رمان شروع تلخ

رمان شروع تلخ پارت ۱۷

 

(یاس)

جلو خونه ازماشین پیاده شدیم

شیده – خدا بخیر کنه

– نگران نباش همه چی درست میشه

سمت زنگ خونه رفتم و فشردم

بهار- کیه؟

– منم باز کن

بهار- خیلی عصبیه از دستت

شیده -سلام

بهار – به به گل بود به سبز نیز اراسته شد

– نگو عزیزم بلد نیستی ضرب المثل نگو

بهار- شیده اشتباه گفتم ؟؟

– حالا اجازه بده بیایم‌ تو

پشت چشمی برام نازک کردو از جلو دررفت کنار
وارد خونه شدیم

مامان – اینجوریه دیگه ؟؟ سرخود شدی
آره ؟؟

– مامان یه شب یجا موندم چرا اینجوری میکنی
خودت اجازشو دادی
حالام تا دیشبو کوفتمون نکنی ولمون نمیکنی

شیده – ببخشید همش تقصیر من بود

مامان با حالت قهر سمت حال رفتو گفت: من دیگه حرف نمیزنم

دست شید رو کشیدمو سمت اتاقم رفتیم

شیده – ناراحت شده

– نه درست میشه

رو تختم دراز کشیدو گفت: بااینکه زیاد نرم نیست
ولی خیلی خواب میچسبه

– نه پس تخت تو نرمه ؛ بچه پرو

شیده – بیا دوتایی روش بخوابیم

– تو بغل تو ؟؟ عمرا

شیده – میای

خندیدمو سمتش رفتم کنارش رو تخت دراز کشیدم
همو بغل کردیم

شیده – نمیدونم دلم میخواد همه چی معلوم شه یا نه

– دیوونه چرا معلوم نشه؟؟

شیده – من همیشه تنها بودم ؛ انگار با بودن همه بازم تنها بودن
میترسم ..

– از چی؟؟!!

شیده – از اینکه مامانم منو نخواد

– هیس
دیونه
مامان هیچوقت از تو نمیگذره؛ دیگ نمیگذره
مطمعن باش

مامان عاشق توئه ؛ عاشق اینکه ببینتت
بغلت کنه
فقط نمیتونه پیدات کنه
شایدم بترسه خودشو معرفی کنه

ولی اگ این راز بر ملا شه ؛ مامان نمیزاره تو بری
حتی یه لحظه

آهی کشیدو به سقف بالا سرش نگاه کرد

شیده – امیدوارم

– مطمعن باش ؛ ما از تو نمیگذریم
هرجا بری باهاتم
هرجااا

شیده – دوستت دارم

– منم دوستت دارم گوگولی من

شیده – به سمیر زنگ بزن ببین چیکار کردن

– اووممم، باشه

تو جام نشستم ، شماره سمیرو گرفتم

بعد از چند بوق صداش پیچید تو گوشم …

سمیر- جانم

– سلام ؛ چه خبر!!

سمیر – با عمو قرار گذاشتیم
منتظریم بیاد

– باشه ؛ پس مارو بیخبر نزارین

 

(سمیر)

مهران‌- اومد

نگاهی به عمو کردم ؛ دستمو بلند کردم براش
با قدمای بلند سمتمون اومد

عمو – چیزی شده؟؟

– بشین عمو

عمو – نگرانم کردین

مهران – بشینید میگیم

رو صندلی رو به روم نشست
با نگرانی نگام کرد

سربه زیر شدمو چاییمو لب زدم : راستش عمو من‌نتونستم راز نگه دار خوبی باشم
یعنی وقتی خونتون بودم ؛ شیده حرفای مارو شنید
با مهران دست به یکی کردن و ..
همه چیو فهمیدن

مهران – اصلا میدونستید شیده و یاس جاشونو عوض کرده بودن

ناباورانه نگامون کردو اروم لب زد : یاس اومد خونه من

– آره ؛ بچه ها میخوان شما همه چیو بر ملا کنید

مهران – قضیه چیه عمو ؛ چرا باید به شیده بگن حروم زاده

عمو – اونا فهمیدن خواهرن ؟؟
خدایا
خدایا

فهمیدنو حرفی نزدن ؟؟ حتی یک کلمه

مهران – باید این رازو برملاکنید ؛ این تنها چیزیه که دخترا میخوان

عمو – نه نمیشه
نمیشه
من نمیتونم ؛ نمیتونم

جواب سوگندو چی بدم ؟؟ بگم بیستو یک سال دخترتو اذیت کردن
بگم به قولم عمل نکردم ؛ بگم مواظبش نبودم
سوگند منو نمیبخشه

– ولی عمو بچه ها دیگه نمیتونن تحمل کنن
میدونی الان کجان ؟؟ هستن تو خونه سوگند
ممکنه هر لحظه به سوگند بگن
دیگ اون موقع هیچکاری ازتون برنمیاد

 

عمو – نه من نمیتونم ؛ الان وقتش نیست

مهردان داد زدو گفت : پس کی وقتشه
بخاطر قضیه بیست سال پیش که ما توش هیچ نقشی نداشتیم
داریم اذیت میشیم
میتونی درو کنی این قضیرو
اگ شما نگید من خودم میگم

عمو – کافیه شما نمیتونید تو کارم دخالت کنید
الان وقتش نیست

– عمو لطفا آروم باش ؛ خودتون چقدر دلتون برا سوگند تنگ شده

چطور میگیدهنوز وقتش نیست ؟؟
مشکل کجاست ؟؟
وگرنه هم ما هم شما میدونیم که خیلیم دیر شده
وقتی دخترا همه چیو فهمیدن
کم کم بقیه هم میفهمن

دستشو رو سرش گذاشتوبا استرس گفت : نمیدونم

مهران- شمااز چی میترسین ؟؟
هراتفاقی که بیافته بهتر از وضع الانه

عمو – خیلی خوب من بهتون زنگ میزنم
وای به حالتون اگ تا اون موقع کاری کنید

بدون اینک منتظر جواب ماباشه ؛ از کافه بیرون زد

نگاهی به مهران کردم ؛ باحرص یه قورت ار قهوشو خوردو گفت :نمیفهمم بخدا
گفتن حقیقت اینقدر براش سخته

همش داره به خودش فکر میکنه

– ما جای اون نیستیم مهران ؛ شرایط سختی داره

مهران- شرایط بقیرو هم سخت کرده

 

(مهرداد)

دستامو تو جیبم فرو کردم ؛ نگاهی به جاده کردم
به ماشینا

چطور شد؟؟
بعد از بیست سال
خدایا تموم این بیست سال صبر کردی
صبر
صبر
حتی فکرشم نمیکردم این راز برملا شه
خدایا تموم شبامو دیدی
خدایا تموم این سالا با رویاش باعکساش زندگی کردم
به کی بگم بدون سوگند نفس کشیدن برام سخته
به کی بگم باورم کنه

خدایا غیر تو به کی بگم باورم‌کنه با نفسای شیده زندگی کردم
با بوی عطر تنش
به کی بگم من

سرمو بلند کردم ، نگاهی به کوچه روبه روم کردم
همون کوچه ای سوگند اون شب واردش شده بود

سمت خونه راه افتادم ؛ جلو در خونشون ایستادم
دستمو به زنگ در نزدیک کردم

بزنم ؟؟ نه نزن
بزن مهرداد
بزن

زدم …

سوگند – کیه؟؟

– منم

در رو به روم باز شد

سوگند – هیننن

باز اومدی لعنتی ؛ یاس خونس
تورو جون عزیزت برو

– نمیرم ؛ مگر اینکه همرام بیای

سوگند – نمیخوام ببینمت برو تورو خدا برو

– نمیرم تا نیای

سوگند – باشه باشه ؛ برو سر کوچه تا بیام

سرمو بی جون تکون دادمو سمت سر کوچه راه افتادم

با قدمای بلند سمتم میومد ، الهی دورت بگردم
عزیز دلم

سوگند – چیه ؛ چی میخوای؟؟

دستمو بین دستاش گذاشتم ؛ کشیدم دنبال خودم

سوگند – ولم کن مگه دیونه شدی؟؟

– آره دیوونه شدم

سمت ماشینم بردمش

– میشه سوارشی؟؟

سوگند – چی میخوای از جونم ؟؟

– لطفا سوگند حالم داغونه

بدون هیچ حرفی سوار شد …

منم سوار شدم ؛ بدون هیچ حرفی سربه زیر شدم

سوگند – چی میخوای بگی ؟؟

– سوگند

چونش لرزید اشکاش ریخت ؛ دستاشو رو صورتم گذاشت
ریشامو دست زد
با بغض گفت : تو مهردادی؟؟

با گریه گفتم : تو سوگند منی؟؟

بلند هق زدو : چیکار کردی با این دل آوارم
بازم اومدی که داغ بزنی رو دلم و بری
نمیگی دیگ نمیکشم

آره میگن رفت
یه روز سخته ؛ دو روز سخته
تو که میدونی
توکه میدونی دیگه نمیتونم

هق هقاش نمیزاشت حرف بزنه

تحمل نداشتم ؛ قلبم داشت از جا کنده میشه

لبامو چسبوندم به لباش
گرمی لباش رو لبام

دوباره وجودم آروم گرفت ؛ بعد از بیست سال
دوباره اروم گرفتم

بدون اراده تند تند صورتشو میبوسیدم
هردو نفس نفس میزدیم

– یعنی خوابه ؟؟
میترسم بازم خواب باشه و بیدار شم
کنارم نباشی
میترسم …

سوگند – دخترم

– خوبه

سوگند – دخترمو ازم گرفتی
حق داشتی قولو قرارمون همین بود
حتی از دورم نیومدی به دیدنم
حق داشتی ما رفتیم از زندگی همین
من

هق زد …

من بعد از اون روز دیگه زندگی نکردم
چجوری دلت اومد تنهام بزاری

– هرچی میخوای بگو ، بگو حق داری

دستشو زیر چونم گذاشتو سرمو بلند کرد
با گریه آروم گفت : من همون روز که یاسمو برام آوردی بخشیدمت
ما به هم نمیخوردیم
من بخاطر مادرم رحممو اجاره دادم به کسی که عاشقش بودم
توام اونقدر پول داشتی که تونسی رحم یه زنو بخری
فهمیدی تا چه حد بدبختم ؟؟

خدا بدجور تنبیهم ؛ بدجور مهرداد
خیلی درد داشت
هنوزم درد میکنه

تنبهم بخاطر دروغی که مادرم گفتم
بخاطر کاری کردم …

وقتی رو اون تخت به دست تو از دنیای دخترونگیم جداشدم ؛ بهار زد تو گوشم و گفت هرزم
شاید کارم اشتباه بود ولی من فقط خواستم مادرم زنده بمونه

 

اومدی که بازم آرامشو ازم بگیری و بری پیش خانوادت
پس هنوز خدا منو نبخشیده
که بدترین تنبیه و برام در نظر گرفته

اینو گفتو ؛ خواست از ماشین پیاده شه

– سوگند نیومدم که برم
چرا فکر میکنی من راحت زندگی کردم
من بیست سال با کسی زندگی کردم که دوستش نداشتم

تو که میدونی غیر تو هیچکسو دوست ندارم
جایی نمیرم غیر پیش تو جایی ندارم که برم

عکسشو از توجیبم دراودمو گفتم : ببین سوگند
سهم من از زندگی فقط این عکست بود

من تموم این مدت چوپ اشتباه اون روزو خوردم
روزی که رفتم
یادته بارون میومد ؟؟
رفتیم زیر بارون ؛ همو بغل کردیم
فکر کردم آبروم مهمتره
رفتم .‌‌..

دیگ زندگی نکردم ؛ تو شدی همه زندگیم
چشمای لعنتی نمیزاشت کسیو ببینم
مهلقا خیلی تلاش میکرد ببینمش
نمیتونستم
چشات نمیذاشت کسیو بغل کنم
نمیذاشت
بخدا نمیذاشت
همه جا باهام بود ؛ همه جا
سوگند نگو که میری ؛ حالا که پیدات کردم تنهام نزار

بدون هیچ حرفی سرشو رو پاهام گذاشتم
دستی به موهای فر خوشرنگش زدم

میشه ناز کنی ؟ نوازشت کنم !!
باهام قهر کن ، غرق خواهشت کنم !!
دل بدم به خندهات ؛ سپربلات بشم ..
الهی فداتشم
مگه میتونم تورو باکسی عوض کنم ؟؟
لعنتی صدام بزن …

سوگند- مهرداد

– جون دلم

سرشو بلند کرد نگاهی به صورتم کردو خیره به چشمام گفت : راستش دلم‌تنگ بود
خیلی
خیلی تنگتر از اینی که بخواد با چند ساعت از بین بره
ولی من …

چونش لرزیدو با بغض گفت :

راستش خیلی زور زدم ببخشمت
منی که به همه گفتم حق باتو بود
تو باید میرفتی

الان ..

هق زدو : الان هرچی تلاش کردم نشد ببخشمت
خداحافظ

– سوگند

دستشو رو لبام گذاشتو گفت : هیس
هیچی نگو
نگو دلم ظرفیت نداره
لطفا …

فقط یه چیزو میخوام بدونم

منتظر نگاش کردم

سوگند- اون دختری که کنار یاس منه
شیدی منه؟؟

– اره اون شیدس

بلندهق زدو خواست پیاده شد ؛ سریع دستشو گرفتم

– نرو سوگند

سوگند – ساکتشووو ساکتشو

با مشت به سینم کوبیدو داد زد: با جیگر گوشم چیکار کردی هان
دخترم زجر کُش کردی نامرد
شیدی من تو خونم گریه کرد ؛ گریه از نامردی زنت گفت
من‌ نفهمیدم
گفت منتطر مادرشه
من نفهمیدم

تو پست فطرتی ؛ حق نداشتی با دخترم اونکارو کرده باشی
اون امانت بود ؛ میدونی من چجوری از امانتت مراقبت کردم نامرد

(سوگند)

نمیتونسم دیگ اونجا بمونم ؛ چشمای اشکی شیده لحظه ای از جلو چشمم کنار نمی رفت

دستمو از بین دستاش کشیدمو سمت خونه راه افتادم
زل زدم به خیابون

چطور شد یهو ؟؟ چطور ممکنه
یاس و شیده باهم آشنا شن ؛ الان شیدم تو خونه ی منه
پیش من

موبایلمو از تو کیفم دراوردم شماره بهارو گرفتم

بهار- کجا غیبت زد؟؟

– بیا بیرون سر کوچم ؛ یاس نفهمه

بهار- چیری شده ؟؟

– منتظرم‌

گوشیو قطع کردم ؛ تکیه به دیوار ایستادم
سرمو چسبوندم به دیوار

اشکام سر خورد ؛ خدایا کی تموم میشه؟؟
کی میگذره ؟؟
دیگه نمیکشم ، چرا تموم نمیشه
چرا جونمو نمیگیری راحتشم

بهار- چیشده سوگند

بدو هیچ حرفی
خودمو تو بغلش جا دادمو با گریه گفتم : بهار شیدی که تو خونمونه بهاره

بهار- چی

– آره شیدس ؛ دختر من
من چطور نشناختمش ؛ لعنت به من

بهار – پس حدسمون درست بود

– بهااار میخواد داد بزنم ؛ شیده با گریه اومد خونمون
یادته ؟؟

فقط یه اتاق ازم فاصله داشت
دستاشو گرفتم
موهاشو ناز کردم ؛ چطور نفهمیدم
چطور نفهمیدم شیدی منه

وای اگه بفهمه من مادرشم ، حتما منو نمیبخشه
حتما میگه چرا تنهاش گذاشتم
چرا دادمش دست کسی که زجرش دادن
خدایااا چرا جونمو نمیگیری خلاصم کنی
زره زره داری جونمو میگیری

چطوری به دخترم بگم من مادرتم

بهار – هیس سوگند آروم باش ؛ اونا تورو دوست دارن هردوشون
اونا میدونن تو چقدر دوستشون داری و چه سختی کشیدی

– تو داری میگی اونا میدونن ؟؟

بهار – آره دیگه ؛ پس چرا اینقدر بهم نزدیکن
اینقدر مشکوکن
جز اینکه بدونن قضیه چیه

گوشام سوت میکشید ؛ چشمام تار میدید
دیگ پاهام جون ایستادم نداشت

دستای بهارو فشردم تا بتونم سرپا وایسم

بهار- سوگند
سوگند …

پخش زمین شدم

***

بهار – سوگند خوبی؟؟

چند بار پلک زدم ؛ نگاهی به سرم تو دستم کردمو گفتم : چیشده ؟؟

بهار- فشارت افتاد آوردمت اینجا

-اهوم

بهار- میدونی یاد چی افتادم ؟؟

– چی …

بهار – یاد اون روزی که تو خونه مهرداد دیدمت بی جون
رو رمین افتادی

– دوتا کشیدم نوش جان کردم

خندیدو گفت: آره ؛ وای وقتی که گفتی میخوای حامله شی ازش دنیا رو سرم خراب شد

– چه روزای بود

بهار- بگو ه روزایو پشت سر گذاشتیم
به زندگی الان که نگاه میکنم ؛با همه بد بختیا
از گذشته بهتره

تک خنده ای کردمو : برا من مثل قبله ؛ حتی این روزا سخترم شده

بهار- مهردادو میخوای چیکار کنی؟؟

– هیچی ؛ اون خودش میره ؛ مثل دفع قبل

بهار- ولی غلط کردم خاصی تو چشاشه

با خنده مشت زدم به بازوشو گفتم : الان وقت مسخره بازیه

بهار- نه ؛ ولی دلم برا خندهات تنگ شده بود

– دیونه

دستاشو بین دستام گذاشتو بوسید

بها- غصه هیچیو نخور ؛ شیده مال ماست
من مطمعنم اون دختر منتظره که بری سمتش

با بغض نالیدم : میخوام ببینمش
میخوام بوش کنم

میخوامش بهار ؛ دلم برا همه روزای گذشته تنگه
دلم برا مادری کردنش
موهاشو شونه بزنم
تو چشمای خوشگلش نگاه کنم ؛ بگم چقدر دوستت دارم
بهار نیمه ای از وجودمو پیدا کردم

با گریه دستامو گرفتو محکم فشردو گفت : آره پیدا شده سوگند

محکم بغلش کردم ؛ تو بغلش زار زدم
نمیدونم خوشحال بودم یا ناراحت
ولی دلم اشوب بود
آشوب تر از همیشه
این بار پای عشقم وسط نبود
پای قلبم وسط نبود

این بار پای دخترم وسط بود
دختری که بیست سال پیش ازش گذشتم
نیمه ای از وجودمو از خودم جدا کردم
حالا اومده پیشم
تو خونه ی من
کنار من نفس میکشه ؛ تو خونه ی من راه میره
با من حرف میزنه

کاش بغلت کنم ؛ موهای نازتو نوازش کنم
بوت کنم
هنوزم بوی بچیگاتو میدی؟؟
هنوز بوی تنتو یادمه
روزی که ازم جدا شدی

– بریم خونه بهار ؛ میخوام ببینمش

بهار – صبر کن پرستارتو صدا بزنم ؛ سرمو از دستت بکشه

با لبخند چنگی به قلبم زدم …

کاشکی میشد بهت بگم صداتو دوست دارم
سادگیاتو دوست دارم
خستگیاتو دوست دارم

باسوزش کشیده شدن سرم از تو دستم سرمو بلند کردم

– بریم ؟؟

بهار – بریم

(یاس)

شیده – مامان اینا نیستن ؟؟

– نه چرا بیخبر رفتن

با صدای زنگ در بدو سمت در رفتم

سمیر- سلام خانم

– چ خبر؟؟

مهران – راضی نمیشه ؛ میگم نمیگم

– اه اینم فقط بفکر خودشه
اتفاقا نگه بهتره ؛ چون مامان من هنوز عاشقشه
زود میبخشتش
ولی کور خونده من نمیزارم

سمیر- نفس بکش یه لحظه

شیده – اه چرا اینکارارو میکنه

مهران – بیا بریم

گونه های شیده رو بوسیدم و کنار گوشش گفتم : نگران نباش شده خودم برا مامان تعریف میکنم

شیده – فعلا قلوی من

سوار ماشین شدن ؛ با یه تک بوق رفتن
وارد خونه شدم

پشت در ایستادم ؛ آخ خدا کی این داستان تموم میشه؟؟
اصلا تموم شدنی هست ؟؟

صدای کلید پشت در شنیدم ؛ بدو درو باز کردمو
گفتم : سوپرایز

بهار- مرده شور سوپرایزتو ببرن

– خوبی سوگند جونم

سوگند – دوستت کجاس؟؟

همینجور که وارد اتاق میشدم گفتم : پیش پای شما رفت

سوگند – رفت …

با تعجب سمتش برگشتم

– مگه میخواستی ببینیش؟؟

بهار – نه

– چی داریم بخوریم

مامان پکرو بی جون سمت مبل رفت

بهار- کوفت داریم ؛ میخوری

– نه نه من ادم با انصافیم ؛ غذای تورو نمیخورم

پشت سرخاله راه افتادم ؛ وارد آشپزخونه شدیم

– یه چیز خوب درست کن

بهار- ولم کن حوصله ندارم

– خوب چتونه ؛ چراناراحتی
مامان چشه؟؟

بهار- چیزیش نیست که ؛ خوبه
چی میخوری؟؟

سرمو سمت مامان برگردوندم ؛ زل زده بود به گلای قالی

بهار- باتواما

– ها؟؟ نمیرو

یعنی چیشده که ماماناینقدر تو فکره
نکنه مهرداد رفته سراغش

دوباره نگاهی به خاله کردمو گفتم : مطمعنی چیزی نشده

بهار- مگه قراره اتفاقی بیافته که انقدر اصرار داری

– نه

بهار- پس ساکتشو

بی حرف منتظر نیمرونشستم …

بعد ازخوردن نیمرو سمت اتاقم رفتم

رو تخت دراز کشیدم ، موبایلمو ورداشتم
به سمیر زنگ زدم

بعد از چند بوق صداش پیچید تو گوشم

سمیر- سلام عزیزم

– سلام اقایی ، خوبی؟؟

سمیر- خوبم ولی فکرم خیلی درگیره

– منم

سمیر – میخوام ببینمت ؛ دلم برا بغل کردنت تنگ شده

خندیدمو گفتم : ما که الان از هم جدا شدیم

سوگند – یاس

– جونم مامان بیا تو

– من بعدا بهت زنگ میزنم ؛ گوشیو قطع کردم
منتطر مامانو نگاه کردم

لبخند مهربونی زدو رو تخت نشست

– خوب سوگی جون چته ؟؟

سوگند – یادته بهت گفتم قضیه باباتو

اخم ریزی کردمو خواستم بگم نه که نذاشت حرف بزنمو ادامه داد

سوگند – وقتی فهمیدم مهرداد زن دارو زنش نازاس
قلبم شکست
ولی خوب بخاطر مادرم مجبور بودم رحممو اجاره بدم

حرفاش برام گنگ بود ؛ داره چی میگه
رحم اجاره ای
بودن با مرد زن دار

سوگند- راستش من

– مامان تو چیکار کردی؟؟

سوگند – تو خوبی ؟؟ چرا رنگت پریده

نفسم تو سینه حبس شد . داد زدم
ماماااان تو چیکار کردی
رحمتو اجاره دادی؟؟؟؟
آره
آره

سوگند – من که اینارو برات گفته بودم

– نههه
ماامان دروغه
بخدا دروغه
دروغه .. مامان من
سوگند من

بگو دروغه بگووو مامان
بگو وگرنه میمیرمم

سوگند – یاسم اروم باش . دروغه دروغ گفتم
آروم بگیرررر

داشتم دیونه میشدم ؛ از حودم دورش کردم
بدو از خونه بیرون زدم

بهار- یاس یاااس

سوگند – نزاار بره بهار
یاس مادرت بمیررره
مادرت بمیره اینجوری نبیننت
من که برات گفته بودم

دویدم …
دویدم …

کجاش مهم نبود ؛ فقط میخواستم نفس بکشم

من رحممو اجاره دادم
به یه مرد زن دار

دستامو مقابل گوشام گذاشتمو داد زدم : نه دروغه
کسی حق نداره با مامان من اینکارو بکنه
نه کسی حققق ندااره

بی جون نفس زنان ایستادم ؛ به جاده زل زدم
با بغض نالیدم

– مامانم چرا اینکارو کرد باهات
چطور اینکارو کرد باهات

صدای بوق
بوق
بوق ..‌‌

خانممم برو کناااار
سمت نور چراغی که به صورتم میخورد برگشتم
نورش انقدر زیاد بود چشمامو زد
دستامو جلو صورتم گذاشتم

صدای جیغ ‌‌‌…

حس کردم رو هوا پرتاب شدم

– آخ سرممم

+خانم خوبی ؟؟

تار میدمش . میخواستم لب بزنم خوبم
ولی نمیدونم چیشد همه چی سیاه شد

***

(سوگند)

– ساعت یک شده چرا نمیاد

بهار- دلم بدجور شور میزنه
برم موبایلشو بیارم زنگ بزنیم به شیده شاید اون خبر داشته باشه

– عجله کن

بهار- نمیدونم اسمشو چی سیو کرده

– به اولین تماسش نگاه کن . وقتی میرفتم تو اتاقش داشت بایکی حرف میزد

بهار- باشه

الو

..‌

سلام ؛ ببخشید من خاله ی یاسم
شما از یاس خبر دارید؟؟

-چی میگه

بهار- میگه خبر ندارم

– گوشیو بده

الو

سمیر- سلام سوگند جان

– اقای دکتر شماین ؟؟
دستم به دامنتون یاسم حالش بد بود از خونه زد بیرون
الان یه ساعته نیومده

سمیر- نگران نباشید من الان میام اونجا

– باشه

گوشیوقطع کردمو با گریه رو به بهار گفتم : بیا بریم
بیرونو نگاه کنیم
شاید بیاد

بهار- چی بهش گفتی

– قضیه خودمو مهردادو

بهار- دیونه شدی آره؟؟ تو نمیدونی اون رو تو حساسه

– من براش تعریف کرده بودم قبلا ؛ عادی رفتار کرد
بهم حق نداد
ولی امشب نگار اصلا خبر نداشت

بهار- یعنی چی

– نمیدونمم خودمم دارم رسما دیونه میشم

مانتومو تنم کردمو از حیاط بیرون زدم

خدایا چقدر دلشوره دارم ؛ دختر تو کجایی
پاهام بی حس شده بود
انگار خون به پاهام نمیرسید

نکنه یاسم خون به پاهاش نرسه ، با گریه زل زدم به کوچه

سمیر – هنوز نیومده ؟؟

با گریه نگاهی بهش کردمو گفتم : پاهام بی جونه
نفس کشیدن برام سخته
یاسم نفسش بند اومده میدونم
یاس مادر کجایی
تو که دلت نمیومد ناراحتم کنی

سمیر – دِ آخه چیشده
سوگند چی بهش گفتی؟؟

– هیچی بخدا هیچی
فقط گفتم من رحمشو اجاره دادم به مهران
من چند وقت براش گفته بودم

سمیر- خوب؟؟ پس چرا الان حالش بد شده

– نمیدونم انگار اصلا خبر نداشت

سمیر- وای وای وای
اونا جاشونو عوض کردن بودن
اه
اه

با مشت به شیشه مااشین کوبید

بهار- چی میگی ؛ کی جاشو عوض کرده

چنگی به موهاش زدو با صدای گرفته اب نالید: اون حرفارو برا شیده تعریف کرده بودی

– نه

سمیر- آره

بهار- خدای مننن

سمیر- باید به پلیس خبر بدیم ؛ لطفا سوار شید
این وقت شب کجا رفتی تو بی خبر از من اخه

شیده و یاس جاشونو عوض کردن
چطور ممکنه
فهمیده بودن ،؟؟
به من نگفتن ؟؟

دستامو لای موهام فرو کردم با تموم قدرت کشیدمشونو جیغ زدمم

– نهههه نههههه

سمیر- آروم باش سوگند ؛ ببین منو درست میشه

دوباره جیغ …

سمیر- دِ بدووو قرصای لامصبشووو بیار بهار

سمیر- سوگند باید یاسو پیدا کنیم
لطفا آروم باش

قرصامو خوردمو بی جون سرمو تکون دادم
کمکم کردن سوار ماشین شدم

راه افتاد سمت آگاهی ؛ سرمو چسبوندم به شیشه ماشین زل زدم به خیابون

یاس تو کجایی؛ این دلشورم برا چیه
یاسم هرجا هستی خوب باش
خواهش میکنم

سمیر- تو ماشین بشینید تا بیام

بهار- سوگند خوبی؟؟

– کاش لال میشدم

بهار- هیس تو که نمیدونستی اونا جاشونو عوض کرده بودن

– بهارهیچ چیز سرجاش نیست ؛ خیلی کلافم
به هر طرف نگاه میکنم بهم ریختس
دلم میخواد بمیرم
دیگه نمیتونم تحمل کنم ؛ آخه من باید چیکار کنم
چرا زندگی روی خوش بهم نشون نمیده

بهار- درست میشه ؛ فقط یاس پیدا شه

سمیر- عکس میخوان ؛ عکس دارین

بهار – آره تو کیفم ی دونه دارم

سمیر- بده بهم

بهار عکسو بهش دادو سمیر دوباره رفت

– خدایا دخترمو از تو میخوام

سمیر- گفتن امشب تا صبح میگردن پیداش نشد
صبح میریم بیمارستانارو میگردیم

– وای خدایا این دیگه چه مصیبتی بود
حالا من چجوری شبو صبح کنم

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن