رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۹

 

وقتی آمین رو دیدم لبخندم عمق گرفت و حرفهایی که بین خودم و ایمان رد و بدل شده بود رو به کل فراموش کردم اما قبل از اینکه تو عمق این خوشحالی غرق بشم، پسند خانم تی و سطل رو دستم داد و گفت:

-بجنب دختر! امروز سارینا خانم خودش شخصا اومده اینجا اصلا هم از شلختگی و تمبز نبودن فضای باشگاه خوشش نمیاد…پس زود دست به کار شو!

نگاهمو از آمینی که رکابی تنش بود و حوله به دست سمت قسمت مردونه میرفت گرفتمو،تی و سطل رو از دست پسند خانم گرفتم و مشغول تمیزکاری شدم…
تقریبا دو سه ساعتی مشغول بودم،گه گاهی هم بینش استراحت میکردم ولی خب نمیشد از زیرش در رفت…باید مدام خوش بو کننده میزدم ،وسایل رو تمیز میکردم،آب معدنی توی یخچال میذاشتم و کلی کار دیگه….!
خسته و بی رمق نشستم روی نیمکتهای کنار دیوار که صدای پاشنه ی کفش و خنده های دخترونه ای توجهم رو جلب کرد.تا سرمو بلند کردمو به اونور ستون سرک کشیدم که چشمم افتاد به دختر آقای جباری و آمین!
ناخوداگاه اخمی بین دو ابروم نشست از بازوی لخت آمین که تو حصار دستای ظریف سارینا بود….!

احساس حسادت تمام وجودمو در برگرفت وقتی میدیدم آمین اونقدر با اون دختر راحت و بیخیال خوش و بش میکنه…البته سارینا دخترعموش بود و گپ و گفتشون باهم چیز غیر طبیعی ای بنظر نمی رسید اما اینکه سارینا مدام خودش رو از آمین آویزون میکرد واسه من تلخ بود! که چرا باید همچین اجازه ی بده وقتی من توی زندگیش هستم!!!

تی و سطل رو برداشتم و باعصبانیت از کنارشون رد شدم.سارینا چون مدام میگفت و قه قهه میزد حواسش به من نبود اما آمین به خوبی متوجه ابروهای درهم گره شده و عصبانیتم شد…!

بهم ریخته و عصبانی رفتم توی رختکن…تو بعضی لحظات به خودم میگفتم شاید من زیادی حساس شدم اما وقتی حرکات و خنده هاشون توی ذهنم میومد نمیتونستم همه چیز رو نادیده بگیرم…خصوصا وقتی آمین اونجور راحت دستشو دور بدن سارینا حلقه میکرد….اون دستها فقط باید من و بغل کنن…فقط من!

نتونستم جلوی خودمو بگیرم و فورا واسش کلی تشر تایپ کردم اما هربار پشیمون میشدم و دیلیت میکردم…عصبی شده بودم…خیلی عصبی!
باهمون حال خراب و اعصاب بهم ریخته نگاهی به ساعت انداختم…باید میرفتم دانشگاه! دیگه پیچوندنی هم در کار نبود!!!
وسایل رو سر جاشون گذاشتم و بعد پوشیدن لباسهام کوله پشتیم رو برداشتم و با عصبانیت از رختکن زدم بیرون….!!!

نمیتونستم خودمو ریلکس و آروم نشون بدم بخصوصا وقتی هنوزم صدای بگو و بخندهاشون به گوشم می رسید…کاش میشد دستامو بزارم رو گوشام و صداشون رو نشنوم…تا بیشتر از این اذیت نشه و این قطعا از ضررهای عشق و دوست داشتن بود…وقتی کسی رو دوست داشته باشی و نتونی نسبت بهش بیتفاوت باشی!سرد باشی!

ابروهامو تو هم گره کردم و همونطور که هردتاشون رو نگاه میکردم از باشگاه زدم بیردن….
متوجه نگاه های آمین شده بودم اما قسمت بدش اینجا بود که هیچ اهمیتی نداد و سعی نکرد دنبالم بیاد…
حالم مثل حال کشتی به گل نشسته ها بود….یا حتی بدتر!

بعد تموم شدن کلاس روی یکی از نیمکتهای داخل محوطه ی دانشگاه نشستم و سرمو روی زانوهام گذاشتم.چشم انتظار بودم…چشم انتظار یه تماس از طرف آمین…ولی زهی خیال باطل!

یلدا از دور به سمتم اومد…نزدیک که شد کنارم نشست و یکی از آبمیوه های توی دستشو به سمتم گرفت و گفت:

-حالت بده!؟ سر کلاس هم خیلی سرحال نبودی!

سرمو از روی زانوهام بلند کردمو بعد گرفتن آبمیوه از دستش گفتم:

-نه..خوبم!

چپ چپ نگام کرد و گفت:

-دیگه اگه من حال خوب و بد تو رو نفهمم که دیگه یلدا نیستم!

و بعد ویشگونی از پهلوم گرفت و گفت:

-با اون یکی بحثت شد یا با این یکی!؟ هان کلک !؟ راستشو بگو!

اخمی کردمو گفتم:

-اون چیزی که در مورد منو شهاب فکر میکنی غلط اندر غلط! ما فقط مثل دوتادوست معمولی رفتیم یه کله پاچه خوردیم…همین!

یلدا تکیه اش رو به نیمکت داد و خنده کنان گفت:

-خدا بده از این دوست معمولی هااااا….

کسل و عصبی گفتم:

-بیخیال یلدا…اصلا اعصاب ندارم!

یلدا نیششو کج کرد و گفت:

-عجباااا…چرا امروز همتون بی اعصابید…هیچکدومتون اعصاب ندارید….اون از تو…اون از ایمان که مثل سگ هار پاچه میگرفت…صبح چنان دادی سرم زد که چارستون بدنم لرزید….

بی حوصله نگاش کردمو گفتم:

-ایمان !؟؟

یلدا لب و لوچه اش رو آویزون کرد و جواب داد:

-اهوووم! اولین باری بود اینجوری سرم داد میزد…حتی بابا و مامان هم نتونستن نزدیکش بشن…معلوم نبود اول صبحی اعصابش از کجا خورده! تازه بهم میگفت حق ندارم با تو برم و بیام…سیم پیچیش قاتی پاتی شده بود!

خب جواب سوال یلدا رو فقط من میدونستم و احتمالا رفتار وحشی ایمان حاصل حرفای من بود….!

زیر چشمی نگاش کردمو گفتم:

-چرا باید عصبی باشه!؟ مگه نومزدش پیشش نیست…!؟

یلدا با چندش گفت:

-خانم دکی رو میگی!؟؟

-اهوووم!

-نه خیر! برگشت اراک!

پوزخندی زدمو گفتم:

-پس احتمالا به همین خاطر که آقا پاچه گیر شده!

یلدا متفکرانه به رو به رو زل زد و بعداز یه سکوت کوتاه گفت:

-اینجوریا هم که تو فکر میکنی نیست یاسی…یا من فکر میکنم نیست…شاید مینا ایمان رو دوست داشته باشه و واسه ازدواج بهش فکر کنه اما ….اما من حسم میگه ایمان مثل مینا فکر نمیکنه….ایمان از دخترا فراریه…حتی مامان چند بار چند دختر رو واسش در نظر گرفت اما هر بار ایمان با یه بهونه ای دختره رو رد میکرد…حسم میگه دلش پیش یکی گیر….!

کنجکاوانه گفتم:

-مثلا پیش کی!؟؟

یلدا شونه بالا انداخت و گفت:

-این چیزیه که خودمم خیلی دوست دارم بفهممش!

موذیانه بهش خیره شدمو گفتم:

-مثل تو که مشخص نیست بخاطر کدوم کره خری کی خواستگاراتو میپرونی….

تا اینو گفتم دستپاچه شد و به سرفه افتاد.پاکت آمیوه رو پرت کرد توی سطل زباله ی کنار نیمکت و گفت:

-اصلا هم اینطور نیست….من خودم نمیخوام فعلا ازدواج کنم!

واسه منی که میدونستم دل یلدا پیش امیرحسین شنیدن این حرف یکم مسخره بنظر میومد….زل زدم تو چشماش و گفتم:

-ارواح عمه ات….

با ترس گفت:

-یجوری نگام نکن که فکر کنم داری یجور خاص در موردم فکر میکنی!

خبیث نگاهش کردمو گفتم:

-آخه اون بداخلاق پاچه گیر به چه دردت میخوره !؟

یلدا با چشمای از کاسه در اومده گفت:

-چرا داری چرت و پرت میگی یاسمن…!؟ اصلا تو داری از کی حرف میزنی!؟

بلند شدمو گفتم:

-از داداش امیرحسینم!

یلدا از حقیقتی که من کشفش کرده بودم مضطرب شد.دنبالم اومد و گفت:

_نه ..اصلا!کی گفته من عاشق امیرحسینم!؟

چرخیدم سمتش و با خنده گفتم:

_یعنی تو امیرحسین رو دوست نداری!؟

اخم کرد و باچهره ای جدی نه خیلی قاطعانه جواب داد:

_نه

سرم رو تکون دادم و با لبخند موذیانه ای گفتم:

_باشه …باور میکنم!

شونه بالا انداخت و گفت:

_میخوای بکن میخوای نکن…

کیفش رو برداشت و به راه افتاد.دنبالش رفتم و گفتم:

_پس یعنی بخاطر امیرحسین نیست که خواستگاراتو رد میکنی!؟

عصبی برگشت سمتم و بعد از یه چشم غره ی نه خیلی پر ابهت گفت:

_مورد خوبی پيدابشه رد نمیکنم!

چشمک زدم و گفتم:

_مثلا امیرحسین مورد خوبیه!؟؟

اول نگام کرد.خواست چیزی بگه ولی منصرف شد…دوباره به راه افتاد.من مطمئن بکدم یلدا امیرحسین رو دوست داره…از اونجا که وقتی میبینش صورتش گلگون میشه…سر به زیر میشه و مودب تر از همیشه….در واقع تبدیل میش به دختری که احتمالا مورد پسند امیرحسین باشه! یعنی دختر نجیب و پاک!

خودموبهش رسوندم و گفتم:

_بابا مامان میخوان بعد تموم شدن سربازی واسش زن بگیرن!

نتونست خودشو بی اهمیت نشون بده و فورا پرسید:

_کس خاصی رو واسش درنظر دارن!؟

شونه هامو بالا انداختم و گفتم:

_نميدونم…ولی ۵۰درصد تو شانس داری ۵۰درصد هپ دختر داييم….

خندید و گفت:

_من ۵۰درصدمو میدم به دخترداييت…

همون موقع تلفنش زنگ خورد.جواب داد و با چند کلمه ی ساده مثل “باشه…حتما….آره”بهش خاتمه داد.من نپرسیدم کی بود ولی اون خودش گفت:

_ایمان بود….گفت داره میره خونه …

شنیدن اسم ایمان هیچوقت موجب شادی من نشده بود… .اخم کردمو گفتم:

_خب که چی!؟

مقنعه اش رو مرتب کرد و موهاشو فرستاد داخل و گفت:

_انگار همین نزدیکی های دانشگاه بود ازم خواست بیام جلو در تا با خودش ببرم خونه…..چقدر هم خوب که اومد…اصلا حال و حوصله ایستاه رفتن نداشتمو ندارم…نظر تو چیه یاسی…!؟ تو هم میای دیگه آره…؟

همونطور که شونه به شونه ی هم سمت درب بزرگ دانشگاه ميرفتیم گفتم:

_نه…من خودم با تاکسی یا خط واحد میرم!

یلدا دلخور نگام کرد و گفت:

_يجوري حرف میزنی انگار تو اونسرتهرون زندگی میکنی و من یه سر دیگه….وقتی مسيرمون یکی هست و ایمان میخواد بیاد دنبالمون چرا میخوای باتاکسی بری!؟

و بعد دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید.نتونستم بهش بگم چه چیزایی بین من و برادرش اتفاق افتاد و چه حرفایی زده شد……بنابرین فقط سکوت کردم و دنبالش رفتم…توی پیاده رو که ايستاديم یلدا باز با شوق گفت:

_راستی فردا شب عقدکنون دختر خالمه…اتفاقا شمارو هم دعوت کرده….میای دیگه!؟

غرق درفکر جواب دادم:

_نیکی و پرسش!؟ احتمالا اونجا کلی پسر خوشتیپ هست!

یلدا با هیجان دستاشو بهم مالوند و خوش خوشان زمزمه کرد:

_حالا ما چی بپوشیم مقایل اونهمه جوون خوشتیپ!!!

قبل اینکه حرفی بزنم ماشین آبی رنگ ايمان جلومون ترمز کرد.
وقتی چشمش به من افتاد اخم کرد و بعد از پایین کشیدن شیشه گفت:

_فقط خودت سوارشو…اوشون دوست معمولی زیاد داره بهتره با همونا بره!

مات و مبهوت به ایمان و بعد یلدا نگاه کردم.ازخجالت رنگش زرد شد و تا آب شدنش فاصله ای نموند!

ضربان قلبم شدت گرفت.دستام مشت شدن و ابروهام به چشمام چسبیدن…

باخشم گفتم:

-اکل ببین من بهت این لفتخارو میدم بعد دور بردار…

بی توجه به من رو به یلدا کرد و گفت:

-سوارشو عجله دارم…

نگاهمو از ایمان برداشتم و دستمو با عصبانیت از دست یلدا بیرون کشيدم و گفتم:

_خداحافظ……

نه یلدا صدام زد و نه من به پشت سرم نگاه کردم.این چندمين باری بود که این داعشي ریشو منو مضحکه و قهوه ای میکرد….
در اون حد که شده بودم یه بمب خالص اماده ی انفجار!

چند نفس عمیق کشیدم ولی نتونستم به اعصابم مسلط بشم واسه همین به هرسنگ و قوطی ای که جلوی پام می دیدم ضربه میزدم…تا یکم سبک و خالی بشم!

دلم میخواست منم حالشو بگیرم …منم ضایع اش کن….درست مثل خودش….ولی چجوری!؟

اون رو من خیلی حساس بود.تقریبا به اندازه ی خواهر خودش بنابرین باید به روش خودم حالشو جا میآوردم!
ذهنم پرکشید سمت عروسی ای که یلدا ازش حرف میزد..باید اونجا حالشو میگرفتم!

بخاطر محدودیتهایی که داشتم نمیشد و نمیتونستم اون چیزی که لازمه ی انجام عملیات های انتحاری در آوردن” حرص” بود رو بپوشم در واقع چیزی که مدنظر خودم بود یه ماکسی چاک دار بلند فیت بدن بود که قسمت کمر و سر سینه هاش لخت بود و من تا توی خونه ی پدرم بودم حتی تو رویاهام هم نمیتونستم همچین لباسی تنم کنم برای همین بلوز سفید و دامن کوتاه چین دار کرمی رو پوشیدم که روی ساپورت مشکی نمای نسبتا جالبی داشتن…آرایش خیلی غلیظی انجام ندادم و مثل تمام دفعات معمول زندگیم از کرم،خط چشم و رژلب استفاده کردم و همین ها هم برای منی که مدام از طرف حاج خانم تذکر میشنیدم کافی و بود و جای شکر داشت.موهام رو گوجه ای بستم و چتری هامو روی پیشونیم ریختم و چند تار نسبتا بلند رو فر کردم و اجازه دادم آویزون باشن…
تلفنم که زنگ خورد،هول و دستپاچه نگاه گذریی به خودم انداختم و تماس روجواب دادم .یلدا با حرص بهم گفت که دیگه وقت نیست و جلوی در منتظرمه تا با آژانس بریم.
فورا پالتومو روی لباسام پوشیدم و شال شیری رنگی هم روی سرم انداختم و با برداشتن کیف دستی و گوشی موبایلم بدو بدو سمت در رفتم.
خوشبختانه حاج بابا در حال تلاوت دعای پر فیضی بود و خیلی توجهی نشون نداد اما مامان از آشپزخونه خودشو بهم رسوند و بعد از یه نگاه به موهام گفت:

-اینا چیه ریختی تو صورتت!؟؟ یاسمن اینقدر واسه خودت هیزم جهنم نخر!

از اینکه مامان باز فاز نصیحت برداشته بود ،کلافه شدم.کفشای پاشنه بلند مشکی رنگم رو از جا کفشی بیرون در آوردم و همزمان گفتم:

-جون مادرت بیخیال فاطی جون!

چپ چپ نگام کرد و گفت:

-اگه اجازه دادم بری واسه عوض شدن حال و هوات بود پس سواستفاده نکن.اونجا که رفتی مودب و باوقار باش…بلند بلند نخند…وقتی روی صندلی میشینی قوز نکن…نوشیدنیت رو هورت نکش…درگوشی حرف نزن…لبخند ملیح بزن ولی قه قهه نه…

کفشارو که پوشیدم کلافه به مامان نگاه کردم و گفتم:

-مگه میخوام برم مراسم اسکار…!؟ یه مراسم عقد کنون ساده است….

جدی و با تاکید گفت:

-تو دختر حاج حبیبی هستی…خواهر حاج امیرعلی حبیبی و امیرحسین….ناخواسته توی چشمی…البته تا اونجایی که امکان داره سعی کن بقیه نفهمن تو دختر کی هستی آخه با این دامن چین چینی کوتاه و این موهایی که شر شر ریختی رو صورتت واسه آقات فقط مایه تاسفی!

یه نگاه خاص بهش انداختم و گفتم:

-دست شما درد نکنه دیگه! یه بارکی بگو عارت میشه من بچه اتم….

دستشو تو هوا کون داد و گفت:

-خبه خبه …حالا نمیخواد ادا کوزت رو واسه من دربیاری!

از خونه زدم بیرون و گفتم:

-خیالت تخت…اونجا هیشکی منو نمیشناسه…خب دیگه خداحافظ!!!

قبل اینکه چیز دیگه ای بشنوم فورا با عجله از پله ها پایین رفتم.یلدا بخاطر من مونده بود تا با آژانس بریم.از در بیرون رفتم و دویدم سمت در حیاط، کنار ماشین ایستاده بود و با حرص پاشو رو زمین تکون میداد.درو بستم و رفتم سمتش…چشم غره ای بهم رفت و با خشم کنترل شده ای گفت:

-میدونی چند دقیقه است اینجا واستادم!؟

مظلوم نگاهش کردم و گفتم:

-ببخشید دیگه! مامان طبق معمول داشت غر میزد.

-خیلی خب…بیا سوارشو!

درو باز کرد و اول خودش نشست و بعد من…سرشو چرخوند سمتم و گفت:

-خوشگل شدم !؟

لبخند زدمو با دقت نگاش کردم.یلداهم مثل من تو پوشش محدودیت داشت دلیلشم برمیگشت به ایمان سخت گیر وگرنه پدرومادرش آدمای لارج و پایه ای بودن.شومیز یقه کلاسیک سبزی تنش بود و ساپورت رنگ پایی که مروارید های سفید تزیین شده بود.موهاش کج فر دار زده بود و درکل بسی زیبا و فریبنده شده بود.سرم رو تکون دادم و با نشون دادن انگشت لایک گفتم:

-مالی شدی واسه خودت!

خندید و گفت:

-تو هم خیلی خیلی خیلی خوشگل شدی….من مطمئنم امشب کلی خواستگار پیدا میکنی!

چشمکی زد و منم خبیثانه زل زدم به رو به رو و لب زدم:

-من واسه امشب برنامه هاااا دارم….

نیم ساعتی توی راه بودیم تا اینکه بالاخره رسیدیم.صدای بزن و بکوب حتی تا توی خیابون هم میومد و برخلاف تصورم که فکر میکردم این جشن تاحدودی خانوادگی و خلوت ، جمعیت زیادی همزمان با ما از در خونه ی بزرگ و درندشت خاله خانم یلدا داخل رفتن….و چه پسرایی! یکی از یکی خوشتیپتر و باکلاستر!

یه نگاه به سینه هام انداختم.تو این سوتین حجم دار بنظر بزرگ میومدن و همین هم کافی بود! در واقع چپچاره ی دیگه ای نداشتم!
با حسرت نگاهی به سینه های بزرگ یلدا انداختمو بعد اینکه با خودم ” کوفتت بشن “رو زمزمه کردم گفتم:

-اون روغن خراطین کوفتی هم نتونست غلطی کن…بهزاد راست میگفتااااا…اینا باس مالونده شن…

یلدا همونطور که پا به پای من قدم برمیداشت ،ریز ریز خندید و گفت:

-بمیری یاسمن…همین امشب یکی رو تور کن که دست به مالشش خوب باشه!

از در رد شدیم و گفتم:

-اونکه حتماااااا

بازوی یلدا رو گرفتم و نگاهی به اطرافم انداختم.خونه ی خاله اش به حدی بزرگ و تماشايی بود که آدم از قدم زدن توی حياطش هم لذت میبرد و احتمالا داخلش که جای خود داشت.
همونطور که سعی میکردم مثل ندید بديدها رفتار نکنم و نگاه های ضايع و تابلوم توجه کسی رو جلب نکنه کنار گوش یلدا گفتم:

_عجب خاله ی پولداري داريا…با پول این خونه چه ها که نمیشه کرد!!!

یلدا همونطور که با وسواس لباسش رو مرتب میکرد گفت:

_آخه شوهر خاله ام از اون بساز و بفروشای خفن قهار… از اونا که به میلیون پول خرد میگن…..

_عجب!

نزدیک در ورودی پسری ایستاده بود که پولداری و باکلاسی از وجناتش می بارید.بلند،جذاب ولی تاحدودی کم مو….کت و شلوار مشکی تنش بود و به مهمونها خوش آمدگویی میگفت!

چشمام از دیدنش درخشید و لبخندی گوشه لبم نشست.سقلمه ای به یلدا زدم و گفتم:

_جووووون…اون هلو کیه!؟

یلدا کاملا بيتفاوت گفت:

_اون ?? اون پدرام…پسرخالمه…

درخشش چشمام بیشتر و بیشتر،شد.بازوی یلدا رو سفت چسبیدم و دوباره کنجکاوانه پرسیدم:

_مجرد یا متاهل!؟

یلدا یه جوری بهم نگاه کرد که انگار میدونه دارم به چی فکر میکنم و بعد گفت:

_مجرد!

نامحسوس دستامو بهم مالوندم و گفتم:

_جووووون! من ميميرم واسه پسر مجرد خوش تیپ ..دیگه پول دارم که باشه واويلا…

یلدا خندید و گفت:

_کثافت!!!

تا نگاه پسرخاله ی یلدا یا همون آقا پدرام به ماافتاد،چشماش تنگ شدن و لبخندش عمیق…به یلدا خیره شد و تا نزدیک شدن ما این خیرگی قطع نشد.بنابرین حدس زدن اینکه یه حس خاص به یلدا داره خیلی کار سختی بنظر نمی رسید.
فاصله که به هیچ رسید تو سلام دادن پیشقدم شد و گفت:

_به به….دخترخاله یلدا….چقدر اومدنت طول کشید! سلام…

یلدا آهسته سلام کرد ولی من پر انرژی و قبراق گفتم:

_تقصير من شد….یلدا چون میخواست با من بیاد مجبور،شد یکم معطل بمونه!

نگاه پدرام از یلدا به سمت من کشیده شد.براندازم کرد و بعدلبخند زد و گفت:

_شما دوست یلدا جان هستی درسته!؟امممم….احتمالا یاسمن خانم!

ذوق زده گفتم:

_بله درسته….

لبخند دخترکشی زد و گفت:

_دختر حاج آقا حبیبی!!

سرم و تکون دادم و گفتم:

_بله درست!

دستش رو به سمت در دراز کرد و گفت:

_پس بريم تو هوا سرد سرما ميخوريد…

یلدا خیلی سرسنگین تشکر کرد و بعد دست منو گرفت و دنبال خودش کشوند.شلوغی خونه،صدای همهمه و موسیقی باعث شد از همون بدو ورود دستامونو رو گوشامون بزاریم .برخلاف ما که خودمون رو بغچه پیچ کرده بودیم بقیه از نظر پوششی کاملا راحت و آزاد بودن…یلدا فقط پالتوشو آويزون آويزون کرد اما من حتی شالمم درآوردم و موهامو برای چندمين بار مرتب کردم تا به چهره ام جلوه بدن!!!
یلدا خندید و گفت:

_خسته نشدی اینقدر باموهات ور رفتی!؟

چشمکي زدم و گفتم:

_با اینهمه پسر خوش تیپ …نچ….خسته نميشم….راستی عجب پسرخاله جيگری داری!

یلدا سرشو تکون داد و گفت:

_اهممم…

چپ چپ نگاش کردم و گفتم:

_فقط همین….!? اهممم!?

_پس باید چی بگم!?

زدم پس کله اش و گفتم:

_آخه تو چه دختری هستی که متوجه نگاه های متفاوت پسرخاله ات به خودت نشدی…غلط نکنم ازت خوشش میاد!

یلدا شالشو مرتب کرد و گفت:

_ميدونم ولی مهم نيست…چون من پدرام رو فقط به عنوان پسرخاله ام دوست دارم….

_بس که خری!

تبسمی زد و گفت:

-باشه تو خوبی!

نمیدونم چرا ولی حس میکردم که یلدا بخاطر امیرحسین یه همچین سوژه های درجه یک رو ميپروند….و واقعا امیرحسین چی داشت!? ناخواسته برادرم رو تجسم کردم.خب….باهوش،درسخون،فوق العاده با استعداد و البته جذاب اما بيکار….! و احتمالا یلدا عاشق همون قیافه و نبوغ امیرحسین شده بود که بس منتظر نشسته بود تا امیر انتخابش کنه….و این یا میتونست عشق و وفاداری باشه و یا حماقت!!! آخه من امیرحسین رو میشناختمو میدونستم اصلا به ازدواج فکر نمیکنه….و به طور کلی پدر عشق یه طرفه بسوزه!

وقتی به خودم اومدم که دخترخاله ی یلدا اومد سراغشو با خودش بردش و من وسط اون جمعیت شلوغ تنها موندم….

البته من کم رو خجالتی نبودم واسه همین گیلاس و شیرینی برداشتم و وسط جمعیت لولیدم تا واسه گذر اوقات سوژه موردنظرمو پیدا کنم که همون موقع چشمم افتاد به ایمان…..

از دیدنش تو اون کت شلوار خوشرنگ و اتوکشیده ماتم برد.اعتراف میکنم که حتی با اون ریش بلند سیاهش متفاوت ترین و جذاب ترین چهره رو بین همه مردای اون جمع داشت….

حالا که دیده بودمش تمام برنامه هایی که واسه درآوردن حرصش تدارک دیده بودم از سرم پرید.یعنی مشکل اینجا بود که نمیدونستم دقیقا باید از کجا شروع کنم ولی اول باید متوجه میشد که من هم اومدم.
پیرهنم رو مرتب کردم و جوری که مثلا حواسم بهش نیست از کنارش رد شدم درحالی که زیرجلکی چشمم دنبالش بود…منو دید و متوجه ام شد اما کمتربن و کوچکترین اهمیتی بهم نداد و یجورایی همه چیز برعکس شد…یعنی بجای اینکه من اونو بچزونم اون داشت منو میچزوند.عصبانی شدم در اون حد که زرق و برق مهمونی دیگه نتونست منو تو خودش غرق کنه !
با پسرا خوش و بش میکردم، با ناز راه میرفتم…قه قهه میزدم ولی هیچکدوم از اینکارا باعث نشد تا حتی یکبار یه نیم نگاه ساده بهم بندازه….!!!
دیگه داشتم آمپر میچسوبندم و حس شکست خوردن و ضایع شدن رو عمیقا درک میکردم…چیزی که واسه من کم از مردن نداشت!!!
بالاخره طاقت نیاوردمو رفتم سمتش…دختری کنارش ایساده بود و باهاش گپ میزد.به دختر خیلی زیبا و بلند با اندام ترکه ای مانکنی! موهاش بلوند و آزاد بودن و شونه ها و سینه هاش تاحدودی لخت…و من از اون فاصله میدیدم که ایمان چقدر در تلاش تا نگاهشو به قسمتهای اغواگر دختره ندوزه!
همین واسه من تبدیل شد به یه سوژه ی داغ! اول اجازه دادم تا اون دختره ی نسناس بره و بعد قدم زنان رفتم سمتش و با انزجاری ساختگی گفتم:به به ! لاس زدن با داف خوش میگذره!؟
نه بهم نگاه کرد و نه حتی جوابمو داد و خدا میدونه که تو اون لحظه با دیدن اون رفتار اگه انفجار میکردم اصلا جای تعجب نداشت.با این حال به خودم اجازه ندادم کم بیارم چرخیدم و دورش زدم تا رو به روش بایستم.مستقیم خیره شدم تو چشماش و گفتم:از یه طرف یه جوری رفتار میکنی که انگار پاک ترین پسر دنیایی از طرف دیگه میری تو کنج میشینی و با داف مافا لاس میزنی…دورویی هم هنریه واسه خودش نه !؟؟؟
مشغول گوشیش شد تا به من ثابت کنه چقدر براش بی اهمیتم…حرص خوردم…خیلی زیاد…بیشتر از تمام عمرم…بیشتر از وقتی که سارینا و آمین رو تو بغل هم دیدم با این حال دوباره کم نیاوردم و کنارش نشستم.دستامو دو طرفم گذاشتم و گفتم:من شک ندارم تو هم دوست دختر داری هم تاحالا چند تا دخترو ترتیبشونو دادی….فقط داری ادا آدم خوبارو درمیاری…وگرنه چه معنی میده دخترا از بین اینهمه پسر خوشگل موشگل هی بیان سراغ تو….با این ریش درازت…
سرش رو به سمتم چرخوند و اونچنان باخشم و عصبانیت نگاهم کرد که فورا از جا بلند شدم و دستپاچه گفتم:اصلا به درک! هر جوری میخوای باش…
اینو گفتمو با هول و ولا از کنارش رفتم قبل از اینکه دوباره اون سیلی های جگر سوزشو نثارم کنه…
تا ازش فاصله گرفتم و خودمو بین جمعیت قایم کردم دستمو رو قلبم گذاشتمو چشمام رو بستم…ضربان تند میزان ترسم رو اثبات میکرد و من چقدر از خودم بدم اومد که با ابلهانه ترین روش ممکن قصد اذیت کردنشو داشتم…نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو باز کردم که همون موقع پسری رو مقابل خودم دیدم.خونه خاموش شده بود و رقص نورهای رنگی و چرخششون توی سالن و سقف اجازه نداد به وضوح بررسیش کنم اما خب…کیس مناسبی برای خوش گذرونی بنظر می رسید.
نگاهش از چشمام سر خورد سمت لبهام…لبخند زد و بعد پرسید:-میتونم اسم شمارو بدونم خانم خوشگل؟!
با همون دو سه کلام اول فهمیدم از اون مخ زدنای قهاره…از اونا که تو همون دیدار اول میتونه یه دخترو تا روی تخت بکشونه …ولی اهمیتی برای من نداشت…من فقط میخواستم از لحظه لذت ببرم بنابرین با لبخند ملیحی گفتم:-یاسمن !
ابروهاشو بالا انداخت و گفت:یاسمن….اسم زیبایی داری….منم یزدان هستم…
و بعد دستشو سمتم دراز کرد و گفت:-از آشنایی با تو خوشبختم یاسمن بانو….
حقیقتا صدای فریبنده ای داشت.البته چهره و هیکلی خوبی هم داشت اما صداش از اون جنس صداهای خاص و گوشنوازی بود که دوست داشتی بیشتر و بیشتر بشنویش….دستمو سمتش دراز کردم و قبل اینکه بپره گفتم:-منم همینطور….
دستمو صمیمانه توی دست گرمش فشرد و برای چندمین بار بهم لبخند زد…نگاهم روی سرتاپاش لغزید و اون با ادب زیادی گفت:-باهم برقصیم !؟
بی تعلل جواب دادم:-برقصیم…
-عالیه…
دستمو گرفت و رفتیم جایی که بقیه هم داشتن میگفتن و میخندیدنو می رقصیدن…اون دستاشو روی کمرم گذاشت و من روی شونه هاش…درحالی که تقریبا بهم چسبیده بودیم…
آروم آروم شروع به رقصیدن کردیم…عطر خوش بوی داشت…و تلخ!
فضا که تاریک ترشد بهمدیگه خیره شدیم…دستاش رفته رفته پایین رفت و باسنم رو از روی دامن نوازش کرد.خودمو به علی چپ زدم تا ببینم دیگه چه کارا بلده….سرشو خم کرد…انگار فهمید اعتراضی ندارم و گستاخ ترشد…و من عاشق گستاخی های یه مرد بودمو هستم!
همزمان که به باسنم فشار آورد لبهاشو به گردنم چسبوند و زبونشو خیس و تر روی گودی گردنم کشید…نفسم تو سینهحبس شد و چشمام بسته….
دستامو دور گردنش حلقه کردم

دستامو دور گردنش حلقه کردم و اون دستش رو از زیر دامنم رد کرد و از روی ساپورت بین پام رو لمس کرد…اینبار نتونستم جلوی واکنش ناشی از تحریک شدن خودمو بگیرم و لرزیدو چشمام رو باز کردم که با چشمای به خون نشسته ی ایمان مواجه شدم….

حالا وقت ، فقط وقت تلافی بود…بی توجه بهش نگاهمو دوختم به جای دیگه و اجازه دادم یزدان بازم با دستاش آرومم کنه اما وقتی ایمان با عصبانیت دستشو رو شونه ی یزدان گذاشت و از من جداش کرد تقریبا تمام حس و حالم پرید…

یزدان شوکه زده به ایمان نگاه کرد .صورتش رفته رفته حالت خشمگینی به خودش گرفت و خواست حرفی بزنه که ایمان فورا با خشم و حرص گفت:

-برو سراغ یکی دیگه…

ابهت ایمان مناسب ترین کیس برای خوش گذرونی رو ازم و گرفت و منم که نمیتونستم اونجا سر یه پسر جارو جنجال راه بندازم بنابرین فقط با حرص و عصبانیت بهش خیره شدم….

یزدان انگشت شستشو گوشه لبش کشید و بعد با یه نگاه معنی دار به ایمان و یه نگاه پرسشگر به من راهشو گرفت و رفت….

دستامو مشت کردمو با عصبانیت گفتم:

-به چه حقی….

قبل اینکه جمله ام رو کامل کنم انگشت اشاره اش رو بالا آورد و گفت:

-یه کلمه دیگه حرف بزنی وسط همین مهمونی خونتو می ریزم…

و بعد مچ دستم رو گرفت و گفت:

-روسریت کجاست عوضی!؟؟هان!؟؟

خواستم دستمو از توی چنگالاش بیرون بکشم اما توانم با توانش برابری نکرد.دلم میخواست از دستش سرمو بکوبم به دیوار وقتی مثل حاج بابا از هر نوع خوشی ای محرومم میکرد.
مچ دستمو فشار داد و گفت:

-این روسری لعنتیت کجاست!؟

با دست آزادم زدم رو شونه اشو گفتم:

-آخه به تو چه….دستمو ول کن…آخ دستم….آااای….

منو تا جلوی قسمتی که همه لباساشون رو آویزون کرده بودن کشوند و بعد با تشر گفت:

-کدومشون واسه توئہ…!؟ کدومشون!؟ بگو یاسمن…بگو تا خونتو نریختم !؟

خودم شالمو بیرون کشیدم و شلخته انداختمش روی سرم..بشدت عصبی و ناراحت و دلخور بودم…اونقدر که دلم میخواست همون لحظه بزنم بیرون و از اون خونه برم…

ایمان دوباره دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند.خیلی خوش شانس بودم که همه جا تاریک بود و بخاطر بزن و بکوب حواسی سمت و پی ما نیومد…اون منو دنبال خودش میکشوند و من در تقلا بودم تا از دستش خلاص بشم…

بالاخره پرتم کرد توی یکی از اون اتاقهای خالی و بعد قفل کردن در بی وقفه شروع کرد به شماتت کردنم:

– کثافت بی شعور واستادی تا پسرا دستمالیت کنن !؟؟ هااااان !؟؟؟

هاااان گفتنش گوشامو کر کرد و چارستون بدنمو لرزوند.بغض کردمو گفتم:

-به تو چه وحشی…مگه تو چیکارمی که هی امر به معروف و نهی از منکرم میکنی!؟

با تاسف براندازم کرد و گفت:

-تو خجالت نمیکشی!؟؟ فکر آبروی بابات نیستی!؟ فکر آبروی خانوادت نیستی!؟؟ احمق !

دستامو مشت کردمو گفتم:

-مگه من چیکار کردم!؟

پوزخند زنون گفت:

-بگو چیکار نکردی…!!!؟؟ تا چشم اقاتو دور دیدی کشف حجاب کردی و پریدی بغل پسر مردم…! آخه چرا تو اینقدر بی شعور و بدبختی! حقته همه چی رو به بابات بگم تا سنگسارت کنه…حتی اینکه با پسر جماعت بنای رفاقت میزاری..

شونه بالا انداختمو گفتم:

-اینا مسائلی ان که به خودم مربوط نه به تو یا هر کس دیگه ای….

نگاهی سرشار از تاسف به هیکلم انداخت و گفت:

-دور این هرزه بازیارو خط بکش…نگران خواهرمم که مبادا توی لجن…

پریدم وسط حرفشو گفتم:

-راه و روش زندگی من نه به تو مربوط نه به داداشام و نه حتی به بابام….من هرکاری بخوام میکنم…

برای کنترل خشمش زیادی باخودش در کش مکش بود.دندناشو بهم فشرد و گفت:

-وای به حالت اگه بازم بری اون وسط و خودتو به اینو اون بمالی… اونوقت خودم سرتو میبرمو میزارم رو سینه ات…

نیشخندی زدم و گفتم:

-چرا اینقدر تو املی!؟؟ من جوونم…غریزه و میل جنسی دارم….باید رفعشون کنم…تو چی!؟داری!؟ نگو که نداری…نگو که تاحالا واسه رفعشون دست به دختری نزدی….

عصبانیتش شدت گرفت اونقدر که میشد با کوه آتشفشان مقایسه اش کرد..اومد سمتم…زل زد تو چشمام و گفت:

-این حرفای درشت رو کی توی دهنت گذاشته!؟ تو کی اینقدر بی حیا و بدبخت شدی!؟

با پوزخند گفتم:

-رفع غریزه بی حیاییه….!؟ اگه هست مشکلی نیست…تو به من بگو بی حیا…

بازوم رو سفت گرفت و همونطور که فشارش میداد گفت:

-اینقدر از این چرت و پرتا واسه من ردیف نکن….نزار کاری کنم تا آخر عمرت تو دخمه ات اسیر بمونی….

مغزم تو سرم منفجر شد از اینهمه حرف زور..باید یه چیزایی رو حالیش میکردم..باید میفهمید دارم از چی حرف میزنم!

فاصله ی بینمونو پر کردم…لبهامو چسبوندم به لبهاش و با دستم مردونگیش رو از روی شلوار لمس کردم…

شوکی که بهش وارد شده بود فکر نکنم تو تمام عمرش تجربه اش کرده باشه…
من با چشمای بسته لباشو که طعم بی نظیری داشت رو میخوردم و مردونگیش رو از روی شلوارش نوازش میکردمو خودمو بهش میمالوندم…..و اون حتی تکون هم نمیخورد…حتی خودمم نمیدونم این جرات رو از کجا پیدا کرده بودم که یه همچین کاری با این آدم کردم اما اینو میدونستم که میخواستم اون یه چیزایی رو حالیش بشه…اصلا بزار بعد از این ازم سواستفاده کنه اما دست از سرم برداره !!!

وسط اون لب گرفتنی که عجیب داشتم ازش لذت میبردم، به عقب پرت شدم و سمت چپ صورتم سوخت…و بعدش حتی سمت راست صورتم….پوستم گز گز میکرد….!!!
نفس زنون به ایمانی که مثل ابولهول رو به روم ایستاده بود و با منتهای عصبانیت نگام میکرد،خیره شدم…ترسناک و عجیب بود!

و چشماش…چشماش تو ترسناکترین حالت ممکن قرار داشتن….

ترس منو به عقب کشوند….دستشو روی لبهاش کشید و با گفتن “هرزه ی کثافت” از اتاق بیرون رفت….

مبهوت از نوع برخوردش فهمیدم که گند زدم و با اینکارم همه چیز رو بدتر کردم….

دستمو روی پوست صورتم کشیدم و به این فکر کردم که از این به بعد چجوری تو صورتش نگاه کنم…
چشمام رو بستم و به کلمه ی هرزه فکر کردم….ایمان به من گفت هرزه…اون گفت هرزه !!!

چشمام رو باز کردم و با قیافه ای بیحال و کسل از اتاق بیرون رفتم.دیگه نه هیجانی تو وجودم بود و نه انرژی و توانی برای خوشحالی!

از میون جمعیت گذشتم و خودمو به دنج ترین و خلوت ترین گوشه رسوندمو روی یه گوشه از کاناپه ی گلبهی رنگ نشستم.سرم درد میکرد.فکر اینکه بعد از این چجوری تو صورت ایمان نگاه کنم روانمو بهم می ریخت…

اون حالا دیگه مطمئن شده بود من یه هرزه ام و چیزی ته قلبم بود که نمیخواست ایمان همچین حسی بهم داشته باشه…
اونقدر غرق خودم بودم که نفهمیدم یلدا کی کنارم نشسته و از کی داره صدام میزنه! با حواسپرتی سرمو چرخوندمو گفتم:

-هان چیه !؟

با تعجب نگاهی به شال روی سرم انداخت و گفت:

-اولا حواست کجاست!؟ دوما تو کی رفتی اینو انداختی سرت!؟ تو که اونهمه به موهات رسیدی …

بی رمق نگاهش کردمو گفتم:

-هااان !؟ چیزی گفتی!

دستشو تکون داد و گفت:

-اووووو ! اصلا معلوم نیست حواست کجاست! راستی دختر خالمو دیدی!؟ حنانه رو میگم!؟ خیلی خوشگل شده بود…خیلی…لباسشم واقعا عالی بود…

الکی گفتم:

-آره آره…دیدم…خوب بود…

و بعد سرمو بلند کردمو لب زدم:

-کی میریم یلدا !؟

با تعجب گفت:

-میخوای بری!؟؟ بابا ما که تازه اومدیم….هووووف! هر جا میرم پدرام هم دنبالم میاد…میترسم ایمان متوجه بشه و همچی رو از چشم من ببینه…اصلا دلم نمیخواد باهاش همصحبت بشم آخه تا تنها میشیم فورا بحث خواستگاری رو پیش میکشه…

یلدا پشت هم حرف میزد و من غرق در کاری که کرده بودم بک کلمه از صحبتهاش رو متوجه نشدم… ! و فقط وقتی اسم ایمان رو می آورد تمام تنم داغ میشد و آتیش میگرفت…!

میترسیدم…میترسیدم ایمان صحبتهای اون روز و حرکت ناشایست امروزمو به بابا یا داداشام بگه و بدبخت بشم…صورتمو بین دستام پوشوندم و عاجزانه دنبال یه راه حل گشتم تا مطمئن بشم اون چیزی به خانوادم نمیگه…

کلی بهونه جور کردم تا تونستم زودتر از یلدا و خاحوادش برگردم خونه چون میدونستم اگه بمونم باید با ماشین ایمان برمی گشتم و منم که دیگه روی روبه رو شدن رو باهاش نداشتم….!
وقتی رسیدم خونه همه خواب بودن…بی سروصدا رفتم تو اتاقمو درو بستم…با همون لباسها روی تخت دراز کشیدم و چشمامو روی هم گذاشتم.
گند زده بودم..یه گند بزرگ!ترس اینکه ایمان همچی رو به حاج بابا یا حتی امیرعلی و امیرحسین بگه لحظه ای راحتم نمیذاشت و این اضطراب تو وجودم رخنه کرده بود و لحظه ای راحتم نميذاشت…!!!
پشیمون شده بودم که چرا بخاطر راحتی خودم کاری کردم که ضررش بیشتر از سودش هست….!!!
چه احمق بودم…چه احمقانه فکر میکردم….اصلا چرا اینکارو کردم!؟؟ شاید چون حسم میگفت ممکنه پا بده و دستداز سر کچلم برداره که دیگه نتونه دنبال آتو باشه…! ولی زهی خیال باطل! من بهدمرحله ای رسیدم که باید به خودم میگفتم چی فکر میکردمو چیشد!

****

صبح با صدازدنهای مامان از خواب بيدازشدم.دلم نمی خواست چشمامو باز کنم یا حتی بدن کرختمو تکون بدم…غلتی زدم که مامان دوباره اومد سمتم و با تکون دادن بدنم تاکید وارگفت:

_مگه نمیخوای بری سرکار؟بلند شو تنبل خانم….بلند شو ساعت هفت شده ها…بلند شو که بابات لااقل نا یه جایی برسونت!

این اولین باری بود که از رفتن به سرکار احساس بدی داشتم.پتو رو کنار زدم و با چشمای بست سمت توالت رفتم…آرایش دیشب هنوز روی صورتم مونده بود.ژل شست و شو رو روی پوستم پخش کردم و شروع به پاک کردن آرايشم کردم.
ترس دیشب هنوز ولم نکرده بود ..اومدم بیرون و دوباره رفتم سمت اتاق…با بیحال ترین حالت ممکن لباس پوشیدم و بعد از برداشتن کیف و وسایلم از اتاق بیرون اومدم..به اصرارمامان چند لقمه نون و پنيرخوردم و بعد همراه بابا از خونه زدم بيرون…!

هر پله که پايين ميومدم انگار یک قدم به مرگ نزدیک تر ميشدم و نمیدونم چرا همش احساس ميکردم الان که قراره ایمان از خونه اشون بیرون بياد و همچی رو کف دست بابام بزاره…همچی ..همچی…حتی هرز پریدنام…شیطنتام..دوست شدنم با یه پسر…کرم ریختن واسه خود ایمان….قلبم تندتند و بی امون تو سینه ام ميتپيد….درست مثل قلب یه نوزاد….اما وقتی از کنار در بسته ی خونشون رد شدیم تقریبا خیالم راحت شد و نفس آسوده ای کشيدم…سوار پراید حاج بابا شدیم و اونم با بسم الله و کلی ذکر رخششو روشن کرد.

چشمامو بستم و سرم رو به عقب تکیه دادم.نمیدونم چرا حس میکردم دیگه نمیتونم با ایمان مواجه بشم!!!

حاج بابا منو جلوی باشگاه پیاده کرد و بعد از کلی نصیحت راهشو گرفت و رفت…تمام بدنم کرخت بود…دستام…نوک بينيم…لپهام….هوا سرد بود و منقبض کننده..انگار اگه پنج دقیقه تو اون هوا میموندم تبدیل میشدم به مجسمه ی یخی!!
دستامو بهم مالیدم و به سمت ورودی رفتم..همزمان با گذر از راهرو با آمين چشم تو چشم شدم…مسيری که داشت توش قدم برمی داشت به سمت سالن مردونه بود…مثل همیشه! فکر کنم وقتش بود که بهش بفهمونم چقدر احساسم بهش “سر “شده….وقتی اون جوری راحت سارينارو بغل ميکرد…وقتی منو از خاطرش برد….وقتی صداشو ازم دریغ کرد و حتی حاضر نشد یه زنگ یا پیامک بده….پس تکلیف احساست چی میشد!؟

بيتفاوت از کنارش گذاشتم و اینو حس کردم که از رفتارم جاخورده….حقش بود!!! باید می فهمید که وقتی با من نباید واسه بقیه ی دخترا موس موس کنه….اما اینکه اونم توجهی نشون نداد حسابی اعصابمو بهم ریخت.
رفتم توی رختکن و با همون اخمای در هم گره شده مشغول دراوردن روپوش کارم شدم که همون موقع حس کردم در باز و بسته.و حتی قفل شده…فکر کردم پسند خانم اما وقتی چرخیدم با آمين مواجه شدم….

نسبت به حضورش هیچ واکنشی از خودم نشون ندادم و خودمم نمیدونم تو اون لحظه این قدرت رو از کجا آوردم که اونقدر خونسرد و بیخیال باهاش برخورد کنم.
دوباره چرخیدم.کیف و وسایل دیگه ام رو گذاشتم تو قفسه های رختکن و مشغول پوشیدن روپوش شدم که اومد سمتم و گفت:

-چه دلیلی برای این نوع رفتارت داری؟!

در حین مرتب کردن کاور روپوش،بدون اینکه نگاش کنم جواب دادم:

-چه رفتاری!؟

چشماشو تنگ کرد و بهم خیره شد.پس الحمدالله فهمیده بود من باهاش قهرم…و هر دختری دیگه ای تو این موقع نیاز به ناز کشیدن و توجیه شدن داشت اگر این بشر اینو متوجه بشه….که البته از نظر خودم میشد…آمین بزرگ شده ی اروپا بود.و درواقع انعکاسی از آدمای اونور بود…یه مرد با شمایل سفید زیبا و سرو وضعی مرتب و اسپرت که خوب احساست زنهارو میفهمه…بینهایت روشنفکره…خیلی چیزهارو گناه نمیدونه.. به پوشش کسی گیر نمیده…برای هر شخصیتی احترام قائل اما…کاش میفهمید وقتی دخترای دیگه رو بغل میکنه من نمیتونم حسادت رو کنار بزارم….چیزی که تو وجود هر دختری هست!!!
صدای نفس عمیقش رو شنیدم.دستاشو به کمرش تکیه داد و گفت؛

-رفتار تو جوریه که انگار من مرتکب خطایی شدم که باعث ناراحتیت شده!؟هوم!؟ اینطوره!؟

انکارش کردم تمام احساستمو و با یه لبخند مصنوعی گفتم:

-نه ..همچی امن و امان !

بعد مرتب کردن رو پوش و لباسم،
خواستم از کنارش رد بشم که بازوم رو گرفت و برم گردوند سر جای قبل…مستقیم خیره شد تو صورتم و گفت:

-تو از من عصبانی هستی !؟

خودمم بدم نمیومد راجب بهش باهاش صحبت کنم واسه همین سکوت ایجاد شده رو شکستمو گفتم:

-خودت چیفکر میکنی !؟؟

سرشو تکون داد و گفت:

-من فکر خاصی نمیکنم…من فقط حس کردم تو از من دلخوری!

رفتار آمین بعضی وقتها جوری میشد که انگار ما باهم فقط دوتا دوست معمولی هستیم….چیزی که خودش مطمئنن تو خارج کشور صد مدلش رو داشت اما من نمیخواستم صرفا فقط “دوست معمولی “این آدم فوق جذاب باشم…

من میخواستم اون فقط مال من باشه….و یه چیزایی رو فقط با من تجربه کنه نه کس یا کسان دیگه ای!
نفسم رو بیرون فرستادمو گفتم:

-آره…تو گاهی منو عصبانی میکنی!

ابرو درهم کشید و متعجب پرسید:

-من !؟ اوکی! به شنیدن یه توضیح کوتاه نیاز دارم!

با دلخوری گفتم:

-فکر کنم فراموشش کنی بهتر باشه…

دستشو تکون داد و با تاکید گفت:

-نه من توضیح میخوام…همین حالا…باید بفهمم چرا تو ناراحتی!

زل زدم تو چشماش و پرسیدم:

-فهمیدنش مهم !؟

بلافاصله جواب داد:

-اگه مهم نبود نمیپرسیدم!

مکث کردم ویکم به فکر فرو رفتم ولی بعد دلو زدم به دریا و گفتم:

-چرا تو باید سارینارو اونقدر راحت بغل کنی!؟

از شنیدن سوالم یکم شوکه شد چون تادچند ثانیه فقط داشت باتعجب نگام میکرد و بعد گفت:

-اون دخترعموم!

با عصبانیت کنترل شده ای گفتم:

-دخترعمو…دخترعمه دخترخاله…چه فرقی میکنه آخه! تو غیر من رو بغل کردی…این نابخشودنیه…

از حساسیت زیادی من لبخندی گوشه ی لبش نشست…دستاشو رو شونه هام گذاشت و همونطور که خودش جلو میومد منو عقب عقب برد و کمرم رو محکم به قفسه ها تکیه داد…صدای برخورد کمرم با در فلزی توی سکوت رختکن پیچید…زل زد تو چشمام و گفت:

-تو ممکنه خیلی هارو بغل کنی درسته!؟ اما از بین این خیلی ها فقط نسبت به یکنفر میتونی حس خوبی داشته باشی !؟ درست میگم!؟؟ جواب بده !

با اخم سرمو تکون دادم و اون تو گلو خندید و گفت:

-پس تو به این خاطر با من بد شده بودی!؟

پشت جشمی نازک کردمو گفت:

-تو سارینا رو بغل کردی…دستتو دور بدنش حلقه کردی…خیلی بیش از حد صمیمی…هر دختر دیگه ای جای من بود عصبانی میشد!

سر و کمرش رو خم کرد تا سرش مماس سرم بشه…هرم نفسهای داغش قایل احساس بود…هر چقدر بهم نزدیک تر میشد بیجنبه تر و شل تر میشدم درحالی که ادعا میکردم از دستش عصبانی ام!

با انگشتای دست راستش گونه ام رو نوازش کرد…رومو برگردوندم و چشمام رو نیمه باز گذاشتم که برخورد لبهایه داغش با پوست سردم لرزش خلسه آوری تو وجودم نشوند…
حتی ریتم نفس کشیدنمم پر لرزش شده بود….و یکم ضایع!
انگشتاشو نرم نرمک پایین اومدن و اون همزمان گفت:

-تو نباید از برخورد های من با بقیه ی همجنسات عصبانی بشی…برای اینکه احساسی که به تو دارم متفاوت.. و خاص!…

از گوشه ی چشمای خمار شدم بهش خیره شدم که لبخندی زد و لبهاش رو به سمت لبهام جلو آورد..

وقتی آمین لبهاشو روی لبهام گذشت ناخواسته چشمام بسته شدن و پرت شدم تو سرزمین عجایب آلیس…اونقدر خوب و آروم و بافرصت میبوسید که دلم میخواست این لب دادن و لب گرفتن تا صبح ادامه پیدا کنه…رفته رفته دستهاش بالا اومدن و روی سینه هام نشستن….چیزی نگفتم و اون جسارت بیشتری برای لذت دادن و لذت گرفتن به خرج داد…زانوش رو بالا آورد و دقیقا اونو وسط پام قرار داد و فشار خفیفی به قسمت حساس بدنم که درحال نبض زدن بود وارد کرد درست مثل یه شوک!

تو خلسه و لذت مطلق بودم…یه لذت شیرین و دلنشین..چیزی که آدم دوست داره هی ادامه پیدا کنه و قطع نشه!

دستامو دور گردنش حلقه کردم و لبهامو از حصار لبهاش بیرون کشیدمو لاله ی گوششو به دندون گرفتم..آه مردونه ای کشید که حریص ترم کرد…لبهامو سر دادم سمت گردنش و پوست داغشو مکیدم….چشماشو بست و با بینیش نفس کشید و مسیر دستهاشو به سمت باسنم تغییر داد….!!!

فشار دستهاش روی باسنم تحریک آور بود…خصوصا حالا که دیگه میتونستم بلند شدن مردونگیش و برخوردش با تنم رو از روی لباس احساس کنم….!!!

و دروغ چرا….! دلم میخواست لمسش کنم…یا حتی تو خودم حسش کنم هر چند که میدونستم من یه حدود و خط قرمزهای مشخص شده ای دارم…انا تا همینجا هم غنیمت بود!

کم کم داشتیم تا مرز لخت کردن هم پیش می رفتیم که با صدای ضربه زدن به در هردو به سرعت از هم جدا شدیم و نگاهم مضطربمون کشیده سمت در…

تمام اون لذت پرید و جاشو به واهمه داد…دوباره یه نفر به در زد و بعدش صدای سمیه بود که خیلی ضعیف به گوش رسید:

-ای بابااااا…کی این درو قفل کرده !؟ ای بابا…اه…درو باز کن….واااا

سمیه دهن لق بود…از اون دهن لقهای رودست نخور! و حالا اگه من درو باز میکردم و آمین رو با من اینجا می دید چه رسوایی که به بار نمی اومد!!

بازوهای آمینو گرفتم و با دستپاچه ترین حالت ممکن گفتم:

-سمیه اس….واااای…اگه تو رو اینجا ببینه!؟…

آمین برخلاف من خیلی خونسرد و آروم انگشتشو جلو لبهاش گرفت و گفت:

-هیش! خونسردباش…من میرم پشت قفسه کنار در تو هم درو باز کن…اصلا نترس…سرگرمش کن که نپیچه سمت من …اوکی!؟

وقتی دید حواسم پرت در زدنای سمیه اس تکونم داد و تکرار کرد:

-اوکی یاس !؟

سرمو تند تند تکون دادم و اون بعد از یه بوسه ی شیرین روی لبهام با قدمهای بی سروصدا رفت و پشت قفسه ی کنار در خودش رو پنهون کرد منم بلافاصله بعدش رفتم سمت در و با چرخوندن کلید قفل رو باز کردم…با دیدن صورت فوق عصبانی سمیه نفسم تو سینه حبس شد.گنگ نگاهش کردم که دستشو به کمرش تکیه داد و گفت:

-تو این تو بودی!؟

هول و دستپاچه دستامو تکون دادم که دوباره گفت:

-ور بپری ایشالا…په چرا درو از داخل قفل کردی !؟

آب دهنمو قورت دادمو گفتم:

-آخه چیزه…د…دا…داشتم لباسامو عوض میکردم درو بستم کسی نیاد!

خوشبختانه اصلا شک نکرد.دستشو رو شونه ام گذاشت و بعد اینکه از سر راه کنارم زد اومد داخل…با فکر به حضور آمین فورا دویدم سمتش و رو به روش ایستادم.

با تعجب نگام کرد منم برای اینکه به چیزی شک نکنه تند تند گفتم:

-عه…چیزه….وای سمیه…چقدر تو امروز خوشگل شدی…پوستت برق میزنه…

همزمان با گفتن این حرفا نگاهی به سمت آمین انداختم.او۱اع رو که امن و امان دید،آروم و بی سرو صدا از اتاق بیرون رفت…دوباره چشم دوختم به سمیه…دستاشو رو لپهاش گذاشت و گفت:

-جدی میگی !؟؟ آخه کاری نکردم من….

از رفتن آمین که مطئن شدم نفسم رو رها کردمو از سمیه فاصله گرفتمو گفتم:

-آره آره خیلی خوب شدی…خب من دیگه برم…!!!

با تعجب نگام کرد و منم بعد از کشیدن یه نفس راحت از رختکن زدم بیرون!

نمیدونم بوسه های همراه با ترس لذت بیشتری دارن یا بوسه هایی که در کمال آرامش اتفاق میفتن…..چرا گاهی این شهر رو دوست نداریم!؟ شاید دلیلش همین…اینکه هیچوقت دونفر که همدیگرو دوست دارن نمیتونن بدون ترس حتی یه بوسه ساده رو گونه ی هم بکارن! چه برسه به لب دادن و لب گرفتن!

وقتی کارهام تموم شد و وسایلم رو برداشتم تا از باشگاه بیرون برم،نزدیک در با سارینا مواجه شدم…همزمان که با تلفن حرف میزد انگشتر الماس مانند گرونقیمتش رو برای مخاطب پشت تلفن توصیف میکرد..تو اون فاصله کنجکاوانه رصدش کردم…البته اونو بارها و بارها توی باشگاه دیده بودمش اما هیچوقت به اندازه ی حالا علاقه ای به کشف کردنش نداشتم .اندام ترکه ای بلند و کشیده ای داشت…و صورتی استخونی و فوق العاده جذاب…چشمایی درشت با آرایش تبره و لبهای فرم دار که رنگ مات و خنثایی داشتن …!!!

ودرکل زیبا و فانتزی بود…با بینی عملی سر بالا از نوع مدل و سبک ویکتوریا بکهام! و ببینید چه ترکیب زیبای و فانتزی ای بود!!!

بوی ادکلن چند میلیونیش دو سه قدم زودتر از خودش قدم میزد و جواهرات خاصش هر چشمی رو مجذوب میکرد…گوش تیز کردم تا مکالمه اش رو گوش بدم:

“آره….آره…هااااه پانیذ…نمیدونی اون چقدر دوستم داره…دیشب وقتی خونه اش بودیم منو بوسید و بهم گفت میخواد که تا ابد کنارم بمونه….آره…انگشتر رو هم اون واسم خرید….حس خوبی بهم میده… احساس میکنم از اول متعلق به خودش بودم….باشه…باشه…باشه نق نزن یکی از عکساش که توی باشگاه هست رو واست میفرستم….باشه….فعلا که اومدم اینجا….باشه همین حالا ازش میگیرم…یه سلفی دونفره “….

وقتی داشت از کنارم رد مبشد نیم نگاه خیلی کوتاهی بهم انداخت ….به منی که با چشمای ریز شده نگاش میکردمو باخودم میگفتم چرا حس میکنم داره در مورد کسی حرف میزنه که منم میشناسمش!!

شونه بالا انداختم و سمت در خروجی رفتم …چه اهمیت داشت که کی به دختر مماغوی باشگاه های زنجیره ای جباری انگشتر چندصد میلیونی و پیشنهاد ازدواج و یکی شدن داده!!!

از باشگاه که بیرون اومدم با عجله خودمو به ایستگاه اتوبوس رسوندم .این چند مدت حواسم به کل از درس و همچی پرت شده بود.باید بقول مامان یکمم دل میدادم به درس و مشقم که عقب نمونم ولی قبلش باید شکمم رو پر میکردم.

سوار اتوبوس شدم و یکی دوتا ایستگاه بعدی پیاده شدم و مابقی راه تا دانشگاه رو پیاده رفتم.

اونجا که رسیدم یه راست سمت سلف رفتم اما متصدی گفت که غذاها تموم شده…پکر و غمگین و گرسنه گفتم:

-وای آقای نعیمی تو رو خدا اگه چیزی ته قابلمه هات مونده بده بخورم…من تازه از سر کار برگشتم ضعف کردم….

نعیمی سیبیلو،تیکه ته دیگ توی دهنشو رو بیرون کشید و با لهجه ی رشتیش گفت:

-آااا چقدر تو اصرار میکنی دختر جان…فقط همین یه تیکه تهدیگ مونده میخوای بدم به تو!؟؟

با انزجار رومو ازش برگردوندم که چپ چپ نگام کرد و دوباره گفت:

-دیر اومدی دختر جان…دیر! شکموها همه رو خوردن….

نعیمی اینو گفت و همونطور که پیشبند سفید چرکش رو در می آورد از جلوی پنجره کنار رفت.
داشتم با غصه نگاهش میکردمو برای سیر کردن شکمم بوی بجا مونده از غذاهارو استشمام میکردم که یه نفر از پشت گفت:

-فکر کنم من بتونم غذامو باهات تقسیم کنم!

تا برگشتم به عقب با شهاب ریاحی مواجه شدم.همیشه در مواقع عجیبی سر راهم سبز میشد.نگاهی به برنج و کوبیده ی توی ظرفش انداختمو گفتم:

-واقعنی!؟

خندید و ردیف دندونای سفید مرتبش نمایان شد.لپهاش چال افتاد و گوشه ی لبهاش خط خنده…..

سرشو کج کرد و گفت:

-قایفتو اینجوری نکن پیشی کوچولو….گفتم که ….تقسیم میکنم باهات! خب…تا پشبمون نشدم دنبالم بیا!!!

اون رفت سمت صندلی ها و منم از خدا خواسته دنبالش راه افتادم.رو به روی هم که نشستیم چنگال و قاشق رو بالا گرفت و گفت:

-به این میگن حداقل امکانت !خب!با کدومش راحت تری!؟هان !؟ چنگال یا قاشق !؟

رک و بدون رودربایستی گفتم:

-قاشق!

تو گلو و شیک خندید و قاشق رو به طرفم گرفت و گفت:

-باشد!!!

صندلی رو جلو کشیدم و تقریبا از جلو چسبیدم به میز و قاشق رو ازش گرفتمو بدون تعارف مشغول خوردن شدم درحالی که شهاب مدام شیطنت میکرد…گاهی لقمه رو از دستم میقاپید و دهن خودش میگذاشت و هزار و یه شیطنت دیگه که گاهی کفریم میکرد و گاهی باعث خنده ام میشد…

دیگه چیزی ته ظرف غذا نمونده بود جز چند لقمه ی ناقابل….شهاب جوانمردانه عقب کشید تا اون چندلقمه روهم من بخورم و بعد تکیه اش رو به صندلی داد و گفت:

-میتونم یه سوال خصوصی ازت بپرسم!؟؟

شانی روی میز رو که اونم مال شهاب بود رو برداشتمو بعد از سر کشیدنش گفتم:

-سوالت در چه حد خصوصیه!؟

لباشو کج و کوله کرد و با یکم فکر کردن گفت:

-اممممم…احتمالا در حد حریم شخصی!

چشمامو تنگ کردمو حالا با شکم پری که انرژی و جون گرفته باشه گفتم:

-پس میخوای پا توی حریم شخصی یاسمن حبیبی بزاری !؟

با یه لبخند دخترکش گفت:

-احتمالا یه همچین چیزی!

بعد سر کشیدن نوشیدنی،پشت دستمو رو لبهای خیسم کشیدمو گفتم:

-آخییییییش! داشتم از گشنگی تلف میشدم! خب بپرس! اینم جایزه ی تقسیم غذات با یه دوشیزه ی خوشگل!

بازم خندید…شهاب یه حسن باحال تو چهره اش داشت…اینکه وقتی میخندید حتی چشماش هم برق میزدن و میخندیدن…و این جذبه و شیرینی ،دلنشینی خوشایندی به قیافه اش میبخشید…یا بهتره بگم نسبت به بقیه شمایلش رو متفاوت تر میکرد!
جفت آرنجهاشو روی میز گذاشت و گفت:

-تو زید داری !؟

از شنیدن سوالش سکوت نه چندان جالبی بینمون حکمفرما شد.از اون سکوتهایی که اصلا مورد پسند من نبودن. از طرفی هم دلم میخواست باهاش صادق باشم و هم اینکه نگم و اعتراف نکنم که با آمین نامی در ارتباطم !!!

سکوتم که طولانی شد گفت:

-نمیخوای جواب بدی !؟

از هپروت بیرون اومدمو گفت:

-دونستن جواب این سوال به چه دردت میخوره !؟

انگشتاشو تو هم قفل کرد و گفت:

-من یه سوال از تو پرسیدم و تو میتونی جواب بدی میتونی هم ندی…ولی اگه بدی بهتره !

-چرا بهتره !؟

-چون اون موقع من تو گفتن چیزی که میخوام بگم دچار تردید نمیشم !

زل زدم تو چشمای سیاه و براقش و پرسیدم:

-مگه تو چی میخوای بگی!؟

شونه هاشو بالا و پایین کرد و گفت:

-اون دیگه بستگی به جواب سوالت داره!

خبیث شدم و لفظا گفتم:

-فرض کن ندارم!

لبخند ملیحی زد و گفت:

-پس من فرض رو میزارم بر همون نداشتن و تو رو از همین حالا به یه مهمونی مجلل که قراره در آینده ای نه چندان دور اتفاق بیفته دعوت میکنم!

نیشخندی زدمو گفتم:

-و چرا برای دعوت کردن من میخواستی بدونی زید دارم یا نه !؟

نیمچه لبخندی زد و با طعنه گفت:

-به این خاطر که دخترا حرف پدرمادرشون رو گوش نمیدن اما دوست پسرشون هرچی گفت میگن چشم!

ناخوادگاه شروع کردم به خندیدن.شهاب یه جورایی درست میگفت اما نه در مورد من…!از پشت صندلی بلند شدمو گفتم:

-بابت تقسیم غذات خیلی ممنون…رو پیشنهادت هم فکر میکنم…

اونم همزمان با من از روی صندلی بلند شد.شانی نصف و نیمه رو برداشت و بعد سر کشیدن اضافی من گفت:

-هر جور راحتی!در هر صورت من خوشحال میشم بیای…

لبخندی زدمو با برداشتن کیفم از شهاب خداحافظی کردمو بیرون رفتم.رفیق شدن با شهاب چیزی بود که تقریبا نیمی از دخترای دانشگاه دنبالش بودن وحالا من نمیدونستم دقیقا چه برخوردی با این نوع خوش شانسی داشته باشم…البته اگه واقعا اسمش خوش شانسی بوده باشه….!!!

چرخی تو حیاط دانشگاه زدمو بعد از دیدن یلدا تقریبا به سمتش پرواز کردم.کسل بود و بی انرژی…درست مثل من قبل از خوردن غذا! اصلا آدما چه فرقی با ماشین داشتن!؟؟؟ مگه نه اینکه تا وقتی بنزین نزنیم نمیتونیم حتی بخندیم!؟؟؟
بازوی یلدارو گرفتمو گفتم:

-چیه !؟ چته!؟ تو لکی!؟ نکنه تو هم گشنته!

ابرو بالا انداخت و گفت:

-نه!

-الان با حیدری کلاس داریم…سوژه خنده اس لامصب…دیدی هر وقت میاد یا گردنش کبوده یا خشتکش باد شده اس!؟ الانم میریم سر کلاسش کلی بش میخندیم حال و هوات عوض میشه!

قیافه ی یلدا ذره ای تغییر نکرد.همونطوری پکر و افسرده گفت:

-حوصله هیچی و هیچکسو ندارم حتی استاد حیدری…

خندیدمو گفتم:

-پس چته !؟ کی کشتیاتو غرق کرده !؟ عکس بده جنازه بگیر !!!

نگاه غمگینشو دوخت به چشمام و گفت:

-یاسی!

از نگاه غمگینش حس بدی بهم دست داد و مضطرب شدم.یه جا ثابت نگهش داشتمو گفتم:

-آی بترکی دختر….اتفاقی افتاده !؟؟ چیزی شده!؟

با همون لب و لوچه آویزون سرشو تکون داد و گفت:

-اهوووم!

-خببببب…بنال ببینم چیشده!

آب دهنشو قورت داد و گفت:

-ایمان دیروز رفت مشهد واسه ماموریت… کشف یه جنایت….چمیدونم….پرده برداشتن از راز جنایت یه مادر و بچه های سه ساله و پنج ماه اش…

از وسط اومدن اسم ایمان منم به اندازه ی یلدا مضطرب شدم….و نمیدونم این نگرانی از کجا نشات میگرفت….دستشو گرفتم و پرسیدم:

-جون به لبم نکن بگو چیشده!

اشک تو چشمای یلدا جوشید…کنج لباش آویزون شد و گفت:

-ایمان رو با چاقو زدن…..

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

6 دیدگاه

  1. ادمین اگه میشه از اینجور رمانا کمتر بزار چون ادم رو وسوسه میکنه یه کاری دست خودش بده و…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن