رمان عروس استاد

رمان عروس استاد پارت ۳۰

 

با لکنت گفتم
_این جا رو ببین چه قشنگه آرمین.
جوابی نداد. مات صحنه ی مقابلم بودم،یه خونه ی کوچیک و نو ساخت چوبی درست وسط جنگل کنار رودخونه…
با چشمهایی که برق میزد گفتم
_یعنی صاحب اینجا راضی میشه امشب و مهمونش بشیم؟عجب خونه ی خفنی ساخته آرمین.
شونه هام و ول کرد. دستم و گرفت و گفت
_بریم ببینیم مهمون نمی‌خواد. می تونی از رودخونه رد بشی یا بغلت کنم؟
می تونستم اما با بدجنسی گفتم
_کولم کن.
چپ چپ نگاهم کرد و گفت
_رو بهت دادم پرو شدی ضعیفه میخای رو پشتم سوار بشی.
معنادار نگاهش کردم و گفتم
_پس بغلم کن.
با نگاه خاصی به چشمام زل زد. قدمی جلو رفت.پشت شو بهم کرد و گفت
_بپر بالا بار آخرتم هست که از من سواری میگیری.
ذوق زده پریدم روی کولش و دستام و دور گردنش حلقه کردم که صداش در اومد
_اول کاری میگفتی قصد خفه کردنم و داری دیگه. شل کن دست و…
پاهام و دور کمرش حلقه کردم و گفتم
_غر نزن راه بیوفت.
نفسی از روی حرص کشید و راه افتاد.
_حواست هست داری پرو میشی؟باید از برق بکشمت
موهاش و کشیدم و گفتم
_حقته با تو باید بدتر از اینا رفتار کرد.
_به موهام چیکار داری؟هانا هوا برت نداره که هر چی گفتی و هر کار کردی هیچی نمیگم بهت..
بی قید گفتم
_تو هم هوا برت نداره که ازت می ترسم.حالا که رودخونه رو رد کردیم بذارم پایین.
با بدجنسی گفت
_نمیشه.
_زده به سرت؟میخوای در بزنی در و باز کنن زشته آرمین بذارم پایین.
بی پروا چند تقه به در زد و گفت
_زشت نیست میگم زنمه.
سرم و توی گردنش فرو بردم و گفتم
_خدایا الان آبروم میره آرمین تو رو خدا تا در و باز نکردن من و بذار پایین
صدای تیک باز شدن در و شنیدم و پشت بندش صدای آرمین که گفت
_اینجا رو نگاه

سرم رو بلند کردم و از زیر چشم به صحنه ی مقابلم نگاه کردم.
با زبون بند اومده ای گفتم
_این جا…
جوابش نفسم رو بند آورد
_این جا برای توعه عسلم.
از کولش اومدم پایین و مات برده جلو رفتم.
این خونه ی چوبی،با گلبرگ های تزئین شده…با کاناپه ی رنگی مال من بود؟
ناباور گفتم
_همش نقشه بود؟گیر کردن ماشین و… آرمین من یه ساعته از ترس مثل سگ میلرزم اون وقت تو…
پقی زد زیر خنده و گفت
_بد شد مگه؟کل راه چسب بودی به خودم.
با حرص نگاهش کردم که در و بست،قفلش کرد و گفت
_فکر کردی بلوف میام؟گفتم تلافی لخت گذاشتن امروز و سرت در میارم خانم کوچولو آوردمت وسط جنگل از هر راهی بری بی راهه ست.موبایلم که آنتن نمیده در خدمت خودم هستی ..
با بهت نگاهش کردم و گفتم
_خیلی آشغالی… حیف از اینجا خوشم اومد وگرنه دونه دونه موهات و میکندم.
پشتم و بهش کردم که از پشت بغلم کرد و کنار گوشم پچ زد
_بخشیدیم؟
لبخند از لب هام پر کشید… با صدای آرومی گفتم
_هیچ وقت نمیتونم فراموش کنم این دستات داشت تن لخت یه زن دیگه رو لمس می‌کرد.شاید مجبورم کنی و مثل همیشه موفق بشی من و مال خودت بکنی اما هر بار این دستات به تنم بخوره من صحنه ی خیانت تو به یاد میارم.
بوسه ای به لاله ی گوشم زد و گفت
_برای اولین بار قول شرف میدم که…
وسط حرفش پریدم و گفتم
_قول نده.
نفسش و رها کرد و گفت
_دیگه باید به خاطرت چیکار کنم هانا؟سه ماه مجازات کم نبود؟به چی قسم بخورم که می‌خوامت؟ اگه راضی میشی چشم تا هر وقت بگی هیچ رابطه ای ازت نمیخام.منم که دارم این و می‌گم،منی که ارضای خودم واسم از همه چی مهم تر بود و هر شب یکی و تو تختم داشتم حالا دارم بهت قول می‌دم…زنم شو همین که حس کنم هیچ ننه حرومی جرئت نزدیک شدن بهت و نداره بسمه.وقتی اسم گندت تو شناسنامم نی حالم بده سگ میشم بسه؟یا باز باید منت بکشم تا بله بدی

دستاش و از دور شکمم باز کردم و برای عوض کردن بحث گفتم
_اینجا چیزی برای خوردن پیدا میشه؟یا بازم جز سوپرایز عجیب غریبته که گشنگی بکشیم؟
نفسش و با کلافگی فوت کرد و گفت
_سرسخت شدی هانا.گوش بده به من دارم بهت قول می‌دم که دیگه دستمم به کسی جز تو نخوره عزیزکم.چرا بهم اعتماد نداری؟
تو عمق چشماش نگاه کردم و گفتم
_حتی الانم توی چشمات هیچ ردی از صداقت نیست.انگار برام نقشه داری انگار همه ی اینا یه بازیه…یادته گفتم ازت نمی‌ترسم؟حرفم و پس می گیرم ازت می ترسم از کارایی که می تونی انجام بدی از خباثتی که داری می ترسم چون تو واسه ستاره هم مست کردی و بعد مثل یه آشغال انداختیش دور…
خودت گفتی هیچ وقت عاشق نمی‌شی… با زبون خودت گفتی.
ساکت شد.. جوابی نداشت که بده.
نفسم و آزاد کردم و روی مبل نشستم… چند دقیقه بعد کنارم نشست و با صدای آروم تری گفت
_چی میخای ازم بشنوی؟اعتراف کنم که بلوف زدم؟عاشق میشم خوبم میشم.
با لبخند کم جونی گفتم
_یعنی این گلبرگ ها و شمع ها نشون از عاشق شدنته؟
_پ چی فکر کردی؟ منو چه به شمع و سوپرایز دختر جون؟همینشم زور زدم و ساختم.تازه فردا رفیقم با یه عاقد میاد اینجا در و قفل کردی اما هم شناسنامه تو برداشتم هم وسایل تو. همین جا عقدم میشی شناسنامه ای بعدشم میشینی ور دل خودم.
با چشمای گرد شده گفتم
_فردا؟آرمین داداش مهردادم راضی نیست. تا اون راضی نباشه…
خودش و به سمتم کشید و با لحن اغواکننده ای گفت
_تو خودت بزرگی هانا می تونی برای خودت تصمیم بگیری. داداشت هزار گند کاری و کرد اما آخر به عشقش رسید نمیدونم چرا تحمل نداره ما رو کنار هم ببینه.
با اخم گفتم
_چون تو خلاف کاری و خوشبختانه یا متاسفانه داداشم از همه ی خراب کاری هات با خبره.
برای لحظه ای نگاهش تغییر کرد و پوزخندی روی لبش نشست اما خیلی زود به موضع خودش برگشت و گفت
_شاید برعکس،شاید داداشت برای پوشوندن گند کاری های خودش میخاد باهم نباشیم

منظورش و نفهمیدم…گیج گفتم
_چه گند کاری؟داری برای پوشوندن کار خودت به برادرم تهمت میزنی آرمین.
کلافه نفسش و فوت کرد و گفت
_کل حرف من اینه که تو برای ازدواج با من لزومی به اجازه از مهرداد نداری اصلا بگو ببینم اون جز اینکه بهت دستور بده از من فاصله بگیری چی کار در حقت کرده؟حاضرم شرط ببندم یه بارم نیومده با اون پسره آشنا بشه چرا؟ چون اون خوشبختی تو براش مهم نیست. اون فقط میخواد تو با من نباشی.

به فکر فرو رفتم…بی راه نمی گفت…من بارها به مهرداد گفته بودم با سام آشنا بشه اما جز یک بار که جلوی دانشگاه دیدش هر بار پشت گوش انداخت.
آرمین که احساس کرد کم کم دارم قانع میشم ادامه داد
_حتی اون روز… از کجا میدونی همش نقشه ی داداشت نبوده باشه.
با چشمای گرد شده گفتم
_خیانت خودت و گردن این و اون ننداز.
با لحن اغوا کننده ای گفت
_عزیز دلم گوشی موبایل من اون روز دایورت شده بود روی یه خط دیگه. تو زنگ زدی به من و یه مردی که من اصلا نمیشناسم جواب تو داد…معلومه که مهرداد می خواسته یه حرکتی بزنه که تو ازم بیزار بشی. اون روز من اگه دستم به سمت اون دختر رفت واسه این بود که دز الکل مشروبم بالا رفته بود. اون جنده هم اومد لخت جلوم وایستاد. فکر کردم تویی… می دونی؟منه احمق خیال کردم دارم تو رو لمس می کنم..

گرمم شد… عقب رفتم و گفتم
_بسه تمومش کن.
با لبخند محوی گفت
_تو هم جنبه نداری هانا!نفسامم بهت بخوره شل میشی لش میکنی.
چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم
_از حرفای بی راهت داغ کردم. اونم از عصبانیت.
بلند شد. دستش و به سمتم دراز کرد و گفت
_بلند شو یه چیزی بریزیم تو خندق بلا واس خاطر تو سه ماهه خوراک ندارم.
بی توجه به دستش بلند شدم و گفتم
_تو توی هر شرایطی هوای خودت و داری.
_هوم از این به بعد می خوام تو هر شرایطی هوای تویه نیم وجبی رو هم داشته باشم. من که می گیرمت تو پایه ای بهم بله بدی؟

ریز خندیدم که گفت
_بفرما از خداتم هس فقط یاد گرفتی و آدم و حرص بدی مبارکه عروس خانوم. شاه ماهی توی تورت انداختی

?????
@romanman_ir

 

دوستان حتما حتما تو کانالمون عضو بشید تا از اخرین خبرهای سایت هامون با خبر بشید 

https://t.me/romanman_ir

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

14 دیدگاه

  1. سلام ببخشیدپارت ۳۱رمان عروس استاد رو کی میذارید؟لطفا مارت هاتون طولانی کنید تا پایان رمان رو هرچه زودتر بخونیم..ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن