رمان شروع تلخ

رمان شروع تلخ پارت ۱۳

 

 

رو صندلی نشستم ؛ حالا که خواب بود
میتونستم دستاشو بگیرم

دستامو آروم رو دوستام گذاشتمو ناز کردم
تو منو شناختی

فهمیدی من یاسم ، چطور ممکنه
فکر کردم مینونم فراموشت کنم
فکر می کردم میشه بدون تو هم زندگی کرد

خیلی سخته بدون تو ؛ سخت میگذره
میدونی من چی کشیدم وقتی کتیو بوسیدی

اشکام دوباره ریخت رو گونه هام ، با پشت دست پاکشون کردم

صورتمو رو دستاش گفتم : دوستت دارم سمیر
کاش دوباره مهربون شی

پلکام سنگین شد ، چشمامو رو هم بستم

*
*
*

با نوازشهای رو پیشونیم ؛ چند بار پلک زدم
چشمامو باز کردم

سرمو از رو دستای سمیر بلند کردمو دستی به موهام کشیدم

بالبخند نگام می کرد

خجالت زده ؛ سرفه ای کردمو گفتم : خوبین ؟؟

سمیر- قبلا اینجوری حرف نمیزدی؟

– ها ؟؟

سمیر- می گفتی . خوبی

– آها ، خوبی؟

سمیر – خیلی خوبم

نگامو ازش گرفتم ؛ به دور اتاق نگاهی کردم
مهران چرا نیومد هنوز

 

(سمیر)

صدای مهرانو یاسو میشنیدم ..

متوجه حضور یاس تو اتاق شدم ؛ چشمامو بستم
نمیخواستم باهاش رو به روشم

خودمو زدم به خواب ..

با سرو صدا صندلی کنار تختم ؛ فهمیدم نشسته

دستاشو آروم رو دستام ناز کردو گفت

تو منو شناختی

فهمیدی من یاسم ، چطور ممکنه
فکر کردم مینونم فراموشت کنم
فکر می کردم میشه بدون تو هم زندگی کرد

خیلی سخته بدون تو ؛ سخت میگذره
میدونی من چی کشیدم وقتی کتیو بوسیدی

اشکام دوباره ریخت رو گونه هام ، با پشت دست پاکشون کردم

صورتمو رو دستاش گفتم : دوستت دارم سمیر
کاش دوباره مهربون شی

قلبم میلرزید ؛ اونقدر محکم میزد
که میترسیدم
یاس متوجه بیدار بودنم بشه

صورتشو رو دستم گذاشت . ..

کاش میدونستم بغلش کنم ؛ بهش بگم منم دوستت دارم
کاش منو ببخشی

آخه تو با دلم چیکار کردی

 

(سمیر)

آروم به موهای رو پیشونیش دست زدم
چند بار پلک زدمو سرشو بلند کرد

با لبخند نگاش میکردم

گونه هاش سرخ شدو با لبخند گفت : خوبین ؟

سمیر- قبلا اینطوری نمیگفتی

یاس- ها

– میگفتی خوبی

یاس- آها ؛ خوبی؟

– خیلی خوبم

نگاشو ازم گرفت به اتاق نگاهی کردو گفت : تو چیزی از امشب یادت میاد ؟؟

خیره به چشماش نگاه میکردم ، آروم با صدای گرفته ای گفتم : نه

یاس- کتی پیشت بوده

-آره

یاس- چرا ؟؟

– گفته دوستم داره و نمیتونه بدون من زندگی کنه
ازم خواست دوستش داشته باشم
مشروب آورد …

با بغض نگام کردو گفت : توام خوردی

– خوردم چون فهمیدم بازم اذیتش کردم
منه لعنتی یه کم دیر فهمیدم
تک خنده ای کردمو .. راستش این روزا همه بهم دروغ میگن ، البته حق دارن چون منم بد کردم
ولی کاش دلیلشو میدونستن

یاس- هیچی یادت نیست ؟

بغضمو با فشار قورت دادمو گفتم : شیده چیو باید یادم باشه؟؟

اشک از رو چشماش ریختو گفت : هیچی سمیر
هیچی …

از جاش بلند شد ؛ با قدمای بلند از اتاق بیرون رفت

– شیده نرو بشین
صبر کن
با توام

درو محکم بهم کوبیدو از اتاق بیرون رفت

 

(سمیر)

مهران – چیشده چرا داری بلند میشی

– یاس رفت ؟

مهران – آره ؛ چیزی بهش گفتی؟

با عصبانیت چنگی به موهام زدمو کلافه رو تخت نشستم

مهران – تو گفتی یاس؟؟
از کجا فهمیدی !!!!

– تو دیگه چرا بهم دروغ گفتی ؛ منو از خودتون ندونستین

مهران – چون تو مارو از خودت ندونستی
از کجا فهمیدی؟؟

– با شیده حرف میزدی صداتو شنیدم
با اینکه یاس رو مبل نشسته بود

مهران – شرمندم ؛ ولی شیده خیلی بی قراره مادرش بود
تنها کاری ازم برمیومد همین بود

– کار بدی نکردی ؛ ولی باید یاسوبفرستی پیش باباش
اونم باید باباشه بشناسه

مهران – خودش دوست نداره

– توباهاش حرف بزن

مهران – چرا بهش نمیگی دوستش داری؟

نگاهی بهش کردمو انتظار این حرفو ازش نذاشتم

– نمیتونم

مهران – یه کم فکر کن ؛ بخدا داری هم خودتو هم اونو اذیت میکنی

سرمو به صورت تایید تکون دادمو گفتم : بریم دیگه

مهران – بریم ؛ کاراروانجام دادم

لباسمو مرتب کردمو دوتایی از بیمارستان بیرون
رفتیم

سوار ماشین شدیم .. راه افتاد سمت خونه

– یاس چطوری رفت تو خونه ؟

مهران – به تاکسی گفتم برسونتش

– اوهوم

مهران – بهش بگو همه چیو از داش دربیار
میبخشه

نزار از این دیرتر شه

 

واردخونه شدیم …

خونه تو سکوت مطلق بود

مهران – شیده خونه ای؟؟

یاس- آره اینجام

– چرا تو تاریکی نشستی

مهران چراغو روشن کردو گفت : خوبی؟؟

یاس- آره منتظر بودم بیاین
چیزی میخورین ؟!

نگاهی بهش کردم ؛ چشماش کاسه خون بود
سعی میکرد به مهران نگاه کنه

حتی سلامم نکرد بهم …

مهران – من میرم تو اتاق

یاس- منم اتاق بالا میخوابم

بدون هیچ حرف دیگه ای از پله ها بالا رفت

منم پشت سرش راه افتادم ، بدون اینکه توجه ای بهم کنه وارد اتاق شدو درو بست

– صبر کن

کنار در ایستادو بی صدا گفت : سرم درد میکنه

– کارت دارم

درو باز کردمو وارد اتاق شدم ..

– چرا نگام نمیکنی؟؟

یاس- خیالاتی شدی!!!

– فردا باید بری خونه ؛ عمو چند باره زنگ زده
بهتره بری خونه

یاس- باشه فردا میرم

انتظار نداشتم به سرعت قبول کنه ؛ دستمو زیر چونش گذاشتمو سرشو بلند کردم

– ناراحتی ؟

دستشو رو دستم گذاشتو آروم لب زد : لطفا برو

زل زدم بهش …

اشکاش رو صورتش جاری شدن ؛ بدون توجه به من رو تخت دراز کشیدو پتورو تا رو سرش بالا کشید

 

بدون هیچ حرف دیگه ای از اتاق بیرون زدم
درد بدی تو معدم پیچید

چنگی به معدم زدمو وارد اتاقم شدم
کلافه بودم ، کلافه تر از همیشه

دارم یاسو اذیت میکنم ولی مثل هیچ کار نمیتونم انجام بدم

سمت حموم رفتم ؛ شاید آب سرد آرومم کنه
لباسمو در آوردم

زیر دوش آب سرد رفتم ؛ از سردی آب نفسم بند اومد
نفس عمیقی کشیدم

به کتی فکر کردم …

کتی- حالا که تنهایی بیا امشبو باهم باشیم
لطفا گذشترو فراموش کن

– کتی مشکل من اشتباه نیست
من ..
م ن

کتی- تو چی ؛ پس مشکل تو چیه

– من عاشق شدم

کتی- باور نمیکنم سمیر

– باور کن ؛ من کسیو دوست دارم که همه زندگیم شده
نمیتونم به کس دیگه ای فکر کنم

کتی – دروغ میگی ؛ دروغ میگی
تو میخوای منو بسوزونی

دستاشو رو سینه هام گذاشتو هولم داد

داد زد : منو سوزندی ؛ دیگه ادااامه ندههه
من بدون تو نمیتونم ؛ نمیتونم
سمیر نکن اینجوری ..

از سردی آب تنم مور مور شد ؛ شیر آبو بستم
کلافه رو زمین نشستم …

باید بهش بگم من همه چیو فهمیدم ؛ من میدونم اون یاسه
ازش بخوام منو ببخشه
اگه پسم بزنه !!
اگ ….

خدایا این دیگه چجور مصیبتی شده
چرا اینقدر دیر فهمیدم این دختر همه زندگی منه
چیکار کردی با من یاس

 

(یاس)

بعد اینکه از اتاق بیرون رفت ؛ سرمو از پتو بیرون آوردم
سمت موبایلم رفتم ؛ زیر تخت افتاده بود ورش داشتم

نگاهی به مخاطبین کردم ؛ دلم برا آیناز تنگ شده بود
ساعت پنج صبح بود ؛ نمیتونستم بهش زنگ بزنم‌

شماره شیده رو گرفتم …
بعد از چند بوق صدای خواب آلودش پیچید تو گوشم

شیده – هوم!؟

– سلام ؛ خوابی

شیده – چیشده ؟

– خوابم نمیبره

شیده – چه مرگته باز

– امشب یه اتفاقی افتاد که باید ببینمت تعریف کنم
ولی سمیر گفته فردا باید برم خونه

شیده- کدوم خونه؟
خونه بابا ؟

– آره ؛ میخوام برم ، ولی فقط برا چند روز
بهتره این بازیو تمومش کنیم

شیده- باشه ؛ خودتو ناراحت نکن ؛ زودی برمیگردیم
ولی باید یکاری کنیم اینطوری که نمیشه
مامان خیلی بابارو دوست داره

– اون لیاقت مامانو نداره

شیده- بزار خودشون تصمیم بگیرن

– منظورت چیه؟ نمیفهمم

شیده- بیا روبه روی هم قرارشون بدیم

– اصلاا

شیده- خفشو توام ؛ میخوام بخوابم .بای

صدا بوق اشغال …

دختری بیشعور ، گوشیو رو میز گذاشتمو .چشمامو روهم بستم

 

تو جام غلطی زدم ؛ نور آفتاب مستقیم
به چشمام خورد

دستامو رو چشمام گذاشتمو ؛ تو جام نشستم
چنگی به موهای نامرتبم زدمو سمت دستشویی رفتم

شیر آبو باز کردم چند مشت آب سر به صورتم زد
کش قوسی به بدنم دادم

موهام مرتب کردم ؛ دستی به لباسم کشیدمو از اتاق بیرون رفتم

نگاهی به اتاق سمیر کردم‌؛ یاد حرفاش دیونم میکرد
اصلا معلوم نیست باخودش چند چنده

یابخوا . یانخوا

مهران – به چی می اندیشی؟؟

– سلام ؛ صبح بخیر

مهران – علیک سلام ؛ خوب خوابیدی؟

– آره ؛ فقط یه چیزی ..

مهران – چی؟

– منو امروز میبری خونه بابای شیده

تک خنده ای کردو گفت : آره میبرم ؛ ولی توکه نمیخواستی بری چیشد نظرت عوض شد ؟!

– همینطوری

مهران – پس صبحونتو بخور تا بریم

– باشه

وارد آشپزخونه شدم ؛ براخوام چایی ریختمو رو صندلی نشستم

مهران روبه روم نشست

– میگم مهران اگ دعوام کنن چی ؛ باید چجوری رفتار کنم

مهران – نه کاریت ندارن ؛ اگرم چیزی گفتن اصلا به روی خودت نیار

– یعنی برا شیده مهم نبود حرفاشون؟؟

مهران – بود ؛ ولی یطور دیگه نشون میداد

– با شیده حرف بزن ؛ من تحمل این جو سنگینو ندارم
باید برگردم خونمون

مهران – خیلی خوب ؛ نگران نباش

 

من میرم آماده شدم

مهران – اگه دوست داری میتونی شرکتم بیای

– نه الان حوصلشوندارم

مهران – باشه تو ماشین منتظرم

سرمو به صورت تایید تکون دادمو بدووسمت پله ها رفتم

با برخورد به چیز محمکی
هین بلندی کشیدمو سرمو بلند کردم

سمیر- جلوتو نگاه کن

– من جلورونگاه نمیکردم ؛ توکه داشتی نگاه میکردی راتو کج نکردی

سمیر- نه مثل اینکه اشتباه میکردم که زبونتو موش خورده
داشتی برا دراز تر شدنش تقویتش میکردی

از رو حرص چشمامو گرد کردمو گفتم : مگه چی گفتم

تک خنده ای کردو گفت : میخوای من عذرخواهی کنم؟؟

– آره عذرخواهی کن

دیگ منتظر جوابش نموندم ؛ دوتا یکی پله هارو بالا رفتم

کیفمو ورداشتم ؛ چند دست لباس شیده اونجا بود ورداشتم

تو آیینه نگاهی به خودم کردم ، شالو رو سرم انداختم

سمیر – داری میری؟

از تو آیینه نگاهی بهش کردمو گفتم : مگه بیرونم نکردی ؟

سمیر-عه اینجوری حرف نزن

– شوخی کردم ؛ آره رفتنی باید بره

سمیر- عمو ازم خواست که بهت …

نذاشتم ادامه بده ، کیفمو ورداشتمو گفتم : من دارم میرم
خداحافظ

بدون اینکه نگاش کنم ، از کنارش رد شدم

سمیر- صبرکن

– بله

بدون هیچ حرفی سکوت کرده بود
سمتش رفتم . مقابلش ایستادم

– نمیتونی بگی؟؟
هرچی که هست هروقت تونستی بهم بگو
فعلا

چشمای سبز خوشرنگش غمگینتر از همیشه بود

 

دل کندن از چشمای سبز خوشرنگش برام سخت بود
ولی خوب اون منو نمیخواست

چاره ای جز صبر کردن ندارم …

سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم ؛ به خیابون نگاه کردم
بارون نم نم میبارید

انگار آسمونم دلش مثل دل من شکستس

مهران – خوبی؟؟

– راستش نه
نمیدونم چرا نمیتونم در برار شیده مقاومت کنم

مهران – عمو اونقدرام بد نیست ؛ مطمعن باش

– ولی اون مامانمو تنها گذاشتو رفت ؛ حتی یبارم سراغمونو نگرفت
هیچوقت نمیبخشمش

مهران – شاید من نتونم درکت کنم ؛ ولی میفهمم حرفتو تو حق انتخاب داری ولی ما جای اونا نبودیم
نمیدونیم چی بودو چی گذشت
بسپر به خدا درست میشه

رسیدیم ..

نگاهی به خونه مهرداد کردمو : اوهوم
فقط یه چیزی

منتظر نگام کرد

ادامه دادم : ممنون بابت همه چی ؛ راستش شیده باید به داشتن همچین نامزدی افتخار کنه
و من به داشتن همچین شوهر خواهری

لبخند مهربونی زدو گفت : من خواهر ندارم ؛ دوست دارم تو خواهرم شی

– وااای مرسیی ؛ بله قبول میکنممم

مهران – و امیدوارم یه نامزد خوب هم نصیب شما شه

– از اولش این شیده بختش قشنگتر از مال من بود
قبول داری؟؟

با صدا خندیدو گفت : اره تقریبا

لبخندی زدمو با یه خداحافظ کوتاه از ماشین پیاده شدم
از تو کوله شیده کلیدو دراوردم
یه استرس و هیجان خاصی دارم

با خودم تکرار کردم : نفس عمیق بکش

نفس عمیقی کشیدمو وارد خونه شدم …

 

شیما – چه عجب شما تشریف فرما شدی

نگاهی بهش کردمو : سلام

شیما- سلام ؛ حالا چرا زل زدی به من بیاتو دیگه

مهلقا- معلوم هست کجایی؟
با دوتا پسر تنها تو اون خونه چیکار میکنی؟؟
نامزدته محرمت که نیست
حیاهم خوب چیزیه ..‌

با اینکه اصلا علاقه ای ندارم تو کارت دخالت کنم
ولی بی حیا بودن تو خونتونه

مهرداد – چی داری میگی مهلقا ؛ باز دهنتو باز کردی هرچی دلت میخواد میندازی بیرون
بتو ربطی نداره کجا بوده و چیکار کرده
فهمیدی؟؟

مهلقا- آفرین آقامهرداد
بیا بریم شیما
آها درضمن آقا مهرداد شما به زن خیالیت برس
قهقه ای زدو سمت اتاقش رفت

مات حرفاش بودم ؛ ایناچرا اینطوری کردن
نگاهی به مهرداد کردم

مهرداد – خوبی بابا

– با این وضعیت ؛ اگم خوب بودم دیگه نیستم

مهرداد – میدونم بابا، میدونم

بدون هیچ حرف اضافه ای سمت اتاق شیده رفتم
درو بستمو پشت در نشستم
نفس حبس شدمو رها کردم

با خودم زمزمه کردم ، شیده تو حق داشتی
اینجا نفس کشیدن سخته
بمیرم با دلت

 

با صدا زنگ موبایلم از جام بلند شدم
ار تو کیف موبایلمو دراوردمو جواب دادم ..

– سلام ؛ خوبی؟

شیده – مهران گفته رفتی خونه‌

– آره اومدم

شیده – چیزی که بهت نگفتن ؟

– نه

شیده – فردا برمیگردم خونه ؛ تو رو هم حسابی اذیت کردم

– اگه باباو مامان همو ببینن
بابا مهلقا رو بیخیال میشه؟؟

شیده -بابا هیچوفت مهلقارو دوست نداشت

– میترسم مامان حالش بد شه

شیده – نمیشه اونقدرام که فکر میکنی ضعیف نیست

– اوهوم ؛ من برم کاری نداری

شیده – نه میبوسمت

گوشیو قطع کردمو رو تخت دراز کشیدم ، مهلقا گفت زن خیالی
نکنه اون زن مامان باشه

یعنی همه ی این سالا مهرداد هم مامانو دوست داشت
من که باور نمیکنم
اگه دوست داشت چراپس کاری نکرد

خدایا این دیگه چجور سرنوشتیه
اخه چطور ممکنه بعد از این همه سال

کلافه چنگی به موهام زدم زانوهامو تو شکمم جمع کردم

به سمیر فکر کردم
گرمی لباش …

چقدر کنارش آرومم
چرا اذیتم میکنه – گناه من چیه ؟
دوست داشتن

خدایا دنیات خیلی بیرحمه
خودت بخیر بگذرون

 

مهلقا – شیده خوابیدی؟؟

– نه

درو باز کردو وارد اتاق شد
نگاهی بهش کردمو گفتم : بله

مهلقا- امشب مهمون داریم ؛ بیا کمک

– کیه؟؟

مهلقا – عمو اینارو دعوت کردم ؛ این زن عموتو نمیشناسی
همش میگه دعوتمون نمیکنی

– اوهوم

مهلقا- پاشو دختر کلی کار دارم

از جام بلند شدمو سمت آشپزخونه راه افتادم

مهلقا- ژله با شمادوتا

شیما- حله مامان

رو میز نشستمو گفتم : از چی شروع کنیم ؟

شیما- تو فقط نگاه کن
نکنه دری به تخته خورده و میخوای کار کنی

خندیدمو گفتم : آره دری به تخته خورده

شیما- ناراحتی از دست مامان ؟؟

– نه چرا باید ناراحت شم ؛ مهم نیست دیگه

شیما – ناراحت نباش اونم گاهی قاطی میکنه دیگه

– آره

شیما مشغول ژله درست کردن شد ؛ منم دستو زدم زیر چونم به کارش نگاه کردم ، با دقت مشغول بود

***

شیما – خوب اینم از این
پاشو بریم تو اتاق کارت دارم

– بقیه کارا چی ؟؟

شیما- خدمتکارا الان میان ؛ درست میکنن

– اوهوم ؛ چیکارم داری؟؟

شیما- راجب سمیر

گوشام تیز شد . چی میخوای راجبش بگی

شیما- دِتو بیا

دستمو کشیدو دوتایی تو اتاق رفتیم

رو تخت نشستیم

منتظر نگاش کردم ..

شیما – من عاشق سمیر شدم

حس کردم یه چیزی تو وجودم حرکت کرده و تموم بدنمو به لرزه دراورد

شیما- فکر کنم اونم عاشقمه

ازشدت استرس ؛ دستام یخ زد

 

آب دهنمو قورت دادمو با صدای خفه ای گفتم : از کجا میدونی دوستت داره؟!

شیما- کتی دیشب بهم زنگ زد
خیلی گریه کرد
گفته دیگه سمیر دوستم نداره ؛ باورت میشه
سمیر بهش گفته یکی دیگرو دوست داره

کی میتونه جز من باشه ، هوم ؟؟

– حالا شاید کسی تو زندگیشه

شیما- مثلا باشه ؛ بعد تو نمیفهمی
از همه مهمترش اینجاست

– کجاست؟

شیما- کتی گفته ازش پرسیدم اون دختر شیماس
اونم سرشو تکون داد

جییییغ ؛ وویییی فکر کننن
امشب چه دلبری کنممم براش

– مطمعنی کتی این حرفو زده؟؟

شیما- آره ؛ حالا تو چته انگار شوهرتو دزدیم
رنگو روت چرا پرید

لبخند دندون نمایی زدمو گفتم : شما نمیتونی شوهر منو بدوزی

شیما – چی بپوشم حالا مننن

– وای شیما برو بیرون؛ هر چی دوست داری بپوش

شیما- باز تو فاز گرفتیی

– برو

زبونی برام دراوردو از اتاق بیرون رفت

سرمو رو تخت کوبندمو جیع خفه ای کشیدمم
خدایااا منو نجاتتت بدههه

 

الانه که مهمونا بیان ؛ بی حوصله ار جام بلند شدمو
سمت کمد لباسا رفتم
نگاهی به شلوار دامنی قرمز جیغ کردم
چه خوشگرنگه ، یه پیراهن نباتی رنگ ورداشتم از کمد

لباسارو پوشیدم ؛ موهامو شونه زدم ، یه رژ صورتی مالیم زدم به لبام

ای جون چه خوشگلی شدم من
لبخندی زدمو از اتاق بیرون رفتم

شیما – به به خوشتیپ

لبخندی زدمو گفتم : به پای شما که نمیرسیم

شیما- اختیار دارید چشم خوشگل من

دهن باز کردم جوابشو بدم ؛ صدا زنگ آیفون بلند شد

شیما- اومدن

فکر دیدنش ضربان قلبمو میبرد بالا
قلبم بی قرارانه میتپید

مهران زودتر از همه وارد شد ؛ نگاهی بهم کردو لبخند مهربونی زد
پشت سرش زنعمو عمو و بعد سمیر وارد خونه شدن

بعد روبوسی با زنعمو با عمو سلامو احوال پرسی کردم
نگاه سنگین سمیر و رو خودم حس کردم

ناخداگاه نگام سمتش رفتم ؛ چشماش بی قرار تر از همیشه بود
آخ نگاش قلبمو زیر رو میکرد

لبخند مصنوعی زدمو گفتم : سلام پسر عمو
خوش اومدی

شیما- همیشه شیده جان مهمون باشن ؛ یبارم شما مهمون باشید

سمیر لبخند آرومی زدو گفت: شیده جان جاش بالا سر ماست

شیما قری به موهاش دادو گفت : وشیما جان چی؟؟

سمیر- ایشون عزیز دلن

لبخندم محو شد ؛ نگاهی بهش کردم
نمیدونم چی از نگام برداشت کرد که با دیدنم
لبخندش جمع شد

اخم ریزی کردمو سمت آشپز خونه رفتم
باشدت عصبانی نفسمو بیرون دادم

پسری هرزه. آره هرزس
هرزززه ؛ دیگه هیچوقت نمیبخشمت
دیگ هیچ وقت بهت فکر نمیکردم

دیگ مردی برام ؛دیگ سمیر مرررد

مهلقا- چرا افتادی به جون ناخنت

 

نگاهی به ناخنم کردمو گفتم : هیچی

مهلقا- چیه با مهران قهری؟

– نه چطور؟؟

مهلقا- پیشش نمیری ؛ بهش نمیچسبی

ابروهامو بالا زدمو بدون اینکه جوابشو بدم سمت حال رفتم
رو مبل رو به روی سمیر نشستم

زنعمو – عروس گلم چطوره؟؟

نگاهی به مهران کردم ؛ شیطون خندیدو سرشو پایین گرفت
لب پایینمو گاز گرفتمو موهامو پشت گوشم زدم

– خوبم زنعمو

مهردادو عمو مشغول حرف از گدشته ها بودن

عمو – یادش بخیر جوونی ؛ بچه هارو بگو چقدر کوچیک بودن

زنعمو – مهلقا اون عکسه که سه نفری داشتن بچه هارو داری هنوز؟؟

مهلقا- آره هست هنوز ؛ الان میارم

همگی منتظر مهلقا نشسته بودنو سکوت ؛ برا اینکه این جو سنگینو خاتمه بدم از جام بلند شدمو سمت شیرینی های رو میز رفتم ؛ جا شیرینیو ورداشتم از عمو شروع کردم به تعارف کردن

عمو – مرسی عمو جان

-نوش جان

سمت سمیر گرفتم که کنار عمو نشسته بود ؛ نیم نگاهی بهم کرد ، منم با اخم سرمو برگردوندم

مهلقا – این عکس کیه مهرداد

همه سرها سمت مهلقا چرخید؛ نگاهی به عکس کردم

مهرداد- خواهش میکنم اون عکسو بده به من

مهلقا – این زن کیه مهرداد

مهرداد – الان وقتش نیست ؛ بهت توضیح میدم

مهلقا با داد گفت : من باید بدونم این زن کیه
نکنه این مادر اون بچه هاست ؟؟

آره ؟؟؟؟

نگاهی به عکس تو دستش کردم ؛ اون زن موفرفری تو عکس مامان بود

مهلقا – این همون زن هرزس؟؟ هان ؟؟

لرز بدی تو تنم افتاد ؛ به مادرم گفت هرزه

 

مهلقا – آره اون هرزس ؛ این عکس اون هرزس
تو تموم مدت با اون بودی

عکسو از دستش کشیدمو دادزدم ؛ به کی میگی هرزه
ه….

دستم به سرعت کشیده شد ؛ یکی منو دنبال خودش میکشوند
بدون اینک سرمو بلند کنم ؛ چنگی به دستاس زدم تا دستامو رها کنه

ولی مقاومتر از این حرفا بود ؛ وارد حیاط شدیم
در ماشینو باز کرد ، هولم داد تو ماشین

خودشم کنارم نشست ؛ چنگی به بازوش زدمو گفتم : ولمممم کن

مهم نبود سمیر بفهمه من کیم ، داد زدم ..

مادرم اجازه نداد کسی بهم اخم ؛ بعد تو نذاشتی من بکوبم تو دهن کسی که به مادرم توهین کرده
فهمیدی ؟؟

به چه حقی دستمو کشیدی؛ لعنتی ازت بدم میاد
ازت بدم میاد
همتون آشغالید
همتون
خدا لعنتتون کنه ؛ هیچی از انسانیت سرتون نمیشه
چرا اینقدر بیشعورید
چراا

گرمی لباش رو لبم ؛ باعث شد بقیه حرفام تو گلوم خفه شه

دستاشو رو گردنم گذاشت آروم گوشه لبو بوسید

– ولم کن ؛ ازت بیزارم
توام بدتر از مهلقایی – حتی از اون اشغالتر

سمیر- آروم بگیر جونم

– نمیخوام ؛ نمیخوام اروم باشم

سمیر – گوش بده به من

– تو برو پیش عزیز دلت

سمیر- عزیزدلم تویی

– چی؟؟

سمیر- آره تویی

– بازم میخوای بازیم بدی ؛ آره؟؟

سمیر- نه

 

– بسه سمیر ؛ این بازی مسخرو تمومش کن

سمیر- مسخره بازی نیست

باحرص گفتم : پس هدفت چیه ؛ بوسه کتی
اون شب با کتی
حتی به کتی گفتی شیمارو دوست داری
الانم میفهمم که تو کارت اینه

واقعا برات متاسفم سمیر، متاسفم

سمیر- من هیچوقت نگفتم عاشق شیمام
شیده و شیما همیشه خواهرم بودن

– برام مهم نیستی ..

سمیر- خیلی خوب ؛ اینجام که نمیمونی؟؟

– نه

ماشینو روشن کردو از حیاط بیرون رفت
سمت خونش راه افتاد

هردو سکوت کردیم؛ سرمو چسبوندم به شیشه ماشین
آروم اشک ریختم‌

هرزه
هرزه

با مادرم چیکار کردن ؛ خدایا همه اینارو میبینیو ساکتی
تاکی؟؟

مادر بیچارم … ببخشید که گولت زدم
ببخشید که به قولم عمل نکردمو تنهات گذاشتم
میام پیشت ؛ لعنت به من باید میکو بیدم تو دهنش
زن عوضی

سمیر- رسیدیم

نگاهی به خونه کردم و کلافه از ماشین پیاده شدم
کنار در ایستادم
ماشینو خاموش کردو پیاده شد

درو باز کردو وارد خونه شدیم

باقدمای بلند سمت در حال رفتم

سمیر- صبرکن

بدون توجه به حرفش وارد حال شدم

سمیر- راست گفتی مهم نیستم ؟؟

– هه ؛ تو برام مردی

سمیر- من عاشقتم

 

آروم لب زدم : چی ؟؟

سمیر- عاشقت شدم یاس
بوی تنتو حس میکنم
وقتی کنارمی آرومم ؛ میمیرم با کس دیگه ببینمت

لعنت به این شبا ؛ لعنت به من
آره دروغ گفتم که دوستت دارم
دروغ گفته بودم

نمیخواستم اذیتت کنم ؛ بوسه ی کتی فقط برا این بودکه تو ارم متنفر شی

چون فکر کردم نمیتونم بهت توضیح بدم
چون فکر کردم بدون تو میشه زندگی کرد

راست میگم یاس ؛ غیر تو هیچکس برام مهم نیست
باورم کن

ولی مجبورم کرده بودن ، مجبورم کردن به اون بازی مسخره
لطفا باورم کن

حرفاش تو سرم میچرخید ؛ نکنه دارم خواب میبینم

کنارم ایستاد ..
چشمای سبز خوشرنگش که میتونست راحت قلبو زیرو کنه کاسه خون بود

سمیر- نگو میخوای بری ، نگو برات مردم

– سمیر

سمیر- جون دلم

بدون اینکه فرصت جواب دادنم بشه ؛ منو کشوند تو بغلش
نفسای گرمش کنار حاله گوشم حال خوبی بهم دست میاد

سمیر- منو ببخش
هیچکیو غیر من نبین ؛ فقط دستای منو بگیر
تموم تو مال منه

آروم ار بغلش بیرون اومدم ؛ نگاهی به چشمای منتظرش کردمو گفتم : منو ببخش
نمیتونم باورت کنم ؛ یه کم دیره برا این حرفا
من فردا صبح از اینجا میرم

بدون اینک منتظر جواب بمونم ؛ ار پله ها بالا رفتم
وارد اتاق شدمو در اتاقو از پشت بستم

رو تخت نشستم ؛ بالشتو بغل زدم

من عاشقتم …

اشک از رو گونه هام سرخورد
چطورر نبخشمت

 

آروم هق زدم ؛ یاد بوسه کتی
یاد اون شبا که با بی رحمی ترکم کرد

نه من نباید مثل مامان باشم ؛ همیشه سرزنشش کردم برا ساده بخشیدن عشقش
نه اقا سمیر به این سادگیا نمیبخشمت
ثابت کن دوستم داری

دست تو جیب لباسم کردم ؛ آخ موبایلو نیاوردم اونجا جا مونده

از رو حرص چشمامو بستم ؛ باید فردا با شیده قرار میذاشتم

از جام بلند شدم سمت در رفتم ؛ آروم بازش کردم
سرمو بردم بیرون

نگاهی به خونه کردم ؛ تو سکوت بود
پاورچین پاورچین از اتاق بیرون زدم

ار پله ها پایین رفتم ؛ سمت تلفن خونه رفتم
نگاهی به دور اتاق کردم تاریکو ساکت بود

نگاهی به دور اتاق کردم
چشمم به دود سیگار افتاد ؛ نگاهی به سمیر کردم
رو مبل نشسته بود ؛ تو حال خودش بود

متوجه من نشده بود ؛ با دیدن سیگار تو دستش اون حالو روز قلبم درد گرفت

سمیر- چیزی میخوای؟

وای خدا این منو کی دید ؛ خواستم برگردم تو اتاق ولی خیلی صایع بود

سرفه مصلحتی کردمو گفتم : چیزه میتونم از تلفن استفاده کنم ؟؟

سمیر- اره

بدون هیچ حرف اضافه ای سمت تلفن رفتم
شماره شیده رو گرفتم

 

admin

نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم . . .

2 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن