فصل 2 خان هوس باز

فصل دوم رمان خان هوس باز پارت ۳

 

 

مسیری که باید رد میشدن از رودخونه میگذشت…

همون رودخونه ای که گلناز خیلی دوست داشت و آخرین باری که اومده بود یا افراخان اومده بودن…

چند لحظه ای گلناز مکث کرد و نگاه خیره اش به رودخونه موند خاطرات اون روز خوش با افرا لبخندی روی لباش آورد اما چشماش گویای چیز دیگری بود، قطره اشک جمع شده گوشه ی چشمش از نگاه تیزبین هدایت دور نماند….

هدایت: چیزی شده گلناز چرا وایستادی؟!

گلناز که انگار منتظر همین سوال بوده باشه خیلی سریع شروع کرد به حرف زدن

-چقدر اون روز افرا مهربون شده بود چقدر شوخی هاش واسم جذاب بود…

هیچ موقع تا اون حد باهم صمیمی نبودیم همیشه ازش می ترسیدم و فراری بودم ولی اون روز خودش منو آورد اینجا چون میدونست خیلی اینجا رو دوس دارم …

تو همین رودخونه تو همین آب خوردم زمین و حسابی خیس شدم افرا دوید اومد سمتم منو بغل کرد برد روی اون تخته سنگ ، هیزم جمع کرد آتیش روشن کرد تا منو گرم کنه…

اصلا لعنت به اون روز لعنت به افرا که گفت پرستار برای بچه بگیریم…

بغضش ترکید و اینبار بلند بلند گریه میکرد…

بریم … دیگه نمیخوام اینجارو ببینم…

یه مقدار از راه همینجور به سکوت می گذشت ک هدایت واسه شکستن سکوت و ناراحتی که تو چهره گلناز دید گفت

فکر میکنم تا روستای پایین یک ساعت راه داریم توانت برای اسب دواندن چقدر هست!؟

– از الان میتونیم شروعش کنیم!؟

پوزخندش جان دار و در چشم بود!

زیادی به خودت مطمئنی!!!

گلناز لبخند متینی زد،:

و شمام زیادی به خودتون مغرور !…

-احمد!؟

-بله آقا!؟

ما الان به تاخت میریم حواست به اون دختر باشه …

هدایت نفس عمیقی کشید و ضربان قلبش برای اسب تاختن بالا رفت دستش جایی را نشان داد…

– از اون درخت گز که سمت چپ جاده ست حرکت شروع میشه…

گلناز به درخت سه متری گزی که هدایت نشان کرده بود زل زد…

-قبول…

هدایت سری تکون داد و با نزدیک شدن به درخت، هردو کمی به جلو خیز گرفتند..افسار اسب را با تمرکز در دست گرفتند…

-شروع…

ضربه های متوالی شان به پهلوی اسب ها شدت گرفت ،هردو با هی گفتن حرکت شان را آغاز کردند…
سرعت هردو بالا بود و چونان نسیمی از کنار تمامی زمین های کشاورزی و مزرعه داران می گذشتند…

هدایت پیشتاز بود و گلناز با فاصله ای نه چندان زیاد پشت سر او در حرکت بود ،به مسیری رسیدند که کمی جاده از یکدست بودن خارج می شد‌…

جمله بلند هدایت میان صدای باد در گوش گلناز نشست..

-مواظب باش ،جاده کم عرض میشه!..

گلناز کنترل اسب را به عهده گرفت و همچنان به تاخت و تاز ادامه داد..

ضربان قلبش در حال بالا رفتن بود و میان سینه اش با شدت میکوبید.
روسری اش به عقب رفته و موهای جلوی سر،روی صورتش ریخته بود..

لحظه ای چشم بست تا با تکان دادن سر، موهای پریشان از جلوی دیدش به کناری رود اما با گشودن پلک هایش و دیدن صحنه روبرو،؛ تنها کاری که از دست او بر می آمد کشیدن لگام اسب و چرخاندن سر اسب به سمت راست بود تا با هیچ گوسفندی برخورد نکند..

اقدامش سریع بود و هدایت پیشتاز. ،سرش را چرخاند تا واکنش اورا از دست ندهد…

این دختر واقعا ادعایش در رابطه با سوارکاری اش را به اثبات رساند..

هنوز مسیر کوتاه و پیچ پایانی مانده بود که صدای جیغ کشیدن گلناز نگاهش را به عقب کشید..

 

هدایت دهنه ی اسب را کشید و اسب با چندمتر جلو رفتن از حرکت ایستاد..
هدایت سر اسب را برگرداند و به سمت او حرکت کرد
گلناز با چهره ای درهم با گرفتن مچ پایش و لمس محل درد،دندان هایش را برای بالا نرفتن صدایش روی هم سابید..

هدایت از اسب پایین پرید و سمتش رفت

-چت شد!؟

گلناز با درد،سری بالا انداخت و با چشم دنبال اسب وحشی اش بود..

هدایت روی یک زانو کنارش نشست؛

– کجای پات درد میکنه ؟!
از کنار اون گله ی گوسفند راحت رد شدی و تو جاده ی خالی نتونستی اسب رو مهار کنی؟

گلناز با چشم های باران نشسته، سرش را بالا گرفت
موهای ریخته روی صورتش ،نیمی از چشمانش را پوشانده بود.

– اسب رم کرد،روبروش تو جاده مار دید

هدایت نگاهش را از چشمان ابری او گرفت و گوشه دامن گلناز را بالا برد،شلوار پرچینش را کمی بالاتر کشید، دست گلناز روی انگشتان مردانه اش نشست..

متوجه معذب بودنش شد اما دستش را با حرکتی از زیر انگشتان او بیرون کشید و یک وجب دیگر شلوار را بالاتر برد

اگه فهمیده باشی و بهت گفته باشن دکترم و میتونم به پات یه نگاه بندازم..

دامن گلناز با نشستن دست هدایت روی قسمت ضربه دیده میان انگشتانش با تمام قدرت چین خورد و قسمت گوشتی دست دیگرش را زیر دندان هایش گرفت…

از ضعیف بودن و ابرازش بیزار بود..

-پیچ خورده باید جا بندازمش…

“-این جا!؟

-اگه با جا هم مشکل داری پاشو تا یه جای مطمئن برسیم!..

گلناز حرفی نزد و هدایت نگاهی به پشت سرشان انداخت..

بر خلاف میلش دستش را جلو برد تا گلناز با کمک او از جا بلند شود اما با عقب رفتن او دستش بین راه متوقف شد..

دو دستش را حائل بدنش کرد و خود را به سختی عقب کشید
نفسش به شماره افتاده بود اما بازهم از تک و تا نیفتاد..

هدایت کت سوارکاری اش را از تن درآورد و چاک پشت آن را گرفت به دو طرف کشید تا پاره شود
نگاهی به دور ور انداخت تا دو تکه چوب هم بتواند پیدا کند
چند متری رفت با چشم چرخاندن توانست چند تکه چوب مرطوب پیدا کند …

-صبرتم زیاده!؟؟

گلناز با چیزی که در ذهنش نقش تاریکی و سیاهی زد گفت:

-هست!

هدایت کنارش نشست، چوب ها رو با کت دو نیم شده اش نزدیک دستش گذاشت پای گلناز را در دست گرفت اما میدانست پایی که جا انداخته میشود دردش به قدری هست که این دختر نتواند تحمل کند..

-بهتره گوشه ی لباست رو بین دندونات بگیری وگرنه ممکنه زبونت را گاز بگیری!

گلناز پایین پیراهن بلندش را بالا کشید و در دهانش گلوله کرد

-حاضری!؟

گلناز سر تکان داد و هدایت گفت:

نشد که ندیمه ی خان بشی!؟

همزمان با گفتن جمله اش و پرت شدن حواس دخترک ،پایش را با قدرت هر دو دست پیچاند تا سر جایش برگردد…

صدای فریاد گلناز پشت آن تکه از پیراهنش خفه شد اما اشک هایش باریدن گرفت

-تموم شد ،زود خوب میشه!

چوب ها نازک بودند برای هر طرف دو چوب برداشت و با کمک پارچه کتش دور ساق پای گلناز و بست…

-حالا ما موندیم و یه اسب ،باید تورو بشونم روی اون و تا ده پایین برسونمت!..

گلناز به سختی پرسید راه زیادی مونده!؟

-اون اندازه ای هست که با پلی پیاده هیچ جا نمیتونم ببرمت..

حرفی نزد و دامنش را پایین کشید تا روی پایش را بپوشاند.
هدایت اینبار دست دراز کرد و او به ناچار دستش را گرفت…

-وزنت رو بنداز روی شونه ی من!..

-خوبه! دیگه چی!؟

هدایت با اخم و تشر حرفش را زد

-،منم نمیخوام بهم بچسبی که غرایزم برطرف شه!..

گلناز دست چپش را روی شانه پهن هدایت گذاشت و با دست راست برآمدگی جلوی زین را گرفت..
با کمک هدایت پای چپ را بالا آورد و روی رکاب قرار داد

-یه لحظه این حالت بمون تا اون یکی پات رو از روی زین رد کنم!

بالاخره اورا نشاند و خودش هم پشت سرش سوار شد .
گلناز خودش را جلوتر کشید اما هدایت با گرفتن افسار اسب به او نزدیک تر شد و کنار گوشش زمزمه کرد:

هشت سال فرنگ بودم و همه مدل زن دیدم و حسی واسه تحریک شدن ندارم پس درست بشین تا از روی همین اسبم باهم نیفتادیم!..

“-دستوره!؟

-واسه کله شق و ترسویی مثل تو آره دستوره!..

دستش دور بازوهای گلناز پیچید و اسب با ضربه ی پایش به حرکت افتاد

تو مسیر جنگلی که پیش گرفته بودند گلناز از دور یک کلبه ای دید و خوشحال از اینکه ازین شرایط قرار گرفتن روی اسب جلوی هدایت راحت میشه
هرچی نزدیک تر میشدن چهره گلناز برافروخته تر میشد
همون کلبه ای بود که اون شب تو اون تاریکی و سرما افرا رو تعقیب کرده بود و افرا وارد این کلبه شده بود…

 

هدایت با دست اشاره به کلبه کرد و گفت میتونیم بریم اونجا استراحت کنیم تا احمد برسه و تورو سوار کالسکه کنیم و برگردیم …

گلناز هم که خیلی مشتاق بود تا بدونه تو این کلبه وسط جنگل کی زندگی میکنه کی هست که افرا خان اونجا اون شبو باهاش به صبح رسوند…

هرچند فهمیدنش هم فایده ای نداشت، دیگه افرایی نبود که به خاطر اون زن حس حسادت زنانه اش برافروخته بشه فقط میتونست نفرتش از افرا بیشتر بشه و دلتنگ اون روزای بودن کنار افراخان نشه …

چند قدمی کلبه ،هدایت اسب رو نگه داشت و از اسب پایین پرید،افسار اسب رو گرفت تا گلناز هم پیاده بشه.. وقتی دید گلناز نمی تونه و به سختی داره پاشو بالا میاره، دستش رو دراز کرد و با یک حرکت گلنازو بغل کرد و پایین اوردش..

گلناز سینه به سینه با هدایت شد و صورت هدایت خان رو نزدیک صورت خودش احساس کرد با دست هدایت رو هل داد و خودشو جدا کرد…

-من میرم در بزنم ببینم کسی هست داخل کلبه…

گلناز آروم و لنگ لنگان با فاصله پشت سر هدایت راه افتاد

دلهره عجیبی داشت و ترس روبرو شدن با زنی که با افرا رابطه داشته!

با دومین تقه ای که به در خورد در باز شد…

با باز شدن و ظاهرشدن اون زن جلوی در پاهای ناتوان گلناز دیگه توانی واسه حرکت کردن نداشت

هدایت خان بعد از سلام کردن باهاش خیلی مودبانه درخواست کرد که اگه میشه چند ساعتی رو تو کلبه استراحت کنن..

-اگه نمی شناسید من هدایت هستم برادر افرا خان
از اینجا رد میشدیم که مشکلی برای….
سرشو برگرداند تا گلناز رو با اشاره دست معرفی کنه

که اون زن گفت بعله میشناسم ایشون هم زن اون افرا خان هستن

-بفرمائید گلناز خانوم بیاید داخل
هدایت خان با حالت تعجب به نازنین نگاه کرد مگه شما همو می شناسید

گلناز که هنوز مات و مبهوت بود و نمی تونست حرفی بزنه انگار لال شده بود از دیدن خاله خانوم!…
اما نازنین به حرف اومد

-گلناز خانوم میزاشتی سال شوهرت تموم میشد بعد با یک مرد غریبه واسه خوش گذرانی میومدی جنگل

گلناز عصبانی تر از قبل لنگ لنگان خودش رو به نازنین رساند از گره ی روسری بلند نازنین گرفت
پس تو اون معشوقه خان بودی که خان رو از منو بچش سرد کردی

نازنین خودشو عقب کشید و روسری اش رو از زیر دست گلناز بیرون کشید

“-تو خودت باعث دلسردی افرا شدی
افرا تورو خیلی دوست داشت عاشق تو بود و منو به خاطر راحتی تو و بچه تو شکمت از اون عمارت آورد تو این خراب شده و تک و تنها تو دل جنگل تو این کلبه کوچیک جا داد
واسه خاطر تو هرکاری کرد
اره وقتی تو ازش رو برگردونی به من پناه آورد
اصلا قبل اینکه تو زن خان بشی افرا مال من بود
تو اون افرا رو کشتی حالا اومدی اینجا چیکار
اومدی بدبختی منو ببینی

-اینجا چه خبره ؟!
گلناز چی میگه این زن
برادرم با این زن چه رابطه ای داشته!؟

 

هدایت با حالت برافروخته داخل کلبه شد و نازنین که خودشو کنار کشیده بود پشت سرش وارد شد و در را باز گذاشت تا گلناز هم بیاد …

هدایت یه صندلی راک که کنار پنجره بود رو واسه نشستن انتخاب کرد روش نشست با عصبانیت صندلی رو تکون میداد و تاب میخورد…

نازنین هم یه گوشه وایستاد و نگاهش به هدایت بود

گلناز با ورودش شروع کرد به برانداز کلبه
میخواست ببینه چه وجه تمایزی داشت این کلبه که افرا اون عمارت بزرگ رو ول میکرد و میومد اینجا پیش این زن…

قاب پنجره ای که منظره جنگل رو دل انگیز و آرامش بخش نشان میداد، شومینه سنگی که گرما بخش کلبه بود ، کلبه ای که خبری از غم و دوری و دلتنگی و درد نبود ،یکی از تفنگ های افراخان که روی دیوار خودنمایی میکرد….

تنها صدایی که میومد صدای قیژ قیژ صندلی هدایت که با تکان خوردن و تاب خوردن تو اون سکوت بینشون ایجاد شده بود ..

نازنین ازین سکوت استفاده کرد و قبل اینکه هدایت سوال کنه خودش شروع کرد :

این زن عجوزه ست اولش با مظلوم نمایی اومد جلو اما بعدش وارش رو فرستاد گوشه ی تیمارستان ، یک کاری کرد که منم از چشم افرا افتادم و منو آورد تو این کلبه وسط جنگل …
با آوردن مادر و خواهرش تو اون عمارت نقشه کشیدن افرا رو کشتن تا صاحب همه دارایی خان بشن اما مثل اینکه از وجود شما خبر نداشتن و نمیدونستن برمی گردین….

– آقا!!… به حرف هاش توجه نکنید شما که باور نمی کنید این حرف هارو

وارش میخواست منو بچه ام رو بکشه ،
روزی که افرا از دنیا اومدن دخترش خوشحال بود و همه ده رو ولیمه می داد وارش از فرط حسادت میخواست بچه خان رو با چاقو بکشه که اگه خان نرسیده بود این کارو کرده بود
افرا که میدونست ممکنه باز ازین اتفاقا بیفته وارش رو برد دکتر که اونجا تشخیص دادن واسه بهتر شدن حالش یه مدت تو تیمارستان بستری بشه …
این زن هم که الان جلوی شما وایستاده یک روزی اومد عمارت و گفتن خاله افرا خانه که بعدا از وارش شنیدم که دروغ میگه و خاله شماها نیست و فقط چشمش دنبال مال و منال خان بوده و از هر فرصتی استفاده میکرده واسه نزدیک شدن به خان….

چند شب قبل از مرگ افراخان… با افرا بحثم شد و اون به حالت قهر خونه رو ترک کرد و با احمد راه افتادن سمت جنگل…
منم با کنجکاوی و فضولی تعقیبشون کردم افرا اومد تو این کلبه من از پشت پنجره دیدم که …

الان احمد میاد می تونید ازش سوال کنید…

افرا قصد اذیت کردن خواهرم رو داشت میخواست به خواهرم دست درازی کنه اما خدا جوابشو داد
وقتی داشته دنبال خواهرم میکرده از پله ها افتاد پایین اون یک حادثه بود فقط…
افرا چوب هوسبازی خودشو خورد..

معلوم نیست به جز این زن با چند زن و دختر دیگه رابطه داشته ..

هدایت نتونست عصبانیت و خشم خودشو بروز نده با فریاد بلندی گفت

– بسه … دیگه نمیخوام چیزی بشونم…هرچیزی لازم بود بدونم رو فهمیدم

از روی صندلی بلند شد و پیپ خودشو از جیب درآورد با روشن کردنش پشت پنجره ایستاد

نه گلناز نه نازنین هیچ کدوم جرات حرف زدن دیگه پیدا نکردن…

 

زیاد نگذشته بود که احمد و گلنار هم رسیدن …

بماند که گلنار با دیدن پای گلناز چه داد و بیدادی راه انداخته بود و صدای فریاد هدایت خان ساکتش کرده بود…

احمد گوشه ای جداگانه کنار سورچی در حال تیمار اسب ها بود ..

نازنین با سینی چای در حال پذیرایی از مهمونای ناخوانده اش بود ..

گلنار بی خبر از ماجرا که این زن کی هست فقط فکر خواهرش بود

-میگم حالا چطور باید برگردیم!؟
یعنی میای پشت درشکه پیش من میشینی!؟

گلناز استکان چای دستش را پایین گرفت و با چهره ای ناراحت گفت:

اره ولی کاش میتونستم اسب رو پیدا کنم….

-پیدا میشه ، چون اسب عمارت رو هیچکس نمیتونه واسه خودش برداره ،! مگه نه آقا!؟؟

هدایت استکان چایی اش رو سرکشید

-اون الان تو اصطبل بسته ست!..

واقعا؟

نگاهش روی چشمان گلناز میان موج شادی اش نشست

این دختر برایش پر از راز بود و میل به کشف شدنش را داشت اما این خلاف خواسته همیشگی قلبش بود…

نتوانست خوشحالی نشسته در مردمک چشم هایش را که کندوی عسل دورش گرفته بود مخفی کند .

-واقعا!؟
حالا چای ش را با اشتیاق میخورد

خان کی برمی گردیم!؟.

-بریم که شب نمیشه اینجا موند با این وضعیت پات…

برم به احمد خبر برم که جمع و جور کنه که برمی گردیم،..

هدایت که بیرون رفت نازنین اومد سمت گلناز دستای گلناز رو تو دستش گرفت

– افرا واقعا دوستت داشت عاشق تو بود اما غرورش اجازه نمی داد بهت بگه ،خیلی بچه دوس داشت از وارش که بچه دار نشد با اومدن دخترتون خیلی عوض شده بود …

منم قربانی هوسبازی افرا شدم حتی به دختر خدمتکارش هم رحم نکرد…

-یعنی تو دختر آمله خانومی؟!

نازنین سرشو تکون داد و شروع کرد به گریه کردن…
اره تا چند سال پیش من با مادرم اونجا کار میکردم که چند باری افرا بهم تعرض کرد بعدها بهم قول داد باهام ازدواج میکنه و میشم زنش ..
اما هربار یه بهونه ای می آورد و منو از خودش دور میکرد..

صدای بلند هدایت خان اومد که داد زد حرکت میکنیم!..

دلم به حال نازنین سوخت اونم وضعیت بهتری نسبت به من نداشت پس …

بهت قول میدم که با هدایت خان حرف بزنم و ماجرا رو براش تعریف میکنم تا برگردی به عمارت ….
***

گلنار دستش را زیر بازوی خواهرش انداخت تا بلندش کند اما سکندری خورد ، هدایت که حواسش به آن دو بود سریع پشت گلناز ایستاد و با هر دو دست بازوهایش رو گرفت..

گلناز از حصار دستان هدایت جدا شد سعی کرد تعادلش را حفظ کند ..
لنگ لنگان به درشکه رسید ..

-احمد ،دهنه اسب را نگه دار حرکت نکنه!

رو چشم آقا..

گلناز دستانش را روی درشکه گذاشت ،سعی کرد خود را بالا بکشد اما نمیتوانست..
هدایت پشت سرش ایستاد یکی از دستانش روی پهلوی او نشست و چرخاندش..
تک تک سلول های بدن گلناز منقبض شدند.

دست چپش را هم زیر زانوان او فرستاد و گلناز را تا روی سینه اش بالا کشید

گلناز معذب جلوی چشم احمد و گلنار که از خجالت سر در گریبان فرو برده بودند ،آرام صدایش زد،:؛

خان…

-تا شب باید منتظر می موندیم بری بالا، این جوری زحمتت کم شد

گلنار با شیطنت به گلناز زل زده بود ،گونه های گلناز رنگ شکوفه های گل انار به خود گرفته بود…

-تو چرا نیشت باز شده !؟

هیچی آقا…

گلناز را روی درشکه نشاند و گلنار هم پتوی نازکی دور او پیچاند و خودش هم کنارش نشست

-راه بیفتین فقط آروم حرکت کن که پاش خیلی تکون نخورد!..

منم با اسب کنارتون حرکت میکنم
*
با رسیدن شان هدایت اورا تا اتاق رساند

اتاق تاریکه خان، من رو زمین بزارین، ممکنه مادرم بیدار بشه و این وضعیت ببینه

-باشه ، بیا فعلا برو بخواب فردا میام پات رو معاینه میکنم..

گلناز دستش را به دیوار تکیه داد و سرش را پایین انداخت

راحت شدم…

-شدی ،ولی سواری خوبی بود!

رک بودن هدایت، لبخندی روی لبانش نشاند

هدایت بیرون زد و هوا رو به ریه هایش دعوت کرد
خسته شده بود ، دست در جیب فرو برد خود را به اتاقش رساند
نیاز به گرمابه و دوش گرفتن داشت اما این وقت شب نمیتوانست منتظر گرم کردن اّب شود.

لباسش را عوض کرد و فکر کردن به کارهای برادرش پلک روی هم گذاشت.

?
??
???
????

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

1 دیدگاه

  1. این افرا چه دم درازی داشته
    فقط با خواجه حافظ شیرازی رابطه نداشته
    وااااااااقعااااااااا رمان باحالیه
    خسته نباشی ادمین جانم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن