رمان عروس استاد

رمان عروس استاد پارت ۲۸

 

با عصبانیت ریمل رو روی میز پرت کردم و داد زدم
_میشه دهنت و ببندی؟روتم بکن اون ور.
لبخند محوی زد و گفت
_چرا هاپو شدی عسلم؟
خواستم حرفی بزنم که درد بدی زیر دلم پیچید.
آخی گفتم و دولا شدم که از جا پرید و به سمتم اومد با نگرانی که نمیدونم واقعی بود یا ساختگی گفت
_چت شد؟
بدون این‌که نگاهش کنم دستش و پس زدم و گفتم
_به تو ربطی نداره.
عصبی گفت
_بچه بازی در نیار هانا بگو چت شد؟
دستش و روی شکمم گذاشت که عقب کشیدم و گفتم
_دست به من نزن
نفسش و فوت کرد و با کلافگی گفت
_نه… با تو باید از در زور وارد شد.
تا بخوام منظورش و بفهمم دست زیر پاهام انداخت و بغلم کرد که صدام در اومد
_نمیخوام واسم دل بسوزونی وقتی خودت باعث دردمی
به آرومی روی تخت گذاشتتم و گفت
_درد تم منم،درمونتم منم.حالا مینالی کجات درد میکنه تا آرومش کنم یا نمیگی و خودم باید بفهمم؟
جوابم یه نگاه خیره بهش بود.
دستش و از زیر لباس روی شکمم کشید و به چشمام زل زد.
ماهیچه های شکمم منقبض شد اما یک کلمه هم حرف نزدم.
دستش و پایین تر برد و گفت
_زیر دلته؟موقع ماهیانه تم نیست که بگم سیم میم‌هات قاطی کرده.
به چشماش زل زدم و گفتم
_اون روز همین طوری روی ستاره خم شده بودی و داشتی…
خواست وسط حرفم بپره که گفتم
_کاری به این ندارم که همیشه یکی واسه سرویس دهی بهت آماده بوده.تو حق نداشتی به من خیانت کنی… حالا هر چه قدرم من ناکام بذارمت حق نداشتی خیانت کنی آرمین.خوبه امشب تو نیازم و برطرف نکنی و من فرداش برم با…
با پشت دست ضربه ی آرومی روی لبام زد و با اخم گفت
_حواست به حرف زدنت باشه…
فقط نگاهش کردم…سری تکون داد و گفت
_توقع داری معذرت خواهی کنم؟یاد نگرفتم.همون طوری که متاهد بودن و یاد نگرفتم. عمر زیادی دوست دخترای من یه هفته بوده…
_تو من و با اون دخترایی که هر شب تو بغل یکی بودن مقایسه میکنی؟
جواب داد
_نه،دارم سعی میکنم تو مخت فرو کنم که پیغمبر زاده نیستم و ممکنه اشتباه کنم اما اگه چشاتو وا کنی میبینی به خاطرت دارم عوض میشم.

 

با تمسخر نگاهش کردم که گفت
_اونجوری نگاه نکن.معذرت خواهی نمیکنم اما قول میدم تا وقتی باهامی سمت دختر دیگه ای نرم خوبه؟
با نگاه خیره ای گفتم
_تو عوض بشو نیستی.خیانتت رو ببخشم باقیش چی؟ دیشب سام و کتک زدی امروز رسما تهدیدم کردی و بعدشم به زور من و….
وسط حرفم پرید
_هرچی که باشم جفت من تویی! کم اخلاق سگی نداری فکر کردی میتونی با سام یا هر خر دیگه ای باشی؟
نگاهی به بدنش انداختم و گفتم
_یه چیزی بپوش،بعدم بلند شو نمی خوام کلاس بعدیم رو از دست بدم.
برعکس خواستم بیشتر بهم چسبید و گفت
_نمیخواد بری دانشگاه.امروز در بست در اختیار منی.
با کلافگی نفسی کشیدم و گفتم
_شد یه بار بذاری اون کاری که دلم میخواد و بکنم؟ مثلا استاد دانشگاهمی خودت اجازه نمیدی برم سراغ درسام…
نفس عمیقی توی گردنم کشید و سرش و عقب برد و با قیافه ی درهمی گفت
_این آشغالا رو مالیدی به صورتت بوی تنت و برده.
دلم میخواست از پرویی این بشر داد بزنم که فهمید و گفت
_خب حالا جفتک ننداز… تو این یه مورد امروزه رو میذارم رو مد خودت باشی.
صورتم و جمع کردم و یک دفعه ای آخی از ته دل گفتم که هول زده بلند شد و گفت
_چی شد؟
از فرصت استفاده کردم. مثل برق بلند شدم و به سمت مانتو و شالم رفتم و تا آرمین به خودش بجنبه از اتاق بیرون زدم و لحظه ی آخر صدای عصبی‌ش رو شنیدم
_توله سگ مگه دستم بهت نرسه.
چون لباس نداشت نمی تونست بیرون بیاد.
از پله ها پایین رفتم و همون طور مانتوم و پوشیدم.
با گوشیم شماره ی مهرداد رو گرفتم. فقط اون بود که می تونست از پس آرمین بر بیاد.
سوار ماشینم شدم. بعد از پنج بوق صدای گرفته ش توی گوشم پیچید
_بله هانا؟
درد خودم یادم رفت و با نگرانی پرسیدم
_صدات چرا این جوریه؟
_بیمارستانم.
با چشمای گرد شده گفتم
_به خاطر ترانه؟زوده که…
صدای کلافش توی گوشم پیچید
_منه احمق مراعاتش و نکردم. یهو دردش گرفت یک ساعتی هست که دکترا برای معاینه بردنش داخل دارم دیوونه میشم.
استارت زدم و تند گفتم
_بگو کدوم بیمارستان خودم و برسونم

 

آدرس که داد معطل نکردم و پام و روی گاز فشردم.
زنگ موبایلم بلند شد… هندزفری و توی گوشم گذاشتم و تماس و وصل کردم که صدای عصبی آرمین توی گوشم پیچید
_حالا دیگه فرار میکنی جوجه ماشینی؟فکر کردی دستم بهت نمیرسه؟ کجا رفتی؟
جواب دادم
_علی‌الحساب چند ساعتی و بی لباس همون جا بمون چون دم آخری در و قفل کردم.لخت هم که نمی‌تونی بپری پایین تا قفل سازم بیاد کل روزت رفته تا تو باشی سر خود برای خودت رویا بافی نکنی.

_ای بر پدرِ پدرسگت لعنت که حقه بازی مثه تو رو پس انداخت. مگه من دستم به تو نرسه دارم برات جی پی اس تو روشن کن رد تو بزنم یک ساعت دیگه اونجام.

خندیدم و گفتم
_من از وقتی تو زندگی تو افتادم اینی که می بینی شدم.
_هوم،قبلا فقط زبونت دراز بود الان لاشی شدی.
خواستم جواب بدم که صدای مردونه ای از کنارم گفت
_تنهایی خانم کوچولو
چشم غره ای به موتوری مزاحم رفتم که صدای عصبی آرمین تو گوشم پیچید
_انقدر سرخاب سفیداب مالیدی که هر کره خری بهت تیکه می پرونه. بکش بالا شیشه رو اون آشغالا رو هم از صورتت پاک کن
شیشه رو بالا کشیدم و گفتم
_زیادی حرف زدی آرمین کار مهمی دارم می‌ذارمت رو سایلنت تو هم فسفر نسوزون کمتر زنگ بزن.
تلفن و قطع کردم و با سبز شدن چراغ پام و روی گاز فشار دادم و ده دقیقه بعد جلوی بیمارستان ترمز زدم.
با عجله پیاده شدم و شماره مهرداد رو گرفتم بعد از کلی بوق صداش پیچید
_جانم؟
_من رسیدم کجایی؟
با صدای گرفته ای جواب داد
_بیا طبقه ی پایین می بینی من و
باشه ای گفتم و بعد از قطع کردن تلفن بدون استفاده از آسانسور پله ها رو پایین رفتم.
با دیدن سر و وضع آشفته ی مهرداد نگران به سمتش رفتم و گفتم
_این چه حالیه؟ترانه خوبه؟
با چشم های قرمز شده ای نگاهم کرد و گفت
_بردنش برای زایمان…دارم دیوونه میشم هانا قراره عملش کنن.
با ناراحتی دستش و گرفتم و گفتم
_نگران نباش من مطمئنم از پسش بر میاد
سری با تاسف تکون داد و گفت
_منه خر سرش داد زدم واسه خاطر منه بی وجود به این حال افتاد
چیزی نگفتم خودش ادامه داد
_اگه بلایی سرش بیاد…
به اینجای حرفش که رسید نم اشک توی چشمش برق زد. روش و ازم گرفت و با کلافگی چنگی لای موهاش کشید

 

مغموم نگاهش کردم و خواستم چیزی بگم اما منصرف شدم.
تا حالا مهرداد و تا این حد آشفته ندیده بودم.
نگرانیش بابت ترانه از یک طرف و عذاب وجدانش از طرف دیگه…
روی صندلی نشستم و خودم و جای ترانه گذاشتم.
نفس توی سینم گره خورد،یعنی ممکن بود منم…
تند افکارم و پس زدم!تصور پدر شدن آرمین شیرین بود و در عین حال خطرناک.
یک ساعتی بود که پشت در اتاق عمل منتظر بودیم تا اینکه بالاخره در باز شد و پرستاری بیرون اومد.
مهرداد به سمتش دوید و نگران پرسید
_چی شد؟
پرستار با خنده گفت
_صاحب یه دختر همه چی تموم شدید از همین الان باید آماده ی خواستگ..
مهرداد نذاشت حرفش تموم بشه و گفت
_خانومم چطوره؟
لبخندی روی لبم اومد. یعنی اگه یه روز من تو اتاق عمل باشم آرمین همین طوری نگرانم میشه؟ اه… هانا چه قدر فکر های مزخرف میکنی تو قرار نیست آرمین و ببخشی فهمیدی؟
پرستار گفت
_حالشون خوبه اما فعلا به هوش نیومدن تا بیست دقیقه ی دیگه منتقل میشن به بخش می تونید ببینینشون.
مهرداد کلافه نفسش و فوت کرد که گفتم
_مبارک باشه!بهت میومد بابا بشی.
لبخند کم جونی زد و گفت
_تا وقتی چشمای باز ترانه رو نبینم نمی تونم خوشحال بشم.
خندیدم و گفتم
_دیدی که گفت حالش خوبه آقای عاشق پیشه. این طوری پیش بری کم کم حسودیم میشه ها…
با لبخند گفت
_چرا حسودیت بشه؟تو که سام و داری.
آهی کشیدم و گفتم
_دیگه ندارم…آرمین…
صدای مردونه ای از پشت سر حرفم و قطع کرد
_به عشق سابقش برگشته نه عزیزم؟
حیرت زده برگشتم و به آرمین نگاه کردم.
مهرداد با اخم های در هم به من نگاه کرد و گفت
_مگه حرف نزده بودیم هانا؟مگه قرار نبود…
باز آرمین وسط حرف پرید
_قرار نبود چی؟نگو که نمیدونستی اون مال منه که کلام میره تو هم اصلا ازت توقع نداشتم رفیق که خواهرتو پیش کش یه سادیسمی کنی
مهرداد با اوقاتی تلخ بهم توپید
_چی داره میگه هانا؟تو دوباره با اینی؟
نگاه بدی به آرمین انداختم که گفت
_این جوری نگاه نکن عشقم داداشت بالاخره می فهمید

🍁🍁

کانال رمان من
@romanman_ir

admin

نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم . . .

23 دیدگاه

  1. خيلى رمان زيباييه روز به روز بيشتر مشتاق ميشم بخونمش اما أدمين جون شما و نويسنده هم همت كنين يكم پارتا رو زود تر بزاريد اينجورى ميل خواننده براى خوندن كم ميشه اما رمان بسيار قشنگيه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن