رمان عروس استاد

رمان عروس استاد پارت ۳۲

 

نفسم حبس شد…دو دل بودم،یک دلم می گفت اون شوهرمه ایرادی نداره اما یک دلم هنوز نسبت بهش بی اعتماد بود. از این می ترسیدم فردا روز به خاطر حماقت امروز خودم رو نفرین کنم
نگاهش و از روم برداشت و با اخم ریزی گفت
_اوکی فهمیدم تو هنوز تو فاز داداش جونتی… اما اون در حال حاضر چسبیده به زنش و یادش رفته که خواهری داره.
نفسم و فوت کردم و گفت
_میشه بگی مشکلت با مهرداد چیه؟
_مشکلم با مهرداد نیست با توعه خره که اجازه میدی افسارت و بگیره دستش و بتازونه و سر دشمنیش با من تو رو ازم دور کنه
نشستم و گفتم
_اون حرف حق میزنه.
انگار خیلی بهش بر خورد که گفت
_منم که ناحق میگم؟حسرت به دلم موند هانا یه بار به دروغم شده بگی بهم اعتماد داری همیشه با این نگاه لعنتیت یه جوری بهم زل زدی انگار لاشی ترین آدم رو زمین منم.قبول لاشیم،نامردم ولی واسه تو نه…مقابل تو بخوامم نمیتونم بد باشم.پس فقط یه بار هم که شده بهم اعتماد کن
سکوت کردم.سیگاری از پاکتش در آورد کنج لبش گذاشت و گفت
_برو تو اتاقت بخواب. فردا صبح راه میوفتیم …
دستم و دراز کردم و سیگار و از کنج لبش کشیدم و گفتم
_من از سیگار خوشم نمیاد آرمین.نکش.
خیره نگاه کرد و گفت
_آرومم می کنه.
_پس منم بکشم؟
به سمتم خزید و گفت
_تو رو من آرومت می کنم اما نه الان که مثل سگ پاچه میگیری. سیگار و یکی مث من می کشه که اگه بمیره هم کسی و نداره تا آرومش کنه.
حرفش دلم رو سوزوند لب باز کردم و برای اولین بار عین آدم گفتم
_من هستم آرمین!هر وقت ناراحت بودی من کنارتم.
با خیرگی نگاهم کرد. خودم و به سمتش کشیدم و توی بغلش فرو رفتم…دستام و دورش حلقه کردم که گفت
_نکن این کارا رو توله سگ.
لبخندی زدم و گفتم
_مرسی.
_چرا مرسی اون وقت؟
با همون لبخند گفتم
_چون اومدی تو زندگیم!چون وادارم کردی زنت بشم.چون الان کنار منی!
دستاش دورم حلقه شد و آروم پچ زد
_ما مخلص شماییم خاله سوسکه

نگاهی توی آینه به خودم انداختم،واقعا این من بودم که با میل خودم این لباس و پوشیده بودم…
آرمین نگفت،نخواست اسمشم نبرد… حالا که مجبور نبودم چه مرگم بود خودم رو کوچیک کنم؟
صدایی از ته ذهنم گفت
_خاک بر سرت هانا اون شوهرته بخوای یه شب با دلش راه بیای کوچیک شدن نیست.
با این که می دونستم از آرایش بدش میاد اما نمی خواستم با این چهره ی بی روحم جلوش ظاهر بشم برای همین هم آرایش کرده بودم
شیشه ی عطرم و برداشتم و روی خودم خالیش کردم. همزمانی که دستی لای موهام کشیدم در اتاق باز شد و آرمین با سری که توی گوشیش بود وارد شد. بدون اینکه متوجهم بشه با لبخندی کنج لبش به سمت تخت رفت.
انگار سنگینی نگاهم و حس کرد که برای لحظه ای سر بلند کرد و با دیدنم ماتش برد.
لبخند محوی به چشم های دریدش که از سر تا پام و رصد می کرد زدم و گفتم
_برای دیوونه شدن آماده ای استاد تهرانی؟
یک تای ابروش بالا پرید. گوشیش و به طرفی پرت کرد و گفت
_کولاک کردی توله سگ!
تک خنده ای کردم و گفتم
_هنوز کجاش و دیدی… میخام به یاد قدیم برات برقصم.
با قدم های بلند به سمتم اومد روبه روم وایستاد و گفت
_رقص نه،واسم لوندی کن.
بیچاره حسرت یه عشوه ی ساده از زنش رو داشت.
دستام و دورش انداختم و سر کج کردم گفتم
_اون طوری تشنه نمی‌شی جناب تهرانی،عجله داری برای اصل مطلب؟
نفس عمیقی کشید و گفت
_همین بوی عطرت کافیه تا روانیم کنه.
تنم رو کامل به تنش چسبوندم و توی گردنش به حرف اومدم
_یعنی نیاز به نوشیدنی هم نداری؟
موهام و کنار زد و گرفته گفت
_انگار که دو بطری عرق سگی خورده باشم.همون قدر مستم،مست تو نیم وجبی که با این قد کوتوله ت مثل سگ دلبری میکنی.
کشته مرده ی ابراز احساساتش بودم.به آرومی گفتم
_دوستت دارم.
نفسش بند اومد و حس کردم برای لحظه ای حالت صورتش عوض شد اما خیلی زود به حالت قبلی برگشت. دستش و دور کمرم حلقه کرد. سرش و جلو آورد و با گذاشتن لب هاش روی لب هام یه شب رویایی و دو نفره رو آغاز کرد.

با کرختی چشمام و باز کردم… خواستم غلتی بزنم که لبخندی روی لبم اومد.
آرمین به عادت گذشته از پشت بغلم کرده بود و جا برای تکون خوردن هم نذاشته بود.
به ساعت نگاه کردم،شش صبح بود…یعنی کلا دو ساعت خوابیده بودم!!
دست آرمین روی تنم سنگینی می کرد.
دستش و گرفتم خواستم به آرومی پس بزنم که حلقه ی دستش و محکم تر کرد.
نفسم و فوت کردم و با به سختی خودم رو از زیر دستش بیرون کشیدم.
یک چشمش و باز کرد و خواب آلود گفت
_چته؟
لب باز کردم و خواستم چیزی بگم که صدایی مانع شد.
متعجب گفتم
_این صدای دره آرمین؟
خش گرفته گفت
_خواب نما شدی بگیر بخواب خوابم بپره سگ میشم ب…
حرفش با لگد هایی که به در می خورد قطع شد.
ترسیده از جا بلند شدم و گفتم
_راهزن نباشن؟
به هزار بدبختی با چشم بسته بلند شد و اوقات تلخ گفت
_چه راهزنی؟شلوارم کو؟
شلوارش و دستش دادم و گفتم
_پس تو این جنگل جز راهزن کی می تونه باشه؟
شلوارش و پوشید و گفت
_تو بخاب ببینم کدوم خریه سر صبحی!
از اتاق بیرون رفت. دلم طاقت نیاورد. سرسری لباس پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم. با شنیدن صدای آشنایی نفس توی سینم گره خورد و خشکم زد
_به چه حقی خواهرم و دزدیدی آوردی اینجا؟
مهرداد… این صدای مهرداد بود.
از بالای پله ها سرکی کشیدم. آرمین با پوزخند گفت
_از کجا می دونی با میل خودش نیومده؟
مهرداد غرید
_من خواهرم و میشناسم!گول تو رو نمیخوره…
آرمین با پیروزی گفت
_زیادم امیدوار نباش!تو که رفیقمی می دونی محاله دختری و بخوام و به دستش نیارم.
مهرداد عصبی قدمی نزدیک شد و گفت
_خواهر من و با اون هرزه های یک شبه مقایسه نکن…
سرش و بلند کرد و با دیدن من و سر و وضعم مات موند.
بیشتر از مهرداد برق پیروزی توی نگاه آرمین آزارم می داد.. من برگ برنده‌ش بودم

آرمین با طعنه گفت
_به نظرت به کسایی میاد که دزدیده شدن؟
مهرداد بدون اینکه جوابش و بده با عصبانیت و سرزنش به من چشم دوخت.
از پله ها پایین رفتم و با شرمندگی گفتم
_داداش به خدا من…
وسط حرفم پرید
_برای خودم متاسفم که اندازه ی یه ارزن واسه خواهرم ارزش ندارم.ترانه و من اونجا توی اون حال اون وقت تو با مردی که بهت هشدار داده بودم واسه چی می‌خوادت فرار کردی اومدی یه چای پرت و با این سر و وضع…؟چرا اجازه میدی باهات مثل زنای بی کس رفتار کنه؟
آرمین سینه سپر کرد و گفت
_بی کس نیست شوهرش و داره.عقدش کردم نگاه به دست چپش بکن حلقه ی من دستشه…
به وضوح جا خوردن مهرداد و به چشم دیدم. با ناباوری به من نگاه می کرد و انگار با چشماش می گفت
_این چه خریتی بود ک تو کردی؟
رو به آرمین کرد و غرید
_کار خودتو کردی هان؟
آرمین جوابش رو با پوزخندی داد. مهرداد دستم رو گرفت و گفت
_بهت گفته بودم اون چه موجود خطرناکیه چرا این کار و کردی هانا؟الانم دیر نشده برو لباس بپوش میریم…
دستم و از دستش کشیدم و گفتم
_نه مهرداد من میخام با آرمین بمونم
عصبی داد زد
_مگه تو عقل نداری دختر؟چند بار بهت بگم این آدم خطرناکه؟
_نیست داداش،آرمین خطرناک نیست نمیدونم مشکل بین تون چی بوده اما به شوهرم اعتماد دارم.
_ولی به برادرت نداری… من بدت و نمیخوام این آدم با زبون خودش گفت که…
آرمین وسط حرفش پرید
_کم مزخرف بگو مگه خودتو سر خواهرت قمار نکردی و نگفتی اگه باختم خواهرم پیش کش تو هر کاری میخوای باهاش بکن… گفتی یا نگفتی؟همش تلاش کردی بین ما رو بهم بزنی اما میبینی که با همیم.
اخمام در هم رفت،به خودم که نمی تونستم دروغ بگم اما واقعا از مهرداد لجم گرفته بود که این طوری پشتم حرف می زد و جلوی روم ادعای برادری می کرد.
با خشم سری تکون داد و گفت
_باشه…اما این و بدون میدون واسه تو خالی نمی‌ذارم که هر بلایی خواستی سرش بیاری. این دختر اون دختر سال پیش نیست که با سیصد میلیون بخریش و بی صاحب گیرش بیاری. اون عقل نداره اما من پشتشم پس این فکر و از سرت در بیار که بهش آسیبی برسونی…
نگاهی به صورت جفت مون انداخت و با قدم های محکم از خونه بیرون زد و درو محکم پشت سرش بست

🍁🍁🍁🍁🍁

کانال رمان من یادتون نره بهش سر بزنید

🆔 @romanman_ir

 

admin

نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم . . .

10 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن