رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۱۰

 

حالا حس میکردم منم به اندازه یلدا نگرانم….و حتی بیشتر …دستاشو گرفتم و ناباورانه پرسیدم:

_چی؟ ایمان با چاقو زدن؟؟؟جدی میگی؟

یلدا با تاسف سرشو تکون داد و گفت:

_اهومممم…خیلی ناراحتم یاسی….خیلی….

دستشو گرفتم و نشوندمش روی نیمکت و گفتم:

_الان حالش چطوره؟کجاست!؟

یلدا به سنگریزه ی جلوی پاش ضربه ای آروم زد و گفت:

_الان بیمارستان مشهد…هرچقدر مامان بابا خواستن برن اجازه نداد….

-حالش خوبه!؟

به معنی اینکه دقیقا نمیدونه و اطلاع نداره شونه هاش بالا انداخت و جواب داد:

-خودش که میگفت خوبه…ديگه نميدونم بخاطر مامان اینو گفته یا نه….

پوووفی کشيدم و گفتم:

_حالا کجاش چاقو خورده!؟

_پهلوش…

یه لحظه سيمپیچيی قاطی کردم و داد زدم:

_ای بابا…پسره ی لعنتی کله خراب… کله شق احمق….آخه حواسش کدوم گوری بوده..یعنی دستم بهش برسه چشاشو از کاسه درميارم….

یلدا که داشت با تعجب نگام میکرد دستامو گرفت و گفت:

_ريلکس باش….عه!چت شد تو يهويی….؟؟

چند نفس عمیق پی درپی کشیدم و گفتم:

_آخه کاراش رو مخ …پسره ی نسناس….چرا مواظب خودش نبوده نکبت بی شعور!

یلدا کله هشو خاروند و گفت:

_حالا تو به بزرگی خودت ببخش شکر خورده….

دوباره با چند نفس عمیق سعی کردم حالم رو جا بیارم و بعد خونسردتر از قبل گفتم:

_این شغل آخه داداش سگ اخلاق تو داره….؟نه حون من این شغل !؟ هربار که میره مامان بدبختت باید صدتا آیت لکرسی واسش بخونه…

یلدا از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و جواب داد:

_خو به من چه…ایمان از همون بچگی عاشق این شغل بود….مگه من گفتم بره….بعدشم ایمان کاراگاس…اونقدراهم که توفکر میکنی شغلش مرخطر نیست…نمیدونم اینبار چیشد که اینجوری چاقو خورد…

نگاهی به ساعت مچیم انداختم و بلند شدم.باید می رفتیم سرکلاس هرچند که همین حالاش هم دیر کرده بودیم….یلدا هم بلند شد.هردوباهم به راه افتادیم ومن همزمان پرسیدم:

_کی میاد تهرون….!؟

_عصر!

_پس یعنی وقتی مابرسيم خونه اون اونجاست آره!

سرشو تکون داد:

_اهوووم…احتمالا…

تا رسیدن به کلاس درس هیچکدوم حرفی نزدیم چون هر دومون داشتیم به یه آدم مشترک فکرميکرديم….به ايمان…ورای نسبتها !
من از ایمان خوشم نميومد….باهاش حال نميکردم چون بهم سخت می گرفت چون گاهی خواسته ياناخواسته موجب آزارم میشد اما با این حال حاضر نبودم هیچ جوره آسیب ببینه و زمین گیر بشه! و این برمیگشت به سالها همسایگی!

تقریبا تو تمام طول کلاس حواس منو یلدا پرت از فک زدنهای استاد حیدری بود.انگار هر دومون دلمون میخواست هرچه سریعتر از دانشگاه بزنیم بیرون و بريم دیدن ايمان….و همینطور هم شد.تا عصر دانشگاه بودیم و برخلاف میل همه کلاسهارو مجبورا رفتیم چون به دلیل غیبت زیاد نمیشد بپیچونیم و بعدش هم تاکسی دربست گرفتیمو رفتیم خونه….
کفشهای زیادی جلو درخونه یلدا اینا بود که من همه رو میشناختم….مامانم…بابام…و…احتمالا امیرحسین….

نگاهی به یلدا انداختمو با استرس گفتم:

-کفشای امیرحسین !؟

یلدا دستپاچه تر از من گفت:

-ب…بر…برگشته !

اضطراب من بخاطر لبهای سرخ و چتری هام بود و اضطراب یلدا از سر عشق و هیجان….فورا دستمالی بیرون کشیدمو رژمو پاک کردم بعدهم موهامو چپوندم زیر مقنعه و گفتم:

-خدا به من رحم کنه….

یلدا دستشو رو قلبش گذاشت و گفت:

-و به من !

و بعد هردوباهم همزمان وارد خونه اشون شدیم…من مشتاق دیدن ایمان و یلدا مشتاق دیدن امیرحسین!

داخل که شدیم صدای همهمه و الحمدالله گفتن میومد…و البته صدای امیرحسینی که با تموم سخت گیری هاش دلم حسابی واسش تنگ شده بود…منو یلدا کنارهم ایستادیم و بدون اینکه حواسمون پی جمع باشه یا حتی حواس بقیه پی ما باشه خیره شدیم به امیرحسین آفتاب سوخته شده!

صورت سفیدش حالا تیره شده بود و موهایی که یه دست تراشیده شده بودن…چشمای درشتش هنوز همون برق نفوذگر سابق رو داشت و لبهای کلفتش همون رنگ صورتی ملایم دلنشین….و من چقدر به یلدا حق میدادم که شیفته ی این بشر جذاب و خوشگل اما عبوس و افراط گر بشه!

زیر چشمی به یلدا نگاه کردم.بدجور محو تماشای امیرحسینی بود که با صبر حوصله و ادب به سوالای پی در پی آقا رحمان جواب میداد.نیمچه لبخندی زدم و نگاهمو از یلدا و امیرحسین سوق دادم سمت ایمان…رو مبل لم داده بود و دست راستش روی پهلوش بود…و دقیقا همون موقع بود که زهراخانم سینی به دست از آشپزخونه بیرون اومد و به عنوان اولین کسی که متوجه حضور ما شده گفت:

-عه! اومدین دخترا! ؟ خوش اومدین …بیاین از این چای داغ بخورین…بیاین بشینین که کاملا به نوقع اومدین..

و تو اون لحظه بود که بالاخره بقیه هم متوجه حضور ما شدند…نگاه امیر یه راست رفت سمت یلدا….و نگاه ایمان سمت امیر….و نگاه من سمت ایمان!

زنجیره ی نگاه ها همینطور ادامه داشت تا اینکه بالاخره یلدا با لپهای گل انداخته سلام کرد و رفت سمت ایمان…کنارش روی زمین زانو زد و مشغول احوالپرسی شد…منم عصبی از بی توجهی های ایمان رفتم سمت امیرحسینو گفتم:

-سلام سرباز!

امیرحسین خیلی کم میخندید…خیلی خیلی کم….معمولا به ندرت…تودار بود و پر جذبه و باهوش! اینبار اما انگار حاضر شد بعد ماه ها دوری لبخندی تحویل خواهر کوچکتر خودش بده و بعد گفت:

-خودت چطوری دانشجو!؟

کنج لبامو آویزون کردمو گفتم:

-ای بدک نیستم… چقدر پوستت تیره شده…

دستی به صورتش کشید و گفت:

-آره…مثل همبر سوخته شدم!سربازی همینه دیگه

خندیدمو گفتم:

-خب ضدافتاب واسه همینجور مواقعه دیگه!

همزمان با گفتن این حرف نگاهی به پشت یر و ایمان انداختم.هنوز داشت با یلدا حرف میزد…منم دلم میخواست با ایمان حرف بزنم اما چجوری!؟؟

همون موقع آقا رحمان گفت:

-واسه سلامتی ایمان نظر کردم یه گوسفند قربونی کنم….گوسفنده رو مجید دایی بچه ها خریده اما میگه ماشینش خراب شده و نمیتونه برسونش! باید خودم برم بیارمش!

خیلی زود حاج بابا گفت:

-ای بابا آقا رحمان تا امیرحسین هست شما چرا!؟

حاج بابا اینو گفت و تو یه حرکت جوانمردانه سوئیچ رخشش رو پرت کرد سمت امیرحسینو گفت:

-پاشو بابا…پاشو برو گوسفند رو از خونه آقا مجید بیار…

امیر بی چک و چونه بلند شد و با برداشتن سوئچ گفت:

-چشم ولی آدرسش کجاست!؟

وسط تعارف تیکه پروندنهای بقیه ناخواسته پریدم وسط و گفتم:

-من یبار رفتم خونه آقا مجیداینا…ادرسشون خیلی پیچ در پیچ…بنظرم خوبه که یلدا با امیرحسین بره….

اینو گفتمو نامحسوس چشمکی تحویل یلدا دادم.نی نی چشماش درخشید ولپهاش گل انداخت….همینطور امیرحسین….بقیه از پیشنهاد من استقبال کردن و اینطوری بود که یلدا به ارزوش رسید و برای اولینبار همراه امیرحسین از خونه بیرون رفت….!

بقیه که دوباره سرگرم گپ و گفت شدن بلند شدمو خودمو به ایمان رسوندم.کنارش روی مبل نشستم و گفتم:

-خیلی درد داری !؟

جوابی نداد! با اینکه بهم برخورد اما دوباره پرسیدم:

-کی این بلارو سرت آورد !؟

بازم خودشو سرگرم گوشیش نشون داد تا جواب منو نده.کفری شدمو گوشی از لای انگشتاش قاپیدم و اون بالاخره مجبور شد تو چشمام نگاه کنه….پیش از اینکه عصبانی بشه بهش گفتم:

-من خیلی نگرانت شده بودم !

پوزخندی زد و گفت:

-مرسی …حالا اون گوشی رو رد کن بیا

نگاهی به صفحه گوشی انداختم.داشت تو واتس اپ با مینا چت میکرد.اخم کردمو گوشی رو پس دادم…نمیدونم چرا حس حسادت بهم دست داد….انگار با اینکه ایمان زو نمیخواستم اما از طرفی دلمم نمیخواست به دختری غیر از من توجه کنه….اسم این حس لعنتی چی بود !؟؟؟

وقتی دیدم ایمان اونجوری کاملا بی توجه به من غرق در سوال و جوابای دخترعموش هست ، از درون حسابی کفری و خشمگین شدم و نتونستم سکوت کنم..اصلا مزخرف ترین ویژگی رفتاری من همیشه همین بوده و هست…اینکه نمیتونم احساسی رفتار نکنم و تصمیم نگیرم…یکم خودم رو جا به جا کردم تا بهش نزدیک بشمو بعد جوری که صدام فقط به گوش هردومون برسه گفتم:

-این خیلی خیلی خیلی زشته که آدم عیادت کننده داشته باشه ولی سرش تو گوشیش باشه و هی لاس بزنه…هی لاس بزنه…بعله آق پلیسه ی دست و پا چلفتی…اینجوریاست!

خیلی خونسرد و آروم سرش رو به طرفم چرخوند و بعد از یه نگاه عاقل اند سفیهی گفت:

-خیلی خیلی خیلی بده آدم به هر کسی میرسه فورا بهش بچسبه و بوسش کنه…بله گاو مشت حسن…اینجوریاست!

با جوابش رسما در دهنم رو گل گرفت.اونم چه گلی!بلند شدم و به بهانه ی دستشویی رفتن از کنارش گذاپشتم و جهت آرامش اعصاب پاش رو هم به عمد لگد کردم که خوشبختانه فقط به آخ ریز ختم پیدا کرد…دیگه رسما داشت دود از کله ام بلند میشد اونم چه دودی! و من مونده بودم بین چند حس مختلف…حس هایی که گیج و مبهم بودن…هم ازش بدم میومد،هم بهش حسادت میکردم،هم دلم نمیخواست به دختری جز خودم اهمیت بده هم میخواستم دور و برم نپلک…اصلا جهانم جهان مزخرفی شده بود…مثل معلق موندن یه ذره تو هوا ! و من نمیدونستم دقیقا از خودم و اون چی میخوام….!؟

دست و صورتم رو شستم و از سرویس بهداشتی بیرون اومدم.ایمان گوشی دستش نبود و با بالا زدن پیرهنش تو غیاب پدر و مادرامون که نمیدونم کجا رفته بودن ، داشت زخم پاند پیچی شده اش رو نگاه میکرد.دستامو به طرز بی ادبانه ای با لباسم خشک کردمو چشم چرخوندم تا ببینم بقیه کجا رفتن و وقتی متوجه شدم تو بالکن هستن بلند بلند گفتم:

-چیزی شده !؟

مامان با تاسف گفت:

-تو کوچه دعوا راه افتاده…پسر آقای میرزایی با پسر آقای یوسفی….چه حرفهایی رکیکی که نمیزنن…

-آخه چرا !؟

اینبار زهرا خانم جوابم رو داد:

-چون پسر آقای میرزایی به دختر آقای حیدری چشمک زد ..پسر آقای یوسفی دیدش و دعوا راه انداخت!

جالب! چه پسر پسری راه انداخته بودن درحالی که میتونستن بگن محسن و بابک سر نگار دعواشون شده…! خوش بحال دخترای مردم!

کنج لبامو خم کردمو گفتم:

-آخه دعوا هم تماشا داره !؟؟

ابنو گفتم و رفتم همونجایی که قبلا نشسته بودم…یکم بافاصله از ایمان…سیب سفت و سبز رنگی از سبد میوه برداشتم و زیر چشمی نگاش کردم که همون موقع گفت:

-چشماتو درویش کنی هم بد نیست!

تیکه ی نجویده ی سیب توی دهنم پرید و به سرفه افتادم.بعد چند لحظه که حالم جا اومد گفتم:

-نه که خیلی مالی….

پوزخندی زد و گفت:

-نبودیم مثل بختک نمیچسبیدی بهمون تا به زور بوسمون کنی!

دستمو مشت کردم و دندونامو بهم فشردم…آخه چه کاری بود که من انجام دادم حالا هی بخاطرش باید زخم زبون بشنوم….سیب رو از دهنم دور کردمو گفتم:

-خیال برت نداره آق پلیسه دست و پا چلفتی! اون کار من فلسفه داشت….!

پوزخندش دوباره شد همون چاقویی نوک تیزی که کارش خط کشیدن رو اعصاب آدم:

-آره…فلسفه اش بی بندوباریه…

و بعد سرش رو چرخوند سمتمو گفت:

-این فلسفه رو تاحالا رو چند نفر امتحان کردی یاسمن هان!؟؟

به چشمای پرسشگرش خیره شدم بدون اینکه جوابی تو چنته داشته باشم…ولی بالاخره گفتم:

-تو در مورد من چی فکر میکنی!؟

شونه هاشو باخونسردی تصنعی ای بالا و پایین کرد و گفت:

-کسی که دور و برش پر از دوست اجتماعی پسر هست و خیلی راحت اینو اونو میبوسه نمیشه راجبش فکرای قشنگی کرد…

ایمان این رو گفت و درکمال بهت و ناباوری من،دستشو تکیه به پشتی تکیه داد و به زحمت بلند شد و سمت اتاقش رفت….

ایمان که رفت،دمغ کرده و عصبی تکیه دادم به مبل و زانوهامو تو شکمم جمع کردم.نباید اعصابم رو وابسته به این بشر میکردم..این آدمی که هی فقط اذیت میکنه…تیکه میپرونه و با طعنه هاش آدمو لال میکنه!

صدای بسته شدن در بالکن که اومد فهمیدم نمایش دعوای پسرای همسایه تموم شده…و من اصلا دلم نمیخواست اینجا باشم…حتی دیگه دلم نمیخواست بدونم یلدا و امیرحسین تو خلوت دو نفره چیگفتن و چی شنیدن….کیفم رو برداشتمو گفتم:

-مامان من میرم بالا…

زهرا خانم زودتر از مامان به حرف اومد و گفت:

-عه! کجا میری دخترم…بمون شام رو قراره همه پیش هم بخوریم….

بی رمق جواب دادم:

-نه…ممنون خاله جون….صبح سر کار بودم بعدشم رفتم دانشگاه خیلی خستمه…میخوام برم یکم دراز بکشم!

با گفتن این حرفها در حالی که قلنج میشکوندم تا خستگیم در بره سمت مامان رفتم و کلید خونه رو گرفتم و بعد هم از خونه بیرون اومدم.اصلا میموندم که چی بشه…!؟ که ایمان باز طعنه هاشو شروع کنه و جلو من با میناجوووونش لاس بزنه!؟
با کرختی پله ها رو بالا رفتم و وارد خونه شدم.یه راست سمت اتاقم رفتم و فارغ از هردرد و غمی با همون لباسای بیرون لشم رو انداختم روی تخت و چشمامو بستم…..!

*

تا چرخیدم صورتم مماس ساعت زنگدار قرار گرفت…و عقربه های که به سمت اعداد غیر قابل باور بودن.چشمامو مالوندم تا همچی رو واضحتر ببینم…بدنم رو جلو کشیدم و ساعت رو از روی میز سه پایه ی کوچک کنار تخت برداشتم و دقیقتر بهش نگاه کردم…گیج و ویج شدم.باورم نمیشد ساعت ۶صبح باشه !!! اصلا جز محالات بود من از ۶ عصر بخوابم تا ۶ صبح روز بعد!!! شکمم که به قارو قور افتاد بلند شدمو دل از تخت خواب کندم.عجیب بود که مامان و بابا بیدارم نکرده بودن…خیلی عجیب بود!!!

تو تاریکی خونه با همون بدن کرخت رفتم سمت سرویس بهداشتی و بعد از چند دقیقه مسواک زده و دست و رو شسته بیرون اومدمو سمت آشپزخونه رفتم.از اتاق خواب حاج بابا و حاج مامان صدای تلاوت قرآن خوندن بابا میومد ولی خبری از مامان توی آشپزخونه نبود.چون خیلی خوابیده بودم تقریبا پر انرژی و سرحال بودم.چای دم کردم و میز صبحانه ی مفصلی واسه خودم چیدمو مشغول خوردن شدم…همون موقع حاج بابا از اتاقشون بیرون اومد.تا منو دید بهم صبح بخیر گفت و پشت بندش چندبار کلمه ی “احسنت” رو هم تکرار کرد که فکر کنم بخاطر سحرخیزیم بود…صبحانه که خوردم بلند شدمو رفتم سمت اتاقم…حالا دیگه امیرحسین هم واسه خوندن نماز بیدار شده بود…اما با اون چشمای خوابالودش اصلا متوجه من نشد…تا از کنارش رد شدم متوجه شدم گردنش کبوده …با حیرت نگاش کردم….این کبودی فقط میتونست جای مکیدن باشه….نگاه های خیره ام رو که دید پشت گردنش رو خاروند و گفت:

-چیه مگه جن دیدی!؟

تند تند سرمو تکون دادمو گفتم:

-نه نه….فقط خواستم بگم بعد اینهمه مدت اومدی خونه خب بجای اینکه کله صب بلند بشی برو تا ظهر بخواب…

لبخند کمجونی زد و گفت:

-برو پی کارت شیطان رجیم!

موذیانه خندیدم و به سمت اتاق خوابم رفتم.لباس پوشیدمو وسایلم رو جمع کردم تا اماده ی رفتم بشم درحالی که تمام مدت فکرم پی گردن کبود امیرحسین بود! پع! کی باورش میشد داداش مذهبی و افراط گر ما طی یه عملیات چند دقیقه ای با یلدا تا خوردن و مکیدن پیش بره….یادم که به سینه های یلدا افتاد نیشم تا بناگوش وا شد….پس دیشب شب ممه خوری بود…نوش جون برادرم!

ریز ریز باخودم خندیدم و از اتاق زدم بیرون…!

وقتی رسیدم باشگاه تقریبا جز خودم و پسند خانم کسی رو ندیدم…قسمت مردونه اما کاملا پر بود برخلاف قسمت زنونه که فقط تک و توکی اومده بودن…تصمیم گرفتم از این سکوت نهایت استفاده رو ببرم واسه همین پاورچین پاورچین سمت اتاق کار آمین رفتم….چونومیدونستم بعضی وقتها که تا دیر وقت باشگاه میمونه و کارهاش طول میکشه شب رو همینجا و تو اتاقش میخوابه….راهرو خلوت بود و هیچکسی نبود.لبخند زنان سمت اتاقش رفتم و با احتیاط فرارون درو باز کردم …اما همینکه اومدم یه قدم بردارم با دیدن صحنه ی پیش روم خشکم زد و مبهوت شدم ….

باور چيزي که ميديدم اونقدربرام سخت و عجیب بود که با چندتا ويشگون از لپم بازهم نتونستم خودم رو قانع کنم که دارم تو واقعيت سیر ميکنم نه رويا….!
دستگیره رو رها کردم و یک قدم دیگه به داخل برداشتم…
چشمام روی یه جهت مشخص ثابت مونده بودن و دهنم کاملا باز….من واقعا تو بیداری بودم!؟
این سوالی بود که تو یک ثانیه ده بار بیشتر از خودم پرسیدمش و هربار جواب واسم به شکل یه پوزخند نمایان میشد!
خون به رگهام دوید و انگشتام از خشم زیاد مشت شدن …و من معمولا تو همچین مواقعه ای تا کنفیکون راه نمينداختم آروم نمی شدم اما یه چیزی تو اون لحظه ثابت نگهم داشت…یه قدرتی که از دل ضعف بیرون میومد و شاید اگه جور دیگه ای میخواستم بهش نگاه کنم اسمش رو فقط باید ميگذاشتم غروردخترونه …یا حتی بيتفاوتی محض…یا…آب از سر گذشتن…

آمين و سارينا تو بغل هم روی تخت چفت بودن و من داشتم تو اون صحنه ی سخت به اینکه چه واکنشی باید از خودم نشون بدم فکر میکردم… واقعا باید چیکار میکردم !؟ اینکه سوتفاهم نبود! بود!؟ قطعا نبود…
اینجا دیگه دست آمین فقط دور شونه های سارینا نبود…اونا تو بغل هم خواب بودن….تو بغل هم…

سرم رو پایین انداختم و عقب گرد کردم.درو آهسته بستم و مسیر دفتر آقای نجات رو پیش گرفتم….حتی انگار پاهام هم مال خودم نبودن…انگار یه نفر پشتم ایستاده بود و با دستهاش داشت هلم میداد….
تا به خودم اومدم فهمیدم رو به روی در اتاق آقای نجاتم…چند تقه به در زدم و رفتم داخل….آقای نجات با دیدنم خندید وبدون اینکه امون صحبت بهم بده یه ریز پشت سرهم شروع به حرف زدن کرد :

_به به یاسمن خانم گل گلاب….. عجب قیافه ی پکری! این از اون حالتايیه که اصلا به توی شر و شیطون پر هیجان نميخوره…تو هروقت میومدی تو اتاق من داد میزدی سلاااااام…بعد کلی دلقک بازی درمياوردی و ورجه وورجه ميکردی..تازه از سیاست هم حرف ميزدی….حالا چیشده که اینقدر کسل و بی انرژی هستی!؟ نکنه بنزین نزدی..

آقای نجات راست ميگفت…دیدن یک صحنه تو فاصله چند دقیقه منو تبدیل کرد به یه یاسمن ديگه…یکی که تقريبا هیچ فرقی با یه برگ زرد پاییزی نداشت…زرد و شکننده…
بدون اینکه بخندم یا حتی گریه کنم…یا اینکه یک لبخند مصنوعی بزنم جلوتر رفتم و خیره به چشمای آقای نجات یه راست رفتم سر اصل مطلب وگفتم:

_میخوام قراردادمو لغو کنم و دیگه اینجا نیام….

دست آقای نجات که به سمت فنجون قهوه اش دراز شده بود تقریبا خشک شد.از خوردن اون قهوه داغ منصرف شد و بجاش ازمن پرسید:

_چرا !؟ مگه چيشده…؟

ّدهنم بازشد و کلمات ازش بیرون پریدن:

_هیچی نشده…فقط دیگه نمیتونم اینجا بیام….

آقای نجات عینکش رو و داد بالا و گفت:

_نمی تونی یا نميخوای!؟

خشک و سرد جواب دادم:

_هردو گزينه….

چشماش رو تنگ کرد و سوال بعدی رو پرسید:

_با کسی حرفت شده!؟ کسی چیزی بهت گفته؟

سرم رو تکون دادم:

_نه نه…فقط میخوام برم….

پوست صورتش رو خاروند و باز گفت:

_ای بابا…بنظر خیلی مصمم میای…خیلی خب باشه….مثل اینکه چاره ای نيست….چون لغو قرارداد از طرف خودته رسما نباید پشیزی بهت بدیم اما از اونجایی که تو با بقیه فرق داری من لطف میکنم و مبلغ این ماه رو هم به حسادت.ميريزم..راضی هستی!؟

برای اینکه شرش زودتر کنده بشه سرم رو به نشونه رضایت تکون دادم اونم چندتا کاغذ بهم داد و من بعداز امضا کردنشون تقریبا دیگه توی باشگاه به یه هیچکاره تبدیل شدم….

آقای نجات بالاخره قهوه اش رو برداشت و بعد نوشیدن چند جرعه اش گفت:

_هی ياسمن بهت پيشنهاد میدم به برگشتن فکر کنی قبل اینکه دیر بشه….

ّ
پوزخندی زدم و بدون خداحافظی بیرون اومدم…..
آخه من از این به بعد چطور میتونستم اینجا کار کنم….
جایی که بوی فریب بزرگ میداد…

احساساتم جریحه دار شده بود و قلبم غمگين….و بدتر ازهمه غروری بود که حس میکردم چهل تیکه شده و هیچی ازش باقی نمونده…اونقدر داغون که دیگه حتی نمیشه خرده هاشو بهم پیوند داد …

چقدر سخت بود برام وقتی به این فکر میکردم که تمام مدت بازیچه ی دست آمين بودم…یه نفر که خر فرض شده بود….!!!

با چشمای به خون نشسته و گونه های خیس سمت رختکن رفتم….همه وسایلم رو برداشتم و بعد بدون سروصدا از باشگاه زدم بيرون….
به خودم که اومدم دیدم نه تو خونه ام،نه دانشگاه …واستاده بودم کنار چند تا زن و مرد کارتون خواب و بی خانمان که یکیش ساز دهنی میزد و بقیه اشون فارغ از بارون و هوای سرد سیب زمینی تو آتیش مینداختن و بگو و بخند میکردن….
کز کردم کنار یه عمود و زانوهامو تو شکمم جمع کردم…من آمین رو دوست داشتم و باهاش تا خیلی جاه هارو تصور کردم…من رفتم خونه اش…اون منو بوسید…پس چرا اینقدر راحت با یکی دیگه تعویضم کرد!؟ یعنی واقعا تاریخ مصرف من همینقدر بود!؟ همینقدر کوتاه !!!

-به سر و وضعت و نمیاد از ماها باشی!

سرم رو بلند کردم و با چشمای خیس اشکم زل زدم به دختر ژنده پوشی که این حرف رو زده بود…دختر که چه عرض کنم…همه چیزش شبیه مردها بود…و صورتش سیاه…سیاه از کثیفی و قطعا اگه بخاطر صدا و برجستگی سینه هاش نبود هیچ جوره نمیشد فهمید تو دسته ی مذکرهاست یا مونث ها!

جوابی بهش ندادم و سرمو گذاشتم رو زانوهام….
اشکمو با پشت دستکشهای بافتنیم خشک کردمو نگاهم دوختم به سطل زنگ زده ای که آتیش از داخلش بلند میشد….دختره کنارم نشست.زانوهاشو جمع کرد و سیگاری از پشت گوشش بیرون کشید و گفت:

-زیادی ترگل ورگلی…از این فوکلی های آفتاب ندیده…

سیگارشو روشن کرد.دماغشو بالا کشید و یه پک زد و بعد دودش رو از سوراخای بینیش بیرون فرستاد و با صدای لشش گفت:

-بلند شو برو ژیگلو…بلند شو چون کافیه یکی از اینا نخ سیگارش تموم بشه یا بفهمه دیگه واسه خرید مواد دستش به جایی بند نیست…اون موقعه اس که حتی همین دستکش هارو هم نمیزارن تو دستت بمونه….

بعد گفتن این حرف دستشو رو دستکشهام کشید…اخم کردمو دستمو عقب بردم.پوزخند زد و گفت:

-نترس جوجه فوکلی فقط خواستم بگم خیلی قشنگن..خب نگفتی!؟پاپا جونت بهت پول تو جیبی نداده!؟یا شکست عشقی خوردی! البته دومی بیشتر بهت میاد…آخه زیاد دیدم از این ژیگلوهایی که دختره یا پسره ولشون میکنن میان اینجا و فاز سنگین برمیدارن! بینم…سیگار میکشی!؟

با اخم “نه” گفتم و اونم بیخیال شد و چند دقیقه ای ساکت موند..

رو برگردوندم ازش ! اصلا من اینجا چیکار میکردم !؟زیر پل….کنار کارتن خوابهاااا…صدای دختره دوباره به گوشم رسید…با صدای بلندی داد زد:

-آااااای سودابه….یه دهن واسمون میخونی !؟این رفیق ژیگلومون گمونم شکست عشقی خورده….!

یه زن که لباس بلند کثیف تنش بود و موهای چرب و شلخته اش اطراف صورتش پراکنده بودن از کنار آتیش داد زد:

-جون تو شکمم خالیه…جون نالیدن ندارم….

دختره بلند بلند گفت:

-حالا تو یه دهن بخون….شکمو یه کاریش میکنیم!!!

همون زنه یا سودابه به مردی که کنارش ایستاده بود خواست که ساز دهنی بزنه و اونم بی حرف و حدیث شروع کرد و بعد صدای سودابه بود که تو اون هوای سرد بارون پیچید:

-چشم من بیا منو یاری بکن.
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد
کاری از ما نمیاد زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد….تا قیامت دل من گریه میخواد….

وقتی اون زن شلخته و نحیف شروع به خوندن کرد انگار جهان ساکت و صامت شد…و حتی از یه جایی به بعد بقیه هم باهاش همراهی کردن…

“اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد،تا قیامت دل من گریه میخواد….”

صداش خیلی زیبا بود…و غمگین…و حتی اعتراف میکنم به عنوان یه زن با صدای نازک، آهنگ داریوش رو خیلی خیلی دلنشینتر و سوزناکتر میخوند!!! اونقدر که سرمو بین پاهام فرو بردمو زار زار گریه کردم…من آمینو میخواستم….من دوسش داشتم…دلم میخواست خیلی جاها باهاش برم و خیلی کارارو باهاش تجربه کنم اما اون خیلی خیلی راحت منو زد کنار و یکی دیگه رو جایگزینم کرد…حق من این نبود…حق من این نبود!!!

گوشیم که تو جیبم لغزید دماغمو بالا کشیدم و از جیب پالتوم بیرون کشیدمش…با دیدن شماره ی آمین هم بغضم گرفت و هم خشمگین شدم…پسره ی نامرد عوضی…تا تونست استفاده کرد اخرشم رفت سراغ یکی دیگه….حالا میفهمم اون روز سارینا داشت در مورد کی حرف میزد….و خواستگارش احتمالا همین آمین عوضی بود….قطره های اشکم رو صفحه ی گوشی افتادن و تا پایین سر خوردن….چند بار دیگه هم زنگ زد …پشت سرهم…رد تماس دادم و اینبار پیام داد…علیرغم میل باطنیم پیامکش رو باز کردم و به تکستی که فرستاده بود خیره شدم…

” چرا جواب نمیدی یاس!؟ این دهمین باریه که باهات تماس میگیرم…نجات گفت تو تسویه کردی و رفتی.آخه چرا؟”

دندونامو بهم سابیدم درحالی که اشک تو چشمام حلقه زده بود…بی اراده براش تایپ کردم:

” ازت متنفرم نامرد پست! دیگه نه به من زنگ بزن و نه پیام بفرست”

تیک ارسال که زده شد گوشی رو خاموش کردمو گذاشتم تو جیبم.با دستمال صورتمو پاک کردم و چشم دوختم به لبهای تیره ی سودابه….

-لب بسته سینه ی غرق به خون…قصه ی موندن آدم همین….

چشمای یلدا متعجب بودن ولبهاش خندون….انگار گیر کرده بود…بین باور کردن و نکردن حرف من !

نیم خیز شدمو پشتمو تکیه دادم به تاج تخت…یلدا کوتاه خندید و گفت:

-سرکارم گذاشتی!؟

سرمو به چپ و راست تکون دادمو گفتم:

-نه! چرا باید دروغ بگم….

صدام لرزید.با همون بغض گفتم:

-از باشگاه هم اومدم بیرون…دیگه نمیخوام جایی باشم که چشمم بهش بیفته…

یلدا با دهن باز بهم خیره شد.بازوم رو گرفت و گفت:

-تو چیکار کردی !؟

سرمو پایین انداختمو گفتم:

-همونی که شنیدی….دیگه نمیخوام برم اونجا…نمیخوام جایی کار کنم که اونم هست….باید فراموشش کنم…!

-ولی تو اینکارو به سختی پیدا کردی که!حقوقش خوب..تایمش خوب…نباید از دستش بدی..

کاملا جدی و مصمم گفتم:

-ولی من دیگه نمیخوام برم…تصمیم کاملا قطعیه! دیگه نمیخوام آمینو ببینم

یلدا ناباورانه پرسید:

-آخه چرااااا…مگه چیشده !؟چیکار کرده که یهو اینقدر ازش بیزار شدی!

انگشتامو تو هم قفل کردمو گفتم:

-بهم خیانت کرد !

صدای هین گفتن یلدا تو کل اتاق پیچید.دستشو رو دهنش گذاشت و گفت:

-وااااای….خیانت کرد !!!!؟؟ باورم نمیشه…کی!؟چرا!؟چجوری !؟

نفس عمیقی کشیدمو گفتم:

-بیشتر نپرس یلدا…چون نه اعصاب توضیح دادن رو دارم نه حالش رو…الانم میخوام تنها باشم…میخوام استراحت کنم…باید باخودم و این اتفاق جدید کنار بیام در ضمن…کلاس صبح رو حال ندارم بیام…یه جوری از استاد بخواه حذفم نکنه !!!

یلدا بی سرو صدا از روی تخت بلند شد.نگاه غمگینی به صورت پژمرده ام انداخت و لب زد:

-اینم میگذره یاس….شب بخیر!

میدونستم دوست داره که کنارم باشه و دلداریم بده ولی من واقعا نمیخواستم با کسی حرف بزنم…لااقل تا وقتی حالم بهتر نشده…
یلدا که رفت دوباره دراز کشیدمو سرم رو زیر پتو فرو بردم….!

***

خونه غرق در سکوت بود.یا اصلا بهتره بگم کل آپارتمان…انگار متروکه شده بود.لیوان شیر رو سر کشیدم و تصمیم گرفتم برم توی حیاط…حاج بابا و امیرحسین باهم رفته بودن جایی که من اطلاع نداشتم…مامان طبق معمول تو خیریه های مسجد…و خانواده ی آقا رحمان هم ظاهرا هرکدوم یه ور…

سه روز از اون اتفاق میگذشت و من هنوز باهاش کنار نیومده بودم…هنوز تو شوک بودم…یه شوک احساسی…

تو این سه روز به بهانه ی سرماخوردگی پامو از خونه بیرون نذاشته بودم چون نمیخواستم حتی برای چند ثانیه به آمین شانس دیدن خودمو بدم!

عین یه روح با قامت خمیده رفتم تو حیاط و یه راست رفتم سمت گلهای نرگس…کف دستمو خیلی آروم رو گلها کشیدم …

-پس ولت کرده که اینجوری لشی!

تا سرم رو چرخوندم با ایمانی چشم تو چشم شدم که قهوه دستش بود و یه کتاب کنارش!پوزخند گوشه لبش میتونست خیلی شکنجه کننده باشه اما سکوت کردم و دوباره نگاهمو دوختم به گلها و اون بعد از یه سکوت کوتاه گفت:

-به خیالت اونا وفادارن احمق خانم!؟ نه خیر…نود درصدشون به یه چیز مشترک فکر میکنن….آلت سیخ شدشون….

صراحت ایمان باعث شد سرمو به سمتش بچرخونم.اولین باری بود اینقدر رک باهام صحبت میکرد…ابروهامو تو هم گره کردم و زل زدم تو چشماش و اون با صراحت بیشتری ادامه داد:

-آدم شو یاسمن….

گره ی ابروهام بیشتر و بیشتر شد..رفتم سمتش و گفتم:

-اگه آدم شدن یعنی تو خونه موندن و آفتاب و مهتاب رو ندیدن من ترجیح میدم روزی ده بار از این شکستها نوش جون کنم….

یک قدم اومد سمتم و انگشتشو به مخم فشار داد و گفت:

-این تو چی هست!؟ مغز یا گچ !؟؟ چرا تو اینقدر خری…چرا با پسرایی که نمیشناسیشون هی اینورو اونور میری….روزی صدتا پرونده این مدلی دست ما میاد…دخترای اغفال شده که باید دنبال قاتلشون بگردیم….بفهم….بفهم احمق…..

چشمای یلدا متعجب بودن ولبهاش خندون….انگار گیر کرده بود…بین باور کردن و نکردن حرف من !

نیم خیز شدمو پشتمو تکیه دادم به تاج تخت…یلدا کوتاه خندید و گفت:

-سرکارم گذاشتی!؟

سرمو به چپ و راست تکون دادمو گفتم:

-نه! چرا باید دروغ بگم….

صدام لرزید.با همون بغض گفتم:

-از باشگاه هم اومدم بیرون…دیگه نمیخوام جایی باشم که چشمم بهش بیفته…

یلدا با دهن باز بهم خیره شد.بازوم رو گرفت و گفت:

-تو چیکار کردی !؟

سرمو پایین انداختمو گفتم:

-همونی که شنیدی….دیگه نمیخوام برم اونجا…نمیخوام جایی کار کنم که اونم هست….باید فراموشش کنم…!

-ولی تو اینکارو به سختی پیدا کردی که!حقوقش خوب..تایمش خوب…نباید از دستش بدی..

کاملا جدی و مصمم گفتم:

-ولی من دیگه نمیخوام برم…تصمیم کاملا قطعیه! دیگه نمیخوام آمینو ببینم

یلدا ناباورانه پرسید:

-آخه چرااااا…مگه چیشده !؟چیکار کرده که یهو اینقدر ازش بیزار شدی!

انگشتامو تو هم قفل کردمو گفتم:

-بهم خیانت کرد !

صدای هین گفتن یلدا تو کل اتاق پیچید.دستشو رو دهنش گذاشت و گفت:

-وااااای….خیانت کرد !!!!؟؟ باورم نمیشه…کی!؟چرا!؟چجوری !؟

نفس عمیقی کشیدمو گفتم:

-بیشتر نپرس یلدا…چون نه اعصاب توضیح دادن رو دارم نه حالش رو…الانم میخوام تنها باشم…میخوام استراحت کنم…باید باخودم و این اتفاق جدید کنار بیام در ضمن…کلاس صبح رو حال ندارم بیام…یه جوری از استاد بخواه حذفم نکنه !!!

یلدا بی سرو صدا از روی تخت بلند شد.نگاه غمگینی به صورت پژمرده ام انداخت و لب زد:

-اینم میگذره یاس….شب بخیر!

میدونستم دوست داره که کنارم باشه و دلداریم بده ولی من واقعا نمیخواستم با کسی حرف بزنم…لااقل تا وقتی حالم بهتر نشده…
یلدا که رفت دوباره دراز کشیدمو سرم رو زیر پتو فرو بردم….!

***

خونه غرق در سکوت بود.یا اصلا بهتره بگم کل آپارتمان…انگار متروکه شده بود.لیوان شیر رو سر کشیدم و تصمیم گرفتم برم توی حیاط…حاج بابا و امیرحسین باهم رفته بودن جایی که من اطلاع نداشتم…مامان طبق معمول تو خیریه های مسجد…و خانواده ی آقا رحمان هم ظاهرا هرکدوم یه ور…

سه روز از اون اتفاق میگذشت و من هنوز باهاش کنار نیومده بودم…هنوز تو شوک بودم…یه شوک احساسی…

تو این سه روز به بهانه ی سرماخوردگی پامو از خونه بیرون نذاشته بودم چون نمیخواستم حتی برای چند ثانیه به آمین شانس دیدن خودمو بدم!

عین یه روح با قامت خمیده رفتم تو حیاط و یه راست رفتم سمت گلهای نرگس…کف دستمو خیلی آروم رو گلها کشیدم …

-پس ولت کرده که اینجوری لشی!

تا سرم رو چرخوندم با ایمانی چشم تو چشم شدم که قهوه دستش بود و یه کتاب کنارش!پوزخند گوشه لبش میتونست خیلی شکنجه کننده باشه اما سکوت کردم و دوباره نگاهمو دوختم به گلها و اون بعد از یه سکوت کوتاه گفت:

-به خیالت اونا وفادارن احمق خانم!؟ نه خیر…نود درصدشون به یه چیز مشترک فکر میکنن….آلت سیخ شدشون….

صراحت ایمان باعث شد سرمو به سمتش بچرخونم.اولین باری بود اینقدر رک باهام صحبت میکرد…ابروهامو تو هم گره کردم و زل زدم تو چشماش و اون با صراحت بیشتری ادامه داد:

-آدم شو یاسمن….

گره ی ابروهام بیشتر و بیشتر شد..رفتم سمتش و گفتم:

-اگه آدم شدن یعنی تو خونه موندن و آفتاب و مهتاب رو ندیدن من ترجیح میدم روزی ده بار از این شکستها نوش جون کنم….

یک قدم اومد سمتم و انگشتشو به مخم فشار داد و گفت:

-این تو چی هست!؟ مغز یا گچ !؟؟ چرا تو اینقدر خری…چرا با پسرایی که نمیشناسیشون هی اینورو اونور میری….روزی صدتا پرونده این مدلی دست ما میاد…دخترای اغفال شده که باید دنبال قاتلشون بگردیم….بفهم….بفهم احمق…..

کلمه به کلمه حرفهای ایمان تو سرم میپیچید و من نمیفهمیدم باید چه چیزی رو باور میکردم.اینکه اون نگرانمه یا نگران آبروی بابا…

ودر هرحال من حس میکردم مورد دومی قوتش بیشتره…و این حال منو از ایمان بهم میزد.اینکه میخواست نقش آقا بالا سر رو واسم اجرا کنه…

بعد از چند دقیقه سکوت ،دستشو از رو سرم کنار زدمو گفتم:

-زندگی خصوصی من به تو مربوط نیست…نیست…نیست…چرا ولم نمیکنی!؟

دندون قروچه ای کرد و گفت:

-لعنت به کله ی خرابت یاسمن…

ناخواسته داد زدم:

-لعنت به کله خراب خودت…من باهر پدرسگی بخوام میریزم رو هم و به کسی مربوط نیست…

رگ گردنش باد کرد و دستهاش مشت شدن.یقه لباسمو تو مشتش گرفت و گفت:

-تو چرا اینقدر بی شعوری! چرا فکر میکنی همه ی اتفاقای بد واسه دختر همسایه است….!؟ من ادمای این جامعه ی عصبی رو بیشتر و بهتر از تو میشناسم….میفهمی!؟

دو سه دکمه ی اول پیرهنم بخاطر فشار دستش کنده شدن و افتادن روی زمین…لبه های لباس لختم کنار رفت و سینه هام مشخص شد…

نگاه ایمان روی سینه ام چرخید.آب دهنشو قورت داد و یقه ی لباسم رو رها کرد و از منی که مثل یه مجسمه ی بی احساس فقط نگاهش میکردم،فاصله گرفت و عقب رفت….

نگاش کردم.به طرز مضحکی میخواست چشماشو وادار کنه به سمت من نگاه نکن…رفتم سمتش…دستشو گرفتم و وادارش کردم به سمتم نگاه کنه و بعد گفتم:

-اگه با تو باشم چی !؟ بازم همین حرفارو میزنی!

بازم رگهای گردنش از عصبانیت شدید ورم کردن…نفس نفس زد و گفت:

-من…من نمیخوام تو با من باشی این یک…و دوم….تو منو میشناسی…درسته!؟

اخم کردمو گفتم:

-نه…من نمیشناسمت…آدما از لایه های مختلفی تشکیل شدن ….و من فقط یه لایه از تو رو دیدم…پس چطور بشناسمت !

به وضوح پوزخند زد و من صدای پوزخندشو شنیدم.اول یه نگاه به آسمون انداخت بعد دوباره روبه روی خودم قرار گرفت و گفت:

-باشه…من متشکل از چندلایه….ولی تومواظب باش هرزه نشی….اگه تاحالا نشده باشی…

زبونمو رو لبهای خشک شده ام کشیدم و گفتم:

-با من کاری نداشته باش ایمان…از من فاصله بگیر چون من از همه ی مرداااا متنفرم….ازهمتون…از…همتون….و از تو بیشتر از بقیه….ولم کن…ولم کن و بزار راحت باشم…منو عاصی نکن…عاصیم نکن…

سرمو بین دستام گرفتم و بدو بدو رفتم داخل…نفهمیدم چجوری پله هارو بالا رفتمو خودمو به اتاقم رسوندم….چقدز سخت بود که دیگه نمیتونستم اون خود شادم باشم…همون یاسمن شوخ و پر شروشور….

باید خودم رو سرگرم چی میکردم که این اتفاق از یادم بره…باید چیکار میکردم !؟

امتحانات پایان ترم تموم شده بودن و من هنوز همون دختر کسل و افسرده و درب و داغون بودم….نه یاسمن شاد و قبراق!

غرور من شکسته بود و اعتماد بنفسم به کل نیست نابود شده بود…حس میکردم دختری ام که ارزش دوست داشته شدن نداشته و به همین خاطر بود که آمین خیلی سریع کنارم گذاشت…و چقدر اعصابم بهم می ریخت وقتی به این فکر میکردم که زمانی که من باهاش بودم و حس میکردم دوستم داره اون درحال دلبری از سارینا و حتی خواستگاری کردن از اون بود…!!!آرزو میکردم برگردم به زمان قبل آشنایی با آمین…چون دلم واسه خودم تنگ شده بود…واسه همون دختر شر و شیطون و ناقلا…!

ایمان مدتی میشد که رفته بود ماموریت و من خوشحال از اینکه قرار نیست بهم گیر بده چون اون احتمالا تنها کسی بود که میدونست من چه مرگم و چرا مثل سابق نیستم…یعنی یه جورایی مامان و بابا رو میتونستم بپیچونم و با دلایل مسخره توجیهشون کنم که این خستگی من دلیل خاصی نداره اما ایمان رو نه….و منم که اصلا حس و حال نیش و کنایه هاشو نداشتم!
امیرحسینی که حس میکردم به یلدا شماره داده دوباره برگشت تا خدمت سربازیش رو ادامه بده و یلدای خر ذوق هم تعطیلات میان ترم رو با آقا رحمان و زهراخانم رفته بود اراک خونه پدربزرگش و ساختمون تقریبا یه خونه ی بی ذوق و شوق بود !!!

بهمن بود و اوج برف…! دلم میخواست حال و هوام عوض بشه….شال و کلاه کردمو از خونه زدم بیرون…!
زمین و درختها پوشیده از برف بودن و هوا به شدت سرد اما دلچسب… ناخواسته ذهنم رفت پی یلدا و اینکه همیشه این موقع با هم آدم برفی درست میکردیم و خونه رو میزاشتیم رو سرمون اما حالا همینش هم از من دریغ شده بود و نمیدونستم این ایمان لعنتی گور به گور شده چی داشت که من بخاطرش اینجوری بهم ریخته بودم…!؟ واقعا نمیدونستم…حتی واسش اسمی هم نداشتم…عشق!؟وابستگی؟دوست داشتن…!!!

تو خیابون قدم زنان راه میرفتم که صدای ممتد بوق ماشینی توجه ام رو به خودش جلب کرد.فکر نمیکردم داره واسه من بوق میزنه واسه همین نگاهی به عقب ننداختم اما وقتی این بوق زدنا تکرار شد بالاخره ایستادمو پشت سرمو نگاه کردم…

شهاب خندید و گفت:

-بوق ماشین رید از بس فشارش دادم! باو بیا سوارشو کچلیک!

اخم کردمو گفتم:

-خودت کچلیکی!

بازم خندید.اصلا کلا آدم خوش خنده ای بود…خوش خنده و بشاش! برفارو از رو کلاهش کنار زد و گفت:

-ببین…مجبور شدم پیاده بشم….یالا بیا سوارشو بدو…

دستامو تو جیب پالتوم فرو بردمو گفتم:

-نمیخوام….

نیششو باز کرد و گفت:

-نمیخوامو کوفت…عه! چاییدم بابا…بیا سوارشو!

شال گردنمو یکم دادم پایین و گفتم:

-آخه میخوام قدم بزنم….

در ماشین رو باز کردو گفت:

-ای بابا…عجب بچه سرتقی هستیااا..تو بیا حالا…

کوتاه اومدمو به سمت ماشینش اومدم.سوار شدمو بعد از بستن در گفتم:

-چرا هرجا من میرم تو هستی!؟

خنده ای بلندی سر داد و بعداز روشن کردن ماشین گفت:

-اتفاقا منم همین سوال رو دارم…

و بعد سرش رو به طرفم چرخوند و گفت:

-خوشگل پکر بگو ببینم چرا هرجا میرم تو هستی!؟

چشم غره ای به شهاب ریاحی که یکم زیادی رفیق و مچ شده بود رفتمو گفتم:

-یه وقت کله ات نخوره به سقف!

زبونشو واسم درآورد و گفت:

-نگران نباش…سقف ماشین بااااز !

دستامو زیر بغلم زدمو همونطور که از نرمی صندلی ها و گرمی فضای داخل ماشین فرارویایی شهاب نهایت لذت رو میبردم گفتم:

-بدتر! اونوقت میخوره به سقف آسمون…لایه اوزون رو هم پاره میکنی!

بازم زبون درآورد و گفت:

-چه بهتر! من عاشق پاره کردن بعضی چیزام!

یه چشم غره ی ترسناک بهش رفتم که بلند بلند زد زیر خنده…پوفی کشیدمو رومو ازش برگردوندم…شهاب شیطون بود…چیزی که من هیچوقت نمیتونستم در مورد پسر رئیس دانشگاه بپذیرمش…ادم حس میکنه بخاطر موقعیت پدرش احتمالا از اون دسته پسرای مودب و سنگین ودرس خون اما هرچقدر بیشتر بهش نزدیک بشی بیشتر میفهمی چقدر بلا و ناقلاس…در واقع شهاب یه جورایی شبیه این ادمایی بود که تازه میخوان رانندگی یاد بگیرن…اینایی که اگه راحتشون بزاری خیلی زود منحرف میشن…!

چند دقیقه ای بینمون سکوت ایجاد شد تا اینکه بالاخره یه اهنگ پلی کرد و همونطور که بعضی از قسمتهاش رو باهاش لب خونی میکرد گفت:

-ما فردا شب یه مهمونی خیلی باحال داریم….پارتی خفن!

نگاه بیتفاوتی بهش انداختمو گفتم:

-خب…که چی!

با تعجب ابرو بالا انداخت و گفت:

-که چی!!!؟؟؟ ای بابا! دختر بی ذوق…همجنسای تو یه همچین مواقعی جیغ میکشنو میگن” وای من چی بپوشم” اونوقت تو میگی که چی!

نا محسوس به صدای نازک شده اش خندیدم و بعد یکم خودمو جا به جا کردمو گفتم:

-همجنسای من احتمالا حالشون خوب!

سرعت ماشین رو زیاد کرد و گفت:

-آها…یعنی تو الان حالت خوب نیست!؟

نچ نچی کردمو گفتم:

-نه! خوب نیستم! خوب نبودن بعلاوه ی بی حوصله بودن!

با شیطنت نگام کرد و گفت:

-من بلدم یه همچین مواقعی رو حوصله ات بیارم!

از گوشه چشم نگاش کردم که پنجولهاشو به رخم کشید و گفت:

-با اینا خیلی کارا میشه کرد!

چشمامو تنگ کردمو گفتم:

-مثلا!؟

بدون شرم و حیا چنگی به رون پام زد و گفت:

-مثلا این!

از این حرکتش جلدی پریدم هوا…با بهت نگاش کردمو تو خودم جمع شدم که زد زیر خنده و گفت:

-چیه پیشی کوچولوووو…چرا همچین نگاه میکنی…!؟

اخم کردمو گفتم:

-میام میزنمتااااا

خندید و گفت:

-میام میکنمتاااا

چشمام گشاد شد و دهنم تا اونجایی که امکان داشت باز موند…انگشت اشارمو تو گوشت بازوش فرو بردمو گفتم:

-پسره ی جلف! بزنم فک مکتو داغون کنم!؟؟؟

دستمو کنار زد و گفت:

-داغون کن ببینم ….ها ماشالله….

دندونامو رو هم قفل کردمو حرصی گفتم:

-هر هر هر…خیلی خندیدم!

زبونشو واسم درآورد و گفت:

-جفتک ننداز دخترجون.. ببینم فردا شب میای مهمونی!؟؟

انگشتمو زیر دماغم کشیدمو گفتم:

-نووووچ!

صورتش جدی شد.ابرو درهم کشید و گفت:

-چرااااا !؟؟

پشتمو به صندلی لم دادمو گفتم:

-چون پدرومادرم اجازه نمیدن شب بیرون بمونم!

شونه هاشو بالا و پایین کرد و گفت:

-این دلیل مسخره ای! تو یه دختر بالغ و بزرگی! مستقل بودن تو یه همچین مواقعی کمترین و کوچکترین حق توئہ…بعدشم…مگه تو قراره چقدر زنده بمونی!؟ یا اینکه چقدر مجرد بمونی…!؟ فکر میکنی بعدا میشه از این خوشگذرونی ها داشته باشی!؟؟؟ هان!؟ قطعا نمیشه! تو جوونی فقط باید جوونی کنی…چون تو فقط یکبار بیست سالگی…بیست و یک سالگی…بیست و دو سالگی رو تجربه میکنی….حالا گذشته از این مگه قراره ما اونجا چیکار کنیم!؟ فقط خوش میگذرونیم…بزن و بکوب و برقص….با یه سری ادم باحال….تازه بچه ها گیتار میتارم میااااارنوووو….بعله…میزنن و میخونن….

حرفهای شهاب وسوسه کننده بود…و کاملا صحیح…چرا من نباید از جوونیم خاطره ی خوب تو ذهنم داشته باشم…چرا نباید خوش میگذروندم…مگه بقول شهاب قراره چند بار سنی که الان هستمو تجربه کنم!؟؟ چند بار….گذشته از این…واقعا خجالت مبکشیدم بگم ننه بابام نمیزارن برم درحالی که همسن و سالای خودم کاملا آزاد و راحت بودن…و من دقیقا عینهو این ژیگلوهای تیتیش مامانی بودم…

با صدای شهاب که داشت اسممو صدا میزد به خودم اومدم…تکونی به شونه ام داد و گفت:

-هستی!؟؟

گیج و حواسپرت گفتم:

-هان!؟ چی!؟؟

خندید و گفت:

-فرداشبمو میگم…هستی!؟

نفس عمیقی کشیدمو گفتم:

-هستم!

کف دستشو رو به روم گرفت و گفت:

-پس بزم قدش!

دستمو رو دستش فرود آوردمو گفتم:

-میام…خوبم میااااام….

چشمکی زد و گفت:

-آااااا باریکلااااا….حالا شد!

از نظر خودم این قسمت از زندگیم خیلی مزخرف بود…اینکه گوشیمو خاموش کرده بودم و افسرده و درمونده تو گوشه اتاقم خودمو حبس کرده بودمو حرص و جوش میخوردم…اونم بخاطر کی!؟بخاطر پسری که هیچ ارزشی واسم قائل نبود!،من باید جوونی میکردم…باید خوش میگذروندم تا تلخی های که چشیده بودمو فراموش کنم…یا اصلا چرا تلخی هارو فراموش کنم….بخاطر خودم باید لذت میبردم از این روزها…از این روزهایی که قرار بود بعدها اسمشون رو “خاطرات جوونی” بزارم…!

با شهاب چرخی توی خیابونا زدیم ودرنهایت اون منو به خوردن یه قهوه تو یه کافه ی باحال دعوت کرد…یه کافه که میز و صندلی هاش توی یه اتوبوس قرمز و سفید چیده شده بودن….
نگاه طولانی و با دقتی به تابلوهای باحالی که پرتره هایی از زنان و مردان زیبا بودن کردمو قاشق رو توی فنجون چرخوندمو گفتم:

-اینجا خیلی باحال و جالب!

لبهای باریک شهاب طرح یک لبخند شیطنت امیز به خودشون گرفتن و اون بعد از یه مکث کوتاه گفت:

-دیگه بخاطر شما دخترا ما مجبوریم اینجور جاها رو بلد باشیم!

موشکافانه نگاهش کردم…هرچه بیشتر باهم راحت میشدیم بیشتر بعضی چیزارو ازش میفهمیدم…یکم از قهوه ام رو چشیدمو گفتم:

-تو خیلی دختر میشناسی!؟

طولانی نگام کرد و رک و صریح جواب داد:

-خو آره… مثلا تو پسر نمیشناسی!؟

محتاط رفتار کردن در مقابل کسی که با صداقت تمام باهات حرف میزنه کار مشکلی بود و هست واسه همین با تاخیر حرف راست رو زدم:

-میشناسم!

بشکنی زد و گفت:

-آفرین….صداقت چیز خوبیه…کلا من با ادمای صادق خوب میجوشم….

زبونمو روی لبهام کشیدمو گفتم:

-بنابرین خیلی دوست دختر داشتی…واحتمالا داری!

ریلکس و راحت گفت:

-بازم باریکلاااا…داشتم…ولی درحال حاضر ندارم….تو چی داری !؟

سرمو به چپ و راست تکون دادمو گفتم:

-نه…ندارم !

-الان نداری درسته !؟ معنیش اینکه قبلا داشتی!

نمیدونم چرا میخواست از زیر زبونم حرف بکشه ولی دیگه چندان هم مهم نبود واسه همین گفتم:

-آره داشتم…ولی الان ندارم !

با رضایت سرشو تکون داد و گفت:

-پاسخ خوبیه….خوشم اومد! خب…پس ما فردا به عنوان دوتا رفیق میریم مهمونی…من شک ندارم خیلی بهمون خوش میگذره !

شهاب خیلی واسم از اون مهمونی و جو ش گفت…اونقدر گفت که منو هم مشتاق کرد و از همون موقع افتادم به فکر پیدا کردن یه بهونه واسه پیچوندن حاج بابا و حاج خانم ! پیدا کردن یه لباس زیبا…و رفتن و لولیدن بین آدمای احتمالا پولدار و باحال!

نیم ساعت بعد گوشی شهاب زنگ خورد.همون جلوی من صحبت کرد و درنهایت بعد از چند دقیقه گوشی اپلش رو روی میز گذاشت و گفت:

-خب شیطون بلا….من دیگه باید برم…بابام احضارم کرده…

لبخندی زدمو گفتم:

-اوووم….باشه باشه !

پول قهوه هارو روی میز گذاشت و گفت:

-پس من فردا بهت زنگ میزنم…ولی تو آماده باش خب…خوشگل موشگل کن که بیام دنبالت !

از رو صندلی بلند شد و بعد از مرتب کردن پیرهنش گفت:

-خب خب…بلندشو برسونمت….

دوست داشتم یکم دیگه تو اون کافه اتوبوسی بمونم واسه همین گفتم:

-نه…من دوست دارم یکم دیگه بمونم !

خیلی راحت پذیرفت و گفت:

-اوکی اوکی! پس قرار ما بمونه همون فردا پیشی کوچولو!

شهاب اینو گفت و با برداشتن سوئیچ ماشینش لباشو غنچه کرد و با لحنی شیطون لب زد:

-بوس بوس!

تا بخوام بهش چشم غره برم و پشت چشم واسش نازک کنم از کافه بیرون رفت و من بازم تنها شدم…
تنها شدم تا باخودم به یه سری مسائل فکر کنم….به چیزایی که امروز شهاب واسم یاداوریشون کرد…در واقع حقیقت این بود که
اگه تا چند ساعت پیش به این فکر میکردم که نمیخوام جایی برم و همچنان قصد تنها موندن و کنج نشینی دارم اما حالا داشتم واسه جیم شدن نقشه میکشیدم…اینکه با چه بهونه ای فردا شب برم اون مهمونی!

نگاهی به ساعت مچیم انداختم و بعد از روی صندلی بلند شدمو بیرون رفتم….باید میرفتم خرید و یه لباس مناسب واسه فردا میخریدم!
قبل اینکه از رو صندلی بلند بشمو از کافه بزنم بیرون متوجه شدم شهاب شمارشو تو کاغذ نوشته و کنار پولها گذاشته…خندیدمو با برداشتن شماره از اونجا زدم بیرون!
بعد از یه گشت و گذار نه خیلی طولانی و تاحدودی حوصله سر بر یه لباس برای فردا شب انتخاب کردمو خریدم…یه پیرهن شیری آستین بلند یقه توری و یه دامن کوتاه که بلندیش تا روی زانو بود و پاینش چین میخورد…و این یعنی بر باد رفتن نصف حقوق یک ماه کاری!
وقتی رسیدم خونه،خسته و کوفته زنگ رو فشار دادمو منتظر ایستادم تا درو به روم باز کنن…طول کشیداما بالاخره مامان درو به روم باز کرداما کنار نرفت…تو همون چهارچوب ایستاد و گفت:کجا بودی!؟ تلفنت چرا خاموش!؟
کلافه از این سوال و جوابای مسخره شال گردنمو باز کردمو گفتم:بیخیال مامان…جوری باهام رفتار نکن که احساس کنم یه دختر بچه ده ساله ام!
انگشت اشاره اش رو بالا آورد و گفت:دومورد رو همیشه یادت باشه…اول اینکه جامعه الان برای دخترایی به سن تو خطرناک…دوم….تو نود سالت هم که بشه بچه منی…متوجه شدی!
بحث با مامان بیفایده بود واسه همین پوفی کردمو گفت:باشه باشه…باشه…حالا میشه برید کنار تا برم داخل…سردم !
نرفت کنار…عوضش بدنش رو قوس داد و با برداشتن یه سینی کوچیک از روی جاکفشی گفت:-فعلا برو اینو بده به ایمان.. .
با کمی تعجب گفتم:مگه خونشونه !
مامان باتکون سر حواب داد:-آره…بیچاره خورد و خسته و بی حوصله بود..کسی هم که خونشون نیست…نباید گرسنه بمونه…بدو برو اینو بهش بده!
اصلا دلم نمیخواست بازم با ایمان رو به رو بشم …در واقع نه حوصله چرت و پرتهاش رو داشتم نه نصیحت ها و نه اون نوع نگاه هاش که به ادم حس نجس بودن میداد!
یک قدم اومد جلو و گفتم:من نمیرم…خودت بده فاطی جون…
مامان چشم غره ای بهم رفت و گفت:-اولا فاطی جون نه و مامان…دوماااا…یه دختر فهمیده رو حرف بزرگترش حرف نمیزنه…
و بعد سینی رو تو دستام جا داد و گفت:بگیر و برووووو….
لپمو باد انداختمو با حرص نگاهش کردم…انگار چاره ای نبود….چرخیدمو با حرص پله هارو پایین رفتم…هرچقدر بیشتر میخواستم از این بشر دوری کنم بیشتر بهش بر میخوردم.رو به روی در ایستادمو زنگ رو فشار دادم….چند دقیقه در باز شد و ایمان با چشمای سرخ و خسته و موهای ژولیده رو به روم ایستاد…یکم بهم خیره موندیم…و من برای اینکه این نگاها طولانی نشه همون حرکتی که مامان باهام انجام داد رو با ایمان انجام دادم…یعنی سینی رو گذاشتم تو دستهاش و بدون هیچ حرف و کلامی با تلخ رویی ازش رو برگردوندمو پله هارو لش و بیحال بالا رفتم….
در نیمه باز رو کنار زدمو رفتم داخل…مقصدم اتاق خواب بود چون واسه پوشیدن و تست کردن لباسها ذوق داشتم.درو بستم و دونه دونه لباسهامو از تنم درآوردم …لخت وسط اتاق ایستادمو ستی که خریده بودم رو پوشیدم…و بعد رو به روی آینه ایستادم….
خوب بودن و این خوب بودن یه لبخند رضایت بخش روی لبهام نشوند….با این حال یه حای کار لنگ میزد و اون پاهام بود…دلم میخواست زیرش ساپورت نپوشم تا پاهای سفید و خوشگلم معلوم باشن اما یکم خجالت میکشیدم….یکم که نه…خیلی زیاد….!
لباسهارو درآوردم و تن خسته ام رو پرت کردم روی تخت و خیره شدم به سقف…مشکل من پوشیدن یا نپوشیدن ساپورت نبود…مشکل اصلی جور کردن یه بهونه بود…یه بهونه واسه جیم شدن! اما واقعا چه بهونه ای!…
فکر کردم…تقریبا شاید بیشتر ازیک ساعت و بعد درنهایت سپیده اومد تو ذهنم…باید میگفتم سپیده مریض و بیمارستان بستری و بعد با این بهونه که باید شب همراهش باشم از خونه جیم فنگ میشدم…و این تقریبا تنها بهونه ام بود….
بلند شدمو فورا یه تیشترت و شلوارک پوشیدمو از اتاق زدم بیرون…
مامان داشت شبکه قران میدید و همزمان سبزی خورد میکرد.چشمش که به من افتاد گفت:-چه عجب!از اون اتاقت دل کندی….
کنارش نشستمو گفتم:هووووف!خیلی بی حوصله ام….بخصوص وقتی به فردا شب فکر میکنم…
مامان کنجکاوانه نگام کرد و پرسید:فردا شب !؟مگه فرداشب چه خبره !؟
لبامو لول کردمو گفتم:-دوستم سپیده میخواد عمل کنه…پدرش که فوت کرده…مادرشم شهرستان…خواهر و برادر هم که نداره…از من خواسته که فرداشب پیشش باشم…منم قبول کردم !
مامان عینکشو داد بالا و گفت:چی!؟؟؟قبول کردی!
مظلوم نگاش کردمو گفتم:-خب گناه داشت…کسی رو نداره !
چپ چپ نگام کرد و پرسید:-کسی رو نداره !؟؟؟
-نه!
با شک گفت:-هیچکس جز تو!
بازم قیافمو مظلوم کردمو گفتم:میگم یتیم….مادرشم رفته شهرستان…خواهرو برادری هم که نداره…بعد عمری بهم رو زد…نمیشد بگم نه…
همون کلمه ی یتیم واسه رام کردن مامان کافی بود…عینکشو پایین آورد و گفت:باشه! ایرادی نداره….وقتی ازت خواسته روشو زمین ننداز!
نامحسوس لبخند پیروزمندانه ای زدمو گفتم:-چششششم !
و بعد خوشحال شدمو رفتم که به شهاب پیام بدم…

با نیش باز ،چهار زانو روی تخت نشستم و به دنبال گوشی موبایل خاموشم کوله پشتبم رو زیرو رو کردم…!
اصلا در باورم نمیگنجید که مامان اینقدر زود راضی بشه من شب رو بیرون از خونه بمونم…البته…توصیف شرایط سپیده هم قطعا دخیل داشت اما خب…این یه پیروزی به حساب میومد اونم واسه منی که بیرون رفتنم مکافاتی بود واسه خودش…!

گوشی رو روشن کردمو منتظر موندم…
بلافاصله تماسهای از دست رفته و پیامکها بالا اومدن…که اسم آمین بین همشون تاسف برانگیزتر بود…
فقط یک تماس بی پاسخ! و فقط یک پیامک کوتاه

“چرا استفاء دادی!؟”

پوزخندی زدم و بی توجه به پیامش شماره اش رو دیلیت کردم…درواقع این بهترین کار ممکن تو اون زمان بود…آمین باید تموم میشد هرچند که دلم به شدت میخواستش…اما من مال مردم خور نفودمو نیستم!

اونایی که ولمون میکنن همون بهتر که کنار گذاشته بشن…دوست داشتنای کشکی فایده ای جز خراب شدن حال ندارن… و واسه امثال آمین فقط باید درو باز کرد و گفت:

“هرررری”….

شماره ی شهاب رو سیو کردم وبعد روشن کردن اینترنت گوشی رفتم توی تلگرام و بهش پیام دادم که اومدنم قطعیه ….بلافاصله نه اما شاید حدودا ده دقیقه بعدش با شکلک زبون درآوردن که خیلی بهش میومد واسم پیام فرستاد

“ای ژااانم پس من منتظرتم..خودم میام دنبالت ”

لبخندی زدم و واسش نوشتم اوکی و بعد از ارسال کردنش دراز کشیدم روی تخت ….باید با سپیده هم هماهنگ میکردم!!!

**

رو به روی آینه ایستادمو برای چندمین بار آرایش ملیح صورتم رو چک کردم…دلشوره و اضطراب داشتم و این بیشتر وسواسم میکرد.گونه هام سرخ شده بودن و قیافم ضایع و احساس میکردم حاج خانم یا حتی حاج بابا با یه نگاه پر دقت قطعا میفهمن کاسه ای زیر نیم کاسه ی من! که البته دعا دعا میکردم هیچوقت این نگاه پر دقت رو واسه من هدر ندن! در آخر زیر همون دامن یه ساپورت سیاه پوشیدم و بلندترین پالتوم رو هم تنم کردم تا لباسای مجلسیم مشخص نباشن…
اونقدر رو به روی همون آینه به خودم نگاه کردم تا کم و کاستی هارو ببینم که بالاخره شهاب پیام داد:

“من اومدم همون آدرسی که دادی کجایی تو؟! ”

فورا براش تایپ کردم:

“من خونه ام…سرکوچه منتظرم بمون تا بیام ”

بلافاصله جواب داد:

“اوکی”

بعد هم آف شد. دستپاچه و با عجله گوشی رو گذاشتم تو کیفم و بعد از اتاق بیرون اومدم.تا چشمم به حاج بابا افتاد قلبم تند تند شروع به تپیدن کردچون میدونستم الان که سیل سوالا و نق زدنهاش شروع میشه اما در کمال تعجب فقط گفت:

-میخوای خودم برسونمت بیمارستان!؟؟

ناباورانه نگاهش کردم…پس مامان بهش گفته بود.سرمو تکون دادمو تند تند گفتم:

-نه نه نه…با تاکسی میرم!

حاج بابا دستی به ریشش کشید و گفت:

-پول احتیاج نداری!؟

فورا جواب دادم:

-نه تو کارتم هست!

-اگه احتیاج پیدا کردی بهم زنگ بزن!

سرمو کج کردمو با لحن ضایع ای گفتم:

-چ…چشم!

-چشمت بی بلا! مواظب خودت باش بابا….بیرون هم نرو…چیزی لازمت بود هم به خودم بگو!

-باشه حتما! خیالتون راحت!

خیلی سریع رفتم سمت جاکفشی و با برداشتن کفشهام خداحافظی کردمو زدم بیرون…

کفشارو پوشیدم و نفس عمیق و راحتی کشیدم…به این میگفت: رد کردن خان اول!

پله هارو که پایین اومدم با احتیاط از جلوی در خونه ی ایمان اینا گذشتم و بعد که به حیاط رسیدم،عینهو کسی کهاز زندان گریخته باشه پا گذاشتم به فرار و تا رسیدن به سر کوچه بدون هیچ وقفه ای کل مسیر رو دویدمو خودمو به ماشین شهاب رسوندی…….

تا درو باز کردمو توی ماشین نشستم شهاب سوت بلندی زد و گفت:

-ژووووون بابا ژوووون…هلو خانم …شفتالو خانم…..چه خوشگل موشگل شدی تو امشب!

چپکی نگاش کردمو گفتم:

-خبه خبه! پاچه خواری نکن…

چشمکی زد و گفت:

-الانه که یه لقمه چمت کنم…

ویشگونی از بازوش گرفتمو گفتم:

-بیخود!یالا برو تا کسی ندیدتم…

دستشو رو چشمش گذاشت وگفت:

– ای به چشم خانم خوشگل!

شهاب ماشین رو روشن کرد و من نگاه مضطربمو دوختم به پشت سر…به جایی که احساس کردم یه نفر تو چهارچوب در حیاط خونه داره نگام میکنه….هرچند که فاصله زیاد بود و مسیر طولانی…اما این حس لعنتی ول کنم نبود که نبود!!!

آفتابگیر رو پایین آوردمو همونطور که شالمو روی سرم مرتب میکردم گفتم:

-مهمونی تا کی طول میکشه!!؟

شهاب یه نگاه به ساعت مچیش انداخت و گفت:

-احتمالا دو…سه…

چشمامو گشاد کردمو گفتم:

-دو ؟ سه ؟ چخبرههههه! تاج گذاری ملکه الیزابت !؟

خندید و گفت:

-نه!یه پارتی ساده اس…که بین بچه ها در گردش…یعنی تقریبا هر ماه با حتی گاهی هر هفته خونه یکی از بچه هاس…

سرمو تکون دادمو تظاهر کردم که اینجور مسائل واسم عادیه درحالی که اصلا نبود…من جشن عروسی و تولد رفته بودم اما پارتی نه…اونم مختلط! یه جورایی گروه خونی آدمایی که قرار بود برم پیششون به گروه خونی من نمیخورد و نمیدونم چرا سعی داشتم خودمو اونجور نشون بدم که نبودمو نیستم….!
جایی که شهاب منو برد یه خونه ی بزرگ ویلایی بود که رقص نور توی حیاطش از هر فاصله ای قابل دیدن بود….هر چه نزدیکتر میشدیم اصوات واضحتر میشدن و این شلوغی و حضور آدما به من انرژی و شوق و هیجان میداد…حس میکردم میشه و میتونم خوش بگذرونم و بشم همون آدم سابق!

شهاب همون حوالی ماشینش رو بین بقیه ی ماشینای پرتعداد دیگه پارک کرد وما همزمان باهم پیاده شدیم.
اومد سمتم و بازوشو به طرفم گرفت…پرسشگرانه نگاش کردم که خندید و گفت:

-خنگ بازی در نیار!بازوم رو بگیر!

نه! دیگه نزدیک و وابسته شدن به پسرا کافی بود..دلم نمیخواست بازم دل ببندم به شهاب که دوباره با جداییش اون روزای تلخ رو تجربه کنم…چندقدمی جلوتر ازش راه افتادمو گفتم:

-من این مدلی راحت ترم….

خندید و گفت:

-ای کثافططط ! باشه! هرجور تو میخوای ولی حداقل بزار دوشادوش هم باشیم….اینکه دیگه میشه آره!؟

داشت طعنه میزد که بایستمو باخودش برم.منم ایستادم تا بهم برسه…وقتی نزدیک شد خیلی یهویی دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:

-بجون خودم عین چسب دستم چسبید…تلاش بیهوده نکنیااااا که بیفایدس…حالا راه بیفت!

به زور خودمو کنترل کردم که نخندم و بعد دوباره به راه افتادم با این تفاوت که حالا دست شهاب دور کمرم حلقه شده بود.سرایدار جلوی در ایستاده بود و هم خوشامد میگفت و هم راهنمایی میکرد و من نمیدونم چرا حس میکردم حالت نگاهش مضطرب…جدا از این هرازگاهی باخودش زمزمه میکرد” خدا بخیر بگذرونه از دست آقا پندار”..
با تعجب نگاش کردم ولی چیزی در موردش از شهاب نپرسیدم چون بدجوری چشمم کشیده شد سمت دختر و پسرایی که با لباسهای نیمه لخت یا مشغول رقصیدن بودن،یا شنا توی استخر و یا لب گرفتن و مالیدن هم….!

بعضیاشون که مارو باهم میدیدن کاملا خونسرد برخورد میکردن…شاید لبخند میزدن…گاهی هم سلامی میگفتن اما یه عده تیکه ی شیطنت آمیز میپروندن…خصوصا به شهاب…مثلا میگفتن”عجب هلویی تور کردی”…”بابا خوش سلیقه”…”آفرین داداش داف پسند”….!!!

باهم وارد خونه شدیم…پالتو و شالم رو که درآوردم فهمیدم حتی تو اون لباسها هم بازم کاملترین حجاب رو بین دخترایی داشتم که تمام بدنشون بیرون بود….!
از شهاب یکم فاصله گرفتمو گفتم:

-چقدر شلوغ اینجاااا…

نگاهی به اطراف انداخت و بعد با برداشتن دوتا لیوان مشروب از روی سینی توی دست پیشخدمت گفت:

-تازه شلوغتر هم میشه….

و بعد لیوان کمرباریک رو به سمتم گرفت و گفت:

-خب! بیا بزنیم به سلامتی هممم…

با تردید به لیوان مشروب نگاه کردم….هم دلم میخواست طعمشو بچشم و هم…..نه!

 

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

6 دیدگاه

  1. همه نویسنده ها زحمت می کشن برای نوشتن پس خسته نباشید
    ولی بازم رمان مسخره و آبکی هست واقعا با چه ذهنیتی این رمان نوشته شده

  2. سلام میشه زودتربزاریدخداکنه اخرش یاسمن دست ازکاراش برداره وباایمان ازدواج کنه.توروخدابسه دیگه نویسنده جان یاسمن انقدپسرتورنکنه

    1. دقیقا همین چیزی که گفتی تو رمان های ایرانی اتفاق میفته یارو تلنگر می خوره و ادم میشه میره سر خونه زندگیش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن