رمان عروس استاد

رمان عروس استاد پارت ۲۹

 

رمان عاشقانه

 

 

 

مهرداد خواست حرفی بزنه که در اتاق باز شد دو پرستار ترانه رو در حالی که بیهوش روی برانکارد بود بیرون آوردن.
نگاه مهرداد مات روی ترانه موند و ناباور گفت
_چرا رنگش انقدر پریده؟مگه نگفتین حالش خوبه چرا چشماش بسته ست؟
پرستار با لبخند گفت
_چیزی نیست اثرات بیهوشیه الان منتقلش میکنیم به بخش کم کم به هوش میاد.
دکمه ی آسانسور و زدن و مهرداد هم به کل ما رو فراموش کرد و دنبال زنش راه افتاد.
خواستم منم برم که بازوم کشیده شد راه رفته رو برگشتم و سینه به سینه ی آرمین شدم.
خم شد و کنار گوشم زمزمه کرد
_من و قال میذاری؟
ازش فاصله گرفتم و با چشم غره گفتم
_چه زودم سر و کلت پیدا شد. اون چی بود به مهرداد گفتی؟
با لبخند محوی گفت
_حقیقت و گفتم عروسکم…با من بیا.
آبروم بالا پرید و گفتم
_من میخوام ترانه رو…
نذاشت حرفم و کامل کنم دستم و گرفت و دنبال خودش کشوند
از بیمارستان که بیرون رفتیم در ماشینش رو برام باز کرد و گفت
_بشین میخوام ببرمت یه جایی که خودت و تخلیه کنی…
چشمام گرد شد و گفتم
_چی؟؟
خندید و گفت
_ببین منحرفی منظورم اون تخلیه نبود بشین.
ناچارا نشستم،ناچارا که نه… دلم می‌خواست. احمقانه بود اما انگار بخشیده بودمش.
سوار شدم و لحظه ای چشمم به چمدون آشنایی افتاد و با چشم های گرد شده ای گفتم
_این چمدون من…
قفل مرکزی و زد و گفت
_هوووم… داریم فرار میکنیم عشقم پایه ای؟
با چشمای گرد شده گفتم
_فرار؟آخه کجا؟
پاش و روی گاز فشار داد و گفت
_یه جایی که نتونی فرار کنی و منم یه دل سیر فسقلیم و داشته باشم

نمیدونستم کجا داره میره و حس کنجکاوی داشت قلقلکم میداد عجیب ، اما میدونستم آرمین تا خودش نخواد اصلا به حرف نمیاد ک کجا داره من و میبره ، از اونجایی که کل دیشب رو با بدبختی صبح کردم تا رسیدن به مقصد چشمهام رو بستم تا کمی استراحت کنم.
* * * *

_هانا
با شنیدن صدای آرمین کنار گوشم آروم چشمهام رو باز کردم و گیج خواب گفتم
_هوم
_بیدار شو رسیدیم
با شنیدن این حرفش هوشیار شدم گیج نگاهی به اطراف انداختم…هوا گرگ و میش شده بود.
متعجب نگاهی به جنگل انداختم و گفتم
_اینجا دیگه کجاست؟
سرش و خاروند و گفت
_اومدم میونبر بزنم راه و گم کردم نقشه ی لعنتی هم گند زد به تصوراتم راه و اشتباه نشون داد.
حیرت زده نشستم و گفتم
_خوب الان راه و پیدا کن با جی پی اس
نفسش و فوت کرد و گفت
_آنتن پرید.
چشمام گرد شد و گفتم
_خوب یه مسیری و برو تا…
وسط حرفم پرید و گفت
_ماشینم خاموش کرد
با دهن باز مونده نگاهش کردم و گفتم
_یعنی چی؟
_یعنی همین گشنم بود تو هم که مثل خرس خوابیدی
ناباور گفتم
_الان چی کار کنیم؟آرمین اینجا جنگله هوا رو به تاریکی… تو… وای… می‌میریم… داداشم…
خونسرد گفت
_شلوغش نکن اونی که باید شلوغش کنه منم که واس خاطر تو هنو مستی دیشب از سرم نپریده و هیچی نریختم تو خندق بلام.کلی نقشه ریختم زودتر برسیم به تلافی امروز چند ساعتی لختت کنم ببین چی شد!!!
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_اصلا کجا میخواستی من و ببری؟
_رشــت
_رشت؟باورم نمیشه حالا چیکار کنیم؟ گیر کردیم اینجا حالیته؟
صندلی شو خوابوند و گفت
_آره حالیمه من می‌خوابم تا گشنگی یادم بره تو هم خودتو با یه چی سرگرم کن الان شب میشه تا صبح الافیم اینجا

با چشم های گرد شده گفتم
_می‌خوای بخوابی؟
به سمتم خم شد و گفت
_چیکار کنم؟یا باید نیاز شکم و برآورده کنم که غذا نیست یا نیاز جنسی مو برطرف کنم که آدمش نیست مجبورم بخوابم. نه من نه سالار خوابمون نمیاد اگه میخوای باشیم در خدمت..
مشتی به سینش کوبیدم که عقب رفت و با صورت درهمی گفت
_دستات سنگین شده…حواست باشه اینجا فقط ما دوتاییم.
خدایا دلم میخواد از دست این بشر جیغ بزنم با صدای بلندی گفتم
_تو جنگل گیر کردیم.. داره شب میشه..کلی حیوون اینجا هست نشنیدی جنگل ها گرگ داره خرس داره؟ اون وقت تو به فکر خوابیدن و خوابوندن سالارتی؟این بود سوپرایزت؟ باورم نمیشه خدایا تو دو تا فیلم ندیدی یاد بگیری چطوری سوپرایز می کنن؟اون از سری قبلت که خواستی خاستگاری کنی بردیم تو چادر وسط بیابون این از الانت که خواستی گند کاری تو بپوشونی من و آوردی وسط جنگل خودت میخوای بخوابی اصلا میدونی چیه؟ تو بخواب من پیاده میشم راه و پیدا میکنم.

صداش و شنیدم که گفت:
_کجاااا؟
اعتنا نکردم و پیاده شدم…همه جا تا چشم کار می‌کرد درخت بود حتی نمیدونستم از کدوم راه برم. ناچارا برای اولین بار تو زندگیم صراط مستقیم رو در پیش گرفتم و راه راست رو رفتم.
چند قدمی نرفته بودم که صدای قفل شدن درای ماشین و شنیدم و لحظه ای بعد آرمین هم قدمم شد و گفت
_باشه پس منم میام.
با طعنه گفتم
_تو برو بخواب.
در کمال پرویی دستش و دور شونه هام حلقه کرد و گفت
_این طوری زیاد بد هم نمیشه فکر کنم اولین باره داریم قدم میزنیم.
خندم گرفت و گفتم
_کی میشه برای اولین بار مثل آدم چهار کلام حرف بزنیم؟
جواب داد
_الان…کم از باقی نامزدها نداریم که بپرسم ازت چه غذایی دوست داری عشقم؟
تنم لرزید و گفتم
_نگو عشقم کهیر میزنم.
_جووون چی صدات کنم.
با کمی فکر گفتم
_تو عین آدم اسمم و صدا کنی بسه.
به نیم رخم نگاه کرد و گفت
_هانا خالی؟هانام،هانای من،عزیزم، عشقم،گلم،قندم،عزیزم،عسلم خانومم،خانوم من…
نفسم از شنیدن این حرفا حبس شد و با جمله ی بعدیش تمام حسم پرید
_هیچ کدوم به درد نمیخوره ترجیح میدم بهت بگه خاله سوسکه.

سری با تاسف تکون دادم و گفتم
_تو آدم نمی‌شی مطمئنی راه و داریم درست میریم؟شب شد آرمین گیر نیفتیم بین یه گله حیوون.
با طعنه گفت
_گیر میوفتیم دیگه تو ماشین بودیم حداقل اگه خرس بهمون حمله می کرد درا رو قفل می کردیم.الان چی؟
با ترس گفتم
_خرس؟آرمین اینجا خرس داره؟
_هوم… جنگله دیگه پر از گرگ و خرس
ناخودآگاه بیشتر بهش نزدیک شدم و وحشت زده گفتم
_بیا برگردیم تو ماشین…
_نه.. نه دیگه حالا که خواستی راه بریم پس میریم فقط چون شب شد ممکنه گرگا بیدار بشن صدای زوزه شنیدی جیغ نزن.
آب دهنم و قورت دادم و گفتم
_آرمین تو رو خدا بیا برگردیم به خدا من می ترسم.
عمدا حرصم میداد این بارم گفت
_عیب نداره قصه ی عشقمون جاودانه میشه. استاد و دانشجویی که خوراک خرس ها شدن.
به بازوش چنگ انداختم که صداش در اومد
_گوشت تنم و کندی با اون ناخنات.
با وحشت به اطراف نگاه کردم و گفتم
_اگه از بین این درختا یه خرس بیاد بیرون چی؟آرمین بیا برگردیم غلط کردم گفتم راه بریم
خندید و گفت
_به یه شرط…
_چی؟
_باهام ازدواج کن.همین فردا.
ابروم بالا پرید و گفتم
_تو مطمئنی امشب خوراک خرسا نمیشیم که برای فردا برنامه می‌ریزی؟
_باشه اگه زنده موندیم باهام ازدواج کن
_اگه زنده موندیم… آرمین یه صدایی نشنیدی؟
گردنش و خاروند و گفت
_چرا فکر کنم صدای پای خرس بود.
دستم و دور شکمش پیچیدم و با ترس گفتم
_امشب میمی‌ریم حلالت نمیکنم آرمین اون دنیا یقه تو می‌گیرم.
روی سرم و بوسید و گفت
_محکم تر بچسب بهم صدا داره نزدیک تر میشه.
گوشم و تیز کردم… راست می‌گفت صدا داشت نزدیک تر میشد اما صدای پای خرس نبود.
گوشام و تیز کردم..بیشتر صدای آب بود و یه آهنگ ملایم.
خواستم حرفی بزنم که آرمین برگ های درخت تنومندی و کنار زد.
با دیدن صحنه ی مقابل نفسم بند اومد.

 

دوستان حتما حتما تو کانالمون عضو بشید تا از اخرین خبرهای سایت هامون با خبر بشید 

https://t.me/romanman_ir

admin

نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم . . .

26 دیدگاه

  1. سلام ولقعا دارید سو استفاده میکنید پارت کم فاصله زیاد نویسنده ای که واسه خواننده هاش ارزش قائل نیست لیاقت پیگیری نداره.
    دیگه ادامه نمیدم ترجیح میدم خودم تخیل کنم تا بهم توهین بشه .
    متاسفم برای نویسنده

  2. هر چهار روز يه بار پارت ميزارن
    چون هر پارت تقسيم بر چهار ميشه و اون روزش ميره تو كانال وقتى چهارتاشو گذاشتن،مياد تو سايت

  3. ببی ناموصا زودتر بزار:|
    همونطور ک هرشب تو چنلت میزاری تو سایتم بزار:|

    اینطور ادامه بدی نصفه خواننده هات ع جمله خودم
    بیخیه رمان میشن:|

  4. به قراااااااان تا دوشنبه حامله میشم از فضولی
    ای بابا حالا که این گوساله(آرمین) آدم شده هی ما رو بزار تو خماریش
    ااااااااااااااه

  5. سلام دوستان چه خبرتونه همش انتقاد میکنین خوب ادمین چیکار کنه اونم مثل ما منتظره یکم صبر داشته باشین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن