رمان شروع تلخ

رمان شروع تلخ پارت آخر

 

– همین که کنارمی آرومم میکنه ؛ فقط حرف از رفتن نزن حتی اگ میخوای بریم حرفشو نزن لطفا
از جام بلند شدم
در اتاق یاس باز شد ؛ سمیر با چشای پر خون از اتاق بیرون اومد
نگاهی به سوگند کردمو گفتم : میتونم برم تو ؟؟
سوگند – اره حتما
دستی به روشونه سمیر گذاشتمو ، وارد اتاق شدم
نگاهی به جسم بی جون یاس کردم
قلبم تیر کشید
چنگی به قلبم زدم ؛ اشک از چشمام سر خورد
با صدای خفه ای گفتم : یاس بابا
چ به روزت اومده دورت بگردم
میشه بلند شی؟؟ ببین مامانت بی قراریتو میکنه
خواهرت منتظرته ..
توکه نمیخوای رفیق نیمراه سمیر بشی؟؟
اون نگرانته
تورو خدا برگرد
دیگ نمیتونیم بدون تو سر کنیم
)سوگند(
فقط خدا میدونه چقدردوستت دارم
فقط خدا میدونه هیچوقت از دوست داشتنم صرف نظر نکردم
چونم لرزید اشکام چکید
سمیر- خوبی؟؟
– دلم براش خیلی تنگه ؛ این بیست سال اونقدر سخت گذشت که با این دیدنای کوتاه دلتنگر میشم
سمیر- پس چرا پسش میزنی ؛ اون دیوونه وار عاشقته
– یه چیزی مانعم میشه ؛ یه حسی که ..
سمیر- میدونم برا مهلقا میگی ولی …
مهلقا با تموم دوست داشتناش خیلی اذیت کرد
شاید میتونست یه زندگی آرومتری و درست کنه
ولی اون همیشه عمو رو تنها میداشتو پی خوشگذرونی بود
من حقو به عمو نمیدم ؛ ولی نزار این جدایی ادامه پیدا کنه
خدا شمارو بهم رسوند
این یه معجزس ؛ قلبتو بسپر بخدا
ببین چجوری دوباره بهم میرسونتتون
حرفاش آرومم میکرد ؛ با گریه از جام بلند شدم
سمت حیاط رفتم
نفس کشیدن برام سخت بود
رو صندلی نشستم ؛ چشمم خورد به شیده که کنار یه خانم خیلی باکلاس ایستاده بود
شیده سمت منو نشون میداد؛ اخم ریری کردمو با دقت نکردم
اون خانم سمتم میومد
خودمو جمو جور کردم ؛ با استرس به اومدنش نگاه کردم
مهلقا- سلام
– سلام

 

مهلقا- مهلقام
قلبم ریخت ؛ زل زدم بهش …
مهلقا – پس سوگند تویی
همیشه حسرت جای تو بودن موند رو دلم
میشه بشینم ؟؟
– بفرمایید
کنارم رو صندلی نشست ؛ هردو زل زدیم
به روبه رو
مهلقا- نمیخوام وقتتو بگیرم ؛ ولی یه حرفایی هست که باید بهت بزنم
اولش امیدوارم دخترت حالش خوب شه
صداش پر ازبغض بود ؛ با صدای خفه ای گفت : میشه مهردادو ببخشی؟؟
سمتش برگشتم
– آخه …
مهلقا – لطفا ببخشش ؛ مهرداد دیگ نمیتونه بدون تو زندگی کنه
من خیلی اذیتش کردم خیلی
ما فقط تو یه خونه بودیم ؛ همو نمیدیدم
نتونستم تو روزای سخت کنارش باشم
سعی کردم برم ؛ دور باشم
سعی نکردم پای دردودلش بمونم
من خیلی اشتباه کردم
مهردا با تموم عشقی که نسبت بهت داشت
ولی بخاطر تعهدی که به من داشت ترکم نکرد
ولی من چیکار کردم ؟؟؟
من با دخترم داریم از کشور خارج میشیم
ببخشش لطفا
کنارش بمون ….
– ولی …
مهلقا- نمیخواد چیزی بگی ؛ من ایمان دارم دخترت برمیگرده
اینو گفتو از جاش بلند شد ، از حیاط بیرون رفت
ماتو مبهوت زل زدم به رو به روم
از جام بلند شدم ؛ سمتش رفتم
– صبر کن باید با مهرداد صحبت کنی
بدون توجه به حرفم رفت ؛ بدو وارد بیمارستان شدم
سمت اتاق یاس رفتم
مهردادو سمیر کنارم هم رو صندلی نشسته بودن
– مهرداد
مهرداد – چیشده؟؟
– مهلقا اومد اینجا ؛ گفت از این کشور میرم
گفت واسه همیشه میره
مهرداد – یعنی چی
– نمیدونم برو دنبالش

 

موبایلشو از تو جیبش دراورد ؛ خواست بهش زنگ بزنه
مهرداد – پیام فرستاده
سمیر – ببین چی گفته
مهرداد – دنبالم نیا مرد زندگیم ؛ امیدوارم منو ببخشی بابت تموم روزای سختی که گذشت
آرزو میکنم دخترت دوباره جون بگیره
تموم تلاشتو بکن
مطمعنم عشقت میبخشتت
از طرف شیما هم ببخش ؛ خیلی دلتنگته ولی تو این شرایط نمیشه خداحافظی کرد
منتظر زنگش باش
خداحافظ
سمیر – یعنی چی که رفتن؛ بریم دنبالش
مهرداد – سوگند
– برو
با سمیر از بیمارستان بیرون زدن ؛ بی جون رو صندلی نشستم
شیده – راستشو بگو ؛ دوستداری به مهلقا برسن ؟؟
– اینجایی؟؟
کنارم نشست و اروم دستامو گرفت
– فقط نمیخوام چیزی که خودم تجربشو کردم هیچکس دیگه تحمل کنه
شیده – قربون مامان مهربونم برم
مهلقا خیلی دلمو شکون ؛ همیشه حسرت داشتنتو داشتم
مهلقا هیچوقت منو دوست نداشت ؛ همش خواست رندگیو به کام منو بابا تلخ کنه
فکر میکنم مهلقا چوب اشتباهاتشو خورد
بابا و سمیر بهش نمیرسن
اگ میرسیدنم بابا عشق همیشگیشو انتخاب میکرد عزیز دلم
– واقعا دوستم داره ؟؟ مهلقا یه حرفایی زد که …
شیده – عاشقته مامان خانم ؛ لطفا ببخشش
لطفا
لبخندی زدمو گفتم : خیلی وقته که بخشیدمش
منو تو بغلش فشردو با خنده گفت : مهربون ترین مامان دنیایی
موهاشو بوسیدم .
شیده – عه مهران اومده
– برو پیشش منم برم پیش یاس
شیده – باشه
از جام بلند شدم ؛ وارد اتاق یکی یدونم شدم
اروم دستشو نوازش کردم
دستاشو بین دستام گذاشتم ، یکی یدونم
نکنه شیده کنارمه حسودی کنیا
توام هنوزم همه زندگیمی ؛ تو همه وجودمنی
نفس کشیدن برامسخته ؛ پاهام نیمه جونه
دردتو درد منه
تو که نمیخواستی درد بکشم ، یادته؟؟

 

روزای سختمونو ؛ همیشه کنارم بودی ؛ همیشه دل گرمم میکردی
تو نفس منو خاله بهاری ؛ نور خونمونی
تورو خدا دوباره حرف بزن ؛ جون سوگند دوباره دستاتو تکون بده
دلم برات تنگه ؛ خیلی تنگه
سرمو رو دستاش گذاشتم ؛ آروم اشک ریختم
حس کردم قفل دستام بین دستاش محکمتر شد
با تعجب سرمو بلند کردم
آروم انگشت اشارش تکون خورد
– یااااس
یاس
یااااااااااس
دکتر دکتر
بدو از اتاق بیرون رفتم
شیده – مامان مامان چیشده
– تکون خورده ؛ بخدا دستامو گرفت
خودم دیدم که دستاش تکون خورده
دکترا با عجله وارد اتاقش شدن ؛ پشت در با شیده و مهران ایستاده بودیم
– شیده زنگ بزن به بهار ؛ عجله کن
خدایا دخترمو بهم برگردون …
***
دکتر – شما مادرشین ؟؟
– بله ؛ حالش خوبه؟؟
دکتر – یه معجزس ولی بهوش اومده
– وای خدایا شکرت
شیده جیغ خفه ای کشیدو گفت : خدایااا شکرتت
بهار- سوگنددد
محکم بغلشون کردم
بهار- میشه ببینمش
دکتر خندیدو گفت : اره فقط شلوغ نکنید
هرسه وارد اتاق شدیم ؛ پرستار بالا سرش ایستاده بود
یاس – مامان
– جان دلم دخترم
خوبی؟؟
یاس – من چم شده ؟؟
بهار – تو هیچی فقط مارو دق دادی
شیده – منو میشناسی یا نه

 

یاس – توام که اینجایی
شیده – مثل اینک
از اتاق بیرون رفتم ؛ مهران رو صندلی نشسته بود
– مهران اگه میشه برا عمو سمیر زنگ بزن خبربده
مهران – زنگ زدم الان ؛ دارن میان
– مرسی پسرم
مهران – ببخشید
– بله
مهران – میشه منم مادر صداتون بزنم ؟؟
اخه منو شیده نامزدیم
تک خنده ای کردم و گفتم : آره چرا نشه
مهران – بااجازتون میرم پیش شیده
سرمو به صورت تایید تکون دادم
***
مهرداد- سوگند ؛ سوگند
ازجام بلند شدم ؛ سمیر بدو سمت اتاق یاس رفت
مهرداد – بهوش اومده ؟؟
با ذوق پریدم بغلشو با خنده گفتم : آره
دخترم بهوش اومده
دستاشو دور کمرم گذاشت محکمتر به خودش فشرد
– برو پیشش
مهرداد – نمیتونم
– چرا ؟؟
مهرداد- ممکنه نخواد منو ببینه
من میرم تو حیاط
– مهرداد
بدون توجه بهم رفت سمت حیاط
)یاس(
دو هفته بعد …
مامان کمکم کرد وارد حیاط شم ؛ با اینکه راه رفتن برام هنوزم سخت بود ؛ ولی خوب تا اتاقمو راه رفتم
رو تخت دارز کشیدم
مامان – چیزی میخوری؟؟
– نه ؛ فقط چرا سمیر نیومد

مامان – همین الان دلت تنگشده ؟؟
– عه مامان
شیده – اینم از وسایلات
– بیا اینجا
کنارم رو تخت نشست
– مامان وقتی همو دیدین چجور همو بغل کردین
چجوری باهم بودین
شیده – مامان فهمید که ما جامونو عوض کردیم
بعدشم از بابا خواست که بیاد پیش من
بعد دیگه ..
مامان – من میرم یه چایی دم بدم
شیده – نمیخوای بابارو ببینی؟؟
– اصلا
شیده – داری لج میکنی تو
مامان بابارو بخشیده ؛ واقعا درک این برات سخته
خوبه خودت تموم این سالا کنار مامان بودیو از عشقش خبر داری
در ضمن به همین راحتیا نبخشید
همش باهاش قهر بود
دیگ تا روری که تو بهوش بیای ؛ مهلقا اومد پیش مامان و از تموم عشقی که بابا به مامان داره گفت
از مامان خواست که بابارو ببخشه
– خودش چی؟؟
شیده – خودش با شیما رفتن خارج ار کشور
یکی ازخواهراش پاریس زندگی میکنن
رفتن پیش اون
– اها ؛ پس که اینطور
شیده – میخوادت ببینتت، نه و نمیشه هم نداریم
مثل ادم میشینی میبینتت و میره
– اخه اون ندیدی با مامان چیکار کرد
شیده – ساکتشو دیگه ؛ شور همه چیو در میاری
اون دیگه به مامان مربوطه
اینو گفتو از اتاق بیرون رفت ؛ دستمو دراز کردم
از رو میز موبایلمو ورداشتم
به سمیر زنگ زدم
بعد چند بوق جواب داد …
سمیر- جونم
– سلام اقایی
سمیر- سلام عزیزم ؛ خوبی؟؟
– خوبم ؛ کجایی؟؟
سمیر- اومدیم برا شا داماد خرید

 

– داماد؟؟
سمیر – شوهر خواهرتون
– نهههه ؛ چرا چیزی به من نگفتن
سمیر- کسی خبر نداره ؛ امروز قراره مامان زنگ بزنه ار سوگندو عمو اجاره بگیره
– وااااای ؛ راست میگی؟؟
سمیر- معلومه که راست میگم
– باشه باشه خداحافظ
از جام بلند شدمو به گاز سمت اشپز خونه رفتم
– مامان ؛ مهران میخواد بیاد خاستگاری شیده
شیده – وا .چی میگی؟؟
– بخدا الان سمیر گفت
مهرداد – سلام
همگی سمت مهرداد برگشتیم
– سلام ؛ خوش اومدی
مهرداد- سلام دخترم
اونقدر ذوق زده بودم که مهم نبود تو این مدت چه اتفاقی افتادو من چقدر از دست مهرداد ناراحتم
پریدم بغلشو گفتم : مهران اینا دارن میان خاستگاری
مهرداد با تعجب میخکوب سرجاش ایستاده بود
مهرداد – خوبی دخترم ؟؟
– بله که خوبم
شیده – یجوری رفتار نکن که انگار ترشیدم
– چشم چشم حواسم هست
صدا زنگ تلفن بلند شد
شیده- وااای زنگ زدننن
– حالا خودتو کنترل کن ؛ نمیخواد بفکر رفتار من باشی
مامان – هیس دخترا
سلام

بله خواهش میکنم

عه نمیدونم ؛ راستش

باشه پس اونجا میبینیمتون

خداحافظ
مهرداد – چیشد سوگند
سوگند – گفتن نمیدونم اینجا بیان یا خونه ی شما
منم گفتم شاید اونجا راحتتر باشه
مهرداد- پس حاظر شین بریم
مامان نگاهی بهم کرد
با لبخند سرمو به صورت تایید تکون دادم
با شیده پریدیم تو اتاق تا لباس بپوشیم
شیده – یعنی مهرانو میکشم چرا به من چیزی نگفت این روانی
-خواست سوپرایزت کنه
اینو بگو
شیده – چی
– مامانشو چحوری راضی کردن
شیده – نمیدونم ؛ بجنب بریم
مامان – دخترا حاضر شدین ؟؟
شالمو انداختم رو سرمو گفتم : اره بریم
از خونه بیرون زدیمو سوار ماشین مهرداد شدیم
یعنی همون بابام
منو خاله بهارو شیده پشت نشستیمومامانمم جلو
خاله – مهرداد سریع تر برو کلی کار داریم
***
جلو خونه از ماشین پریدیم پایین ؛ شیده درو باز کردو با مامان وارد خونه شدیم
شیده به گاز سمت اتاقش رفت ؛ خاله بهارو مامانم سمت آشپز خونه ؛ منم دیگه مجبور بودم برم تو اتاق شیده
شیده – این خوبه بپوشم ؟؟
– اره قشنگه
شیده – بیا کمکم کن بپوشمش
سمتش رفتمو با کمک من لباسو پوشید ؛ جلو آیینه نشست ؛ موهای خوشرنگشو شونه زدم
ارایش ملایمی کردو حاظرو آماده از تو آیینه لبخندی بهم زد
صدا زنگ آیفون بلند شد..
شیده – اومدن
– آروم باش عزیزم ؛ هول نکن
مهران خودمونه
شیده – ساکتشو لطفا

 

اینو گفتو از اتاق بیرون رفت
زیر لب بی ادبی گفتمو ؛ پشت بهش از اتاق بیرون رفتم
نگاهی به خانواده سمیر کردم ؛ همشون خوشتیپ و اماده اومده بودن
نگاهی به مامان سمیر کردم
بیشتر از اینکه نگاش به شیده باشه ؛ رو من بود
زنعمو – یاس عزیزم بهتری؟؟
لبخندی زدمو گفتم : بهترم لطف دارید
همگی رو مبل دور هم نشستیم
عمو – خوب این دوتا جوون خیلی وقته اسمشون روهمه
داداش با اجازه شما و سوگند جان گفتیم یه مراسم خاستگاری انجام شه و اگه اجازه بدید
دست این دوتا جوونو بزاریم تو دست هم
بابا – اره درست میگی ؛ حالا تا یاس شیرینی هارو پخش کنه این دوتا جوونم برن حرفاشونو بزنن
از جام بلند شدمو ظرف شیرینی رو میز وراشتمو شروع کردم به پخش کردم
کنار سمیر ایستادم
سمیر- چه خوشگل شدی
ریز زیز خندیدمو گفتم : اقای دکتر اینجا جاش نیست
همگی منتظر عروسو داماد نشستیم
بابا و عمو مشغول حرف زدن بودن
زنعمو هم هر از گاهی محو مامان میشدو لبخندی میزد
وای چرا نمیان اینا
حالا انگار اولین باره همو میبینن
سمیر- عروسو دامادمون اومدن
نگاهی بهشون کردم ؛ از نیش بازشون معلوم بود همه چی اکیه
همه شروع کردن به دست زدن …
از صحبتای عمو بابا فهمیدم هفته ی بد مراسم عقدو جشنو برگزار میکنیم
و اینکه کلییی کار داریمم
***
شیده – فردا منو مهران میریم دنبال لباس عروسو اینا
توام همرام بیا
– نه خودتون برین بهتره
شیده – خوب یه نظری چیزی میدی
– نه من خودم کلی خرید دارم ؛ منو دنبال خودت نکشون
مامان – دخترا بریم خونه
شیده – بریم ؟؟
مامان – خوب اگه میخوای تو بمون
یاس توام همینطور
نگاهی به مهرداد کردم ؛ سریه زیر بود

 

– نه من میام
شیده – پس منم میام
مامان – پس اماده شید ؛ منو بهار دم دریم
مهرداد – سوگند
مامان – بله
مهرداد – میشه بمونین ؟؟
مامان – نه بهتره بریم
شیده – شما بیا بریم
– اره بیاین
مهرداد نگاهی به مامان کرد ؛ مامان ناچار نگاش کردوگفت : اره بیا
همگی از خونه بیرون زدیم ؛ سوار ماشین شدیم
بهار – عروسی داریم ؛ یه آهنگ شاد بزن دلمون بازشه
بابا خندیدو آهنگی پلی کرد
دونه دونه دونه دونه
با شیده و خاله همراه با آهنگ خوندیم
یه ستاره تو اسمونه
مارو بهم میرسونه
دونه دونه ….
***
رو تخت افتادمو گفتم : آرایشگاه کجا بری
شیده همونطور که داشت مانتوشو در میاورد گفت : نمیدونم ؛ میرم پیش شکوه
مامان – برا جهازم باید بریم
شیده – خوب پس فردا میریم برا جهاز ؛ یه دو روز میخریم
بعدش دیگه میرم دنبال لباس عروسو …
مامان – آره خوبه
بهار – اسفند دونه دونه
مامان – به به ؛ ایشاالله عروسی تورو ببنیم
– ایشالا ایشالا
بهار- ع زشته جلو مهرداد
مامان – برا شام چی میخورین ؟؟
– اوممم من که گشنم نیست
بهار- منم
شیده – شیرینو شکلات خوردیم سیریم

 

مامان – خیلی خوب
بهار- فکر نمیکنی یه کم زشته ؟؟
مامان – چی؟!
بهار- اینکه مهردا همش تنها نشسته
شیده – اره بیچاره بابام ؛ مامان برو پیشش یه کم
– اره برو ما حرفای جوونانه داریم
مامان – من پیرم ؟؟
بهار- خیلیی
هولش داد سمت درو از اتاق بیرونش کرد
مامان – عه نکن من سختمه
خاله بدون توجه به مامان درو بستمو ؛ پشت در ایستاد
نگاهی به منو شیده کردو هر سه زدیم زیر خنده
شیده – خوب من یه جا میشناسم که راحت میتونیم فردا تموم خریدامونو بکنیم
بهار- اره پول باشه حله
– اره
بهار- بنطرتون اون دوتا چه میکنن
شیده – هیچی زل زدن به گلای قالی
– گاهیم سرفه میکنن
هر سه زدیم زیر خنده
بهار – باید یه کاری کنیم
– چیکار؟!
بهار- باید آشتیشون بدیم
شیده – اره منم موافقم
– باشه ؛ ولی چیکار کنیم؟؟
شیده – صبر کنین ببینم الان دارن چیکار میکنن
از جاش بلند شد ؛ آروم درو باز کرد
شیده -نیستن
با خاله سمت در اتاق رفتیم
– ع اره
مامان از در ورودی اومد داخلو گفت : چتونه؟
شیده – بابا کو
مامان – داره میره

 

– ع چراااا
مامان – برا خواب ک نمیمونه
شیده – عه بابای بیچارم
مامان – خوب حالا بخوابین فردا کلی کار داریم
با شیده سمت اتاقم رفتیمو . دراز کشیدیم
شیده – فکر میکردی تهش اینحوری شه؟؟
نفس عمیقی کشیدمو خیره شدم به سقف بالا سرمو گفتم : اصلا
خدارو شکر
اونقدر زندگی الان شیرین شده ، که تلخی گذشترو احساس نمیکنیم
شیده – واقعا خدا برزگه
دستای همو گرفتیمو ؛ خوابیدیم
مامان – پاشین دخترا صبح شده
چشمامو باز کردمو ؛ توجام نشستم
کش قوسی به بدنم دادم
– شیده بلند شو
مامان – شیده بلندشو مادر کلی کار داریم
از جام بلند شدم سمت آشپز خونه رفتم
خاله داشت صبحونه میخورد کنارش نشسمو مشغول خوردن شدیم
مامان – از کجا بایدشروع کنیم
بهار- شیده میگفت جایی رو میشناسه که کل جهیزیرو دارن
مامان – آها
شیده – سلام صبح بخیر
مامان – بشین مادر
***
بعد ار صبحونه حاظرو آماده از خونه بیرون زدیمو
سمت پاساژی که شیده گفت رفتیم
وارد پاساژ شدیم؛ وای چقدر بزرگه
مامان – اول بریم وسایل برقی هارو بگیر
سمت وسایل برقیا رفتیمو
مشغول خرید شدیم
– وای مامان من مردم
مامان – انقد غر نزن ؛ تموم شد دیگه
شیده مهران کجاست؟؟
شیده – نزدیکمونه

 

– عه رسید
مهران – سلام بیاین بالا
سوار ماشین شدیم ..
مامان – مهران هماهنگ کردی وسایلارو بیارن؟؟
مهران – آره ، میارن دم خونمون
مامان – خوبه
مهران – مامان میشه امروز ناهاربیاین خونه ما
مامانم ناهار درست کرده
مامان – ع نمیدونم ؛ میریم بچه ها
شیده – بریم دیگه
– اره؛ منم خستم بریم
مامان – باشه ؛ بریم
***
جلو خونه از ماشین پیاده شدیم ؛ مامان مهران دم در استقبالمون اومد
کنار گوش شیده گفتم : این چقدر مهربون شده
شیده – نمیدونم مامانو دیده اینحور شده
وارد خونه شدیم
وارد خونه شدیم ؛ نگاهی به مرد میانسالی که با لبخند سمتمون میومد کردم
مهران – رضا؛ دایی منه
رضا – سلام خوش اومدید
سلامو احوال پرسی کردیم ، با خاله رو مبل نشستیم
خاله آروم کنار گوشم گفت : بنظرت مجرده ؟؟
– کی ؟؟
خاله – رضا دیگه
– نمیدونم ؛ حلقه که نکرده
سمیر – چی پچ پچ میکنید شما دوتا
باحالت قهر سرمو برگردوندم
خاله – سلام اقای دکتر
سمیر – سلام حال شما ؛ یاس ؟؟
بدون اینکه نگاش کنم گفتم : هوم
سمیر – یه لحظه همرام بیا
– نمیام

سمیر – عه
خاله – زشته پاشو
– نمیخوام
سمیر – گفتم یه لحظه
از جام بلند شدم پشت سرش راه فتادم
وارد اتاق شدیم ؛ درو بستو رو تخت نشست
پشت در ایستادمو گفتم : هوم ؟؟
سمیر – چرا قهر کردی؟؟
– قهر نکردم
سمیر- پس چته الان ؟؟
– چیزی نیست
از جاش بلند شدو سمتم اومد ؛ مقابلم ایستاد
سمیر- بگو چرا ناراحتی
پشت چشمی براش نازک کردمو گفتم : نباید از دیروز بهم یه زنگ بزنی
ببینی مردم یا زندم
سمیر – قربونت برم ؛ آره حق با توئه ولی همش سر گرم کارای مهران بودم
– اهل ۰ ؛ وقتی سرگرمی منو یادت میره
سمیر-ببینمت
دستشو رو چونم گذاشتو سرمو بلند کرد
نگاهی به لبام کردو با صدای گرفته ای گفت : بگم ببخشید
راضی میشی ؟؟
ضربان قلبم رو هزار بود
گرمی لبشو رو لبم حس کردم ؛ نفسم بد اومد
چقدر من مقابل این مرد ضعیف بودم
سمیر- ببخشید ؛ خوب ؟؟
سرمو به علامت تایید تکون دادم
خاله- یاس کجا موندی بیا ناهار
نفس نفس زنان ازهم جدا شدیم
سمیر- حالاکه دیونم کردی باید تا اخرش بریم
خودم بی میل نبودم ؛ لبخندی زدمو بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفتم
میز ناهار چیده بود ؛ سمت میز رفتم
کنار شیده نشستم
شیده – بعد ناهار میرم برا لباس عروسو ارایشگاه
همونجا برا توام نوبت بگیرم ؟؟
– اره ؛ حتما
نگاهی به مهرداد کردم ؛ کنار مامان نشسته بود

اون دوتارو نگاه چقدم بهم میان
شیده تک خنده ای کردو گفت : اونارو ولش کن
خاله و دایی رضارو نگاه
نگاهی بهشون کردم ؛ رضا داشت به خاله غذا تعارف میکرد
ای جون خاله چ کسیم تور کرد
با شیده ریز ریز خندیدیم
***
ظرفارو با کمک هم جمع کردیم شیده و مهران باهم رفتن دنبال کاراشون
مامان و زنعمو هم تو اشپز خونه مشغول حرف زدن شدن
سمت اتاق سمیر رفتم ، حاضرو اماده داشت کتشو میپوشید
– عه تو کجا میری
سمیر- مطب
– نهههه ؛ پس من چی ؛ نرو
سمیر- چرا همراه شیده نرفتی
اخم ریزی کردمو گفتم : نرو
سمیر- نمیشه عزیز دلم ؛ مریض دارم
سمتش رفتم لبامو چسبوندم به لباش
لرز آرومی کرد
– هنوزم میخوای بری
سمیر- دیگه نه
دستاشو دور گردنم گذاشتم ؛ منو بیشتر به خودش چسبوند
جری تر شدمو محکتر میک زدم
سمیر – جون دلم
هولم داد سمت تخت ؛ با خنده رو تخت افتادم
کرباتو کشیدم
سمتم خم شد
سمیر – شیطون شدیا
– اوهوم
روم دراز کشید ؛ بر جستگیشو بین پام تنظیم کرد
چنگی به موهاش زدم
سمیر – عروس بدی تویی دیگه
– صد در صد
گاز ارومی به گردنم زد
کنارم دراز کشید ..
رو به رو هم دراز کشیدیم
سرمو چسبوندم به سینه های مردونش
بوی عطر تنش دیونم میکرد

– کاش همیشه اینجوری بغلم میکردی
سمیر- دوستت دارم دورت بگردم
– منم دوستت دارم
سمیر- حالا برم؟؟
– دخترای جوون که مریضت نیستن
سمیر- چرا همش دخترای جوونن ؛ سه ساعتم باید باهاشون کار کنم بس که عصبین
با مشت به سینش کوبیدمو محکم موهاشو کشیدم
اصلا حق نداری بری
تو بیخود میکنی
اصلا غلط میکنن عصبین بیشعورا
یا خنده دستامو گرفتو گفت : خیلی خوب
– فقط من باید عصبی بشم سرت
فهمیدی؟؟
سمیر- بله خانم جان
سمیر- حالا اجازه هست ؟
ماما – یاس کجایی
سمیر – اوه اوه مادر زن جانم اومد
از رو تخت بلند شدم و ار اتاق بیرون رفتم
سمیرم سریع پشت سرم اومد بیرونو با یه خداحافطی بلند بالا رفت
مامان – مام دیگه بریم ؟؟
– بریم
زنعمو- بمونید شام
مامان – نه دیگه بریم حسابی خستتون کردیم
بعد از تعارفای ماماندو زنعمو ؛ از خونه بیرون زدیم
خاله – از الان دلم برا رضاتنگ شد
مامان – یعنی خیلی خنگی اگه مخشو نزنی
خاله – نمیدونم امیدوام زنده باشم
– آمین
****
مامان کلیدو لای در گذاشتو در باز کرد
وارد خونه شدیم
شیده – مهمون نمیخواین ؟؟
مامان – بیا ت مادر ؛ تو کی رسیدی؟؟
شیده – الان
مامان – انجام دادی کاراتو

 

شیده – اره من دیگه تموم شده ، ار آتلیه بگیر تا ارایشگاه
بقیش دیگه با مهران
حاله – الان فقط آهنگ میچسبه
بیاین تو
وارد حال شدیم ؛ خاله آهنگو پلی کرد
دست شیدرو کشیدمو گفتم : هووووو عروس باید برقصه
شیده با خنده گفت : دیوونه
دوتایی رو به رو هم رقصیدیم
خاله مامانو هول داد وسط
مامانو بین خودمون جا دادیم ؛ گونشو بوسیدمو گفتم : مو فرفری من
مامانم هم منو هم شیدرو بوسید
صدا زنگ در بلند شد ؛ همه نگاهی به آیفون کردیم
خاله – من باز میکنم
شاید رضاس
سه تایی زدیم زیر خنده
خاله – مهرداده
مامان – خوب باز کن
درو باز کردو بابا با یه جعبه کوچیک تو دستش وارد حال شد
بابا – اینجا چه خبره
خاله – هیچی برا عروسی داریم آماده میشیم
مامان زل زده بود به بابا بدون اینکه حتی سلام کنه
بابا با قدمای بلند سمت مامان اومد ؛ مامان به سرعت دستامو گرفت و همه استرسشو با فشار به دستم تخلیه کرد
بابا کنار پاش زانو زدو حلقرو سمت مامان گرفتو گفت : با من ازدواج میکنی؟؟
)سوگند(
هممون تو شوک بودیم
هیچکدوم منتظر خاستگاری مهرداد نبودیم
ضربان قلبم رو هزار بود ؛ اونقدر هیجان زده بودم که نمیتونستم خودمو کنترل کنم
بدون اینکه جوابی بدم ؛ بدو سمت اتاق یاس رفتم
درو از پشت بستم
بی اراده اشکام از رو چشمام سر خورد
قلبم بی قرارانه میتپید
هیچ چیز نمیتونست آرومش کنه
مهرداد – سوگند
وارد اتاق شد ؛ نگاهی به صورتش کردم
یاد بیست سال پیش افتادم
یاد روری که داشت میرفتو قلبم داشت از کنده میشد
این همون مرده
مردی که بیست سال منتظرش موندی

لبامو چسبوندم به لباش
ماتو مبهوت سرجاش ایستاده بود
باگریه میک محکمی به لباش زدم و بیشتر به خودم چسبوندمش
مهردادم از تو شوک در اومد ؛ منو چسبوند به خودش
میک محکمی به گردنم زد
شروع کردم به بو کردنش
خودش بود
کسی که میتونست آرومم کنه
سرمو لای گردنش فرو کردم ؛ میک محکمی زدم
مهرداد – با من ازدواج میکنی؟؟
– بله
چند روز بعد
نگاهی تو آیینه به خودم کردم
آرایشگر – خیلی خوب شدی
– مرسی ؛ خواهرم اماده شد ؟؟
آرایشگر – آره ؛ با داماد رفتن آتلیه
– اوهوم ؛ مرسی
از جام بلند شدم ؛ سمت آیینه قدی رفتم
نگاهی به لباس بلندم کردم
مشکی به رنگشب
موهامو فر درشت کرده و با ارایش ملایم
از سر رضایت لبخندی زدم
موبایلمو از تو کیفم دراوردم
به سمیر زنگ زدم
بعد از چند بوق جواب داد
سمیر- جونم
– سلام ؛ کجایی ؟ من امادم
سمیر- ای به چشم ؛ نیم دیقه دیگه اونجام
– منتظرم
گوشیو قطع کردمو ؛ آروم شالمو انداختم رو سرم
با خداحافظی سر سری از ارایشگاه بیرون رفتم
نگاهی به ماشین سمیر کردم
حلو آرایشگاه توقف کرد
خوشگلو خوشتیپ از ماشین پیاده شد
لبخندی زدمو ار پله ها پایین اومدم
سمیر – سلام عشق زیبای من

– سلام آقایی
در ماشینو برام باز کردو سوار شدم
سمیر – مهران اینا رفتن آتلیه ؟؟
– آره
سمیر- چقدر خوشگل شدی امشب
تو لباس عروس ببینمت
– ایشالا ایشالا
سمیر- داد بزن بگو عاشقمی
با صدا خندیدمو سرمو از شیشه بیرون بردمو
داد زدم : آییی مردم من عاشق این مردم
– چطور بود ؟؟
سمیر- آخ من مردممم
– حالا تو
سمیر- گوشاتو بیار جلو
سرمو سمتش بردم
سمیر- همه ی دنیام من عاشق این خانمم
– عه حساب نیست
سمیر- همه دنیام تویی زن
خندیدمو گفتم : ای کلک
سمیر – رسیدیم
– وااای هیجان دارم
به تندی از ماشین پریدم پایین
وارد باغ شدم ؛ مهمونا اومده بودن
صدا موزیک گوشارو کر میکرد
با چشم دنبال مامان گشتم ؛ یکی از پشت بهم حمله کرد
– اوخ
شیما – سلامم
– شیما؟؟
شیما- مگه میشه برا عروسی حواهرم نیام ؟؟
– عزیزممم ؛ نه نمیشههه
شیما – منو توام حواهریم دیگه ؟؟
– پدرمون ک یکیه
شیما- خوب؟
– معلومه که خواهرمی توله

 

محکم همو بغل کردیم
بهار- اومدی ؟
– سلام اره
بهار- وای یاس
– چیشدهه
بهار- رضا بهم پیشنهاد داد
جیییییییغ
– چه پیشنهادی؟؟
بهار- بیشتر آشنا شیم
– عروس بعدی خودتیییی
بهار- بیاین بغل خاله
شیما که هنگ ما بود ؛ خاله با بغل کردنش از هنگی در اومدو خندید
صدای جیغو دست باعث شد ؛ سمت ورودی برگردیم
خواهر قلوم مثل فرشته ها شده بود
همراه با مهران وارد شدن
دی جی – عاشقای مجلس بیاین وسط
همه با جفتشون رفتن وسط
شیما – اوه اوه ؛ خالرو با دایی رضا
– وایییی از دست خاله
سمیر- افتخار میدید؟؟
– بلههه
چشمکی برا شیما زدمو همراه با سمیروارد پیست رقص شدم
دستاشو دور کمرم حلقه کرد ؛ منم دستامو دور گردنش گذاشتم
سمیر- دلم عروسیمونو میخواد
– منم
سمیر – چشم خانمم ؛ بزودی زود
– دوستت دارم
سمیر- منم دوستت دارم
با قطع شدن آهنگ ار هم جداشدیم ؛ موریک شاد پلی شد
سمت شیده رفتم ؛ دوتایی کلی رقصیدیم
***
موقه شام بود ؛ کنار مامان نشستم ولی اصلا اشتها نداشتم

مامان – یه چیزی بخور
– نه سیرم
مهرداد – سوگند خودت چرا چیزی نمیخوری؟.
مامان – نه نمیتونم ؛ تا مهمونی تموم نشه
چیزی از گلوم پایین نمیره
مهرداد – عه میگم استرس نداشته باش
حوصله نامزد بازی این دوتارو نداشتم ؛ ار جام بلند شدم
سمت سمیر رفتم
کنار چند تا پسر باکلاس نشسته بود
پسر اولی لبخندی بهم زدو گفت : یاس؟؟
لبخند مهربونی زدمو : بله
سمیر- آره ایشون نامزدم یاس
همونی بهتون گفتم
باهاشون احوال پرسی گرمی کردم
عروسو دوماد جایگاهشون نشستم
منم کنار مامان ایستادم
مامان – وای استرس دارم یاس
– نداشته باش ؛ مادر زن جان
عاقد – برای بار سوم
دوشیزه مکرمه خانم شیده رستمی راد
آیا وکلیم شمارا به عقد دائم اقای مهران رستمی راد در بیاورم
شیده – با اجاره ی پدرو مادرم ؛ بزرگای مجلس
بله
صدا دستو جیغ بالا رفت ؛ منو مامان از شدت خوشحالی همو بغل کردیم
صدا موزیک دوباره پیچید
شیما – بیا بریم وسط
– بزن بریم
گرم رقصیدن بودیم که دی جی ازمون خواست
پیستو خلوت کنیم تا عروسو دماد برقصن
با شیما کنار صندلی شیده ایستادیم
شیده و مهران وارد پیست رقص شدن
مثل ستاره میرقصیدن
با آهنگ مورد علاقه شیده ؛ شروع کردن به رقصیدن
شیما – چقدر عاشقاانه
خندیدمو گفتم : تو چیکار میکنی اونور آب
با خنده گفت : یکی از هم کلاسیام ازم خوشش اومده
خیلی خوبه ؛ منم دوستش دارم

– خوبه دیگه
فقط واس عروسی منم باید بیایا
شیما – خاستگاری کردددد؟؟
– نه مثلا اگ کرد
با صدا خندیدو گفت : حتماا
بعد از شام کلی رقصیدیم و خندیدیم
دیگ از نیمه شبم گذشته بود
کلی از مهمونا هم رفته بودن
سمت شیده و مهران رفتم : مهران مواظب فرشته کوچولوم باش
مهران – بله چشم حتما
سمت شیده رفتمو بغلش کردم ؛ بغض بدی به گلوم چنگ زد
حس غریبی بهم دست داد
گونشو بوسیدو گفتم : خوشبخت شی عزیز دلم
شیده – قلوی خوشگل من
مهرانو شیده سوار ماشین شدن و با یه تک بوق سمت خونشون رفتن
مامان – خوب اینم از این
با ما میای؟؟
سمیر- نه من میرسونمش
مهرداد – پس بیاین خونه من
سمیر- چشم
مامانو خاله و شیما و مهرداد هم رفتن
سمیر- بریم ؟؟
– آره
سوار ماشین شدیم ؛ دیگه جون نداشتم
سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم
چشمامو روهم بستم
****
سمیر- خانمی رسیدیم ؟؟
چشمامو باز کردم
– دستت درد نکنه ؛ میای تو ؟؟
سمیر- نه جونم ؛ برو
– خداحافظ
از ماشین پیاده شدم سمت آیفون رفتم خواستم زنگ بزنم
سمیر- صبر کن
سمتش برگشتم
با جعبه کوچیک تو دستش کنارپام زانو زده بو
سمیر- خوشگل من بامن ازدواج میکنی؟؟
با صدا خندیدمو گفتم : بلههه
دوس ت دآشتنَت تَنهآ کآر یِه کِه بِهِش عَلاقِه دآرَم..
💜 پایان

امیدوارم از این رمان لذت برده باشین

لطفا تو کانالمون عضو بشین 

https://t.me/romanman_ir

admin

نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم . . .

2 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن