رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۲۰

 

از اون جایی که به اخلاق گهش آشنايي داشتم خواستم زودی از دستش در برم اما بند کوله پشتيمو سفت گرفت و گفت:

_واستا ببينم کره خر زبون نفهم….

دست و پا زدمو گفتم:

_آاااااي آاااي ولم کن….غلط کردم ….ولم کن…..

کیف رو محکم گرفتمو چرخوندم سمت خودش….

با اون قیافه ی غضب آلودش خیره شد به صورت رنگ پریده ام و گفت:

_مگه بهت نگفتم دیگه نیا سراغ من!?

سرم رو تند تند تکون دادمو واسه اینکه دست از سرم برداره گفتم:

_چرا چرا گفتي…

باز پرسید:

_پس واسه چی باز اومدی دم در!?

آب گلوم رو قورت دادمو گفتم:

_واست…وا…واست صبحونه آوردم آخه…

بند کیف رو چنان تکون داد که تمام بدنم باهاش لرزيد…

صدای پر تحکمش وحشت زده ام کرد:

_تو خیلی بیخود کردی….من نخوام تو رو ببینم…نخوام تو واسم صبحونه و کوفت و زهرمار بیاری دقیقا باید کی رو ببینم!?

شرمنده و یا بهتره بگم با ترس سرم رو پایین انداختم….

سکوتم رو که دید ولم کرد و برگشت سمت خونه و همزمان گفت :

_بیا این بساطتتو جمع کن….

دویدم سمت در و فاصله ام که زیاد شد یه جورایی شیر شدم و گفتم:

_نميخوام…باید صبحونه بخوري…

خیز برداشت که باز بیاد سمتم اما من دوپا داشتم دو پای دیگه هم قرض کردمو فرار کردم….

تقریبا تا سر کوچه یه نفس دويدم و تا مطمئن نشدم که دنبالم نمياد واينستادم….

خسته و کوفته یه جا ایستادم و استراحت کردم و به سمت ايستگاه اتوبوس رفتم….

لامصب اخلاقش اونقدر گه شده بود که نمی شد بهش نزدیک شد….چه برسه به اینکه بشه هواشو داشته باشم!

خوشبختانه به موقع رسیدم سر کار…کارت کشیدم و رفتم داخل…

از همون اول کلی پوشه روی میز بود که باید بصورت مرتب از مدارکشون کپی میگرفتم….

همه چیز مثل روزهای قبل روال معمول خودش رو داشت تا وقتی که ازم خواسته شد که مدارکهاي رو از دفتر وحیدی بردارم و بیارم اینجا و ازشون کپی بگیرم….

ّ

بی حوصله و خسته و درحالی که تمام ذهنم پی ایمان و اینکه آیا صبحانه خورده یا نخورده بود،راه افتادم سمت

دفتر وحيدي….

مهمون داشت و دفترش شلوغ بود…البته این از سرو صداهایی که ميشنيدم مشخص بود….

با هماهنگی منشی چند تقه به در زدم و رفتم داخل….

همون طور که حس میزدم سرش حسابي شلوغ بود…

پشت میزش نشسته بود و هم با تلفن همراهش ور میرفت و هم با کامپیوتر پیش روش چیزی رو چک میکرد…جالب اینجا بود که تا سرشو نینداخت تو موسیقی از اون لبخندهای هیز میزد…

تا منو دید گفت:

_چرا و استادی برو بر منو نگاه میکنی حبیبی….

پرسیدم:

_چیکار کنم!?

به قفسه ها اشاره کرد و گفت:

_پوشه ی قرمز رو از کشو ها بگرد و پیدا کن و از هر برگه سه سری کپی بگیر واسه من….

آهسته گفتم چشم و رفتم جلو…خودش از پشت میز بلند شد و رفت دفتر پدرش…

همون طور که داشتم دنبال پوشه ی قرمز رنگ می گشتم چشمم افتاد به گوشی همراه وحيدي….

تو تلگرام بود و چتش هم باز…

کنجکاوی امونم رو برید و من به بهونه ی چک کردن برگه ها پوشه رو روی ميز گذاشتمو درحالی که الکی ورقه هارو برگ میزدم از گوشه چشم نگاهی به صفحه چت انداختم…

عکس مینا بود…شک نداشتم…و بدتر ازهمه حرف های سکسی ای بود که داشتن رد و بدل میکردن….

وحیدی داشت نازشو میکشید که بیارش خونه خالی اونم عشوه میومد ونوشته بود شاید بتونم شاید نه….

حالا دیگه ذره ای به رابطشون شک نداشتم….

بیچاره ایمان…ببین داشت رو دیوار کی یادگاری می نوشت!!!

تا وحیدی از اتاق اومد بیرون فورا پوشه رو برداشتم و دستپاچه گفتم:

_پو…پوشه رو پیدا کردم…..

نيشخندي زد و گفت:

_هنر کردی! حالا چرا اینجا واستادي..بجنب دختر….بجنب برو کپی رو بگیر و بيا…بدوووو….

سرم رو تکون دادمو از اتاق بیرون رفتم…

باید در مورد مینا با ایمان حرف ميزدم…

باید بهش می گفتم که چجور دختريه

اصلا نمیتونستم از فکر وحیدی و مینا بیرون بیام.

درکش برام سخت بود…اینکه از یه طرف خودش رو نامزد ایمان ميدونه و از طرف دیگه با وحیدی هیز و خرپول قرار خونه خالی ميزاره….

اصلا چرا من لعنتی باید این چیزارو ببینم و بفهمم!? چرا همه اتفاقات یه جوری پیش ميرن که من باید شاهدشون باشم….اون از زهرا خانم خدابيامرز…اینم از مينا….

نميدونم بايد بهش ميگفتم یا نه…

از یه طرف یه حسی بهم تشر میزد که به ایمان حقیقت رو بگو و از طرف دیگه حس میکردم زندگی اون به من مربوط نیست و نباید تو کارش دخالت کنم…

اما….پس وصیت زهرا خانم چی!?

اه! لعنت!!!

وقتی به خودم اومدم که جلوی خونه ایستاده بودم. دکمه ی زنگ روکه فشار دادم بلافاصله بعد مامان درو واسم باز کرد….

رفتم داخل و در حیاط رو بستم…موقع رد شدن از جلوی خونه ی ايمان ناخواسته ايستادم و به در نگاه کردم…

دلم گرفت…این خونه قبلا یه صفای دیگه داشت اما الان سوت و کور بود…درست مثل یه خونه ی متروکه….!

خسته و کوفته از پله ها رفتم بالا…مامان از قبل درو واسم باز کرده بود…کفشامو همونجا درآوردمو رفتم داخل…مامان از داخل آشپزخونه داد زد:

_یاسمن تویی!?

هوووف….خوب که صدام و از پشت آیفن شنیده بودقبلش!

گرچه حال فک زدن نداشتم اما گفتم:

_نه خاله اشم….

از همونجا چشم غره ای بهم رفت و گفت:

_دست و صورتتو بشور و بیا غذا بخور…

خواستم برم سمت اتاق که گفت:

_راستی…تو واسه ایمان. صبحانه بردی…!?

ایستادم و به سمت مامان چرخيدم….با دستپاچگی گفتم:

_چطور مگه!?

مامان همون طور که بشقاباي غذا رو رری میز می چید گفت:

_هيچي…صبح اومد سینی رو داد بهم کلی هم تشکر کرد….

متعجب و کنجکاو مامان رو نگاه کردمو پرسیدم:

_خورده بود!?

_صبحانه اش رو !?

سرم رو تکون دادم گفتم:

_آره….

گره ی روسريش رو محکمتر کرد و گفت:

_اهوم! تو هم یه بعضی وقتها عقلت خوب کار میکنه هااا….ظاهرا جز خوردن خوابیدن کار دیگه ای هم بلدي….

باورم نمی شد ایمان صبحانه ای که براش برده بودم و خورده باشه….آخه اون از من متنفر بود و این تنفر دقیقا از روزی شکل گرفت که من رو با اون وضعیت توی کلانتری دید!!!

نيشمو کج کردمو گفتم:

_عقل من هميشه خوب کار ميکنه مامان فقط مشکلش اینجاست که گاهی زود خسته ميشه همين….

مامان با طمانینه نگام کرد و گفت:

_مطمئنی که فقط گاهی خسته اس?!

من که فکر میکنم تقریبا همیشه خسته اس!

بیا! مردم مامان دارن ما هم مامان داريم….بجای اینکه کلاس دخترشو ببره بالا رسما اعلام میکنه که دخترش مخ نداره…یا تعطیل!!!

رفتم سمت اتاق…لباسامو درآوردمو دوباره برگشتم توی هال…عجیب بود که نه صدا و نه سیمای حاج بابا قابل رؤیت نبود….

همونطور که سرم و ميچرخوندم و اطراف رو نگاه ميکردم یه نارنگی از سبد میوه برداشتم و پرسیدم:

_حاج بابا نيست…!?

مامان پشت میز نشست و گفت:

_نه امروز خیلی تو مغازه کارداشت نتونست بیاد…دستاتو بشور و بیا غذا بخور…

رفتم سمت سرویس و دستامو شستم و بعد دوباره برگشتم توی آشپزخونه اما قبل اینکه بشينم مامان گفت:

_نه نه نه…نشين?

با تعجب گفتم:

_چرا !?

خودش هم بلند شد و گفت:

_صدای باز و بسته شدن در اومد…فکر کنم ایمان اومده باشه خونه…نشین نشين…این غذا رو واسش ببر بچه گشنه نمونه….

بعد همون طور که ظرفهای غذا رو توی سینی می گذاشت آه کشون با خودش گفت:

_هييييي….زهرا خانم بيچاره….هنوزم باورم نميشه که فوت کرده باشه….خدا رحمتش کنه….نور به قبرش بباره….

و بعد اومد سمتم….سینی رو به طرفم گرفت و گفت:

_بدو دختر….بدو غذا رو ببر تا یخ نکرده…..

میدونستم که اگه چشم ایمان بهم بیفته یه جامو ناقص ميکنه….اما مامان يه جورايي تو عمل انجام شده قرارم داده بود….

سینی رو گرفتم و از خونه زدم بيرون…

پله هارو با احتیاط پایین رفتم

و روی به روی در خونه ی ایمان ايستادم….چون باهردوتا دستم سینی رو نگه داشته بودم جلو رفتم و نوک دماغمو روی ر

زنگ گذاشتم و فشارش دادم و بعد دوباره برگشتم و عقب ايستادم….

ّچند دقیقه بعد در باز شد و ایمان تو چهارچوب ايستاد…

یه جور وحشتناکی بهم زل زد…

از اون نگاه ها که آدم ناخواسته تو خودش ميشاشه….

ریش بلندش ،بلندتر و نامنظم تر شده بود.موهای کپش هم تاحدودی بلند تر از قبل شده بودن…

و چشماش…زیر چشمای قهوه ايش کبود شده بود….خیلی کبود!

نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و شمرده شمرده گفت:

_مگه من به تو نگفته بودم دیگه دورو. بر من نپلک …?گفتم یا نگفتم? بزنم همینجا ناقصت کنم !?

تا خواست به سمتم بیاد و دست مشت شده اش رو بکوبه زیر چشمم عقب رفتم و گفتم:

_دستت بهم بخوره داد و هوار راه ميندازم حاج بابا و حاج خانم بیان پایین

… گفته باشم….اونوقت میخوای جواب مامانمو چی بدی!?

تا اینو گفتم عقب ايستاد….يکم باغضب نگام کرد و بعد مشتش رو آورد پایین و گفت:

_گورتو گم کن ياسمن تا

قاطی نکردم…

زیر چشمی نگاهش کردمو گفتم:

_این غذا رو ببر و بخور تا گورمو گم کنم…..

دندوناشو بهم سایید و گفت:

_خیلی پرو شدی….

با لب و لوچه ي آويزون گفتم:

_تو هم خیلی بداخلاق شدي…البته بداخلاق که بودي ولی بداخلاقتر شدي….در واقعا رسما زهرمار شدي….البته با من…وگرنه با بعضيا که خیلی خوبي….بعضيا که دارن بهت نارو ميزنن…

نگرفت دارم درمورد کی بهش تیکه میندازم….پیگیر هم نشد…فقط سینی رو ازم گرفت و گفت:

_يک….دیگه شرو. ور تحویل من نده….دو….دیگه واسه من غذا نيار….

سه….یه جوری بيا و برو که چشم من بهت نيفته یه جورايي نسبت بهت آلرژی پیدا کردم….

اینارو گفت و سینی رو ازم گرفت و رفت داخل…..

در رو هم با چنان شدنی بست که چند سانتی متر پریدم هوا….

خیلی وحشی شده بود لامصب!

قبلا واسه جمعه هام وکلا روزاي تعطيلم برنامه های جالبي ميچيديم …يعني یه جورايي دستم پر بود …چون یلدا بود و اونم که پایه ي همه ی ديوونه بازی های من…اما الان….انگار هيچ کاری نميتونستم بکنم جز اینکه تا لنگ ظهر توی تخت غلت بخورم….

پتو رو کنار زدم و بلند شدم…

حتي گوشی موبایل هم نمی تونست واسم سرگرم کننده باشه….بلند شدم و بابرداشتن حوله رفتم سمت حموم…خودمو گربه شور کردمو اومدم بيرون…مامان تلويزيون می دید و حاج بابا به حساب و کتابهاي مغازه اش می رسيد…

رفتم توی اتاق و بعد از پوشیدن لباس و خشک کردن موهام اومدم بیرون…حواس هيچکدوم به من نبود..اصلا چه بهتر اینجوری کمتر گیر میدادن…

درو آروم باز کردم و از خونه زدم بيرون…بعد مدتها بارون نميباريد و هوا تا حدودي آفتابي بود…یه جورايي دلم واسه خورشید تنگ شده بود….

داشتم از پنجره ها ی پیش روم آفتاب رو نگاه میکردم و همزمان پايين میرفتم که از پايين صدای خنده شنيدم…

ايستادمو گوشامو تیز کردم.غلط نکنم صدای مینا بود…نسبت به این دختر اصلا حس خوبی نداشتم…خصوصا از وقتی متوجه ارتباطش با وحیدی شده بودم و البته وقتی قرارهای سکسيش رو خوندم….اگه واقعا با وحيدي چرا با ايمان هم ميچرخه…!?

دستمو روی نرده گذاشتم و سرم رو يکم خم کردم…ایمان دستاشو گذاشته بود رو شونه های مینا و با حالتی خسته جواب سوالاي مينارو ميداد….

_بریم بیرون نهار يه چیزی بخوريم…!? یه رستوران ايتاليايي بلدم غذاهاشون عاليه…بخصوص پاستاش….

ایمان سرش رو تکون داد و با اشاره به ساعت مچيش گفت:

_نه …ساعت سه باید اداره باشم….بخوام با تو بیام رستوران دیر میرسم اونجا….

_یعنی جمعه هم باید بری سرکار?

_کار من که روز و شب و تعطیل و غیر تعطيل نميشناسه….هر وقت احضارم کردن باید برم….

مینا پشت به من بود…اما می دیدم که چطور دستاشو با عشوه رو سینه ی ایمان ميکشه….صداشون کشدار کرد و گفت:

_خبببب لااقل بیا بریم بالا یه چیزی درست میکنم باهم بخوريم….

ایمان نیمچه لبخندی زد و گفت:

_چرا بریم بالا…خب بیا همینجا اون چیزی که میخوای رو درست کن….

مینا خندید و گفت:

_اینم حرفيه….ولی قبلش بوس میخوام …بوس زور….

_حالا چرا زور?!

_زوری مزش بيشتر!

باورم نمی شد این دختره ی آب زيرکاه اینقدر وقیح باشه…

شب خونه فاطی و صبح بیت رهبری!

پع!

اما دهنم وقتی اندازه غار عليصدر باز موند که ایمان ایستاد تا مینا لباشو وحشیانه بخوره….

دستمو رو دهنم گذاشتم و هین بلندی گفتم….بله!وظاهرا شدت تعجب بنده اونقدر زياد بود که هردو به سرعت برق ازهم جدا شدن….

مینا پرسید:

_صداي چی بود???

_نميدونم….غلط نکنم باز….

_باز چی!?

_هيچي بزار یه نگاه بندازم الان میام …

ّاز ترس خشکم زده بود…نميدونستم چیکار کنم….چارچنگولي دو سه پله بالا رفتم و توی پاگرد پشت کارتونهای حاج آقا قايم شدم….

ایمان اومد بالا…از قيافه ی عصبانيش مشخص بود فهمیده که داشتم قايمکي نگاشون ميکنم…خوشبختانه بالاتر نيومد…که اگه میومد تا پشت کارتونها هارو هم نگاه میکرد و مچم رو می گرفت….اما همونجا ایستاده و گفت:

_من که میدونم بازم فالگوش واستادي یاسمن خيکي….یعنی کافیه من فقط تو رو ببینم….

مينا از اون پایین پرسید:

_کی بود ایمان!?

پوزخند زد و گفت:

_هيشکي…یه گربه ی ولگرد بود فرار کرد…

دستامو مشت کردم!حالا دیگه ما شدیم گربه ي ولگرد! لابد مينا هم دوشیزه ي مکرمه ی پاکدامن! هه!ارواح عمه اش!

فکر نمی کردم اینقدر خبیث باشه که بخواد پسرعموي خودش رو هم فریب بده….اما خب…یلدا قبلا گفته بود مینا چه جونوريه….هم خودش هم مامان هفت خطش….

لابد حالا هم به همین خاطر همزمان با ايمان و وحيدي بود…ميخواست بسنجه ببینه ارج و قرب اجتماعی کدومشون بیشتره که واسه ازدواج بهش فکر کنه….

ولی من نمی زارم يکي یه دونه ی زهرا خانم خدابيامرز اینجوری بازیچه ی دست یه مارمولک بشه….

ّمن همه چی رو به ایمان میگم…همه چی رو….

نهار که خوردم وقتی مطمئن شدم مامان وحاجي خوابيدن اومدم و روی راه پله ها نشستم که وقتی ایمان از خونه بیرون همه چی رو بهش بگم حتي اگه شده عکسارو بهش نشون بدم….!

سرم رو به نرده ها تکیه دادم و نیم ساعتي همونجا نشستم….ساعت ۲/۵بود که از خونه اومد بيرون…خم شد و کفشهاش رو پوشید بعدهم سويشرت مشکی رنگش رو. روی تيشرتش پوشید و رفت بيرون….

به سرعت پله هارو پایین دویدم و رفتم سمت حیاط…از در حیاط که بیرون رفت با سرعت بیشتری دنبالش دويدم…میخواست بره سمت ماشینش و سوار بشه که صداش زدم:

_ايمان….اووووي…ییعنی چيز…ایمان آقا….

ّایستاد و با خشم نگام کرد…چشماشو تنگ و گشاد کرد و گفت:

_خوبه …با پای خودت اومدي…..

هاج و واج نگاش کردم که اومد سمتم و یقه لباسم رو گرفت و گفت:

_جدیدا فالگوش وايميستي آره !??

خودمو زدم به علی چپ و گفتم:

_کی??من!? م…من…من اصلا نميدونم تو داری از ی حرف ميزني..

یه نگاه “خر خودتي بهم انداخت و گفت:

_من آخرش تو رو نفله ميکنم….

دستاشو از روی یقه لباسم کنار زدمو گفتم:

_باشه ولی قبلش به چيزايي که میخوام بگم خوب گوش کن…

ولم کرد و بهم خیره شد….

شکل نگاه های ایمان حتی درحالت عادی هم آدمو به وحشت مينداخت دیگه حالا که من بهش اعلام کردم میخوام يه حقيقتي رو واسش اعتراف کنم،جا خود داشت!

دقیقا مثل معلم رياضي دوران راهنماييم بود….یه زن عصاقورت داده که درست وقتی من حواسم پرت میشد هوس میکرد ازم سوال بپرسه….

حالا ايمان هم دقيقا داشت همین کارو میکرد…هی می پرسید چی میخوام بگم و من هم که هول تر از قبل نميدونستم باید از کجا شروع کنم….

بالاخره طاقت از کف داد و گفت:

_میگی یا نه!?

نفسم رو بیرون فرستادم و گفتم:

_ايمان…مينا….

تندی گفت:

_مینا چی!?

آب دهنم رو قورت دادمو گفتم:

_مينا دختر سر به راهی نيست اون اصلا به درد تو نمیخوره….

رفته رفته حالت صورتش تغيير کرد…ابروهاش بهم نزدیک شدن…پيشونيش چین افتاد فکش قفل شد….

آهسته یک قدم به عقب برداشتم….

چشمم رفت سمت رگهای باد کرد ه ی گردنش ….اومد جلو گفت:

_الان چه گهی خوردی….!?

دستامو ازهم باز کردم و تند تند گفتم:

_ببين ايمان…من…من میدونم شاید تو جریان و باور نکنی …اما…اما من….

اومد جلو و یقه لباسمو تو مشتش گرفت و باخشونت گفت:

_ببین ياسمن…حقته همینجا بزنم آش و لاشت کنم چون دیگه زیادی داری پاتو از گليمت درازتر میکنی….

دستاشو گرفتم و سعی کردم از خرخره ام جداش کنم اما زورم نرسید…دیگه مطمئن شده بودم اونی که داشت شورش رو در مياورد خودش بود نه من….

این ایمان بود که داشت کورکورانه به یه دختر دغل باز علاقمند ميشد….و نمی خواست بخاطر نفرتی که از من داره حقیقت رو بپذيره …

بدون اينکه صدام رو بالا ببرم ودرحالي که کم کم داشتم به سرفه میفتادم گفتم:

_ اون به دردت نميخوره….من خودم ديدم که داشت با يه مرد ديگه….

نذاشت حرفم رو کامل بزنم و با عصبانيت به عقب پرتم کرد…

روي زمين خيس کشيده شدم…حس کردم پوست کمرم سوخته….

مثل عزرائیل اومد بالای سرم و گفت:

_منو دیوونه نکن یاسمن….نزار بزنم به سیم آخر….

گوشيمو از جيبم درآوردم و گفتم:

_من ازش عکس دارم…اون جز تو با یکی ديگه هم هست اگه باور نمیکنی عکساشو ببین….

گوشی رو به سمتش گرفتم….

اما درکمال حیرتم اون بجای اینکه عکس رو نگاه کنه و به ماهیت اصلی نامزدش پی ببره گوشی نازنین منو پرت کرد کف خیابون…..

مبهوت از این کارش به جنازه ی گوشیم نگاه کردم که هر تیکه اش یه گوشه افتاده بود….

چهارچنگولی خودمو به لاشه اش فرستادمو باحيرت گفتم:

_تو….تو چیکار کردی….توي وحشی توی این گرونی با گوشی دو تومني من که الان شده هفت تومن چیکار کردی!?واااااي خدا منو بکش….منو بکش که طاقت دیدن این صحنه رو ندارم…گوشيم……گوشيم…چه خاکی بر سرم ریختی!

گوشی به ما نابود شده بود…حتی مموري و سیم کارتمم شکسته شدن….

آهی از ته دل کشیدم….

خدا شانس بده….

ّیعنی اینقدر به این مينا باور داشت که حتي حاضر نبود عکسارو نگاه کنه….

ّمثل شمر اومد بالای سرم ايستاد….

دستش رو تهدید کنان واسم تکون داد و گفت:

_ياسمن….خوب گوش کن…..فکر و خيال منو از سرت بنداز بیرون و حسادت به مينارو بزار کنار….متوجه شدی چيگفتم!?

الان هم خیلی شانس آوردی که چون توی. کوچه هستيم باهمين دستان خفت نکردم….

اینو گفت و با پا یه. لگد محکم به پای راستم زد…آخ بلندی گفتم و خودم رو روی زمین خیس عقب تر کشیدم….

وقتی چشمامو بسته بود و کورکورانه به اون دختر لعنتی عشق می ورزید چطور ميتونستم دیدش رو تغییر بدم!?

اون اونقدر مینارو دوست داشت که حتی نميخواست عکسهایي که گرفته بودم رو نگاه کنه وای به اینکه بخواد….ّ

آهي کشیدم و تیکه های گوشيمو از روی زمین جمع کردم….

حالا چه خاکی باید توی سرم می ريختم…از کجا پول جور میکردم یه گوشی دیگه میخریدم!?

خدا لعنتت کنه ایمان داعشي!

شکسته شدن گوشیم یه طرف حرفها و نیشهای ایمان هم یه طرف….

تمام مدتی که شرکت بودم تکه های گوشیم رو گذاشته بودم روی میز و اوقات بیکاری باحسرت نگاش میکردم….

تو اون گرونی اصلا نمیتونستم یه گوشی بخرم…در واقع باید پول چند ماه کارکردنمو جمع میکردم تا یکی عین همین که نه…ارزونترشو میخریدم….

کسل و بیحال داشتم از پنجره بیرون رو نگاه میکردم که چشمم به مینا افتاد….

خیلی شیک و پیک داشت قدم برمیداشت….

حیف که دیگه گوشی نداشتم تا ازش عکس بگیرمو نشون اون ایمان ابله بدم….

ایمانی که نمیخواست بپذبره نامزد عزیزش هرزه تشریف داره!

ولی چرا این وقت روز داشت میرفت پیش وحیدی!؟؟یعنی اینقدر عاشق هم شده بودن که دیگه قید همه چی رو زدن….!؟

حتی اینکه ممکنه کسی بهشون شک کنه!؟

از اونجایی که به بهانه های مختلف میشد برم دفتر وحیدی منتظر شدم تا سالن یکم شلوغ بشه و بعد برم سرک بکشم

بدون اینکه مینا بفهمه من اینجا کار میکنم…داشتم همون حوالی پرسه میزدم که دیدم مینارفت سمت منشی و بعد از اینکه باهاش هماهنگ کرد رفت دفتر وحیدی…

خیلی دوست داشتم به داخل سرک بکشم اما تا منشی اونجا بود نمیشد…

یکم همونجا چرخیدم تا اینکه منشی از پای میز بلند شد و رفت سمت سرویس بهداشتی…

،از موقعیت به دست اومده نهایت استفاده رو بردم و فورا سمت در اتاق وحیدی رفتم.

از روی صندلی بلند شده بود و داشت لپتاپ و بقیه ی وسایلشو توی کیفش میگذاشت ..

میناهم رو به روش نشسته بود…

بی سرو صدا نگاش کردم….وقتی وحیدی سرش خم بود ، فاصله اش رو باهاش کم کرد و موذیانه دوسه دکمه ی اول مانتوش رو باز کردم .. نامحسوس یقه اش رو پایین داد تا خط سینه های درشت و سفید رنگش مشخص بشه.و بعد سمت وحیدی رفتو کف دستاشو روی میزش گذاشت و با لحن کشداری گفت:

-محمددددد..میشه امروز زودتر تعطیل کنی و بریم خونه ات!؟

از تعجب دستمو روی دهنم گذاشتم…چه حرفاااااا!

وحیدی سرش رو بلند کرد و تندی گفت” نه “اما تا چشمش به خط سینه ی مینا افتاد آب گلوش رو قورت داد و همونطور که دور و برش رو چک میکرد آهسته گفت:

-بگو ببینم چی تو کلته شکلات ؟میخوای منو دیوونه کنی!؟

مینا با عشوه نگاش کرد و گفت:

-نخیررر… تو جدیدا اصلا به من توجه نمیکنی!

وحیدی خندید و گفت:

-خب چون سرم شلوغ شکلات…

مینا لب و لوچه اش رو آویزون کرد و گفت:

-ولی من دلم میخواد بیشتر باهم وقت بزاریم…

-چشمممم

مینا زبونشو روی لبهاش کشید و با ناز گفت:

-پس کارو بارو تعطیل کن و بیا باهم بریم بیرون

وحیدی در کیفش رو بست و با شوخی گفت:

-بریم کثافت کاری کنیم!؟هاهاهاها!

مینا نیشمو کج کردو گفت:

-اَه..محمددددد….

وحیدی با ریتم‌سرشو تکون داد و گفت:

-جووووون محمدامین…

مینا روسریشو داد و عقب داد و با لحن مظلومی گفت:

-حالا نمیشه یه کاریش کنی…کاراتو میگم..مثلا بندازیش واسه فردا

وحیدی باهمون لبخند همیشگیش گفت:

-مثلا چیکارش کنم؟

مینا چشمکی زد و گفت؛

-مثلا بجاش بیای پیش من…بغل من بهتره یا کار !؟

وحیدی میخواست طاقچه بالا بزاره!لبشو گاز گرفت و گفت:

-اونوقت حاجی اخراجم میکنه….میمونم رودستتا

مینا سر و سینه اش رو به رخ وحیدی کشید و گفت:

-منووو نگاااااه….چطور دلت میاد کار رو به من ترجیح بدی!بیا بریم دیگه

وحیدی ولوم صداش رو خیلی پایین آورد و گفت:

-باید برم سراغ یه قرارداد فول آپشن!نباید بپره…

مینا سرشو کج کرد و گفت:

-آپشن های من فول تر هستاااا…!

وحیدی یک قدم رفت جلو و سمت مینا…بدون اینکه سرش رو بچرخونه از گوشه چشمش ،چپ و راستش رو نگاه کرد و بعد آهسته گفت:

-بچرخ ببینم شکلات فول آپشن من!

مینا انگشتمو بین دوتا دندونش گذاشت و با لوندی جلوی چشمای دقیق و ریزبین وحیدی چرخید.با نگاه تحسین برانگیزی همه ی بدنم مینا رو از نظر گذروند…!

آب دهنش رو که قورت داد،سیبک گلوش آهسته بالا و پایین و شد و به وضوح دیدم چجوری داره خودش رو کنترل میکنه که همونجا مینارو قورت نده.کیفش رو جلوی خشتک باد کرده اش گذاشت و بی مقدمه گفت:

-حیف که اپن نیستی مینااا

مینا با خنده گفت:

-چیکارم میکردی!؟

-جرررت میدادم

-جوووون خشنتم دوست دارم…

وحیدی بازم آب دهنش رو قورت داد و با اشاره به یقه ی مانتوی مینا گفت:

-بده پایین تر ببینم!

مینا ریز خندیدو سوتین و مانتوش رو عقب داد تا وحیدی بی رفت و برگشت سست بشه هرچند که همین حالاش هم بدجوری شل کرده بود!

 

به وبسایت جدیدمون سر بزنید 

http://romandoni.ir

 

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن