رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۱

 

?دختر حاج آقا ?
➖آخرین دونه ی سیر رو که دهنم گذاشتم، شیشه پراز آب سرکه اش رو انداختم تو سطل آشغال کنار در رستوران و با یه آروغ طولانی درو کنار زدم و داخل رفتم!
لپمو خاروندم و از چپ به راست همه رو از نظر گذروندم!
کنار پنجره ی عریض مستطیل نشسته بود و خیره به ساعت مچیش انتظار منو میکشید!
سر و وضع اسفناکی داشتم چون خز و خیل ترین تیپ ممکن رو زده بودم!
یه شلوار شیری رنگ پاچه گشاد دراز، که پشتش رو زمینو جارو میزد،یه مانتوی بدرنگ چروک، یه شال کلفت نه چندان خوشرنگ و البته دهنی که بدجور بوی سیر میداد….!
نا منو دید برام دست تکون دادم.منم همینکارو کردم و به سمتش رفتم.
این مسافت کوتاه زیاد طول کشید چون ناشی بودن من تو پوشیدن کفش پاشنه بلند باعث میشد هی دو لنگم یه وری بشن..!

تا نزدیک میز شدم، به احترامم بلند شد و خیلی کوتاه خندید و با اشاره به کفشهام گفت:-خدارو شکر چیزیتون نشد!
و بعد با یه نگاه آغشته به تعجب ،آهسته گفت:-دختر حاج آقا حبیبی؟
با لیخند دندون نمایی سرمو تکون دادم و گفتم:-و شما هم باید پسر حاج آقا طیبی باشید؟
-علیک السلام…
متوجه شدم که،خیلی سعی میکرد نسبت به سرو وضع من به خودش سخت نگیره اما هربار صورتش درهم میشد و نشون میداد ظاهر من به مذاقش خوش نیومده!و این دقیقا همون چیزی بود که من میخواستم!
دستشو به نشانه ی بفرمایید سمت صندلی دراز کرد و گفت: محسن طیبی هستم.بفرمایید بشینید
صندلی رو کنار زدم و موتور زبونمو روشن کردم:شما خیلی معطل شدید؟؟ببخشید! من همیشه سر همه ی قرارهام دیر میرسم! همیشه ! اصلا من معروفم به دختر بدقول…خیلی از دوستام بخاطر همین بدقولیم اصلا باهام قطع رابطه کردن…اصلا هم نمیتونم این عادتمو ترک کنم…میدونید این ویژگی با من عجین شده یجورایی…

بیچاره هر وقت میخواست لب باز کنه من یه چیز بی ربط دیگه میگفتم و اونم با متانت از قطع صحبتهام خودداری میکرد و خیلی آهسته سرش رو تکون میداد تا اینکه گارسون ظرف شیشه ای منحی شکل پراز بستنی رو روی میز گذاشت و بعد تا کمر خم شد و رفت….!
قبل از اونکه دوباره فک من بجنبه فورا گفت:بفرمایید بستنی…!
تشکر کردم و بستنی رو جلو آوردم که از فرصت بدست اومده استفاده کرد و گفت؛خب..من فکر میکنم بهتره در مورد یه چیز دیگه صحبت کنیم…یه چیزی غیر از دیر رسیدن به سر قرار….
سرمو جلو بردم و دهنم رو تا آخر باز کردم و گفتم:-در مورد مسائل سیاسی حرف بزنیم؟!
کله اش ثابت موند و پره های دماغش یواش باز و بسته شدن…! فکر کنم حالا دیگه تونسته بود بوی بد و منزجر کننده ی سیر رو احساس کنه.سیبک گلوش بالا و پایین شد و گفت:-ببخشید…شما سیر خوردید؟؟!

سرخوشانه سرمو تکون دادم و گفتم:
-البته که خوردم! اصلا مگه میشه سیر نخورد…سیر واسه من مثل آدامس میمونه ..همیشه باید یکیش دهنم باشه و بجومش…الانم هست…میخوای دربیارم نگاه کنید!
سرشو عقب برد و با چندش گفت:
-نه نه نه! ابدا! بفرمایید…بفرمایید بستنیتونو بخورید..! بفرمایید!
قاشق پر از بستنی رو دهنم گذاشتم و دوباره چرت و پرت گفتنهامو از سر گرفتم:-نمیدونید چقدر این یارو دونالد ترامپ کله خراب…اصلا ازش خوشم نمیاد…مرتیکه سه زن رسمی داره و هزار و یک زن غیررسمی…میگن از خدمتکارشم بچه دار شده…آخه آدم اینقدر بدجسن..حالا این به کنار… بگو تو چرا هی فرت و فرت مثل نقل بمب رو سر این کشور و اون کشور میریزی…آاااااااه…چقدر گناه دارن این زن و بچه هایی که خونه رو سرشون آوار میشه….آاااااه…خیلی ناراحت کننده است اصلا!…دیگه حتی بستنیشو هم نتونست بخوره…تیکه ای که تو دهنش بودو به زحمت قورت داد و قاشقو کنار گذاشت وگفت:
-ببخشید! میشه وقتی از مسائل سیاسی حرف میزنید لااقل آااااه نکشید؟؟؟
سرمو خاروندم و گفنم
-چرا ؟!
-چون …چون….
نفسشو نگه داشت و از توی کیف پولش چندتا ده هزارتومنی بیرون کشید و روی میز گذاشت و بعد بلند شد و گفت:-ببخشید! با تمام احترامی که برای پدرتون قائلم…ولی باید بگم فکر نکنم ما اصلا مناسب هم باشیم! خداحافظ شما!
روی صندلی چرخیدم و همونطور که ریز ریز میخندیدم گفتم:-بودین حالاااا….

➖از کافه که بیرون رفتم،کف دستمو رو به روی دهنم گرفتم و عمیق “هاااااه” کردم.
حتی خودمم حالم بهم خورد از این بوی بد سیر! اما به پروندن پسر مثبت حاج آقا طیبی می ارزید.
بابای فوق مذهبی خودم کم بود حالا یکی دیگه رو هم باید تحمل میکردم!
من از این سخت گیری های غیر منطقی و نصیحتهای مثبتانه اصلا خوشم نمیومد..دلم نمیخواست زن یه مرد مذهبی بشم. یکی که مجبورم کنه روسریمو تا روی دماغم جلو بیارمو …یکی که عفت رو تو چادر میبینه!!!چند تا آدامس از توی جیبم بیرون کشیدم و انداختم دهنم هر چند که فکر کنم حتی اگه کل آدامسهای دنیا رو هم می جویدم و صد نوع دهن شو قرقره میکردم، باز این بوی بد سیر از بین نمیرفت.
از اونجایی که فقط نیم ساعت از مرخصی ساعتیم مونده بود و اگه دیر میکردم باز به بهانه های مختلف کسر حقوق میشدم، یه تاکسی دربست گرفتم تا زودتر خودمو به باشگاه برسم…استرس دیر رسیدن و تحمل نق زدنهای پسند خانم هی وادارم میکرد ساعتمو چک کنم!تا رسیدم فورا یه ده تومنی سمت راننده گرفتمو جلوی درب بزرگ و باشکوه باشگاه ورزشی ،پیاده شدم.راننده پولو که گرفت،کمربندشو باز کرد و چرخید سمتم و با تکون دادنش گفت:پنج تومن دیگه بزار روش بابا این خیلی کمه..عه!
درو بستمو گفتم:-برو عمو…برو…فکر کردی اومدم اینجا قوس کمرمو زیاد کنم؟ نه بابا من اینجا خدماتی هستم! برو…

سمت باشگاه دویدم و از در داخل رفتم. تا رسیدن به رختکن خدماتی ها صدبار چپ و راستمو نگاه کردم. با گذاشتن وسایلم توی قفسه و پوشیدن روپوشم، سطل و تی رو برداشتم و زدم بیرون…!
یه نگاه به تابلوی اعلانات انداختم.تمیزکاری سالن ۱-۲و ۳ با من بود و سالنهای دیگه با بقیه خدماتی ها که صدای قدم ها و تی هاشون تا اینجا هم به گوش می رسید.ظاهرا اونا زودتر از من شروع کرده بودن…!
در آهنی سالن رو با پا کنار زدم و داخل رفتم.گرم بودنش تو ذوقم خورد و دلیلش برمیگشت به خسیسی آقای جباری که همیشه تاکید داشت فقط در زمان تایم باشگاه باید کولرهارو روشن کنن..
جدا از این فضای سالن کاملا خلوت و سوت و کور بود و یکم تاریک! دکمه های رو پوش سفید رو باز کردم و با تکون دادن یقه ی شل پیرهنم، از بزرگ بودن سالنی که هیچوقت به اندازش خو نمیکردم،پوفی کشیدم و به این فکر کردم که دقیقا باید از کجا شروع کنم.؟

روی یکی از وسایل ورزشی دراز کشیدم و فضارو ذهنی بدای خودم تقسیم بندی کردم..اینکه تمیز کاری رو اول کجا باید شروع کنم…که نه وقت برای تمیز کردزمین کم بیاد و نه خود وسایل…
کار کشیدن از ذهنم منو کشوند تو عالم چرت زدن…پلکهام سنگین شدن و نفسهام کشدار…اما لرزش ویبره ی شدید گوشیم که اگه ریشتر بندیش میکردن به ده تا هم می رسید باعث شد بی ملاحظه از جا نیمخیز بشم و سرم بخوره به طاق وزنه و پرت بشم روی یه جسم که هم سخت بود و هم نرم…و تاحدودی خنک و راحت!
هر چی بود جنسش به وسیله های ورزشی نمیخورد.لای چشم چپمو باز کردم و به دوتا چشمی خیره شدم که هم خشم داشتن و هم تعجب!
هدفون روی گوشهاشو خیلی آروم از روی کنار زد و به زل زدنش ادامه داد!
سرم رو پایین گرفتم و به بدنش که مثل یه تشک و خنک و راحت زیر بدنم قرار گرفته بود نگاه کردم…میتونستم عضله های بدن سفت و ورزیده اش رو با برخورد تن خودم آشکارا احساس کنم…
و البته سینه های آویزون خودم که چسبیده به سینه های مردونه اش بودن!
وضعیت جوری بود که باید به طور غریزی جیغ میکشیدم اما از ترس اینکه مبادا بوی سیر رو احساس کنه و خجالت زده بشم دوتا دستمو روی دهنم گذاشتمو خفه خون گرفتم….!

➖اول یه نگاه به سینه های آویزون از زیر لباس یقه گشادم انداخت و بعد به دستهای چسبیده به دهنم.

یه چشم غره رفت که خودمو عقب کشیدم اما وقتی دوهزاریم افتاد باسنم به کجاش چسبیده دستمو ار روی دهنم برداشتم و خیلی محکم زدم تخت پیشونی خودم که با یه تکون خیلی آروم و ،راحت تراز پر کاه پرتم کرد روی زمین!

مثل کدوی قلقلی رو زمین غلت خوردم و تا وقتی کمرم نخورد به یکی از دستگاه ها و نگه ام نداشت نتونستم خودمو ثابت نگه دارم!

دستمو پشت کمرم گذاشتم و از اونجایی که مطمئن بود این وقت از روز هیچکس اینجا نمیاد و اصلا در باشگاه باز نیست، بدو بدو سمت در رفتم و داد زدم:

-دزد….دزد…..پسندخانم دزد اومده…آقای نجات دزد اومده….

پامو از در بیرون نذاشته بودم که دوباره خنکی تنش رو پشت خودم احساس کردم.یه دستشو گذاشت رو دهنم و با دست دیگه اش کمرم رو ثابت نگه داشت.

آقای نجات مدیر باشگاه،چماق به دست ،پسند خانم کفش به دست و بقیه خدماتی ها هم با تی خودشونو به من رسوندن….

آقای نجات که هیکل لاغر و جثه ی نحیفی داشت،چماقو تو هوا میچرخوندومیگفت:

-کو…کجاست….کو اون دزدی که جرات کره به قنبر نجات دستبرد بزنه….

پسند خانم که بخاطر چاقی زیاد با هر گام بلند سینه ها ی گنده و شکمش تا نوک دماغش بالا میرفتن و پایین میومدن لنگه کفشی که باخودش آورده بود این دست و اون دست کرد وگفت:

-خودم پدرشو در میارم…

اما تا چشم همشون به من و دزد خوش هیکل افتاد بادشون خوابید و نیششون کج شد.از اینکه یه جا واستاده بودن و بجای نجات من چپ چپ نگام میکردن اعصابم قروقاتی شد….

انگشتای کشیده ی، روی دهنمو کنار زدم و گفتم:

-آقای نجات جون عمه ات هر چی میخواد بهش بده…نزار منو بکشه…بابا من همش ۲۲ سالمه…

آقای نجات در کمال تعجبم،چماق باریک توی دستش،که خیلی با کبریت فرقی نداشتو انداخت روی زمین و با پیچ و تاب دادن گوشه ی سبیبل بلندش خطاب به پسند خانم گفت:

-من میرم یکم بخوابم بگو کسی مزاحمم نشه….! شماها هم برید سرکارتون…یالا یالا…

و بعد هم کمی کمرش رو خم کردو رو به دزد گفت:

-با اجارتون آقا!

اصلا باورم نمیشد وجود من اینقدر براشون بی ارزشه باشه که حتی حاضر نشن به پلیس زنگ بزنن چه برسه به اینکه خودشون دستی بجنبونن….!

جلوی چشمام یکی یکی رفتن پی کارشون و فقط پسند خانم بود که دست به سینه ، با اون چشمای ریز عصبانیش نگام میکرد!

خواستم تکون بخورم اما نشد.ملتمسانه گفتم:

-بابا پسند خانم یه کاری بکن دیگه اه!

با “ایش ” بلندی لب و لوچه اشو یه وری کرد و گفت:

-خبه خبه! کولی بازی در نیار! این آقا آمین
..پسر برادر آقای جباری….حالا دوهزاریت افتاد؟؟؟ یا هنوز کج؟؟؟؟

جمله ی پسند خانم رو دوسه بار باخودم مرور کردم ” پسر برادر آقای جباری”” پسر برادر آقای جباری”….!

به انگشتای کشیده اش روی شکمم نگاه کردم…! خیلی آروم دستشو برداشت و بعد از پشت به جلو هلم داد و دوباره داخل سالن برگشت!

به رد انگشتاش روی پهلو و شکمم نگاه کردم.تو این گرمی هوا چه خنکی شیرینی داشتن….!

جا و مکان و همچی یادم رفت و پرت شدم تو دنیای بدن خوشتراشش! میدونم معمولا این پسرا هستن که میرن تو کف بدن یه دختر اما واقعا ایندفعه همچی فرق میکرد!

قد بلندش…هیکل نه چندان گنده اما سرحال و ورزیده اش….عضله های سفتش….! معلوم نبود جنسش چیه؟ ایرانی چینی المانی…فرانسوی!

دو رو برم رو نگاه کردم و وفتی متوجه شدم هیچکس نمونده برگشتم داخل سالن…رو نوک پا بلند شدم تا از پس بلندای وسایل و دستگاه های ورزشی ببینمش!

دراز کشیده بود و داشت وزنه میزد.
تی و سطل رو برداشتم و به سمتش رفتم.
قبل اینکه نزدیکش بشم صداش تو سکوت سالن پیچید:

-میشم نزدیک نیای؟!!

بالاخره زبون باز کرد! چونه ام رو تکیه دادم به دسته ی بلند تی و گفتم:

-چرا!

رک و صریح گفت:

-چون بو گند سیر میدی!

یه لحظه خجالت کشیدم ولی بعد برای اینکه فکر نکنه من همیشه اینطوری ام دو سه قدم رفتم جلو و گفتم:

-نه آخ میدونی چیه؟راستش …این که بوی سیرنیست…این…این بوی یه ادکلن خاصه..بوی …

وسط اون منو من کردنهای من یجوری نگام کرد که بفهمم خر نیست منم دلو زدم به دریا و گفتم:

-باشه بابا بوی سیر ! ولی دهن من همیشه این بو رو نمیده ها…من خیلیم دختر خوشبو و تروتمیزی ام…فقط حاج آقا…بابامو میگم…هی میگه سن من واسه ازدواج رفته بالا…ممکنه شیطون تو جلدم بره..به گناه بیفتم…خلاصه مجبورم کرد برم پسر حاج آقا طیبی رو ببینم..منم این گلپسر حاج اقا طیبی رو که میشناختم دیگه…از اوناییه که مثل قرون وسطایی ها فکر میکنن…یه دید وحشتناک و تاریکی نسبت به زن جماعت داره که نگو و نپرس…بخاطر همین سیر خوردم که فکر کنه…

یه لحظه بخودم اومدم که چرا و به چه خاطر دارم این حرفارو واسه اون میگم…
سکوت کردم و چند قدم به

➖سکوت کردم و دو سه قدم به سمتش رفتم.

نمیدونم چرا هی سوی چشمام از دستم لیز میخورد و می چرخید سمت عضله های بدنش…بخصوص سینه ی صاف و ورزیدش….!

نفس گرفت و وزنه رو بلند کرد و بالا سر خودش نگه داشت.
هم دلم میخواست دستمو رو بدنش بکشم و هم نمیخواستم فکر کنه یه دختر جلف و بی بند و بارم!

یه چیزی گلوم رو قلقلک داد.از اون حس هایی که موقع دیدن یه خوراکی ترش به آدم دست میده.آب دهنمو قورت دادم و با لحنی تاحدودی تمسخرآمیز گفتم:

-با آمپول و پودر اینجوری شدن.؟؟

بدون اینکه وزنه رو پایین بیاره اخماشو تو هم زد و پرسشی نگام کرد.با انگشت به بازوش اشاره کردم و گفتم:

-اونا رو میگم! ترریقی هستی؟؟ منظورم ایتکه از اون مدلاس که امپول میزنن باد میشه!

و بعد دستمو جلوی دهنم گرفتمو با تحمل بوی بد سیر ریز ریز خندیدم!

پوزخند تحقیر امیزی تح یلم داد و گفت:

-اگه بدن آدم با سوزن به این سادگی باد شدنی بود اون دوتا جوش تو بزرگتر از اینا بود!

خشک و بی حرکت و با ابروهایی که هی ذره ذره داشتن بهم نزدیک میشدن و شکل اخم به خودشون میگرفتن سرمو خم کردمو به برامدگی سینه هام از روی روپوش نگاه کردم! از کی تا حالا به این سایز میگفتن جوش!؟؟؟

خونم مثل آب داغ سماور قلقل کرد! اگه اون رو بازوهاش حساس بود منم رو سینه هام غیرتی بودم!

یکم مثل این گاو وحشی های مسابقه ای نگاش کردم و بعد با لحنی خیلی تندی گفتم:

-اینا جوش نیستن دستای تو زیادی گنده ان…خودتم گنده ای…گنده بک!
حالا هم پاشو برو بیرون میخوام اینجارو تمیز کنم…زودباش…با تواما…پاشو…پاشو میخوام اینجا رو تمیز کنم…پاشو…

اصلا به خودش نگرفت.هدفون رو دوباره برداشت و گذاشت روی گوشهاشو به بالا و پایین کردن وزنه های سنگین و گرفتن نفسهای عمیق ادامه داد….!

خیلی از دستش حرص خوردم!اما مگه میشد چیزی به پسر برادر آقای جباری زد و یه بهونه برای اخراج دستش داد!

بخاطرحرفاش یه حسی بدی بهم دست داده بود.انگار دیگه از خودم خوشم نمیومد!

تی رو برداشتم و چند بار تو سطل آب بالا و پایینش کردمو با وجود اینکه اصلا میل و رغبتی برام نمونده بود اما کسل و خسته شروع به برق انداختن زمین کردم!

دو ساعت بعد، وقتی کف زمین رو تمیز کردمو همه ی وسیله هارو دستمال کشیدم، برای آخرین بار یه نگاه به آمین، پسر برادر آقای جباری انداختم و از سالن بیرون رفتم.

بقیه ی خدماتی ها لباس پوشیده بودنو یکی یکی داشتن سمت در میرفتن!

پسند خانم اومد سمتمو با همون لحن همیشه طلبکار گفت:

-همه جارو تمیز کردی؟؟؟

قری به گردنم دادمو گفتم:

-بله!

-گربه شور نکرده باشی؟!

-نه نه! چقدر گیر میدی پسند خانم! تمیز کردم دیگه! برو از اون غول بیابونی که چپیده اون تو بپرس!

لب پایینیشو زبر دندوناش گرفت و گفت:

-هیش بابا! چه پررویی تو ! حالا خوبه بهت گفته بودم آقا آمین پسر برادر آقای جباری…قراره مربی بدنسازی همینجا بشه پس بلبل زبونی نکن! حالا هم برو شال و کلاه کن بزن بیرون سلطان میخواد درای باشگاه رو باز کنیم…درضمن! یه حموم بری و سه فصل مسواک هم بزنی بد چیزی نیستاااا…بوی گند سیرت همه جا رو برداشتم! کاش اصل نفس نکشی! پیف پیف!

نفسم رو تو سینه حبسم کردمو بعد از رفتن پسند خانم با حرص بیرون فرستادمو دستمو روی دلم گذاشتم…شیشه سیر کار دستم داده بود!

اوخ اوخ کنان سمت رختکن رفتم….

➖قبل از اینکه دستم سمت دکمه اف اف بره، ایمان پسر صاحبخونه درو به روم باز کرد و مثل همیشه
بایه نگاه تحقیر آمیز به سرتاپام گفت:

-به به! گربه ی ولگرد به خانه برگشت! بیرون خوش گذشت دختر حاج اقا!!!؟

و بعد هم همونطور که دونه های قهوه ای تسبیح که بیشتر جنبه تزئیناتی داشت رو دونه دونه رد میکرد، جوری که حتی لباسش به لباسم برخورد نکنه بدون گرفتن جواب سوالش، از کنارم رد شد و رفت!

جوابی بهش ندادم چون دیگه یه جورایی هم به تیکه و طعنه هاش عادت کرده بودم و هم خستگی کار رمقی برام نگذاشته بود.

شالمو دادم جلو و با کش دادن مانتوم سمت در ورودی ساختمون رفتم.بازهم قبل اینکه دستم سمت دستگیره بره و بازش کنم شیما لنگه ی چوبی درو باز کرد و گفت:

-هووووووف! بالاخره اومدی!؟؟ دیگه دشاتم از فضولی می مردم!

و بعد ولوم صداشو خیلی خیلی پایین اورد و گفت:

-گوشیم شارژ نداشت..حتی قد یه تک زدن !

یلدا،خواهر ایمان بود ولی زمین تا آسمون باهاش فرق داشت.هر چقدر ایمان تلخ مزاج و نچسب و سختگیر بود همون اندازه یلدا شیرین و شیطون و بلا بود!

یه گوشی اندروید سامسونگ داشت که حاصل جمع آوری یه عمر قایمکی پول کنار گذاشتن دور از چشم خانواده اللخصوص همین آقا ایمان بود و همیشه ی خدا هم بین دوتا سینه اش قایمش میکرد!

دستمو گرفت و کنار خودش روی پله ها نشوندم و با دید زدن در واحدشون گفت:

-خب چیشد؟؟؟ پرید؟

سرمو که تکون دادم با دهن بسته خندید و گفت:

-دیدی گفتم سیر اثر میکنه! دیدم که میگم آخه! پسر دوست مامانم یادته؟؟ نمیدونی چقدر سمج بود.مگه ول میکرد اسکول…همین ترفند و به کار بردم بی برو برگشت زد زیر همه چیز!

اصلا گوشم به حرفایی یلدا نبود…انگار داشتیم همزمان تو دو جهان مختلف سیر می کردیم.دستمو از زیر چونه ام برداشتمو گفتم:

-یلدا ؟ بنظرت سینه های من خیلی کوچیکن!؟

موذیانه نگام کرد و گفت:

-تا نبیینم نمیتونم نظر بدم که!

با پهلوی همون کفش کثیفم زدم به ساق پاشو گفتم:

-مزه نریز…فقط بگو خیلی کوچیکن آره؟

شالمو کنار زد و بعد از دید زدن بالا تنه ام گفت:

-نه بابا! راضی کننده ان!

با لحن تندی گفتم:

-یلدا به جواب درست و حسابی بده…کوچیکن یا نه!؟

سرشو عقب برد و گفت:

-والا اگه درسته قورتم نمیدی باید بگم نه خیلی بزرگن و نه خیلی کوچولو…متوسطن دیگ…

با حسرت به سینه های یلدا که تو حصار بلوز بنفشش در حال ترکیدن بودن نگاه کردم و گفتم:

-یلدا بنظر تو راهی واسه بزرگ کردن سینه هست!؟

خیلی سریع گفت:

-آره! چرا که نه!

-مثلا!؟

خندید و همونطور که با دستاش نحوه ی چنگ زدن و ورز دادن خمیرو نشون میداد گفت:

-مثلا اینکه بدی ایمان یه فصل بمالشون…همچین دو سه بار که مثل خمیر چنگشون بزنه میشن ۸۵…!

با یلدا اونقدر صمیمی و رفیق بودم که پاهمو دراز کنم و بگم:

-عمراااا ! آخه کی با داداش قرون وسطایی تو دوست میشه! عه عه عه! جناب سروان! جناب نچسب بیشتر بهش میخوره تا جناب سروان!

یلدا دستاشو دور بازوهام حلقه کرد و گفت:

-جون من اینجوری نگو….ایمان خیلی هم خوبه! نگاه به اخمها و سخت گیری هاش نکن….اون بهترین داداش و بهترین پلیس دنیاست!

با حرص به یلدا نگاه کردم.با اینکه از ترس ایمان نه جرات داشت زیاد تو کوچه خیابون بره و نه حتی علنا گوشی دست بگیره باز میگفت دادش من فلان..داداش من بهمان….!

با همون نگاه خصمانه به چشمای پر شیطنش ،بازوم رو از حصار دستاش بیرون کشیدم و گفتم؛

-میشه بجز دستای جادویی برادرت یه پیشنها دیگه واسه بزرگ شدن این دوتا لامصب کوفتی بدی؟؟؟

یکم فکر کرد و گفت:

-پروتز سینه!

با نومیدی گفتم :

-فکرشم نکن! حداقلش هفت هشت میلیون نیاز هست!

با لبای آویزون گفت:

-قستی انجام نمیدن!؟

چپ چپ اش کردمو گفتم:

-مگه میخوام ممه بخرم که قستی بدن..میخوام بزرگشون کنم ..میفهمی؟؟بزرگ..همچین…تو چشم باشن…اونقدر بزرگ دیگه کسی جرات نکنه بهم بگه ممه جوشی!

یلدا سرشو کج کرد و گفت:

-مگه کسی بهت گفته ممه جوشی؟؟

برای جمع و جور کردن سوتی که داده بودم گفتم:

-نه نه! مگه قراره کسی بگه…خودم دوست دارم بزرگ بشن…گنده…

یلدا ویشگونی از پهلوم گرفت و گفت:

-مثل ماله خاله الکسیس؟؟

-مثل مقل خاله سکینه هم بشه باز مشکلی نیست…فقط همچین..بگی نگی بزرگتر بشن!

یلدا چونه اشو خاروند و بعد از چند دقیقه فشار آوردن به مخیله اش گفت :

-آهاااااااان فهمیدم!

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن