رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۲۱

این اولینباری بود که یه چیزی رو با جفت چشمای خودم می دیدم اما نمیتونستم باورش کنم….

یعنی واقعا اصلا براشون مهم نبود کجا هستند و دارن چیکار میکنن!؟

و بدتر از همه اینکه کار مینا خیانت به حساب نمیومد!؟؟؟

وحیدی با لذت بدن زیبای مینارو از نظر گذروند و بعد دری که از اتاق پدرش به اتاق خودش راه پیدا میکرد رو قفل کرد تا خیالش از نیومدن خروس بی محلی راحت بشه….

بعد رفت سمت مینا…مقابلش ایستاد و همونطور که کف دستشو رو سینه های گرد و تپل مینا می کشید گفت:

-بریم اونجایی که تو میخوای من پدر این هلو هارو در میارما گفته باشم!؟

مینا با غمزه و لحنی اغواگر گفت:

-خب دربیار….

وحیدی دستشو تا بین پاهای مینا پایین برد و بعد با قورت دادن آب گلوش گفت:

-من حال تپل میخواماااا شکلااااات!

مینا چشمک‌زد:

-حال و پذیرایی هردو باهم!؟

وحیدی چشماشو باز و بسته کرد:

-همه باهم!

مینا دستاشو دور گردن وحیدی انداخت و گفت:

-من کلا متعلق به توام عزیزم….

تا اینو گفت وحیدی دستاشو دور باسنش حلقه کرد و افتاد به جون لبهاش…چشمام به گردترین حالت ممکنش رسید….

انگار این عجوزه استاد رام کردن کل مردای دنیا بود….

اصلا شاید براد پیت واسه خاطر همین مینا از آنجلینا جولی طلاق گرفته باشه!!!

کمرمو خم کردم و نگاهی به سمت سرویس انداختم….خداروشکر هنوز خبری از منشی نبود.جرات به خرج دادمو از اون درز خیلی باریک بازم به اون دوتا ناجنس نگاه کردم…

مینا واسه خوردن لبای وحیدی هی از سزو کولش بالا می رفت…اما بعد از چند دقیقه ازش جدا شد .تا وحیدی لگه:

-آااااااخیش! چسبیداااا

مینا آهسته خندید و گفت:

-دیگه فکر کن بریم خونه و تنها بشیم چی میشه!!!!

وحیدی سرشو تکون داد و گفت:

-آخ آخ….بریم اونجا که من پدر این بدن سکسی و لامصب تورو درمیارم…

-بریم الان!؟

وحیدی خیره به سینه های مینا گفت:

-نه‌‌.اول تو برو…یه نیم ساعت بعدش من میام….

وحیدی اینو گفت و بی تاب و بیقرار، یه گام به سمت مینا برداشت و برداشتن همون یه گام برای رخ به رخ شدن با اون دختر افریطه کافی بود.از روی شلوار یه چک شهو*تناک به وسط پاهای مینا زد و گفت:

-برو سر خیابون و همونجا منتظرم بمون..

مینا لبش رو زیر دندون فشار داد و گفت:

-چشم عشقم…

وحیدی از شنید لفظ”عشقم”تو گلو خندید وبا لمس سینه ی مینا از روی لباس گفت:

-خیلی بزرگن…امروز سیاه و کبودش میکنم! نوکشونو با دندونام از جا میکنم!

قیافه اش زار میزد بدجوری بیقرار یه رابطه ی داغ! حتی نمی فهمید داره چی میگه!!بخصوص که هر بار مینارو برانداز میکرد سیبک گلوش به طرز تحریک کننده ای بالا و پایین میشد خواست دوباره برجستگی های مینارو دست بکشه که،

صدای زنگ موبایلش بلند شد. تماسی که بهش شده بود وادارش کرد برخلاف میل باطنیش دست از انگولک کردن مینا برداره!

سریع فاصله گرفت و با چشمک گفت:

-تو برو….نیم‌ساعت دیگه میبینمت…

مطمئن بودم اگه صدای باز و بسته شدن در سرویس بهداشتی به گوشم نمی رسیدمن اصلا و ابدا از اون حالت شوک بیرون نمیومدم.قبل از اینکه چشم منشی و یا حتی مینا بهم بیفته از اونجا زدم بیرون درحالی که تمام فکر و ذهنم پی دخترعموی جالب ایمان بود!

دختر عمویی که همیشه همه تو فامیل پز نجابت و شیکی رفتار و منشش رو میدادن!

حالا…اون…واقعا میخواست بخاطر پول وحیدی پشت بزنه به همچی حتی ایمان!؟

به فاصله ی پنج دقیقه بعد از من مینا هم کاملا خونسرد و ریلکس از دفتر وحیدی اومد بیرون ! و من همش به این فکر میکردم…این واقعا همون دختریه که منو یلدا از بس سرکوفتش رو شنیده بودیم یجورایی ته ته آروزهامون این بود جای اون باشیم؟؟؟

پس کو ویژگی های متمایزی که مادرش و بقیه پزش رو میدادن؟!

غرق در فکر راه افتادم سمت اتاق کار….ایمان که حرف منو باور نمیکرد اگه هر چقدر که بهش مدرک نشون میدادم…البته اگه اصلا بخواد ببینه….

هووووف….کاش گوشیم سالم بود….اونوقت میتونستم از تمام اتفاقات امروز فیلم بگیرمو واسه ایمان بفرستم تا عقلش بیاد سر جاش…

حیف که نشد!

رازی که در مورد مینا میدونستم مثل یه بار سنگین روی دوشم بود.

باری که دلم میخواست از روی شونه ام بردارمشو بزارمش روی زمین….

البته من خواستم این‌کار رو بکنم …میخواستم اینو با ایمان در میون بزارم…به کسی که لازم بود بدونه اما وقتی نمیخواست بپذیره چی از دستم بر میومد!

گاهی هم میزد به سرم که همه چیز رو لااقل با یلدا در میون بزارم اما میدونستم که یلدا با اینکه زمان زیادی از مرگ مادرش میگذره اما هنوزم یه جورایی تحت تاثیر اون اتفاق غمگین و دلگیر….

یه جورایی دلم نمیخواست بهش بگم نامزد برادرش همزمان با یه مرد دیگه هم در ارتباط و چه بسا ایمانو یه روز قال بزاره و واسش دغدغه ی جدید درست کنم….!

البته شایدهم یه روز به یلدا ماجرا رو بگم…شایدهم وحیدی بیاد خواستگاری مینا و اونم‌جواب بله بده تا ماهیتش واسه ایمان کله خراب روشن بشه!

خسته و کوفته برگشتم خونه….

همونطور که کوله پشتیمو روی زمین میکشیدم رفتم سمت حوض…سرم رو خم کردم و یکی دوتا ماهی قرمز توی حوض رو نگاه کردم…..

بیچاره ها!توی حوض کوچک سرد چه زندگی مزخرفی داشتن! هی از اینور حوض بری اونورش….بدون هیچ کار خاصی…هیچ اتفاق خاصی!

چقدر این ماهی شبیه من شده بود…غرق بود توی یه زندگی بدون هیچ خاصیتی!

آره! من بی خاصیت بودم چون هر شب و هر شب خواب زهراخانم رو می دیدم که داره همون حرفهای موقع مرگش رو برام میزنه اما هیچکاری از دست من برنمیاد…

واسه همین احساس بی خاصیت بودن میکردم…احساس به درد نخور بودن….

-اوووی گربه ولگرد…..

صدا رو که شنیدم نگاهمو از ماهی ها برداشتم و سرم رو بلند کردم.ایمان بود….اصلا جز اون کی منو با این اسم صدا میزد!؟

با دست اشاره کرد که برم سمتش…

از رو لبه ی حوض پایین اومدم.سرم خم بود و چشمام رو به بالا ….رو سکوی جلوی در ایستاده بود و چیزی رو توی مشتش به کندی میچرخوند.

فاصله ام که باهاش کم شد دلخورانه گفتم:

-چیکارم داری!؟

به حالت ریشخند کنج پره ی بینیش رو داد بالا و متاسف گفت:

-سلامم که بلد نیستی!

نگامو انداختم پایین….آخه تو آدم بودی که کسی بهت سلام کنه!؟با این حال با صدای بمی کلمه ی سلام رو به زبون آوردم اونم نامردی نکرد و تو جوابش بهم گفت:

-سلامت بخوره تو کله ی پوچت!

حالا کی جرات داشت بهش بپره! پرو پرو گوشیم رو شکسته بود و حالا دو قورت و نیمشم باقی بود!

پسره ی خل !

اصلا من دیگه به زرنگی و درجه هاش شک داشتم….کسی که ادعای باهوش بودن میکنه اینقدر زود و آسون گول یه دخترو نمیخوره…..

کسی که با آی کیوی بالاش پز میده اونوقت میشه زاپاس یه دختر مارمولک پس اصلا چرا باید ادعا داشته باشه!؟

جدی و خشک گفت:

-پدرو مادرت هر چقدر به گوشیت زنگ زدن خاموش بود من بهشون گفتم که گوشی موبایلت توی حیاط از دستت افتاد زمین و شکست….

تندی سرمو بالا گرفتمو با اخم و تخم گفتم:

-از دستم نیفتاد…توشکستیش….تو تو تو….حالا یا پولشو بده یکی دیگه بخرم یاهم به مامانم میگم که شکستیش!

دست راستشو برد بالا و بی مقدمه دوتا زد تو کله ام و گفت:

-توی بی خاصیت گوشی به چه دردت میخوره! که باهاش گه اضافی بخوری!؟ از اینو اون عکس و فیلم چرت بگیری که مثلا بگی همه عَخن و تو خوبی! باشه تو خووبی!

مکث کرد و ادامه داد:

-سنت شاید اما رفتارت هنوز تو رو برای داشتن یه گوشی؛ نامناسب نشون میده!اصلا گوشی دست تو عین اینکه یه بمب بدی دست یه داعشی….

دیگه داشت زیادی تند میرفت…کله ام رو دست کشیدموخیلی عصبانی گفتم:

-نخیرشم….من خیلی ام باجنبه ام….هر عکس و فیلمی هم که گرفتم جهت شفاف سازی یه سری مسائل بود….

بازم پوزخند زد:

-پَ بفرما خاااااانُم عادله فردوسی پور شده!

صدام هم یه بغض بچگونه داشت هم عصبانیت:

-پول چند ماه حقوقم تو باشگاه رو جمع کردم تا تونستم اون گوشی رو بخرم ولی تو زدی شکوندیش! ازت بدم میاد! گند زدی به تمام مدارکم…

طعنه زنان گفت:

-هعِ…مدارکم! شرلوک هولمز دیدیم اما یاسمن هولمز نه….تو برو دوغتو بنوش بچه!

-بچه نیستم خیلی ام‌گنده ام !

-آره…از هیکل چاق و فربه ات مشخص..عین کاهنای معبد عامونی! احمق بی خاصیت!

یک قدم اومد جلو.فکر کردم میخواد بزنه اما برگه ی کوچک رنگی توی دستش رو محکم چسبوند به پیشونیم و گفت:

-این یادداشتو مادرت واست نوشته…..

و بعدهم زیپ سویشرتش رو کشید بالا و از خونه زد بیرون…..چرخیدم و نیم نگاهی به پشت سر انداختم….از خونه بیرون رفت و درو بست….پامو زمین کوبیدمو حالا که نبودش شیر شدمو گفتم:

” پسره ی ریشوی نسناس فریب خورِ بی ادبِ نفهم گااااوِ داعشی….”

چشمامو بستمو یه نفس عمیق کشیدمو گفتم:

-آاااااخیش….چقدر فحش دادن خوبه….. روح و روان آدم سبک میشه…..”

بعدهم برگه رو از روی پیشونیم برداشتم و پچ پچ کنان شروع کردم به خوندنش:

“سلام.به ما اطلاع دادن عموی پدرت فوت کرده است.احتمالا تا شب کرج بمانیم. خاک برسرت که عرضه نداشتی از گوشی ات مراقبت کنی.غذاهم خودت یه چیزی درست کن بخور.قربانت مادرت”

از این همه عطوفت مامان و شدت عشق و علاقه اش اشک توی چشمام حلقه زد…..

یه خونه ی خالی بعد از یه روز نسبتا سگی سگی میتونست آروم کننده ی اعصاب باشه..

بعد از انجام کارای روزمره و معمول، یه موز از سبد میوه برداشتم و نشستم روی اُپن آشپزخونه…تلفن رو کشیدم سمت خودم و شماره ی یلدارو گرفتم…تا صدای خسته اش تو گوشم پیچید بشاش و پر انرژی گفتم:

-سلام یلدا جووونم!

-تویی یاسی!؟خوبی!؟چخبر!؟

-خوبم.تو خوبی زن داداشششش!

با صدای بی انرژی و کسلی گفت:

-ای بدک نیستم…

-چخبر!؟ چرا اینقدرصدات بیحال!؟

-کلاس بودم..یه ده دقیقه ای میشه رسیدم خونه!

-کلاس!؟ کلاس چی!؟

-یه چند مدت به اصرار امیرحسین میرم کلاس یوگا…

خندیدمو گفتم:

-خدا بده از این شوهرهای بفکر…میگم‌‌یلدا…گوشی قدیمیتو چیکار کردی!؟

-توجعبه ی وسایلام توی کمد دیواری اتاقم..

-همینجا دیگه آره!؟خونه ی بابات!؟

-اهوم..واسه چیته !؟

-گوشیم شکسته..میخوام از اون استفاده کنم.از نظر تو که مشکلی نداره…؟

-نه چه مشکلی…برش دار!

از قدیم گفته بودن کاچی بهزه هیچی! همینم غنیمت بود.بعد از یکم گپ و گفت با یلدا خداحافظی کردمو گوشی رو گذاشتم سر جاش و از روی اپن پریدم پایین….!

میدونستم ایمان الان سر کار و از اینم با خبر بودم که اون‌ معمولا کلید خونه رو زیر یکی ازچندردیف گلدون کنار در میزاره….واسه همین با خیال راحت از خونه اومدم بیرون..

دیگه نیازی نبود روی پله ها پاورچین پاورچین قدم بردارم خصوصا اینکه مادمازل مینا هم خونه نبود…معمولا شبها میومد خونه…خانواده اش هم که خیلی کم میومدن تهرون و اکثر مواقع اراک بودن… واسه همین بدون هیچ نگرانی ای رفتم پایین….

زیر گلدونهایی که به ردیف کنارهم چیده شده بودن رو یکی یکی نگاه کردم…همونطور که حدس میزدم کلیدها زیر یکی از گلدونها بود.

دسته کلید رو برداشتم و درو باز کردم.رفتم داخل ودرو بدون اینکه ببندم یکم نیمه باز نگهش داشتم….کار خاصی نداشتم…فقط باید گوشی رو از تو جعبه ی وسایل یلدا برمیداشتمو میومدم بیرون….

با تاسف نگاهی به خونه ی سوت و کور شده انداختم….از وقتی زهرا خانم بیچاره تو اون تصادف وحشتناک جونش رو از دست این خونه متروکه شده بود….

آقا رحمان هم که مغازه اش رو سپرده بود دست شاگردش و رفته بود پیش پدر پیرش….

آهی کشیدمو گفتم:

-خدا هیچ خونه ای رو تو سکوت بی مادری فرو نبره!

رفتم توی اتاق یلدا….هنوز مثل گذشته بود…مثل وقتی که خودش هم اینجا زندگی میکرد….

لبخند زنون….درحالی که توی ذهنم گذشته رو مرور میکردم یه نگاه کلی به سرتا سر اتاق انداختم….

از تماشای اتاق یلدا و مرور بچگی و نوجونیمون که سیر شدم رفتم سمت کمد…درش رو باز کردم‌…طول نکشید که جعبه رو پیدا کردم.آوردمش بیرون ودرش رو باز کردم….

اونقدر چیز خوشگل موشگل توش بود که ناخواسته نشستم و یکی یکی همه رو نگاه کردم…

از تیله های دوران بچگیمون گرفته تا دستبندهایی که باهم درست کرده بودیم وکلی چیز دیگه که هر کدومشون گواه یه روز از زندگیمون بود….

به خودم که اومدم دیدم یکی دو ساعته که اونجا نشستمو دارم عتیقه ها و گنج پنهان یلدا رو نگاه میکنم…

ترسیدم که ایمان سر برسه….واسه همین فورا گوشی رو جدا کردم و جعبه رو گذاشتم تو کمد.درش رو بستم و از اتاق بیرون اومدم…

باعجله رفتم سمت در اما در کمال ناباوری متوجه شدم‌ در بسته شده و مصیبت اینجا بود که کلیدها اونور بودن….

رفتم جلو …دستگیره رو تکون دادم…اما فایده نداشت…

در قفل شده بود‌…چجوریشو نمیدونم…اما قفل بود…هر چقدر تکونش دادم فایده نداشت…رنگم پرید….

نکنه کار ایمان باشه!؟

این گزینه به خودی خود منتفی بود چون ایمان اگه میفهمید من اونجام درو قفل نمیکرد…میومد داخل و چک ولگدی مینداختم بیرون…‌

پس کار کی بود!؟؟

نفس زنون چند ضربه به در زدم…لعنت به این شانس گُه من!

اگه ایمان میومد اینجا و منو می دید بدبخت میشدم….یعنی بدبختم میکرد.بدتر از همه اینکه هیچ راه دیگه ای نداشتم که از خونه بزنم بیرون جز همین در…

پکر و افسرده و وحشت زده زل زدم به در تا معجزه ای رخ بده و باز باشه…

ولی زهی خیال باطل….

حدودا دو سه ساعتی همونجا موندم…تمام تلاشهام هم برای بیرون رفتن و باز کردن در بیفایده بود تا اینکه حس کردم از بیرون صدای قدم زدن میاد….

شک نداشتم ایمان….

رنگم به وضوح پرید…

بِرو بِر داشتم درو نگاه میکردم.

اصلا من استاد ریپ زدن تو یه همچین مواقعی بودم…درست سر جای حساس مغزم در دُکونشو میبست و تعطیل میکرد تا من بیفتم تو هَچل!

اونی که صدای قدمهاش به گوشم می رسید دقیقا جلوی در ایستاد تا جا واسه شک و شبه نزاره که خود ایمان…‌

کفشامو از روی جا کفشی برداشتم و بدو بدو رفتم سمت اتاق یلدا…بی سرو صدا درو باز و بسته کردم و دویدم سمت کمد دیواری و خودمو اونجا،پشت یه عالمه لباس قایم کردم.

دستمو رو قلبم گذاشتم که صداش بیرون نره آخه حس میکردم بدجوری داره تالاپ تُلوپ میکنه….!

دست دیگه امو روی دهنم گذاشتم تا صدای نفس زدنم رو هم نشنوه …

کلا اعضا و جوارح بدنم علیه من جنجال بپا کردن و از همین دنیا میخواستن به فنا دادن منو شروع کنن کَثافتاااا‌…!

فکر کنم ایمان به این خاطر دیر درو باز کرد که داشت باخودش میسنجید چرا کلید رو در موندن…!؟بالاخره اما صدای باز شدن در اومد.

من که دیدی بهش نداشتم اما صداشو میشنیدم که داشت با تلفن صحبت میکرد:

” نه گشنه ام نیست….یه پیتزا خوردم تو اداره… دیگه مجبورم دیگه…‌عادت کردم….نه همه چی اوکیه فقط….من وقتی برگشتم کلیدارو در مونده بود….نه…نه دزد کجا بود….نه….فکر کنم خودم جا گذاشته بودم نه اینکه از اداره زنگ زدن و باعجله از خونه رفتم بیرون…آره وگرنه همچی اوکیه…..باش بیا پایین…فعلا….”

دل خوش کرده بودم به اینکه باز دوباره برگرده سر کار اما وقتی حرف از موندن زد دوزاریم افتاد که شانس من گُه تر از اونیه که تصورشو میکردم….

حالا تا کی باید اون تو می موندم الله اعلم! اصلا حس میکردم تو قبرم…اونم به صورت عمودی….پاهام که خسته شد همونجا نشستمو سرمو به عقب تکیه دادم.امیدوارم بودم که لااقل بره توالت یا حموم تا من بزنم به چاک اما لامصب تلویزیون رو روشن کرده بود و اخبار می دید.

یه ساعتی میشد که مونده بودم اونجا…دیگه داشتم به غلط کردن میفتادم…یه جورایی زده بود به سرم که هرجور شده باید از اونجا بزنم بیرون حتی به قیمت اینکه بیفتم تو هچل!

سکوت خونه بهم جرات و شهامت داد.به این امید داشته بودم که شاید خوابیده باشه واسه همین آروم آروم در باز کردمو از کمد اومدم بیرون….کمرمو خم‌کردم و پاورچین پاورچین سمت در رفتم….تمام دقت ام رو به کار بستم تا موقع باز کردن در سرو صدا ایجاد نکنم….

به اندازه ی یه درز کوچیک راه واسه دید زدن باز گذاشتم.لبخند پت و پهنی و زدم وقتی دیدم ایمان روی کاناپه روبه روی تلویزیون‌خوابش گرفته…حالا دیگه میتونستم برم بیرون….

آب دهنم رو قورت دادم و خواستم پامو بزارم بیرون که زنگ در توی فضای ساکت خونه پیچید….

یه آن قلبم اومد توی دهنم و نفسم به شماره افتاد.ای بِخُشک ای شانس!

آخه این خروس بد محل کی بود!؟

تُفففف!

وقتی ایمان با کرختی بلند شد و رفت سمت در تا بازش کنه منم بالاجبار در و بستمو برگشتم همون جای قبلی….یعنی توی کمد!

گوشامو تیز کردم تا بفهمم اون لعنتی آشغال کله که بد موقع مزاحم شده بود کیه که ناخواسته با شنیدن صدای خنده های مینا دندونام رو هم سابیده شدن….

شنیدن صداشون مشکل بود اما مینا خانم انگار بلند گو قورت داده بود….

-چیطوری عشغم !؟ چخبر !؟

-حوالی من خبری نیست…تو چخبر!؟درس و دانشگاه چطوره!؟

-آره همچی خوبه…همچی گل و بلبل(باخنده)

نیشمو کج کردمو اداشو تو خلوت تاریک خودم درآوردم.واسه اون که باید همچی گل و بلبل باشه…یه شب با اون…یه شب با این…الکسیس هم اینقدر اپن مایند بازی در نمیاره!

-ایماااااان….

-بلهههههه…

-بیام‌بغلت؟!

-بیا…..

وای که چقدر دلم میخواست با یه لگد محکم درو باز کنمو بپرم‌ بیرون بعد هم با یه غوداااااا به سبک بروسلی دکوراسیون شیک صورتشو به کل بهم‌بریزم‌…

هیچوقت فکر نمیکردم‌یه دختر تا به این حد رو مُخ باشه…!

یه نفس عمیق کشیدم تا به خودم‌مسلط بشم.آخه این پسره چرا اینقدر شِفته بازی در میاورد؟؟؟ چرا حالیش نبود دختری که میخواد یه مدت دیگه نامزدیشو باهاش رسمی کنه سرو گوشش بدجوری میجُنبه!؟

آخ!لعنت به تو ایمان….لعنت به تو که زدی گوشی رو شکستی و تمام مدارک رو به فنا دادی!!!!

دوباره کف کمد نشستم.دستامو رو زانوهام گذاشتم…داشتم به این فکر میکردم‌که چقدر دیگه باید انتظار بکشم‌ و چرا اون دوتا ساکتن….البته گاهی صدای ماچ میشنیدم…

چندشم میشد…

هم چندشم میشد هم عصبانیتم خورد شد…

لابد داشت ایمانو میبوسید….پدرسوخته!

اونا درحال لب خوردن و من در حال در حال حرص و جوش خوردن بودم

که همون موقع مینای گور به گور شده پرسید:

-گفتی وقتی اومدی کلیدا رو در بود..؟؟

ایمان جواب داد:

-آره…

-تو اصلا حواسپرت نیستی…شاید کسی اومده باشه توی خونه….پاشو یه نگاهی بنداز….

آخ که چقدر دلم میخواست کله ی اون دخترو از جا بکنم وقتی اونجوری ایمان رو وادار میکرد تا سرکی توی خونه بزنه که مبادا دزدی مُزدی چیزی اومده باشه!

ایمان که نمیدونم تو اون لحظه دقیقا داشت چیکار میکرد گفت:

-کسی نیست بابا…..دزد اگه اومده بود خب یه چیزی برمیداشت….همه چیز دست نخوردس من فکر کنم خودم فراموش کردم کلیدارو بزارم سرجاشون….

-چطور ممکنه تو یه همچین اشتباهی بکنی آخه!؟من که بعید میدونم!

-یه مدته حواسپرت شدم!

-من واسه رفع حواسپرتیت یه پیشنهاد دارم بگم!؟

-بگو !

-بلند شو لباس تنت کن بریم کافه گردی شام رو هم همون بیرون بخوریم

-باشه!

وای که چقدر دلم میخواست حساب این دختره ی پر رو ،رو برسم.دست هرچی مارمولک بودو از پشت بسته بود…اصلا این مرحله ی مارمولک بودنو رد کرد و رسیده بود به مرحله ی تمساح شدن…!

از اون تمساح ها که آدمارو با عقل و هوش و منطقشون قورت میدن….یکی از شکارهاش هم همین ایمان که اصلا حاضر نبود به من توجه کنه و حرفا و مدارکمو ببینه!

بیچاره ایمان که

خودش خبر نداشت زاپاس میناست….نه یه عشق واقعی!

دستامو دور پاهام حلقه کردم.کاش زودتر برن به کافه گردیشون برسن تا منم از اینجا بزنم بیرون….دیگه کمکم داشتم تو اون کمد نِفله میشدم…هم نفسم تنگ شده بود هم اینکه نشیمن گاهم خشک شده بود از بس یه جا نشسته بودمو تکون هم نمیخوردم!

به ناچار بازم همونجا توی کمد موندم تا وقتی که از سر و صداهاشون متوجه شدم از خونه زدن بیرون….ایمان وقتی جای دوری نمیخواست بره معمولا درو قفل نمیکرد و منم به همین امیدوار بودم….صدای بسته شدن در که اومد فورا و بدون فوت از اون کمد لعنتی بیرون اومدم.همه چی رو هول هولکی مرتب کردمو بعد هم باعجله از اتاق بیرون رفتم و به سمت در پا تند کردم…دستمو به سمت دستگیره دراز کردمو بالا و پایینش کردم….

خدایا….باورم نمیشد که قفل باشه….ناباورانه به دستگیره ای که بیخودی بالا و پایین میشد و دری که قصد باز شدن نداشت، نگاه کردم…

دستمو از روی دستگیره برداشتم و دودستی به سر خودم کوبیدم…رسمااااا بیچاره شده بودم…

حالا باید چیکار میکردم!؟چه خاکی توی سرم می ریختم….!؟ چجوری از خونه میرفتم بیرون….!؟

مثل دیوونه ها گشتی توی تمام خونه زدم…عین موش افتاده بودم تو تله….

مایوس و ناامید تکیه دادم به دیوار و نالیدم:

“اَی خدِااااا…..حالا باید چه غلطی کنم !؟ ”

هر چقدر فکر میکردم بیشتر به این نتیجه می رسیدم که هیچ راهی واسه فرار وجود نداره!

انگار یجورایی باز باید منتظر میموندم تا ایمان برگرده و بعد که خوابید از خونه بزنم بیرون…البته اگه تا اون موقع حاج آقا و حاج خانم برنگردن و پته منو نریزن رو آب….!

عصبانی و پکر رفتم سمت آشپزخونه…یه لیوان آب خوردم و دو سه تا میوه جهت رفع گرسنگی…اصلا من هر وقت عصبی میشدم دیگه کنترل اشتهامو از دست میدادم….اینجور مواقع باید تا خِرخِره میخوردم….اونقدر میخوردم تا همچی یادم بره…..

میوه ها سیرم نکردن….رفتم سراغ نونها…چند تیکه نون خوردم و باز دوباره گشتی توی خونه زدم شاید پیچ گوشتی ای چیزی پیدا کنم قفل درو وا کنم…!اما بازم تقلاهام بی نتیجه بود…

زمان همینطور میگذشت و من سرگردون و علاف تو خونه وول میخوردم….ترس بیشتر به این خاطر بود که یه وقت مامان و بابا زود نرسن خونه…اون موقع یه گَندی به پا پیشد که هیچ جوره نمیشد جمع و جورش کرد!

یه گوشه کز کردمو زانوی غم بغل گرفتم تا اینکه صدای قدماشونو شنیدم….

ترسیدم!

فورا بلند شدمو گوشامو تیز کردم….‌قلبم تند تند می تپید….لامصب انگار میخواست تو سینه ام کله معلق بزنه!

صدای بگو بخند که شنیدم فهمیدم ایمان و مینا برگشتن….

باز به ناچار دویدم سمت اتاق و بازم رفتم توی کمد و خودمو پنهون کردم.یه ده دقیقه بعد صدای باز شدن در اومد.

ظاهرا ایمان خودش تنها اومده بود و مینا رفته بود بالا….

خب!خدارو شکر!اون دختر افریطه اینجا نباشه بهتره!

دعا دعا میکردم ایمان زود بره بخوابه تا من زودتر از این مخمصه خلاص بشم….

و بازم انتظار و انتظار و انتظار….دیگه واقعا داشتم کلافه میشدم…تصورش اگه سخت نباشه باید اعتراف میکردم که مُخم داشت ریق ریق میزد!!!

از کمد بیرون اومدم و پاورچین پاورچین رفتم سمت در…آهسته بازش کردمو یه سرکی کشیدم…ایمان داشت مسواک میزد و همزمان چراغارو خاموش میکرد…

بعدش دوباره برگشت توی سرویس بهداشتی…دهنش رو آب کشید و بعداز خاموش کردن چراغ سرویس بهداشتی بیرون اومد و یه راست رفت سمت اتاقش…..

توی تاریکی خونه دیگه هیچی مشخص نبود…

دعا دعا میکردم حالا حالا ها شانس یاری کنه و حاج بابا و مامان سر نرسن….

چند دقیقه ای موندم تا ایمان خوابش بگیره…شاید ربع ساعت بیشتر….

و بعد که دیگه هیچ صدایی به گوش نرسید و نور گوشیش خاموش شد درو با احتیاط باز کردمو

از اتاق یلدا بیرون اومدم.

بازم پاورچین به سمت در رفتم….لبخندی کنج لبم نشست….خوشحال بودم که حالا دیگه میتونم خلاص بشم….

کلید رو تو قفل چرخوندم و آهسته بازش کردم…نیشم تا بنا گوش وا شد….

خواستم دستگیره رو بالا و پایین کنم که صدای ایمان از پشت تبدیلم کرد به یه جنازه ی عمودی….

-واستا ببینم…..

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

11 دیدگاه

  1. میشه یکی بگه دقیقا چه تایمی رمان توی سایت گذاشته می شه تا ما هم الکی نخوایم هی گوشی رو چک کنیم ؟؟؟؟😐😐😐

    1. اهم اهم بذارید من به جای ادمین جواب بدم (این رمان در حال تایپ است و دقیق معلوم نیست چند پارت دارد ) نقطه سر خط.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن