رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت ۱

#پارت اول 💨🎈
#هلما و استاد ب تمام معنا

هفت صبح با صدای زنگ گوشی مزخرفم از خواب بیدار شدم. طبق معمول مزاحم همیشگی پونه بود.
– ها چیه نکبت ۷ صبح هم ولمون نمی کنی؟ -من هیچی بدبخت شوهرت با این اخلاق گندت ؟ جدی فک کردی تو رو تحمل میکنه؟
-حالا فعلا که شوهر ندارم …بنال ببینم هفت صبح چ خبرع زنگ زدی؟
-یکم ب اون مغز کرفست فشار بیار…ساعت هفت و نیم باید میرفتی شرکت واسه استخدام.
با شنیدن این حرف محکم دستی زدم رو پیشونیم و از جام بلند شدم و جامو جمع کردم.
صدای پونه از پشت گوشی میومد :چیشد مردی؟ یا لال شدی؟ لامصب جواب بده نصفه جونم کردی…
گوشیو برداشتم از رو تخت: خفه شو پونه حلواتو بخورم ایشالا …میمردی زودتر زنگ بزنی نفله؟؟ رو تخت مرده شور خونه ببینمت ایشالا
-بمیر بابا نکبت تقصیر منه که اصن بهت زنگ زدم
-ببین دیرم شده باید برم فعلا . گوشیو قطع کردم و زود یه صبحونه سرسری خوردم و رفتم اتاقم یه آرایش مختصر کردم.شانس آوردم خونمون ب شرکت نزدیک بود فقط ده دقیقه راه بود.
مامانمم بیدار نکردم طفلی دیشب دیر خوابیده بود. سریع از خونه زدم بیرون و آژانس گرفتم و جلو شرکت پیاده شدم .
یه شرکت بزرگ بود با یه تشکیلات بزرگتر…معلوم بود صاحبش از اون خر پولاس. از اونایی که ده تا مث منو میخرن و میفروشن و ککشونم نمیگزه. وارد شرکت شدم و رفتم سالن اصلی.
پیش منشی رفتم – سلام -سلام خانم واسه استخدام اومدین یا با آقای مهندس کار دارین؟
-نخیر واسه استخدام اومدم
-پس این فرمو بی زحمت پر کنین . فرمو گرفتم و پر کردم : هلما تهرانی بیست و چهار ساله فوق دیپلم حسابداری و مجرد.
قربون خودم برم کاش مینوشت رنگ چشم و قد و هیکل.
بزنم ب تخته چش نخورم . البته ب قول پونه یکم حسود و پررو هم هستم.
البته مهم ترین ویژگیم شر و شیطون و و مغرور بودنمه . فرمو ب منشی دادم.
خدایا یعنی میشه این کار جور شه. اونوقت اون پونه هی مدرک لیسانسشو نمیندازه جلوم پز بده. تو همین فکرا بودم منشی صدام زد : خانم تهرانی بفرمایید تو. فرم رو ب همراه رزومه کاری گرفتم دستم و رفتم تو اتاق…

آروم وارد اتاق شدم ولی انگار متوجه حضور من نشده بود. پشت ب من وایساده بود و داشت از پنجره بیرونو نگاه میکرد .
چند لحظه صبر کردم ک یهو با شنیدن صداش جا خوردم
-نکنه منتظری من سلام بدم؟ ب من من افتاده بودم و نمیدونستم چی بگم که ادامه داد : گفته باشم من از الان با کارمند بی دست و پا ک زبون نداره کار نمیکنم .
احساس کردم دیگه داره خیلی پررو میشه: من خواستم سلام کنم ولی فک کردم شما متوجه حضور من نشدی .
– حالا که دیدی شدم . با گفتن این حرف برگشت . یهو زبونم بند اومد. تو عمرم جیگر تر از این ندیده بودم. هیکلشو که دیگه نگو. سیکس پکاش از زیر لباس بدجور معلوم بود .
هلما خودتو نباز اون اگه پسر دیوید بکام هم باشه تو از اون سرتری. اینو یادت نره کل دنیا باید در برابرت زانو بزنن.
در کمال پررویی گفتم: در ضمن من زبون هم دارم . زبونمو باز کردم و بهش نشون دادم. از کار خودم خندم گرفته بود .
معلوم بود از پرروییم جا خورده . پوزخندی زد و گفت: باریکلا پس زبونم داری. بی زحمت بقیه هنراتو نگه دار واسه شوهر آیندت .
بدجوری خورد تو ذوقم ولی ب روم نیاوردم . -رزومه کاریتو بیار ببینم خانم بانمک . با حرص پوشه رو بردم سمتش . دستشو دراز کرده بود که پوشه رو بدم دستش. منم دیدم وقت تلافیه ، پوشه رو گذاشتم رو میز و با لبخند رفتم عقب. قشنگ فهمیدم اونجاش حسابی سوخته . یه نگاه بد بهم انداخت و همون موقع که داشت پوشه رو نگاه میکرد گفت: چرا نمیشینی؟ میخوای با شیرینی و گل ازت استقبال کنم؟ …
منم دقیقا همون جمله خودشو گفتم : حالا که دیدین وایسادم. جرمه ؟؟ ….حس کردم الان هجوم میاره بهم از شدت عصبانیت ولی خودشو کنترل کرد و با پوزخندی که به رزومه ام انداخته بود گفت: تو مگه قبلاجایی کار نمیکردی؟ – معلومه ک ن -نکنه فک کردی ما احمقیم که بخوایم عاشق چشم و ابروت شیم همین دفعه اولی استخدامت کنیم؟
-جالبه بدونین خیلیا بابت چشم و ابروی من سر و دست شکوندن -‌من ب این منشی گفته بودم هر کسیو استخدام نکنه ولی نمیدونم حواسش کجاس . از شنیدن حرفاش ناراحت شدم ولی سعی کردم خودمو کنترل کنم. -خوب حالا دیگه میتونین تشریف ببرین . ب این منشی حواس پرت میگم بعدا زنگ بزنه بهتون خبر بده .
خواستم از اتاق برم بیرون ک صدام زد: خانم تهرانی؟ ناخودآگاه برگشتم و با خنده گفتم بله ولی با گفتن این جملش لبخند رو لبم ماسید : یادتون باشه من کسایی که واسم زبون بریزن و پررو بازی در بیارن دمشونو قیچی میکنم. از الان گفتم ک حواست باشه. بعد پوزخندی زد . مردک عوضی داشت تهدیدم میکرد .
دارم برات مهندس ولی از حق نگذریم خیلی جیگر بود گرچه هیچکدوم انگشت کوچیکه منم نمیشن . با عصبانیت از اتاق رفتم بیرون و درو محکم بستم.داشتم از شرکت میزدم بیرون که برگشتم ب خانم منشی گفتم : رعیس عزیزت گفت که از این ب بعد بیشتر حواستو جمع کنی نفهمیدم چرا ولی بالاخره این دوره زمونه شوهر کم پیدا میشه سعی کن بیشتر تو دلش جا شی …اینو گفتم و باخنده از شرکت زدم بیرون

از شرکت زدم بیرون و به پونه زنگ زدم.
– پونه کجایی + سر قبرت …کجا میخواستی باشم ؟جلو در دانشگاه دیگه -کلاست تموم شد بیا دنبالم جلو شرکت ،آدرسو برات میفرستم
+ نکنه پسره بلایی سرت آورده؟ من گفتم بهت ب قران بهت گفتم ، حالا چ خاکی تو سرم بریزم جواب مامان باباتو چی بدم؟…وای جواب داداشت مخصوصا ، فردا پس فردا ازم میپرسه تو که با خواهر من میرفتی و میومدی چرا گذاشتی اراذل و اوباش….
حرفشو قطع کردم و گفتم -ساکت شو بابا اون هیچ غلطی نمیتونست بکنه ، بیا منتظرم . یه ربع گذشت و بالاخره سرکار خانم با پراید مدل دوهزار و ده و شیشه های کثیف اومد دنبالم.
سوار ماشین شدم و شیشه رو دادم پایین -خوبی؟بلا ملا ک سرت نیومده؟ ب حق پنج تن ایشالا بره زیر تریلی ، ایشالا حلواشو بخورم ، ایشالا …
-بسه دیگه پونه ، فک کردی من اینجا هویجم یا شلغم؟ بازوهامو سفت کردم و فیگور گرفتمم
– ب من میگن هلما چش قشنگ ، لب تر کنم همه واسم جون میدن ، کافیه فقط اراده کنم – اون که توش شکی نیس فقط من موندم چه ربطی ب چش قشنگ بودنت داش؟ یکم فک کردم و گفتم
-خوب چشمای قشنگم سلاحه دیگه …کافیه قیافمو عین موش کنم و مظلوم بشم ، لیست عذرخواهی ها و غلط کردنا از لیست وظایف رعیس جمهور میزنه بالا …اینو گفتم و جفتمون زدیم زیر خنده . پونه استارت زد و ماشینو روشن کرد و همین که خواستیم راه بیوفتیم چشمم خورد به یه ماشین شاسی بلند که جلو در شرکت وایساد.
یه دختر قدبلند و شیک و خوشگل از ماشین پیاده شد. الحمدالله انقد آرایش داشت که با عروس فرقی نمیکرد، همه جاشم عملی . با لبخند از ماشین پیاده شد و رفت سمت شرکت . با این تیپ و قیافه بعید بود بیاد واسه استخدام . حتما فک و فامیل این رعیسه بود.
همون لحظه که داشت از جلو ماشینمون رد میشد گوشیش زنگ خورد و جواب داد: الو عزیزم من جلو در شرکتم دارم میام بالا … عوق چندشم شد . حس فضولیم گل کرد که این وقت روز با این پسره چیکار داره ؟ اون همه کارمند اونجا بودن . _چیه هنوز تو کف دختره ای؟ مطمعن باش ب پای تو نمیرسه – ن دیوونه این دختره فک کنم از فک و فامیلای رعیسه. شاید هم دوس دخترشه شاید هم نامزد + اصن هرچیه . چرا حرص اونو میخوری تو؟ تو انقد خوشگلی و خوب که لازم نیس حسودی کنی ، یه روزاون آدم اصلیه دلتو میبره ولی اینم بگم اگه خواستی دختره رو اذیت کنی من مخلصتم هستم . کی پایه تر از من؟
– لپشو کشیدم و گفتم: ای کلک تو هم آب نمیدیدی ولی شناگر ماهری هستیا … خوب دیگه روشن کن بریم نمیخوام بیشتر از این چش تو چش این دختره ایکبیری شم … ماشینو روشن کرد و راه افتادیم…

ماشینو ک روشن کرد اول روشن نمیشد بعد از هزار تا استارت بالاخره روشن شد : این ماشین قراضتو بدی تعمیرگاه هم فک کنم چندششون بشه دست بزنن . فردا پس فردا که خواستیم شوهر کنیم منو با این پراید ببینه که روز اول قیدمو میزنه -اولا تو که ور دل خودمی . کی جرعت میکنه بهت نزدیک بشه با این اخلاق سگت؟ بعدشم وقتی کارت ب من گیر میوفته ماشینم میشه فرشته نجات ولی وقتی خرت از پل گذشت منو ماشینم میشیم قراضه؟
همون لحظه یه دویست شیش از رو به رو داشت رد میشد که دو تا پسر توش بودن . یکیشون به پونه گف :خوشگله بعید بدونم با پراید زود برسیا …ماشین ما جا هس ، درخدمت باشیم…
پونه هم جوابشو داد : شرمنده من عین تو عجله ندارم زودبرسم خونه ، تو زود برو خونه ببین دوس دخترت یوقت گندکاری نکرده باشه ، شاید هم منتظرته خبر باباشدنتو بهت بده پس پیشنهاد میکنم زودتر گورتو گم کنی.
همون لحظه پونه گوشیشو از رو داشبورد برداشت و الکی یه شماره رو گرفت : الو بابا دو تا نره غول مزاحمم شدن …کجایی الان پشت سرمی؟ آها باشه پس فعلا…اینو ک گفت پسرا الفرار….گازو گرفتن و رفتن …
همون لحظه جفتمون از خنده ترکیدیم
– ایول دختر تو اینا رو از کجا یاد گرفتی؟ – ما اینیم دیگه ، از اثرات همنشینی با توعه ، البته خوشگلیشو چشمای عسلیشو تو داری ولی مزاحمتش واسه منه
– تو که انقد حسود نبودی – حقیقت بود عشقم ، راستی بریم کافه ؟ – آره بریم…
نزدیک یه کافه نگه داشت و پیاده شدیم . طبق معمول خلوت بود چون من عاشق جاهای خلوتم .
پشت یه میز نشستیم و دوتا قهوه سفارش دادیم .
– خوب هلما خانم چ خبر؟
– از چی؟
– خودتو نزن ب اون راه ، از شرکت دیگه .
– آها آره اون که حتمی بود ولی پسره خیلی پررو بود . برگشته ب من میگه من با کارمند بی دست و پا ک زبون نداره کار نمیکنم …اینو ک گفتم پونه اول علامت سوال شد بعد پقی زد زیر خنده جوری که همه ب ما نگاه میکردن
– چته چرا میخندی؟ – هیچکی هم نه تو…آخه هرکی تورو از دور ببینه میفهمه میخوای با اون چشات پاچه آدمو بگیری ، حالا چی بهش گفتی؟
-یه چیزی گفتم که خیس بودن شلوارشو کاملا حس کنه ، گفتم پررو نیستم و زبونمو براش درآوردم تازه هرچی میگف اداشو درمیاوردم .
-آفرین این جور پسرا خیلی پررو ان . باید برینی بهشون . راستی فردا کلاس داریم با استاد جدید. تو میای؟
– من نه چون خیلی خسته ام فردا میرم پیش منشیه ببینم چیشد استخدامم میکنن یا نه – ولی تعریف استاده رو خیلی شنیدما. میگن اولین استاد جوون زیر سی ساله تو دانشگاس. همه واسش سر و دس شکوندن –
ب درک هرکی میخواد باشه باشه ،اینا فقط منو لازم دارن تا قهوه ای شون کنم. با دختر جماعت هنوز در نیوفتادن …همون لحظه چشای پونه گرد شد و گفت : هــ …هــ …هلما …پشت سرت ، رعیست پشت سرته…

از ترس کم مونده بود سکته کنم. -پونه الان داری شوخی میکنی ؟ – ن به جون تو …شوخیم چیه .
بعد،نگاشو از من گرفت و بهش لبخند زدو سلام داد . منم که دیدم هیچ غلطی نمیتونم بکنم مقنعمو مرتب کردم و یکم دادمش جلو بعد آروم برگشتم عقب : سلام خوب هستین راستش من… یهو چشمامو باز کردم دیدم کسی نیس .
حرصم گرفته بود برگشتم سمت پونه و گفتم : خاک تو سرت کنن با این شوخیات…تو نمیگی آدم زهره ترک میشه ؟
پونه که از شدت خنده دستشو گذاشته بود رو دلش به زور خودشو نگه داشت و گفت : آخه تو که ازش میترسی چجوری میخوای توشرکت از پسش بر بیای ؟
دوباره خندید و ادامه داد : تازه انقد هول کرده بودی که مقنعتو دادی جلو – خیلی خوب بابا فهمیدیم تو خیلی باجنبه ای…بلندشو بریم خونه الان مامانینا نگرانم میشن
– داداشتو از قلم انداختی ، اون که خیلی حساسه . چشامو گرد کردم و گفتم : چی شده تو این روزا خیلی حرف از داداش من میزنی؟ نکنه گلوت پیشش گیر کرده؟ اگه خبری هس ب ما بگو . بالاخره منم خواهرشوهر آیندتم .
اینو ک گفتم قهوه پرید تو گلوش و سرفه کرد : نـ… نـ… ن بجون تو. آخه همیشه حرف از داداشت میزنی میگی خیلی روت حساسه و غیرتیه.همین.
– آره جون عمت ، من که بالاخره تهشو درمیارم حالا هی قایم کن ازم .
راستی اینم بگم فکر اونو از کلت بیرون کن . اون چن وقته عاشق یکی شده حتی به منم نگفته کیه. تلفنای مشکوک میزنه و به بهونه های مختلف میره بیرون . ب هرحال گفتم که بیخودی بهش فک نکنی.
– قیافشو مظلوم کرد و گفت : من که همیشه از دانشگاه میارمت و میارمت کافه ، بزارم برم؟
– اون ک وظیفته بعدشم مگه دست منه ، بهش چی بگم؟ اختیار زندگیش دست من نیس که …یالا بریم دیرمون شد.
اینو گفتم و ازکافه زدیم بیرون . یه ربع بعد پونه جلو در خونه پیادم کرد . از ماشین که پیاده شدم صدام زد : هانا فردا نمیای کلاس؟
– نه گفتم که بهت…میخوام یکم استراحت کنم عصر هم برم شرکت – باشه ، من فردا میرم کلاس ببینم میتونم این استاده رو تورش کنم یا نه…
از داداش تو که چیزی بهمون نرسید حداقل به کم قانع باشیم …اینو گفت و خندید ، خواستم کیفمو پرت کنم طرفش که گاز داد و رفت . از این دیوونه بازیاش خندم میگرف.
رفتم سمت خونه و کلید انداختم و دروباز کردم : سلام بر اهل خانه . مامان از آشپزخونه جواب داد : سلام عزیزم خسته نباشی بیا آشپزخونه یه چیز بخور – ن مامان جون سیرم .
بابا از اتاق اومد بیرون : سلام بر آتیش پاره ی بابا -سلام بر کوه درد و رنج و زحمت –
زبون نریز استخدام شدی یا ن؟ – فعلا معلوم نیس . بابا جون همون روز اول استخدام نمیکنن که. باید بقیه رو هم ببینن بعد مقایسه کنن کی بهتره – من مطمعنم تو رو انتخاب میکنن – مرسی بابا جون . اینو گفتم و رفتم طبقه بالا ، در اتاق پیمان نیمه باز بود ، معلوم بود داره با تلفن حرف میزنه …
خواستم غافلگیرش کنم . درو یهو باز کردم و گفتم : سلام بر برادر گرام . پیمان که هول شده بود با تته پته به کسی ک پشت خط بود گفت : بـ…بـ…ببین من بعدا زنگ میزنم بهت .
گوشیو که قطع کرد با عصبانیت بهم گفت : نمیتونی قبلش در بزنی؟ یا یاد نگرفتی ؟… از عصبانیتش خندم گرفته بود : آخی معشوقتون دلگیر شدن؟ الهی بمیرم …میخواین با دسته گل و شیرینی برم از دلشون در بیارم ؟ میترسم از دستم ناراحت بشه منو نفرین کنه تا ابد آهش دامنمو بگیره .
پیمان که خودش خندش گرفته بود اومد سمتمو دماغمو گرفت: از دست تو وروجک . اگه این زبونو نداشتی چیکار میکردی؟ ها؟ – هیچی دیگه امثال تو گولم میزدن مث الان که ب تته پته افتاده بودی.
-ععع فک میکنی من الان دارم دختر مردمو گول میزنم ؟ – آها پس خودتو لو دادی. وقته اعترافه آقا پیمان .
دیگه نمیتونی هیچیو قایم کنی من همه چیو میدونم . پیمان که رنگش عین گچ سفید شده بود ، مونده بود چی بگه :خوب… خوب…خوب راستش ، هیچی خودت بعدا میفهمی .
اینو گفت و خواست از اتاق بره بیرون که بهش گفتم- این دفعه رو فلنگو بستی ، دفعه های دیگه چی؟ تو که میدونی من آلو تو دهنم خیس نمیمونه زود ب مامانینا میگم . اینو ک گفتم پیمان اومد دنبالم ، منم بدو بدو از پله ها میرفتم پایین ،
پیمان با خنده همونجوری ک دنبالم میکرد گف : دختره چش سفید حالا واس من خط و نشون میکشی .
صدامون کل خونه رو برداشته بود که مامان گف – ماشالا خرس گنده این خجالت بکشین. مگه بچه هفت ساله این ؟ منم همین که داشتم میدویدم وایسادم . قبل از اینکه پیمان بهم برسه گفتم مامان پیمان ، … تا خواستم بقیشو بگم پیمان جلو دهنمو گرفت .
-پیمان بزار حرف بزنه ببینم باز چه گندی زدی ؟ – مامان دستت درد نکنه دیگه . مگه من بچم ک گند بزنم؟ دیدم پیمان حواسش پرته از فرصت استفاده کردم و دستشو گاز گرفتم .
پیمان یه آخ بلند گفت و دستشو از رو دهنم برداشت . منم سریع دویدم رفتم تو اتاقم درو قفل کردم .

🍁🍁

پارت گذاری هرشب ساعت ۱۰ تو کانال رمان من

https://t.me/romanman_ir

 

admin

نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم . . .

2 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن