فصل 2 خان هوس باز

فصل دوم رمان خان هوس باز پارت ۴

 

روزی یکبار به گلناز سر میزد وضعیتش خوب بود اما نگاه های زیر زیرکی و حرف های در گوشی کارگران ،باعث میشد گلناز تا جای ممکن از هدایت دور بماند.
هدایت اما بی تفاوت به نظر و حرف دیگران به امور عادی اش می پرداخت..

هدایت در اتاق خان مشغول حساب کردن بار میوه های بهارانه ای بود که از باغات جمع آوری شده بود که چند ضربه متوالی و بلند به در خورد..

با تصور اینکه گلنازه،بیایی گفت و به کارش رسید،

مادر گلناز(حکیمه خاتون)با خشم و غضب وارد شد و در را پرصدا بست…

تو به چه حقی با دخترای من رفتی و روستا تاخت و تاز…

فکر آبروی افراخان نیستی ،فکر زیر سوال رفتن آبروی ما رو نکردی!؟

صدای حکیمه خاتون در اتاق می پیچید و لحظه لحظه هدایت از این تندی خشمگین تر میشد…

حکیمه خاتون: چرا ساکتی!؟

-مگه خان نیستم، مگه من نباید بگم کی راست بره و کی چپ!؟؟

خودت داری غلط میری!
خان هستی که باش برای دخترای من خان نیستی!…

پس فردا همه جا می پیچه که زن افراخان هنوز سال شوهرش نشده با برادر شوهرش میره اسب سواری و چشمش دنبال خان هست؛

من نمیتونم بشینم و حرف خاله خانباجی و وراج هارو گوش بدم که دخترم با برادر خان میگرده و کیف میکنه!…

-تو جاده و مزرعه خبری نبود که کسی بخواد واسه خان لغز بخونه اگر وراجن پس حرف شون گوش دادن نداره!

هدایت خان خودتون بهتر از من میدونید با همین یک حرف و دو حرف که دودمان بزرگ ده رو به باد میده، آبرومون به مویی بنده!..

از اینجا لطفا برید و زبون رعیت رو کوتاه کنید…

– من جایی نمی رم قبلا اگه میخواستم برم اما الان به چیزی که فکر نمیکنم رفتن از اینجاست!…

 

اگه با اون بیرون رفتم بازم بخوام میرم و مرد میخوام بیاد حرف بزنه تا همون نفسش بشه آخرین هوایی که تو سینش می شینه و بالا و پایین میشه…

-هدایت خان!؟

صدای اعتراض حکیمه خاتون با باز شدن یک ضرب در یکی شد،

گلناز وارد شد ؛چه خبره اینجا؟!..
صداتون کل عمارت رو برداشته!
اتفاقی افتاده!؟

-نه نیفتاده ،تو هم یاد بگیر در هر اتاقی رو که باز میکنی قبلش یبار در بزنی!

نمی خواین بگین چی شده!؟

– از مادرجانتان بپرسید!
دیگه حرفی نیست بفرمائید بیرون ،باید برم سر زمینا

حکیمه خاتون که ازین وضعیت به ستوه آمده بود به بیرون رفت و گلناز هم پشت سر مادرش خارج شد و در را بست.

از بیرون رفتن با گلناز پشیمون نبود با این که آسیب دیدن پای گلناز باعث خانه نشین شدنش شده بود..

دستی میان موهایش کشید و از پشت پنجره به تماشای محوطه عمارت و این طرف و آن طرف رفتن رعیت نشست..

گلناز و هیچ دختری برایش اهمیتی نداشتند و ترجیح میداد با برنامه خودش زندگی کند..
باید سراغ کارگری میرفت که احتمالا ازین اتش سوزی ها باخبر بود.

****

آقا بیدار شین،آقا تورو خدا پاشین، باغ آتیش گرفته،
هدایت از خواب پرید و مکثی کرد تا چشمانش به تاریکی اتاق عادت کند…

همچنان چند نفر به در می کوبیدند از روی تخت پایین آمد لباسی پوشید در که باز شد چهره وحشت زده آمله خانوم رو دید

-چه خبره در اتاق رو از جا کندین!؟

آقا درختای توت آتیش گرفتن، کل باغ پر از دود و اتیش شده اخمی کرد و در را بست شلوارش را هم عوض کرد و با عجله بیرون زد

فاصله چاه میان محوطه تا باغ زیاد بود ولی میتوانستند از سهم آب باغ برای خاموش کردن اتش استفاده کنن

هرچی وسیله دارین که بشه باهاش آب تا پای درختا رسوند بیارین

مش موسی شوهر آمله خانوم هم همپای جوانان مشغول خاموش کردن اتیش بود

هدایت خان ببین کوتاه اومدنات چه به روز ما داره میاره، دیگه از جون زن و بچه مونم باید بترسیم که تو خونه ی خودمون امنیت نداریم

بی توجه به حرفای مش موسی به سمت بقیه رفت تا در مهار اتش کمک برساند

بعد از دو ساعت با سوختن بیشتر درختان توت ،اتش خاموش شد..

هرکس گوشه ای نشسته بود و در آن تاریکی ،فقط چند گردسوز و چراغ دستی فضا رو روشن تر کرده بود…

هدایت به درختی تکیه داد و روی خاک نشست…

دشمنی تا این حد که به مالشان ضرر برسد ،نمی دانست از طرف چه کسی میتواند باشد..

-اقا میخواستم یه حرفی رو باهاتون در میون بزارم

چشمانش را از درختان نیمه سوخته گرفت

-چی میخوای؟!

مش موسی من منی کرد
من نصفه شبی بی خوابی به سرم زده بود از اتاق بیرون زدم ،نفهمیدم کی بود ولی یه صدایی به گوشم خورد،
جلوتر رفتم صدا رو جدی نگرفتم ولی فکر کنم صدای گلناز خانوم بود با احمد باهم دعوا میکردن،..

هدایت بلند شد و دستی به لباسش کشید!

برو به احمد بگو بیاد ببینم اینجا چه خبره!؟

خان، احمد نیست!

-یعنی چی نیست !؟

از وقتی داریم آتیش خاموش میکنیم پیداش نیست!..

هوا گرگ و میش بود با خشم به مش موسی و کارگرها زل زد

-چنتا چراغ بردارین و کل عمارت و باغ و محوطه جلو رو بگردین!..

صدای دادش همه را از جا پراند و برای پیدا کردن احمد مشغول گشتن در تمام خانه و باغ شدند
هوا روشن شده بود اما هنوز خبری از او نبود همه تصور میکردند شاید آتیش سوزی کار خودش بوده که الان پیدایش نیست!…

 

صدا زدن ها و دویدن های پی در پی سکوت باغ را می شکست..

– آقا…
نفس نفس زدن هایش اجازه نمی داد حرفش را برساند..

-نفس عمیق بکش بعد حرف بزن،

حالش که روبراه شد با دست به عقب اشاره کرد…

احمد پیدا شد ،پشت عمارت بود، اما…

اما چی!؟
از مدل خان بودنش در آمد و به سمت انتهای باغ دویدند

چشمش که به گلناز افتاد قدم هایش هم از حرکت ایستاد..

چهره مبهوت و بی روح گلناز وادارش کرد به سمت او برود
روی زمین نشسته و به نقطه ای خیره مانده بود

رد نگاهش را گرفت و چشم روی هم فشرد تا حالش بد نشود وضعیت جنازه مشمئزکننده بود.

هدایت خان کی داره بلا سرمون میاره،!؟

دخترم تکون نمیخوره منم نتونستم کاری کنم که نگاه نندازه!.

چشمان گریان حکیمه خاتون را دید و فکرش مشغول تر شد..

-من میارمش شما برید یه رختخوابی چیزی واسش بندازین !

برین دوتا اسب تندرو بردارین و خودتون رو به ژاندارمری برسونید،..

نمیشه بهش دست زد ! فعلا نمیشه با این وضعیت به خونواده ش نشونش داد برین دنبال ژاندارم..

چشم آقا..

رفتند و خودش ماند و دختری که حتی پلک هم نمی زد و جنازه ای که مثله شده بود..!

-گلناز به من نگاه کن!

نگاهش تغییر نکرد مردمک های گشاد شده ی چشمانش از ترسیدن بود
دستش را زیر چانه اش برد و سرش را به سمت خود چرخاند
حرکت مردمک های چشمان گلناز به سمت جنازه را دید..

چانه اش را بیشتر فشرد تا شاید نگاهش از درد به سمت او بچرخد اما اتفاق نیافتاد
مجبور شد خیلی ناگهانی سیلی ای به صورتش بزند..

صورت گلناز سوزش عجیبی گرفت و دو قطره ی درشت از چشمانش چکید

-پاشو ازین جا ،برو یکم بخواب بهتر میشی!

گلناز با نگاهی عسلی که حالا شیشه ای شده بود به هدایت نگاه کرد

حرف زدن یا نزدنش به حال توفیری نداشت، اما اینبار میخواست صدای اورا بشنود

-حالت خوب میشه فقط ازین جا پاشو..

گلناز دست به دیوار گرفت و با سستی بلند شد اما لرزش بدنش از دید هدایت خان پنهان نماند ..

دستانش را روی پاهایش قرار داد و به آرامی بلند شد فشار مسئولیت اجباری اش روز به روز بیشتر میشد

دستش را پشت کتف گلناز گذاشت

-خودم حلش میکنم، سعی کن بخوابی

رویش را برگرداند با ضعف به لب هایش تکانی داد

-میشه خوابید!؟

چشم دوخت به نگاه خاموش گلناز، باید به او کمک میکرد در خانه او این اتفاق افتاده بود ..

نه اخمش باز شدنی بود و نه سخت گیری اش را کم میکرد اما فقط با یک قدم و حرکت میتوانست حال کسی را بهتر کند

دستش با تاخیر بالا آمد روی گونه گلناز نشست

نه حسی منتقل کرد و نه حسی پیدا کرد،فقط لمسی کوتاه و بی حرف بود که شاید دلی را آرام میکرد
دستش را پایین کشید و راه را برگشت…

 

حکیمه خاتون:هدایت خان پای ژاندارمری باز شده و هر روز حرفه ک پشت سرمون زده میشه، یکاری بکنید همه ترسیدن

-چند نفر رو فرستادم دنبال چیزی که اگه ثابت بشه میتونم اونی که پشت این ماجراهاست رو پیدا کنم …

وضعیت گلناز چطوره!؟

-نه حرف میزنه نه چیزی از گلوش پایین میفرسته به تمنا هم نمیرسه ،حالش اصلا خوب نیست

بگید بیاد اینجا باهاش حرف میزنم میخوام یکاری بکنم حالش خوب بشه…

-حتما آقا جان!..

***

-بهتری !؟

گلناز فقط یک کلمه از زمان ورودش به اتاق زده بود!

بله…

-پات بهونه شد واسه خونه نشینی،دیدن یه مرده بهونه شد واسه عزا گرفتن !
برای نرسیدن و شیر ندادن به دخترت که دنبال بهونه نیستی!؟

برای دخترم که دنبال بهونه نمی گردم

-پس چته که همه دور و بریات رو عاصی کردی!؟

گلناز این روزها دلش گیر تنهایی اش بود و روزهای تلخی که پشت سر گذاشته بود، در تاریکی پیش رویش به دنبال نزدیکی کسی بود که دلش زیر چتر حمایتش گرم شود و عطری شانه اش را نوازش دهد که پشتش غیرت و مردانگی باشد،نه آبرو ریختن و گرفتن خانواده اش…

عاصی نکردم فقط اونی که میخواستن نشدم
اون مرد رو خدا رحمتش کنه ولی واسه اون عزاداری نمیکنم

هدایت که با شنیدن صدای گلناز بعد از دوروز کمی خیالش آسوده تر شده بود پرسید :

-مشکلت چیه که نطقت کور شده و خودت رو زندونی کردی!؟

گلناز به آرامی گفت :
بابام رو کشتن ولی بعد چندسال فهمیدم که بابام فوت کرده

-کشتن!؟

اره لجبازی و غدبازی افرا باعث مرگ بابام شد و دق کرد

شوهرم هم که به خاطر هوسبازیش افتاد مرد موقع جون دادنش نبودم اونجا ،به همون حال ولش کردم ندیدم چجوری داداشت مرد،…
فرداش بهم گفتن بر اثر ضربه ای به سرش خورده تموم کرده و این جا هم خاکش کردیم!…

-یعنی هنوز سر خاک برادرم نرفتی؟!

گلناز جوابی نداد و سرش رو پایین انداخت …

هدایت از پشت میز بلند شد و با قدم هایی کوتاه خود را نزدیک گلناز رساند…

-میخوای خانم معلم بشی؟

گلناز با تعجبی آمیخته با ذوق بلند شد و با فاصله روبرویش ایستاد..

من!!!؟

هدایت نگاهی اجمالی به اطراف اتاق انداخت

-کس دیگه ای غیر خودت میبینی تو اتاق!؟

-سریع رو پات بلند نشو ،بزار خوب شه!

گلناز با ذهن مشغولش گفت:
من مدرک ندارم

هدایت جفت دست هایش را در جیب فرستاد و شانه ای بالا فرستاد

-سواد که داری همون کافیه!
مدرک اگه لازم شد درستش میکنم، میتونی به اسم مدرسه شبانه درس بدی!..

دو تا ده بالاتر مدرسه هست ولی به خاطر دوریش بچه هارو نمیفرستن، فقط چندتا پسر میرن که رفت و برگشتشون سه چهار ساعت طول میکشه!..

مسیر دوره ،تو همین عمارت چیزی که زیاد هست زمین بیخود و لم یزرع هست ،دوتا اتاق میگم بسازن کوچیکا رو از بزرگترا باید جدا کرد
کتاباشونم خودم با لوازم تحریر میگیرم که بهونه نیارن واسه این که وسع خرید ندارن و بچه هاشونم رو مدرسه نفرستن..

گلناز لبخندی روی لب نشاند..

خیلی خوبه فکر مردم روستا هستین!

هدایت از گلناز فاصله گرفت و خود را به پنجره اتاقش رساند
دستانش را از جیب درآورد و پشت کمرش قرار داد

-به خاطر عقب موندگی پدر مادراشون ،اون بچه ها نباید بسوزن، درس که بخونن میفهمن غیر کشاورزی و جمع کردن پهن گاو و دادن علف به گوسفند کارای دیگه هست که دنبالش برن..

فردا که سری تو سرا در بیارن واسه همین روستا آبرو و عزت میارن…

برای گرفتن قلم دفتر با خودم میبرمت شهر!..

گلناز با ابروهای بالا پریده گفت
من چرا!؟؟

– چون من حوصله گشتن و خرید دفتر مداد ندارم خودت بگید
من فقط واسه حساب کتاب شون میام..

یکی رو فرستادم ماشینی که گرفتم رو تحویل بگیره فردا با همون راه میفتیم و میریم شهر

راستش مادرم خیلی خوشش نمیاد که باهاتون بیرون بیام میشه خودتون برید!؟

هدایت پرده مخملی اتاق رو انداخت و نور فضای اتاق یکدست شد
به همان نرمی خود را به گلناز رساند

-سرت را وقتی با من حرف میزنی بالا بگیر!

گلناز دست از کنکاش دستمال میان دستش برداشت و میان مشت نگهش داشت
نگاهش بالا آمد و خیرگی هدایت هیچ حسی را به دلش منتقل نمی کرد

-قراره کاری رو به حرف من، واسه بچه های این ده انجام بدی..
بهتره به جای فکر کردن به اتفاقاتی که نمی تونی عوضش کنی به فکر آینده ی این بچه ها باشی..

پاشو به کارت برس تا به وقتش خبرت کنم ،عصری با همه حرف میزنم که در جریان تصمیم باشن و دبه در نیارن یا بقیه رو اذیت نکنن..

گلناز اینبار دستش را روی صندلی قرار داد و با کمک آن بلند شد..

امیدوارم از پسش بر بیام!

هدایت عمیق به او نگاه کرد، لب هایش تکان خفیفی خورد

-اعتمادم بشکنه ،هیچ بهونه و دلیلی اون شکستن رو درست نمیکنه…
مواظب باش نشکنیش که خودت تو اتیشش میسوزی!..

گلناز مصمم بود اما با دلهره ناشناخته دست و پنجه نرم میکرد سری تکان داد و خواست از اتاق خارج بشه رو کرد به هدایت

خان! مرگ احمد رو پیگیری کن ببینید کی پشت این قضایا هست!؟
احمد از چند روز قبل مرگش میخواست یه خبر مهمی بهم بگه اما مثل اینکه نخواستن یه چیزایی رو من بفهمم واسه همین کشتنش!!!

-باشه تو به ژاندارما هیچی ازین قضیه نگو من خودم پیگیری میکنم و پیداش میکنم !.

هدایت به تمام خدمتکاران و کارگران تک به تک چشم دوخت صدایش برا با تک سرفه ی کوتاهی صاف کرد.نگاه آخرش روی گوی های عسلی گلناز ثابت ماند و تصمیمش را رسا گفت:

-همه تون اینجا جمع شدین که دو جمله حرف حساب بشنوین!
از فردا واسه علم کردن دوتا اتاق برای مدرسه ،ته همین باغ ،همه تون به هم کمک میدین…

صدای همهمه ی آرامی به گوشش رسید، انتظار عکس العمل های بیشتر و تندتری را هم داشت!..

-گلناز خانوم را همه تون میشناسین این دختر سواد داره و به خواسته ی من معلم بچه هاتون میشه!
دختر و پسر هیچ فرقی ندارن، همه شون باید سواد خوندن و نوشتن داشته باشن،

اولین صدای اعتراض آمیز با کمی لرز به گوشش رسید!

آقا نمیشه بچه هام بیان مدرسه،اگه برن پس روی زمین کی کمک دستم باشه؟

صدای اعتراض دوم، سوم هم گوش هایش را تیزتر کرد؛

خان، من دختر مدرسه نمیفرستم، دختر جاش گوشه ی مطبخ وظیفه ش شوهر داری و بچه بزرگ کردنه، مادرش یا من که درس نخوندیم مگه نتونستیم زندگی کنیم!؟
ارباب نمیشه ،پسفردا چشم و گوش دختر پسر باز بشه کی میتونه بی آبرویی و ننگش رو تحمل کنه!؟

-سواد دار شدن باعث میشه بچه هاتون بفهمن فقط دنبال کاشت و درو گندم و جو نباشن مگه همه دکتر و مهندسای کشور از تو شهر سر بالا آوردن!؟
هرکی تو ده بزرگ شد باید عمرش به کشاورزی و دامداری بگذره!؟
بجه هاتون اجباری باید شرکت کنن تو کلاس ،ساعتایی که مدرسه تعطیله میان به شما کمک میکنن!..
هرکی اعتراض داشته باشه جریمه ش خونه نشین شدن و زمین ازش گرفته میشه،.‌

صداها بلندتر شده بود اکثرشان با این قانون جدید خان مشکل داشتند اما نمی توانستند قید شکم زن و بچه شان را هم بزنند.
کار دیگری جز دامداری و کشاورزی بلد نبودند به یکدیگر نگاه ی انداختند و اعتراض خاموش شان را با چشم هایشان به هم نشان می دادند.

دل در دل گلناز نبود که بتواند به مدرسه برود چشمش به دهان هدایت مانده بود تا این صداهارو در نطفه خاموش کند.

صدا از کسی در نمی آمد اما آرش مطمئن بود این سکوت ماجراها دارد .چرخید و به سمت در ورودی عمارت رفت…

گلناز ازین اجبار شیرین غرق خوشی شد و پروانه ها درون دلش به این طرف و آن طرف به پرواز درآمدند.
اجبارهای پر آتیه ی این ده دور افتاده، جای تمام اجبار های پر از هوا و هوس افرا خان به دلش می نشست.
?
??
???
????

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

10 دیدگاه

  1. حالا که نگا میکنم
    میبینم جای افرا دیوونه واقعا خالیه
    پارت بعدیووووووووووو کی میزارررررررررررین؟

      1. اخه یعنی چی پارت اول مینویسین س روز دیه میزاریم تا پارت چهارم سه روز سه روز میزاشتین الان شده هفته بعد؟؟؟؟

  2. واقعا مارو مسخره کردین !فصل دوم خان هوس باز باید کپی باشه ؟؟؟فصل اول به اون خوبی بد فصل دوم همش کپی :(اگه می خاین وقتتونو تلف نکنین بهتره به جای خوندن این رمان ,رمان اصلی رو بخونین که پی دی افش توی اینترنت هست رمان یغماگر بهار.جالبه حتی بعضی از جملات رمانم تغیر نداده فقد کمی شخصیتاشو عوض کرده. چه آدمایی الان شدن نویسنده:(نمیتونی بنویسی حداقل کپی نکن

  3. واقعا مسخره کردین مارو رمان خان هوس باز فصل ۲ که همش کپی از یه رمان نوشته شده ی دیگه است هی هر هفته زجرمون میدین تا پارت بعدی رو بزارین در حالی که این رمان همش کپی از رمان یغماگر بهاره. جالبه الان که می بینم حتی بعضی جمله هاشم عوض نشده فقد شخصیتا رو کمی تغیر داده .واقعا باید متاسف بود که چه آدمایی می شن نویسنده یه مشت دروغگو:(

    1. باشه داداش شما آروم باش حالا
      من رفتم سرچ کردن ولی اصن همچین رمانی که شما گفتی ندیدما
      مطمئنی که اسم رمانو درست گفتی?

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن