رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۱۶

-نه خیر…مسواک میزدم!
تا رفتن ایمان به داخل اتالش چشم ازش برنداشتم تا اینکه با سملمه ی یلدا یه خودم اومدم:
-بگو بگو بگو….
چشم از در بسته ی اتاق ایمان برداشتمو گفتم؛
-اه! پهلوم رو سوراخ کردی! چی رو بگم !
دستمو گرفت و کشید توی اتاق..تا درو بست مثل جن بدون بسم هللا که زودی ظاهر میشه و زل
میزنه به آدم گفت:
-امیرحسین اومده خونه !؟خواسته که بیاین خواستگاری من !؟مطمئنی که منو گفته !؟ هان !؟
مطمئنی !؟ با گوشای خودت اسم منو شنیدی!؟ شاید یه یلدای دیگه رو گفته باشه!
دستمو به زور از دستش
بیرون کشیدمو گفتم:
-جنی شدی یلدا !؟؟ چند بار یه سوالو میپرسی!؟ مگه ما چند تا یلدا داریم که اسم پدرش رحمان و
اسم مادرش زهرا و از لضا تو همین ساختمون زندگی میکنه …
یلدا کؾ دوتا دستشو بهم چسبوند و با ذوق رو به سمؾ گفت:
خبر زندگیم بود…هیچولت….هیچولت تو زندگیم اینطوری ؼافلگیر نشدم….خدایا نوکرتم….خدایاوای خدایاااا….وای…وای….باورم نمیشه…اصال باورم نمیشه….این لشنگترین و دلچسبترین
خیلی میخوامت…
نیشخندی زدمو از یلدا فاصله گرفتم….اونمدر سرگرم نیایش پروردگار خویش بود که متوجه دور
شدن من نشد…رفتم سمت میز آرایشیش و همه ی وسایل آرایشیش رو نگاه کردم.
رژلب ها…کرم پودرهاش…مداد ابرو ، سایه چشمهاش..و صد البته ادکلنهاش….
یلدا عاشك ادکلن بود واسه همین ایمان همیشه واسش ادکلنهای گرونمیمت و خوش بویی میخرید و
من حاال اومده بودم شکار ادکلنهای یلدا !
سر همه ادکلنهاشو که تعدادشون به ده تا می رسید رو باز کردمو بو کشیدم…دل من اونی رو
میخواست که ایمان تو تولد یلدا بهش هدیه داده بود…همونی که بیشتر از یه تومن لیمت داشت و
یلدا ولتی ازش میزد و از کنارمون رد میشد همه مسخ میشدیم…
از بین شیشه ی عطرها پیداش که کردمو با هیجان گفتم:
-من اینو میخوام ….!
دستهای یلدا از هم جدا شدن و سرش صاؾ شد.چشمش رفت سمت ادکلن و مظلوم پرسید
-اینو !؟
بشاش و لبراق سرمو تکون دادم:
-بله بله بله…همینو میخوام….دلیما همینو !
یلدا با افسوس به ادکلن گرونمیمتش خیره شد و سوال بعدی رو پرسید:
-حاال نمیشه یکی دیگه رو انتخاب کنی !؟ از بین اونهمه عطر.
اخم کردمو پرسیدم:
-میخوای دبه کنی!؟
درحالی که داشت با حسرت ادکلن رو نگاه میکرد گفت:
-نه ولی آخه اینو ایمان واسه تولدم هدیه داده….تازه…ایران نخریده….فرانسوی اصل….
ادکلن رو سر جاش گذاشتمو گفتم:
-دیگه اینا معنیشون همون دبه کردن….خبری که من میدادم ارزشش از یه ادکلن فرانسوی اصل
کمتر بوده و هست ظاهرا!
انگار یاداوری خبر خواستگاری باز یلدا رو سر حال آورد چون خودشو بهم رسوند و ادکلن رو
از روی میز برداشت و داد دستمو بعد گفت:
-باشه باشه….مال خودت !
تا اینو گفت ادکلن رو سفت و سخت چسبوندم به سینه امو گفتم:
-وای خداااا جون…همیشه تو کفش بودم….عاشمشم…
یلدا لبخندی زد و گفت:
-مبارکت….حاال بگو چای میخوری یا شربت !؟
بی معطلی گفتم:
-چایی !
سرشو تکون داد و گفت:
-پس من برم یه چایی درست کنمو زود بیام که کلی سوال ازت دارم….
یلدا رفت و من مشؽول تماشای ادکلن مارک و خوشبوی توی دستم شدم.از همین حاال داشتم واسش
برنامه ریزی میکردم…اینکه چه جاهایی ازش استفاده کنم …اینکه یه پیس بیشتر نزنم….در که
باز شد فکر کردم یلداست واسه همین گفتم:
-این فکر کنم خیلی عطر سکسی ای باشه…از اونا که مردارو حشرررری میکنه…اووووم…چه
بوییییی…یک پدری من از این …
با دیدن لیافه ی مخوؾ ایمان تو چهار چوب در…صدام لطع شد و ادکلن از دستم افتاد…
نگاه های ایمان خجالت زده ام کرد…درست مثل همون لحظه ای که توی کالنتری فهمید چرا و به
چه خاطر منو گرفتن….درست مثل لحظه ای که بردم پیش دکتر …
یه لحظه تمام اون لحظات تلخی که تازه داشتم باهاشون کنار میومدمو فراموششون میکردم واسم
زنده شدن…چون ایمان اون شب هم دلیما همینطور نگام میکرد…تلخ و سرد و متاسؾ!
نگاه تاسؾ باری به سروهیکلم انداخت و گفت:
-تو هیچولت آدم نمیشی…و دلیما به همین دلیل که دوست ندارم با یلدا بگردی…
سرمو بلند کردمو گفتم:
-ایمان من…من…معذ…
اجازه نداد حرفمو کامل بزنمو گفت:
-ببین…یه کاری کن…یه برنامه بچین منو خواهرم دیگه نبینیمت….فمط همین!
لحن ستیزه جوش زیادی تو ذولم زد.نگاهی به ادکلن جلوی پام انداختم …نمیدونم چرا دیگه ذوق و
شولی واسش نداشتم….
اومد داخل اتاق و شارجر گوشی یلدا رو از روی میز مطالعه اش برداشت و دوباره خواست
سمت در بره که از پشت مچ دستش رو گرفتم…فورا دستشو از توی دستم بیرون کشید و چرخید
سمتم:
-مظلوم پرسیدم:
-چرا اینمدر با من بد شدی ایمان….هم بد و هم تلخ ! چه فکری در موردم میکنی که اینطور رفتار
میکنی…!؟
پوزخند کمرنگی زد :
-فکر !؟ من در مورد تو هیچ فکری نمیکنم….هیچ فکری…فمط….دلم نمیخواد زیاد به یلدا نزدیک
بشی….متوجهی که !؟
حرفهای نیشدارش بیشتر از اینکه عصبانیم کنه دلخور و ناراحتم کرد…گوشیش توی دست چپش
لؽزید…عکس مینا روی صفحه ی گوشی عصبیم کرد… بیخیال عطر و ادکلن شدمو تنه زنان از
کنارش گذشتم….
از اتاق بیرون اومدم و بدون اینکه کالمی به زبون بیارمو چیزی به یلدا بگم از خونه بیرون
رفتم….
دل نازک شده بودم…دلیما از ولتی حس کردم توی دوست داشتن شکست خوردم…پله هارو دوتا
یکی باال رفتم…
دلم میخواست زودتر خودمو به اتالم برسونم….دلم میخواستم فاصله ام با ایمان زیاد بشه…اونمدر
زیاد که یادشم از ذهنم نگذره…
روی پاگرد ناؼافل با کسی برخورد کردم.تا سرمو باال آوردم چشمم افتاد به چشمای کشیده ی
مینا….
خط چشم کلئوپاتراییش مهارتش رو توی آرایش نشوم میداد…و صدالبته که ماهر بود…اگه نبود که
نمیتونست چشمای ریزش رو کشیده و لبهای باریکش رو کلفت جلوه بده !
آهسته گفتم:
-ببخشید!
شالش رو مرتب کرد و با اولات تلخی گفت:
-حواستو جمع کن تا مجبور نباشی عذرخواهی کنی….
نگاهمو ازش گرفتم و سرمو خاروندم…اخم کردمو گفتم:
-حواسم نبود!
پوزخندی زد و گفت:
-از این به بعد حواستو بیشتر جمع کن !
و بعد جلوی خودم شماره ی ایمان رو گرفت و گفت:
-ایمان من جلوی درم…بیا بیرون دیگه!
با نفرت نگاش کردم.دختره ی پر فیس و افاده! هیچ ازش خوشم نمیومد…اصال و ابدا!
با عصبانیت پله های بالیمونده رو طی کردمو باال رفتم. درو باز کردمو رفتم داخل…همون مولع
امیرحسین از حمام بیرون اومد و گفت:
-رفتی همچی رو گذاشتی کؾ دستشو برگشتی آره !؟؟
عصبی وار سرمو تکون داومو گفتم:
-آره آره آره و شب بخیر!
چپ چپ نگام کرد و گفت:
-باز خل شده ! هوووو تازه ساعت ۸… حاال میخوای بخوابی!
دستمو تو هوا تکون دادمو گفتم:
-اره االن میخوام بخوام…شام هم نمیخورم…بگو بیدارم نکنن!
با اینکه سمت اتالم رفتم اما صداشو شنیدم که میگفت:
-ؼلط نکنم این باز جنی شده! باس زودتر شوهرش بدیم….
با اینکه شب زود خوابیده بودم اما بازم دلم نمیخواست از تخت گرم و نرمم دل بکنم…البته زود
خوابیدنی هن در کار نبود چون همش داشتم حرص میخوردم…
از دست خودم…از رفتارهای عصبی کننده ی ایمان…!
گوشی موبایلم مدام زنگ نیخورد و من هربار با عصبانیت باهمون چشمای ؼرق خواب ، تماس
رو بیصدا میکردم !
هفت هشتباری هم تو همون عالم خواب به فحش کشیدم اونی مثل گنجشکها گند زده بود توی صبح
به ظاهر دل انگیزم !
اما خب…هرکی بود مگه ول میکرد ! البته احتمال میدادم که یلدا باشه…البد میخواست بدونه چرا
دیشب یهویی از خونشون زده بودم بیرون …یا یه چیزی تو همین مایه ها!
روی تخت ؼلتیدم و گوشی رو برداشتم…یکی از چشمامو باز کردمو به شماره ای که روی
صفحه افتاده بود نگاه کردم.
شماره ثابت بود و نا آشنا…تماس رو وصل کردمو با صدای خواب آلودم گفتم:
-بلهههههه….
صدای تمریبا عصبی و دلخور یه زن که رگباری حرؾ میزد توی گوشم پیچید:
-خانم محترم من ربع ساعت دارم شماره ی میگیرم….خوبه واال اینمدر خودتونو میکشین واسه
استخدام بعد به بدبختی جواب میدین….
تمریبا اولش به هیچکدوم از حرفهاش توجه نکردم چون فکر میکردم اشتباه گرفته و حتی خواستم
سرش داد بزنم اما ولتی کلمه ی استخدام به گوشم رسید شاخکام فعال شد و نیم خیز شدم…چند بار
پلکهامو بازو بسته کردمو گفتم:
-خانم شما از شرکت…..تماس گرفتید ؟؟؟
مکث کرد و کامال جدی گفت:
اولش از ناباوری ماتم برد ولی بعد که به خودم اومدمو خواستم سوال بعدی رو بپرسم از صدایبله ! راس ساعت ده اینجا باشید همراه با تمام مدارک.
بوق ممتد فهمیدم که خانم شاکی تماس رو لطع کرده….البته حك هم داشت…آخه فکر کنم صدبار
زنگ زده بود!
پتو رو کنار زدمو از جا پریدم….باورم نمیشد استخدام شدم و مدام این سوالو از خودم
میپرسیدم…دویدم سمت توالت و بعد از خالی کردن مثانه و شستن دست و صورت و صدالبته
مسواک زدن به سرعت میگ میگ رفتم سمت اتاق…
بازم رسمی ترین لباسهام رو پوشیدم و با برداشتن کیؾ از اتاق اومدم بیرون….
و اون مولع بود که طبك معمول سوالها شروع شد…اونم از طرؾ مامان البته آخه حاج بابا
تشریؾ برده بود مؽازش و امیرحسین هم که خواب بود…
واسه اینکه بعدا شکمم به لارو لور نیفته چند لممه نون و پنیر گرفتمو با یه توضیح سرسری به
حاج خانم از خونه زدم بیرون….
تا رسیدن به اون شرکت خوشبختانه مسافت زیادی درکار نبود وایه همین تونستم چند دلیمه مونده
به ده خودمو برسونم….
مثل دفعه ی لبل شلوغ بود و بنظر می رسید کال شرکت پر ترددی باشه…به سمت منشی رفتمو
گفتم:
-سالم…
جوابی نداد و من اینبار بلند تر از لبل گفتم:
-سالاااام….
سرشو بلند کرد و با اخم گفت:
-کر که نیستم خانم…شنیدم…علیک سالم…
لبخندی زدمو گفتم:
-من حبیبی ام…یاسمن حبیبی…تماس گرفته بودید…
سرشو تکون داد و بعد بدون اینکه نگام کنه یه برگه به دستم داد و گفت:
-برو اتاق آلای وحیدی! اینو هم باخودت بپر و پرش کن! اتاق آلای وحیدی دومی از سمت چپ….
تشکر کردم هرچند که اصال حواسش به من نبود و بعد به سمت اتالی که گفت رفتم.در زدم و
چون اذن ورود شنیدم رفتم داخل که بازم با همون جؽله ی لبلی مواجه شدم…
اینبار هم مثل دفعه لبل لم داده بود روی صندلی چرخدارش و خرما و چایی میخورد….سالم کردم
ولی جواب نداد و بجاش گفت:
-هااان تو همونی هستی که پسرارو دستمالی میکنه…بیا جلو ببینم…بدوووو
پسر عجیبی به نظر می رسید.از این آلا زاده ها که زیادی شاخ و لش و زبون درازن….

رفتم جلو و بهش خیره شدم…چند جرعه از چاییش رو باخرما کوفت کرد و گفت:
-پس استخدام شدی…!
سرمو تکون دادم…چپ چپ نگام کرد:
-زبونتو موش خورده !؟؟
اینبار به حرؾ اومدم:
-نه زبون دارم !
لایمکی خندید…معلوم نبود کی شوخ و کی جدی…دستی به یمه لباسش کشید و گفت:
-خببببب. ولت سواالی دینی و مذهبی….بگو ببینم…نماز میت چند تا سجده داره!؟
با تعجب بهش خیره شدم…حس کردم داره سر به سرم میزاره اما لیافه اش که اینطور نشون
نمیداد…همینطور که نگاش میکردم گفت:
-اه…د بگو دیگه…من ولت ندارماااا…..
باالخره بعد یه سکوت طوالنی دستپاچه و هول گفتن:
-سه تا!
نمیدونستم جوابی که بهش دادم درست بود یا ؼلط اما در هر صورت اون سرش رو با تحسین خم
و راست کرد و گفت:
-احسنت احسنت….سوال اولو که کامالاااا درست جواب دادی….خب! حاال میریم سوال سراغ
بعدی…
خرمای دیگه ای توی دهن خودش گذاشت و بعد بالیمانده ی چاییش رو خورد و اینبار پرسید:
-خب….حاال به من بگو ببینم دختر خوب…در اسالم یه مرد مومن میتونه چندتا زن بگیره !؟
اینا عجیبترین سواالیی بودن که به گوشم میخوردن…البته شنیده بودم که تو بعضی استخدامی ها
سوال دینی میپرسن اما فکر نمیکردم سواالش این مدلی باشه…یکم باخودم فکر کردمو گفتم:
-آلا والعا این سواال واسه استخدام الزمن !؟
لیافه ی شیطونش رو کج و کوله کرد و گفت:
-پع! این چه سوالیه که میپرسی سرکار خانم….خب معلوم که الزم….خب جواب چیشد؟
انگشتو بین دندونام فشار دادمو بعد از کلی فکر کردن گفتم:
-۶ تا….
سرشو بلند کرد و گفت:
-۶تا…
-آره ۶تا…
-چرا ۶تاااا ؟
-پس چندتا…!؟
سرشو تکون داد و گفت:
-اه! بحث مسخره ای شد…مگه پرسپولیس استمالل که میگی ۶تا…
با استرس گفتم:
-یعنی اشتباه گفتم ؟؟
دستشو تکون داد:
-بله بله…معلوم که اشتباه گفتی…واسه اینکه تا ۱۱تا مجازه !
ناباورانه زل زدم به اون لیافه ای نه شوخ و نه جدیش و پرسیدم:
-یاااااااازده تاااااااا….چخبره!
شونه هاشو انداخت و باال و گفت:
-دیگههههه….لانونش همین…
داشتم مایوس نگاش میکردم که یه مرد جوون دیگه همونطور که داشت از خنده ریسه میرفت از
اتاق بؽلی بیرون اومد….منو نگاه کرد و رفت سمت همون مرده و گفت:
-وای خدا کلیه هام درد گرفتن….خدا لعنتت کنه ممد…آخ..اوخ…اوخ دلم…. آخه دیوث این چه
سواالییه که پرسیدی….
و بعد چرخید سمت منو گفت:
-سر به سرت گذاشته خواهر من….
گیج و ویج گفتم:
-هاااان….
دستشو رو کلیه اش گذاشت و بعد اینکه خنده هاش رو لطع کرد گفت:
-ولی دوتا سجده رو خوب اومدی….۶تا هم خیلی باحال بود!
اولش نفهمیدم لضیه چی به چیه…ولی بعد که دوهزاریم افتاد دسنامو مشت کردمو با نفرت گفتم:
-تو….تو چطور به خودت اجازه دادی منو مسخره کنی؟ والعا که برات متاسفم…تو….تو به شدت
بیشعوری!
داشتن با تعجب نگام میکردن و به تشرهام گوش میدادن و من لبل اینکه بهشون فرصت حرفی بدم
از اتاق بیرون اومدمو درو پشت سرم اونچنان محکم بستم که منشی مثل جن زده ها از جا پرید و
بهم خیره شد…
ممنعه ی بلندش رو صاؾ و صوؾ کرد و گفت:
اینکه فهمیده بودم تا االن داشتم مسخرم میکردن حسابی خونمو به جوش آورده بود…دلم میخواستچخبرته خانم! مگه در طویله اس!؟
مثل بروسلی بمرم تو هوا و با یه ؼوووووودا دخل همشونو دربیارم….
لبامو بهم فشار دادم…خیلی جلو خودمو گرفتم که بهش فحش ندم ولی آخرش گفتم:
-اون یارو به درد فراری دادن مگسها هم نمیخوره چه برسه به مدیریت….
چشماشو تو کاسه چرخوند و گفت:
-بلههههه ..منظورتون آلای وحیدیه؟.چه ؼلطاااااا
نگاه ترسناکی بهش انداختمو از جلوش رد شدم…اونمدر تند راه میرفتمو لدم برمیداشتم که بارها به
چند نفر تنه زدم بدون اینکه برگردمو عذرخواهی کنم….تمریبا دیگه داشتم از خروجی خازج
میشدم که دستم از پشت کشیده شد و چرخیده شدم به جهت مخالؾ و پشتم محکم خورد به دیوار…

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

18 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن