دسته‌بندی نشده

رمان دختر حاج آقا پارت ۱۷

**دوستان  حروف مثل  ق رو به ل تبدیل کرده بعضی از حروف مث غ رو هم جا انداخته من تاجایی که تونستم اصلاح کردم اگرم شما دید بدونید چی به چیه **

 

تو شوک بودم که با همون ممد آقای خل وضع مواجه شدم….
خواستم هلش بدم عمب اما زورم نرسید…تمال کردم که گفت:
-عه! گم جفتک بنداز بچه !
به زحمت مچ دستمو آزاد کردمو گفتم:
چون صدای نزدیک شدن قدم هایی به گوشش رسید دستشو جلوی دهنم گذاشت و بردم پشت دیوارچطور جرات میکنی به من دست بزنی!؟ تو بی نزاکت ترین مردی هستی که تا حاال….
و گفت:
-هیس هیس….هیچی نگو تا اینا برن….
دستشو گاز گرفتمو زدم رو پاش…آخ بلندی گفت و از درد ناله کرد اما قبل اینکه برم دوباره برم
گردوند پشت همون دیوار بن بست و اینبار بجای ساکت کردنم از لبهاش استفاده کرد…
قبل از اینکه من از بهت در بیام و چیزی بگم یا حرکتی انجام بده ، لباهاشو از روی لبهام برداشت
و ازم جدا شد.
یکم قیافه ای شوکه شدم رو خیره نگاه کرد و بعد گفت:
-مجبورشدم….یعنی مجبورم کردی…چون من داشتم دنبالت میومدم و تو هم داد و لال میکردی
لیچارد میگفتی پس من مجبور بودم…یا بهتره بگم مجبور شدم…نه اصال هیچکدوم…تو مجبورم
کردی … خودت…
یعنی توی زندگیم هیچوقت بشر به این پر رویی ندیده بودم….از حرص زیاد دندون قروچه کردمو
بعد ضربه ی نه خیلی دردناکی به وسط پاش زدمو گفتم:
-چطور به خودت اجازه دادی همچین کاری کنی پسره ی عبدل آبادی!؟؟؟
دوتا دستشو روی خشتکش گذاشت و گفت:
-اوووؾ…اووووؾ….خدا لعنتت کنه….بروسلی هم اینجوری لگد نمیزد…
و بعد خودش رو صاؾ کرد و با قیافه ای از درد مچاله شده گفت:
-آخه تو چرا اینمدر هاری دختر….یه شوخی هم نمیشه باهات کرد!؟ ای بابا….یا جیػ جیػ میکنی
یا لگد میپرونی…
با لحن تندی گفتم:
-خوب کردم…سزای تو بدتر از این …تا یاد بگیری دیگه یه خانم محترمو سر کار نزاری…با
اون سواالی مسخره و احممانه ات….
نگاه نفرت باری بهش انداختمو عزم رفتن کردم اما اون قبل رفتن گوشه ی لباسمو گرفت و گفت:
-صبر کن دخی جون…کجا با این عجله ! خدا بخواد استخدام شدی اینجا….
فکر میکردم بازم داره مسخرم میکنه واسه همین مثل یه گربه ی وحشی بهش چنگ انداختمو گفتم:
-برو خودتو مسخره کن…اصال مگه تو خواهر مادر نداری!؟
بازوش رو مالش داد و بعد نگاه عاقل اندسفیهی به سرو هیکلم انداخت…دستشو زیر چونه اش
گذاشت و پرسید:
-االن اینی که گفتی دقیقا یعنی چی !؟
من و من کنان گفتم:
-یعنی اینکه برو…برو خواهر خودتو مسخره کن!
باد توی لپهاشو خالی کرد و همونطور که با پشت انگشتاش به کله ام میزد گفت:
-کودن خانم دارم بهت میگم استخدام شدی حاال با خودت یا بیا و کارای استخدامتو انجام بده یا راه
باز و جاده دراز!
خواست بره…حتی یه قدم هم برداشت…ولی بعد دوباره چرخید سمتم و با تکون انگشت اشاره اش
گفت:
-درضمن دیگه پای خارمادر منو وسط نکش! واسه کارای استخدامتم برو پیش خانم صفاری!
سرمو عمب بردم تا انگشت اشاره اش به نوک دماؼم نخوره…اخم روی صورتش فورا جاشو به
یه لبخند دندون نما داد و بعد با پاییدن اونور دیوار از من جدا شد و رفت….
تکیه امو دادم به دیوار و با تعجب به رو به رو خیره شدم.نمیدونستم حرفشو باور کنم یا نه…آخه
دلیلی هم برای دروغ گفتن نداشت! اما هی این به ذهنم می رسید که نکنه بازم بخواد سرکارم
بزاره !؟ ولی نه ! مرض که نداشت!
نفسمو با شتاب بیرون فرستادمو فورا از پشت دیوار بیرون اومدم.حاال کی جرات داشت با اون
منشی عصالورت داده که فکر میکرد خودش رئیس این تشکیالت چشم تو چشم بشه !؟
با سر خمیده ودرحالی که مدام داشتم باخودم تمرین میکردم چجوری رفتار کنم که اون زنه باهام
شاخ تو ساخ نشه سمت ساختمون پیش روم رفتم….
شرکت تجاری درندشت و پیچیده ای بود که شامل چند ساختمون توی یه محوطه میشد…حاال اینکه
منو دلیما بر اساس کدوم ویژگی متپایزم استخدام کرده بودن هللا اعلم!
مسیری که ظاهرا طوالنی بود واسه من خیلی زود طی شد…احتماال چون میدونست علاقه ای به
مواجه شدن با اون منشی ندارم….
وقتی وارد ساختمون شدم و سمت اتاق منشی رفتم روی صندلی های کناری سه نفر دیگه هم
نشسته بودن که با ذوق و شوق مشغول پر کردن فرم بودن و احتمال میرفت اونا همونایی باشن که
به تازگی استخدام شدن..!
با قدم هایی آروم سمت میز منشی رفتم…سرگرم کامپیوتر روی میز بود و دیتهاش تند تند روی
صفحه کلید حرکت میکردن….
سرمو پایین انداختمو گفتم:
-س..سالم!
بدون اینکه نگام کنه گفت؛
-علیک سالم !
انگشتامو توهم قفل کردمو گفتم:
-گفتن واسه کارای استخدام به شما مراجعه کنم !
خشک و محکم پرسید:
آرزو میکردم تا انجام کارای استخدام همینجوری سرش تو کامپیتر باشه و نگام نکنه…زیر چشمینام و نام خانوادگی!؟
پاییدمشو گفتم:
-یاسمن حبیبی
یه برگه از رو میز برداشت و گفت:
-اینو پر کن .. مدارک الزم اگه همراهته میری کارگزینی …
تا خواست برگه رو بهم بده باهام چشم تو چشم شد…بی حرکت سرجاش نشست..عینکش رو داد
باال و موشکافانه نگام کرد…قیافه اش جار میزد منو شناخته و احتماال از همین حاال اخراجم اما
در نهایت به یه نگاه تاسؾ برایز اکتفا کرد و برگه رو به دستم داد….
نفس راحتی کشیدمو خودمو به یکی از صندلی ها رسوندمو روش نشستم.
بعد از مدتها فکر کنم این اولین روزی بود که احساس تمریبی خوبی داشتم .روزی که با یه حموق
نسبتا خوب توی یه شرکت بزرگ استخدام شده بودم…از عجایب بوداستخدام شدنم اما…..البد
مستحمش بودم.دست کم باید اینطور فکر میکردم.خیلی ذوق داشتم که زودتر برسم خونه و خبر
استخدام شدنم رو بدنم…مثل بچه ای که امال بیست گرفته و بخواد شادی این بیست رو با پدرو
مادرش تمسیم کنه….!
وقتی رسیدم خونه متوجه شدم که هیچکس اونجا نیست.
کیفم رو روی میز گذاشتم و همونطور که به نوبت صداشون میزدم سمت آشپزخونه رفتم….اول
آب خوردم و بعد گازی به سیب زدم.اینکه هیچکدومشون خونه نبودن والعا جای تعجب
داشت…اللخصوص فاطی جون!
با زنگ خوردن گوشی موبایلم سیب جویده شده توی دهنم رو قورت دادمو به صفحه ی گوشی
نگاه کردم.با دیدن تصویر یلدا ذوق کردم…خب…یلدا هم بهتر از هیچی بود…خبر استخدامم رو
باید به یکی میگفتمو خالی میشدم و توی این وضعیت کی بهتر از یلدا…تماس رو جواب دادمو
گفتم:
-الو سال….
هنوز حرفم تموم نشده یلدا ذوق زده و پرهیجان گفتم:
-وای یاسی من چی بپوشم؟ کدوم شالم رو؟ کدوم بلوزمو؟ کدوم شلوار یا دامنمو !؟
سیب گاز زده ی توی دستم پرت کردم تو سینگ و گفتم:
-اوال سالم…دوما….قضیه لباس چیه !؟
با همون شدت هیجان جواب داد:
-خب واسه امشب دیگه!؟
دیگه همچی داشت زیادی مشکوک میشد..لپمو خاروندمو پرسیدم:
-مگه خبریه امشب !؟
با یه مکث کوتاه گفت:
-عه! یاسمن…چرا گیج میزنی…خب شما قراره امشب بیایین خونه ی ما واسه خواستگاری….
وقتی خندید از هپروت بیرون اومدم….نه! مثل اینکه هیچکس تو این خونه مارو آدم حساب
نمیکرد.اگه میکردن که الالل به منم میگفتن….
نفس عمیمی کشیدمو گفتم:
-پس لراره ننه بابای ما امشب بیان خواستگاریت !؟
خندید و گفت:
-اهوووم…یعنی تو نمیدونستی!؟ میگم یاس میشه بیای خونه ی ما وایم لباس انتخاب کنی!
بی معطلی گفتم:
-نه..تو بیا اینجا…هیشکی نیست خودم تنهام…
و بعد تماس روقطع کردمو روی اپن گذاشتم.عمرا اگه دیگه میرفتم خونشون اونم بعد از اون
تشرها و حرفهای نیشدار آقا داداشش….
راستش دیگه از ایمان یه جورایی بیزار شده بودم…نه….بیزار هم نه….دیگه هیچ حسی بهش
نداشتم!
بعد از یه سری اتفاقات فکر میکردم بهش حس دارم…یه جس ناشناخته…
حس یه رفیك قدیمی اما االن نه….االن دیگه نه حس خوبی بهش داشتم و نه دیگه حتی دلم
میخواست باهاش روبه رو بشم…!
با صدای در از فکر ایمان بیرون اومدم…از آشپزخونه بیرون اومدم و به سمت در رفتم تا بازش
کردم با قیافه ی خندون یلدا با کلی متوجه شدم…
کنار رفتم تا بیاد داخل…
نگران نگاهی به اطراؾ انداخت و گفت:
-یه وقت حاج آقا و فاطمه خانم نیان …؟ زشته من اینجا باشم! اونوقت فکر میکنن هولم !
لبخندی زدمو گفتم:
-نیستی!؟
با شونه اش به شونه ام زد و گفت:
-نخیر اونی که هول داداش شماست….وای یاسی…دعا میکنم تو هم به زودی همچین روزایی رو
تجربه کنی…آخه نمیدونی چمدر شیرین که آدم با عشمش ازدواج کنه….
حرفهاش که تموم شد جعبه ادکلن رو به سمتم گرفت و با لحن شرمنده ای ادامه داد:
-اون روز خواستم دنبالت بیام ولی….ایمان اجازه نداد…واسه همین حدس زدم بازم باهم بحث
کرده باشین….بیا…بگیرش!
ادکلن رو ازش گرفتمو گفتم:
-آره بحثمون شد….به تو چیزی گفت مگه!؟
انگار چیزی خوبی راجب من نگفته بود که یلدا خیلی زود بجث رو عوض کرد و گفت:
-ولش کن چه اهمیت داره…زودباش یکی از این لباسارو واسه من انتخاب کن که زود برم پایین
….
نگاه کلی ای به لباسای توی دستش انداختم و بعد گفتم:
-من فکر میکنم همین کت دامن سبزآبیت خیلی خوشگل باشه….هم رنگش سنگین و جلف نیست
همینکه به پوستت میاد….
یلدا ذوق زده از انتخابم لپم رو بوسید و گفت:
-پس شد کت دامن سبز آبی…خب من برم تا کسی نیومده ..امشب میبینمت!
تو چشم بهم زدنی از خونه بیرون رفت و ؼیبش زد.حتی نموند که بهش خبر استخدام شدنم رو
بدم….پوفی کردمو زفتم سمت اتاق که همون موقع در باز شد و حاج بابا به همراه مامان و
امیرحسین با کلی خرید اومدن داخل…سالم کردمو بدون اینکه نك بزنپ که چرا خبرم ندادن که
امشب قراره برن خواستگاری رفتم توی اتاق و درو بستم….
روی صندلی نشستم و به این فکر کردم که چه خواستگاری جالبی میشه…اونم با حضور خانواده
ی عموی یلدا….و صدالبته ایمان….
دست خودم بود اصال دلم نمیخواست همراه مامان و بابا به مراسم خواستگاری ای که نمیدونم کی
لرار مدارش گذاشته شده بود، برم اما چه کنم که هیچ بهونه ای نداشتم…!
یه سارافن گلبهی رنگ تنم کردم و زیرش یه ساپورت جورابی مشکی پوشید…بین شال و روسری
ساتن هم برای اولینبار مورد دوم رو انتخاب کردم.اینجوری لیافه ام یکمی زیادی بچگونه میشد اما
آدم باید همیشه اون چیزی رو بپوش که بهش بیاد!
صدای شاکی بابا که تو خونه پیچید باالخره دل از آینه کندمو با زدن چند پیس از ادکلن یلدا بیرون
اومدن!
-ای باباااا….دختر جان مگه میخوای بری عروسی مارو اینهمه معطل کردی!
بدو بدو خودمو بهشون رسوندمو گفتم:
-اهه! چمدر گیر میدین!؟
مامان روسری ساتن بنفش رنگش رو تا روی پیشونیش جلو آورد و گفت:
-واه واه! چه زبونی داره نیم وجب دختر!
امیرحسین قد و باالی خودش رو تو آینه ی جاکفشی یرانداز کرد و گفت:
-نگو نیم وجب دختر بگو یه بشکه! بشکه شده از بس خورده و خوابیده!
با ؼضب نگاش کردمو گفتم:
-من چاق نیستم! در ضمن! یه جای خوب و درست و حسابی استخدام شدم…
برخالف تصورم هیچکدوم واکنش خوب و انرژی بخشی از خودش نشون ندادن…در واقع اوج
واکنششون یه نگاه “برو بزار باد بیاد” از گوشه ی چشم بود!
کله امو خاروندمو چیزی نگفتم.بابا تسبیحش رو تو دستش گرفت و با زمزمه کردن بسم هللا گفت:
-خب دیگه! بیاین بیرون که دیگه دیر شده! مردم معطل میمونن…زشته بدقول بشیم!
اول از همه حاج آقا و مامان بیرون رفتن و بعدهم پشت سرشون ما…!
مامان با نگرانی کنار گوش بابا گفت:
-میگم یه وقت زشت نباشه امیرعلی نیست…ایراد نکنن بعدا!
حاج بابا با خونسردی جواب داد:
نگاهمو از مامان و بابا برداشتمو رو به امیرحسینی که با اعتمادبنفس و ؼرور پله هارو پاییننه خانم ! رحمان اینطور نیست! خودش میدونه امیرعلی سرش شلوغ..راهشم دور!
میرفت پرسیدم:
-االن خیلی خوشحالی !؟
سرشو به سمتم چرخوند و گفت:
-واسه چی!؟
با تمسخر گفتم:
-واسه اینکه میخوای عروسی کنی!
کنج لباشو خم کرد و گفت:
-آره تمریبا…ولی تو تجربه اش نمیکنی این حس رو…
اخم کردمو گفتم:
-اونوقت چرا !؟
خندید و گفت:
-چون هیچ بشری حاضر نیست بگیرتت!
تا خواستم جوابشو بدم حاج بابا دکمه ی زنگ خونه ی آقا رحمان رو فشرد و من ناخواسته ساکت
موندم…چند دقیمه بعد خود حاج رحمان با لب خندون درو باز کرد.از چهره ی خندون و شادش
مشخص بود که اونم شور و شوق زیادی برای سر گرفتن این وصلت داره!
بعد کلی سالم و احوالپرسی که واسه من جای تعجب داشت آخه ما هروز باهم بودیم، باالخره به
داخل دعوتمون کرد.بعداز آقا رحمان مادر یلدا یعنی زهرا خانم و ایمان اومدن استقبالمون….
از نظر من که همه چیز مسخره بود…چرا باید یهویی اینمدر رسمی میشدن وقتی هر روز همدیگه
رو می دیدیم!
نگاهم که به مینا و پدر و مادرش افتاد ، ایستادمو تماشاشون کردن …گرچه خیلی از وسایلشون
طبمه ی باال بود اما کم تهران میموندن….و ظاهرا امروز از لضا تهران بودن واسه همین آقا
رحمان اونارو تو جریان خواستگاری لرار داد!
مادرش مثل خودش مؽرور بود.یه زن هیکلی با سگرمه های توی هم گره شده! و پدرش….یه مرد
در ظاهر مستبد! مردی که خیلی به خنده رویی آقا رحمان نبود…
دوست داشتم برم پیش یلدا چون علاقه ای به شنیدن حرفهای سیاسی مردها و گپ و گفتهای زنونه
ی خانما نداشتم….
ایمان و مینا هم که از اول تا اخر سرشون تو گوش هم بود…اه اه! خاکبرسرای جنس مخالف ندیده
!
بشماب میوه ی توی دستمو برداشتم و گذاشتم روی میز بعد هم بلند شدمو رفتم سمت
آشپزخونه….جایی که میشد یلدارو پیدا کرد….
بیچاره دستپاچه و هول داشت فنجونهارو از چایی پر میکرد…استرس حتی از نوع چایی ریختنش
هم مشخص بود…ریز ریز خندیدم و اون متوجه حضورم شد.سرش رو چرخوند سمتمو گفت:
-وای یاسمن….کجا بودی! هوووووؾ!
رفتم سمتش و با اشاره به دستهای لرزونش گفتم:
-چیه !؟؟؟ چرا می لرزی !؟
دستهاشو روی لپهای گلگون شده اش گذاشت و گفت:
-قیافه ام خیلی ضایس!؟
دستمو روی دهنم گذاشتم تا صدای خنده هامو کسی نشنوه و بعد گفتم:
-خییییلی….
پووووفی کرد و گفت:
-وااااای! چمدر بد !
همون موقع زهرا خانم با صدای بلند گفت:
-یلدا مادر چایی بیار عزیزم….
شدت اضطراب یلدا با شنیدن این حرؾ دوباره باال گرفت.آب دهنشو قورت داد و گفت:
-وای خدا….میترسم… خوبم؟ خوشگلم!
-از چی !؟ اونی که باید ازش بترسی شب اول عروسی میبینی! بعدشم خیلی خوشگلی…
چپ چپ نگام کرد و گفت:
-عه..تو هم! وای یاسی…تعدادشون زیاده….من حس میکنم دستم میشکنه تا بخوام این چایی رو
پخش کنم….
فنجونهارو توی سینی گذاشتمو گفتم:
کن استرس هم نداشته باشاصال نیازی به استرس نیست…تو سینی فنجونهارو ببر منم قندون رو پشت سرت میارم….سعی
ی…ؼریبه که نیستیم….اینهمه سال باهم بودیم…فکر کن یه مهمونی سادست!
داشتم جوری دلگرمیش میدادم که انگار صدبار تاحاال واسم خواستگار اومده…باالخره اما یلدا با
سینی چایی از آشپزخونه بیرون رفت و منم دنبالش…اول به بزرگترها تعارؾ کرد و بعد با
دستهای لرزونش سینی رو جلوی امیرحسین گرفت …اما یه نگاه چشم تو چشم کافی بود تا لرزش
دست یلدا کار دستش بده و مابمی چایی هارو رو پاهای امیرحسین بیچاره خالی کنه و خونه پر بشه
از صدای جیػ و داد….
امیرحسین بیچاره با رنگ سرخ شده خشتک شلوارش رو از خودش فاصله داده بود تا سوزش رو
کمتر کنه…
حاال تو اون وضعیت ،یه عده که شامل عمو و زن عموی ودخترعموی یلدا میشد داشتن میخندیدن،
مامان و زهرا خانم هم دستپاچه و نگران دور امیرحسین میگشتن، جاج بابا و آقا رحمان هم با
گفتن “چیزی نیست…اتفاق دیگه”سعی در آروم کردن جو داشتن
نگاهمو از امیرحسینی که دبگه باال و پایین نمیپرید برداشتمو خیره شدم به یلدا…مضطرب و
خجالت زده یه گوشه ایستاده بود و زمینونگاه میکرد.خنده کنان رفتم سمتشو کنار گوشش گفتم:
-زدی اصل کاری رو سوزوندی که!
ؼمگین و شرمسار لب زد:
-آبروم رفت یاسمن….نمیدونم چرا یهو دستم لرزید…مایه ی آبرو ریزی شدم! خدا منو بکشه!
واااای…حاال مامان بابات میگن چه دختر دست و پا چلفتیی! خاک به سرم!
دستشو گرفتمو کنار خودم روی مبل دونفره نشوندمشو بعد گفتم:
-خب بابااا…حاال انگار چیشده! عب نداره فدای سرت!
حرفهای من آرومش نکرد.چون کم مونده بود از چشاش اشک بباره….امیرحسین رو به جمع با
عذرخواهی گفتم:
-من برم باال شلوارمو عوض کنمو بیام …با اجازتون!
امیرحسین که رفت زهرا خانم و آقا رحمان با چشم ؼره واسه یلدای بیچاره خط و نشون
کشیدن…یلدا هم باز ماچار سر به زیر انداخت..واسه اینکه از اون حال و هوا درش بیارم کنار
گوشش زمزمه کردم:
-بیخیال بابا…فرداشب همین موقع با همین امیرحسین به امشب میخندی! بعدشم….به این فکر کن
که از این به بعد دیگه نیازی نیست قایمکی گوشی داشته باشی چون حتما امیرحسین یکی واست
میخره!
نیمچه لبخندی گوشه ی لبهای خوش فرم و سرخ رنگ یلدا نشست.انگار آرومتر شده بود…نگاه
کوتاهی بهم انداخت و گفت:
قبل اینکه من چیزی بگم امیر از در داخل اومد.لبش خندون بود و چشماش براق…یه نگاه به یلداخدا کنه امیرحسین چیزیش نشده باشه!
انداخت و بهد از یه سالم دوباره رفت و سرجای قبلیش نشست…و اون موقع بود که بحثهای اصلی
شروع شد….عموی یلدا اول از همه پرسید:
-خب جوون از شغل و درامدت واسمون بگو!
ظاهرا عموی یلدا قصد شبیخون داشت…جمع تو سکوت فرو رفت تا امیرحسین شکننده اش باشه

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

5 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن