمیدم بابا و مامان برگشتن خونه…فورا روی تخت دراز کشیدم و پتو رو تا روی صورتم بالا آوردم تا مجبور نشم باهاشون چشم تو چشم بشم…

که بعد مجبور نشم واسه زخم لبم چرند و پرند تحویلشون بدم…..!

اسممو صدا زدن ولی جواب ندادم….نمیدونم‌کدوشون اومد توی اتاق و سرک کشبد ولی بعد که دید من خوابم باز درو بست و رفت….

همون زیر پتو زل زدم‌به تاریکی مطلق….

چه افتضاحی به بار اومده بود….اونم بخاطر یه اشتباه کوچولو….یه بی دقتی احمقانه…

فین فین کنون گوشی یلدارو که بخاطرش اینهمه مصیبت کشیده بودم،از توی جیب لباسم بیرون آوردمو زدمش به شارژ…

خطم رو از توی کشو درآوردم و گذاشتمش توی جای سیم کارت‌‌‌‌‌…..

با آستین لباسم فینِ دماغمو پاک کردمو گفتم:

-دارم برات مینا خانم….تا تلافی اینکارتو در نیارم ولت نمیکنم…..

بازم که میای پیش وحیدی‌….صدبار فرصت شد ازت عکس بندازم اینبارهم میتونم….

گوشی رو روی عسلی گذاشتم و دوباره رفتم زیر پتو…

وقتی رسیدم شرکت،پیش از اینکه برم سمت اتاق کار یکی از کارمندا بهم گفت:

-حبیبی برو پیش خانم صفایی! سپرده تا اومدی بهت خبر بدیم که بری پیشش!

خیلی کم پیش میومد اول تایم کاری باهام کار داشته باشن…خصوصا خود صفایی…معمولا وقتی میخواست چیزی رو کپی بگیرم میداد یکی بیاره نه اینکه ازم بخواد خودم برم پیشش….

با اینحال تغییر مسیر دادم و چون اتاق خانم صفایی به کل تو یه ساختمون مجزای دیگه و تو بخش ریاست بود با قدمهایی سریع به راه افتادم….

وقتی رسیدم اونجا ،روبه روی میزش ایستادم و سلام کردم….مثل همیشه سرش شلوغ بود…یا پرونده هارو بررسی میکرد…یا سرگرم کامپیوتر روی میز میشد،یا جواب تلفن میداد ،یا قرار و مدارها رو تنظیم میکرد….

یکم که سرش خلوت شد،سر بلند کرد و گفت:

-علیک سلام….خوبی !؟

متعجب نگاش کردم..بنظرم رفتارش یکم عجیب به نظر می رسید… مشکوک نگاش کردمو گفتم:

-خوبم….به من گفتن باهام کار دارید….

خودکار توی دستش رو بین انگشتاش تکون تکون داد و بعد بی مقدمه پرسید:

-جدیدا دسته گل به آب ندادی!؟

سوالش به شکم دامن زد…به اینکه لابد یه چیزی شده که داره همچین سوالی ازم میپرسه…شونه هامو بالا انداختمو گفتم:

-نه…چطور مگه؟

یکم باخودش فکر کرد.حس کردم یه چیزی هست که نمیخواد به من بگه….در نهایت یه برگه به سمتم گرفت و گفت :

-هیچی! برو دفتر آقای سلیمی!

آقای سلیمی حسابدار شرکت بود و من نمیفهمیدم چرا باید میرفتم پیش حسابدار…!؟اصلا آقای سلیمی چه کاری میتونست با من داشته باشه !؟

برگه رو گرفتم و بدون اینکه بهش نگاه کنم،پرسیدم:

-آقای سلیمی با من چیکار داره !؟

مطمئن بودم جواب رو میدونه اما نگفت…یا اینکه نمیخواست بگه….ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

-برو اتاق آقای سلیمی…خودت متوجه میشی چیکارت داره!

بیشتر از اون سماجت نکردم.غرق در فکر راه افتادم‌سمت اتاق آقای سلیمی….در زدم و چون بفرمایید شنیدم رفتم داخل….

وسط اتاق ایستادم و گفتم:

-سلام!

سلیمی سرشو بلند کرد.عینکش رو تا نوک دماغش کشبد پایین و بعد گفت:

-علیک سلام…خوب هستی!؟ سلامتی!؟

سوالش رو با سوال جواب دادم:

-شما با من چیکار دارید !؟

پرسید:

-خودت مطلع نیستی!؟

-طبیعتا اگه بودم نمیپرسیدم!

سرش رو تکون داد و گفت:

-برگه رو بده من مهر بزنم!

حالا که سلیمی اینو گفت متوجه برگه ی توی دستم شدم.راستش چون تمام مدت ذهنم درگیر این بود که چرا منو خواستن اصلا وقت نکردم به برگه نگاهی بندازم….

برگه رو بالا آوردمو نگاهی بهش انداختم…از دیدن متن نامه ی تایپ شده ناباورانه خندیدم….سرمو بلند کردمو پرسیدم:

-ای…این….این دیگه چیه !؟ اینکه تسویه حساب

سلیمی کنج لبهاشو داد پایین و گفت:

-اطلاع نداشتی!؟

با چشمهای گرد شده از تعجب گفتم:

-نه…معلوم که نداشتم…‌ آخه…آخه …آخه چرا…واسه چی!؟ مگه من چیکار کردم!؟چرا ازم میخوان تسویه کنم!

سلیمی دستشو دراز کرد تا برگه رو ازم بگیره و همزمان گفت:

-من اطلاعی ندارم! شاید احتمالا بخوان از نیروها کم بکنن….برگه رو بدید لطفااااا….

عصبانی و خشمگین ودرحالی که هنوزم باورم نمیشد رسما اخراجم کرده بودن از اتاق سلیمی بیرون رفتمو برو بدو خودمو به ساختمون اصلی مدیریت رسوندم….

یه راست رفتم سمت صفایی و گفتم:

-آخه چرا !؟ واسه چی!؟

صفایی که انگار خوب میدونست قضیه چیه سعی کرد آرومم کنه و گفت:

-آروم‌باش…آروم باش حبیبی….

از تعجب زیاد خنده ام گرفت:

-آروم‌باشم !؟ چرا باید آروم باشم وقتی بیخود و بی جهت اخراجم کردن….من میخوام ببینمش….میخوام همین حالا آقای وحیدی رو ببینم….

از روی صندلی بلند شدو گفت:

-امکانش نیست….جلسه هستن!

سرتق و مصصم گفتم:

-ولی من باید ببینمشون…همین حالا….

میخوام بدونم چرا بدون دلیل میخوان منو اخراج کنن….آخه مگه من چیکار کردم !؟

صفایی با حرص گفت:

-حبیبی جان….تا شب هم اینجا منتظر بمونی فایده نداره عزیزم…واسه اینکه آقای وحیدی سپرده من رات ندم….تازه جلسه هم دارن…برو تسویه کن و داد و قال راه ننداز…برو حبیبی…برو…..

دستامو رو میز گذاشتمو گفتم:

-نمیرم….تا وقتی نفهمم چرا بی دلیل اخراجم کرده از اینجا نمیرم….

با حرص چشماشو رو هم فشرد و گفت:

-حبیبی‌….تا شب که هیچ….تا ده روز دیگه هم اینجا بمونی وحیدی اجازه نمیده ببینیش….برو فکر کن ببین چیکار کردی که حکم اخراجتو داد…..برو و اجازه بده ما کارمون رو انجام بدیم….

نفس زنون از میزش فاصله گرفتم….به برگه ی توی دستم‌نگاه کردمو به فکر فرو رفتم….

چرا وحیدی منو اخراج کرد!؟

هیچ جوابی براش نداشتم…هیچی…

دست از پا درازتر از شرکت زدم بیرون…اونهمه چک و چونه زدم آخرش هم نشد اون وحیدی نامرد نابخرد فلان فلان شده رو ببینم….

بدترین قسمت اخراج شدنم این بود که نمیدونستم جواب مامان و بابا رو چی بدم…!

بگم بازم اخراج شدم!؟؟ یا بگم نوناشون خوب نبود!!!! پووووفی کشیدم و با شونه های خمیده و فیشی که دق دلم رو سرش خالی کرده بودم از اونجا زدم بیرون….

خیلی در مورد دلیل اخراج شدنم فکر کردم و درنهایت به این نتیجه رسیدم که احتمالا مینا از وحیدی خواسته اخراج بشم….جز این هیچ برهان دیگه ای واسم قابل هضم نبود.

من اون شب به روش آوردم که چندین بار دیدمش لابد اونم شک کرده و با یه پرس و جوی ساده فهمیده من تو شرکت دوست پسرش کار میکنمو بعدش از وحیدی خواسته اخراجم کنه و اونم بی برو برگشت اینکارو کرده!

ولی این ناعادلانه بود….این خیلی ناعادلانه بود…دستامو مشت کردم و سرم رو بالا گرفتم…با این قیافه ی درب و داغون اصلا دوست نداشتم برم خونه اونوقت حتمااا میفهمیدن باز دست گل به آب دادم!

سنگ جلوی پام رو با عصبانیت شوت کردم تو هوا….همش تقصیر ایمان لعنتیه..‌‌بخاطر اونکه من الان از کار بیکار شدم….این بشر آخه همیشه سراسر ضرر بوده و بس…

گوشی فکستنی یلدارو از جیب مانتوم بیرون آوردم و نگاهی به ساعت انداختم….نه! هر طور که فکر میکردم با خودم آخرش به این نتیجه می رسیدم نباید این ساعت از روز برم‌خونه….وقتی به این فکر میکردم که رفتن به خونه مساویه با هزاران پرسش و پاسخ با خودم به این نتیجه می رسیدم که ول چرخیدن لااقل تا تایم کاری بهترین کار تو یه همچین موقعیتیه!

اصلا یه جور ناجوری سرگردون بودم….واقعا نمیدونستم چیکار کنم…کم مونده بود بغضم‌بگیره و همونجا بزنم زیر گریه….هم عصبانی بودم هم دلخور….کاش زهرا خانم اون وصیت رو نمیکرد اونوقت منم بخاطر ایمان لعنتی اینقدر تو دردسر نمیفتادم….

داشتم بی هدف تو خیابون قدم رو می رفتم که صدای بوق ماشینی توجه ام رو جلب کرد.

به عقب که نگاه کردم در کمال ناباوریم بهزاد رو پشت فرمون یه پژو دویست و شش سفید دیدم…

اولش فکر کردم خطای دید ولی وقتی شیشه رو داد پایین و با اون نیش وا شده تا بناگوشش بهم خیره شد فهمیدم اشتباه نکردمو خود الاغشه….

چند قدم‌به عقب برگشتم و با یکم خم کردن کمرم بیشتر و پر دقت تر بهش نگاه کردمو پرسیدم:

-تویی نکبت اعظم !؟

خندید و گفت:

-مگه چند تا پسر خوشگل به اسم بهزاد تو تهرون وجود داره! خودِ خودمم….بپر بالا دختر خاله….بپر که هر کسی این افتخار نصیبش نمیشه!

درو ماشین رو باز کردمو سوار شدم.یه نگاه به تیپ فشن خودش و ماشین انداختمو پرسیدم:

-دزدیدیش!؟

ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

-من و دزدی!؟؟ اصلا گروه خونی من به این حرفا میخوره!؟

از رون پاش ویشگون گرفتمو گفتم:

-آره به تو همچی میاد.تو ژن تو خور ه شیشه زیاد هست

حالا بگو ببینم….واقعنی این ماشین مال کیه!؟

فیگور اومد و قوز کمرش رو صاف کرد و گفت:

-مال خودم….

تا اینو گفت چپ چپ نگاش کردم…انگار فهمید که باورم نشده چون با لحن محکمی گفت:

-مررررررررگ تو….تو بمیری مال خودمه….از دم قسط گرفتمش….دست دوم…ولی…سالاره….

رفته رفته باورم شد…سرمو تکون دادمو گفتم:

-باشه…تو راست میگی!

-باور نکردی یعنی؟

-نه بابا باور کردم….

تکیه‌ام رو دادم‌به صندلی و با قیافه ای پکر به عروسک آویزون از شیشه خیره شدم. البته فقط چشمام خیره به اون عروسک بود وگرنه ذهنم پرت این بود که چقدر ناعادلانه کنار گذاشته شدم از کار….!

بهزاد هم انگار متوجه بی حوصله بودنم شد که پرسید:

-چیه!؟ پاچه نمیگیری!؟ نمیپرونی!؟بادت خالی شده!؟؟ میخوای واست پُرش کنم!

آهی کشیدمو بی حوصله گفتم:

-خفه شو بهزاد…اعصاب معصاب ندارم!

خندید و گفت:

-تو هیچوقت اعصاب معصاب نداری…کلا تو خیلی چیزارو نداری کلا…مثلا عقل!

اینو گفت و باز زد زیر خنده….چپ چپ نگاش کردم و چشم غره ای بهش رفتم….بعدهم دوباره نگاهمو دوختم به یه نقطه ی نامشخص….وقتی دید زیادی پکر و دمغم ضبط ماشین رو روشن کرد و گفت:

-الان واست یه آهنگ میزارم حالشو ببری….ژووووووون‌…..

یه آهنگ از امید و جهان پلی کرد و خودشم حین رانندگی و تو همون حالت نشسته شروع کرد به قر دادن و گفت:

-آاااا باریکلا….زینو زینو زینو مو بیقراروم‌زینو…

عصبانیتمو از وحیدی و ایمان و یاسمن رو پهلوی بهزاد خالی کردمو داد زدم:

-ببند در گاله رو….

متعجب نگام کرد و گفت:

-ای بابا…چرا پاچه میگیری….!؟

با همون ولوم صدای بالا داد زدم:

-چوووون اخراااااااج شدم….میفهمی!؟

بعد هم دست به سینه کز کردم رو صندلی و دمغ کرده نگاهمو دوختم به بیرون…..

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

7 دیدگاه

  1. پارت های قبلی حرص میخوردیم تا یاسمن ادم بشه حالاهم حرص میخوریم ایمان داعشی ادم بشه وحرف یاسمنو باور کنه ادمینی میشه از نویسنده بپرسی چند پارت مونده تا ایمان قیافه واقعی مینارو ببینه

  2. رمان دختر حاج آقا حس میکنم بیش از حد یاسمن توسری خور شده هیچ واکنشی دربرابر تحقیرایی که میشه نشون نمیده خیلی ضعیف ظاهر شده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن