رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۸

 

وقتی از صورتش فاصله گرفتم من ولش کردم اما اون نکرد.یه لحظه از خود بیخود شد و این احتنالا حاصل شیطنتای من بود…جعبه های پیتزا و بقیه چیزای اضافی رو از روی اوپن کنار زد و با اشاره گفت:

_بیا اینجا بشين…

وقتی یه دختر و یه پسر تو یه خونه تنها باشن یه نفر سومی هم بينشون هست که احتمالا اسمش شیطان رجيم… !!!

پامو روی صندلی گذاشتم تا به اوپن برسم و روش بشينم…هيجان و لذت ! اینا حس هایی بودن که من داشتم تو لحظه تجربشون میکردم!

حالا دقیقا رو به روش نشسته بودم با پاهايی آويزونّ …آمین صندليش رو جلو کشید وتنظيم فنرش رو
رو دستکاری کرد تا بالا بیاد و صورتش مماس صورتم بشه…

اون به روش خودش نگاه میکرد و منم به روش خودم!
انگشت شسشتو روی لبهام کشید و گفت:

_تو خوشمزه ترین لبها رو داری میدونستی؟

زیر نگاه نافذش به سختی لبهام رو به حرکت درآوردم:

_مگه… مگه تو چند دختر رو تاحالا بوسيد؟؟

جوابی نداد و بلافاصه لبهام و بلعید…

چشمامو بستم و همراهیش کردم…
طعم لبهاش یه طعم خاص بود…مثل مکیدن آب آبنبات…حرفه ای و پرحرارت ميبوسيد و من گاهی کم میآوردم..

آخ…آخ چی میشد اگه این لحظه تا ابد و یو روز ادامه پیدا میکرد!!!

وقتی از بوسيدنش جا ميموندم زبونمو می قاپید و بین لبهاش بالا پایین میکرد تا من از هیجان زیاد نفسم به شماره بیفته…

دستهاش که روی سینه هام گذاشت و تو مشتش فشردشون ناخواسته آه غلیظی کشیدم و دستامو دور گردنش حلقه کردم تا نيفتم…
نقطه ضعفم رو فهمید…دوباره همون کارو تکرار کرد تا آهم رو دربياره و نفس های داغم تو گردنش فوت بشن….

مکث کرد و ازم فاصله گرفت …چند دقیقه ای باخماری..براندازم کرد…یجور خاص و تحربک کننده…داغ و پرحرارت…

دستهاش که روی رون پاهام نشست یه کوچولو لرزيدم… لبخند زد…البته از اون لبخندهايی که باید برای ديدنشون از ذره بین استفاده کرد.دستهاش بالا تر اومدن …دقیقا روی دکمه شلوارم… منتظر نگاهم کرد و وقتی دید من چیزی نمی گم و کاری نمیکنم کارای دیوونه کننده اش رو ادامه داد…..
دکمه های فلزی شلوارم رو که باز کرد یکم باسنم رو بلند مپکردم و اون شلوارم رو تا روی رونهام پایین کشید….

زل زد به شورتم و آب دهنش رو قورت داد…دستشو روی پاهام کشید و نوازشم کرد…دیگه حتی نمیتونستم پلک بزنم… سرش رو بین پاهام برد و عمیق بو کشید…..دوباره اون لرزش شیرین تو وجودم نشست…..دستامو رو سرش گذاشتم و موهایپش رو چنگ زدم…

نوک بينيش رو که روی نقطه حساسم احساس کردم آه بلندی کشیدم و گفتم:

_آااااامين…..

خمار لب زد:

_تو معرکه ای عزيزم…

و همزمان با گفتن این حرف از روی لباس زیر ليسی زد که نفسم بند اومد و جیغم به هوا رفت….دستاشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:

_ياس…تو واقعا معرکه اي….

میتونستم نبض زدن بدنم رو احساس کنم و بی تابیم رو…

منتظر کارای جالبتری بودم که تلفن خونه اش زنگ خورد…جواب نداد و رون پام رو بوسید…بازم آه کشیدم اینبار اما صدای پيغامگير همه چیز رو بهم ریخت…هر کی بود انگلیسی ور ور میکرد….منم که چیزی نفهمیدم!!!

آمين بی حرکت ایستاد و به
پيغام گوش داد بعدهم شروع کرد با خودش انگلیسی حرف زدن…جوری که انگار داشت فحش ميداد…پرسشی نگاهش کردم که دستاشو از روی پاهان برداشت و گفت:

_من برم جواب این لعنتی رو بدم….

سرم رو تکون دادم و اون رفت.چشمام رو بستم و دستامو دور خودم حلقه کردم…

تو حس و حال بودم که حس کردم مايع گرمي میخواد ازم پایین بياد…اولش فکر کردم ترشحات ناشی از تحریک شدنه برای همین بلند شدم ورفتم سمت دستشویی تا خودم رو تمیز کنم اما اونجا بود که فهمیدم چه فاجعه ای به بار اومده…!

دو دستی تو سر خودم کوبيدمو دستمال خونی رو پرت کردم تو سطل زباله….من احمق چطور تاریخ پريوديم رو یادم رفته بود آخه!؟؟؟

تمام بدنم به لرزه افتاد.پريودی های من اتفاقی شبیه به مردن و زنده شدن بود….جون میدادم از شدت درد و گاهي تا آمپول نميزدم حالا به جا نميومد!!!

عاجزانه با خودم نالیدم:

_آخه بی شرف الان موقعه اش بود!

شلوارمو بالا کشیدم.احساس چندش بهم دست داده بود…میدونستم الان که آبشار نیاگارا جریان پیدا کنه و درد تبديلم کنه به مرده ی متحرک پس باید زودتر میرفتم خونه!

صدای آمين منو از عالم درد و بدبختی بیرون کشید:

_عزیزم اونجایی!؟؟

دستامو شستم و بیرون اومدم.با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:

_چرا رنگت پریده!؟

لکنت گرفتم:

_ر…رنگ…رنگم!؟
سرشو تکون داد:
_اهوم …رنگت پریده….

دردم لحظه به لحظه داشت شدیدتر ميشد.با مظلومیت گفتم:

_آمين…

-جانم….؟

_میشه برا من به آژانس بگیری برم خونه!

با تعجب گفت:

_آخه چرا !؟من کاری کردم که تو ناراحت شدی….من متاسفم که وسط اون کار ولت مردم آخه…

حرفش رو قطع کردم و گفتم:

_نه نه…نه…من…من فقط یه کار فور

تو ماشین اونقدر از درد به خودم ميپيچيدم که راننده ی بدبخت هر پنج دقیقه ببار با تعجب نگام میکرد….درد زن زائويی رو داشتم که میخواست بچشو دنیا بیاره…دراون حد شدید!!!

باید میرفتم خونه و یلدا رو ميفرستادم تا واسم آمپول بخره و بهم تزریق کنه…..فقط اون جوری میتونستم آروم بشم!

تا راننده گفت رسیدیم بی معطلی پیاده شدم….میتونستم سرازیر شدن خون رو بین پاهام حس کنم و اون لحظه دلم میخواست همه جارو به آتیش بکشم!!!

دستمو رو دلم گذاشتم و با کمر تا شده از درد، سمت در رفتم.تا بخوام دنبال کلید بگردم در باز شد و ایمان باکیسه زباله جلوم سبز شد.نيشخندی زد و گفت:

_به به …گربه ول گرد حاج آقا…..

اولین باری بود که طعنه اشو با طعنع جواب ندادم.و
نمیدونم چی تو صورتم دید که نگاهش رنگ تعجب و نگرانی گرفت….پرسید:

_چیه!؟ چرا این شکلی شدی!؟

با دست کنارش زدم و گفتم:

_بیا برو انور دارم می میرم…..

از کنارش رد شدم و با آه و ناله و گریه ی بیصدا به راه افتادم.
ایمان بعد از گذاشتن آشغالا توی سطل آهنی بیرون خونه،درو بست و پشت سرم اومد:

_چیه؟چه مرگته؟

چرخیدم سمتش…از دیدن رنگ سفيدم ابروهاش بالا پرید..با درد پرسیدم:

_یلدا رو بفرست پیشم حالم خوب نيست..

نگاهی به سرو وضعم انداخت و گفت:

_یلدا با مامان و بابا رفتن دنبال مینا دخترعمون…نمیخوای بگی چه مرگته؟ یه روز که بابات نیست باید عین بی صاحابا ول بچرخی!؟کدوم دختری جز تو سه ظهر میاد خونه!،

اونقدر درد داشتم که به هیچکدوم از حرف هاش گوش ندادم جز همون یه تیکه که درمورد یلدا بود….از درد تو خودم مچاله شدم…نرده هارو گرفتم و پله هارو به زحمت بالا رفتم…

صدای ایمان تو سکوت راهرو پیچید:

_نميگي چهومرگته؟؟ به جهنم ..برو بمیر! گربه ولگرد!

کلید رو تو قفل چرخوندمو درو باز کردم….شاید مسخره باشه اما از شدت درد زدم زیر گریه….وسايلمو پرت کردم تو اتاق و فورا با برداشتن شورت تمیز و پد بهداشتی رفتم تو دستشویی…از درد حتی نمی تونستم درست و حسابی کمرم رو خم و راست کنم…
آب سرد به سروصورتم پاشيدمو یه شلوار خونگی گلمنگلی پام کردم….رفتم سراغ يخچال…همه جاشو زیرو رو کردم اما مسکن ندیدم….درد داشت بیچاره ام میکرد و حتی از یه جایی به بعد حس کردم قراره بیهوش بشم….
دل دل میزدم و دور خودم میچرخیدم…احساس میکردم الان که تمام محتویات شکمم رو بالا بیارم..طاقتم که طاق شد،
کورمال کورمال و درحالی که مثل بچه ها گریه میکردم خودمو به در رسوندم.این ایمان بالاخره باید به یه دردی میخورد…

با همون تيشترت آستین کوتاه و شلوار گلمنگلي خونگی که بلندیش خیلی نبود و موهای ژولیده و بهم ریخته بیرون اومدم.

حس میکردم پایین تنه ام داره آتیش میگیره….دیگه نتونستم راه برم….رو پله ها نشستم و با گریه داد زدم:

_ايمان…اهوی ایمان کثافت….ایمان بیشعور…ايمان…گاو….عه….مگه کر شدی….وای خدا دارم ميميرم…..آخ دلم….آخ کمرم…اوووووی ایمان…

اشک همینطور از چشمام سرازیر میشد و من.با عجز ایمان و صدا میزدم و گاهی هم واسه استفراغ عق میزدم…

چتد دقیقه بعد بالاخره در لعنتی باز شد و آقا بیرون اومد.تا چشمش بهم افتاد با چشمای گرد شده از تعجب گفت:

_خجالت نميکيشی این ریختی آومدی بیرون…..؟؟

وبعد مکث کرد و گفت:

-چته تو تیتیش مامانی !؟؟

بلند تر از قبل زدم زيرگريه…متعجب و شاید نگران پله رو دوید و اومد بالا مقابلم ایستاد و پرسید:

_چی شده!؟ کسی کتکت زده؟ باتوام!؟جرا رنگت پریده!؟؟هووی….

عق زدم…با انزجار عقب رفت و گفت:

-رو پله ها بالا نیار پاشو برو خونه…یه چیزیم تنت کن…
حالم ازش بهم میخورد وقتی میخواستم جونوبدمو اون به فکر حجابم بود..بدنم یخ کرد و لبهام بی رنگ شد…ایمان دوباره گفت:

-بیرون چیزی خوردی که مسمومت کنه؟

نالیدم:

_نه!

_تو راه واست اتفاقی افتاده ؟؟

_نه

-کسی کتکت زد

-نه نه نه

_پس چه مرگته؟

دیگه جای خجالت نبود.تقریبا زار زدم:

_ایمان پریود شدم دارم ميميرم..

تا اینو گفتم با چندش نگاهشو ازم گرفت:

_عه! بی حیا!خجالتم خوب چیزیه…

چنگ زدم به بازوش:

_وای دارم ميميرم ایمان..وای…وای

زد تو کله ام و گفت:

-کولی بازی درنیار نکبت…انگار تیر خورده..

با چشمای گریون زجه زدم:

-آخه لعنتی چرا نمیفهمی میکم دارم از درد می میرم…

بالاخره نگران شد و گفت:

_پاشو ببرمت اورژانس….

همونطور که های های گریه میکردم گفتم:

_نه نه نه…..نه….نمیتونم راه برم…..

_پس من چیکار کنم آخه….؟؟

_بلدی آمپول بزنی!؟

_آره

_پس برو از داروخونه یه آمپول مسکن بخر….تو رو خدا زود بیا ايمان…جون یلدا….جون مادرت زود بیا….دارم میميرم….میمیرم…دیگه طاقت ندارم ..

چشمام از درد باز نمی شد…رفته رفته بیحال شدم….احوالمو که دید دستپاچه شد و با ترس گفت:

_باشه باشه….الان

👄شیک و پیک💅, [۱۳.۱۲.۱۸ ۲۳:۴۰] !!

بی رمق نيشخندي زدم:

_با یه پسری لب گرفتيم…

درکمال تعجب زد تو گوشم…اما نه خیلی محکم…سرم کج شد و پوزخندی گوشه لبم نشست:

_شوخی کردم….

با اخم گفت:

_غلط کردي…گفتم این کبودی جای چیه!?

_حالم بد بود…خودت که ديدي…خوردم به ديوار….

اینو که گفتم آروم شد.دوباره قاشق رو تو دهنم کرد و گفت:

_اولا انسان باش و از نبود مانان بابات سواستفاده نکن…نزار انارتو به امیرحسین بدم…دوما..به هیچکس نميگي که من آمپولت زدم!

_باشه نمی گم کونمو دیدی!

-میدونستی خیلی بیشعوری!

_آره درجريانم…حالا خوشت اومد ازش!؟

_هوس کتک کردي… ?

_اوووم…نرم و سفید….بگو که پسندیدی!

_چرند نگو احمق!

_میگم ايمان…آمپول زن خیلی بدی هستي…خیلی دردم کرد….

_حقت بود…

_ولی خدایی خوب ميمالی…خوش بحال زنت…

نگاه ترسناکي بهم انداخت و گفت:

_قبل اينکه من خفه ات کنم به خودت رحم کن و دهنت رو ببند!

نفسم سنگین شد و چشمام کاملا بسته….بیحال لب زدم:

_باشه ایمان جون…باشه عزيزم…

نفسش رو فوت کردو موذب و مرددبهم خیره شد.

و من نفهمیدم زیروسایه بون نگاهش کی خوابم برد…

نمیدونم چون بیتاب و بیقرار بودم اومدن ایمان طول کشید یا واقعا همینطوری بود.

با مشت به دیوار کوبیدم و به زمین و زمانلعنت فرستادم….آخ که دیگه نمی تونستم تحمل کنم حتی یه درصد!!!

بالاخره صدای بازو بسته شدن در به گوشم رسید….ایمان بدو بدو اومد بالا و گفت:

_مردشورتو ببرن یاسمن….ازخجالت آب شدم تا گفتم چی میخوام…

زدم تخت سینه اش و گفتم:

_کدوم جهنمی بودی تاحالا…؟ من مردم…من از درد مردم….

_نترس بادمجون بم آفت نداره….حالا برو دراز شو اینو واست بزنم ..

با کمک خودش بلند شدم و رفتم خونه….سرم گیج میرفت و دلم آتیش ميگرفت.دستمو رو دهنم گذاشتمو عق زدن..بادچندش ازم فاصله گرفت و گفت:

-عه عه نکبت…اتگار نیخواد سه قلو دنیا بیاره..گمشو تو توالت تا همه جارو به گند نکشوندی…

دویدم سمت توالت ودرو بستم..اونقدر بالا آوردم که حلقم سوخت…ایمان به در زد و گفت:

-زنده ای!؟

آبی به سرو صورتم و دهنم زدمو بیردن اومدم…دردم هنوز یه ذره هم کم نشده بود.بی رمق به طرف اتاقم رفتمو رو تخت به شکم دراز کشیدم و داد زدم:

_..بیاد دیگه لعنتی دارم ميميرم…

مثل برج زهرمار بالا سرم ایستاد و گفت:

_چرا اینجوری دراز کشیدی!؟

خشن و عصبی گفتم:

_پس چجوری دراز بکشم!?

_مثل ادميزاد….

_ای خداااا….من دارم ميميرم اونوقت چرت و پرت تحویلم ميده…این لعنتی رو بزن جونم دراومد…

تا شلوارم رو کشیدم پایین و چشمش به باسنم خورد عصبی شد و نگاشو ازم گرفت و تشر زد:

_چیکار میکنی احمق! چرا شلوارتو میدی پایین…هرزه هاش هم به راحتی تو نيستن والا….

جون و رمق حرف زدن نداشتم.تمام توانمو به کار گرفتم تا بگم :

_مگه نگفتی بلدی آمپول بزنی هیولا.. پس معطل چی هستی…جون مادرت بزن…

_من تو دستت میزنم نه جای دیگه….

این حجب و حياش تو اون شرایط داشت حالم رو بهم میزد.تقریبا نالیدم:

_چیه!؟ ميترسي با دیدن کونم منقلب بشی ایمان قریشی!؟خب بزن ديگه…

آمپول رو کنار گذاشت و گفت:

_نمیزنم.محرم و نامحرمی گفتن…پاشو برو اورژانس….

رفته رفته رمق داشت از تنم میرفت….دستشو گرفتم و با بغض گفتم:

_ايمان…دارم از درد می ميرم…جون یاسمن بزن….

استغفرالهي زمزمه کرد و به ناچار گفت:

_بکش پايين…

شلوارمو تا زیر باسنم کشیدم پایین و چشمام رو بستم…

تا درد سوزن رو تو باسنم حس کردم جیغ کشیدم و سرنو تو نرمی بالشت فرو بروم….ایمان پنپه رو جای سوزن گذاشت و گفت:

_تموم شد….جیغ جیغ نکن….

بیحال و لش گفتم:

_بمالش….

عصبی و متعجب گفت:

_چی!?

با حال خمیری گفتم:

_ايمان…بشین پیشم….

خوشبختانه نشست..چشمام بسته شد…لب زدم:

_جاش درد میکنه …بمالش…

_برو پی کارت بابا….

_جون یاسمن ….

هوفی کشید و علیرغم میل باطنيش شروع به مالش جای آمپول کرد..چند دقیقه بعد خودش شلوارمو و داد بالا….
چرخيدمو اینبار به پشت دراز کشیدم….دردم نرم نرمک کمتر و کمتر شد…از لای پلکهای سنگينم بهش نگاه کردم.دستشو گرفتم و گذاشتم روی شکممو گفتم:

_ميمالي برام…؟؟

رام شد…شاید چون دلش به حالم سوخت.سرشو تکون داد و دست خنک و لطیفشو روی شک داغم گذاشت و آهسته نوازشم کرد…

با چشمای بسته شروع کردم هذيون گفتن:

_میبینی دخترا چه بدبختی دارن …ماه به ماه باید این درد کوفتی رو تحمل کنيم…آخه این انصاف…?!

قطره اشکی از گوشه چشمم سرازيرشد…دیگه خبری از درد نبود…خوشبختانه.مسکن قوی کار خودش رو کرده بود با این حال اما زبونم همچنان موتورش کار میکرد:

_خوشبحال شما پسرا….خودتونین ویه دودول ….

انگار فهمید دارم هذیون میگم چون با خشم گفت:

_خب بس….چرت و پرت نگو…چیزی میخوری واست بیارم….؟

با ضعف گفتم:

_نه…فقط یه کاری کن خوابم ببره…

_چیکار کنم!?

_نميدونم…

_هووووف… از دست تو …

اینو گفت و بلند شد…لب زدم:

_میخوای ول کنی!؟

_نه میخوام بگيرمت!

_آخه کی زن تو میشه!

_روتو برم….تا چند دقیقه پیش که جنازه بودی….خوب ایمان ایمان راه انداخته بودی

_دلم یه چیز خنک میخواد!

_همه جات فلج شده جز زبونت…کاش اونم. از کار بيفته…

بلند شد و کلا از اتاق و خونه بیرون رفت….با همون حال زار کلی بهش فحش دادم ..آخه آدم اینقدر بی عاطفه!!!
نفس هام سنگین شد و داشت خوابم میبرد که صدای پا شنيدم…در باز شد و ایمان کمپوت به دست اومد داخل….سرش رو باز کرد و گفت:

_خودت کوفت میکنی ياخودم بزارم دهنت!!??

يکم خودم رو بالا کشیدم و گفتم:

_من جون دارم آخه لندهور !?

خیلی باهام بحث نکرد.قاشق رو تو قوطی فرو برد و بعد یکم از کمپوت آب سیب خنک دهنم گذاشت….اولش با چشمای بسته میخوردم اما کمکم چشمام باز شد…

با سوظن نگاهی به کبودی لبم که احتمالا شاهکاری از آمین بود، انداخت و گفت:

_لبت چرا کبوده ؟

با بيحالترين حالت ممکن لب زدم:

_اصول دین ميپرسی!،

_جواب سوالمو بده

وقتی چشمام رو باز کردم باورم نمیشد درد از بدنم رفته باشه…حتی نمیدونستم چقدر خوابیدم که کل خونه شده بود عین شب تار!
گوشی موبایلمو از روی میز کوچیک کنار تخت برداشتمو سرکی توش کشیدم.سه تماس بی پاسخ و دوتا پیام داشتم.هرسه تماس از طرف مامان بود و پیام از طرف آمین…اول زنگ زدم به مامان و باهاش صحبت کردم تا بفهمه همه چیز تقریبا امن و امان و بعد مشتاقانه پیامک آمین رو خوندم..و هر کلمه رو شاید ده بار!

“سلام.خوبی یاس!؟ فکر کنم ظهر حالت خیلی بد بود الان بهتری؟”

تند تند براش تایپ کردم:
“سلام…آره حالم بد بود ولی الان خیلی بهترم ”
بالمس دکمه ی سند، لبخند گل و گشادی زدمو چشم دوختم به گوشی تا خیلی زود جوابی بهم بده اما این انتظار رفته رفته به درازا کشید، چون هیچ جوابی از طرف آمین نیومد.پوفی کشیدمو گوشی رو کنار گذاشتم.از روی تخت بلند شدمو رفتم توی هال،چراغا رو که روشن کردم پد برداشتم و دویدم سمت توالت!
با همه نفرتی که نسبت به اون برج زهرمار داشتم اما اعتراف میکنم حال خوب الانم رو ناجور مدیونش بودم.شاید اگه خونه نبود و به دادم نمی رسید الان از فرط درد بیهوش و بیجون شده بودم!
از توالت که بیرون اومدم ،دستی روی شکمم که مدام قر قر میکرد کشیدمو اینبار رفتم سمت آشپزخونه..دلم یه غذای درست و حسابی میخواست ..یه چیزی که معده ی خالیمو تا فردا صبح پر نگه داره! والبته یه چایی داغ!
برگشتم توی اتاق خواب.مانتوی جلوبازی روی تیشرتم انداختم و شلوار گلمنگلی خونگیم رو با یه شلوار اسپرت آدیداس عوض کردمو بعد از بستن موهام ،شالی روی سرم انداختمو از خونه زدم بیرون…
باید میرفتم پیش یلدا و با اون یه چیزی میخوردم اینجوری خیلی بهتر بود.
تا کلید زنگ رو فشردم زهرا خانم درو باز کرد.لبخند زدمو گفتم:

-سلام خاله زهرا!
با محبت و منتهای صمیمیت بهم نگاه کرد و خیلی گرم گفت:
-علیک سلام دختر خوشگلم…بیا تو عزیزم..بیا که راهرو سرده!

سرمو تکون دادمو رفتم داخل.درو بست و پرسید:
-حاج آقا و حاج خانم برنگشتن!؟
-نه..فکر کنم فردا عصر برگردن!

با گفتن این حرف نگاهی به اطاف انداختمو گفتم:
-خاله زهرا یلدا کجاست !؟تو اتاقشه!؟

زهرا خانم همونطور که سمت آشپزخونه میرفت گفت:
-تو اتاق ایمان…اونجا دارن باهم گپ میزنن!

پس آقا پلیسه خونه بود!لبخند خبیثی زدمو گفتم:
-پس من برم پیششون!
زهرا خانم درحالی که غذاهای خوشبوی روی گاز رو چک میکرد گفت:

-راحت باش دختر گلم!

لبخند زنان به سمت اتاق ایمان رفتم.بدون اینکه در بزنم یا قبلش اجازه بگیرم،دستگیره رو بالا و پایین کردمو پریدم داخل…

ایمان روی تخت نشسته بود و سرش تو گوشیش بود و یلدا هم با خونسردی کتابی رو ورق میزد.تا منو دیدن هردو باهم سر های خم شده اشونو راست کردن و با تعجب زل زدن به هیکلم!
نیشمو تا بناگوش باز کردمو گفتم:

-سلام به یلدا و سلام مخصوص به ایمان جوووووون!

جون رو تقریبا…ای…بگی نگی…یجورایی لوند و سکسی اما به روش طنز تلفظ کردم.و جالب اینجا بود که تعجب توی صورتشون رفته رفته تبدیل به خجالت شد!جلوتر رفتمو گفتم:
-جمعتون جمع ولی یاسمنتون کم! که اونم اومد!

وبعد چشمکی به ایمان زدمو گفتم:

-چطوری دکی جووووون…؟!

-شما با همه پسرا اینجوری راحت هستید!؟

چشمام روی لبهای بسته ی یلدا زوم شد.چطور ممکنه یلدا حرف بزنه درحالی که دهنش بسته اس!؟
یک نفر از مشت با انگشتاش زد رو شونه ام.چرخیدم و به عقب نگاه کردم. .به جایی که یه دختر سانتال مانتال ایستاده بود و با دقت صورت و هیکلم رو بررسی میکرد.تقریبا بلند بود و پر…با پوستی سفید و صاف،چشمای کشیده و درشت،دماغی کوچیک،لبهایی باریک و موهایی زیتونی رنگ….! اولینباری بود که میدیدمش ولی درهر صورت بد ضایع شدم! یکم ازش فاصله گرفتمو من و من کنان گفتم:

-نه…من.. من….من فقط باهرکی راحتم اینجوری صحبت میکنم !

لبخند معنی داری زد و گفت:

-ولابد ایمان هم جز همون کساییه که خیلی باهاش راحتی…

فهمیدم تو کلماتم دنبال چی میگرده واسه همین گفتم:

-ایمان مثل برادر من میمونه خانم مارپل!

ایمان اخم کرد ودختری که هنوز نمیشناختمش خندید و گفت:

-خانم مارپل!؟ چه جالب!!! والا الکسیس تگزاس به طرف مقابلش اینجوری جوووون نمیگه که تو به برادرت میگی!

روی کلمه ی برادر” تاکید” بیخودی داشت.
لبخند موذیانه ای زدمو گفتم:
-الکسیس تگزاس!؟ الکسیس دیگه کیه!؟من نمیشناسم! ولی هر کی هست ظاهر تو خیلی میشناسیش!

صورتش جدی شد و اخمهاش درهم گره !
قبل اینکه بحث رو ادامه بده یلدا بالاخره از اون حالت مسخره ی مارمولکی بیرون اومد و گفت:

-مینا جون این یاسمن..دوست و همسایه ی ما هست..
و بعد به مینا اشاره کرد و رو به من با حرص گفت:

-اینم مینا دختر عموم…

از مینا به اندازه ی همون تعریفهایی که یلدا قبلا برام گفته بود شناخت داشتم…نه بیشتر و نه کمتر!
یه دختر تا حدودی معمولی اما باهوش که توی یکی از دانشگاه های دولتی و صدالبته معتبر تهران رشته رادیولوژی قبول شده و به همین جهت از نظر فامیل خانم دکتر به حساب میومد! و من و یلدا چی بودیم!؟ احتمالا در مقابل مینا “هیچ”مناسبترین و بجا ترین کلمه بود…چون ما هردو گرافیک میخوندبم وقطعا نه میشد صداموم زد خانم مهندس و نه حتی خانم دکتر!

حالا ظاهرا اومده بود تهران که صبح بره و کارای ثبتنامش رو انجام بده…آخ که چقدر نفرت انگیز بودن دانشجوهای رشته ی پزشکی از نوع فیس فیسوش!

میدونستم که مینا و ایمان خواسته یا ناخواسته بهم ربط پیدا میکنن چه فامیلی و چه احساسی بنابربن حق داشت که عصبانی بشه….

جهت نگاهم از یلدای شاکی به سمت ایمان اخمو سوق پیدا کرد.نگاه تند و تلخی بهم انداخت و چند قدمی اومد سمت من و مینا…عصبی به نظر می رسید ولی من هیچ جوابی برای چرا ش نداشتم!
گوشی موبایلشو تو جیب شلوارش گذاشت و به من گفت:

-شما کاری داری اینجا!؟ نمیخواید بری خونتون!

حتی یلدا هم از این حرف ایمان جاخورد چه برسه به منی که نفهمیدم دلیل تغییر رفتار ناگهانی آقا پلیسه باهام چی بود!؟؟ زل زدم تو چشماش که بی رحمتر از قبل بهم توپید:

-الووو! حواستون کجاست! جمع خانوادگی!ممنون میشم اگه یه امشبو دست از سر کچلمون برداری!

لبخند پیروزمندانه ای گوشه ی لبهای سرخ مینا نشست تا کنج لبهای من آویزون بشن….برخورد و طرز صحبت ایمان هیچوقت نه قابل بخشش بود و نه حتی قابل فراموش کردن …!
صورت یلدا هم که مثل من تو شوک رفتار بردارش بود رنگ باخت.با دهن باز اول به من و بعد به ایمان نگاه کرد و گفت:

-داداش….آخه….

دستمو بلند کردم تا یلدا چیزی نگه…نگاه پر نفرت و معنی داری به ایمان انداختمو بعد گفتم:

-باش پسر همسایه…همین الان میرم….و ببخشید که بیخبر پریدم وسط جمع خانوادگیتون ….

رفتم که مبادا بغضم بترکه و احساس حقارت کنم…ایمان بدجوری باهام حرف زد…اونقدر بد که دیگه دلم نمیخواست این رفتارو فراموش کنم…

زهرا خانم درحالی که میز رو میچید متعجب نگام کرد و گفت:
-کجا میری یاسمن جون!؟ واستا شام بخور بعد برو گلم!

شام!؟؟چجوری میتونستم شام بخورم وقتی با منفجر شدن فاصله ای نداشتم…نفس نفس میزدم و به طرز احمقانه ای سعی میکردم خودم رو نرمال و خوب نشون بدم.. لبهام کش اومدن ولی خیلی سخت و سرسری جواب دادم:

-ممنون خاله زهرا…ولی شامم آمادس…

دیگه منتظر نموندم که بازم تعارف بشنوم.بدنم از خشم زیاد می لرزید و دستام خودبه خود مشت میشدن…از خونه زدم بیرون و باخودم زمزمه کردم:

-پسره ی کثافت عوضی…فکر کرده کیه که هرجور دلش میخواد باهام حرف میزنه…نکبت بی شعور…اه اه…نامرد پست فطرت چقدر بد ضایع ام کرد! وای خدا…کاش میتونستم باجفت دستام خفه اش کنم…

باهمونوحالت فوق عصبانی پلهوهارو بالا رفتم و رفتم خونه درو محکم بستم و رفتم توی آشپزخونه و تا یه لیوان آب نخوردم نتونستم به خودم مسلط بشم!
پس طرف حالا که نامزدشو دیده شاخ شده! ریشوی دختر ندیده!

از آشپزخونه بیرون اومدم و روی کاناپه نشستم.تلویزیون روشن کردن و درحالی که هنوزم فکرم پی ایمان و رفتار زنندش بود تند تند و بی هدف از این کانال به اون کانال میپریدم…

کله ام شده بود مثل یکی از اون دودکشای قطار..که سووووووت نپمیکشید و بعد یه عالمه بخار ازش بیرون میومد! همونقدر داغ….همونقدر ترسناک!

چشمامو بستمو سرم رو به عقب تکیه دادم…ناخواسته رفتار ظهر و رفتار الانش رو باهم مقایسه کردم.چرا اینقدر متفاوت بود!؟ اینقدر بد!!! ؟ مگه من چیگفتم یا چیکار کردم!؟

نه حوصله موندن توی خونه رو داشتم و نه حتی حال بیشتر خوابیدن رو….!!!
صبحونه نخورده کله سحر شالو کلاه کردمو زدم بیرون…دلم میخواست هر جایی بجز خونه باشم…هرجایی!!
کلا هیچوقت از توی خونه موندن خوشم نميومد اونقدر که گاهی حاج بابا یا حتی هردو تا دادشام میگفتن خداروشکر من پسر نشدم وگرنه هر شب باید تو کوچه خیابون به زور پيدام میکردن و ميفرستادنم خونه…!
شال گردن صورتي رنگمو دور گردنم پیچوندم ودست در جیب کاپشن تنم،از پله ها پایین اومدم…
صداي خنده هايي که از پايين شنيده میشد باعث شد چشمای خسته ام رو بمالمو نگاهی به ساعت مچيم بندازم…شش صبح یک روز برفي تعطیل برای خندیدن یکم مشکوک بنظر می رسید….!
با احتیاط و تقریبا بیصدا قدم بعدی رو برداشتم…چسبيدم به نرده ها وبا دقت نگاهي به پایین انداختم!

يلدا،مينا و ایمان شاد و قبراق،لباس پوشیده و پر نشاط آماده ی بیرون رفتن از خونه بودن و دمن دمغ و پکر قیافه های تاحدودی نامشخص اما شادشون رو از نظر گذروندم!!
مینا بلند بلند میخندید و میگفت:
_خیلی وقت بود هوس کله پاچه کرده بودم…دمت گرم ایمان!
بدون اینکه صدام بالا بیاد اداش رو درآوردم!چقدر از آدمايي که فکرميکردن جذاب و باحالن درحالی که اصلا اینطور نیستن بدم نبود!!!درست مثل مینا!

یلدای نارفیق هم با نیش باز شده تا بناگوش گفت:
_آااااخ که من ميميرم واسه زبونش و چشاش..

دستمد مشت کردن و با خودم زمزمه کردم :

_کوفتت بشه…کوفت همتون بشه….

چند دقیقه ای همونجا ایستادم تا اول اونا از خونه خارج بشن و بعد که مطمئن شدم رفتن هندزفریمو به گوشم زدم و دوباره صورتمو زير شال گردن پنهون کردم ودست درجیب از پله ها پایین اومدم.

چون من تقريبا پنج دقیقه بعد از اونا خونه رو ترک کردم دیگه باورم شده بود قرار نیست ببینمشون اما درست جلوی در از شانس بد دوباره مجبور شدم ریخت نحس هر سه رو تحمل کنم!!!

حوصله هیچکدوم رو نداشتم.و برای اینکه مجبور نشم بایستم و باهاشون احوالپرسی کنم خصوصا بعد رفتار ديشبشون ،سرسری سلامی دادمو با سرعت میگ میگی از کنارشدن گذشتم…اما یلدا پی ام دوید و نگه ام داشت.بهم لبخند زد و گفت:

_صبح بخیر ياسي…روز تعطیلی داری ميري جایی!?

برای چند ثانيه کوتاه سوال یلدا رو فراموش کردمو نگاهم کشیده شد سمت ایمان و مینا…چقدر حرصم گرفته بود از ایمان لعنتي دخترباز!!!بخصوص وفتي با اون ریش دراز مزخرفش تیپ دخترکش میزد وبعد مدعی میشد که خیلی از دخترها خوشش نمياد…بره در لباس گرگ!واقعا که این صفت کاملا برازندش بود!!!

چشمای بی حوصله ام رو سوق دادن سمت یلدا و جواب دادم:
_فرض کن به تو چه!

از لبخندی که رو لبش ماسيده شده بود تونستم تشخیص بدم که فهمیده چندان حوصله اشو ندارم…اما برخلاف تصورم بيخيالم که نشد هیچ،دستم رو گرفت و با لحنی آمیخته به خواهش و التماس و نه صرفا برای یه تعارف ساده،گفت:

_ما ميخوايم بريم کله پاچه ای…..توهم بیا….خیلی حال میده!

دونه های برف نشسته رو نوک دماغمو پس زدم و گفتم:
_حسش نيست…!

همون موقع صدای ایمان یلدا رو متوجه خودش کرد:

_بیا سوارش يلدا…

اون ایمان ریشو ی داعشی یجوری رفتار میکرد که انگار وجود من براش بی ارزش بود و همين منو عصبی ميکرد…اینکه چرا آدم پر مدعايي مثل این زود به زود رنگ عوض میکنه!
یلدا چرخید سمت ایمان و گفت:

_کاش ياسي رو هم واسه اومدن راضی کنیم!!!

مینا به زور لبهاشو ازهم کش داد و گفت:

_عزیزم همسايه آدم همیشه فقط همون همسايه آدم….

جوابش فک يلدارو آویزان کرد.نگاهش خجل شد و لبخند روی صورتش کمرنگ…من و من کرد و لب زد:

_خیلی ديوث به دل نگیر!

شال گردنمو پایین کشيدم و گفتم:

_زیاد واق واق میکنه….درهرصورت خوش بگذره!

منتظر شنیدن جوابی از طرف یلدا نشدم و قدم زنان تو اون يخبندون به راه افتادم…
مامان و بابا گفته بودن که عصر برميگردن بنابرين مجردی و خونه حالي تقريبا درحال تموم شدن بود.يکي دو خيابون پیاده راه رفتم و وقتي خسته شدم…از سوپرمارکت قهوه داغ گرفتم و روی صندلی های چیده شده ی رو به روی مغازه نشستم….حین خوردن قهوه داغ محو تماشای دونه های برف بودم که پسری رو به روم نشست و لبخند زنان سلام داد…نگاه متعجبمو از برفهای سرازیر شده از آسمون برداشتم و با بهت به مرد آشنای رو به روم خیره شدم.

نگاه متعجبم روی صورت خندون شهاب رياحي چرخید…تنها چيزي که باديدنش از مغزم به سمت دهنم پرتاب شد این سوال بود:

_کله سحر اینجا چیکار ميکني!؟

قهوه ی توی دستم رو از بین انگشتام قاپید و بعد از خوردن باقيموندش گفت:

_سلامت کو!؟

بی حوصله و کسل با نیش کج و درحالی که مدام قهوه ی تموم شده رو نگاه میکردم گفتم:

_خوردمش!

لبخند دندون نمایی زد و گفت:

_پس مواظب باش وزنت نره بالا…آخه همينجوريشم وزنت یکم بگی نگی متعادل نیست… از ما گفتن بود!

اونقدر بی حوصله و کسل بودم که نتونستم جوابی جز “کج کردن دهنم”بهش بدم!
سرم رو گذاشتم روی میز و خیره شدم به دونه های سفید برف که دوباره صدای شهاب رياحي از عالم حرص خوردن کشوندم تو دنیای مزخرف واقعی:

_حالا چرا تنهایی اومدی اینجا!؟

بعد پرسیدن این حرف دستشو بلند کرد و به شاگرد سوپری گفت:

_لطفا دوتا قهوه و کیک!

شاگرد سوپري سری تکون داد و چند دقیقه بعد با با سفارشای شهاب برگشت…
خمیازه ای کشيدمو گفتم:

_خودت چرا تنها اومدی!؟اصلا تو اینوره چیکار میکنی!؟؟

کيک و قهوه رو به سمتم گرفت و گفت:

_خونه پسر عموم همین حواليه…تقریبا یه کوچه پايینتر…جشن تولد گرفته بودو تا صبح بزن و بکوب بود..اقریبا تا همین نیم ساعت پیش منم که حوصله نداشتم زدم بيرون…

جلد روی قهوه رو برداشتم و گفتم:

_پسرعموت چند سالشه!؟

_همین خودم…۲۶سال!

آهاني زمزمه کردم و گفتم:

_مرد گنده تولد میخواد چيکار!

تا اینو گفتم شروع کرد خندیدن و بعد سرش رو آورد جلو گفت:

_دقيقاااا….

انگار از این اینکه باهاش هم عقیده بودم کلی ذوق زده شده بود ولی هرچقدر اون سرحال و قبراق بود من بی اعصاب و کسل بودم…خصوصا که هنوز رفتارای ایمان تو سرم رژه ميرفتن…آخه چجوری میتونستم کنف شدن جلوی ایمان و مينارو تجربه کنم و یک هیچ ببازم..؟!..ناخودآگاه فکری به سرم زد.زل زدم به شهاب ریاحی و بی مقدمه گفتم:

_صبحانه خوردی….؟

به قهوه و کیک اشاره کرد و گفت:

_اهوممم…همینکه ميبيني!

لایه عوض کردمو برخلاف قبل اون حالت خمیری رو کنار گذاشتم و سرزنده گفتم:

_اینکه نشد صبحونه….ببينم پایه هستی!؟

چشماش رو تنگ کرد و مشتاقانه گفت:

_پایه ی چی!؟

خبيثانه نگاهش کردم و حواب دادم:

_کله پاچه ای….

اول بی حرکت نگام کرد.بعد خندید…بعد خودشو عقب کشید و طی یک عملیات انتحاری باقیمانده ی قهوه و کیکش رو پرت کرد تو سطل و گفت:

_چارپایه ام….

بلند شدم و بافکر کردن به چیزایی که هی تو سرم رژه میرفتن گفتم:

_پس بزن بريم….

پول چیزایی که خریده بود رو گذاشت روی میز و بعد گفت:

_حالا اینورا کله پاچه ای هست!؟

درحالی که دوشادوشش زیر برف راه میرفتم گفتم:

_آره هست..دقیقا یه خیابون بالاتر…

دستاشو تو جیب گرمپوشش فرو برد و گفت:

_اون سر تهرون هم بود باز من ميومدم….

وقتی شهاب حرف میزد و جیزی میگفت من غرق افکار خودم بیخودی سرم رو به نشونه ی فهمیدن تکون میدادم…درحالي که ذهنم به کل پی ريسکی بود که میخواستم انجام بدم.اینکه با شهابی که هیچ نسبتی باهام نداشت برم همون کله پزی ای که یلدا و ایمان و مینا رفته بودن!
بعدش ممکن بود اونا به حاج آقا بگن و حاجی هم جنجال راه بندازه اما دروغ که حناق نیست ،هست!؟اون موقع سعی میکردم یه دروغ قانع کننده بگم تا پروژه ی سر به نیست کردنم ختم به خیر بشه!
زیر جلکی نگاه موشکافانه ای به شهاب انداختم.به چشم برادری هیچ کم و کاستی از نظر خوشگلی و خوشتیپی نداشت فقط امیدوارم کشته مرده هاش یه وقت توی دانشگاه متوجه نشن معشوقشون داره با من میره کله پاچه خوری….!

نزدیک کله پاچه ای که شدیم لبخندم با دیدن ماشین ایمان عمق گرفت!نگاهمو ازش برداشتم و بعد پایین آوردن شال گردن از روی بینی و دهنم، با اشاره به سردر کله پاچه ای خطاب به شهاب گفتم:

-اونجاست اونه !

شهاب دونه های برف رو از روی کلاه و دستکشهاش کنار زد و گفت:

-جای باحالیه! بزن بریم!

نفس عمیقی کشیدمو شونه به شونه ی شهاب به سمت در کله پاچه ای رفتم…خب! حالا که ایمان ریشو ی داعشی دختر ندیده جلوی مینای پر افاده اونجوری ضایع ام کرد منم باید حالشو بگیرم….باید بفهمه هر وقت اراده کنم اطرافم پر آدمایی میشه که بقیه تو کفشونن!
البته اعتراف میکنم این حس شاخ بودن از موقعیت شهاب میومد.پسر رئیس دانشگاهیی که خیلیا بهش نخ میدادن…و البته دربردارنده ی تیک های ایده ال…قیافه،رفتار،تیپ ،مدرک..و خیلی چیزای دیگه….

تا باهم وارد کله پاچه ای شدیم اون دنبال میز خالی گشت و من به دنبال اون سه تا دیوث!
یه گوشه نشسته بودن و کوقت میخورد.ایمان اخمو…یلدا خندون و مینا ….احتمالا در حال تعریف یه موضوع بی مزه!!!
با سوال شهاب به خودم اومدم:

-یه میز خالی اون گوشه هست بشینیم!؟

لبخند زنان گفت:

-اهوووم!

-پس تو برو تا من سفارش بدم!

با لبای خندون و حالتی که مثلا اصلا حواسم به بقیه نیست رفتم سمت میز و رو

وقتی یلدا منو دید معنیش اینکه بقیه هم دیدن بنابرین لبخند پیروزمندانه ای زدم و با اشتیاق چشم دوختم به شهاب!
البته منکر استرسی که ته دلم جولون میداد هم نمیشم چون اصلا از ایمان بعید نبود که بخواد الساعه زنگ بزنه به حاج بابا و همچی رو بزاره کف دستش اما خب…می ارزید…زنده به گور شدن به درآوردن حرص آقای خوش غیرت می ارزید!

تا شهاب به سمتم اومد و بهم نزدیک شد،از گوشه چشم نیم نگاه کوتاهی به اونور آبی ها انداختم.همون سه تا نامرد کوفت خور!
مینا پوزخند رو لبش بود،یلدا به شدت متعجب و ایمان به طرز وحشتناکب عصبانی…!!
و این دقیق همون چیزی بود که انتظارش میرفت! شهاب صندلی رو عقب کشید و حین نشستن ،بانمک خندید وگفت:

-چقدر شلوغ اینجا !! مثل اینکه سحرخیز زیاد داریم!

با اینکه همیشه فکر میکردم به جهت موقعیت پدر با نفوذش،پسر مغرور و خودشیفته ایه اما حالا که از نزدیک باهش همکلام شده بودم ،به این باور رسیدم که تمام افکارم در مورد این بشر زمین تا آسمون با خلق و خوی واقعیش فرق داشت. البته اون مثل خیلی از آقازاده ها سعی میکرد نکاتی رو رعایت کنه اما در کل موجود دلنشینی به نظر میومد…موجودی که درست سر بزنگاه به داد من رسید.
چند دقیقه بعد یک جوون بیست و چند ساله که لباس فرم سفید و آبی تنش بود با سینی سفارشات نزدیک میز ما شد.ظرفها و خود کله پاچه رو روی میز چید و بعد گفت:

-چیز دیگه ای میل ندارید آقا!؟

شهاب پرسشگرانه به من نگاه کرد و وقتی من به نشانه “نه” سرمو تکون دادم،لبخندی نثار مرد جوون کرد و گفت:

-نه.مرسی!

با اشتها و ولع چشم دوختم به ظرف کله پاچه و گفتم:

-واااای…نون داغ و کله پاچه…اومممم….!

شهاب لبخند پر غروری زد و گفت:

-میدونستی من اصلا کله پاچه دوست ندارم و نداشتم..ودروغ نگفتم اگه بگم این اولین باریه که میخوام بخورم…..

مشغول خوردن شدمو پرسیدم:

-واقعا!؟

سرشو تکون داد و به انگلیسی لب زد:

-یسسسس!

لقمه ام رو قورت دادمو گفتم:

-ولی من عاشق کله پاچه ام خصوصا وقتی بعدش یکی رو هم کله پا کنم!

گنگ نگاهم کرد که فورا بحثو عوض کردمو گفتم:

-بنظرت چرا باید کله ی یه حیوون اینقدر خوشمزه باشه!؟؟ اصلا بگو ببینم بنظر تو کله پاچه ی ما هم به این خوشمزگی هست!؟

خندید و درحالی که سعی میکرد ادب و تشریفات رو کنار بزاره و مثل من لقمه بلومبونه گفت:

-سوال اولی رو نمیدونم اما درخصوص سوال دومی باید بگم بله…بنظر من کله ی آدما هم میتونه خوشمزه باشه خصوصا کله ی تو ..

نیشمو تا بناگوش وا کردمو گفتم:

-چون داخلش مغزه!!!؟؟

تو گلو خندید و گفت:

-نوووچ! چون داخلش گچ..و من بوی گچ رو بیشتر از بوی مغز دوست دارم…

ناخوادگاه اونقدر بلند زدم زیر خنده که یه عالمه چشم به سمتمون چرخید.بخصوص چشمای از خشم سرخ شده ی ایمان…میدونستم اون همون حسی که به یلدا داره رو نسبت به من داره بنابرین عمق فاجعه قابل درک بود…بازم زیرجلکی نگاش کردم..چیزی نمیخورد و فقط پاشو یه ضرب تکون میداد.
شدت عصبانیتش رو میتونستم تخمین بزنم…مثل آتشفشانی بود که هر آن قراربود مواد مذابش فوران کنه…به همون اندازه ترسناک و رعب انگیز و این یعنی من دقیقا زدم وسط خال….!

حس خوبی داشتم.اونقدر خوب که دلم میخواست بدون توجه به بقیه ماچ پر سرو صدایی روی لپ شهاب بنشونم که اگه نبود نه من این کله پاچه خوشمزه رو میخوردم و نه ایمان کله پا میشد….!
دستمو روی شکمم کشوندم که شهاب همونطور که با دستمال چربی دور لبهاش رو تمیز میکرد گفت:

-هیچوقت فکر نمیکردم از خوردن کله پاچه تا این حد احساس مسرت کنم !

لبخند شیطونی زدمو گفتم:

-چسبید!؟

تکیه اش رو به صندلی داد و گفت:

-چجوووورم!

بازم خندیدم که اینبار نزدیک شدن یلدا به سمتی که ما نشسته بودیم ،هوشیارم کرد.سرشو انداخته بود پایین و از بین میزهای پرتعداد که چیدمانشون کم از پیست اتومبیل رانی نداشت رد شد و اومد طرف ما….سعی کردم خودمو بزنم به بی خیالی یا اینکه جوری رفتار کنم که مثلا اصلا ندیدمش و اون وقتی که من داشتم با شهاب حرف میزدم بالاخره نزدیک میز شد و گفت:

-سلام !

شهاب موشکافانه یلدارو نگاه کرد و من مثلا شبیه کسی که جاخورده…!لبخند مصنوعی ای زدمو گفتم:

-عه!سلام یلدا تو اینجا چیکار میکنی!؟؟

با حرص نگام کرد و بعد درحالی که سعی میکرد جلوی شهاب حفظ آبرو کنه جواب داد:

-میدونی که….اومده بودیم اینجا کله پاچه بخوریم…

بازم بیخودی و تصنعی خندیدمو گفتم:

-عه!عجب تصادفی!

یلدا نامحسوس دندوناشو رو هم فشرد و با اشاره به گوشه ی خلوتی از فضا گفت:

-یاسی جون میشه یه لحظه بیای اونور کارت دارم !؟

سرمو چرخوندم سمت شهاب و گفتم:

-من میتونم چند دقیقه تنهات بزارم!؟

شهاب ریلکس و خوش برخورد گفت:

-چرا نتونی!؟ میتونی! با من راحت باش در هر شرایطی!

صندلی رو کنار زدمو بلند شدم تا همراه یلدا به همون سمت خلوت بریم.دورتر که شدیم مچ دستمو گرفت و گفت:

-وای یاسی…بمیری ایشالله…این پسره شهاب ریاحی نیست!؟؟؟

تکیه امو دادم به دیوار و گفتم:

-چرا اتفاقااااا خود خود خود جنس!

یلدا متعجب و حیرون پرسید:

-وای خدا منو بکشه! آخه چندتا چندتا !؟؟نکنه با اینم…

زدم زیر دستشو گفتم:

-باز با ایمان گشتی املیش به تو هم سرایت کرد!؟ مگه هر پسر و دختری باهم جایی برن معنیش اینکه سروسری دارن !؟؟

اینو گفتمو بعد چتری های ریخته رو پیشونیم رو یه وری کردمو لب زدم:

-منو شهاب دوست معمولی هستیم…دوست معمولی صمیمی!

یلدا با تعجبی که کمی ترس چاشنیش بود گفت:

-خب لامصب حالا چرا از بین اینهمه جا با این دوست معمولی صمیمت اومدی اینجاااا؟

تو چشماش خیره شدمو گفتم:

-چون هوس کله پاچه کردیم…چون دوست داشتیم…به تو چه !؟

یلدا ویشگونی از بازوم گرفت و گفت:

-گودزیلااااا….

-خودتی!

-تویی!

-نه تویی…گودزیلای به مرگ نزدیک شده!

-چرت و پرت چرا میگی!؟

با سر اشاره ای به ایمان کرد و گفت:

-به خونت تشنه اس! دوسه بار خواست زنگ بزنه حاج آقا من جلوشو گرفتم بدبخ…میگه یاسی از اعتماد حاجی بازم داره به مفسدترین روش ممکن سواستفاده میکنه! خلاصه وای به لحظه ای که تنها گیرت بیاره….

حالت صورتش نگران شد.مظلوم نگاهم کرد و لب زد:

-کله پاچتو خوردی یا نخوردی بزن به چاک تا ایمان شر راه ننداحته!

ابروهامو تو هم گره کردمو گفتم:

-غلط کرده! آخه به اون چه! مگه داداش تو چیکارمه! اون بهتره بره باهمون میناجونش لاس بزنه….

یلدا باحرص و نگرانی گفت:

-وای یاسی سر جدت لجاجتو بزار کنار…نزار یه شر راه بیفته اینجا…

از عمد با تاکید گفتم:

-به داداشت بگو کم تو زندگی من سرک بکشه! نه به اون نه به هیچکس دیگه ای هیچ ربطی نداره که من کجامیرم…باکی میرم….حالا هم برو کنار میخوام برم پیش شهاب جووون. ..

یلدارو از سر راهم کنار زدمو بی اعتنا به یاسمن گفتنهاش رفتم سمت شهاب و دوباره رو به روش نشستم.گوشیشو کنار گذاشت و پرسید:

-رفیقته درست!؟و همکلاسیت!؟

سرمو تکون دادمو گفتم:

-آره…میشناسیش!؟

سرشو تکون داد و گفت:

-باخودت توی دانشگاه دیدمش!

همون موقع تلفنش زنگ خورد.قبل اینکه جواب بده گفتم:

-من برم دستامو بشورم زود برمیگردم!

چشماشو بازو بسته کرد و مشغول صحبت شد منم شاد و بشاش رفتم سمت سرویس بهداشتی هایی که تقریبا برای دسترسی بهشون باید پله های زیر زمینی رو پایین میرفتم.

راهرو تنگ اما چراغونی بود….همونطور که زیرلب آوازی رو زمزمه میکردم ،پله ها رو پایین رفتمو خودمو به روشویی ها رسوندم….

آستینهامو یکم دادم بالا و شیر آب رو باز کردمو تا کمر خم شدم که بهتر بتونم صورت و دستامو بشورم…

یه مشت آب به صورتم پاشوندم و با گفتن آاااااخیش سرمو بلند کردم…اما از دیدن تصویر ایمان توی آینه وحشت زده چرخیدم و به پشت سرم نگاه کردم….

مثل عزرائیل پشت سرم ایستاده بود و با ترسناکترین حالت ممکن نگام میکرد…!

یک قدم عقب رفتمو تقریبا پشتم چسبید به لگن روشویی…آب دهنمو قورت دادم و منتظر موندم که ببینم برای کشتنم دقیقا از کجا شروع میکنه!
از بینیش نفس کشید و چشماشو ت و گشاد میکرد.دیدنش تو این موقعیت کم از دیدن خود حاج بابا نداشت…و اعتراف میکنم که بدجور از دیدنش غافلگیر شده بودمو دعادعا میکردم کار بیخ پیدا نکنه…

چند لحظه بعد با لحن غریب و آرامش قبل طوفان گفت:

-تو دیروز میخواستی جان به جان افرین تقدیم کنی الان با اون پفیوز اومدی اینجا کله پاچه میخوری!؟

خیلی دیر از شوک بیرون اومدم و لبهام از هم باز شد:

-ب…ب….ب….به تو چه!؟ چیکارمی!؟؟

دستاش مشت شدن و صورتش از خشم زیاد قرمز..اومد جلوتر و یقه لباسمو تو مشتش گرفت و با غضب گفت:

-همین الان راه میفتی میری خونتون گربه ی ولگرد…حالااااااااا

ازش ترسیده بودم…خیلی زیاد اما نمیدونم چه چیزی باعث شد شهامت اینو پیدا کنم که بزنم زیر دستشو بگم:

-نمیخواااااام….نمیرم! اصلا به تو چه مربو….

حرفم تموم نشده بودم که یه ور صورتم سوخت…سرمو بالا آوردم و ناباورانه به چشماش خیره شدم…تمام وجودم سراسر خشم و نفرت شد که چرا باید پسری که هیچ نسبتی باهام نداره اینجوری گند بزنه به اوقات خوشم !؟؟ دندونامو روهم فشردمو با نفرت گفتم:

-تو به چه حقی اینکارو کردی!؟؟؟

دستشو بالا آورد و تهدید کنان گفت:

-گوش کن یاسمن…

با تنفر زدم زیر دستشو گفتم:

-نه تو گوش کن عوضی…تا حالا از خودت پرسیدی چه نسبتی با من داری!؟؟؟ پسرعمو؟؟پسردایی؟؟پسر خاله!؟ داداش!؟ پدر؟؟پدرخوانده!؟قیم ؟؟ کی هستی تو آخه!؟ کی هستی جز همسایه ما…چطور به خودت جرات میدی رو من تعصب به خرج بدی!؟؟دوست داداشامی خب باش…امین بابامی خب باش…اما ربطت با من چیه!؟؟هاااان ؟ من از تو متنفرم…ازت بدم میاد…دلم نمیخواد باهات همکلام یا حتی چشم تو چشم بشم….میدونی معنی تنفر چیه!؟ یعنی بیزار بودن از کسی تا سر حد مرگ…من بیش از اینا از تو بیزارم….تو کارام دخالت نکن…باهام حرف نزن…و درکل یه بر نامه بچین دیگه نبینمت….امیدوارم این آخرین باری باشه که حتی چشمم به چشمات میفته….

عصبانیتم درد صورتمو ازیادم برد و اجازه نداد اشک بریزم..با خشم تن سفت سخهتشو دو دستی هل دادمو به سمت پله ها دویدم…

تاحالا شده هم عصبانی باسید و هم غمگین…چشماتن اشک بریزن و ابروهاتون اخم کنن…من توی یه همچین حالتی قرار داشتم…یه حالت خیلی خیلی بعد…قبل اینکه به شهاب نزدیک بشم دستمالی از جیب لباسم درآوردمو اشکامو پاک کردم و بعد چند نفس عمیق کشیدمو به سمتش رفتم.

هنوز سرش تو گوشیش بود.تا منو دید لبخندی زد و گفت:

-بریم !؟

سرمو تکون دادمو گفتم:

-آره بریم !

بعد از حساب پول کله پاچه هردو باهم از اونجا زدیم بیرون بدون اینکه حتی نیم نگاهی به جایی که یلدا و احتمالا ایمان نشسته بود بندازم…!

تا از اونجا زدیم بیرون باد سرد هردومون رو تو هم جمع کرد.برف شدید شده بود و هوا یخبندون…شهاب زیپ گرمپوشش رو بالا کشید و گفت:

-اوه اووووه….چقدر سرد شده…

عمق عصبانیت و ناراحتیم اونقدر زیاد بود که هیچی رو حس نمیکردم حتی سردی هوا رو !

با این حال قدم زنان و شونه به شونه ی شهاب به راه افتادم…

از یه جایی به بعد دیگه نتونستم از زیر برف قدم زدن با آقازاده ی ریاحی لذت ببرم…اونم زنگ خورش زیاد شده بود و ظاهرا احضارش کرده بودن…

در واقع بهتر بود بگم حالم خیلی خوب نبود و تو اون لحظات هیچ شباهتی به یاسمن پر شرو صور نداشتم…یاسمنی که پر از شیطنت بود و خیلی ها بمب انرژی صداش میزدن!!!

شهاب یکوت بینمون رو شکست و گفت:

-با جناب استاد چیکار کردی!؟

ار فکر بیرون اومدمو گفتم:

-کوتاه اومد…!

-کوتاه هم نمقومد من کوتاه میاوردمش!

نفسم رو بیرون فرستادم و گفتم:

-فکر میکرد من دوست دخترتم!

متعجب نگام کرد و گفت:

-واقعاااا !؟

-اهووووم!

-عجب! چه فکر کوته فکرونه ای….

سرمو چرخوندم سمتش و گفتم:

-تا چه حد میشناسیش!؟

شونه هاشو بالا پایین کرد و گفت:

-خب خیلی وقت که میشناسمش…البته خیلی چیز زیادی از زندگی شخصیش نمیدونم ولی خب..تو حیطه کاریش عالیه!

بی حوصله اما با تنفر گفتم:

-آره تو کارش عالیه ولی هیز و پلشت!

شهاب پوزخندی زد و گفت:

-همه ی آدما چند لایه ی مختلف دارن…و تو شرایط مختلف این لایه هارو برمیدارن و خود واقعیشونو رو میکنن…

سرمو تکون دادم:

-آره دقیقا!

-پس تو جدیش نگیر!

-باشه…

سر خیابون که رسیدیم ایستادمو جهت قطع این ارتباط کوتاه گفتم:

-بابت امروز خیلی ممنونم…یکی از بهترین صبحای زندگیم بود…بهترین…

لبخند لطیفی زد و گفت:

-اگه بگم منم یه همچین نظری دارم چیمیگی!؟

لبخندی روی لبم نشست که کاملا با احوال درونم تفاوت و تناقض داشت:

-میگم باور میکنم!

خندید و لگدی به سنگریزه ی جلوی پاش زد و گفت:

-چه عالی…بهتر از این نمیشه!

و بعد آستین گرمپوشش رو بالا زد و بعد اینکه نگاه گذریی به ساعت مچیش انداخت لبخند زنون گفت:

-خب!من برم دیگه! بابام منو خواسته!

سرمو تکون دادم و گفتم:

-منم باید کمکم برم خونه…هوا هم خیلی سرد شده..برفم که شدیدتر از قبل میباره!

عقب عقب رفتمو ازش فاصله گرفتم.دستمو واسش تکون دادمو گفتم:

-خدانگهدار!

نیمچه لبخند دخترکشی تحویلم داد و گفت:

-به امید دیدار گزینه ی بهتریه!

لب زدم:

-پس به امید دیدار!

هردو باهم چرخیدیم و هرکس تو مسیر خودش به راه افتاد.اون احتمالا خوشحال و من همچنان عصبی و بهم ریخته!تمام طول راه داشتم به سیلی ای که ایمان به صورتم زده بود فکر میکردم…به اینکه چرا نباید استقلال داشته باشم…چرا باید برای یک بیرون رفتن ساده از خونه بازجویی بشم؟؟؟چرا باید برای ساده ترین روابط سیلی بخورم…!؟چرا…واقعا چرا….!؟

سرم درد گرفته بود…یا بهتره بگم مغزم از فکر کردن به این حرفا و صحبتا درد گرفته بود…اونقدر که حس میکردم قراره کله ام منفجر بشه…! بترکه و به فنا بره…!

نفهمیدم کی و چجوری رسیدم خونه…حتی نفهمقدم کی پله هارو بالا رفتم…فقط وقتی به خودم اومدم که داشتم با کلید و قفل ور میرفتم!
درو که باز کردم بی حوصله و بیحال رفتم سمت اتاق خوابم…تمام لباسامو از تنم در آوردم و روی تخت دراز کشیدم….لپم میسوخت…حتی فکمم درد گرفته بود!
از دست امیرعلی و امیرحسین راحت شده بودم و افتادم تو تله خاردار ایمان! پسره ی چندش بی شعور..!
چشمامو بستمو سعی کردم هجوم افکار دردناک رو کنار بزارم و برای چند دقیقه هم شده بخوابم….هرچند سخت و هرچند دشوار !

بوی قورمه سبزی که توی اتاقم پیچید با گیجی چشمام رو باز کردم…حس میکردم توهم زدم اما وقتی دماغمو بالا کشیدم مطمئن شدم اشتباه نمیکنم…پتو رو از روی تنم کنار زدمو با کرختی از روی تخت بلند شدمو سلاله سلاله سمت در نیمه باز اتاقم رفتم…یاده که درو بسته بودم پس چرا باز بود!؟؟ موهامو کنار زدمو زمزمه وار گفتم:

-بسم الله…جن اومده اینجا…

بوی قورمه سبزی که شدیدتر از قبل به مشامم رسید دوباره باخودم گفتم:

-جنش جن خوب و کدبانوییه…

چند قدم که جلو رفتم دیدم تلویزیون روشن و کله و هیکلدتنومند حاج بابا کاملا مشخص….و مامانی که مثل فرفره توی آشپرخونه میچرخید و وسوسانه همه جارو دستمال میکشه …
نیم نگاهی به بابا که داشت با دقت اخبار رو تماشا میکنه انداختمو سمت آشپزخونه رفتم.مامان تا چشمش بهم افتاد گفت:

-ساعت خواب دختر خانم!

خمیازه ای کشیدمو گفتم:

-کی اومدین!؟

-وقتی تو خواب بودی…۱۱

کش و قوسی به بدنم دادمو گفتم:

-ولی شما که گفته بودین شب برمیگردین!

مامان لبخندی زد و گفت:

-باشه میخوای برگردیم شب بیایم…

پوووووفی کشیدمو گفتم:

-منو اذیت نکن مامان…خدا اذیت کنندگان رو دوست نداره هااااا…از ما گفتن بود!

اینو گفتم بعد سلام دادن به حاج بابا سمت دستشویی رفتم….

صبح زود سرسری صبحانه ی نه خیلی مفصلی خوردمو بعد اینکه شال و کلاه کردم باعجله از خونه زدم بیرون.اصلا دلم نمیخواست تاخیری داشته باشم که بهونه بدم دیت پسند خانم…

از دست دادن شغلی که هم فال بود هم تماشا عین عین حماقت بود!

حالا دلیل عجله ی زیادیم هم به این خاطر بود که نباید دیر می رسیدم و هم دلم واسه آمین تنگ شده بود!

که دالبته قسمت دومی صادقانه تر و لذت بخش تر بود!

بدو بدو از پله ها پایین اومدم..سرعتم اونقدر زیاد بود که نتونستم جلو خودمو بگیرم و ناغافل کنترل خودم از دستم در رفت و دیگه نتونستم ترمز کنمو مثل پراید بی خاصیتی خوردم به ایمان نفرت انگیز…!!!

با نفرت نگاهش کردمو خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستم رو گرفت و زل زد تو صورتم…

خیلی زودتر از اون چیزی که انتظارش رو داشتم باهاش چشم تو چشم شدم درحالی که آرزو داشتم این اتفاق هیچوقت نیفته!

خواستم بازوم رو از بین دستش بیرون بکشم که سفت تر از قبل نگه ام داشت و اسمم رو لب زد:

-یاسمن….

خیلی سعی میکردم باهاش چشم تو چشم نشم اما نشد…با اخم گفتم:

-چیه !؟

نفس عمیق اما آرومی کشیدم:

-من چیزایی میدونم که تو نمیدونی…اگه بهت سخت گرفتم به همین خاطر بود…

با دست آزادم زدم تخت سینه اش و گفتم:

-ولم کن عوضی…ازت متنفرم…دیگه دلم نمیخواد ببینمت!

حالت نگاهش جور خاصی شد…هم ناراحت هم عصبی ولی ناراحتیش بیشتر مشخص بود….مکث کرد.انگار میخواست من آروم بشم و بعد گفت:

-من اگه چیزی میگم فقط واسه خودت دختر…

با انزجار گفتم:

-لازم نکرده تو به فکر من باشی…برو با دخترعموت لاستو بزن….

نگاهش رنگ تعجب گرفت ولی بعد دوباره مثل آفتاب رنگ عوض کرد و خشمگین شد.دهن باز کرد و گفت:

-اینقدر چرند نگو …

نیشخندی زدمو گفتم:

-هه! همچی واسه من عخ اما همچی واسه تو عخ نیست! این چیزیه که من باهاش مشکل دارم….ببین ایمان…خوب گوش کن…

گوشیمو بیرون کشیدم رفتم تو گالری و سلفی ای که خیلی وقت پیش با آمین انداخته بودم رو جلوی چشماش گرفتمو گفتم:

-من مثل تو فکر نمیکنم…دوستای اجتماعی و مجازی زیادی دارم….نمونه اش شهاب…تو غلط فکر میکنی ولی دلیلی نداره منم مثل تو غلط فکر بکنم…این پسره اسمش آمین..رک و سلیس و ساده بهت میگم…این مرد دوست پسرمه…دوستش دارم.. خیلی زیاد …فکر میکنی چرا بهش علاقمند شدم !؟؟ چون مثل تو و بابام و داداشام رفتار نمیکنه….چون کوته فکر و سخت گیر نیست…چون میشه باهاش حرف زد…میفهمی!؟؟ چون بغلم میکنه….بهم محبت میکنه….جایی که لازم باشه بهم میگه دوستم داره….میفهمی!؟؟؟ نه…نمیفهمی…تمیفهمی…

خواستم برم ولی دوباره چرخیدم سمتش…بازم زل زدم تو صورت جاخورده اش و ادامه دادم:

-منو ول کن ایمان و بپذیر که هیچ نسبتی باهم نداریم…بپذیر که تو فقط یه خواهر داری واسمش یلداست نه یاسمن…!

حالا دستمو به راحتی رها کرد…شاید چون برخلاف من حرفی برای گفتن نداشت…شایدم ازم مایوس شده بود…اما من همه ی این حرفارو با جرات و شهامت به زبون آوردمو بعد مقابل چشمای به خون نشسته و یا بهتره بگم غمگین ایمان زدم بیرون…

گفتن و به زبون آوردن همه ی این حرفها سختی های خودشو داشت اما حال احساس سبکی میکردم….احساس راحتی و خلاصی… احساس رهایی….

admin

نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم . . .

13 دیدگاه

  1. کی میزارید بعدی رو؟ ولی خودمونیما دختره یه نموره خراب بهنظر میرسه خخخ هر روز میزاید ؟دیگه اینو هر ۱۰ روز نزارید دیگه یه رمانو لااقل تا خر بخونم.درحال تایپه دیگه اره؟

  2. اخر رمان اینه که آمین به یاسمن خیانت میکنه بعد یاسمن هم تو یه مهمونی مورد تجاوز قرار میگیره و خود یاسمن هم که یه حس هایی به ایمان داره میره دنبال ایمان داعشی

      1. کامل که نه ولی پارت های بعد این رو خوندم که آمین خیانت میکنه بعد یاسمن بخاطر اینکه حال و هوا عوض کنه میره پارتی🔞 اونجا هم شهاب بهش تجاوز میکنه و لخت تو اتاق میگیرنش و می برنش کلانتری یاسمن هم بخاطر ابروش به ایمان زنگ میزنه اونم کلی دعواش میکنه و میگه بخطر اینکه بفهمن دختره یا نه باید بره پزشک قانونی که از اونجا به بعدش رو نمی دونم ولی بعد تو رمان هم میگه یه حس هایی به ایمان داعشی داره

  3. ایمان حیفه بره یاسمنو بگیره بخدااااااا ….دختره خرابه خودش نمیدونه که این ازادی نیست ولی رمان قشنگیه منتظرپارت هاتون هستیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن