رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۷

 

وقتی حس کردم ماشین از حرکت ایستاده سرم رو بلند کردمو دست از ور رفتم های بیخودی با ناخنهای یک درمیون شکسته ام برداشتم.زیرجلکی بهش نگاه کردم…از کیف پولش کارتی بیرون کشید و بعد از ماشین پیاده شد و سمت یه مغازه ی کوچیک که همون اطراف بود رفت…از خونه ی ستوده که بیرون اومدیم دیگه باهام حرف نزد.هیچی نمیگفت.حتی نیم نگاهی هم بهم ننداخته بود.میتونستم شاد باشم…شاد و هیجان زاده از اینکه یه نفر قاطعانه حق ستوده رو کف دستش گاشته و مثل شیر ازم دفاع کرده اما نبودم…چون حس میکردم اون هنوز مثل زمانی باهام رفتار میکنه که متوجه کبودی گردنم شده بود.

بخاطر تاریکی هوا و سایه ی درختهایی که ماشین دقیقا همونجا زیرشون پارک شده بود نتونستم ببینمش تا اینکه خودش سر رسید.سوار شد و بعد از اینکه نشست یکی آلوئوراهای توی دستش رو روی پاهای من گذاشت و خودش هم مشغول سرکشیدن یکی دیگه اش شد.یه نفس سرکشیدش ولی من همچنام داشتم نیمرخ دیوونه کننده اش رو نگاه میکردم بخصوص وقتی که آب با ریتیم از گلوش پایین میرفت….

خوردن اون نوشیدنی خنک بزرگ چند ثانیه هم برای اون طول نکشید. زبونشو روی لبهای ترش سر داد و بعد سرش رو به طرف من چرخوند و گفت:

-بخور….

سر قوطی نوشیدنی ای که سردییش کف دستم رو مرطوب کرده بود رو چرخوندمو گفتم:

-تو هنوز از من ناراحتی !؟

سرش رو به عقب تکیه داد و دست راستشو روی رون پاش گذاشت و درحالی که آهسته و آروم پای چپش رو تکون تکون میداد گفت:

-من از ناخالصی بدم میاد…اگه تو قبلا دوست پسر داشتی اصلا برای من مهم نیست چون من در گذشته ی تو نبودم…گذشته مال خود تو هست فقط خودت..اما اینکه در زمان بودن با من همزمان با کس دیگه ای هم بپری این دیگه در همه جای دنیا اسمش لاشی بازی….چه تو آمریکاش چه توی ایرانش…

قوطی رو تو دستم فشردمو گفتم:

-من لاشی نیستم!

خیلی سریع گفت:

-من نگفتم تو هستی! ولی وقتی با من بودی گردنت از بوسه ی یکی دیگه کبود بود…یکی غیر من !

آهسته لب زدم:

-گفتم که یه اتفاق زوری بود!

-باور میکنم!

تا اینو گفت سرمو سریع بلند کردمو زل زدم تو چشماش.معمولا اهل سر کار گذاشتن نبود و لحنش هم به تمسخر و کنایه شباهت نداشت…برای اینکه مطمئن بشم درست شنیدم پرسیدم:

-واقعا باور میکنی که خواست خودم نبود!؟

سرشو تکون داد و گفت:

-آره باور میکنم….

دوباره مهرش تو دلم مثل لوبیای سحرامیز جک تا فلک سر دووند! لبخندی به پهنای صورت زدم…لب پایینیمو زیر دندون بردمو درحالی که سر قوطی نوشیدنی رو میچرخوندم گفتم:

-فکر کنم حالا بتونم اینو بخورم…

لبخندی زد و همچنان بهم خیره موند.سر قوطی رو بین لبهام گذاشتمو خیره به آمین مشغول سرکشیدنش شدم…دوست داشتم مثل خودش یه نفس بخورمش اما از چندثانیه هم نگذشته بود که پرید تو گلوم و به سرفه افتادمو گند زدم به سرو ریخت خودم…سرشو تکون داد و با تاسف طنزی گفت:

-مثل بچه ها میخوای ادای آدم بزرگارو دربیاری ولی خودتم نمیدونی سنت واسه انجام بعضی کارها خیلی زوده!

بدجوری ضایع شده بودم.دستمو سمت جعبه دستمال دراز کردمو گفتم:

-نه…اینجوریا هم نیست…حواسم پرت شد وگرنه من نوشابه خانواده رو یه نفس میخورم اینکه دیگه چیزی نیست…

نذاشت دستمالی از داخل جعبه بیرون بیارمو گفت:

-کم لاف بیا…حالا خوبه تهرانی هستی…آبادانی بودی میگفتی دریا رو هورت میکشی…

یکم نگاش کردمو گفتم:

-بزار دستمال بردارم..میخوام صورتمو تمیز کنم

دستمو از روی جعبه برداشت و گفت:

-خودم میخوام تمیزش کنم…

اول منظورش رو نگرفتم تا اینکه بدنش رو یکم جلو کشید و خودش رو بهم نزدیک کرد.نفسم تو سینه حبس شد و لذت شیرینی تو بدن و کمرم جریان پیدا کرد.سرش رو به صورتم نزدیک کرد..زل زد تو چشمای سنگین شده ی من و بعد زبونشو بیرون آورد و خیلی آروم اما با صدا روی خیسی اطراف دهنم که بخاطر پخش شدن نوشیدنی بود کشید تا منو تو خلسه ی شیرینی فرو ببره….

من تجربه ای تو بوسیدن هیچ مردی نداشتم البته تا قبل از آشنایی با آمین…شیطون بودم و شیطنت زیاد میکردم اما کارم به تجربه ی اینجور چیزا نرسید.شاید واسه همین یجورایی هم تو انجام این کارها ناشی بودمو هم عطش بیش از این پیش رفتن رو داشتم…یعنی دلم میخواست چیزای پر لذت بیشتری تجربه کنم…

نمبدونم داشت چجوری نگام میکرد چون چشمامو بسته بودم…و این چشمها اونقدر بسته موندن تا آمین فهمید که باید دست از تماشای صورتم برداره و ببوسم…دستهای پر حرارتش رو که روی کمرم گذاشت و کمی به سمت خودش کشیدم تمام بدنم نبض زد..

سرشو کج کرد و لبم بالاییم رو توی دهنش برد و محکم اما آروم و ریلکس مکید….اولش نمیدونستم باید چیکار کنم ولی بعد دستامو دو طرف صورتش گذاشتمو کارهای خودش رو باهاش تکرار کردم….این بوسه ی شیرین همینطور تا خستگی من و نفس کم آوردنم ادامه پیدا کرد.به زور صورتش رو از صورتم جدا کردمو خیره تو چشمهای پاچه گیرش نفس بریده گفتم:

-فقط بوسیدن بلدی!؟؟؟جز این کار دیگه تی بلد نیستی….

لبهاش به خحده کش اومدن…بدون اینگه نگاهشو ازم برداره گفت:

-نه….خیلی کارای دیگه هم بلدم…

دلم میخواست بزنم تو گوششو بگم لعنتی برو سراغ چیزی که آرومم کنه اما بجاش گفتم:

-مثلا ؟

از حرف من هم خندید و هم یه جورایی داغ کرد…انگشتشو روی لبهام گذتشت و خیره تو چشمهام اونو تا روی سینه ام پایین آورد…وقتی اونجوری نگام میکرد دیگه نمیتونستم دخترعاقلی باشم…پر میشدم از خواستن..از نیاز…از عطش جوونی….

انگشتشو سمت دکمه ی اول مانتوم برد اما همینکه خواست بازش کنه تلفن من زنگ خورد و باعث شد هردو عقب نشینی کنیمو ازهم فاصله بگیریم…

تا چشمم به شماره بابا افتاد ناخوداگاه خودمو جمع جور کردم و با چندتا سرفه برای تنظیم صدای خمارم گفتم:

-سلام حاج بابا !

صدای شاکیش ،ترس رو به وجودم تزریق کرد و گند زد به لذتی که تجربه کرده بودم:

-علیک سلام…هواتاریک دختره…کجایی !؟ الله اکبر!

تندتند گفتم:

-دارم میام حاج بابا….تو تاکسی ام !

خداحافظی کردمو گوشی رو توجیبم گذاشتمو گفتم:

-حاج بابا شاکی شده…منو تا یه جایی میرسونی!؟

سرشو تکون داد و گفت:

-بلهههه…حتما…

اون دوباره ماشینو روشن کرد و من بازم خیره شدم به نیمرخ عزیزش! چقدر دلم میخواست ماجرای ستوده رو واسه همه دخترای کلاس تعریف کنمو پز آمین رو بدم تا ک*ون همشون بسوزه!!!

یا مثلا بکی از فانتزیام این بود که با این ماشین خوشگلش منو تا دانشگاه برسونه …صدا و نیم نگاهش به سمتم از عالم توهم و خیال بیرون کشوندم:

-گربه هارو دوست داری !؟

با تاخیر گفتم:

-هااان!؟ چیگفتی !؟ گربه !؟ آره آره…خیلی زیاد…اصلا من عاشق حیوونها هستم…همیشه دلم میخواست یه حیوون خونگی داشته باشم…مثلا یه سگ یا یه گربه ولی حاج بابا و فاطی جون نمیزارن…

سوالی نگام کرد و گفت:

-فاطی جون…!؟؟

-مامانمو میگم!

-آهان !

نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

-من سه تا گربه دارم…

با هیجان و ذوق گفتم:

-دروغ !؟؟ مرگ من !؟؟

لبخندی زد و گفت:

-اهوووم !دوتا دختر خوشگل و یه پسر…و…یکی هم به تازگی به جمعمون اضافه شده….میخوای تو براش اسم انتخاب کنی!؟؟؟

ناباورانه و حیرت زده از این حجم از توجه و صمیمت گفتم:

-من !؟؟؟ من انتخاب کنم!؟؟

لبخندی زد و گفت:

-اهوم…باهم میریم خونه ی من…و تو برای رفیق جدید من یه اسم انتخاب میکینی…

توجه های آمین بهم اثبات کرد منو بخشیده و این دوباره منو سر ذوق آورد.اینکه ما قراره بازم باهم وقت بگذرونیم ، بی نهایت شیرین و دلچسب بود.

وقتی نزدیک خونه ی ما شدیم، طبق معمول ازش خواستم جایی ماشین رو نگه دار که من به محدودی خطر نزدیک نباشم…یعمی جایی که همسایه منو نبینن،حاج بابا نبینه، فاطی جون نبینه، ایمان فضول نبینه…

ماشین رو خاموش کرد و با لبخند به سمتم چرخید.بدون حرف و سخن بهم خیره شد…کلا بشر کم حرفی بود ولی اینکه بعضی وقتا حس میکردم حرفی برای گفتن با من نداره برام یکم گزنده و تلخ بنظر می رسید که البته من سعی میکردم بزارمش پای خونسردی ذاتیش تا خودم کمتر آسیب ببینم …لبخندشو با لبخند جواب دادمو پرسیدم:

-کی منو میبری پیش گربه هات !؟

دستشو روی فرمون گذاشت و گفت:

-فردا ظهر چطوره !؟ برای وقت نهار

تندی گفتم:

-ساعت سه کلاس دارم اخه!

ابروهاش بهم نزدیک شدو گفت:

-باهمون جغله!؟

خندیدمو گفتم:

-ستوده رو میگی!؟

سرشو به نشونه ی ” اره ” تکون داد!

-نه با اون پسفردا کلاس دارم!

-نگران کلاست نباش…میریم خونه ی من و بعد نهار رو باهم میخوریم…بعدش هم…خودم میرسونمت دانشگاه! حله !؟

از حرف آخرش چشمام درخشید.لذت رفتن به دانشگاه اونم با آمین خوش صدا و خوش سیما و خوش ماشین و پز دادنش به دخترا ،عین عین پریدن تو عسل بود.با لبخندی که اثر افکار شیرینم بود سرمو بالا و پایین کردمو گفتم:

-حله !

بازم بدون حرف فقط با لبخند بهم نگاه کرد.قبل پیاده شدن خیلی سریع بدنمو به سمتش خم کردمو یه بوسه ی تند و سریع رو صورتش کاشتم و بعد قبل اونکه حرف و واکنشی از طرفش ببینمو بشنوم فورا از ماشین میاده شدم هرچند که لحظه ی آخر صدای خنده هاش از شیطنت خودم به گوشم رسید !

روز خوبی که با آمین گذرونده بودم مثل نیروزا تو وجودم جریان پیدا کردو انرژیم رو افزایش داد.اصلا انگار دوپینگ کرده بودم که هی به ترک دیوار و خزیدن مارمولک رو دیوار میخندیدمو ، همکاری مورچه برای بلند کردن دونه ی برنج رو حماسه تصور میکردمو نیشم رو وا میکردم!!!

آواز خون پله هارو بالا رفتمو زنگ درو فشردم.تا بخوان در رو واسم باز بکنن مشغول باز کردن بند کتونی هام شدم.مامام با دیدنم بدون سلام و علیک گفت؛

-شرم کن یاسمن ! همچین زلف انداختی بیرون انگار میخوای بری عروسی !

موهامو دادم داخلو گفتم:

-باشه فاطی جوووون…هرچی شما بگی!

مامان کنار رفت تا من داخل بشمو همزمان گفت:

-اولا فاطی جون نه و مامان…بعدشم جورابات بو میدن…هم پاهاتو هم جوراباتو بشور که شب تو اتاقت موقع خواب از بوی بد پاهای خودت خفه نشی!

همونطور که سمت اتاقم میرفتم گفتم:

-از دانشگاه میومدم نه از مدرسه ابتدایی مادر من….میدونم باید پاهامو بشورم!

لباس عوض کردمو بعد از شستن دست و صورت و پاهام برگشتم سمت آشپزخونه و به کوکو سبزی های روی میز ناخونک زدم.
بابا که لبهاش به ذر گفتن آهسته و بیصدا بالا و پایین میشدن از اتاقشون بیرون اومد.اول جلوی اینه ایستاد و ریشش رو شونه زد و بعد اومد تو اشپزخونه و گفت:

-خیلی دیر اومدی دختر ! خوب نیست تا این موقع بیرون بمونی !

از ریش خیسش مشخص بود وضو گرفته بود و داشت نماز میخوند.تکه نونی برداشتمو گفتم:

-کلاسم طول کشید حاج بابا !

سرشو تکون داد.معلوم نبود باور کرده یا نه ولی در هر صورت گیر نداد و بجاش از مامان پرسید:

-فاطمه سادات خانم پیرهن مشکی منو پیدا کردی!؟

مامان گفت:

-بله حاج اقا

و منم فورا پرسیدم:

-پیرهن مشکی چرا !؟ کسی نفله …ببخشید..کسی فوت کرده !؟؟

حاج بابا کمی روی لقمه ی بزرگش فلفل گوجه ای ریخت و بعد با آرامش گفت:

-دختر جان مکتبی حرف بزن…نفله و این حرفا واسه ادمای چاله میدونیه نه دختر حاج اقا حبیبی…این طرز حرف زدن برازنده ی تو نیست یخصوص که سن شما سن ازدواج و الان یجورایی زیر ذربین خواستگاراتی!

یه لحظه از حرف بابا خمده ام گرفت.ذربین خواستگارها! چه جمله ی جالب و البته خنده دار برای منی که دیگه لااقل خودم میدونستم خواستگارام تعدادشون به سه عددهم نمی رسید.

مامان اما با ذوقی کمتر دیده شده گفت:

-خواستگار داره حاج اقا !؟؟؟

بابا اهسته سرشو تکون داد و گفت:

-آقای مومنی یاسمنو واسه پسرش مسعود خواسته…پسر خوبیه…یکی دوبار دیدمش!

کنجکاوانه گفتم:

-حاج بابا اونم منو دیده؟؟ پسر آقای مومنی رو میگم!؟

ابرو بالا انداخت و گفت:

-خیر ندیده!

اخم کردمو گفتم:

-پس بگین نیاد! خوشم نمیاد از این مدل خواستگاریا…از اینا که دخترو پسر همو ندیدن اما خانواده هاشون قرار خواستگاری میزارن!

بابا با عصبانیت گفت:

-نه تو رو خدا بیا ببین…الله اکبر…دختر تو اون بلاد کفر چی به تو یاد میدن…!؟؟

بعد هم با ترش رویی ازم نگاه گرفت و گفت:

-اونا میان شماهم حق مخالفت نداری..وسلام!

“وسلام ” بابا یعنی یاسمن تو مجبوری هر چی من گفتم بگی چشم حتی اگه خودت نخوای!

صورت مامان از ذوق زیاد سرخ و سفید شده بود.کنار ما نشست و با بسم الله یه لقمه دهن خودش گذاشت و بعداز جویدنش گفت:

-عالیه خانم زن اقای مومنی رو میشناسم….زیاد تو کلاس قرآن دیدمش..خیلی زن خوبیه….الحمدالله…الحمدالله که این زن و شوهرش قراره واسه پسرشون یاسمن مارو بگیرن!

حرفهای مامان اعتماد بنفسمو ازم میگرفت.بخصوص تو اینجور مواقع که احساس یه دختر ترشیده بهم دست میداد.با دهن پر گفتم:

-چون مامانش خوبه دلیل نمیشه خودشم خوب باشه !

مامان با افتخار گفت:

-آقای مومنی و زنش کیا و بیایی دارن واسه خودشون…اگه بدونی تو کلاس ها و مراسمای خیریه چقدر زنای دیگه و دختراشون دور عالیه خانم میچرخن که بشن مورد مناسب واسه ازدواج پسرش هیچوقت این حرفو نمیزدی….

عبوس و بدخلق گفتم:

-از همین حالا میتونم قیافه اشو تصور کنم…یه پسر کم مو…با شلوار پارچه ای سیاه، پیرهن یقه دیپلماتی…ریشو…ابرو پیوندی… عینهو پسر حاج طیبی…

مامان اخم کردو گفت:

-اونو که تو معلوم نیست چجوری پروندی…این یکیو دیگه سر جدت نپروم.. یه کاری نکن بره پشت سرشم نگاه نکنه یا خجالت زدمون بکنه و بگه ” میریم یه دور میزنیم برمیگردیم” ! دلم نمیخواد بعدا عالیه خانم بگه رفتیم خواستگاری دختر حاج آقا اما نپسندیدیمش…

با عصبانیت گفتم:

-میخوام صدسال سیاه نپسندن!

مامان دلخور و شماتت وار گفت:

-تو خواستگار نداری یاسمن…دخترای مردم از همون وقتی که تو شکم ماماناشونن اونقدر هواخواه دارن که بدنیا نیومده ناف برنشون میکنن اونوقت تو توی اینهمه سال یه پسر حاج طیبی اومد خواستگاریت که همونم اصلا رد پاشم نمیشه پیدا کرد…پس…لطفااااا این روزا حسابی مواظب رفتار و اخلاق و پوششت باش چون من مطمئنم عالیه خانم حتما قایمکی میاد تو رو دید بزنه که بفهمه چجور دختری هستی…لطفا هوای آبروی حاج اقا رو داشته باش!

حاج بابا متفکر سرشو تکون داد و گفت:

-مامانت حق میگه! حق بشنو و صحیح عمل کن!

پوفی کردمو تصمیم گرفتم دوغمو بنوشم که بهتر از تخریب روحیه شدن بود!

بعد خوردن شام قبل از بلند شدن از روی صندلی مامان دوباره گفت:

-عمه ی بابات فوت کرده ما فردا ظهر بعد نهار راه میفتیم سمت کرج احتمالا تا فردا ظهر نیایم…به یلدا بگو بیاد پیشت تنها نباشی…

لبخند خبیثانه ای گوشه ی لبهام نشست.تمام تلخی حرفهای چند دقیقه پیششون رو از یاد بردم و چسبیدم به اون خدابیامرزی که خووووب موقعه ای به ملکوت اعلا پیوست!

چقدر لذت بخش بود اینکه فردا میتونستم باخیال راحت با آمین به دیدن گربه هاش برم….!!!

لبخند زدمو گفتم:

-چشم چشم…شما با خیال راحت برید به مراسم عمه خانم…به یلدا هم میگم بیاد پیشم….اصلا نگران نباشید….

و بعد شالی روی سرم انداختمو گفتم:

-من میرم بیرون تو حیاط پیش یلدا !

بعد رفتن من مامان و حاج بابا هم بالاخره از اون چار دیواری بیرون اومدن تا مثل اقا رحمان و زن و بچه اش تو حیاط هوایی بخورن و چایی بنوشن…

آقا رحمان شدیدا سیاسی بود و بابا هم که از اقا رحمان بدتر…چهارگوش شنوا بودنو دو زبون برای حرف زدن از خاوری و بقایی و خروج ترامپ از برجام و بالا رفتن دلار….مامان منو زهرا خانم هم که یه گوشه مشغول پچ پچ بودن درست مثل منو یلدا…البته بیشتر این من بودم که با اب و تاب اتفاقای امروز رو واسه یلدا تعریف میکردمو اونم با دهن باز همه چی رو به دقت گوش میداد….

تنها آدم جمع که بی رفیق یه گوشه نشسته بود و تو تنهایی چایی می نوشید ایمان بود….

ایمان تنها و متفکر روی لبه ی باغچه نشسته بود و هم با گوشيش چیزی تایپ میکرد و هم چايي قند پهلوش رو ذره ذره میخورد.

ریز ریز خنديدم و به یلدا گفتم:

_وای داداشتو ببین تو رو خدا….اينجوري که این يالقوز اخم کرده شک نداشته باشه دختره بهش گفته از جلو که نمیشه از پشت هم که درد داره پس یه فکر دیگه بکن!

یلدا سرشو جلو برد و بعد از یه نگاه کوتاه و دزدکی به ایمان ، نوچ نوچی کردوگفت:

_نه…خدایی ایمان اهل این چیزا نیست!

و بعد مچ دستم رو سفت گرفت و گفت:

_ایمانو بیخیال…بگو ببینم…پس صبح اخلاق سگيت بخاطر حرف ستوده و اون ماجراها بود آره!خیلی نامردی که هیچی بهم نگفتی و بجاش پاچمو گرفتی!

دستم و از توی دستش بیرون کشیدم و گفتم:

_وقتی اون حرف ستوده رو شنیدم اصلا گیج و گیج شدم….از دست خودمم کاری برنميومد چه برسه به تو!

نیش یلدا تا بناگوش وا شد و گفت:

_ولي الله وکیلی این شازده ی خوشتیپ و ورزشکارت خوووووب حالشو جا آورد……

با یه نگاه به پشت سر،جایی که ایمان تنها نشسته بود گفتم:

_آره….زد خارمادرشو….یعنی چیز…..زد حالشو جا آورد….

یلدا سقلمه ای بهم زد و گفت:

_حالا چرا هی اونرو نگاه میکنی!?

لبخند خبیثانه ای زدم و گفتم:

_بريم یکم سر به سرش بزاریم!?

یلدا باخنگي گفت:

_ستوده رو !?

_نه خنگ مادرزاد!!! ایمانو میگم!

_نه ولش کن! الان شبیه وقتایی که نمیشه رفت سمتش!

_اتفاقا الان وقتش!پاشو ….پاشو بريم پیشش!
بلندشدمو بدون اینکه به یلدا حق انتخاب بدم دستشو گرفتمو دنبال خودمو کشیدم.
بزرگترا اینقدر درگیر گپ و گفت خودشون بودن که اصلا حواسشون سمت ما نمیومد.یه چایی از توی سینی برداشتمو با کشیدن دست یلدا سمت ایمان رفتیم.من سمت چپش نشستمو یلدا سمت راستش و اون دقیقا بین ما بود.

متعجب یه نگاه به یلدا و یه نگاه به من انداخت و گفت:

-خب!؟؟؟

چایی رو به سمتش گرفتمو گفتم:

-خب به جمال نداشته ات…واست چایی آوردیم!

با اخم و نگاهی تلخ که کم از پوزخند زدن نداشت گفت:

-خودت کوفتش کن!

پررو تر از اونی بودم که حرفش بهم بربخوره.چشمکی به یلدا زدمو دوباره گفتم:

-میگم اینقدر بهش پیام نده! لوسش نکن! لوسش کنی بعدا واست شاخ میشه!

یلدا دور از چشم ایمان لب پایینیشو زیر دندوناش فشار داد و از این حرف من چنگ آرومی به صورتش زد.ایمان با تلخ زبونی گفت:

-جمع کن این شوخی خرکی هاتو…

پا روی پا انداختمو گفتم:

-دارم بهت مشاوره مفتکی میدم!

با طعنه گفت:

-مثل اینکه دستت خیلی تو کاره که مشاوره هم میدی!

بی توجه به چشم ابرو رفتنای یلدا گفتم:

-آره دیگه! خاطرخواها زیادن ..خوشگلی هم که میدونی دیگه…دردسر داره فراوووون!

مثل کسی که جوک خنده داری شنیده باشه لبخند زد.از اون لبخندهای طعنه آمیز که مثلا میگه”مورچه چیه که کله پاچه داشته باشه”
و بعد یه نگاه معنی دار به سرو صورت و هیکلم انداخت و گفت:

-یه چیزایی میگی که اصلا به ریخت و قیافه ات نمیخوره!

زودی گفتم:

-منظورت اینه من خوشگل نیستم!؟؟

نگاهشو ازم گرفت و گفت:

-یه نگاه به آینه بندازی خودت میفهمی!

یلدا خودش رو عقب کشوند تا بتونه از پشت ایمان راحت تره بهم التماس کنه دم پرش نپلکم اما من همچنان دوست داشتم به آزار و اذیت کردن این موجود نچسب ادامه بدم برای همین دوباره اهمیتی به ایما و اشاره های یلدا ندادمو گفتم:

-یه سی و دو سه سالیت میشه آره !؟؟؟ تو ولایت ما به پسرای این سن و سال میگن یالقوز…یا مثلا پیر پسر…میگم ایمان جون میخوای خودم به چند نفر معرفیت کنم!؟؟ بالاخره خدارو چی دیدی…شاید یکیش عقل نداشت و حاضر شد زنت بشه!

و بعد خودم شروع به خندیدن به حرف خودم کردم.ننه یلدا هم بالاخره بیخیال التماس کردن شد و بعد از اینکه دستشو روی دهنش گذاشتو بی سرو صدا خندید
.خواست جواب پر حرفی هامو بده که دوباره گوشیش ویبره رفت و صدای اس ام اسش بلند شد.نگاهشو ازم گرفت و حرفی که میخواست بهم بزنه رو به زبون نیاورد و سرش رو انداخت تو گوشیش…یکم خودمو بهش نزدیک کردمو گفتم:

-چیمیگه !؟؟ البته دختری که ۱۲ شب پیام میده یا بوس میخواد یاااا…..

سرش رو بالا اورد و از همون فاصله ی نزدیک با اون اخم ترسناکش زل زد تو چشمامو گفت:

-یا چی !؟

یلدا چشماشو بست و زیر لب ای وایی زمزمه کرد من اما با شیطنت گفتم:

-اینجوری که نمیشه بگم…بقیه میشنون…آخه مثبت هجده اس…گوشتو بیار جلو تا در گوشت بگم!

سرش رو با تاسف واسم تکون داد و گفت:

-روتو برم!

نیشخندی زدمو گفتم:

-جوابشو بده…خوب نیست دختر مردم رو معطل بزاری!

انگار اعصاب تحمل، گیر سپیچ دادنهای من رو نداشت که کم کم قیافه اش ترسناک شد.با حالت ” بس کن تا خونتون نریختم” روشو ازم برگردوند و همون لیوان چایی که براش آورده بودم اما حاضر نشده بود قبولش کنه رو برداشت و بدون قند ذره ذره چشیدش….

دستای سردمو لای پاهام گذاشتمو گفتم:

-حتما روت نمیشه جلوی ما جوابشو بدی! حق داری البته! تو خلوت بهتر میچسبه!

سرشو به سمتم چرخوند و گفت:

-اینقدر شرو ور نباف!

با شیطنت گفتم:

-اگه شر و ور میبافم چرا گوشیتو نمیدی چت هاتو نگاه کنم !؟

قبل از اینکه به خودش بیاد گوشیشو از دست راستش بیرون کشیدم.یلدا با چشمای گرد شده و رنگ پریده و ایمان مثل گاو وحشی های اسپانیایی بهم خیره شد…منتظر بودم یورش بیاره سمتم و لیوان توی دستشو رو سرم خورد و خاکشیر کنه اما مثل کسی که پروندش کاملا سفید باشه و با خودش بگه ” طلا که پاکه چه منتش به خاک”دوباره مشغول خوردن چاییش شد…

از برنامه های مجازی فقط تلگرام داشت که بخاطر پین کد نشد چکش کنم اما فورا رفتم تو پیامکاش و با چشمای گرد شده اخرین پبامکی که واسش اومده بود رو بلند خوندم:

-سلام عزیزم! خیلی دلم واستون تنگ شده بود.به زودی میبینمت!بوووس!

ایمان همچنان خونسرد بود چون فکر میکرد من دارم از خودم این کلمات رو بلغور میکنم…حتی یلدا هم نیششو وا کرد و دستشو به حالت ” ای کلک” واسم تکون داد…ولی من واقعا داشتم جدیدتدین پیامی که رو گوشی ایمان اومده بود رو میخوندم.

یه نگاه متعجب به یلدا و یه نگاه اخمو به ایمان انداختم.درحالی که چایی رو با آرامش میخورد مثلا باخودش ولی درواقع جوری که من بشنوم گفت:

-دختر گنده خجالت نمیکشه مثل بچه های هفت ساله رفتار میکنه!

اصلا قشنگ معلوم بود هیچکدوم باور نکرده بودن…اون اونقدر از خودش مطمئن بود که واسش جای شک نداشت این پیام رو من از خودم میگم و اون یکی هم باور داشت بردار یالقوزش باهیچ مونث غریبه ای ارتباط نداره!

با تشر به یلدا گفتم:

-هوووو! چته چرا میخندی !؟ باور نمیکنین نه!؟؟بخدا همینو نوشته..دختره واسش فرستاده ” سلام عزیزم .خیلی دلم واستون تنگ شده .به زودی میبینمت” تازه سه چهارتا ایموجی بوس هم واسش فرستاده..

اینبار لحنم اونقدر جدی بود ،که هردو با تعجب به سمتم خیره خیره نگاه کنن…صفحه ی گوشی رو به سمتشون گرفتمو خطاب به ایمان گفتم:

-بقول حاج بابا …آیا تو چنان…چنان…چی بود!؟؟ آهان…! آیا تو چنان که مینمایی هستی!؟؟؟

و بعد گوشی رو تو دستاش چپوندمو ازجا بلند شدم.یلدا که تا اون موقع با دهن گشاد شده داشت تماشامون میکرد گفت:

-دادااااااااش….تو دوست دختر داری!؟؟؟

ایمان در کمال آرامش اما با صورتی متعجب به پیامک موردنظر نگاه کرد.سرشو به چپ و راست تکون داد و بعد با شک و حالتی که میگفت”وای به حالت اگه کار تو باشه” به من خیره شد…

دستشو خوندمو گفتم:

-چیه!؟ چرا همچین نگاه میکنی!؟ خوشبختانه اونقدررررر سرم شلوغ که نخوام واسه تو پیامک سرکاری بفرستم…اگه دوست دختر داری خب نوش جونت ولی دیگه یجوری به من نگاه نکن که انگار فرستادن این پیام کار من بوده….

یلدا دوباره با تعجب و ناباوری پرسید:

-وای داداش تو واقعا دوست دختر داری!؟؟وای!باورم نمیشه بخدااا..اوه اوه! اگه مامان بفهمه از خوشحالی …

چشم غره ی ایمان بلدا رو ساکت کرد.دستمو جلو دهنم گذاشتمو همونطور که میخندیدم گفتم:

-میگم برادر ایمان…آق پلیسه ی ریشو…تو چجوری با اینهمه ریش کیس مورد نظر رو میبوسی….!؟؟ لب گرفتن واست سخت نیست!

بلند شد که بیاد سمتم…منم در واقع میخواستم پا به فرار بزارم که گوشیش زنگ خورد و همون شماره رو صفحه نمایان شد….

بازنگ خوردن تلفن ایمان حتی یلدا هم اون ادب رسم بزرگتر کوچیکتری رو کنار گذاشت و سرشو خم کرد تو گوشی ایمان.
قیافه ی حق به جانبی به خودم گرفتمو با نیش و کنایه گفتم:

-بفرما یلدا خانم! تحویل بگیر خان داداشتو! حالا هی بگو ایمان ما فلان ایمان ما بهمان…

یلدا با اخم ایمان سرشو عقب برد و بعد همونطور که انگشتاشو خم و راست میکرد گفت:

-داداش خب…خب…خب چرا جواب نمیدی!؟

خبیثانه خندیدمو گفتم:

-آره داداشش ..چرا جواب نمیدی داداشش! ها ها ها…

ایمان چشم غره ی بهم رفت و گفت:

-رو مخ من راه نرو یاسمن!

ایشی کردمو گفتم:

-مگه تو مخم داری!

فحش و طعنه ای زیرلب زمزمه کرد و بعد بالاخره تماس رو وصل کرد و گفت:

-الو….

نفس یلدا تو سینه حبس شده بود اما منی که فکر میکردم بالاخره مچ آقا رو گرفتم حسابی خر ذوق شده بودم.یعنی یه جورایی خوشحال بودم که دیگه نمیتونه بهم تیکه بپرونه و تهدیدم کنه…یا اینکه آرایش کردنمو بزاره به پای دلبری واسه پسرای کوی و برزن !

پشت به اونا خواستم سمت بابا اینا برم که صدای خنده های یلدا سر جا نگه ام داشت.متعجب و کنجکاو از روی شانه نگاهی به عقب انداختم.یلدا گوشی ایمان رو گرفته بود و خنده کنان با مخاطب پشت تلفن صحبت میکرد.اینبار کامل به سمتشون چرخیدم.چشمامو تنگ و گشاد کردم و اول به ایمان و بعد به یلدای سرخوش نگاه کردم…یه حسی بهم میگفت بازم اشتباه کردم! بازم اونی که فکر میکردم درست از آب در نیومده!

بالاخره فک یلدا خسته شد و با خنده و شادی گوشی رو دست بردارش سپرد و سمت من اومد.حتی وقتی به منم نزدیک شد باز داشت میخندید.

وقتی خودم خنده ام نمیومد اما یه نفر اینجوری رو در رو جلو چشمای عصبانیم میخندید حسابی کفری میشدم.جدی و خشن گوشت بازوی یلدا رو بین انگشتام فشار دادمو گفتم:

-هر هر هر… دهنت گشاد نشه یه وقت!؟

یلدا که از شدت خنده دستشو رو کلیه هاش گرفته بود و ریز ریز آخ آخ میگفت بالاخره بعد از چند تا سرفه ی کوتاه و بلند سرشو بلند کرد و با گذاشتن دستش رو شونه ی راستم گفت:

-دوست دختر داداشم خیلی باحال بود..کاش میشد تو هم باهاش حرف میزدی!

جنس لحنش به جدی بودن نمیخورد و کاملا مشخص بود داشت به سخره ام میگرفت واسه همین با عصبانیت دستشو از رو شونه ام پس زدمو گفتم:

-همون تو حرف زدی بس! اه ! نیشتو ببند!

و بعد دست به سینه چرخیدمو نگاهم رو دوختم به بلالهای روی منقل که آقا رحمان آوازخون رو آتیش جا به جاشون میکرد. یلدا بالاخره اون خنده های روی اعصابشو قطع کرد و گفت:

-من که بهت گفتم این اهل این حرفا نیست..تو خودت کوتاه نیومدی!

با لحن تندی گفتم:

-خب حالا که چی…مثلا میخوای بگی نبود؟؟!

یلدا شونه بالا انداخت و گفت:

-معلوم که نبود!

-پس کی بود که واسش بوس فرستاد و میگفت دلش واسش تنگ شده!؟ لابد عمه ات بود!

شلیک خنده ی یلدا به هوا رفت.سرشو تند تند تکون داد و گفت:

-اره اتفاقا عمه ام بود…

با دهن کجی نگاه ازش گرفتمو گفتم:

-برو خودتو مسخره کن دختری عبدل ابادی!

دستمو گرفت و ثابت نگه ام داشت.خنده امونش نمیداد که حرفشو بزنه.کمکم حتی از گوشه چشماش هم اشک چکید ولی بالاخره دست از راه رفتن روی اعصاب خراب من برداشت و گفت:

-عمه پریچهر بودبابا! با خط جدیدش زنگ زده بود به ایمان که بگه چند روزه دیگه از اراک میاد اینجا دیدنمون !

و بعد دوباره دستشو رو دلش گذاشت وباخنده های کنترل شده ای گفت:

-وای یاسمن…چه تهمتهایی که به دادش بیچاره ام نزدی!آخه ایمانو چه به ماچ و موچ!

حسابی ضایع شده بودم.سرمو پایین انداختم و جلوتر رفتم تا فاصله ام با ایمات به اون حدی برسه که دیگه چشم تو چشم نشیم.آقا رحمان که برخلاف بابا آدم شوخ طبع و بزله گویی بود،بلالهای کباب شده رو توسینی گذاشت و گفت:

-آاااای جوونا بیایین که بلال کباب کردم اونم چه بلالی!

یلدا زبونشو روی لبهاش کشید و با گفتن” اخ جووون بلال” دوید سمت باباش! زیرجلدی نگاهی به پشت سر انداختم.ایمان تلفنشو تو جیب شلوارش گذاشت و قدم زنان به سمت اومد.اصلا دوست نداشتم طعنه هاشو از سر بگیره اما قبل اینکه بجنبمو جایی برم که نتونه تیکه بارم کنه بهم نزدیک شد و کنار گوشم گفت:

-خیلی بده که همه رو شبیه خودت میبینی!

فقط نمبخواستم کم بیارم برای همین صرفا جهت اینکه کم نیاورده باشم گفتم:

-بار سوم تو چنگی ملخک!

سرشو تکون داد و گفت:

-آره ! آفرین! درست گفتی…بار سوم تو چنگی ملخک خانم!

و بعد سمت باباش رفت و یکی از بلالهارو ازش گرفت.

دل انگیز ترین صبح زندگیم رو لحظه ای دیدم و تجربه کردم که دیدم خبری از حاج خانم و حاج بابا نیست و بجاش یه تیکه کاغذ به یخچال وصل هست که دستخط مامان روش خودنمایی میکرد:

” ما رفتیم کرج.غذا به اندازه ی این یکی دو روز تو یخچال واست گذاشتم.هر یه ساعت باهات تماس ميگيرم جویای احوالت میشم.درست لباس بپوش و درست رفتار کن .به یلدا هم بگو شب بیاد پیشت.مواظب خودت باش شيطوني هم نکن ! ”

لبخند شیطنت آمیزی روی صورت خوابالودم نشست و چهره ام رو بشاش کرد.به اولین چیزی که فکر کردم آمين و گربه های خوشگلش بود.گربه ای که انتخاب اسمش رو برعهده ی من گذاشته بود.و اینکه میتونستم هر لباسی که میخوام رو بپوشم و هر آرایشی که میخوام رو روی صورتم انجام بدم.آخ که من میرم واسه رژ لب خونی کایلی جنر!!!

آهنگ شادی از امید جهان پلی کردم و درحالی که خودمو قر میدادم مفصل ترین صبحانه ی زندگیمو نوش کردم.

بعدش یه دوش گربه شوری گرفتم و لخت پختی رفتم سمت اتاق و جالبترین ست لباس زيرم رو که رنگ سفید و گلهای و شکلک های زرد داشت رو پوشیدم.

انتخاب لباس سخت بود اما درنهایت بدون استرس و نگرانی از بابت گيردادنهاي حاج بابا یه شلوار جین زخمی که پايينش تا میخورد تا ساق پا و جوراباي زرد رنگم مشخص میشدن و یه بلوز سبز پوشیدم.آخرین مرحله پوشیدن یه روپوش بدون دکمه بود و شالی که رنگ شادش با کفشهام ست ميشد.

برای آخرین بار سرو وضعمو توی آینه برانداز کردم و با برداشتن کلیدها از خونه زدم بیرون…

از همون بالای پله ها چشمم به آقا رحمانی افتاد که حین خوندن یه آواز قدیمی به گلدون های کنار نرده آب ميداد…صدای آروم و خوش آهنگی داشت.از اون صداها که آدم دلش میخواست تا شب دستش و زیر چونه اش بزاره و هی گوش بده…هی گوش بده تا گوشش خسته به و خوابش ببره!

پله هارو که پاينتتر اومدم صدای گوشنوازش واضحتر شد:

” گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد…خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد….من ماندم تنهای تنها…..من ماندم تنها…..”

اول سلام بلند بالایی کردم و بعد گفتم:

_آقا رحمان این ترانه ی زیبای آقای ایرج بسطامی بنظرم مناسب این صبح باحال نیست….یه چیز دیگه بخون !

آقا رحمان که در کل مرد خوش مشرب و شوخ طبعی بود و برخلاف پسرش همیشه ی خدا خنده بر لب داشت و خوش برخورد بود با لبخند جواب داد:

_صبح بخیر بانوی جوان! تو بگو چی بخونم بابا…؟؟

به حالت فکر سقف رو نگاه کردمو بعد همونطور که بشکن میزدم بلند بلند گفتم:

_مثلا این….گوش بده آقا رحمان…بلا ای بلا دختر مردم بلا…بلا شیطون خودم دشمن جون خودم قربون….

آقا رحمان که شیرینی فروشی بزرگی داشت اما معمولا سر فرصت به اونجا سر میزد و اکثر مواقع رسیدن به گلهاش رو به هر چیز دیگه ای ترجیح میداد از ترانه ای که من بلند بلند میخوندم صدای خنده هاش به هوا رفت منتها این ترانه ی زیبا و خاطره انگیز از اندی با صدای سرفه های ایمان نیمه تموم موند.همیشه ی خدا مثل همین حالا بدتر از برج زهرمار بود!
با تاسف یه من نگاه کرد و بعد از گره زدن بند پوتينهاش گفت:

_بابا جان من میرم سرکار..احتمالا خیلی دیر میام!ّّ

آقا رحمان دست ایمان رو گرفت تا نگهش داره و بعد گفت:

_کجا کجا شازده….بلا رو نميرسوني!?

ایمان که متوجه سوال پدرش نشده بود با تعجب گفت:

_چی!? متوجه نشدم..?

آقا رحمان خندید و گفت:

_بلا دیگه….بلا ای بلا دختر مردم بلا….ياسمنو میگم دیگه…داری ميري محل کارت یاسمن رو هم سر راهت برسون!

قبل از هر جواب و واکنشي از سوی ایمان این من بودم که فورا گفتم:

_وای نه آقا رحمان…من خودم میرم…

آقا رحمان آبپاش رو کنار گذاشت و گفت:

_تعارف میکنی بابا?? نمیخواد که کولت کنه! با ماشینش میرسونت…

ابروهای ایمان شکل اخم به خودشون گرفتتن و کاملا مشخص بود از تعارف پدرش حسابی کفری شده اما رعایت ادب کرد و گفت:

_باباجون مسیر من با این خانم بلا فرق میکنه…!مسیر من به دانشگاي ایشون نمیخوره!

آقا رحمان رو به من پرسيد:

_بابا جون مگه ميري دانشگاه?پس چطور یلدا هنوز خواب!

با لبخند جواب دادم:

_نه من دارم میرم سرکار…

آقا رحمان خندید و گفت:

_بفرما جناب سرگرد مسیرش دانشگاه نیست بابا…

ایمان غرلند کنان گفت:

-من هنوز درجه ی سرگردیم رو نگرفتم بابا!

آقا رحمان یه چمک ریز اومد و گفت:

-اونم میگیری! ولی حالا برسونش این دخترحاجي مارو..

ایمان نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و گفت:

_بازم مسیر من به ایشون نمیخوره….

آقا رحمان نامحسوس لبش رو زیر دوندون گرفت.انگار از دروغ پسرش خجالت کشیده بود.صلاح نتونستم اونجا بمونم تند و سریع خداحافظی کردمو زدم بیرون! اصلا دوست نداشتم با ایمان برم تا باشگاه..یعنی در واقع نه از خودش خوشم میومد و نه اینکه میخواستم دوباره آمين راجبم فکرای بدی به سرش بزنه!!!

از در خونه که بیرون رفتم خم شدم

با اینکه اصلا ازش خوشم نميومد و حالا هم با این حرفش بيشتر از همیشه نفرتم رو نسبت به خودش زیاد کرده بود، اما تاکسی مجانی هم بدچيزي نبود.بود؟!

وقتی به سمتش نگاه کردم ماشین رو روشن کرده بود و با همون اخمهاي همیشه درهم گره شده اشاره کرد که سوار شم.

قطره ی بارونی از آسمون افتاد روی پيشونيم و بعد آهسته سر خورد تا روی بینیم…حقیقتا دو راهی بدی بود.نه دوست داشتم با ایمان برم سر کار و نه دوست داشتم خیس بشم…

یه بوق طولانی زد و چشم غره ی ترسناکی بهم رفت که باعث شد دو طرف دماغش چین بیفته.به ساق پاهام نگاه کردمو بعد دوس ه قدم به سمت ماشینش رفتمو گفتم:

_میام ولی نباید به لباسام گیر بدی!

نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:

_باشه!سوارشو….

رپزود کوتاه اومدنش مشکوک بنظر می رسید اما درنهایت ماشین رو دور زدم و کنارش نشستم.فورا حرکت کرد و در همون حالت کمی کمرش رو خم کرد و با دست راستش پاچه ی شلوارمو داد پایین…صورتم از خشم سرخ شد و دستان مشت.از اول باید حدس میزدم اينکارو میکنه…دستش رو پس زدم و گفتم:

_چيکاري میکنی ریشو …داعشي عوضي!

با عصبانیت پاچه ی دیگه ام روهم داد پایین .از اینکه یه جوری باهام رفتار میکرد که انگار کس و کارمه واقعا حالم بد میشد.دلم نمیخواست کسی به ظاهرم گیر بده خصوصا اگه اون کس ایمان باشه!

اینبار باخشونت دستش رو از روی شلوارم کنار زدم و گفتم:

_خدايااااا…آخه تو چرا اینقدر نچسبی….پاچه ی شلوار من به تو چه? عه!

با زدن این حرف خم شدم تا شلوارمو دوباره تا کنم که باعصبانين مچ دستم رو گرفت و گفت:

_باز یه روز چشم باباتو دور دیدی هرزه پرونی ها تو شروع کردی??آره??بتمرگ سر جات و گرنه از،همین ماشین پرتت میکنم بیرون….

ولوم صداش بالا بود و خشونتش بر اساس درصد تقریبا ۹۹/۹دهم درصد…

سکوت کردم و به صندلی تکیه دادم.پیچید تو خويابون و همزمان با همون صدای بالا و عصبانی باخودش گفت:

_دیگه شورش و درآورده! بی صاحب هاشم اینجوری تو شهر نميچرخن….پاچه شلوار داده بالا واسه من….معلوم نیست میخواد بره سرکار یا سر زمین کشاورزی….

وبعد تو همون حالت عصبانیت ضبط ماشین رو روشن کرد…با یه مکث کوتاه صدای شجریان توی ماشین پیچید…

“سینه مالا مال درد است ای دریغا مرهمي…

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمي…

انگار این آهنگ وادارم کرد بغض کنم.در واقع شرایط برای دمغ بودن کاملا محیا بود…زدم رو داشبورد ماشينشو گفتم:

_نگه دار….نگه دار….ببین با توام…نگه دار….

من مجبور نبودم باهاش برم وقتی مطمئن بودم بعد از اینکه من از پیشش رفتم به پدرش گله کرد که چرا منو انداخته به جونش…یا اینکه تو اینجور مواقع گند بزنه به صبحم وجای حاج بابا رو واسم پر کنه …بنابراين اونقدر زدم رو داشبورد که ناچار ماشین رو نگه داشت.انگار یقین پیدا کرده بود که جنی شدم.بدون هیچ حرفی پیاده شدمو تند تند از ماشین فاصله گرفتم.از همونجا و از پشت فرمون بهم زل زده بود.

بارون شدت گرفته بود ولی واسه من خیس شدن دیگه مهم نبود.جلوی چشماش شلوارم رو دوباره تا زدم حتی سال روی سرم رو هم عقب تر دادم…از ماشین پیاده شد و خواست به سمتم بدوه که با تمام توان شروع به دویدن کردمم.خیلی دنبالم نیومد و بعد از یکم تعقبب و گریز از به دام انداختنم منصرف شد.

وسط خیابونوایستاد و دست به کمر با تاسف سرش رو برام تکون داد و دوباره برگشت سمت ماشينش.

نفس زنان دویدم سمت ایستگاه و برای تاکسی های درحال عبور دست تکون دادم.اولین تاکسی زردی که جلو پام توقف کرد پریدم توش و درو بستم.ماشین راه افتاد و من مضطرب و نگران به عقب نگاه کردم و چون خبری از ايمان نبود چشمامو بستم و با خیال راحت نفس حبس شده تو سینه ام رو بیرون فرستادم….

با کمری خم شده داشتم قسمت پایین آینه های راهروی سالن ورزشی رو تی مي کشیدم که یکنفر از پشت بهم چسبید ودستهايي دور شکمم حلقه شد.این دستهایی که کمکم داشتن به سمت بالا تنه ام میرفتن رو لمس کردمو با چشمايي بسته گفتم:

_تویی آمين؟

_ای کلک.آمين دوست پسرته؟

از شنیدن صدای بهزاد هم هول شدم هم عصبانی و هم مضطرب…تو چشم به هم زدنی خودمو از بغلش بیرون کشيدم و وقتی چرخیدم سمتش گفتم:

_تو اینجا چه غلطی میکنی?!

نگاهش روی روپوش تنم به گردش در اومد.اشاره ای به شیشه پاک کن توی دستم کرد و با یه چشمک ریز گفت:

_از کی تاحالا منشی ها لباس خدماتی هارو ميپوشن!؟

به من و من افتادم و هرچه فکر کردم جوابی به ذهنم نرسید جز اینکه چند مشت حواله اش کنم و تندتند بگم:

_تو اینجا چه غلطی میکنی؟؟هاااان ؟؟کی به تو گفت بیای اینجا سراغ من؟

ازم فاصله گرفت که بیشتر از این مورد عنایت قرار نگیره و بعد با خنده گفت:

_جوش نزن دختر خاله داغ ميکنيااااا…

دسته ی تی رو زدم وسط پاهاش که آخ و وای گفتنش بلند شد:

_آه آخ…اوف….چیکار کردی دختر خاله…من خودمو همین دودول. حالا بیا اینم بزن ناقص کن!

و بعد دستی تو موهای ژل و اتو کشیده اش کشید و گفت:

_تو هم عجب مارمولکی بودياااا …پس اینجا خدمتکاری بیش نیستی!!!

وقتی بهزاد شغل اصلی منو می فهمید یعنی درواقع بی بی سی فهمیده! دهن لقی داشت و هیچ اعتباری به راز داریش نبود پس شک نداشتم که باج گیری هاش از همین حالا شروع میشه!

لباسم رو مرتب کردم و با دستپاچگی مشهودی گفتم:

_نه خیر….اصلا هم اینطور نیست…یعنی…یعنی…

داغ کردم و بیخیال نرم صحبت کردن شدم و گفتم:

_اصلا من چرا باید به توی بیکار علاف جواب پس بدم؟؟به تو چه که کار من اینجا چیه؟؟تو برو تو همون اينستا جنگولک بازيتو دربيار فالوراتو جمع کن!

خنديدوگفت:

_بیخیال دخترخاله…راستی نگفتی آمين کیه?

با دستپاچگی جواب دادم:

_آ….آ…..آمين؟ آمين؟ نه! من کی گفتم آمين….؟!من …من گفتم آمنه!آمنه دوستمه…همینجا کار میکنه….

از اینهمه توضیح دادن خسته شدم.صدام و بردم بالا و گفتم:

_اه….اصلا کی به تو گفت بیای اینجا هان؟خیلی ازت خوشم میاد فرت و فرت سرو کله ات هم پیدا میشه؟؟خرمگس!

انگار این توپ و تشرها زود تاثیر خودش رو گذاشت چون بدون شیطنت ، خنده بر لب گفت:

_چرا جوش میاری گوگولی مگو….من اومدم که در رابطه با همون مساله بود…عکس …یادته که؟؟

گنگ نگاهش کردم که دستی به ریش نداشته اش کشید و گفت:

_پارتی من شو من برم سه چهارتا عکس بندازم برم پی کارم…

میدونستم تا چیزی رو که میخواو انجام نده بیخیال نمیشه از طرفی اینم میدونستم که اگه کاری که میخواد رو واسش انجام ندم حسابی پته ام رو رو آب می ریزه واسه همین به ناچار گفتم:

_باشه تو اینجا بمون من برم یه صحبتی بکنم!

لباشو غنچه کردو گفت:

جوووووون بابا جوووووون….جیگرتو!

چپ چپ نگاش کردم و باحرص گفتم:

_خب نمیخواد پاچه خواری کنی!!! حتما باید منو بزاری تو منگنه که رو بندازم؟خب روزانه برو

گوشی اپلي که از تبلیغات اينستاگرام پول خریدش رو جور کرده بود رو بیرون آورد و همونطور که از خوب بودن حالت موهاش تو تاریکی صفحه اطمینان پیدا میکرد گفت:

_پس تو به چه دردی ميخوري؟بعدشم روزانه واسه دو ساعت من باید پنجاه توووومن بدم ! بدو یاسی….بدو نق نزن….بدو کار منو راه بنداز من فقط دو سه تا عکس ناقابل با رکابی و شلوارک میندازم و بعدشم میرم همین!

_پس خبر مرگت یه گوشه واستا تا خودم خبرت کنم!

ّنفسم رو با حرص بیرون فرستادم و بعد از کنار گذاشتن وسایل توی دستم به ناچار سمت سالن ورزشی مردونه رفتم.یه آیفن به دیوار کناری نصب بود که یه جورایی مختص پرسنل و جهت حفظ شئونات بود.اینکه مردها و زنها به قسمتهای همدیگه تجاوز نکن و از این طریق باهم ارتباط برقرار کننن . غرق فکر دکمه رو فشردم که صدای دامب دامب موسیقی تند و بعد صدای کلفت و بمی از فکر و خیال بیرونم آورد:

_بله!؟

این صدا واسه کسی جز قادر ،دستیار کمکی آمين نبود….اولش خواستم به خودش رو بندازم ولی بعد با این فکر که امکان داره آمين دوباره راجبم فکر بد کنه ،لبخندی زدم و دستپاچه گفتم:

_سلام آقا قادر…م…با آقا آمين کار داشتم میشه یه لحظه صداش بزنید!؟

_سرش خیلی شلوغ ولی اجازه بده…..

پنج دقیقه ای طول کشید تا خبری از آمين شد.از پشت آیفن نه بلکه درو باز کرد و بیرون اومد.بل دیدنم لبخند کمرنگی زد و گفت:

_اومدی اینجا بوس بگیری؟

کیلو کیلو که نه….چند تن چند تن ،قند تو دلم آب شد.با نگاه خجولی جواب دادم:

_نه اومدم یه خواهش ازت بکنم!

چشماشو تنگ کرد و گفت:

_چه خواهشي؟؟

👄شیک و پیک💅, [۱۱.۱۲.۱۸ ۱۱:۵۷] نمیدونستم حرفمو از کجا شروع کنم ولی بالاخره بعداز یه تاخیرکوتاه گفتم:

_پسر خاله ام اومده اینجا….نیز فکر من اینجا منشی ام…م….مثلا به خیالش من پارتیش بشم بیاد اینجا….چیزه….بیاد…..چیز کنه…..

لبخندی گوشه ی لبهاش نشست.با اون نگاه نافذش بهم زل زد و گفت:

_اومده چیز کنه…..

جونم دراومد تا بالاخره گفتم:

_اومده یه سه چهارتا عکس ار خودش بندازه و بعد بره!

تو گلو خندید و گفت:

_باشه…صداش بزن بیاد! منتها از اون در…از اینجا نمیشه!

لبخندی به پهنای صورت زدم و گفتم:

_وای مرسی آمين خیلی ميخوامت!

آروم و با حوصله گفت:

_منم خیلی ميخوامت!

لبهام بهم چسبیده شدن و محو تماشاش شدم…پشت سرش رو چک کرد و بعد خیره به چشمام به سمتم اومد…

هر چقدر اون بهم نزدیک تر میشد تالاپ تلوپ قلب منم بیشتر میشد.بالاخره تو فاصله یک قدميم ایستاد.موهای ریخته رو پيشونيم رو زد پشت گوشم و گفت:

_قرارمون واسه بعد باشگاه پابرجاست جوجه؟

از این نزديکي چشمام خمار شد…دستش که از موهام تا روی گردنم پایین اومد دیگه نتونستم جوابشو بدم…در واقع وقتی اینجوری زل میزد تو چشمام و با دستهاش جادوم میکرد کنترل خودم از دیتم میرقت و کر و کور و لال میشدمو دیگه نمیتونستم حرف بزنم.

سرشو به سمتم خم کرد و با صدا لب های به هم چفت شده ام رو بوسید و گفت:

_بعد تایم باشگاه منتظرتم شکلات خوشمزه!

نفهمیدم کی رفت…کی تنها شدم….حتی نفهمیدم چه موقع اس که مثل درخت خشک شده اونجا کنار در وايستادم!

تا به خود بیام چند دقیقه ای طول کشید.لبخندی زدم و با لمس لبهای نرمم خوش خوشان یه راه افتادم که خوشحالی خودم رو به بهزاد بازیگوش هم منتقل کنم.

ژست آدم باکلاسا رو گرفته بود وبا تکیه به ستون با دختر جلف و بزک کرده ای صحبت میکرد.دختری که ساک ورزشی گرونقيمتي دستش بود و حتی از این فاصله هم میشد خط سینه های باد کرده اش رو دید.

اولش داشتن باهم بگو بخند میکردن و بعد گوشی هاشونو بیرون کشیدن و شماره رد و بدل کردن….لبخند پلیدی گوشه ی صورتم نقش گرفت.باید از این بهزاد مارمولک یه آتو میگرفتم تا یه وقت نخواد زیرابمو پیش حاج بابا بزنه .

پشت دیوار خودمو پنهون کردم و گوشيمو از جیبم بیرون کشيدم و از همون فاصله ازش عکس انداختم تا اگه یه روز بخواد به گوش بابام برسونه کار من اینجا دقیقا چیه عکسشو تو گروه های خانوادگيمون پخش کنم.
دختره چشمکي زد و با یه لبخند لوند به طرف خروجی باشگاه رفت.دست در جیب با یه لبخند موذیانه خودمو به بهزاد رسوندم.منو که دید صاف ایستاد و پرسید:

_شيري یا روباه؟

به مسیری که دختره که تقریبا ازش رد شده بود نگاهی انداختمو گفتم:

_خودت چی؟ شیری یا چی؟

وقتی دید دارم چی رو نگاه ميکنم باخنده پشت گردنش رو خاروند و گفت:

-باور کن دختر خاله من چیزمال نیستم…من فقط به دخترایی که احتمال کردنشون ییشتره یه نموره احترام بیشتری میزاریم!

نیشخندی زدمو گقتم:

-ای حرومزاده!

خندید و بعد با شوق گفت:

_اندامشو حال کردی دخترخاله؟هلو داشت اينهواااا….

به مشتاش که مثلا سایز سینه های دختره رو نشون ميدادنگاه کردم و پوزخند زدم.سرش رو با لذت تکون داد و دوباره گفت:

_آخ آخ آخ دخترخاله….باسنشو بگو…کیم کارداشياني بود واسه خودش…

و بعد یه اشاره به بالاتنه ی من کرد و با تاسف گفت:

_ممه اس که تو دارید آخه؟؟مثل جی ال ایکس میمونه!تنها خاصيتش اینکه تو جیبش جا میشه! صدبار گفتم بده واست بمالم بلکه یه شکل و فرمی بگیرن!!

اخم کردم و گفت:

_خبه خبه!لازم نیست بفکر من باشی! از در اصلی باشگاه برو داخل..

چشماش برق زد.دهنشو وا کرد و گفت:

_آاااااا…ایول دختر خاله! خدماتچي هم بدچيزي نيستاااا….

اخم کردمو با یه ضربه به بازوش گفتم:

-زر نزن یابوووو… من هر چی باشم از توی بخور و بخواب بهترم…

و بعد گوشیمو از جیبم بیرون کشيدم و با نشون دادن عکسی که ازش گرفته بودم گفتم:

_درضمن یادت باشه که اگه بخوای دهن لقی کنی عکستو تو گرگهای خانوادگیمون پخش میکنم!اونوقت تو میمونی و آق بابات!

با خنده سرشو تکون داد و گفت:

_ای ديوووووث!

پشت چشمی واسش نازم کردم و باعجله و قبل از اینکه صدای پسند خانم در بیاد راهمو کج کردم و ازش جدا شدم.

آمین از باشگاه بیرون رفت و به منم پیام داد که سر خیابون منتظرمه اما من تا مطمئن نشدم که اون بهزاد مارمولک عکساشو ننداخته و نرفته پامو از باشگاه بیرون نذاشتم چون میدونستم چه بشر مارمولک و تیزیه…!

به همین بهانه بهش زنگ زدم و اون وقتی کلی تشکر کرد و گفت که عکساشو گرفته و رفته بالاخره منم تند و سریع لباسامو عوض کردمو بعد از اینکه یه صفایی به سروصورتم دادم بدوبدو از باشگاه بیرون رفتم و خودمو به ماشین آمین رسوندم.

تا سوار ماشین شدم آمين پرسید:

_خیلی وقته اینجا منتظرتم…یکم دیر نکردی؟

مظاومانه صورت خوشگلش رو نگاه کردم و گفتم:

_پسرخاله ام آدم زبليه…نمیخواستم بعدا واسم دردسر بسازه….

سرش رو به نشانه ی فهم و درک دلیلم تکون داد و بعدگفت:

_داشبورد رو باز کن…

باشه ی آرومی گفتم و کاری که گفت رو انجام دادم.درحین رانندگی سرش رو به طرفم چرخوند و با او لبخندهای جذاب مسخ کننده اش گفت:

_شکلات دوست داری؟؟

تندتند سرم رو تکون دادم :

_خیلی….

-خیلی یعنی چقدر؟

_یعنی یکم کمتر ازدوست داشتن تو….

وقتی با اون صدای بمش تو گلو میخندید من تقریبا پرت میشدم تو دل لذت….شاید اصلااگه یکم زیادی پررو بودم ،
یا اوقدر خیره نگاهش میکردم که چشمام تاربشن یا به قیمت لودگی اونقدر واسش دلقک بازی درمياوردم تا هی واسم بخنده این مردی که به سختی میشد حتی تبسمی روی لبهاش نشوند…

ابرویی بالا انداخت و گفت:

_منو نگاه نکن….شکلاتارو بردار….

دست بردم توی داشبورد و بسته ی مستطیلی شکلات رو برداشتم.ظاهرش وسوسه کننده بود منم که کاملا رام و مطیع….سرش رو باز کردم و گاز آرومی به شکلات قهوه ی خوش طعم زدم….با لذت سرم رو چپ و راست کردم و گفتم:

_خیلی خوشمزس…تو نمیخوای!؟

یه جور خاص نگاهم کرد و گفت:

_من یه چیز شيرينتر از شکلات میخوام….

لبخند دندون نمایی زدم و با اون لباي قهوه ای شده گفتم:

_شیرینتر از شکلات مگه داريم!?

سرشو تکون داد و با لحن خماری گفت:

_اهوم….

_چی ?عسل?

_نه…لبهای تو…..

دهنم از گفتن هر حرف و جواب عاجز موند…یکم خیره نگاهش کردم و بعد به خودم اومدم و نگاهمو دوختم به بسته شکلات….
لبخندی به پهنای صورت زدم و به بهانه باز بودن بند کتونی های شکلات رو کنار گذاشتمو سرم رو خم کردم تا آمين نفهمه با اون جمله ی کوتاهش چه جنجالی تو وجود من به پا کرده!

دلم میخواست یه سیلی محکم تو صورت خودم بزنم تا مطمئن بشم هیچ کدوم ار این اتفاقات خواب و رویا یا وهم و خیال نیست….حتی اینکه الان دارم میرم خونه ی آمين!

سکوت ماشین رو شکست و گفت:

_دیگه مزاحمت که نشد!?

با گیجی گفتم:

_هان?چی?کی?

بدون اینکه نگاهش رو از مسیر برداره و سرش رو به سمتم بچرخونه جواب داد:

_همون استاد پفيوزت!

خندیدم و گفتم:

_نه نه….دیگه مزاحمم نشد…با اون مشتی که تو بهش زدی دیگه جرات نمیکنه نزدیک بشه!

نگام کرد و خندید.شاید این اولین باری بود که صدای خنده هاشو ميشنيدم….ولی این خنده اش احتمالا بخاطر صورت من بود که به مسخره ترین شکل مکن دراومده بود….و ای کاش من میفهميدم اطراف لب و حتی دندونم قهوه ای شده!

بعد از ربع ساعت بالاخره به خونه اش رسیدیم.ماشینشو رو به روی یه برج آسمون خراش متوقف کرد و از منم خواست پیاده بشم.

دستش رو به سمتم دراز کرد.از شدت خوشی نیم کیلو وزن کم کردمم بلکمم بيشتر!!!

دستهای تپل و سفيدمو تو دست قوی اما لطیفش گذاشتم و دنبالش به راه افتادم….

از در برج گذشتیم و سمت آسانسور رفتیم.تا در آسانسور بسته شد و من صورت مسخره ی خودمو تو آینه دیدم از خجالت آب شدم!

ابروهام توهم گره خوردن چون فهمیدم واسه چی توی ماشین نگاممیکرد و میخندید…زدم به بازوی عضله ایش و گفتم:

-چرا نگفته بودی صورتم شکلاتی شده!??

_چون اینجوری بانمک تری…..

-عوضش احتمالا کلی آدم تو راه بهم خندیدن…..

و بعد دستمالی از جیبم بیرون درآوردم و خواستم لبهام رو تمیز کنم که ناغافل دوتا دستامو دو طرفم نگه داشت و سرش رو به صورتم نزدیک کرد.تو شوک کارش بودم که زبونش رو درآورد و روی صورتم کشید….دقیقا همونجاهايي که آغشته به شکلات بود…..نفسم بالا نيومد…

آسانسور که ایستاد ازم جدا شد و گفت:

_دیگه نیازی به دستمال نیست

اون رفته بود و من هنوز شوکه شده به تصویر خودم توی آینه ی آسانسور خیره شده بودم….آمین هم عجیب بود و هم شیرین!
اون هر لحظه منو با رفتارها،حرفها و کارهاش سورپرايز ميکرد …حتی با خنده هاش….بدنش رو ثابت نگه داشت و سرش رو به سمت آسانسور کج کرد و گفت:

_نمیخوای بیای!?

تند تند سرم و تکون دادم:

_چرا چرا….

و بعد باعجله و کمی دستپاچگی بیرون اومدم و به سمتش رفتم….در خونه رو باز کرد و کنار ایستاد تا من داخل برم…وقتی من پامو داخل گذاشتم درو بست و پشت سرم اومد…آهسته راه میرفتم و همه جای خونه اش رو نگاه میکردم حتی در و ديوارهارو….

لبخندی زد و از کنارم رد شد.اون سمت آشپزخونه رفت و من سمت کشف ویژگی های پنهون شده ی آمين!

اولین چیزی که توجه ام رو جلب کرد قاب عکس بالای شومینه بود…
یه زن زیبا،یه دختر خندون وپسري که احتمالا تصویری بود از نوجوانی آمين…..

اونقدر محو تماشای قاب عکس بودم که نفهمیدم کی اومد سمتم و کی پشتم ایستاد و کی لیوان ليموناد رو به طرفم گرفته….

چرخیدم سمتش و لیوان رو ازش گرفتم:

_اون پسر تویی!؟

_اهوم

👄شیک و پیک💅, [۱۲.۱۲.۱۸ ۱۱:۴۹] ….اینجا ۱۷سالم …

دوباره نگاهمو دوختم به قاب عکس و گفتم:

_بزار بقیه روخودم حدس بزنم….این خانم خوشگل مو طلایی مادرت و این دختر خندون باید خواهرت باشه…..درست؟

شونه اش رو به دیوار شومینه دکوری تکیه داد و گفت:

_درست!!!

خندیدم و با سر کشیدن شربت خنکی که بدنم رو سرد کرد دوباره گفتم:

_خب….من درست حدس زدم نمیخوای بهم کادو بدی!

_چرا…میدم….

_چی میدی?

_هرچی بخوای…

_هرچی بخوام ?

_اهپپممم..

_میخوام گربه هاتو ببینم….

ليوانش رو روی لبه ی شومینه گذاشت و گفت:

_تو اتاق خوابن…دنبالم بیا

ّاز دیدن گربه های بامزه وپشمالوي آمين اونقدر ذوق زده شده بودم که همچي یادم رفت حتی گشنگی!
این یه مورد از من شکمو واقعا بعید بود اما بازم همه چه چیز رو میندازم گردن خوشگلی گربه ها….یکی شون که از بقیه تپل تر و پشمالوتر بود و رنگ سفیدی داشت رو بغل کردم و دماغمو به پوست نرمش مالوندم…

آمين اینبار نه با لباس بیرون بلکه فقط با یه شلوارک طوسی_سفید از در داخل اومد.

گربه ای که بغل من بود رو نوازش کرد و گفت:

_خیلی تنبل…بعضی وقتها حتی به خودش زحمت نمیده سمت ظرف غذاش بره….ولی تپلی و سفیدیش به تو رفته! اون منو یاد تو میندازه. .

به سختی چشمام رو از بدن ورزیده و عضله ایش برداشتم و لبخند نه خیلی طولانی ای زدم….نمیدونم چرا با اینکه هوا سرد بور اما من بيجنبه بدجور احساس گرمی میکردم،خصوصا از بعد اون اتفاق به ظاهر ساده اما رویایی داخل آسانسور….

آمين یکی دیگه از گربه هارو مه لاغر و نحیف تر از بقیه بود رو بغل کرد و گفت:

_خب….اینم رفیق جديدمون…

گربه رو ازش گرفتم و نوازشش کردم…شر و شورتر از بقيه بود و مدام قصد فرار داشت.با هردودستم ،محکم ولی جوری که اذیت نشه گرفتمش و گفتم:

_یکم لاغر….

آمين نوازشش کرد و گفت:

_دخترخوبيه…خیلی زودچاق وچله میشه…خب…بگو اسمشو میخوای چی بزاری??

از هیجان زیاد گونه هام سرخ شدن…لبخند گل و گشادی زدم و گفتم:

_واقعني من اسمشو انتخاب کنم!؟

سرش رو تکون داد و گفت:

_از اول قرارمون همین بود درسته!?

_درسته!

_پس انتخاب کن….

با دستپاچگی مشهودی گفتم:

_آخه من اصلا درمورد یه اسم بامزه که به یه گربه سفید خوشگل لاغر بخوره فکر نکردم….

زنگ خونه سکوت وقفه ای ایجاد کرد.آمين بلند شد و بابيرون رفتن از اتاق گفت:

_خب حالا فکر کن!

هیچ ایده ای برای انتخاب اسم نداشتم …اصلا حالا که بحث انتخاب اسم پیش اومده ، انگار ذهن من پوچ و تهی از هرچیزی شده بود…در واقع گوگل پلی مخم هیچ چیزی رو سرچ نميکرد.

تو همین فکر بودم که تلفنم زنگ خورد.از دیدن شماره ی مامان کفری شدم چون این هزارمین باری بود که باهام نماس میگرفت.با حرص و کلافگي نفسم رو فوت کردم و رد تماس دادم.مطمئن بودم اگه صدای گربه های یا آمين روبشنوه شده تا تهرون بدوئه حتما خودشو بهم ميرسوند واسه همین بهش پيامک دادم” سرکلاسم بعدا خودم زنگ میزنم”

خوشبختانه پيامک مصلحتی کار خودش رو کرد مامان و دیگه تماس نگرفت.همون موقع آمين با جعبه های پیتزا،سوخاری و سیب زمینی خلال اومد تو چهارچوب در و گفت:

_وقت نهار…اونا رو ول کن و خودت بیا…

گربه رو زمین گذاشتم و و از اتاق بیرون رفتم.بعد ازشستن دست هام همون بیرون آشپزخونه روی یکی از صندلی های کنار اوپن نشستم و به جعبه ها نگاه کردم.
چند لحظه بعد آمين با دوتا لیوان اومد و روبه روم نشست….یه جورایی اون داخل آشپزخونه بود و من بیرون…از پیتزا خوشم نميومد برای همین جعبه سوخاری و سیب زمینی خلال رو جلو کشیدم و درش روباز کردم.

رون سوخاری شده رو آغشته به سس کردم و گاز کوچيکي بهش زدم.
آمين لبخند زنان حین تماشای من تیکه از پیتزا دهن خودش گذاشت و گفت:

_خب….چه اسمی انتخاب کردی!?

شونه بالا انداختم و گفتم:

_مغزم خالی شده…هرچی سرچ میکنم چیزی بالا نمیاد….

خندید و کمی نوشابه سرکشید….این سومین باری بود که میخندید….سومین باری بود که منو میخکوب خودش میکرد ….سومین باری بود که بی رحمانه دل میبرد!

نمیدونم چه مدت گذشت که اونقدر ضایع نگاهش میکردم …اما باصدای خودش ازعالم شیرین بیخبری بیرون اومدم و پرسیدم:

_چیزی گفتی!?

_من یه پیشنهاد دارم…..

_چه پیشنهادی!?

_اول اسم من و اول اسم تو….مثل آس..اسنشو بزاریم آس

اون حرف میزد و من به حرکت لبهاش نگاه میکردم…اونقدر ضایع و مضحک که مجبور شد دستشو جلو صورتم تکون بده و بگه:

_حواست کجاست!?

_هاان?

_داشتی چی رو نگاه میکردی!?

اولش خواستم بپيچونم ولی بعد دیدم بيفايدس…با یه مکث کوتاه گفتم:

_لپت سسي شده!

_واقعا?

_اهوم!

خواست دستشو سمت دستمال ببره که مچش رو گرفتم و گفتم:

_نه…من پاک میکنم…

چشماش رو تنگ کرد و گفت:

_پس با زبونت …

خجالت و کنار گذاشتم و از روی صندلی بلند شدم…همکاری کرد و سرش رو جلو آورد.دستامو قاب صورتش کردم و با یه لیس آبدار سس رو زبون کشیدم…

admin

نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم . . .

1 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن