رمان پناهم باش

رمان پناهم باش پارت ۲۹

 

لب ورچیدمم.منظورشو درک نمی کردم.انتظار داشت چی بگم؟!…
بغض داشت خفم می کرد اما نمیخواسم جلوی اونا گریه کنم.
یکبار دیگه از درد به خودم پیچیدم،ولی اینار آروم گفتم: آخخخ !
_بار بعدی اوین زنگ زد بهش می گی که ما پشیمون شدیم و دیگه دکتر نمی ریم…
با تعجب نگاش کردم.خانوم جون هم متعحب شده بود.چی میخواست؟!…درکش نمی کردم.

به خانوم جون نگاه کرد و گفت:با خانوم دکتر هماهنگ میکنم…خانوم جون سری تکون داد و عصا زنان از اتاق خارج شد

و ترنم ب سمت من برگشت:بدا ب حالت ب اوین بگی چ اتفاقی دارع میفته!…مطمئن باش تا اون بیاد من خودم کلکتو میکنم!…

این چش شده بود؟!…چرا اینطور واکنش نشون داده بود؟!…بین اون و اوین چ اتفاقی افتاده بود؟!…از اتاق خارج شد.
دستمو جای نیشگوناش گزاشتمو مالیدم.
لعنتی بد درد می کرد.مطمئنم فردا جاش کبود می شد.
تلفنم باز زنگ خورد.نگاه کردم.ناشناس بود اما جواب دادم:الو؟!

_سلام خانوم کمال هستم آقا دستور فرمودن شما رو به خونه مادرتون برسونم…

_بله…الان حاضر میشم…تند و تند چمدونمو جمع کردم و همین ک پا ب سالن گزاشتم.
خانوم جون جلوم سبز شد:کجا بسلامتی؟!
+اوین گفت چند روزی رو به خونه مامانم اینا برم…
_اوین؟؟؟مطمئنی اون همچین حرفی زده؟؟!
+بله!
_گوشی رو بگیر یبار دیگه بهش زنگ بزن ببینن اینجا چ خبره؟!…
پسر من کی این همه وقیح شده و من نفهمیدم…
با تعجب نگاهش کردم.ینی چی؟!…

گوشیمو از تو کیفم در اوردمو ب اوین زنگ زدم اما قبل از اینمه جواب بده گوشی از دستم کشیده شد.

صدای اون رو از پشت گوشی شنیدم:جانم رویسا؟!
_تو کی اینهمه بی مبالات شدی پسر؟!

اوین مکث کرد.

+سلام خانوم جون!!

اما خانوم جون بی توجه به سلام اوین گفت:اگه مزاحمتونم بگو میرم مادر…لازم نیست این دخترو اواره کنی!..

مکث کرد و بعد چند لحظه گفت:متوجه منظورتون نمیشم…

_منظوری ندارم مادر…داری صاحبخونه رو از خونه اش بیرون می کنی که چی بشه؟!…من مهمون بفهمم و دم خودمو جمع کنم دیگه…

+خانوم جون این چ حرفیه میزنین؟!…اون خونه متعلق ب خودتونه!…یادتون رفته؟!…

_این خونه ماله توئه و خانوم تو اینجا صاحبخونه است…تعارف بیخود نکن!…
+خانوم جون…

+من امروز از اینجا میرم…

+خانوم جون…

_خداحافظ
و گوشی رو به من داد و به سمت اتاقش رفت
_الو؟!
پوفی کردو زمزمه کرد:سلام عزیزم!

_سلام…من میمونم…اهی کشیدو گفت:مرسی عزیزم…و من بغضمو قورت دادم و گفتم خواهش میکنم.
_فعلا…

+خداخافظ…

اشكهام به روى گونه هام چكيد و به سمت اتاقم رفتم تا كسى متوجه گريه هام نشه!

در اتاق رو قفل كردم و روى تخت دراز كشيدم و سرمو تو بالشت فرو بردم و به حال خودم گريه كردم. اگر اينطورى حساب مى كرديم، من تا اخر ماه هم نميتونستم مادرم رو ببينم و همين باعث مى شد گريه هام بيشتر بشه!

چند دقيقه اى نگذشته بود كه تلفنم زنگ خورد.

يدون اينكه نگاه كنم، جواب دادم: الو؟!

_گريه مى كنى؟!

ساكت شدم. فورى سر جام سيخ نشستم و گلومو صاف كردم: سلام امير!

_سلام عزيزم!… دارى گريه مى كنى؟!

+نههههه…

_ آره…

+وا… گريه براى چى؟!…

_ نميدونم… تو بگو چرا؟!…

+من گريه نميكـ…نـ…م

و بغضم يكبار ديگه تركيد.

_چى شده رويسا؟!… چت شده؟!… دارى منو مى ترسونى…

+چيزى نشده… فقط دلم تنگ شده…

_ براى مامان؟!…

الكى گفتم اره اما در واقعيت دلم براى اوين تنگ شده بود.

_ خوب عزيزم اين كه گريه نداره… به اوين بگو اجازه بگير من بيام دنبالت…

+ نميشه…

_چرا؟!…

+نميتونم… خونه مهمون داريم…

_خوب داشته باشين… يه شام و ناهار مياي و برميگردى…

+نه زشته!… نميخوام…

_تو كاريت به اين نباشه… حاضر شو!..

+ نه امير… بخدا زشته!…

_نيست!… ميگم حاضر شو الباقيش با من!…

و گوشى رو قطع كرد. اصلا دلم نمى خواست كسى از من جانبدارى كنه اما ترنم انقدر منو ترسونده بود كه تو دلم از خدام بود امير بتونه اوين رو راضى كنه!… روى تخت نشستم و منتظر تماس مجدد امير شدم. خيلي طول كشيد تا زنگ بزنه، انقدرى كه من روى تخت خوابم برد و با صداى زنگ تلفن از خواب بيدار شدم.

+ الو؟!…

_ رويسا…

صداش از ته چاه در ميومد.

 

وقتى امير بهم زنگ زد ، شماره رو نشناختم و جواب داد و وقتى ازم اجازه خواست تا رويسا رو به خونه ى مادرش ببره، اصلا نمى دونستم چى بايد بگم!… نمى دونم چرا تنم اونطور سر شده بود و فقط سعى مى كردم شنونده باشم و حتى چند بارى فكر كرد صدا قطع شده و الو الو كرد و من به دروغ توضيح دادم صدا دير مى رسه!… در حاليكه اصلا اينطور نبود.

بعد اينكه قطع كردم، خون خونم رو مى خورد. ديوانه شده بودم. هيچى ارومم نمى كرد. از كنار مادر بلند شدم تا متوجه حال خرابم نشه!…

امروز روز اول شيمى درمانيش بود!… از بيمارستان بيرون اومدم و به سمت يك بار رفتم. اما لعنتى حتى مشروبم ارومم نمى كرد. سعى كردم با پياده روى خودمو اروم كنم اما باز هم نشد. دلم براش پر مى كشيد و در دسترس نبودنش بيشتر داغونم مى كرد. گوشى رو برداشتم. غرور كاذبم رو زير پام گذاشتم و بهش زنگ زدم.

سلام!

سلام عزيزم… خوبى؟!

من خوبم… مامان خوبه؟!…

آره جونم نگران نباش!

پس چرا صدات از ته چاه در مياد؟!…

چيزى نيست عزيزم خطها مشكل داره… تو خوبى؟!

آره!

اذيتت كه نمى كنند؟!

آهى كشيد و گفت: نه!

دلت براى مامان تنگ شده؟!

صداش بغض دار شد: اره!

الهى بگردم… به امير گفتم به دنبالت بياد…

مكثى كرد: واقعا؟!

نميدونم خبر داشت يا نه، اما مهم نبود!

اره جونم… برو خونه ى مامان يك شام رو اونجا بخور اما بعد از اون به خونه بيا نميخوام به خانوم جون اتو داده باشم!

باشه!

مرسي عزيزم كه درك مى كنى… مواظب خودت هستى؟!

بله!

بهم زنگ بزن!

چشم!…

گوشى رو قطع كردم تا اخر شب ديوونه مى شدم. اين رو مطمئن بودم. داشتم خودم رو قانع مى كردم. اروم اروم با دلم راه ميومدم كه تلفنم زنگ خورد. پوفففف! مطمئن بودم خانوم جون دقم مى داد!

سلام خانوم جون!

حاشا به غيرتت پسر… حاشا!…

چى شده بود؟!…

 

_ مثلا می خواستی بگی رو حرف من حساب وا نمی کنی؟!

+ این چ حرفیه خانوم جون؟!چرا همه چیزو اینطوری می بینین؟!

_ چطوری برداشت کنم؟!بهت گفتم… گفتم ک من یک چند روزی رو خونه ی شما مهمونم. زنت نمی تونست این چند روز رو تحمل کنه؟!

+ وای خانوم جون انقدر بزرگش نکنین!… مادر رویسا امشب مهمون داشت رویسا هم نمی خواست بره و من اصرار کردم بره!… شب هم بر می گرده!… لازم نیست این همه شلوغش کنین!

_اون پسره رو چطوری توجیحش می کنی؟نفسم رفت. چند لحظه ای مکث کردم و بعد گفتم:کدوم پسره؟!

_همون خاطر خواهی ک با چشمهاش حرف دلشو می زنه؟!

بازم سکوت کردم.

چقدر واضح داشت غیرت و تعصب منو به تاراج می گذاشت!…
اون زن مادر من بود؟!

+ خانوم جون نمیفهمم از چی صحبت می کنی؟

_خوب میدونی چی میگم!… همون پسر عموی رویسا رو میگم که از فرق سر تا نوک پاش عشق می باره!

+ خانوم جون اون فقط برادرشه!… چرا این حرف رو می زنین؟!
_داری خودتو گول میزنی؟!..چطور ممکنه مرد باشی و نگاه عاشقانه یک مرد دیگه رو تشخیص ندی؟!…
گوشی تو دستم مشت شد و سکوت کردم.
_اون پسر سر تا پا عشقه!… چطور غیرتت اجازه می ده ناموستو همراه معشوقه اش به خونه اشون بفرستی..

ناخودآگاه فریاد زدم:خانوم جوووونننننننننن!
اما ساکت نشد:اون چطوری به خودش اجازه می ده همچین رفتاری رو داشته باشه!…یعنی اون الان تحمل می کنه تو و ترنم تو یک خونه تنها بمونین؟!

+ اون از منو ترنم هیچی نمیدونه !

_اگه بدونه حاضر میشه؟!…

+ نمیدونم…

_من بهت میگم ! نه!…
هیچ زنی نمیتونه این رو تحمل کنه چون زن جماعت یک حسی داره به نام حسادت!…
همون حسی ک تو مردا ازش به غیرت و تعصب یاد می کنند!

+ خانوم جون!… ترنم زن من بود اما امیر فقط یک حدس و گمانه!

_برای تویی که قصد گول زد خودتو داری اره یک حدس و گمانه اما برای منی ک دارم می بینم میدونم قضیه بیشتر از یک خاطر خواهی ساده است…
+ بسه خانوم جون!… نزار شهر غریب دیونه بشم…
وضعیت زندگی منو نمی بینی؟!… چطور دلت میاد با من این کارو بکنی؟!

_زنت رو به من بسپار!

+ چطوری؟!…

_اجازه بده وقتی نیستی من حواسم بهش باشه!
+ میترسم،… میترسم وقتی اومدم جنازشو تحویلم بدی!

قهقه ای زد:دست مریزاد پسر…
نالیدم:یادتون رفته؟!… شما ترنم رو فراری دادین!…

سکوت کرد.

اروم زمزمه کردم:خداحافظ…
و گوشی رو قطع کردم.خراب بودم خرابتر شدم.

 

دوستان به زودی سایتمون از دسترس خارج میشه برای پیدا کردن آدرس جدیدمون حتما تو کانالمون عضو بشین ویا در وبسایت رمان من اطلاع رسانی میشه

آدرس کانال

https://t.me/romanman_ir

آدرس وب سایت رمان من

http://roman-man.ir

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

3 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن