رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۱۱

 

شهاب بی هیچ قید و بندی جرعه جرعه و خونسرد مشروبش رو چشید…این حالتی بود که من نمیتونستم توش قرار بگیرم یا حتی تظاهرش کنم چون احتمالا باخوردن همون یه جرعه ی اول یا حالم بد میشد و پس میفتادم یا هم بی جنبه و مدهوش میشدم در صورتی که کاملا مشخص بود نوشیدن یه همچین چیزی واسه شهاب یه چیزی مشابه آب پرتقال!!!

وقتی من داشتم مردد به مشروب نگاه میکردم اون مشغول صحبت با یکی از رفقاش بود…صحبتش که تموم شد چرخید سمتم…یه نگاه به جام مشروب دست نخورده ی توی دستم انداخت و بعد کمی متعجب پرسید:

-دوست نداری بخوری!؟

آب دهنمو قورت دادمو گفتم:

-چیزه…م…من…من آخه…آخه…تاحالا امتحان نکردم!

خندید و گفت:

-خب حالا امتحان کن!این اونقدرا هم ترسناک نیست که تو فکر میکنیاااا.. اگه بود که بیشتر مردم دنیا امتحانش نمیکردن و لذت نمیبردن هااان!؟ درست میگم شنگول خانم!؟؟ یه جرعه بچش…جوری که گلوت نسوزه!؟ خب ..بزنیم به رگ!؟

بازم مردد به جام کمرباریک نگاه کردم…شهاب لاقید و بدون محدودیت جام دیگه از پیش دستی خدمتکار برداشت و یه نفس سر کشید درحالی که من هنوز به سرخی شراب خیره بودم….تصور من این بود که اون باخوردن اون زهرماری وسوسه کننده کنترلش رو از دست میده اما اصلا اینطور نبود…در واقع کاملا مشخص و پیدا بود که بار اول، دوم یا حتی دهمش نیست….یکم که گذشت بازوم رو گرفت و گفت:

-عزیزم بریم وسط !؟

نمیدونستم به کلمه عزیزمش واکنش نشون بدم یا بازوی لختم که بین انگشتای داغش جاخوش کرده بود….!؟ گیج و گنگ نگاهش کردم که چندتا دختر از کنارمون گذشتن و خطاب به شهاب گفتن:

-به به! آقاااا خوشگله…زدی تو کار بی بی فیس!

شهاب خندید و گفت:

-پرفکت و اورجینال…اینو بگین بهتره!

و بعد دست منو گرفت و کشوند وسط جمعیتی که از خود بی خود بودنو با هر ساز دی جی قر میدادن….اونجا…وسط اون حمع اونواع بو به مشام رسید…بوی سیگار…مشروب…قلیون…به جرات میتونستم بگم پوشیده ترین دختر اون جمع من بودم…منی که ساپورت و دامن پام بود و یه بلوز آستین کوتاه….!درحالی که بقیه عملا لخت بودن و پوششون درحد پورن استارای هالیوودی بود!

فضا تاریک شد و رقص نور جاشو گرفت…رقص نورهای قرمز و زرد و آبی…حالا دیگه اون دختر پسرایی که بهم چسبیده بودن جز رقص کارای دیگه ای هم انجام میدادن…انگولک کردن هم…دست گذاشتن و دست کشیدن رو جاهای حساس همدیگه…! بدون هیچ شرم و خجالتی…و خیلی ها حتی تو همون سالن رو مبل ها و کاناپه عملا درحال گاییدن همدیگه بودن….!
یه لحظه از اومدن به این مهمونی که بیشتر شبیه خانه فساد بود پشیمون شدم…آخه استرسش بیشتر از لذتش بود…!!! اما مکه میشد مثل این تیتیش مامانیا راه اومده رو برگردم !؟ نه! نمیشد! و من حس کردم که دیگه وقتشه یه چیزایی رو امتحان کنم!

نفس عمیقی کشیدم و با بستن چشمام یکم از اون شراب رو نوشیدم…همون موقع دست شهای دور کمرم حلقه شد…اولش خواستم اعتراض کنم ولی بعدش باخودم به این نتیجه رسیدم که اعتراض به یه همچین چیزایی خیلی مسخره است وقتی قبول کردم باهاش تا اینجا و تو این خونه شلوغ پلوغ بیام …برای همین وقتی دوتا دستش دور کمرم حلقه شد و لبهاش به گردنم چسبید هیچ اعتراضی نکردم…نفسش رو فوت کردن تو گردنم و همزمان با آهنگ بدنم رو چرخوند…هرم نفسهای داغش رو گردن سردم دیوونه کننده بود…پلکهام سنگین شدن و چشمام خمار….ناخوداگاه یه جرعه ی دیگه از اون شراب رو نوشیدم و اجازه دادم بوسه های ریز شهاب تبدیل به لیس زدنهای حشری کننده بشه….نفسم عمیق و کشدار شد و تنم داغ مثل کوره آجرپزی! یه حس ناب و خاص داشتم…حس عجیبی که برای اولین بار داشتم تجربه اش میکردم و نمیشد توصیفش کرد!!! دستهای شهاب آروم آروم تا روی باسنم پایین اومد…انگشتشو وسط خط باسنم کشید و بعد ناغافل میک محکمی به گردنم زد که نفسم دوباره عمیق شد و با بیحالی غیرنرمالی “اوووم” آرومی زمزمه کردم…
شهاب بیشتر بهم چسبید…اونقدر که تونستم بلندشدن برجستگیش رو احساس کنم…بینیش رو به پوستم مالوند و گفت:

-جوووون…جووووون…چقدر خوش طعم و خوش بویی…..

سر خوردن لبهای داغ و کلفت شهاب روی پوست گر گرفته ام تجربه ی حس خوبی بود که قبلا هم چشیده بودم…و انگار چون مزه اش زیر دندونم بود و میدونستم چقدرشیرین نتونستم از خودم دورش کنم…البته حال بدمم که حاصل خوردن مشروب بود تو اون وضعیتم دخیل بود…وضعیتی که ای کاش قدرت کنترلش رو داشتم….ای کاش جلوش رو میگرفتم…ای کاش نمیزاشتم پشیمونی های بعدش به وجود بیان….

شهاب سرش رو از داخل گردنم برداشت و زبونشو رو لاله ی گوشم تکون داد…آه بلندی کشیدم که توی اون شلوغی جمعیت شنیدنش واسه خودمم تقریبا نامفهوم بود اما همون آه نامفهوم هم انگار یه مجوز واسه شهاب به حساب میومد… مجوز لمس جاهایی دیگه ای از بدن من….! دستش جلو اومد و بین پاهام نشست…چشمام به زور باز میشد و گلوم میسوخت…همه چیز رو مات میدیدم…مات و نامفهوم….ولی وسط این حس های خوب داغی دست شهاب بدنم رو نبض دار کرد!

همون موقع پسری از وسط جمعیت بهمون نزدیک شد…دستشو رو شونه ی شهاب گذاشت و گفت:

-به به…پسرعمو جان…خوش میگذره!؟ کم و کسری که نداری!؟

شهاب که انگار به خندیدنهای بدموقع و به موقع عادت دیرینه ای داشت بازم دهنشو به قه قهه باز کرد و گفت:

-نه…دمت گولی! همچی عالیه….

پسرعموی شهاب جهت نگاهشو از شهاب به سمت من تغییر داد و گفت:

-شما چیزی لازم ندارید خوشگل خانم !؟

انگار خنده های شهاب مسری بود چون منم زدم زیر خنده و با صدای لش و کشداری گفتم:

-نه همچی عااااااالیه….هع…هع…عال…عالیه…

پسرعموی شهاب که حتی اسمش رو هم نمیدونستم و ظاهرا برگزارکننده ی پارتی خودش بود پیشخدمتو صدا زد و مارو به خوردن دوتا مشروب دیگه تشویق کرد…شهاب استقبال کرد…ولی منی که هی میدیدم حالم لحظه به لحظه داره نکبت تر میشه خیلی اشتیاقی ازخودم نشون ندادم….این دقیقا چیزی بود که از مهمونا بعید به نظر می رسید….رد کردن جام شراب!

پسرعموی شهاب خندید و به زور جام کمرباریک شیشه ای رو بین دستهام جا داد وگفت:

-بخور …بخور و لذت ببر…سلامتی جفتتون…

و بعد سرش رو چرخوند سمت شهاب و گفت:

-نمیخوای مارو به هم معرفی کنی دیوث!؟؟

شهاب شونه ام رو سفت نگه داشت که از عقب لش نکنم و بعد گفت:

-سپهر ایشون یاسمن…یاسمن اینم سپهر عوضی هستش…پسرعمو بنده….

سپهردستشو به سمتم دراز کرد و گفت:

-خوشبختم عزیزم….

سردی دستش با داغی دست من تناقض آشکارایی داشت…و تازه اونجا بود که فهمیدم چقدر داغم…پلکهامو تکون تکون دادمو گفتم:

-منم خوشبخت…..م….م…م…هع…هع…

تپق زدنای من شهاب و پسرعموش رو خندوند…سپهر زد رو شونه شهاب و گفت:

-خب من برم پیش هلیا…دو دقیقه که غیبم میزنه سه ساعت بازجویی میشم…جسابی خوش بگذرونین..کم و کسری داشتین بگین…

-ای به چشممممم….

سپهر که رفت شهاب جام شرابش رو خیلی آروم به جام توی دست من زد و با لحن اغواگری گفت:

-سلامتی قشنگترین یاسمن دنیاااااا…..

غیرعادی و مستانه خندیدمو شروع کردم چرت و پرت گفتن:

-من بهترین یاسمن دنیام !؟؟

سرشو کج کرد و گفت:

-آره که تو هستی….

دست راستمو رو شونه اش گذاشتمو گفتم:

-ای کثافطططط بی شرف…

تا اینو گفتم قه قهه ی شهاب به هوا رفت…محکم بغلم کرد و گفت:

-بابا لامصب تو یه همچین مواقعی حرف عاشقانه میزنن….نه فحش!!!

سرمو گذاشتم رو شونه اش و همونطور که گلوی خودم رو دست میکشیدم تا از این حس خفگی خلاص بشم پرسیدم:

-حرف عشاقانه میزنن!؟؟

شهاب کنار گوشم گفت:

-اهوووم…حرف عاشقانه…

چشمامو باز و بسته کردمو گفتم:

-تو چه مواقعی!؟

خودش رو بیشتر بهم فشرد و گفت:

-تو این موقعیتها…تن من چسبیده به تن تو…سر تو رو شونه ی من….دست من دور کمرت…اصلا چی از این بهتر….!؟ هان !؟ بگو چی از این بهتر!؟

همزمان با گفتن این حرف دستش از زیر دامنم بالا رفت و از روی ساپورت نقطه ی حساس بدنم رو مالوند….

دستش از زیر دامنم بالا رفت و از روی ساپورت نقطه ی حساس بدنم رو مالوند….داغ بودم داغتر شدم…خندیدم و به کمر شهاب چنگ زدم…نفسش کش دار شد و گفت:

-جوووون….چقدر تو جوووونی….دختر هات!

خنده ام محو شد و صورتم مچاله…گوشت بازوش رو بین انگشتام فشردم و نالیدم:

-آااااه شهاب…

منو بیشتر به خودش فشرد و گفت:

-خیسی یاسمن…خیس و داغ…

حرکت انگشتاش وسط پاهام از روی لباس یه بیتابی اذیت کننده به جونم انداخته بود…از اون بیتابی هایی که دوست داری زودتر تموم بشه…حالا به هر نحوی…
لبهای شهاب اینبار پوست گردنم رو مکید…یعنی دقیقا جایی که میتونه منو از خود بیخود کنه…دستهام ناخواسته روی کمر شهاب چرخید و بالا و پایین شد…برجستگیش رو کاملا و به وضوح بین پاهام و روی رونهام احساس میکردم…یه چیز داغ و بلند و سفت….شهاب دستمو از روی کمرش برداشت و گذاشت روی خشتک خودش و گفت:

-دوستش داری!؟ آره یاسمن!؟ ببین چه داغ…مثل اونجای تو…اینا همو میخوان…هووم…بریم بالا ؟ آره یاسمن!؟ بریم بالا….!؟

شاید اگه یک درصد…فقط یک درصد تو حال خودم بودم هیچوقت، هیچ زمانی اجازه نمیدادم به اون اتاق لعنتی برم…اما…گاهی وقتها اولین اشتباه تبدیل میشه به بدترین یا نهایتا آخرین اشتباه…میشه یه داغ بزرگ…یه افسوس!یه خاطره ی آزاردهنده!

لوندانه و سرمست خندیدم ….سرمو تو گردن شهاب فرو بردمو عطر تنش رو عمیق بو کشیدم…و بعد با بی حالی گفتم:

-عجب بوی خوبی میدی شهاب….اوممممم…بو…بوی….بوی…بوی تلخ….اسم ادکلنت چ…چی چیه!؟

شهاب یه دستشو زیر کمرم و دست دیگه اش رو زیر پاهام گذاشت و گفت:

-بیا بریم بالا…اسم ادکلنمو هم واست میگم…

شهاب منو بغل کرده بود و از لای جمعیت به سمت پله هایی که انتهای سالن بود میرفت….حس میکردم یه شاپرکم…یه شاپرک که یه نفر فوتش کرده و حالا تو هوا معلق….یه معلق بودن خوب با یکم سرگیجه و گلو درد….

اونجا چندتا اتاق بود که از همه اش صدای آه و ناله میومد….خندیدمو همونطور که دستمو تکون تکون میدادم گفت:

-اوه اوه…عجب ناله هایی….داره دخترع رو جر میده…

شهاب کنار گوشم گفت:

-جر خوردنو دوست داری!؟؟

با سکسکه ودرحالی که اصلا تو حال خودم نبودم گفتم:

-خی…ع…لی….

گوشمو گاز گرفت و گفت:

-اوووووف! خودم کونتو جر میدم!

شهاب در یکی از اتاق هارو با پاش باز کرد و با احتیاط وارد اتاق شد…درو بست و رفت سمت تخت…منو انداخت رو تشک و بالا ی سرم ایستاد و مشغول درآوردن لباسهاش شد….خندیدم و دستامو رو شکمم گذاشتمو گفتم:

-وای…چقدر هوا گرم….

شهاب لبخندی زد و دستشو سمت کمربندش برد و گفت:

-هوای گرم خنده داره موش موشی!؟

سرمو تکون دادمو خیره به سقف گفتم:

-خ…هع…خی …هع…خیلی….

از سکسکه های خودم خندم گرفته بود…خنده های الکی و بی هدف…خنده هایی از سر مستی….چشمام تار میدید…تار و مات….شهاب لبخند زنون بهم نزدیک شد…تمام لباسها بجز شورتش رو از تن در آورده بود…با فاصله از بدنم ، خیمه زد روم و به لیام خیره شد…خندیدمو گفتم:

-میخوای چیکارم کنی شهاب!؟

خیره شد به صورتم و همونطور که با لذت نگام میکرد گفت:

-میخوام ببوسمت….

یازم بیخود و بیجهت زدم زیر خنده…شهاب هم خندید ولی بعد خم شد و لبهام رو بوسید…کوتاه اما عمیق! و بعد سرش رو پایین آورد و گردنم رو مکید….اون رقته بود تو حس ولی من هنوز داشتم سرخوشانه میخندیدم تا اینکه خودش دستامو گرفت و گذاشت روی کمر لختش و گفت:

-نوازشم کن یاسمن….

و بعد دوباره سرش رو خم کرد و شروع کرد به مکیدن لبم…صدای ملچ ملوچش تاحدودی هوشیارم کرد…و این درحالی بود که هی از جلو خودش رو بهم می مالوند…منم کمکم داغ کردم…نفسهام کشدار شدن و حسگرهام فعال…شهاب در حین خوردن لب و گردنم شروع به باز کردن دکمه های پیرهنم کرد….

 

اول پیرهن و بعد سوتینم رو از تنم جدا کرد…و من هنوز داشتم میخندیدم و لابه لای این خنده ها گاهی شهاب رو هم نوازش میکردم…خم شد رو تنم و دستاشو قاب سینه هام کرد و گفت:

-اووووف…اینا ممه ان یا انار!؟؟

شهاب اینو گفت و یکی از سینه هامو تو مشتش گرفت و اون یکی رو درسته تو دهنش فرو برد و شروع کرد به خوردن و مکیدنش…خنده هام متوقف شدن و جاشون رو به آه و ناله دادن…شهاب سینه ام رو ول کرد و گفت:

-جوووون…جوووووون….

موهاشو چنگ زدمو گفتم:

-آاااه شهاب….

لیسی یه سر سینه ام زد و گفت:

-جوووون شهاب ….قوربون این سینه های اناریت….اوممممم….

خودش رو کشید بالاتر و دوباره به جون گردنم افتاد…زیر بدنش لغریدم و شروع کردم آاااه کشیدن…حس خوبی بود بوسیدن بدنم …یه حس ناب…چشمامو بستم و اون اینبار ازم لب گرفت…مشخص بود کاملا حرفه ای چون من زود به زود نفس کم میاوردم اما اون ظرفیت بیش از چند دقیقه خوردن بدون توقف رو هم داشت…تا لبامو ول کرد هوارو بلعیدم و بازم سرمست و بیخبر شروع به خندیدن کردم….دستهاش پایینتر اومدن و شکمم رو نوازش کرد….قلقلکم شد و خندیدم…شهاب جوووون کشداری گفت و تحریک وار زمزمه کرد:

-چیه!؟ خوشت اومد!؟ هااان!؟از این چی..از اینم خوشت میاد…!؟

همزمان با گفتن این سوال دامن و ساپورتم رو از پام پایین کشید و بین پاهام رو که دل دل میزد رو با سه تا از انگشتاش فشرد…آه بلندی سردادمو گفتم:

-آااااه..ش…ها…ب…..

بیشتر به بین پام فشار آورد و گفت:

-جوووون شهاب…چقدر تو خیسی یاسمن….اممممم….انگشتام خیس خیس شدن….اومممم…چی رو میخوای یاسمن هاااا!؟ چی رو میخواد اینجات!؟

زیر بدنش پیچ و تاب میخوردمو ریز ریز ناله میکردم….بین پام دل میزد…نفسهام کشدار و طولانی شده بودن و بدنم برای ارضا شدن و تجربه ی اتفاقای جدید له له میزد…چیزایی که اگه هوشیار بودم هرگز به سمتشون نزدیک هم نمیشدم….
شهاب دستمو گرفت و گذاشت رو آلت خودش…تو دستم گرفتمشو خندیدم….اونقدر خندیدم که از خود بیخود شدم…گاهی عق میزدم ..گاهی ناله میکردم…حالم یه چیزی بین خوشی و ناخوشی بود و من تو اون موقعیت هیچ درکی از زمان و مکان و وضعیت خودم نداشتم….فقط اینو حس میکردم که شهاب هی داره خودشو بهم می ماله…پلکهام سنگین شد…حالت تهوع شدید گاهی هوشیارم میکرد…هزاران صدا توی سرم میپیچید…صدای داد و فریاد…صدای جیغ….رفته رقته حالم ناخوش تر شد…با چشمام تصویر ماتی از شهاب رو دیدم که هول و دستپاچه لباس تنش می کرد…بعدش هم بدنم رو تکون داد و گفت:

-بلند شو یاسمن…بلند شو…زود باش…اههه…چقدر تو بیجنبه ای….بلند شو دختر…بلند شو…

از یه جایی به بعد دیگه صداش رو نشنیدم…فقط حرکت لبهاش رو میدیدم…گاهی سعی میکرد بلندم کنه اما تن من یخ کرده بود…مگه من چند جام شراب خورده بودم!؟ یکی!؟ دوتا!؟ سه تا!؟ نه نه….بیشتر..حال بد من حاصل یه زیاده روی افراط گرونه بود…یه زیاده روی احمقانه….

غلتی خوردمو “اوق “زدم…چشمام تار میدید و سرم گیج میرفت …شهاب رو دیدم که مثل یه روح محو شد و بعد دوباره اون حالت تهوع ها و اون سر دردها و صداها زیاد شدن…غلتی خوردم و پایین تخت دو سه بار بالا آوردم…شایدهم بیشتر….حس میکردم گلوم داره میسوزه…انگار توش آتیش به پا کرده بودن….چند لحظه بعد در بشدت ازهم بازشد….بیحالتر و خرابتر اونی بودم که به همون جهت نگاه کنم ولی صدایی رو شنیدم که با تاسف میگفت:

-الله اکبر….خانم رمضانی…خانم رمضانی…بیا این بی پدرومادرو جمع کن لخت مادرزاد…من یک پدری از شما ها دربیارم…مفسدای بی حیا….کثافتا….دیگه هالیوودشم اینجوری نیست…خانم رمضانی….

درست شبیه عروس مرده ها شده بودم….رنگ پریده و بیجون…با چشمای سرخ و بدنی کرخت….

خیلی نگذشت که یه زن چادری اخمو اومد سمتم….دستمو گرفت و با یه حرکت نیم خیزم کرد و تند و سریع گفت:

-زود باش لباساتو بپوش…زودباش….

صداش شبیه یه صوت نامفهوم تو گوشم میچید و هرچی میگفت من پشتبندش مثل مونگلا میگفتم:

-هااان… چی…عه…گفتی…چیگفی…هع….!؟

وقتی دید بخاری ازم بلند نمیشه خودش پیرهنم رو برداشت و همونطور که باخشونت تنم میکرد گفت:

-من نمیدونم شماها و خانوادتون اصلا چیزی در مورد آبرو میدونید!؟ اصلا واستون اهمیت داره!؟ که اینقدر راحت خودتون رو حراج میکنید….!؟؟؟ بلند شو دختر جون….بلند شو…زهرماری هم که خوردی….

من هیچی نفهمیدم….حتی نفهمیدم که کی لباسامو تنم کردن و بردنم کلانتری….هیچی….هیچی….هیچس نفهمیدم….

 

تو کلانتری اونقدر گریه کرده بودم که داده همشون دراومده بود…اونا شماره تلفن حاج بابا رو میخواستن و منم که شر شر اشک میریختم و التماس میکردم بزارن برم…ازاون التماسهای بیفایده که هیچ تاثیری نداره…از ترس زیاد بدنم مثل بسد بارون زده می لرزید…انگار میخواستم تشنج کنم و کاش مقکردمو بعدش میمیردم چون بدون شک و یقیناااا اگه خانوادم میفهمیدن که منو کجا و تو چه وضعیتی میگرفتن زنده به گورم میکردن . شرف و آبرو و حیثیتم برباد میرفت و تبدیل میشدم به مایه ی ننگ طرد شده…خیلی از اون دختر و پسرایی که توی اون مهمونی لعنتی گرفته بودن واسشون چندان اهمیت نداشت به خانواده هاشون اطلاع بدن واسه همین خیلیاشون با اومدن پدر یا مادرشون بعد دادن یه تعهد میرفتن اما ساعت چهار صبح شده بود و من هنوز داشتم گریه میکردم…که بزارین برم…که غلط کردم…که شکر خوردم رفتم مهمونی پسرعموی اون شهاب مادرقهبه ی کثافت!!!!
شهابی که خودش منو تو اون وضعیت ول کرد و فرار کرده بود…

یه چادر بهم داده بودن که هی سر میخورد و منم مدام واسه نگه داشتنش خود درگیری داشتم…چشمام میسوخت…و صدام انگار از ته چاه بلند میشد….پلیس زنی که اسمش خانم رمضانی بود، با کلی پرونده رفت سمت یه گنجه ی بزرگ…دور از چشم پلیس کشیک رفتم سمتش و با گریه گفتم:

-خانم تو رو به قرآن بزار برم…التماست میکنم….تو رو به حضرت عباس بزار برم….

صدای هقم هقم کل اتاق رو برداشت…چرخید سمتم و بعد اینکه انگشتشو به نشونه ی سکوت روی لباش قرار داد گفت:

-هیسسس! اشک تمساح نریز.. تو هنوز اینجایی!؟ چرا شماره خانوادتو نمیدی و خودتو خلاص نمیکنی!؟

بازم با گریه گفتم:

-خ…خانم…اگه بابام بفهمه منو میکشه! اصلا خودم به درک…سکته میکنه… بخدا سکته میکنه…خانم بزار برم…التماستون میکنم…

نیشخندی زد و گفت:

-همتون همینو میگین…در صورتی که خانوادتون اصلا واستون اهمیت نداره…اگه داشت تو یه همچین مهمونی هایی نمیرفتین….

دستشو گرفتمو با گریه گفتم:

-خانم تو رو امام زمان…

خیلی سریع گفت:

-عه! اینقدر قسم نده! بیفایدس!

همونطور که اشک میریختم با مظلومانه ترین حالت ممکن گفتم:

-خانم غلط کردم…گوه خوردم….بخدا من نمیخواستم برم اونجا….اغفالم کردن… وای خانم اگه بابام بفهمه منو میکشه…تو روخدا بزارین برم…

حرفام که تموم شد گفت:

-دختر جون میدونی من وقتی اومدم بالا سرت تو توی چه وضعیتی بودی!؟؟ لخت بودی…لخت لخت…هرچقدر هم که میپرسیم با کی خلوت کرده بودی که میگی یادم نمیاد….تو زنا کردی….مشکل فقط اومدن یا نیومدن خانوادت نیست…باید پزشکی قانونی هم بری…و بعدش واسه ما مشخص کنی با کی توی اون اتاق بودی…پس بیخودی خودتو خسته نکن…زنگ بزن خانوادت بیان ….

حس کردم قالب تهی کردم…دستمو رو سرم گذاشتمو گفتم:

-واااای خدااااا… بیچاره شدم…بیچاره…

نفسم بند اومده بود.تکیه دادم به دیوار و آروم آروم سر خوردم پایین…با این اتفاقات و این حرفها دیگه نه امیدی به خودم داشتم و نه آینده ام…من رسما یه موجود بدبخت مفلوک بدشانس بودم که اولین اشتباهم شد آخرین اشتباه…
بغضم شکست ودوباره اشکم سرازیر شد….پلیس اومد سمتم و گفت:

-بلندشو خانم….بلند شو که دیگه اینجوری فایده نداره…یا زنگ بزن به خانوادت یا ما خودمون دست به کار میشیم….

فورا بلندشدمو با گریه گفتم:

-وای آقا نه تورو خدا….التماس میکنم…..

بدون ملایمت گفت:

-این گریه هات دیگه نه به درد ما میخورن نه به درد خودت…یالا دخترجون …زودباش….

گریه کنون و با پاهای لرزون سمت تلفن روی میز رفتم…یعنی واقعا دیگه چاره ای نبود….آااااخ که اگه حاج بابا میفهمید کمرش میشکست…لب گزیدمو نجوا کردم:

-خدایا من چه غلطی کنم…!؟

چیشدکه به اینجا رسیدم!؟ این از کم عقلیم بود…از دانا نبودنم…از اینکه آزادی و خوش گذرونی رو تو بی بندوباری دیدم….هق هق کنون گوشی رو برداشتم…انگشتام به وضوح می لرزید….یه آن تصویر ایمان تو ذهنم مجسم شد…اونم یه کاراگاه معروف بود…بایو
د اعتبار داشته باشه…لااقل آبروم پیش ایمان بره خیلی بهتر از اینکه کمر پدرم بشکنه و سکته کنه….به ناچار شروع به گرفتن به شماره ی ایمان کردم….یعنی جز این راه و چاره ای نداشتم….

صدای بوق های انتظار انگار صدای قلبم بود….نفسم به سختی بالا میومد و انگشتام تاب و توان نگه داشتن گوشی رو نداشتن…بالاخره بعد از چند بوق ،صدای خسته و خوابالودش که تو گوشم پیچید مردد شدم… چندبار پشت سرهم گفت”الو…” …صدای نفسهام رو میشنید…مثل خودم…خواست قطع کنه که گفتم:

-ایمان قطع نکن من یاسمنم…

وقتی تو چهارچوب در ایستاد و بهم نگاه کرد، من از خجالت و شرم آب شدم و اون از عصبانیت سرخ…!
و این احتمالا جنگ رنگ ها بود…یکی زرد از شرم و یکی سرخ از خشم!!!
با دستهای مشت شده سمت پلیس کشیک رفت و پچ پچ کنان مشغول صحبت شد…هر چند لحظه یکبار هم برمیگشت و غضبناک نگاه تاسف باری به هیکلم مینداخت….!!! نگاهی که تحملش مثل تحمل یه وزنه ی هزارکیلویی روی سینه بود…

گاهی قایمکی و متاسف نگاهش میکردم…شرمندگی و عصبانیت از سرو روش میبارید…و خاک بر سر من که همه چیزم رو فدای چند ساعت خوشگذرونی پوچ کردم!!!!
چادر رو پایین کشیدم تا صورتم مشخص نباشه چون خجالت میکشیدم…خیلی زیاد….اونقدر زیاد که دلم میخواست همون لحظه جون و نفس خودمو بگیرم و خلاص بشم…
چند دقیقه بعد….
اول صدای نزدیک شدن قدمهاش رو شنیدم وبعد حضورش رو رو به روی خودم احساس کردم…
صدای پوزخندش رو شنیدم و بعد صدای کلمات کوبنده اش رو:

-دلت میخواد از خجالت بمیری آره…!؟ اصلا چیزی به اسم خجالت تو وجود تو هست!؟؟ هان!؟

صداش آروم ولی پر از تاسف و سرکوفت بود…صدایی که میگفت” یاسمن برو بمیر…برو بمیر که برای تو فقط مرگ سزاست….فقط مرگ”…قطره های اشکی که تو چشمام جمع شده بودن آروم افتادن روی کفشهام….و باز صدای آروم و خسته و غمگینش تو گوشم پیچید:

-ای کثافت….کثافت….

بغضم ترکید و شونه هام لرزیدن…اشک ریزون و با گریه های بیصدا بازم به زمین خیره موندم و اون دوباره گفت:

-باید بری پزشکی قانونی…میفهمی کثافت!؟؟ تو چیکار کردی که باقد بری پزشکی قانونی….خدایاااااا….

تا اینو گفت لرزش شونه هام بیشتر شد و بالاخره صدای گریه هام تو اتاق پیچید…میون گریه هام اسمشو زمزمه کردم:

-ا…ایم…ایمان…..

خیلی سریع گفت:

-هیسسسس! هیچی نگو..زر نزن…خفه شو…خفه شو کثافت….تو یه کثافتی…یه کثافت پلشت….رفتی زیر پسر….

با یه نفس پر حرص حرفشو ادامه نداد…شدت گریه هام بیشتر شده بود…بیشتر و بیشتر از قبل….زد رو شونه ام و کمرم کوبیده شد به دیوار…خشن و عصبانی گفت:

-رفتی گه کاری هاتو کردی حالا اومدی منو صدا زدی اااااحمق….احمق…تو احمقی…یه احمق کثافت….یه پلشت کثیف که باید پرتش کرد تو جوب…

نفس نفس میزد و سرکوفت بارم میکرد…و من چه جوابی داشتم جز سکوت:

-با چه بهونه ای پدر و مادر بیچاره ان رو پیچوندی!؟؟؟ هاااان!؟؟؟ حالا مثلا این چادرو کشیدی رو صورتت که چی کثافت بدبخت…هااان!

چادرو کشید عقب و بالاخره اون لحظه باهم چشم تو چشم شدیم….از دیدن چهره ی عصبانیش لرز به جونم افتاد….چسبیدم به دیوار که یک قدم جلو اومد و اونچنان محکم به گوشم سیلی زد که حتی پلیس هم حیرت زده از روی صندلی بلند شد و بهمون نگاه کرد…

دستمو رو گوشم گذاشتم و بهش خیره شدم…با کشیده ای که زد جگرمم سوخت چه برسه به صورتم…

پلیس پرونده به دست اومد سمتمون و خطاب به ایمان گفت:

-این راهش نیست….

و بعد هم از اتاق بیرون رفت…کاش نمیرفت…کاش منو با ایمان تنهت نمیزاشت…یه نفس عمیق و یا بهتره بگم ترسناک کشید و گفت:

-وقتی داشتی زیر اون حرومزاده….

مکث کرد.واسش سخت بود در موردش حرف بزنه ..و من کاملا بهش حق میدادم..مثلا من که واسم سخت بود درموردش حتی فکر بکنم….با شستش چشماشو فشار داد و ادامه داد:

-من کاری به کارت ندارم…زنگ بزن حاجی بیاد تکلیفتو روشن کنه دختر حاج آقاااااا…هه….

خواست بره که چادرو رها کردم و گوشه ی پیرهنش رو گرفتم و زجه زنان گفتم:

-ا…ی…مان….جون مادرت ولم نکن….تو حال خودم نبودم….غلط کردم…گه خوردم…حاج بابا بفهمه سکته میکنه….منو میکشه…قسمت میدم ایمان…تنهام نزار…

زد زیر دستمو گفت:

-توی بی شعور عوضی اگه فقط یه درصد…فقط یه درصد پدرومادرت واست مهم بود به اون لجن خونه نمیرفتی و زیر خواب….هووووف…..

سرش رو با تاسف تکون داد و بازم خواست بره که گریه کنون دنبالش دویدمو اینبار دخیل بستم به بازوش و سفت گرفتمش…سرمو چسبوندم به بازوش و گفتم:

-تورو خدا تنهام نزار ایمان…تنهام نزار….التماست میکنم….منو از اینجا ببر بیرون…خواهش میکنم ایمان….تورو خدا…..ایمان….ایمان….

پشت بهم ایستادم و بازم با شیتش چشماشو فشار داد…متاسف و ناراحت زمزمه کرد:

-گند زدی یاسمن…گند زدی به تموم باورهام نسبت به خودت….گند زدی….گند

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

13 دیدگاه

    1. امیدوارم تو پارت بعدی یاسمن دست از این کاراش برداشته باشه
      باز شانسش گفت پلیسا رسیدن
      دختره احمق

  1. به نظر من ایمان از قبل عاشق یاسمن بوده چون هروقت یاسمن می گفت مثل داداشمی ایمان اخمو میشد یا روش خیلی غیرت داره

  2. ادمین ینی چی اگه پیداکردین به ماهم بدید.لطفاتمومش کنیداین رمانوخب نویسندش کیه پیداش کنیدمثلاادمینی.جواب بده لطفااگه شدتاامشب بزارش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن