فصل 2 خان هوس باز

فصل دوم رمان خان هوس باز پارت ۲

 

 

گلناز

باید با این خان جدید حرف میزدم بدونم تا کی قراره اینجا بمونه و چه برنامه ای واسه این خونه که حق دخترم تمناست رو داره…!

قهوه ای درست کردم تو سینی گذاشتم تا براش ببرم و به این بهانه حرف بزنم

تقه ای به در زدم و با تلنگر انگشتام در کامل باز شد

هدایت خان روی صندلی تکیه داده بود با دیدنم از جاش بلند شد
براتون قهوه درست کردم؛..

-چه خوب
قهوه درست کردن رو از کی یاد گرفتی !؟
فکر میکردم تو این خراب شده هیچ کس پیدا نمیشه یه فنجون قهوه بده دست من!

هنوزم عقب موندگی مشکل لاینحلتون مونده
هشت سال قبل که ازین گورستون رفتم همین بوده الانم همونه!…

لبخند تلخی روی لبم نشست و عصبی ازین همه توهین ، نیازی نمیدیدم تمام زندگی ام را برای این غریبه توضیح بدم…

خیلی کوتاه جوابشو دادم و گفتم خودم یاد گرفتم..

هدایت نشست و تکیه ای به صندلی اش داد

نگاهش روی فنجون بود دستش پیش رفت و فنجان میان دست بزرگ مردانه اش گم شد.

کمی مزمزه کرد و طعم خوشایندش زیر زبانش رفت:

-معلم خوبی داشتی!

جوابی ندادم و به زمین چشم دوختم،

-با برادرم افرا هم همینجور کم حرف و کم زبون بودی!؟

نمیدونستم چی باید جوابش میدادم اصلا یادم رفته بود برای چی اومده بودم…

هدایت قهوه اش رو سرکشید و فنجان را به سینی برگردوند…

-شبای دیگه هم ساعت ده یه فنجون قهوه می خورم ..

چشم از فرش پرنقش و نگار کف اتاق گرفتم به خودم جرات دادم با حالت تعجب پرسیدم

مگه موندگار شدین؟!!!

هدایت بدنش رو به جلو کشید و گفت

فعلا هستم تا به اوضاع این خراب شده یه سرو سامونی بدم… به برادر زاده ام رسیدگی کنم…

با تندی گفتم دخترم نیازی به کسی نداره خودم هستم بزرگش میکنم.

خم شدم ک‌سینی رو بردارم که دست هدایت روی دستم نشست

سعی کردم دستمو پس بکشم اما موفق نشدم
خودشو بهم نزدیک کرد نفس هاش به صورتم خورد:

-زن هرچی که باشه تا وقتی یه مرد کنارش نباشه که حمایتش کنه شکننده ست…

دستش رو پس کشید و تکیه اش به صندلی با برداشتن پیپ محبوبش همراه شد.

لب هام از خشم روی هم فشرده شدند اما نمیدونستم نفرت و بیزاری ام رو زیر لایه های زخم نشسته ی روحم پنهون کنم…

دیگه به من نزدیک نشین خان.! هیچ وقت نشین..

درد دیدن پوزخند روی لب های هدایت به قدر ضرب همون سیلی بود که روزی برای حرف شنوی از افراخان خورده بودم….

 

هدایت خان

گلناز با عصبانیت به سمت در رفت و لحظه ی آخر بهم گفت حرمت این لباس مشکی که تنتون هست و مهمون هستید چیزی نمی گم .
شب تون خوش…

رفت و چشم از در برنداشتم تا لحظه ای درو بست بلند شدم و از پشت پنجره های مشبک رنگی نگاهم به ستاره هایی افتاد که چشمک زنان سوسو میزدند و من هیچ ستاره ای نداشتم…

باید میخوابیدم تا فردا سرحال باشم اما میل به گذران این روزگار بیهوده نداشتم…

***

تازه از خواب بیدار شده بودم نگاهم به نور خورشید بود که از هر شیار پنجره به رنگی دراومده و روی فرش اتاق در حال تابیدن بود…

صدای در زدن ،حواسم را معطوف به خود کرد!

بیا تو،!..

با مکثی در باز شد و کسی وارد نشد..

با تعجب و لحن سردی گفتم :
باید بیام پیشواز؟!..

سر آمله خانوم و بعد تمام هیکلش از پشت در پیدا شد..

– سلام آقا صبح تون بخیر

اومدم اگه بیدار شدین واستون آفتابه و لگن بیارم دست و صورت بشورین!

خودت دست و صورتت شستی که اومدی؟!

سر آمله خانوم بالا اومد و چشم های متعجبش روی صورت جدی من موند،..

-بله !

میدونی ساعت چنده که اومدی بیدارم کنی!؟

آمله خانوم چارقدش را با دست کمی صاف کرد و پایینش را میان انگشتاش می چلاند…

-نه اقا!

حالا که اومدی و بیدارم کردی برو بیار دیگه…

آمله خانوم در را کوباند و رفت

در حال در آوردن لباسم بودم که در با شتاب باز شد

گلنار با دیدن من در آن وضعیت با دست ضربه ی محکمی رو صورتش نشاند و رو گرداند

گلنار:خاک تو سر من ،خدا مرگم بده

آقا حواسم نبود اومدم بگم خواهرم با شما کار داره!…

با اخم نگاهی بهش انداختم که از ترس قالب تهی کرد و پشت هم، چند ببخشید سرهم کرد.

درس خوندی؟

-نه آقا، دو تا ده دورتر یه مدرسه بود ولی بابام نزاشت برم…
میگفت دختر نباید درس بخونه، فقط باید شوهر داری یاد بگیره و بچه بزرگ کنه !..

ازین تحجر و عقب ماندگی باید راه نجاتی پیدا میکردم برای فرزندانی که به پای تعصبات کور کورانه پدران و مادران شان ،زندگیشون در حال تباه شدن بود…

میخوای سوا یاد بگیری!؟

چشم هاش درخشید…

گلنار: بله آقا خیلی دوس دارم ولی مادرم من رو میکشه اگه اسم مدرسه و درس بیارم

یه بار گفتم سیاه و کبودم کرد،..

فعلا برو بعدا با مادرت حرف میزنم.

ذوق زده در رو بست و رفت….

 

هدایت خان

در حال رفتن‌بودم که آمله خانوم با آفتابه و لگن وارد اتاق شد …

لازم نیست دیگه می رم پایین خودم آبی به دست و صورتم میزنم!

آمله خانوم:آقا جسارت نباشه یه غول بیابونی از کله سحر در اصلی باغ نشسته و منتظر مونده با شما حرف بزنه…

کی هست !؟ میشناسیش؟!

-نه آقا غریبه ست ولی یبار دیگه دیده بودمش که با گلناز خانوم حرف میزدن…

باشه برو بیرون به احمد بگو بره صداش بزنه بگه بیاد ….

گلناز

با فاصله از هدایت خان نشستم قبل از اینکه حرفی بزنم سوال هدایت خان سرجایم میخکوبم کرد ..،

-صبح چرا با دیدن اون مرد خشکت زد؟

(ترس به دلم نشست از همون صبح تب کرده بودم که هدایت خان متوجه رفتارم نشده باشه )

دلیل خاصی نداشت ‌‌…

-رنگت شده بود رنگ میت! اونو از کجا میشناختیش؟

تو همین عمارت که بودیم چند باری دیدمشون که با افرا خان حشر و نشر داشتن…

-واسه همین رسیدی!؟

(نمیتونستم لب از لب باز کنم شاید جونم ایمن نبود )

همینجوری تعجب کردم که این مرد همه جا هست و با همه رفت و آمد داره!..

هدایت سری تکون داد اما مشهود بود که قانع نشده..

-فردا میخوام برای سرکشی به زمینا و پیگیری وضعیت کانال های آب و تخمین ضرری که به خرمن های گندم رسیده برم روستای پایین اگه دوست داشته باشید میتونی با خواهرت همراهم بیاین..

ما چرا بیایم؟!!

-گفتم شاید دوست داشته باشی خبر بگیری از زمین هایی که بهت رسیده!..

 

فردا لباس مناسب بپوشید لباس گرمم بردارین هوامعلوم نمیکنه شاید بد شد ..

برمی داریم..!

-تو اسب سواری هم بلدی!؟

بلدم ..!

-در چه حد!؟

در حد و اندازه ای که خان این ده رو پشت سر جا بزارم

هدایت پوزخندی زد و با تحقیر بهم نگاه کرد….

-واسه شکست دادن من باید عمری سواری بگیری که بتونی پا ب پای من اسب بدونی…

اگه این کارو کردم و پیش افتادم چی!؟

هدایت چهره ای متفکر به خودش گرفت ؛:

-اگه بردی میتونی این عمارت رو واسه خودت نگه داری!؟

با مکث و تعجب گفتم این خونه رو قبلا دولت به خودم و دخترم بخشیده نیازی به بخشش شما نیست…

-اینقد از اموال برادرم بهت رسیده که به این عمارت احتیاجی نداری حتی نمی تونی به دخترت برسی چه برسه به این همه زمین و ملک !..

هدایت خان مثل اینکه شما خبر نداری که افرا چه بر سر من و خواهرم اورده بابام به خاطر افرا خان جونشو از دست داد و مرد
این زمینا و عمارتی که ازش حرف میزنی مال دخترم تمناست خودش وقتی بزرگ شد براش تصمیم میگیره…

-فعلا حوصله جنگ و جدل ندارم باهاتون یک وقت دیگه درباره اش حرف میزنیم…

-برای فردا آماده باش وقتی باختی باید کاری رو که من ازت میخوام انجام بدی!…

لحظه ای مردد شدم ،اما باید جواب این غرور بی جایی که داشت رو میدادم
سری به نشونه موافقت تکون دادم ..

-پس زود بخواب که بهونه دستم ندی

من زن باختن نیستم…

هدایت خان نیمچه لبخندی زد و خود را برنده ی از پیش مشخص شده مسابقه میدونست

-وقتی باختی ندیمه ی مخصوص خان این جا میشی!…

من نمیبازم پس به جای فکر پیدا کردن ندیمه دنبال یه جا واسه موندن خودتون باشید…

هدایت خان

بی هیچ سخنی مسیر خروج گلناز رو زیر نظر گرفتم و برای اولین بار از اینجا بودنم کمی خوشحال شدم….

 

هدایت لباس سوار کاری اش که از همان سفرش همراه آورده بود پوشیده بود جلوی آیینه اتاقش در حال شانه زدن به موهایش بود که تقه ای به در اتاق خورد…

-بیا تو…

گلناز دستگیره را پایین کشید و در را باز کرد..

-سلام..!

چشم های براق و مشکی هدایت از درون آینه روی گلناز ثابت ماند…

لباسش بیشتر مناسب میهمانی ها بود تا اینکه به درد سواری بخورد…

-از اومدن پشیمون شدی!؟

نه!..

-پس باید بگم الان راه میفتیم و وقتی واسه مهمونی رفتن نیست..!

من مهمونی نمی رم آماده شدم واسه رفتن و شکست دادن شما ،زودتر حرکت کنیم…

اخمی به چهره هدایت نشست…

-این لباس مال مهمونی های زنونه ست نه سوارکاری!!!
-عوضش کن و زود بیا که داره دیر میشه و از اونور به شب میخوریم….

گلناز نگاهی گذرا به لباس خود انداخت و نگاهی به چشمان منتظر هدایت کرد..

لباسم مناسبه و من همیشه با این چیزی که تنم میبینید بیرون می رم.

اخم نگاه هدایت خان کم نشد اما دیگه حرفی نزد..
بی توجه و بدون حرفی از کنار گلناز رد شد .

گلناز که همچنان دستش روی در مانده بود تکانی به خود داد و با فاصله ای پشت سر هدایت به راه افتاد..

هرکسی که در محوطه ی بیرونی ساختمان بود با دیدن ظاهر گلناز دست از کار میکشید و اورا برانداز میکرد، الوان بودن لباسش چشم را به دنبال خود میکشاند.

آمله خانوم نان های پخته شده رو روی مجمع گذاشت و رویشان را با سفره ای پشمی پوشاند نگاهش که به گلناز افتاد زیر لب گفت
این که ظاهرش خیلی فرق کرده شاید از خان گوشه چشمی میخواد که خودشو نونوار کرده فکر کرده میتونه توجه خان رو جلب کنه….

هدایت خان با در دست گرفتن افسار اسب به درشکه نزدیک شد

احمد با دیدنش دست از کار کشید و جلوی روی او ایستاد

-آقا فقط ده پایین میرین یا اطراف جنگلم سر میزنید!؟

-فقط ده پایین دست میریم !..

-چشم آقا..

– من با اسب میام شما گلناز و خواهرش رو با همین درشکه بیارشون

گلناز بعداز آخرین توصیه هاش درباره تمنا به امله خانوم سمت اصطبل اسب ها رفت و با چرخیدن و چشم دوختن به اسب ها، اسب سیاه رنگی توجهش را جلب کرد که کمی بی قرار بود و شیهه میکشید، دست روی همان اسب گذاشت و با اسب نا آرام و آماده به یراق بیرون آمد…

گلنار با توجه به حضور هدایت و احمد سمت گلناز و اسب دوید که باعث بی قراری بیشتر اسب شد و دست گلناز برای متوقف شدنش بالا آمد…

گلنار: خاک تو سرم خواهر جان چرا این اسب رو انتخاب کردی؟!

گلناز نگاه خونسردی به خواهرش انداخت و گفت اسب وحشی راه اسب رام رو می بنده !

گلنار:چه میدونم من که تا حالا سوار نشدم و چیزی از اسب ها نمیدونم..

هدایت قسمت بالا آمده ی زین رو گرفت با چابکی پا روی رکاب گذاشت و روی زین نشست..

گلناز هم بی مکث دامن لباسش را بالاتر گرفت و با یک پایش روی رکاب نشست ..

چشمان هدایت برق گرفت!پیدا کردن رقیبی توانا گذراندن روز خوبی را به خود نوید داد..

-راه بیفتین..

گلنار هم سریع پشت درشکه نشست

با حرکت درشکه، گلناز افسار اسب را میان مشتش نگاه داشت و با پنجه ی پا به اسب ضربه ای زد و کنار هدایت به حرکت آمد…

در راه کشاورزانی که مشغول کار زراعت و چیدن یونجه های تازه بودند با دیدن خان و گلناز با لباس های رنگارنگ با شگفتی دست از کار میکشید و با چشم مسیر آن ها رو تا جایی که از نگاه محو میشدند دنبال می نمودند..

یقینا فردا پچ پچ هایشان شروع میشد و شروع به حرف درآوردن میکردند …

هدایت به جلو نگاه میکرد و جواب سلام کشاورزان را با تکان سر میداد…

💙
💚💙
💙💚💙
💚💙💚💙

admin

نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم . . .

2 دیدگاه

  1. واقعا مسخره کردید مارو ؟؟؟؟این همون رمان یغماگر بهاره که فقد شخصیتاشو تغیر دادن نه به فصل اول به اون قشنگی نه به فصل دوم که کاملا کپیه 🙁

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن