رمانفصل 2 خان هوس باز

فصل دوم رمان خان هوس باز پارت ۱

 

فصل دوم -قسمت ۱#

امروز پنجمین خرابکاریه،مراسم چهلم خراب شه دودمان همه رو به باد میدم..

صدای فریادش آنقدر گویا و رسا بود که صدا از هیج کس در نمیومد.معمولا از زمانی که برگشته بود صداش به گوش کسی نمیرسید و ذات کم حرفش با خارج رفتن هم عوض نشده بود..
سر همه پایین بود و کسی آتش گرفتن خرمن گندم رو گردن نمی گرفت..
دندان قروچه ای کرد و نفرتش از این ملک و خان بودن را سر ان ها خالی کرد

وای به روز کسی که بدونم تموم این خرمن سوزوندنا زیر سر اونه…
پوستش میکنم توش کاه پر میکنم ،بشه مترسک باغ و مزرعه!…

آمله خانوم

نگاهش روی تک تک رعیت چرخید و بی حرف به طرف سرسرای خانه رفت.
در آشپزخونه صدای دیگ های چدن و مس به هوا بود و هرکس مشغول کاری بود

چهلم افراخان بود و کل بزرگان دعوت بودند.
به دلیل مرگ ناگهانی برادرش افراخان با تلگرافی به ایران برگشته بود و جایی باید میموند.

چند سالی که با این خان و خاندان اَشنا بودم و براشون کار میکردم خبر داشتم که هدایت خان قید خان بازی و ثروت و زمین های پدری رو زده بود و برای درس خوندن به فرنگ رفته بود.

گلنار که پشت در اندرونی فالگوش ایستاده بود اما چیزی دستش را نگرفت ،با لب های آویزان به سمت مطبخ رفت.
چشمش که به مادرش پای دیگ افتاد با لحنی سوالی پرسید،؟!

گوش واستادم ولی نفهمیدم چی شده صدای این مرتیکه دراومده!؟

حکیمه خاتون که صورتش از بخار آب جوش رو به سرخی میرفت و عرق در جبینش نشسته بود چشم غره ای به گلنار رفت،

خدا بگم ذلیلت نکنه به کارت برس..

یه کوه پیاز جلوی چشمای کور شده ت نمی بینی!؟
اونارو قرار نیست سر قبر من بکاری ریشه بده!

گلنار شلیته اش رو چرخاند با اکراه کنار مجمع بزرگ پیازها نشست و پشت چشمی نازک کرد:

مگه ما کلفت خونه ایم !؟ ناسلامتی این خونه خواهرمه
گفتی بیام کمکت ،نگفتی بیام خودمو کور کنم!

حکیمه خاتون نیشگونی از بازوش گرفت و غرید:

زبون به دهن بگیر تا کسی صداتو نشنیده!
این کارارو به خاطر خواهرت انجام میدی…

گلنار کاردی برداشت و مشغول پوست گرفتن پیازها شد و شروع کرد به غر زدن..

این همه ملک و دارایی داریم اما باید مثل کلفت ها کار کنیم!؟

حکیمه خاتون گره چادر پیچیده دور کمرش رو محکم تر کرد و برنج را با تمام قدرت در صافی ریخت و ابکش کرد…

-پاشو برو پیش تمنا و به آمله خانوم بگو بیاد کمک وقت تنگه ،ظهر شد و آشپزخونه پر کثافت شده

گلنار که عاشق بازی کردن با تمنا بود از خدا خواسته کارد رو روی پیازهای نصفه نیمه خورد شده اش پرت کرد و دامن به دست ،بیرون رفت..

 

هدایت خان روی یکی از صندلی های چرم وسط میهمان خانه نشسته بود و فامیل و اقوام هم او و آرامشش را تماشا میکردند .

بهرام خان یکی از بزرگای فامیل گفت :هدایت این کنار اومدنات داره به ضررمون تموم میشه سرانگشتی حساب کنی و کل زمینای گندم تو این ده و ده پایین چشمه رو بشمری آخرش ضرر می مونه واسمون و گندم کم میآریم واسه فرستادن به تهران..

هدایت جوابی نداد و بهرام دستی به کمر زد حرصش ازین سکوت بیش از حد و کوتاه اومدن هدایت را مخفی کرد اما حرف در دهانش نموند.

من اصلا نمیفهمم ما رعیت اوناییم که کوتاه بیایم یا اونا رعیت ما هستن!؟

هدایت پیپ گوشه لبش که سوغات فرنگ رفتنش بود را برداشت و سکوتش شکست..

با زور حرف پیش بردن ،وقتی زبون هست کار اونایی هست که بلد نیستن حرفشونو به کرسی بنشونن من نمیتونم مثل برادر خدابیامرزم افرا باشم …

-تو حرف نمیزنی که بگم بله فرمان گو شدن!
هر روز یه بهانه میارن و آتیش میندازن تو زمین و خرمن،که روی هم تلنبار شده به خاکستر می شینه….

آخرش هم باید به جای خسارت بریم از رعیت دختر بگیریم بیاد بشه زن خان!!!…

سرم تا اون لحظه پایین بود و توجهی به حرفاشون نداشتم اما
نگاه تحقیر آمیزشو رو خودم حس کردم …

گلناز

خیلی جلوی خودمو گرفتم تا حرفی نزنم و جوابشو ندم …
تمنارو بهانه کردم و گفتم تو اتاق تنهاست باید برم با ناراحتی از جام بلند شدم خواستم برم که صدای هدایت خان بلند شد و گفت لطفا بنشینید زن داداش…

با این طرز حرف زدن و ادب هدایت خان نتونستم مجلس رو ترک کنم

واقعا حوصله شنیدن این حرف هارو نداشتم دوست داشتم زودتر این مجلس تموم بشه و ناهارشونو بخورن برن..

دوباره حواس همه به سخنان بهرام بود اما هدایت خان به فکر علت آتش سوزی ها و کسی که پیش چشم این همه کارگر و رعیت نان خور ،آتش میسوزاند …

بهرام:برای این چنتا آتیش سوزی کسی پیدا نشده؟!
هدایت خان نگاه خیره اش رو از دود روبرویش گرفت و متفکر لبانش تکان خورد،
پیدا شده و میدونم کیه ولی منتظرم خودش بیاد جلو..

بهرام :میدونی و میزاری این همه ضرر بخوریم!؟

ضررش پای اونی هست که آتیش رو روشن کرده تا قرون آخرش رو پس میده ،بگو و بزار خودم برم سراغش ،دمار از روزگارش در میارم مادرش رو به عزاش میشونم…

هدایت خان:نمیخواد بری دنبالش ،خان دنبال کسی نمیره،بقیه میافتن پشت سرش …

نیم نگاهی انداخت و لرزش دستام از نگاه تیز بینش دور نماند…

گلناز

چقدر با این کت شلوار مشکی رنگی که به تن کرده بود خوش تیپ و جذاب بود و چقدر باوقار و متین حرف میزد ولی مثل برادرش مغرور و از خودراضی بود اونم حتما به خاطر خان زاده بودنش بود…

بدون گفتن حرفی اتاق رو ترک کرد و رفت سمت اتاق افراخان…

****

هدایت خان

کت وشلوارمو درآوردم و لباسم رو تعویض کردم روی صندلی نشستم خودمو مشغول کتاب خوندن کردم اما فکرم درگیر بود این روستا میتونست تموم آرزوهای منو بگیره…

هنوز شروع نکرده بودم ک تقه ای به در خورد و به گفتن بیا بسنده کردم. ؛

احمد: خان اگه جسارت نباشه میخواستم بگم مهمونا دارن می رن تشریف بیارین برای بدرقه مهموناتون…

سر از کتاب برداشتم و باشه ای خشک و رسمی جوابش دادم..

مهمونا که همگی از بزرگان و خان های دهات اطراف بودن یکی یکی بدرقه کردم و اونا هم سرسلامتی خان جدید رو میدادن…

خانی که نه علاقه ای داشت به این خان بازی و نه جایی نداشت برای موندن…

گلنار توسط احمد پیغام فرستاده بود میتونم اینجا تو خونه برادرم بمونم تا تصمیم بگیرم واسه موندن یا اینکه برگردم دنبال درس و کارم…

احمد اتاقی رو که برای موندنم رو آماده کرده بودن بهم نشون داد و گفت

-اقا اگه کاری ندارین برم تا استراحت کنید

نه بمون یکم حرف بزنیم از افرا بگو برام تو خیلی بهش نزدیک بودی و از همه چی افرا خبر داشتی
بشین برام تعریف کن تو این ۸سالی که نبودم چه اتفاقاتی افتاده…

تو که حال روز منو میبینی احمد، همه چی به هوا رفت بی برادر شدم و با درس خوندنم باید بیام چند راس گاو و گوسفند این ملک و مکنت رو حساب کنم!..

احمد: افرا خان خدابیامرز خیلی فکر شما بود ،اون زمان خیلی بهتون اصرار کرد برید زن بگیرید از میون هر روستا و طائفه ای که میلتون میکشه گفتید نه و رفتید دنبال درس که تو این بی سوادی ،سواددار بشید…
اگه زن گرفته بودین الان سرتون گرم اونا بود و حواستون به این ملک و دارایی که مفت افتاده دست این دختر رعیت..

نقل این حرفا نیست زن به چه کارم میاد وقتی میخوام تموم وقتم بده روی درس و کارم …

من اینجا تو این خراب شده نمی مونم…..!

 

پارت گذاری این فصل سه روز در میونه 

❤️
💜❤️
❤️💜❤️
💜❤️💜❤️

admin

نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم . . .

3 دیدگاه

  1. اوفییییییییییییییییش
    جیگرم حال اومد که افرا مرررررررررررررررررد
    خسته نباشی ادمییییین جونم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن