رمان شروع تلخ

رمان شروع تلخ پارت ۱۱

 

سوگند – یاس چقدر میخوابی دختر
ظهر شده

تو جام غلطی زدمو گفتم : سلام

سوگند- چقدر میخوابی ؟؟ پاشو دیگه

– مگه ساعت چنده ؟؟

سوگند – ۱۲

– وااای ؛ سرکاااار

سوگند – زنگ زدم گفتم نمیای ؛ حالت خوب نیست
آینازم گفت کنسل میکنه مشتریاتو

پتورو دور خودم پیچوندمو گفتم : خوبه
با یاداوری امشب قلبم لرزید

تو جام نشستمو گفتم : باید دوش بگیرم

سوگند- نه اول بیا ناهار ؛ چیزی نخوردی از دیشب
ضعف میکنی مادر

– باشه

سوگند – واقعا خوبی؟؟

– اره عزیز دلم ؛ خوبه خوبم

سوگند – شکر ؛ پاشو بیا

پشت سرش راه افتادم ؛ دوتایی سمت آشپز خونه رفتم
خاله داشت ناهار میخوردو با دهن پر از غذا گفت : چه عجب اراب ازاده بیدار شدین

لبخندی زدمو رو صندلی نشستم ؛ مامان برام غذا چید
مشغول خوردن ناهار شدم

***

سمت اتاقم رفتم ؛ روتخت لم دادم و به امشب فکر میکردم

صدا زنگ اس مسم بلند شد ؛ موبایلو ورداشتمو نگاهی به پیام کردم

شیده بود ..‌ سلام خوبی؟؟ امشب ساعت ۸ اوکی شد
اینم شماره محمده باهاش هماهنگ شو
سر کوچه میاد دنبالت

جواب دادم

سلام دیوونه ؛ باشه اکیه

موبایلو رو تخت انداختمو سمت حموم رفتم ؛ امشب باید حسابی خوشگل باشم …

 

(سمیر)

نگاهی به میز کردم ؛ پس این پرونده ها کجان
با مشت به میزکوبیدمو گفتم : خانم احمدی

منشی- بله دکتر چیزی شده؟؟

با صدای بلند داد زدم ؛ این پروندها کجان هان
مگه صدبار نگفتم به پروندها دست نزن

منشی- اقای دکتر یادتون رفته ؟ خودتون گفتید بزارم
تو کمد
الان میارم براتون ‌..

نگاهی به کمد کردم ؛ آره خودم گفته بودم بزاره
چطور یادم رفت ؛ بی حوصله رو صندلی نشستمو گفتم : بیار برام

منشی- خوبین آقای دکتر ؟؟

دستی به پیشونیم کشیدمو گفتم : یه آب برام بیار

منشی – چشم

سرمو رو میز گذاشتم ..

من سالها بدون پدرم زندگی کردم من دختر قوییم
از بیمارستان برم بیرون همه چیو فراموش میکنم

فشاری به چشمام آوردمو .. من چم شده
دارم دیوونه میشم

فقط دارم به حرفای یاس فکر میکنم ؛ دیگ بس کن سمیر ؛ مگه نمیخواستی همه چی تموم شه
حالا که تموم شده ، چرا آرومم نمیگیری

صدا زنگ موبایلم بلند شد ؛ نگاهی به صفحه گوشی کردم مهران بود

جواب دادم …

– سلام

مهران – کجایی؟؟ چیکار کردی پسر ؛شیده خیلی ازت ناراحته امشب قرار بیرون گذاشتم بیا
از دلش در بیار

– کجا؟؟

مهران – میریم رستوران میام مطب دنبالت

– باشه؛ فعلا

تکیه به صندلی نشستم ..

منشی- بفرمایید این آب ؛ اینم از پروندها
با اجازتون من دیگه میرم

– به سلامت

بعد از رفتن خانم احمدی از جام بلند شدم ؛ کنار پنجره ایستادم .. نفس عمیقی کشیدم

چقدر این روزا دلگیره ؛ من چم شده خدا

 

مهران – سلام برادر

– سلام اومدی؟؟

مهران – آره

شیده – سلام

– به به خانم قهر قهرو

شیده – من قهر نیستم

– خدا کنه

رو صندلی نشستو گفت : حالا کجا بریم

مهران- میریم رستوران شام

نگاهی به ساعت کردم ۹ شب بود ؛ با اینکه اصلا حوصله بیرون رفتن نداشتم
ولی بخاطر شیده باید می رفتم

دستی به موهام کشیدمو سویچمو ار رو میز ورداشتمو گفتم – بریم دیگه

مهران – بریم

از مطب بیرون زدیم ؛ سوار ماشینم شدم

مهران – دنبالم بیا

سرمو به صورت تایید تکون دادم و ماشینو روشن‌کردم
راه افتادم ….

چقدر کلافم ؛ من چی میخوام دیگه ؟؟
حالا که همه چی درست شده دیگ اون بازی مسخره تموم شده ؛ پس چته سمیر
لعنت بهتون ؛ لعنت بهمتون من که داشتم زندگیمو میکردم
اخه چرا منو وارد زندگیتون کردین ؛ اون دختر الان بدون من چی میکشه ؛ پوفی کشیدمو به جاده خیره شدم

با راهنما زدن مهران فهمیدم که همین نزدیکاس ؛ چشمم خوردبه رستوران
مهران توقف کرد ؛ پشت سرش ایستادم
از ماشین پیاده شدم

شیده سمتم اومد ؛ دستمو گرفتو گفت : اگه مهمونمون کنی آشتی میکنم

خندیدمو گفتم : قبوله

سمت رستوران رفتیم ؛ وارد شدیم

شیده – بریم کنار پنجره

نگاهی به میزی که شیده گفته بود کردم ؛ چشمم خورد به یاس

نگاه دقیقی کردم بهش ؛ آره خودش بود
یه پسر پشت به من رو به رویاس نشسته بود

اخم ریزی کردمو گفتم : بریم یه جای دیگه

شیده – عه نه نزن زیرش

مهران رو صندلی نشست ؛ شیدم سریع کنارش نشست
از شدت عصبانیت مشت کردمو چشمامو روهم بستم

پوفی کشیدم ؛ سمت صندلی رفتم کنارشون نشستم
روبه روی یاس

این دختر اینجا چیکار میکنه …

 

شیده – خوب چی بخوریمم

چشمم همش پیش اون دوتا بود .. پسره از جاش بلند شد
یه لحظه نگاش کردم

– محمد رضا ؟؟؟
آشغال

مهران – چیشده ؟؟

بدون اینکه نگام کنه از جلوم رد شد ؛ خون جلو چشمم گرفته بود ؛ این عوضی چرا با یاسه

از جام بلند شدم سمت میزشون رفتم
یاس با دیدنم با چشمای گرد شده نگام میکرد

دستشو گرفتم بلندش کردم ؛ سمت یه میز دیگ بردمشو گفتم : تو اینجا چیکار میکنی ؟؟

یاس- فکر نکنم باید بهت جواب پس بدم

– حق نداری با این ادم باشی ؛ این یه حروم زادس

یاس – به تو ربطی نداره

چنگ زدم موچ دستاشو گرفتمو گفتم : کجا؟

دستاشو از بین دستام دراوردو از رستوران بیرون زد

شیده – چیشده سمیر؟؟؟ اون یاس بود
برو دنبالش برو

نگاهی به محمد رضا کردم ؛ از رستوران بیرون رفت
با قدمای بلند سمتش رفتمو از پشت چنگی به کتش زدمو گفتم : فکر نکن میزارم دستت بهش برسه
حروم زاده

محمد- توکه ولش کردی

چنگی به گردنش زدمو گفتم : خفشو

نگاهی به دور و ور کردم ؛ یاس داشت میرفت
دستامو از رو گردنش ورداشتمو بدو سمتش رفتم

– صبر کن یاس
یاس باتوام

از پشت دستاشو گرفتم ؛ سمتم برگشت

یاس- دیگه چه نقشه ای تو سرته ؟؟
توکه پسم زدی ؛ دیگه چی از جونم میخوای؟؟

– من‌نمیخواستم اذیتت کنم یاس

یاس- کردی ؛ اذیت کردی سمیر
اذیت کردی لعنتی

دستاشو کشیدم ؛ کشوندمش تو بغلم دستامو لای موهاش فرو کردمو زیر گوشش گفتم …

 

– یاس لطفا آروم باش

ازم فاصله گرفتو با چشمای اشکی نگام کردو گفت : من آرومم البته اگه بذاری

از کنارم گذشت ؛ سمت ماشین اون لعنتی رفت
با مشت به دیوار کوبیدمو گفتم: لعنتی

مهران – سمیر داداش چیشده

شیده – رفت؟
ببینم دستتو ؛ دیونه داره خون میاد

دستامو از دستش بیرون اوردمو گفتم : ببخشید شب شمارو هم خراب کردم

سمت ماشینم رفتم ..

سوار شدم ؛ درو محکم بهم کوبیدمو سرمو رو فرمون گذاشتم
نفسم گرفت … اون لامصب نباید سوار ماشین میشد
یاس مال من بود
نباید با اون می رفت با اون حروم زاده
آخه چرااا

یاس چرا همچیو اینقدر زود فراموش کردی
یاداوری لب تو لب با کتی لحظه ای از حلو چشمام کنار نمی رفت

اشکام از چشمام ریخت ؛ با مشت به فرمون کوبیدموداد زدم : لعنت بهت سمیر
د لاکردار تو که دوستش داشتی چرا فکر کردم همیشه دوستم داره

چرا فکر کردم میتونم هیچ حسی بهش نداشته باشم
ماشینو روشن کردم

سمت خونه راه افتادم ؛ اشک لحظه ای رهام نمیکرد
نگاهی به صورتم کردم ؛ چشمام کاسه خون بود

ولی این قلب لاکردار آروم نمیشد ؛ اگه دستش بهش بخوره چیکار کنم

اون چطور یاسو پیدا کرد… نکنه بخواد اذیتش کنه
دارم دیونه میشم

پامو رو پدال گاز بیشترفشردم …

***

جلو خونه از ماشین پیاده شدم ؛ بی جون بودم
درد بدی تو دستم پیچید

از شدت درد چشمامو روهم بستم؛ کلیدو از توجیبم دراوردم

مهران – بزار کمکت کنم

– دنبالم بودی؟؟

مهران – بااین حالت که نمیتونم تنهات بزارم
بریم تو

وارد خونه شدیم ؛ از پله ها بالا رفتیم

مهران کمکم کرد رو تخت بشینم

 

رو تخت دراز کشیدم ؛ مهران دستمو پانسمان کردو گفت : خوبی داداش
شرمندم بخدا

دستمو لای موهاش فرو کردمو گفتم : ساکت باش بابا

مهران – همش تقصیر من بود ؛ فکرشم نمیکردم

– بس کن ؛ از این فازا نگیر بهت نمیاد
اون شیشه ها چیه ؛ مشروب ؟؟

مهران – نه هیچی

– بیا امشب میخوام مست شم ، واسه چند ساعتم شده
آروم بگیرم
بیار داداش

از جاش بلند شد ..

دوتایی لیوان به لیوان خوردیم ؛ مست مست دراز کشیدم رو زمینو گفتم : آخ چقدر قلبم درد میکنه

مهران – دوستش داری

بغض کردمو گفتم : خیلی مهران ؛ خیلی
میتونی بفهمی؟؟
نوچ
نمیفهمی .. چون خودم الان فهمیدم
خندیدمو گفتم : دارم خل میشم اون پسری حروم زاده زوم کرده روم ؛ نباید یاس خط قرمزمه

مهران – خط قرمزته؟؟ اینقدر؟؟
چرا پس لب تو لب شدی با کتی

با صدا خندیدمو گفتم : آها اون
میخواستم ازم متنفر شه

مهران – آخه چرا

– من بهش دروغ گفته بودم ؛ عموی لعنتی مجبورم کرد
اگ میفهمید همش نقشس هیچوقت منو نمیخشید

مهران – مگه چیکار کردی .. عمو چی خواست ازت

– اون دختر عموئه ؛ هیسسسس کسی نشنوه
اون دختر عشق سابق عمو
میدونی یاس خواهر دوقلوی شیدس

صرفه کنان تو جام نشستم ؛ داشتم بالا میاوردم
مهران کمکم کرد بدو سمت دستشویی رفتیم

 

(شیده)

مهران – شیده ؛ شیده بیا بالا کمک

– چیشده؟؟

مهران- کمکش کن دراز بکشه

دوتایی رو تخت درازش دادیم ؛ چشماشو روهم بست
پتورو روش کشیدمو گفتم : چه خبر مهران

مهران نگاه غمگینی بهم کردو گفت : بیا بریم‌پایین

دوتایی از پله ها پایین رفتیم ؛ رو کاناپه نشستیم

مهران – شیده

– بگو

مهران – چیزیای ک شنیدی درست بود ؛ عمو با سوگند بوده که ازش دو قلو به دنیا اورد
هرکدومشونم یه قلو رو گرفتن

– دروغه …

مهران – دورت بگردم

– مهران ؛ همه ی این سالا بهم دروغ گفتن ؟؟

دستامو کشید ؛ محکم بغلم کرد ؛ سرمو رو سینش گذاشتمو با گریه گفتم : من مامانمو میخوام مهران

مهران – آروم باش عزیز دلم

– چطور آروم باشم ؛ من مامانمو پیدا کردم
باید برم پیشش

مهران – آخه چطوری ؛ نباید راز عمورو جار بزنیم

– اونا چی این همه مدت بهم دروغ گفتن
من حق زندگی خوب رو نداشتم ؟؟

مهران – میدونم عزیز دلم ؛ ولی باید یه برنامه خوب بچینیم
ببین منو
اینطوری گریه نکن ؛ من تو ار پسش برمیایم

– مهران

مهران – جون دلم

– دوستت دارم ؛ مرسی که هستی

مهران – ای همه جونم ؛ منم دوستت دارم دختر عموی خوشگلم

– حالا باید چیکار کنم ؟؟

مهران – الان بخواب ؛ صبح راجبش فکر میکنیم

– باشه

 

(شیده)

مهران دستی به موهام کشیدو گفت: خوبی؟؟

– نه یه چیزی تو قلبم سنگینی میکنه
نمیتونم این حرفارو باور کنم ؛ سخته مهلقا مادرم نبود
دیدی همیشه میگفتم اون مادرم نیست

مهران – پس برا همین این همه فرق میذاشت

– دلم مامانمو میخواد ؛ نمیدونی چقدر آرزومه بغلش کنم

مهران – بنظرت یاس منطقیه؟؟

– یعنی چی

مهران – اگه دقت کنی ؛ تو یاس فقط رنگ چشمو موهاتون فرق میکنه اگ این دوتارو درست کنیم
میتونین جا به جاشین

– چییی ؛ مثل تو قصه هاست

مهران – ولی شدنیه

– بنظرت به یاس بگم ؟؟

مهران – خودم بهش میگم

– مطمعنی؟؟

مهران – آره عزیز دلم ؛ فردا براش تعریف میکنم

– حالا اینارو بیخیال ؛ سمیر عاشقه یاسه

مهران – شدید ؛ ببین دوتا خواهر چجور موخ مارو زدینا

– واقعا خواهر منه ؟؟ اونم دو قلو
من یه قلو دارم ؛ یه مامان مهربووون .باورت میشه مهران

مهران – فقط داره کم کم حسودیم میشه

– شما تاج سری اقا

مهران – ای من قربون اون حرف زدنت
بخواب عزیز دلم

دستامو دور گردنش حلقه کردم ؛ چشمامو روهم بستم
نمیدونستم چه حسی دارم
ناراحت
خوشحال
طلبکار

نمیدونم ؛ فقط خوبه که مادرمو پیدا کردم
خیلی خوبه

 

(یاس)

رو تخت دراز کشیدم ؛ سرمو تو بالشت فرو کردم
آروم هق زدم

سمیر دلم برات تنگ‌ شده ؛ یعنی ممکنه دوستم داشته باشه …

چرا دیگ خبری از شیده و مهران نشد؛ نکنه براشون اتفاقی افتاده باشه

تو جان دراز کشیدم ، پتورو روم کشیدمو چشمامو بستم
دوباره امشبو باخودم مرور کردم

لبخندی زدم به حرفای سمیر ؛ ممکنه دوستم داشته باشه
حتی به یه ذرشم راضیم
ولی اون کارش لب دادنش به اون دختر
چه معنی میده آخه ..

آخ خدا رسما دارم دیوونه میشم
چشمامد روهم بستم

***

بهار- یاس دیگ بلند شو باید بری سرکار

چند بار پلک زدمو چشمامو باز کردم ..

– سلام

بهار – بیا صبحونه

سرمو تکون دادم و از جام بلند شدم ؛ سمت دستشویی رفتم
جلو آیینه ایستادمو دستو صورتمو شستم
دوباره یاد دیشب افتادمو اتفاقارو با خودم مرور کردم

آهی کشیدمو وارد آشپزخونه شدم

یه لقمه نون و پنیر درست کردمو یه قورت از چایی رو خوردم ؛ بدو وارد اتاقم شدمو لباسمو پوشیدمو
با دو از خونه بیرون زدم

نگاهی به صفحه گوشی کردم ؛ یه پیام داشتم
بازش کردم

شیده بود

سلام عزیزم خوبی؟ امروز کی کارت تموم میشه
کار واجب باهات دارم

جواب دادم
سلام ؛ خوبم شکر ؛ ساعت ۴ بیا دنبالم دمه موسسه میبینمت

یعنی چیکارم داره؟ انشاالله خیره

 

وارد موسسه شدم ..

آنی- سلام عزیز دلم ؛ ببخشید که نتونستم بیام پیشت

– خوب حالا ؛ اونقدرام حالم بد نبود

آنی- یه دوتا از مشتریارو کنسل کردم ؛ تو خودت الان جون نداری چه برسه بخوای اوناروهم ماساژ بدی

– اوهوم ؛ واقعا خستم

آنی- چه خبر

– از چی

آنی- از سمیر ..

– هیچی از هم جداشدیم ؛ رلستش آیناز نمیخولم دیگه راجبش حرف بزنم ؛ یا فکر کنم

آنی- امیدوارم همینطوری باشه

لبخندی زدمو گفتم : همینطوره ؛ نگران نباش

اولین مشتری وارد موسسه شد ‌‌‌…

آنی- بفرمایید خانم

سمت اتاقم اومدو رو تخت دراز کشید ؛ کمکش کردم مانتوشو در بیاره

شروع کردم به ماساژ دادن

****

نگاهی به ساعت کردم ۴ بعد ازظهر بود ؛ یه کیک از تو کیفم دراوردم و شروع کردم به خوردن

آنی- من دارم میرم کاری نداری

– نه ؛ به سلامت

خودمم جلو آیینه ایستادم ؛ شالمو مرتب کردم یه رژم به لبام مالوندم

لبخندی زدمو از موسسه بیرون رفتم
خواستم موبایلمو از تو کیفم در بیارم به شیده زنگ بزنم
چشمم خورد به ماشین مهران
با دقت نگاهی به ماشین کردم

مهران – سلام ؛ خوبید

– سلام ؛ شیده نیومده؟؟

مهران – میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم

 

– چیزی شده

مهران نگاهی بهم کردو گفت : قبل اینکه برات تعریف کنم
فقط باید بهت بگم ؛ منو شیده فقط دیشب فهمیدیم
از چیزی خبر نداریم
ولی میخوایم حلش کنیم با کمک هم

– میشه بگید چیشده ؟؟ دارید نگرانم میکنید

مهران – راستش من نمیدونم از کجا مشخص شده
ولی عمو و سمیر فهمیدن شما و شیده خواهرید

گنگ نگاش کردمو گفتم : چی

مهران – عموی من و مادر شما خیلی سالها پیش
حدودا بیست سال پیش باهم بودن
دوتا دختر به دنیا میارن شیده و یاس
تصمیم میگیرن از هم جداشن هر کدوم یه قلو رو ورمیدارن
تنها چیری که منو شیده فهمیدیم

– یعنی مردی که مادرم عاشقشه؟؟
کسی که تنهامون گذاشت ، مهرداده؟؟؟!!!!
پدر شیده

چنگی به قلبم زدمو گفتم : نه این امکان نداره
من اون دختر نیستم

مهران – نمیدونم از کجا فهمیدن که شما دختر عمویی

– ناخنم

مهران – چی

– سمیر ناخنمو گرفت ؛ اون همه کاراش نقشه بود
نامرد …

مهران – آروم باش یاس لطفا
کسی نمیدونه که ما فهمیدیم

– پس از کجا میدونی

مهران – دیشب سمیر مست کرد ؛تو مستی ار شما گفت

بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم

مهران – صبر کن ؛ یاس

– به کسی نمیگم ؛ فقط تنهام بزار لطفا

مهران – آخه

– خوبم

اینو گفتمو سمت خونه دویدم ؛ اشک از چشمام میریخت
پدر من مهرداد
کسی که حس میکردم پدر خوبیه
حسرت داشتنشو خوردم
همون نامردی بود که سالها منو تنها گذاشتو رفت

منو مامانمو تنها گذاشتو رفت
نه چطور ممکنه

نفس نفس زنان

ایستادمو دستمو رو زانو هام گذاشتم ؛ نفسم بند اومده بود

همش دروغه ؛ همش
اونا میخوان بهم دروغ بگن ؛ حق با مامان بود من نباید به شیده نزدیک میشدم

خدایا دارم دیونه میشم ؛ اینا چی میگن
من داشتم زندگیمو میکردم ..

لعنت به همتون …

جلو خونه کلیدو از تو کیفم دراوردم و وارد خونه شدم

سوگند – سلام خسته نباشی مادر

نگاهی بهش کردمو سمت اتاقم رفتم و درد قفل کردم

سوگند – چشمات چرا قرمزه
چرا درو قفل کردی تو
باز کن درو یاس

– حوصله ندارم برو

سوگند – دیگه داری شورشو در میاری یاس
بهت میگم درو باز کن ببینم چه مرگته

با عصبانیت از جام بلند شدمو در اتاقو باز کردم
نگاهی بهش کردمو گفتم : اسم پدر من چیه ؟؟

چیه الانم میخوای بگی ؛ هیچی نپرس ؟؟
من حق دارم بدونم اسمش چیه یانه ؟؟؟

جواب بده دیگه ؛ اسم اون لعنتی چیه ؟؟

گنگ تر از همیشه نگام میکرد …

داد زدم ؛ اسمش مهرداده ؟؟؟ آره ؟؟
مامان بگو
حرف بزن

با سیلی که زد ؛ تعادلمو از دست دادم ؛ رو زمین بی جون نشستم

صدای هق هقام بلند …

 

سوگند – یاس

– ولم کن

سوگند – ببخشید مامان
نمیدونم چرا اینکارو کردم ؛ کی بهت گفته اسم بابات مهرداده؟؟

– پس هست

سوگند – نه مادر ؛ چیزه …

– چیزه ؟؟؟؟
بازم دروغ میگی
بازم میخوای بگی دهنتو ببند نپرس
دارم خفه میشم مامان

چطور نپرسم ازت ؛ هان ؟؟
دارم خفه میشمممم

باید خودت بهم میگفتی ؛ من بهت اعتماد کردم
ولی تو بهم اعتماد نکردی
نگفتی گذشته چی شده
چه خبره …

نگفتی مامان .. نگفتی

سوگند – میگم ؛ بخدا میگم یاس
فقط آروم باش

– آرومم بگو

سوگند – خیلی تلخه ؛ شروعش تلخه
مثل زهر

– چیکار کردی مامان ؟؟؟

سوگند – بد کردم ؛ به خودم به تو
به گذشتم ؛ به آیندم

من یه دخترم که تو دلم مونده دست عشقمو بگیرم
لباس عروس تن کنم

دست مردمو بگیری به مهمونا خوشامد بگم
میدونی چرا؟؟

چون من اضافه بودم ؛ نحض بودم
من هنوزم تو خودم یه دختر بیست سالس
میفهمی؟؟

چی بگم برات ؛ که توام بزاری و بری ؟؟
تلخه یاس

تلخ تر از زهر …

-مامان

سوگند – تو دختر منی یاس ؛ نمیخوام دوباره درد از دست دادنو بکشم
یاس توام اگه بخوای خوشبخت شی مثل اون میزاری و میری

– مامان

سوگند – هیچی نگو ؛ فقط نمیتونم ار شروع تلخ زندگیم برات بگم ؛ چون خجالت زده میشم
پیش دختری که خواستم براش پدر باشم اونقدر محکم
نمیخوام خورد شدنمو ببینی

 

سوگند – اگه بری یه روز هیچ دلخور نمیشم
چون حق تو بهتریناس ولی من بخاطر خودخواهیم
تورو پیش خودم نگه داشتم

– هیس ادامه نده
جیغ زدمو دستمو رو لباش گذاشتمو گفتم : ادامه ندهه
گریه کردمو داد زدم ..

ماماااان ؛ نمیخوام اینطوری حرف بزنی
تو همه زندگی منیی
هیچ جا بدون تو نمیرم مامان ؛ بخدا نمیرمم

ببخشیددد

محکم بغلش کردمو به خودم فشردمش

– ببخشید داد زدم
ببخشید پرسیدم

مهم نیست اون مرد کیه ؛ تو مامان منی و تموم
من تو خاله یه خانواده ایمو تموم

هیچی عوض نمیشه .. دیگه گریه نکن
تحمل ندارم مامان

دستشو لای موهام فرو کردمو ؛ با صدا بلند گریه می کرد

***

– آرومی؟؟

سوگند – آره الان آرومم
تو آرومی؟؟

– آرومم

دوتایی لبخندی زدیم بهم …

سوگند – دایی امشب میره ؛ ماکارونی درست میکنم براش که دوست داره

– باشه ؛ منم یه کم دراز میکشم

سوگند – باشه

– راستی خاله کحاست ؟؟

سوگند – با دایی رفتن برا خونه خرید کنن

– آها

رو تخت دراز کشیدم ؛ موبایلمو از تو کیفم دراوردم
شماره شیده رو از گوشیم پاک کردم

مهم نیست کی هستی
فقط مادرم مهمه همین …

 

(شیده)

– بهش گفتی؟؟

مهران – گفتم ولی حالش خیلی بد شد

– گفتی جامونو عوض کنیم

مهران – نشد بگم …

سمیر – راجب چی حرف میزنین

– بیدار شدی

سمیر – آره ، فقط کسلم

مهران – بیا بشین‌

رو مبل لم دادو گفت : دیشب اتفاق خاصی افتاد؟؟

– یادت نیست؟؟

سمیر- فقط تا مسیر خونرو یادمه

مهران خندیدو گفت : بقیشم خوابیدی

سمیر – شیشه مشروبا پس چیه

مهران – یه کمم مست کردی

– سمیر نمیخوای بهش زنگ بزنی؟؟
حتما اونم منتظره

سمیر- اگه بفهمه باهاش چیکار کردم ؛ دیگ منتظر نمیمونه

اینو گفتو سمت حموم رفت ..

بی حوصله رو مبل نشستمو گفتم : این داداش توام خیلی کله شقه

مهران – ناراحت نباش تو؛ بزار یه کم فکر کنه.بعد دوباره باهاش حرف میزنیم

– اوهوم

مهران – بریم بالا ؟؟

– نه مهران حوصله ندارم اصلا

مهران – لوس نشوو دیگه پاشوو

دستمو کشیدو دوتایی سمت اتاق خواب رفتیم
رو تخت دراز کشیدم

کنارم دراز کشیدو شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهنم

 

مهران – دوستت دارم

– منم دوستت دارم

لبخندی زدمو لباشو بوسیدم ، موبلیمو بهم بده

مهران – الان موقعش نیست

– میخوام باهاش حرف بزنم ؛ خوب منم الان فهمیدم قضیرو از قبل که نمیدونستم

موبایلو دستم دادو گفت : هرجور خودت میدونی

– مرسی

توجام نشستمو شمارشو گرفتم …

مهران – چیشد؟

– جواب نمیده

مهران – گفتم که یه کم بهش فرصت بده

بدون توجه به حرف مهران دوباره زنگ زدم
بعد از چند بوق…

یاس- سلام

– سلام ؛ خوبی

یاس- جانم کاری داشتی باهام ؟؟

– آره باید ببینمت

یاس- من اصلا رفتارای خانواده شمارو نمیفهمم
هر روز یه داستان جدید درست میکنید
لطفا دیکه بهم زنگ نزن

– صبر کن دارم باهات حرف میزنم

کلافه گفت : بله

-باید ببینمت

یاس- نمیشه ؛ خداحافظ

بوق اشغال ..‌

از شدت عصبانیت دستام میلرزید ؛ خواستم دوباره شمارشو بگیرم که مهران گوشیو از دستم گرفت

مهران – چرا میلرزی ؟؟

– باید باهاش حرف بزنم

مهران – الان وقتش نیست ؛ گوش بده به من

– پس کی وقتشه؟؟
من باید مادرمو ببینم

مهران – بزار صبح میریم دم موسسه باهاش حرف بزن

نگاهی بهش کردمو گفتم : اینطوری بهتره؟؟

مهران – آره

آهی کشیدمو رو تخت دراز کشیدم ؛ به سقف بالا سرم نگاه کردم

-یعنی میشه یه روز پیش مامانم باشم
اون خیلی مهربونه ؛ از چشماش معلومه
میخوام بهش بگم چرا منو انتخاب نکرد

 

مهران – چرا شما دوتا اینجورین

نگاهی به سمیر کردمو گفتم : من که حوصله هیچیو ندارم میرم بخوابم

سمت اتاق خواب رفتم ؛ رو تخت دارز کشیدم
چرا یاس به من گوش نمیده

من دلم مامانمو میخواد؛ به پهلو خوابیدمو دستمو زیر گوشام گذاشتم ؛ قطره اشک از چشمام سرخوردو
به سوگند فکر کردم به کارای مهلقا

به عذابی که تو این چند سال کشیدم ؛ چرا مامان منو انتخاب نکرد؟؟
چرا یاسو انتخاب کرد

از بچگی بدبخت بودم ؛ به حرف خودم خندیدمو چشمامو رو بستم …

*
*
*

چند بار پلک زدمو چشمامو باز کردم ؛ نگاهی به مهران کردم خواب خواب بود

از جام بلند شدم ؛ نگاهی به پنجره کردم صبح شده بود‌
بی جون از پله ها پایین رفتم ؛ کل دیشبو مغزم باهام ور رفت دیگ جون نداشتم …

واردآشپز خونه شدم ؛ شیر آبو باز کردم دستو صورتمو شستم

یه فنجون چایی ریختمو رو صندلی نشستم ؛ باید میرفتم دم موسسه و هرطور شده یاسو راضی میکردم

که واس یه روزم شده بزاره برم جاش …

چند قورت از چاییمو خوردمو از جام بلندشدم ..
لباسمو پوشیدم

آروم سویچو ورداشتم تا مهران بیدار نشه
از خونه بیرون زدم و سمت موسسه حرکت کردم

نگاهی به ساعت کردم ۷ صبح بود…

 

صدا موزیکو زیاد کردم . همراه با موزیک خوندم

بم بگو چیشده …
آب میشی پیش چشمم
من که نمردم عشقم
حیف بریزه اشکات
کی میتونه بیاد جات …

هییی دیوونه ..

بی اختیار اشکام از رو چشمام ریخت
جلو موسسه توقف کرد

زل زدم به در موسسه ؛ یه دختر داشت درو باز میکردو رفت تو

زل زدم به خیابون تا بیاد …

هزار بارم رو بگیری ازم
دل که نمیکنم …

از دور دیدمش داشت میومد ؛ نفس عمیقی کشیدمو
از ماشین پیاده شدم

حواسش به من نبود ؛ زل زده به کفشاشو راه میومد
کنار ماشین منتظرش ایستادم

سرشو بلند کرد ، با تعجب نگام کردو سمت موسسه رفت
با قدمایی بلند سمتش رفتمو از پشت دستشو کشیدم

یاس- دیگ چیشده؟؟

– چرا اینطوری رفتارمیکنی

یاس- شیده جان من دارم زندگیمو میکنم ..

نذاشتم ادامه بده گفتم : میدونم ؛ بزار منم زندگی کنم
چیز زیادی ازت نمیخوام

یاس- چیکار باید کنم

– جامون عوض شه

دستمو گرفتو کنار ماشین منو کشوندو گفت : مخت هنگ کرده تو ؛ منو تو اصلا شبیه هم نیستیم
بعدشم من باورنمیکنم که خواهرباشیم

در ضمن من به مامانم دروغ نمیگم . پس برو

-صبر کن
آزمایش هیچی ؛ حرفای بقیه هیچی
خودت چی ؟؟ حس کردی که شاید خواهرت باشم ؟؟

نگاهی بهم کردو بدون هیچ حرفی راه افتاد

– باتوام یاس ؛ حس کردی ؟؟ مگه نه ؟؟
چرا فکر میکنی من دارم بازیت میدم ؟؟
یاس من دلم مامانمو میخواد ؛ تنها اگ مامانم نباشه
بزار فقط یه روز برم جات

 

یاس- آره راست میگی
کاری به حرفات ندارم ولی حس میکنم که تو..

اشک از رو گونه هاش ریختو ادامه داد : ولی من جایی تو نمیرم
من جایی نمیرم که بخاطر نبودنش حقیر شدم

میتونی بفهمی گشنه خوابیدن یعنی چی ؟؟
میتونی درک کنی مادرت از درد تا صبح نخوابه ولی نتونی ببریش دکتر یعنی چی؟؟

تو اصلامیدونی حسرت داشتن یه عروسک چیه
هر کسیو ماساژ بدی با هزار نگاه های هرزشون
تو چه میدونی

فقط میگی جامونو عوض کنیم
نه من هیچوقت جای تو نمیرم ؛ پیش کسی که باعث تموم این بدبختیاس

میدونی مادر من هرشب برا عشقش گریه میکنه ؟؟
برای اون نامردی که اسم مادرمم یادش نیست

دیگه نمیخوام ببینمت شیده ؛ لطفا برو و دیگه برنگرد

داد زدمو باگریه گفتم : اره میدونم
منم میدونم ..

گشنه خوابیدم میفهمی ؟؟
من‌ حسرت عروسک موند رو دلم ، چون مادرم منونمیدید
اون فقط دختر خودشو میدید

تو میتونی درک کنی جایی باشی همه چی هست
ولی فقط نگاشون کنی و تنهای تنها باشی
یعنی چی؟؟

تو تنها نبودی …
ولی من تنها بودم

– باشه میرم ؛ همچیم همینجا تموم میکنم
خداحافظ

سمت ماشینم راه افتادم

 

سوار ماشین شدم ؛ سرمو رو فرمون گذاشتم
بی صدا اشک ریختم

با ضربه زدن به شیشه ماشین سرمو بلند کردم

یاس- بکش پایین

شیشرو پایین کشیدمو منتظر نگاش کردم …

یاس- رنگ موهامونو رنگ چشمارو چیکارکنیم ؟؟

– چی؟؟

یاس- فقط برا چند روز

– قبوله

یاس- خوب باید چیکار کنیم

– میتونی مرخصی بگیری؟؟

یاس- اره ولی تموم مشتریامو از دست دادم‌

– از حالا خودم میام جات

خندیدو گفت : خوبه یه کم بخوابم صبح ها

– سوارشو

یاس- صبرکن به آیناز بگم

سرمو به صورت تایید تکون دادمو
منتظر نشستم

صدا زنگ موبایلم بلند شد ؛ نگاهی به صفحه گوشی کردم ؛ مهران بود

جواب دادم ..

– سلام

مهران – سلام ؛ کجایی ؟؟

– مهراننن قبول کردههه

مهران – چی؟؟

– قبول کرده جامون عوض شه

مهران – جدیی ؟؟

– آره

مهران – الان کجایی؟؟

– میریم ارایشگاه پردیس . بعدش میام پیشت

مهران – یعنی تویاس جاتون عوض میشه؟؟

– اره

مهران – منو یادت نره هاا

– آقامون ؛ از این حرفا نزناا

admin

نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم . . .

5 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن