رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۲

 

➖یلدا چونه اش رو خاروند و بعد از چند دقیقه فشار آوردن به مخیله اش گفت؛

-آهااااااان!فهمیدم!

از گوشه چشم با غضب نگاش کردم و گفتم:

-از دستای فک و فامیلت مایه بزاری من میدونمو تو!

با خنده گفت:

-نه بابا! میخوام روغن خراطین رو پیشنهاد بدم…هم ارزونتر هم کارساز!

با ذوقی که خیلی سعی میکردم بروزش ندم پرسیدم:

-خودت استفاده کردی؟؟اثر داره؟؟ چی هست اصلا!؟

-اسمش که روشه……روغن دیگه…روغن گیاهی!

بعد هم شونه هاشو داد بالا و گفت:

-نه من که تا حالا استفاده نکردم ولی تو اینترنت زیاد راجبش مینویسن…تازه قیمتشم فکر نکنم خیلی زیاد باشه…فکر کنم تو بتونی از پس خریدش بربیای…

-حالا این روغن خراطین رو باید از کجا خرید؟

-باید از عطاری ها بخری!فکر کنم خیلی اثر کنه…اصلا چرا از بابای ژاله نمیخری؟؟ اتفاقا قبلا یادم که ژاله همیشه میگفت از همینا به خودش میماله! باباش یه عطاری دارو گیاهی داره…اتفاقا لینک کانال تلگرامشو دارم!

-ای بابا! خب معطل چی هستی بده لینکشو من آدرسشو پیدا کنم!

یلدا با وقت یه نگاه به در خونشون انداخت و بعد دست کرد تو سوتینشو گوشیش رو بیرون کشید و گفت:

– الان بهت نشون میدم..واستا…تو فقط در خونه رو بپا کسی سر نرسه!

تا پیدا کردن آدرس،با دستام فرم حدودی دوتا توپ رو نشون یلدا دادمو گفتم:

-من میخوام این اندازه بشن…یکم بزرگترم شد باز مشکلی نیست….فقط همچین گرد و تپل تر از الانشون بشن…

همون موقع در باز شد و قامت بلند ایمان نمایان…!
چشماش روی دستهای من ثابت موند و بعد آهسته چرخید سمت گوشی توی دست یلدا!

رنگ از رخ یلدا پرید و بدنش مثل یه تیکه یخ شد.فورا گوشی رو گذاشت کف یکی از دستهامو گفت:

-بیا یاسمن جون…گوشیتو بگیر!

چشمای تیز تر از چشمای عقاب ایمان از ردی دستهای من که مثلا داشتن فرم سینه رو نشون میدادن به سمت گوشی چرخید.

میشد از نوع نگاهش شک و ظن رو احساس کرد.با تلنگری که یلدا بهم زد فورا گوشی رو از کف دستم برداشتمو گفتم:

-اره..بده ..گوشیمو بده….

میدونستم دارم ضایع بازی در میارم ولی اخه کی میتونست در برابر ایمان و اون لباسهای نظامی و اون ابهت ترسناک نگاش ،خونسرد و معمولی رفتار کنه….؟!

چند قدم اومد جلو و با اخم به یلدا گفت:

-پاشو برو داخل! مگه نگفتم دوست ندارم با بعضیا نشست و برخواست کنی؟

از روی پله ها بلند شدمو گفتم:

-اگه منظورت منم باید بگم که سگم شرف داره….

دست یلدا که روی دهنم قرار گرفت بقیه ی حرفم به شکل نا مفهومی تو دهنم پخش و پلا شد!

بیچاره یلدا میترسید منم از دست بده و دیگه هیچ دوستی واسش باقی نمونه!

ایمان کلاه نظامیشو از روی سرش برداشت و همونطور که موهای سبخ شده اش رو صاف میکرد خطاب به یلدا گفت:

-دستتو بردار ببینم این دختره چی میخواد بگه…به هرحال باید با میزان ادبش آشنا شد!

یلدا با دستپاچگی گفت:

-داداش داشت شوخی میکرد!

خودم دست یلدارو از روی دهنم برداشتم و گفتم؛

-نه اتفاقا خیلی جدی ام!

➖صاف و بدون هیچ قوزی مقابلم ایستاد و نگاه ترسناکش رو دوخت به یلدا و شمرده شمرده ،مثل آرامش قبل از طوفان خطاب به یلدا گفت:

-اون روسری ای که فقط نیم وجب از سرتو پوشنده و معلومه مدل سر کردنش رو از کی یاد گرفتیو بکش جلو و برو داخل!

یلدا یه نگاه عاجز به من یه نگاه ناکام به گوشی موبایلش انداخت و بعد از جلو کشیدن روسریش ،مثل آفتابگردون با سر شونه های خمیده از در داخل رفت تا منو با یه جناب سروان اخموی بداخلاق تنها بزاره!

اصولا من از اون مدل دخترایی بودم که وقتی رفیقم باهام بود میتونستم به یه پسر تیکه بپرونم نه وقتی تنهام! چون تو اینجور مواقع شبیه یه موش آب کشیده ی مظلوم میشدم!

یه چند تا سرفه ی مصنوعی کردمو گفتم:

-منم…برم دیگه…خستمه…

چشماشو ریز کرد و آسته آسته اومد سمتمو گفت:

-خب …؟

بزاق جمع شده توی دهنمو قورت دادمو با ترس گفتم:

-چی خب…؟

یکی از ابروهای هشتی شکل باریکشو بالا انداخت و همونطور که ریش سیاهشو که بلندیش تا گلوش می رسیدو دست میکشید گفت:

-بگو دیگه…داشتی میگفتی…سگ تو شرف داره به چی؟؟؟

گوشی یلدارو تو دستای عرق کردم جا به جا کردمو گفتم:

-من چیزی نگفتم آقا ایمان!

فکر کنم خودشم فهمیده بود ازش ترسیدم وگرنه منی که همیشه بخاطر ریش بلندش داعشی صداش میزدم هیچوقت واسه بیان اسمش لفظ آقا رو به کار نبردم که این بخواد دومیش باشه!

سرشو کج کرد و بعداز اینکه ناخوناشو مثل یه برس تو ریش بلندش از بالا به پایین کشید با طعنه گفت:

-آقااااا ایمان ؟؟؟؟!!!! از کی تاحالا ایمان داعشی شده آقا ایمان ؟؟ هان دختر حاج آقا؟؟؟ راستی حاجی میدونه وقتی میری سرکار لباتو هم مثل لبو سرخ میکنی؟؟؟!

نفس حبس شده تو سینه ام رو نامحسوس بیرون فرستادم.اصلا یادم نبود قبل اومدن، رژ لبمو پاک کنم.فورا آستینمو روی لبام کشیدمو با غیض گفتم:

-خوب شد حالا ؟؟؟

کمرش رو صاف کرد و گفت:

-نخیر! اولا که بدجور بوی گند سبر میدی دوما خر همون خره فقط….

قبل از اینکه توهین گستاخانه اش رو به پایان برسونه بابام از پله ها پایین اومد و از همون فاصله گفت:

-به به! جناب سروان عزیز….اوقات بخیر!

اصلا علافه ای که بابا به ایمان داشت اگه نصفش رو نسبت به من داشت الان مثل گل بهاری صدتا جوونه میزدم!!!

ایمان واسه حاج آقا همون تافته ی جدا بافته بود …همونی تیتری که با خط درشت و سیاه مینوشتنش و دورش خط قرمز میکشیدن…یه پسر که گرچه یکی دیگه زاییده بودش اما اونقدر برا بابا عزیر بود که انگار خون خودش تو رگهاش جریان داره!

یه پسر موفق ، چشم پاک، سالم، قوی،باحیا… مهمتر از همه نوکر و مخلص مملکت! خلاصه اونقدر مهم که چشم بابا اول اونو ببینه نه دختر خودشو….

ایمان تا کمر خم شد و سمت بابا رفت.باهاش سفت و صمیمی دست داد و گفت:
ا

-حالتون خوبه حاج آقا؟؟ سلامت هستین؟؟؟ حاج خانم خوبه؟؟!!

بابا خیلی گرم جواب احوالپرسی های ایمان داعشیو داد…
و یه نیمچه نگاه شاکی هم به من انداخت تا فورا گوشی یلدا رو تو جیب مانتوم بزارمو با سر خمیده بگم:

-سلام حاج آقا!

بابا حین ذکر گفتن با تسبیحش تو جواب سلام من فقط به تکون سرش بسنده کرد تا پوزخند معنی داری گوشه ی لب ایمان بشینه…….

➖پوزخند طعنه آمیز ایمان احوالم رو بهم ریخته بود اونقدر که دلم میخواست بزنم به سیم آخر و جلوی حاجی هزار تا فحش زشت و کثیف و آبدار نثارشن کنم.

پسره ی داعشی فکر میکرد چون خیلی سال همسایه هستیم میتونه مثل یلدا به منم سخت بگیره و به خیالش آدمم کنه!

دستمو روی نرده ها گذاشتم همونطور که با نفرت نگاهش میکردم ، پله هارو با خستگی بالا رفتم…

تا خودمو جلوی در دیدم، یادم اومد گوشی یلدا که بدحوری به جونش وابسته اس تو جيبمه!!

با کنجکاوی فورا بیرون آوردمش و قبل از تاریک شدن صفحه و خاموش شدن گوشی انگشتمو روش نگه داشتم و صفحه رو لمس کردم تا خاموش نشه!

خوشبختانه هنوز قفل نشده بود و نمیدونستم این از بدشانسی یلدا هست یا خوش شانسی من .

لبخند خبیثانه ای زدم و رفتم تو فایل فیلمها تا دیگه خاموش نشه و بعدا نگران قفل شدنش نشم.

دستمو روی کلید زنگ که گذاشتم بلافاصله مامان درو به روم باز کرد.

سرو وضع خسته و کسلم رو که دید چنگ آرومی به گونه اش زد و گفت:

_چ چ چ چ چ ! نگاش کن…نگاش کن تو رو خدا….اگه تو شوهر گیرت اومد من اسممو ميزارم گلباقالي! من نمیفهمم آخه تو کار میخوای چیکار???هااااا ن! آخه نون نداری بخوری…آب نداری بخوری…مثل دخترای مردم صدتاصدتا خواستگار داری که بگم داری واسه جهیزیه ات پول جمع میکنی….تو چی کم داری که خودتو به این روز انداختی و کار میکنی دختر؟؟تو رو خدا رنگ و روشو ببین! انگار خر لگدش زده!

توجهی به حرفهاي تکراری مامان نکردم و یه راست سمت اتاقم رفتم.

بابا و مامان فکر میکردن من تو باشگاه کار پشت میزی دارم و گرنه عمرا اگه اجازه میدادن من سر کار برم

و چه شود اگه باد به گوششون برسونه من خدماتی اونجام نه منشی مدیر باشگاه!

درو از تو قفل کردم و باهمون لباسهای بیرون خودمو پرت کردم روی تخت و گوشی یلدا رو از تو جیبم بیرون در آوردم!

خودمم آگاه بودم این شیطنت و سرک کشیدن توی گوشی یلدا یه نوع نامردی و ورودبه حریم شخصی اما خب…اگه اینکارو نمیکردم تا صبح از فضولی و کنجکاوی خوابم نمیبرد!

هم واتساپ داشت و هم تلگرام ولی اول ترجیح دادم برم تو گالری گوشیش….
از دیدن عکسای شخصی یلدا با لباسهای خونگی و لختی، که همیشه خدا بخاطر ایمان مجبور بود حتی برای اومدن تو راهرو لباس کاملا پوشیده تنش کنه بدجوری خنده ام گرفت.

دستمو جلوی دهنم گذاشتم تا گوشای تیز مامان واسم دردسر نشن ولی همینکه چشمم به سایز سینه های یلدا افتاد دوباره تیکه ای که پسر برادر آقای جباری بهم انداخته بود تو ذهنم اومد و با مقایسه ی بالا تنه ی یلدا با بالا تنه ی خودم لبخند رو لبم ماسید!

آه عمیقی کشیدمو گفتم:

-کوفتت بشن یلدا!!! چه بزرگن! خاک تو سر من با این م*مه هام !

از گالری بیرون اومدم و رفتم سراغ تلگرامش…رمز وشت…پشیمون شدم اما بعدش امتحانی تاریخ تولدشو زدم که درست از آب دراومد.موذیانه خندیدمو چت هاشو بالا و پایین کردم.

با هیچ نری چت نداشت…هر چی بود همه از دم مونث بودن ..دخترایی که اکثرا همکلاسی های دانشگاهمون بودن.. بجز این تو چند تا از گرو های دانشجویی..دوستانه هم بود…گروه هایی که من خودمم عضوشون بودم!

پوفی کردم و لبامو کج و کوله وردن.
منو باش که فکر میکردم این یلدای مارمولک حتما هفت هشتا دوست پسر شاخ داره که قایمکی گوشی خریده غافل از اینکه خانم از منم خیت تره…

خسته و بی حوصله،
خواستم از تلگرامش خارج بشم که چشمم افتاد به تصویر پروفایل داداش امیرحسینم……

➖دیدن شماره ی امیرحسین،خان داداشی که تحت حرف های حاجی شده بود یکی عین خودش،تو گوشی یلدا واقعا برام جای تعجب داشت..!
نیم خیز شدم و با دقت دو سه بار دیگه شماره و عکس پروفایل رو نگاه کردم ولی هیچ خطای دیدی در کار نبود!

بدجوری گیج و ویج شده بودم چون نه از امیرحسین اینکارا بر میومد و نه یلدا اونقدر باهام غریبه بود که نخواد همچین چیز مهمی رو بهم نگه!!!

رفتم تو صفحه ی چت ولی خالی بود! دریغ از یه ایموجی حتی!!!
سوالای زیادی تو سرم رژه میرفتن و واسه هیچکدومشون جوابی نداشتم!

چرا باید شماره ی خان داداش بنده توی تلگرام یلدا سیو باشه ولی باهم چت مت نداشته باشن؟؟؟ پس فقط یه حدس میمونه…اونم اینکه یلدا داداش اخمو ومذهبی منو دوست داره!

تو عالم حدس و گمان بودم که اول دستگیره ی در بالا و پایین شد و بعدهم صدای شاکی مامان به گوشم رسید:

-این در وا مونده رو قفل کردی که چی؟! چه معنی داره دختر در اتاقشو قفل کنه اصلا؟؟؟ همینکارارو کردی که حاجی نذاشت دیگه دختر دار بشیم! بلند شو بیا برو دم در یلدا میگه کتابشو میخواد! بلند شو!ور پریده!

یلدا که پیش من کتابی نداشت پس فقط هدفش پس گرفتن گوشی موبایلش بود!
پنجره های باز کرده ی گوشیو بستمو خاموشش کردم و بعد هم از اتاق بیرون رفتم! بیچاره یلدا! پس واسه خاطر همین بود که تا فهمید قراره گوشیش دست من بیفته اونجوری ناراحت شده بود!

بلند شدمو بدون پوشیدن روسری و چادر و مقدمه چینی سمت در رفتم، تا چشمم به قیافه مضطرب یلدا که هی جلوی در خودخوری میکرد و با استرس پاشو تکون میداد، افتاد خندیدمو گفتم:

-داعشی رفت که تو اومدی اینجا!؟

نفس حبس شده تو سینه اش رو با خیال راحت بیرون فرستاد و گفت:

-آره! همین الان رفت! وای خدا! دیدی نزدیک بود مچمو بگیره؟؟؟ خداروشکر تو زیاد ضایع بازی در نیاوردی وگرنه اگه میفهمید اون گوشی منه کنفیکون راه مینداخت!

بازم صدای شاکی مامان و نصیحت هاش بحث رو کشوند سمت حجاب!

-دختر! این چه سرو ریختی! اقلا از همین یلدا یاد بگیر! نمیگی شاید مرحمی،نامحرمی،غریبه ای..کسی چیزی از اینجا رد بشه و تو رو با این شلوارک و تاب یقه باز ببینه! آخه این چخ حجابیه که تو داری؟؟میخوای باز کفر حاجی رو دربیاری؟؟؟ بیاین تو…بیاین تو …

دست بلدارو گرفتمو کشوندمش داخل و همونطور که سمت اتاقم میبردمش گفتم:

-بیا بریم اتاق من …اینجا گپ زدن اصلا فایده نداره!

یلدا تا چشمش به گوشیش افتاد دو دستی چسبوندش به سینه اش و گفت:

-وای خدایا شکرت که سالمه!

رو تخت ولو شدم و گفتم:

-بگو خدارو شکر که سالمین! آخه! اگه بنده نبودم هر دوتاتون نفله میشدین…هم تو..هم این گوشی قاچاقیت! بله! اینجوریاس!

یلدا لبخند پهنی زد و گفت:

-تو گوشیم که سرک نکشیدی؟!

درازر کش ،شونه بالا انداختمو گفتم:

-مگه من رمزشو میدونم!؟؟

خیالش راحت شد
سرشو تکون داد و گفت:

-الحمدالله نمیدونی!

خیره شدم به سقف و گفتم:

-یلدا!؟

همنطور که با گوشیش ور میرفت و پیم هاشو جواب میداد گفت:

-چیه؟

-داداش ایمان تو دوست دختر داره؟

خندید و گفت:

-جوک میگی؟! بعدشم واسه چی میخوای بدونی؟

-محض کنجکاوی!

-پس محض کنجکاوی بگو ببینم امیرحسین شما چی؟ داره یا نداره؟

-نه نداره! آخه امیرحسین اهل این چیزاست!؟

ار شنیدن این حرف لبخندی گوشه ی لبهای یلدا نشست که از چشمم دور نموند!

و یجورایی مطمئنم کرد تو کف امیرحسین!
تریپ عشق مخفیانه است!

➖یلدا خیره به صفحه ی گوشیش هرازگاهی نیششو وا میکرد و انگشتاشو تند تند روی صفحه ی کلید حرکت میداد.نمیدونم چرت و پرت گفتن تو گروه مختلط چه لذتی داشت که یلدا به هرکاری تو دنیا ترجیحش میداد. نگاهمو ازش برداشتم و بعد از اینکه دستامو زیر سرم گذاشتم گفتم:

-چقدر خوبه که فردا جمعه اس!

یلدا با بیتفاوتی و بدون اینکه نگاهشو از صفحه ی گوشیش برداره ،همچنان حین جواب دادن به نکستهایی که براش اومده بود گفت:

-واسه من که اصلا فرقی نمیکنه!

رک و صریح گفتم:

-با اون داداش داعشی ای که تو داری نبایدم فرق کنه!

سر نه اما چشماشو چرخوند سمتمو گفت:

-ایمان ابنجوری ها هم که تو فکر میکنی نیست …من خودم جایی ندارم برم وگرنه اون هیچوقت نمیگه پامو از خونه بیرون نزارم…اون فقط میگه جامعه یکم ناجور شده..خوب نیست دختر خیلی بره بیرون…از این حرفا دیگه!

پامو روی پام انداختمو گفتم:

-مردشور ریخت دیدگاه داداشتو ببرن!

چشمای یلدا گرد شد و کنج لباش آویزون.فکر کردم بخاطر حرف من قیافه اش اینجوری شد اما سرشو بالاخره بلند کرد و با حیف و افسوس گفت:

-فردا دخترا و پسرای کلاس میرن کوه…از منو تو هم خواستن بریم…حیف که من نمیتونم…تو میری؟؟؟

هوفی کردمو گفتم:

-من که از خدام برم با پسرا یکم لاس بزنمو بگمو بخندم ولی مگه حاج بابا میزاره!؟ تو رو خدا ببین! دخترای مردم با پسرا قرار کوه رفتن میزارن اونوقت حاج بابای من هنوز هضم نکرده که من هم کلاسی پسر دارم! ای خداااااا !

بلدا گوشیشو کنار گذاشت و گفت:

-راستی…میدونستی عموم اینا قراره از اصفهان بیان اینجا…؟یعنی همسایمون بشن؟؟

-دروووغ؟

-جان خودم!

-یعنی میان تو واحد بالایی؟مگه بابات نمیگفت اونو واسه ایمان گذاشته که هر وقت ازدواج کرد با زنش برن اون بالا؟

یلدا ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

-نوووچ! میرن اون یکی واحد خالی! اصلا واسه همین بابا اجاره اش نمیداد آخه منتظر بودن شاخ شمشاد خانم نتیجه کنکورش بیاد بعد راجبش تصمیم بگیرن!

کنجکاوانه گفتم:

-قضیه چیه؟

یلدا که انگار دل خوشی از خانواده عموش نداشت با اخم و تخم گفت:

-هیچی بابا…دختر عموم کنکور داده بود بعد همه اولویتهاشو هم تهران زده بود..دیگه گفتن فعلا خونه رو اجاره ندن که اگه مینا همینجا قبول شد عمو اینا بیان تو اون واحد خالی بشینن….

-حالا نکبت چی قبول شده؟

-نکبت چیه! بگو خون دل…خانم رادیولوژی قبول شده…هی چپ میرن راست میان بهش میگن خانم دکتر…خانم دکتر….من که میدونم از فردا هی میکوبنش تو سر من بدبخت!

-چجور دختریه؟؟؟

-فیس فیسو..پرافاده…مغرور…خودشیفته..خودشاخ پندار…

-مذهبی پذهبی نباشه حاج آقا هی بکوبش تو سر من بخت برگشته!

یلدا از روی تخت بلند شد و گفت:

-نه بابا! تیپایی که اون میزنه کیم کارداشیان واسه مجله ووگ نزد! خب دیگه…من برم پایین…

یلدا رفت و منم بخودم زحمت همراهی کردنش رو ندادم چون ترجیح دادم خیره به سقف و با تصور هیکل بی نقص آمین یه رابطه خیالی هیجان انگیز رو تصور کنم اما “یالله” بلند حاج آقا فازمو کلا پروند!

به پهلو چرخبدمو خواستم پتو رو تا روی سرم بالا بیارم که بلند و عصبانی اسممو صدا زد!

“کو؟کجاست این یاسمن؟؟دختر کجایی؟”

دندون قروچه ای کردم و بعد از پوشیدن یه شلوار روی شرتک کوتاهم و یه پیرهن آستین بلند از اتاق بیرون رفتم.

حاجی تسبیح توی دستشو تند تند میچرخوند و عصبانیتش رو با گفتن”لااله الا الله”کنترل میکرد.
تا منو دید دستشو به سمتم دراز کردو گفت:

-دختر تو چرا همیشه منو سرافکنده میکنی؟؟چه پدرکشتگی ای با بابات داری آخه تو…الله اکبر….

مامان ملاقه به دست از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:

-چیشده حاجی؟؟؟

سرمو پایین انداختم تا بابا با همون صدای دورگه شده از خشم بگه:

-دیگه چی میخواستی بشه زن!!! معلوم نیست با چه رفتار و قیافه ای جلوی پسر حاج طیبی ظاهر شده که پسره به باباش گفته پیرزن هفتاد ساله واسش بگیرن اما یاسمنو نه!

صدای برخورد کف دست مامان به لپ تپل و گوشتینش تو سکوت پیچید.
اومد سمتموبعد اینکه با ملاقه زد تو سرم گفت:

-راستشو بگو گیس بریده! کلک ملک سوار کردی تا عمدی پسر حاج طیبی رو بپرونی؟؟؟

کله امو خاروندمو گفتم:

-من اصلا از این پسره ی ریشو خوشم نمیاد! قدش کوتاهه…کله اشم کم مو هست…افکارشم که عهدبوقی!این باید بره از عهد قجر زن بگیره…والااااا

حاجی پوزخند بلندی زد و گفت:

-نکنه توقع داری با این سرو ریخت جلف و این رفتارای زننده ات پسر ریس جمهور بیاد خواستگاریت؟؟؟ بعدشم…فعلا که همون پیر کچل کوتا تو رو نخواست…مادمازل خاااااانم!

حاج آقا توی دهه نود از من میخواست شبیه دخترای دهه پنجاه رفتار کنم.ولی مگه میشد!؟من نمیخواستم با پسری ازدواج کنم که نه قیافه اش چنگی به دل میزد نه افکارش…و نه حتی میزان تحصیلاتش…حالا درسته لیسانس علوم سی

➖حتی برای نهارهم از اتاق بیرون نرفتم تا لااقل با اعتصاب غذا بفهمن چقدر از این تنبیه ناعادلانه اشون تاراحتم…و چقدر دارن با سخت گیری هاشون خون به دلم میکنن…!!

“”””””

اگه دست خودم بود که اصلا دوست نداشتم از زیر پتو بیرون بیام اما کی میتونست در مقابل فشار مثانه مقاومت کنه!؟؟

پتو رو از روی تنم کنار زدم و با چشمای بسته و قدم های کج و کوله سمت در رفتم و قفل رو باز کردم….

خونه تو ظلمات بود و تاریکیش بدجور تو ذوق میزد.بغض کرده و دمق دستمو روی شکمم که قارو قورش هیهات به راه انداخته بود گذاشتمو گفتم:

-نامردا! آخرش بدون من رفتین…بچرخ تا بچرخیم حاج آقا….

سمت دستشویی رفتم و بعد از سبک کردن مثانه و شستن دست و صورت بیرون اومدم. با اینکهوزمستون بود اما بنده تو هیچ فصلی طاقت لباس اضافی رو نداستم برای همین بلوز آستین بلند و شلوارمو از تن درآوردمو با همون شرتک بالا رون و تاپ حلقه ای کندن سمت آشپزخونه رفتم…

مامان ظرفارو به ترتیب واسم روی گاز ردیف کرده بود که حتما داغ کنم بخورم اما لج و اجبازی این سن و سال بهم نهیب زد که بزار فکر کنن هیچی نخوردی تا یکم عذاب وجدان خرشونو بگیره!

گشتمو گشتم و آشپرخونه رو زیرو رو کردم تا بالاخره یه قوطی خاویار پیدا کردم.
گذاشتمش توی ظرف آب جوش و بعد ربع ساعت در آوردمش و همه اش رو با نون هدایت کردم تو خندق بلام…!

حسابی که شکممو پر کردم ظرفارو شستم و بعد مرتب کردن همه اون چیزایی که بهشون دست زده بودم سما تلویزیون رفتم..

حوصله ام سر رفته بود و طبق معمول تلویزیون فقط درحال پخش یک سری برنامه ی مزخرف بود…کنترلو انداختم رو میز و گوشیمو چک کردم.لامصب شده بوم عینهو شبکه چهار…نه کسی تحویلم میگرفت…نه کسی نگام میکرد… عقده ی عروسی پسرعمه ام و سوژه هایی که میتونستم زیبایی هامو به رخشون بکشم هم که شده بود تیر تو قلب و حسرت اعصاب خراب کن!

حالا این هیچی! همه باید ماهواره نگاه میکردن یاسمن بخت برگشته آی فیلم!

دیگه واقعا داشتم کلافه میشدم که صدای “میو میو “نازک و آروم بچه گربه از بیرون توجهم رو به خودش جلب کرد.

از اونجایی که من دیوونه وار شیفته ی گربه ها بودم بدون اهمیت دادن به سرو ریختم جلدی پریدم سمت درو بازش کردم…

اول یه سرک به پایین کشیدم و وقتی مطمئن شدم چراغا خاموشنو اوضاع امن و امان رد میو میوی گربه رو دنبال کردمو پله هارو بالا رفتم…

اونقدر دنبالش رفتم تا بالاخره جلوی در پشت بوم یه جا ایستاد و با اون چشمای خوشگلش بهم خیره شد…سفید بود و تپل مپل…دلم میخواست بغلش کنمو هزارتا بوس رو صورت پشمالوش بکارم!

یواش یواش سمتش رفتمو گفتم:

-نترس…نترس خوشگل موشگل…نترس خپله…پس از پشت بوم اومدی رو پله ها آره؟؟..نگفتی اگه حاج بابا تو رو میدید شاکی میشد!؟؟میگفت نجسی…بو میدی.. عب نداره….بگو ببینم مامان جونت کجاست…نکنه گمش کردی،؟..عب نداره قشنگم….خودم مامانت میشم…

فاصله ام که باهاش کم شد خیلی آروم و با احتیاط دستامو سمتش دراز کردمو از روی زمین بلندش کردم…

ناز بود و آروم…حتی میومیو کردنشم دلبری ای بود واسه خودش!

➖دستم و روی بدن گرم و ترمش کشیدم و همونطور که تو حصار دستهام سعی در گرم نگه داشتنش داشتم با
با تعجب به در باز پشت بوم نگاه کردم.خیلی کم پیش میومد آقا رحمان صاحبخونه اینجا رو باز بزاره بخصوص که همیشه میگفت دزدا منتظر یه همچین فرصتی ان …

درو با پا کنار زدم و پا روی پشت بوم گذاشتم.
باد سردی که وزید تن نیمه عريانمو به لرزه درآورد…تو خودم جمع شدم و همونطور که به دنبال مادر بچه گربه ی کوچولو سوراخ سنبه ها رو ميگشتم کله ام خورد به یه چیز ی شبیه به باسن آدمیزاد….

این برخورد هم منو هم اون کسی که معلوم نبود کنار کولرها داشت چه غلطی میکرد و رو دستپاچه و هول زده کرد.

جیغ گوشخراشی که کشیدم تمام پشماي گربه ی بیچاره رو سیخ سیخ کرد.
میوی بلندی کرد و از بغلم بیرون پرید تا من مات و مبهوت به ایمان که یه سیگار دستش بود و آروم آروم بهش پک میزد نگاه کنم …ایمان و سیگار؟؟ مگه میشد؟؟

بالاخره پلکام تکون خوردن و چشماي گشادم به حالت قبليشون برگشتن….دستم و به سمت سیگار توی دست ایمان دراز کردم و گفتم:

_سیگاره ????

یکم هول شد.ته مونده ی سیگارو تو مشتش مچاله کرد و بعد انداختش زیر پاشو گفت:

_بی حیا خجالت. نمیکشی با این سر و وضع اومدی رو پشت بوم?!!!

لبخند موزیانه ی زدم و با نگاهی خبیث خم شدمو ته مونده ی مچاله شده ی سیگار و از زیر پاش بیرون کشیدم و گفتم:

_آقا رحمان و زهرا خانم ميدونن جناب سروانشون شبا قايمکي میاد اینجا سیگار ميکشه????

برخلاف تصورم کم نیاورد و رنگ نباخت.دست در جیب گرمکن سرمه ای رنگش اومد جلو اما بدون اینکه به من نگاه کنه گفت:

_دختره ی خیر سر و بی حجب و حیای حاج آقا با این سرو وضع اینجا چه غلطی میکنه?

از اونجا که مطمئن بودم حاج آقا حالا حالاها تو عروسی بچه خواهرش هست و صدالبته که یه آتو از ایمان دستم اومده بود، آزاد و آسوده موهای نه خیلی بلندمو از روی شونه هام کنار زدم تا سینه های لختم بیشتر تو دید باشن و بعد گفتم:

-بگو ببینم جناب سروان …بجز سیگار دیگه به چی ناخونک میزنی؟؟ شیشه؟کرک؟

اخم کرد و خیره به زمین گفت:

-اولا به شما چه مربوط دوما تو واقعا خجالت نمیکشی با این سر و وضع اومدی رو پشت بوم؟؟!!! تا چشم حاجی رو دور میبینی فورا عقده گشایی میکنی آره؟؟!

حرصم رو در میاورد وقتی اینجوری نگاهشو با انزجار از بدنم میگرفت و با اینکه مچ خودش موقع سیگار کشیدن گرفته شده بود اما به ظاهر من گیر میداد!

اومد سمتمو بعد از اینکه سیگارو از لای دستم قاپید و از پشت بوم پرتش کرد پایین گفت:

-بگو ببینم تو این وقت شب اینجا چیکارمیکنی دختره ی سرخورد!؟

دستامو مشت کردم و با وجود اینکه گاهی از سرما می لرزیدم با تشر گفتم:

-هوووووشه! بدجور دور برت داشته جناب سروان….! فکر کردی منم یلدام که اینجوری باهام حرف میزنی؟؟ عنر عنر ایمان عهد قجر!!!
اصلا دوست ندارم بهم امر و نهی کنی و بگی اینکارو کنم اونکارو نکنم….تو با من هیچ نسبتی نداره پس تو زندگی من دخالت نکن چون نه سر و ریخت من به تو ربط داره،نه تیپ و مدل لباس پوشیدنم و نه رفتار و اخلاقم….و..

وسط اون بگو مگو ها و توپ و تشرها، “ای بابا” گفتنهای همسایه ساختمون بغلی که یه مرد بدبین و پرحاشیه بود ،هر دونفر مارو که مثل خروس جنگی تیکه بار هم میکردیم ساکت و میخکوب کرد.

ظاهرا باد دیش ماهواره اشو از جایی که قرار داشت یکم اونورتر پرت کرده بود واسه همین میخواست درستش کنه…اما درست وقتی جهت نگاهش چرخید سمت ما،ایمان روم خیمه زد و تو یه چشم بهم زدن خودمو خودش رو هل داد سمت کولر….

➖نگاه ایمان از درز بین کولرها متمرکز مرد همسایه بود و نگاه من خیره به ریش بلندش که هی گلوم رو قلقلک میداد.

خواستم از بغلش خودمو بکشم بیرون که سفت تر از قبل نگه ام داشت وبا صدای خفه ای گفت:

-وول نخور دختر حاجی! رسوایی به بار میاری و میشیم آش نخورده و دهن سوخته اونوقت من میمونم و تو و دستای که باید خفه ات کنن!

به دستش که روی سینه ام بود نگاه کردمو گفتم:

-ای جناب سروان حقه باز! به بهونه ی آش نخورده و دهن سوخته هی سینه های منو میمالی آره؟؟؟

فورا سرش چرخید سمت دست خودش..انگار که به جریات برق دست زده باشه فورا عقب کشید و گفت:

-زیادی داری کرم میریزی دختر حاجی!

سرمو همچنان خم نگه داشتمو با حالت چارچنگولی رو زمین ، گفتم:

– من دارم کرم میریزم یا تو که مفتی مقتی داری ممه میمالی!

انگشت اشاره اش رو جلوی صورتم گرفت و با اون رگ باد کرده و چشمهای به خون نشسته اش گفت:

-درست حرف بزن دختر حاجی…یه کاری نکن قید یه عمر همسایگی رو بزنم و همین امشب همینجا سرتو بیخ تا بیخ ببرم بزارم رو سینه ات!

میخواستم حرصشو دربیارم واسه همین سرمو جلو بردم و زیر گلوش گفتم:

-ای جناب سروان هیز…چرا نگفتی سرمو میزاری رو پاهام…چرا گفتی میزاری رو سینه ام….؟؟سینه خیلی دوست داری آره!؟؟؟ هان ایمان داعشی؟؟؟ تو هر کاری کنی همون ایمان داعشی عهد بوقی…! با اون ریش دراز زشتتو و اون چشمای هارت!

نگاهشو ازم گرفت و همونطور که تند تند نفس میکشید گفت:

-رو اعصاب من راه نرو…نزار دستم روت بلند بشه!

اخم کردمو گفتم:

-دستت غلط میکنه رو من بلند بشه!!

پوزخندی زد و گفت:

-اگه اون داداش امیرعلی و داداش امیرحسینت هر کدوم،دوتا نر و ماده میخوابوندن در گوشت الان اینجوری زر مفت نمیزدی !!! دختری که لخت میاد رو پشت بوم خدا میدونه چه غلطای دیگه ای هم میکنه….

از رفتن مرد همسایه که مطمئن شد، هلم داد عقبو بعد از بلند شدن ، از بالا بهم نگاه کرد و گفت:

-دیگه نبینم دور و بر یلدا بپلکی! اصلا دوست ندارم خودسری و شلختگی و بی حیای تو هم به اون سرایت کنه…

با حرص به رفتنش نگاه کردم.ازش متنفر بودم…متنفر… از اینکه چون خواهر خودش موهاشو بیرون نمیاورد یه قدیسه تصورش میکرد اما منو چون هم بیرون کار میکردمو هم به قول خودش زلف میزدم ، شیطان رجیم میدونست….

یکی که جلوی در جهنم واستاده و با یه لبخند چندش به جوونها میگه:

-بفرماید داخل جهنم…زشت دم در واستین…بفرمایین…

حرصمو از ایمان روی کولر خالی کردمو بعد با عصبانیت سمت در پشت بوم رفتم.
پسره خودش قایمکی رو پشت بوم سیگار دود میکرد اونوقت از من بیچاره یه فاحشه کرم ریز ساخته بود!

➖نق زنان و غرولند کنان پله هارو پایین اومدم و سمت در رفتم اما وقتی متوجه شدم بسته اس همونجا خشکم زد…

پریدم جلو با ناباوری دستگیره رو بالا و پایین کردم و هلش دادم اما نه…!
گاویدم زایده بود اونم دوقلو!
من احمق یادم رفته بود واسه قفل نشدنش یه چیزی بین لنگه ی در بزارم!

دستامو بالا بردم و زدم رو سر خودم! حالا باید چه غلطی میگردم! اونم با اون سر و وضع…!!

بهم ریخته و نگران، گردنمو خم کردم و به سر و وضع اسفناکم نگاهی پر تاسف انداختم.

اون شرت کوتاه بالا رون…اون تاپ حلقه ای نازک…وای که اگه حاج آقا از راه می رسید و منو اینجوری می دید صدر صد به فنا م میداد… !

مثل مار زخم خورده به خودم میپیچیدمو پله هارو بالا و پایین میکردم…نه زورم به در می رسید و نه کاری از دستم بر میومد..با این شکل و شمایل هم که نمیتونستم برم دم خونه آقا رحمان و ازشون کمک بخوام!

رنگم پریده بود و قلبم تند تند می تپید. دیگه داشتم کمکم فاتحه و اشهد خودمو میخوندم که ایمان از واحد خودش، بیرون اومد.

بدون اینکه نگام کنه یا اصلا آدم به حسابم بیاره از کنارم رد شد و رفت. دل خوشی ازش نداشتم و میخواستم سر به تنش نباشه اما مگه جز خودش میشد از کس دیگه ای هم کمک گرفت؟؟

دمپایی هامو از پا دراوردم تا سرو صدا راه نندازن و بعد با پاهای برهنه دویدم سمت ایمان و پشت لباسشو کشیدم…

با عصبانیت چرخید سمتمو خواست دعوا راه بندازه که با صورتی عاجز تند و سریع گفتم:

-دستم به دامنت ایمان داعشی…یعنی چیز…ببخشید…آقا ایمان….در قفل شده…منم که میبینی….الان که حاج بابا و حاج خانم سر برسن…منو اینجوری ببینن میکشنم…یه کاری کن جون مادرت!

لبخند خبیثی زد و دستمو از روی لباسش پس زد و گفت:

-آاااا ! اینم سرپزای دختر بدکار! نوووووش جونت !

خواست بره که عاجزانه گفتم:

-اگه درو واسم باز کنی هر کاری بخوای واست میکنم….

قدم بعدی رو برداشت و گفت:

-از توی نکبت هیچ کاری واسه ما برنمیاد

هول و دستپاچه و با ترس گفتم:

-پس منم به بابات میگم اون بالا داشتی سیگار میکشیدی!

شونه بالا انداخت و گفت:

-شمارشو داری یا خودم بهت بدم!؟

دیگه نمیدونستم چیکار کنم…دویدم دنبالش و با اینکه اصلا و ابدا ازش خوشم نمیومد اما از پشت دستامو دور بدنش حلقعپه کردمو گفتم:

-ما خیلی وقت همسایه ایم…من واسه تو مثل یلدا میمونم آره؟؟؟ پس غیرتت نباید اجازه بده با این سر و ضع رو پله ها بمونم؟؟؟!!!

نقطه ضعف پسری مثل ایمان قطعا غیرتش بود!نفس عمیقی کشید که دستهام روی شکمش بالا و پایبن شد…

سرشو خم کرد و گفت:

-دستاتو از دور کمر من بده اونور …محرم و نامحرمم سرت نمیشه آخه؟؟؟

سرمو چسبوندم به کمرش و گفتم:

-تا کمکم نکنی ولت نمیکنم!

درمونده و کلافه “ای خدایی” زمزمه کرد و بعد گفت:

-گرچه حقا بود ادب میشدی اما همینجا بنون من برم ببینم کلید زاپاس میتونم پیدا کنم!

اینو که گفت فورا ازش جدا شدم…چند پله پایین رفت اما بعد گرمپوششو دراورد و بدون اینکه بهم نگاه کنه پرتش کرد سمتمو گفت:

-اینو تنت کن تا من برگردم!

➖تا رفت گرمپوش رو از روی زمین برداشتمو و تنم کردم…بوی خوبی میداد…یه بویی که منو وادار کرد کاورش رو بچسبونم به دماغم تا بیشتر و بیشتر این
عطر خنک مردانه رو استشمام کنم.

اومدن ایمان که طول کشید ناچارا عقب عقب رفتمو روی یکی از پله ها نشستم و زانوهام رو تو بغلم جمع کردم. تا این در باز نمیشد نمیتونستم سگرمه هامو از هم باز کنم و ابن آشوب و ولوله ی درونم رو نادیده بگیرم….

ایمان لعنتی هم که انگار فته بود کلید بسازه! بلند شدمو به پایین پله ها سرک کشیدم…دوست داشتم زودتر بیاد بالا تا لااقل ازش بخوام یه چادر بهم بده که اگه حاج بابا بدموقع سر رسید لااقل حجابمو تو سرم نکوبه!

دل تو دلم نبود.بلند شدمو دمپایی هامو پوشیدم و دوباره به پایین سرک کشیدم…از دیدن ایمان گل از گل ام شکفت…آهسته گفتم:

-اه! بیا بالا دیگه! انگار رفته کلید بسازه!

پاورچین پاورچین از پله ها بالا اومد.نزدیک که شد دندون قروچه ای کرد و گفت:

-ببین بخاطر توی نکبت دست به چه کارایی زدم…اصلا ارزششو نداری….

زانوهامو بهم چسبوندمو گفتم:

-بده این کلیدو…دستشویی دارم!

با تاسف نگام کرد و گفت:

-خجالت بکش! این چه طرز حرف زدن!؟؟

دستمو روی خشتکم گذاشتمو گفتم:

-من میگم دستشویی دارم تو از حیا واسه من حرف میزنی؟؟؟ نطقت اگه تموم شدع بده ابن لامصبو!

با اکراه کلیدو سمتم گرفت اما همینکه دستمو به سمتش گرفتم عقب رفت و به صورتش حالتی جدی و غیرصمیمی داد..با عصبانیت بهش نگاه کردمو گفتم:

-شوخیت گرفته؟؟؟ مگه نمیگم دستشویی دارم!بده دیگه

کلیدو تو مشتش پنهون کرد و گفت:

-به فکر آبروی خودت نیستی به فکر آبروی حاج آقا باش…اگه رفتارای سرخود و زننده ات رو کنار نمیزاری لااقل با سر و وضعت کارد به استخون حاجی نزن…

کارم پیشش گیر بود وگرنه خوب خدمتش می رسیدم…! پسره ی از خودراضی یه جوری نصیحتم میکرد انگار تمام اونایی که راهی جهنم شدن از بابت کرم ریزی های بنده بود!

با حرص گفتم:

-من حوای گول خور تو آدم عاقل…حالا بده اون کلیدو !

ابرو بالا انداخت و گفت:

-شاید اگه مثل یه خانم باوقار خواهش کنی کلید و بهت بدم!

خونم به جوش اومد.دندونامو بهم فشردمو با حرص گفتم:

-اشتباه گرفتی جناب سروان من خانم با وقار نیستم…حالااین کلید کوفتیو بده !

-خواهش کن!

-کلیدو بده!

-خواهش کن! خوا…هش !

مثل معتاد خماری بودم که یه تیکه تریاک هی جلو چشمش تکون میدن اما بهش میگن تا قول ندی ترک نکنی اینو دستت نمیدیم….!!!

یه نفس عمیقی کشیدمو قبل اینکه خودمو همونجا به گه بکشم گفتم:

-خواهش میکنم کلید و بهم بده!

سرش با خرسندی تکون داد و بعد کلسد و سمتم گرفت و گفت:

-اگه دو روز تربیت تو رو دست من میدادن با چند تا نر و ماده اونقدر تمیز و شیک آدمت میکردم که حتی واسه دستشویی رفتن هم اول به سایه ی خودت بفرما بزنی!

 

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

3 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن