رمان عروس استاد

رمان عروس استاد پارت ۳۳

 

 

درمونده روی مبل نشستم و گفتم

_ازم ناراحت شد.

خودش و کنارم پرت کرد و گفت

_به جهنم وقتی اون قدر عقل نداره که بفهمه می‌خوایم همو بذار ناراحت بشه.

به صورتش نگاه کردم تا شاید از چشماش بخونم که راست میگه یا دروغ اما زهی خیال باطل… نگاه خنثی شدش چیزی و لو نمی‌داد.

نگاهش و به گردنم انداخت،یه تای ابروش بالا پرید و گفت

_گردنت و کی گاز گاز کرده؟

چشم غره ای بهش رفتم و گفتم

_یه وحشی آمازونی

_می‌خوای بوسش کنم خوب بشه؟

سرش و به سمت گردنم برد که عقب کشیدم و گفتم

_لازم نکرده فک نکن جلوی مهرداد وایستادم یعنی حق و به تو دادم.

سرم و روی پاش گذاشتم و ادامه دادم

_تو هم تنبیه میشی تا من بخوابم و بیدار بشم تکون نمیخوری.

دستش و لای موهام برد و پچ زد

_شما امر کن خاله سوسکه

* * * * *

آرمین مشغول تدریس بود اما من هیچی از درس نمی فهمیدم.

دلگیر بودم از اینکه اون نه تنها حاضر نبود اعلام کنه ما زن و شوهریم بلکه یه حلقه هم دستش ننداخت.

حتی وقتی بهش گفتم عروسی بگیریم اخم کرد و گفت از این مسخره بازیا خوشش نمیاد.

حس بدی داشتم،حس میکردم حسش به من اونی نیست که بروز میده.

_خانم مجد حواستون با منه؟

تکونی خوردم و نگاهی به آرمین انداختم.

با حرص گفتم

_بله.

در کمال نامردی گفت

_پس بلند بشید بیاید اینجا و خلاصه ای از درس امروز و کنفرانس بدید.

 

ناباور به چهره ی مصمم‌ش نگاه کردم. این بشر چرا انقدر دو رو بود؟ تا دیشب اون طوری و الان…

از جام بلند شدم و خواستم چیزی بگم که صدایی از ته کلاس گفت

_من حاضرم به جای خانم مجد کنفرانس بدم.

برگشتم… باز هم ایول به مرام میلاد.

آرمین با اخم های در هم گفت

_لازم نکرده..

یکی از پسرا با لودگی گفت

_استاد رد نکنین اجازه بدین داداشمون از این فرصت مخ زنی استفاده کنه.

کل کلاس شروع به خندیدن کردن فرشته مثل همیشه نتونست جلوی زبونش رو بگیره و گفت

_نیازی به مخ زنی نیست این دوتا از ترم یک نامزدن

اخم های آرمین بیشتر در هم رفت و با حرکت ابروهاش خواست حرفی بزنم.

لبخند بدجنسی تحویلش دادم و زل زدم به میلاد.

می دونستم از زنش طلاق گرفته اون هم درست ماه بعد از طلاق من

آرمین که معلوم بود از نگاه من به میلاد حرصش گرفته با لحن عصبی گفت

_خانم مجد تشریف بیارید اینجا.

نگاه طولانی بهش  انداختم و به سمتش رفتم به گوشه ی کلاس اشاره کرد و گفت

_تا پایان کلاس همون جا وایمیستید تا دیگه توی کلاس من چرت نزنید آخر کلاس هم دیر تر از همه میرید.

با دلخوری نگاهش کردم و کاری که گفت انجام دادم.

یک ساعت تمام مثل مترسک ایستادم… این دقیقه های آخر دیگه داشت گریه م می گرفت. کثافت از عمد ده دقیقه دیر تر کلاس و تعطیل کرد.

همه یکی یکی از کلاس بیرون رفتن… به سمت میزم رفتم و با خستگی نشستم.

میلاد بلافاصله به سمتم اومد. صندلی روبه روم نشست و گفت

_خسته شدی؟

جوابی بهش ندادم،ادامه داد

_زنم و طلاق دادم.

صاف صاف نگاهش کردم و گفتم

_به من چه؟

_واسه خاطر تو طلاقش دادم.

با طعنه گفتم

_که من و بگیری؟

سر تکون داد و گفت

_آره،هر چند که تو…

_هر چند که اون شوهر داره.

با صدای عصبی آرمین سر هردومون به سمتش چرخید

 

با دلخوری ازش رو برگردوندم.میلاد از جاش بلند شد و طوری که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده گفت

_با اجازتون استاد

و زیر چشم غره های سنگین آرمین از کلاس بیرون رفت.

به محض خالی شدن کلاس آرمین توپید

_باز این یه لقبا چرا به پر و پات می پیچه؟

‌ مداد دستم و روی میز گذاشتم و گفتم

_تو چرا توی کلاس طوری رفتار می کنی انگار هیچی بین ما نیست؟

دستش و روی میز گذاشت و گفت

_چون جنابعالی تو هپروتی و شب میخوای مغز من و بخوری که درس دارم.

آها اا پس آقا نگران خودش بود.

با چشم غره گفتم

_لازم نبود ضایعم کنی.

لبخند ژکوندی تحویلم داد و گفت

_شب از خجالتت در میام. کلاس که نداری؟

سری به علامت منفی تکون دادم.سوئیچ ماشینش و به سمتم گرفت و گفت

_بیا با ماشین من برو.

چشمام گرد شد و گفت

_کل دانشگاه می‌فهمنا…

چشمکی زد و با شیطنت گفت

_فوقش میگم زیدمه.

* * * *

سرکی از آشپزخونه به بیرون کشیدم و با حرص مشغول کندن ناخنام شدم. از هشت شب که اومد تا الان که نصف شبه خودش رو با مشروب خوردن و سیگار کشیدن خفه کرد.

خیر سرم شام درست کردم اما شازده حتی یک کلمه حرف هم نزد.

کلافه از آشپزخونه بیرون اومدم و به سمتش رفتم.

به عادت همیشه سیگار و از لای دستش کشیدم و عصبی گفتم

_دیگه حالم و به هم زدی بس مثل مست های یه لقبا لش کردی یه گوشه.

چشمای قرمزش رو به چشمام دوخت.حس کردم الان بلند میشه تا داد و فریاد کنه اما از توی جعبه ی لوکس سیگارش،سیگاری بیرون کشید به سمتم گرفت و گفت

_بکش! آرومت میکنه.

ناباور گفتم

_میشنوی چی دارم میگم؟بوی گندت خفم کرد آرمین بریز دور این آشغالا رو..

 

عجیب بود که حرفام عصبیش نمی‌کرد. دستم و گرفت و کشید. کنارش روی مبل افتادم.

سیگار و کنج لبش گذاشت و با فندک گرون قیمتش روشنش کرد.

پک عمیقی بهش زد و دودش رو توی صورت من فوت کرد.

سیگار رو به سمتم گرفت و گفت

_زنای سیگاری و دوست دارم.

ابروهام بالا پرید و لب زدم

_معلوم هست چی میگی؟

نفسش و فوت کرد و گفت

_واضحه عزیزم…تاحالا دقت کردی چقدر نامهربونی هانا؟به لطف همین سیگار و مشروباست که آروم گرفتم.

_آها یعنی به خاطر من الکلی شدی قبلا نبودی؟

خندید و گفت

_حالا امتحانش که ضرر نداره عزیزم.

نگاه به سیگار دستش انداختم.بلند شدم و گفتم

_متاسفم که مثل زنای ج*نده ی دورت نیستم که یه سیگار دستم بگیرم و با مستی برات دلبری کنم. من هانام آرمین… نمیتونم مشروب بخورم نمی تونم سیگار بکشم… درکت می کنم برام کمم اما…

وسط حرفم پرید

_عوض نشو واسم،حتی اگه خودم خواستم هانا حتی اگه مجبورت کردم.

گنگ گفتم

_فکر کنم دز مشروباتت بالا بوده که داری هذیون میگی…

دستی به سرش کشید و بی مقدمه گفت

_چرا جلوی مهرداد ازم دفاع کردی؟ هان؟

از لحن طلبکارش جا خوردم

_نباید می کردم؟

عصبی از جاش بلند شد و داد زد

_نه… کم لاشی بازی کردم؟ خیال تو راحت کنم بازم لاشی بازی می کنم چون من همین گهی هستم که بودم.

سری به طرفین تکون دادم و گفتم

_نه تو عوضی نیستی… تو…

با دیدن برق اشک توی چشماش ماتم برد.

اشتباه میدیدم؟

بغلم کرد و با صدای گرفته ای گفت

_من عوضیم هانا… کاش همیشه همین و بگی. کاش بهم اعتماد نکنی لعنتی

دستام و دورش حلقه کردم و با صدای لرزونی گفتم

_بهت اعتماد دارم آرمین تو رو خدا این چه حالیه؟چه کوفتی خوردی تو که به این روز افتادی؟من بهت اعتماد کردم و روبه روی همه وایمیستم

سکوت کرد. نفسای بلندش و حس می کردم. خدایا آرمین چش شده بود؟ اون از دانشگاه و این هم از امشب.

دستش و گرفتم و ازش جدا شدم. خیره به چشمای قرمزش گفتم

_دیگه نخور عزیزم بریم بخوابیم؟

بدون این‌که به چشمام نگاه کنه روی مبل نشست و گفت

_می‌خوام تنها باشم.

کنارش نشستم و گفتم

_من میخام امشب بشینم اینجا و به حرفات گوش بدم.

با طعنه گفت

_مگه من زنم بشینم به درد و دل؟بیخیال.

بازوش و گرفتم و گفتم

_مردی،هر مردی هم نیاز داره با یکی حرف بزنه.

عمیق نگاهم کرد و گفت

_من الان نیاز دارم که آروم بشم.

_خوب چی آرومت میکنه؟

حرف‌ش بدجوری به دلم نشست

_فقط تو هانا.

دوستان بازم تاکید میکنم حتما تو کانالمون عضو بشید تا در صورت از دسترس خارج شدن سایتمون بهتون اطلاع رسانی کنیم

https://t.me/romanman_ir

به این پارت چن امتیاز میدی

امتیاز کاربران: ۳.۷۳ ( ۷۸ رای)

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

16 دیدگاه

  1. این دیگه چه جورشه
    بعداز کلی وقت پارت میزارین تهش هم میگین بیاین تو تلگرام
    چرا مدیر هر سایت و رمانی همین کارو میکنه
    هیچ به این فک کردین چقدر مخاطب ازدست میدین؟

  2. واقعا دلم میخواد یه لیست بالا بلند فحش ک دار حواله ی آرمینو جد و آبادش کنم اههههههههههههههههههه
    اعصاب برا آدم نمیزاره
    این دختره ی خرم چقد لیلی به لالای این غول بیابونی میزاره نکبتااااااااااااااااااااااااااا

  3. سلام ادمینی یه سایت دیگه درست می کنین یا نه باید با رمانا خدافظی کنیم چون خانواده من و بعضی از خانواه هااجازه نمیدن نصب کنیم😭😭😭😭😭

  4. توروخدابه نویسنده رمان دخترحاج اقابگیدانقدریاسمن روبدجلوه نده.یکم باادب تربشه وبافهم تراینجوری ایمان هم بگیردش ماازش بدمون میاد

  5. سلام ادمینی یه سایت دیگه درست می کنین یا باید با رمانا خدافظی کنیم چون بعضی از خانواده ها اجازه نصب تلگرامو نمیدن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن