رمان شروع تلخ

رمان شروع تلخ پارت ۴

 

 

 

بی حوصله از پله ها بالا رفتم ؛ سمت حموم رفتم
لباسمو درارودم ‌‌، رفتم زیر دوش

صدای گریش پیچیدتوگوشم ؛ مهرداد تورو خدا
کلافه چنگی به موهام زدم

قلبم داشت از جا کنده میشد ..
صداش .. حرفاش
داشت دیونم میکرد

***

سمت اتاقم رفتم ، رو تختم افتادم
نگاهی به حلقه تو دستم کردم

دستمو رو پیشونیم گذاشتم ، به سقف بالا سرم خیره شدم

مهلقا- مهرداد ساکت نمیشن ، گرسنن ولی شیر نمیخورن
فک کنم مادرشونو بخوان

توجام نشستم ، صدای گریشونو میشنیدم
مهلقا بغض کرده نگام میکرد

– اینحوری بغض نکن ؛ اونا هنوز به مادرشون عادت دارن
عادتت میکنن بهت

مهلقا – از مادرشون بدم میاد

– عه . بچه نشو

مهلقا- معلوم نیست چه زنی بوده که رحمشواجاره داده

فقط نگاش کردم

قلبم درد میگرفت با این حرفا …

مهلقا سمت بچه ها رفت ‌. لحظه ای ساکت نمیشدن
اونام به اندازه سوگند بی قرار بودن

چشمامو روهم بستم ..

خواب به چشمام نمیرفت ؛ حرفای مهلقارو با خودم تکرار میکردم ، معلوم نیست چه زنی بوده که رحمشو اجاره داده

چطور میتونست راجب سوگند اینقدر بد بگن
سوگند فرشته بود ، یه فرشته

بغض کردم ..سمت گیتارم رفتم ، بغلش کردم
شروع کردم به نواختن

راجبش نگید ، نمیخوام اشکام بریزه
راجبش نگید ، هنوزم واس من عزیزه

راجبش نگید ، نمیخوام یادم بیاد ندارمش
راجبش نگید ، همین کافیه که خوبه حالش

ازم دورشید راجبش نگید، من باخیالش خوشم
به من چه که دیگه مال من نیست
اونو تو دلم نمیکشم من💔

ازم دور شید راجبش نگید
راجبش نگید…

مهلقا – مهرداد ؟؟

سرمو بلند کردم اروم لب زدم : بله

مهلقا – داری گریه میکنی؟؟

– نه ..

مهلقا- گریه کردی

دستی به صورتم کشیدم ، خیس خیس بود

مهلقا – توچته ، مگه قرار نبود جشن بگیریم ؟؟
چرا اینقدر کلافه و ناراحتی
نکنه دلت میخواست از خودت بچه داشته باشی
هوم ؟؟

– نه ، خوبم
با میلاد دعوام شده ، کسلم چیز خاصی نیست

مهلقا – خیلی خوب الان برات یه قهوه میارم

گونمو بوسیدو از اتاق بیرون رفت
از جام بلند شدم سمت اتاق بچه ها رفتم

نگاهی به کوچولو ها کردم ، هردو اروم خواب بودن
من چقدر بی رحمم که این بچه هارو از مادرشون جدا
کردم

ولی اینا پدر میخوان ، من نمیتونم از مهلقا جداشم و برم با سوگند

چه اشتباهی کردم ، حس پدرشدن کورم کرده بود
چه میدونستم قلبم اینقدر بی عرضس
که بخواد بلرزه ، عاشق شه

سوگند ، من دوستت دارم
نمیدونم چرا
نمیدونم از کی
فقط دوستت دارم

چجوری بتونم بدون تو زندگی کنم و نمیدونم
کاش بودم پیشت

کاش …

مهلقا – مهرداد بیا شام

-میل ندارم

مهلقا -میشه بهم بگی چته؟؟
قضیه چیه مهرداد ، تو چرا چندماهه عوض شدی

– چیزی نیست خوبم ، خیالاتی شدی ..

مهلقا- بیا شام . نمیشه گرسنه بمونی

– آره

از اتاق بیرون زد ، بی حوصله از جام بلند شدم و اتاق بیرون رفتم
سمت میز شام رفتم

مهلقا حسابی زحمت کشیده بود .. رو به روش پشت میز رو صندلی نشستیم

مهلقا – برات بکشم ؟؟

بشقابمو دستش دادم تا برام سوپ بریزه

مهلقا – من تموم کارارو انجام دادم برا جشن
بنظرت چه روزی باشه ، اخه قرار بود دوهفته دیگه به دنیا بیاد
اونم نه دوتا ..

نگاهی بهش کردمو گفتم : خوب بزار برا همون دو هفته دیگ جشن بگیر

مهلقا – اره اونجوری شاید به منم عادت کنن

لبخند کمرنگی زدمو گفتم : اره

صدای گریه بچه ها بلند شد ، مهلقا سریع از جاش بلند شد
بدو سمت بچه ها رفت

کلافه چنگی به موهام زدم ، قاشقو پرت کردم تو بشقاب

*
*
*

مهلقا – ببخشید تنهات گذاشتم ، اروم نمیشدن اصلا
خیلی لجوجن
بزور شیر میخورن ، انگار میفهمن مادرشون من نیستم
حس میکنم اگ مادرش باشه میتونه ارومشون کنه
اونا مادرشونو میخوان

از جام بلند شدم ، مقابلش ایستادم دستامو لای موهای خوشرنگش فرو کردمو گفتم : اروم باش مهلقا
مهم اینه مادرشون تویی

بچه ها تو هر شرایطی گریه میکنن
چه مادرشون باشه
چه نباشه

این فکرو از سرت بنداز بیرون، تو مادرشونی منم پدرشون

مهلقا- راست میگی؟؟

– اره خانمم راست میگم

– من یه کم خستم میرم استراحت کنم

مهلقا- باشه عزیزم ، منم میز شامو جمع می کنم و میام پیشت

بدون هیچ حرف دیگه ای سمت اتاق خواب رفتم
نگاهی به اتاق بچه ها کردم

وارد اتاقشون شدم ، هردو مظلومانه خواب بودن
اروم دستشونو بوسیدم

شمام مثل من بی قرار سوگندین ؟؟ مثل من دلتون برا آغوشش تنگ شده..
برا عطرتنش

بغضمو شکستمو اروم اشک ریختم و گفتم : همدردتونم
منم به اندازه شماها بی قرارم

دل لامصبم اروم نمیشم ، خدایا چیکار کردم
با خودم ، با سوگند ، با مهلقا

سمت اتاق خودمون رفتیم ، پیراهنمو دراوردم
روتخت افتادم
چشمامو روهم بستم

***

با بسه های دای که زیر گردنم میزد .. چشامو باز کردم
مهلقا با ارایش غلیظ تاپ قرمزش خمار نگام میکرد

ازش فاصله گرفتمو گفتم : امشب حالم خوب نیست
مهلقا

دستشو دور گردنم حلقه کردو گفت : نه الان چند ماه که منو نمیخوای مگه نه ؟؟

– نه مهلقا فقط الان حالم خوب نیست

سرشو تو دی گردنم فرو کرد یکد محکمی زدو گفت : میخوامت

قیافه سوگند لحظه ای از جلو چشمم به کنار نمی رفت
دستمو رو صورتش گذاشتمو اروم هولش دادم ازم فاصله بگیره

با بغض نگام کردو گفت : تو چت شده هان
فکر میکنی من نمیفهمم ؟؟
نمیفهمم که دیگه دوستم نداری ؟؟
تو مهرداد سابقی؟؟
میخوای بگی مهرداد سابقی؟؟

حرف بزن ، فقط نگام نکن
چیه میخوای بازم بگی ،، اروم باشم ؟؟

نمیتونم اروم باشم ، حس میکنم دیگه ندارمت
من دیگ ارزوی بچه دار شدنو ندارم
من هیچی نمیخوام

فقط تورو میخوام ،، فقط تو

(سوگند)

بهار – سوگند اروم بگیر توروخدا

– خوبم

بهار – داد بزن ، گریه کن ، بیا منو بزن
ولی اینجوری زل نزن به قالیا ، دیگ طاقت ندارم اینجوری ببینمت

دستمو رو دلم گذاشتمو گفتم : اروم بگیر مامانی
آروم باشین
یادته بهار ..

بهار – چیو

– یادته میگفتی خیلی تپله ، شکمت خیلی بزرگ شده
اون تا دوتا بودن
دوتا کوچولو

بهار- آره یادمه

پاهامو دراز کردم ؛ بهار سرشو رو پاهام گذاشتو گفت : دلم تنگ شده براشون ، هرکاری کردم نتونستم به روت نیارم
کاش بودن سوگند ، بزرگشون میکردیم

اصلا بیا شوهر کنیم …

نگاهی بهش کردم ، سرشو سمتم گرفته بودونگام میکرد

خندم گرفته بود ، زدم تو سرشو گفتم : همینو کم داشتیم

خندیدو گفت : والا بخدا

– ساکتشو لطفا

صدا زنگ در بلند شد ..

بهار – مامانه ، شام اورده

– ای بابا باعث زحمت شدم

بهار – ساکت شو فقط

ار اتاق بیرون رفت ، جای عملم خیلی درد میکرد
سرمو چسبوندم به دیوار
الان خوابن ؟؟
یا دارن گریه میکنن ؟؟

یه وقت دادشون نزنه !!
نه اون بچه دوست داره دادشون نمیزنه
دستی رو دلم کشیدمو گفتم : کحایی مامانم
دل تنگم
مهرداد نامرد، حتی دلم برا تو هم تنگ‌ شده
حتما الان جشن گرفتید اسم سوگندم یادت رفته
به فکر دل سوگند نیستی

سوگندی که عاشقش کردی ؛ تنهاش گذاشتی
کاش یه خانواده بودیم

فقط کاش …

مامان بهار – سوگند مادر خوبی ؟؟

از اینکه فهمیده بود چیکار کرده بودم میخواستم بمیرم خجالت سربه زیر شدمو گفتم : خوبم خاله جوم

خاله – سرتو بلند کن

چونم از رو بغض تو گلوم لرزید اشکام افتاد رو دستم
خاله سمتم اومد کنارم نشستو گفت : مادر شدنت مبارک

خدا تو چی دیده که این حجم سختیرو رو دوشت گذاشته
بغضم ترکید .. آروم هق زدم

دستامو گرفتو گفت : من مادرم میدونم جدا شدن از بچه چقدر سخته
اینا که همش حرفه … خیلی سختر از این حرفاس
فقط برات دعا میکنم … فقط دعا

– حال من خوب نمیشه ، هیچی نمیتونه جاشونو پر کنه
هیچی ..‌
هیچی جز بغل کردنشون ارومم نمیکنه
من حتی حق ندارم بچه هامو ببینم خاله
من نیمه ای از وجودمو دادم دست یه غریبه ، دیگه خدا باید چیکار باهام بکنه ، دیگه باید چجوری مجازاتم کنه

هق هقای لعنتیم نمیزاشتن درست حرف بزنم
نفس کم اورم
دستامو مقابل صورتم گذاشتم صدا هق هقام بلند شد

***

خاله و بهار همه تلاششونو کردن تا ارومم کنن
با هزار دردو بدبختی از جام بلند شدم

سمت دستشویی رفتم ؛ شیر ابو باز کردم
چند مشت اب سرد رو صورتم ریختم

صدا زنگ در بلند شد ،، منتظر بودم بشنونم کیه
چند لحظه صبر کردم ولی صدایی از خاله و بهار نیومد

دروباز کردم از دستشویی بیرون رفتم ؛ نگاهی به در کردم
مهردا با یه بچه و یه ساک کنار در ایستاده بود

خدایاااا …

دستامو جلو دهنم گذاشتم …

جیغ خفه ای کشیدمو نگاهی به بهارو خاله کردم
داشتم خواب میدیم یا که واقعا مهرداد اومده بود

بهار گونمو بوسیدو گفت: ما میریم خونه

بدون هیچ حرفی زل زده بود به مهرداد
بهارو خاله ار کنارم رد شدن

سکوت خونه و صدای گریه ی بچه میشکست
با گریه سمتش رفتم

بغلش کردم …

ای جان مادر ، آروم باش مادری
دیدی اومدی پیشم ،، دیدی شد
دیدی کنارمی … عزیزدل منم

رو مبل نشستم ، دکمه های پیراهنمو باز کردم
سی*ن مو تو دهنش گذاشتم

میک ارومی زد ،، تموم دردا و غمارو فراموش کردم
بوسه ی ارومی رو موهای مشکیش زدم
قطره اشکی از چشمام چکید ، اروم لب زدم : خدایا شکرت

مهرداد کنارم نشست دستی رو موهای بچه کشیدو گفت : خوابید

– اره

مهرداد – اون موطلایی بی قرار تر بود ، ولی مو مشکیرو اوردم که ..

– چون شبیه خودت بود

مهرداد – نمیخوام دیگه یادت بیافتم
این وروجک منو یاد تو میندازه

بچه رو زمین گذاشتم ،، بغضمو قورت دادم و گفتم : مواظبش لطفا

مهرداد – توام

سرمو بصورت تایید تکون دادم
اروم پیشونی بچه رو بوسید از جاش بلند شد

یه چیز تو درونم فریاد میزد ، مهرداد نرو
ولی انگار لبامو بهم دوخته بودن

از جام بلند شدم به رفتنش نگاه کردم
قدماش اروم بود

بی اراده اشکام ریخت ،، کنار در ایستاد دستش رو دستگیره رفت
چشمامو بستم رفتنشو نبینم

بطور ناگهانی سمتم برگشت .. با قدمای بلند سمتم اومد
سمتش رفتم ..
محکم بغلم کرد ،، با تموم وجود حسش کردم
صدای هق هقای ارومش .. بغضمو بیشترمیکرد

– طاقت گریتو ندارم

مهرداد – سوگند دوستت دارم

– منم دوستت دارم
مهرداد

مهرداد – جون دلم

بیشتر به خودم چسبوندمشو گفتم : اون از من خوشگلتره؟؟

مهرداد – تو از همه خوشگلتری ، هیچکی توبرام نمیشه سوگند

از بغلش بیرون اومدم پیشونیمو چسبوند به پیشونیشو گفت : تا بیرون همراهیم میکنی؟؟

سرمو بصورت تایید تکون دادم
سمت اتاق رفتم ، پالتومو پوشیدم
دوتایی از خونه بیرون زدیم ،، بارون شدید میزد

منو سمت خودش کشوند دوتایی به بارون نگاه کردیم
موهامو بوسید و گفت : جدا شدن از تو برام مرگه
نمیدونم شاید یه روز یه جایی دوباره همو دیدیم
مواظب دختر کوچولومون باش

با بغض گفتم : مواظب شیده باش

مهرداد – اسمشو چی میزاری ؟؟

– اسم یه گل ،، یاس

مهرداد – یاس .. قشنگه

آروم دستمو بوسیدو بزور دستشو از دستام جدا کرد
سمت ماشینش رفت

سوار ماشین شدو رفت …

با گریه وارد خونه شدم ، سمت یاس رفتم
آروم خواب بود ، بوسه ای رو پیشونیش زدم
اروم پشتشو دست کشیدم ،، پیراهنش رفت بالا
نگاهی به خال مشکی پشتش کردمو بوسیدم

سمت اتاقم رفتم کنار پنجره ایستادم ،، نگاهی به لباس سفیدی که بهار بهم داده بود کردم
میخواست پیش مهرداد ترو تمیز باشم

مهرداد دلم برات تنگ میشه ، قول میدم مادر خوبی باشم
مرسی بابت همه چیز

(۲۱ سال بعد)

یاس- مامااااان جوراااب من‌کجاست

سرفه کنان سمت اتاقش رفتمو نگاهی بهش کردم
مثل موش اینطرفو اونطرف میکرد

خندم گرفته بود ، با خنده گفتم : چته باز خانم مرتب

یاس- نیست هرچی میگردم نیست جورابم

نگاهی به شالش که چپکی سرش کرده بود کردمو گفتم : شستمشون ؛ تا تو شالتو درست کنی برات میارم

جورابو ورداشتم دستش دادم ، محکم گونمو بوسیدو گفت : مرسی سوگی جون

– بیا این لقمرو بخور

لقمرو از دستم گرفتو گفت : بابای مامان خوشگل

لبخندی زدمو به رفتنش نگاه کردم ..

سرفه کنان رو تخت نشستم …
الان شیده داره چیکار میکنه؟؟ حتما تو نازو نعمته
شیده ی مامان توام حتما الان ۲۱ سالت شده
خانمی شدی واس خودت ..

بهار – باز کجا غرقی تو

– سلام ، کی اومدی؟؟

بهار – الان ، یاس رفته؟؟

– آره رفت ..

بهار – امروز باید برم باشگاه وقت نمیکنم ببرمت دکتر
خانم بی اعصاب باید ببرتت

– وای با یاس برمم ؟؟
باز دعوا راه میندازه اون شلوغیو ببینه

خندیدو گفت : مجبوریم
صبر کن بهش زنگ بزنم ، ببینم میتونه مرخصی بگیره

– خیلی خوب زنگ بزن

موبایلشو از توکیفش دراورد بهش زنگ زد
گذاشت رو آیفون

یاس- سلام بهار خانم

بهار- مرگ ، خاله جون بگو

یاس- خیلی خوب . کار دارم خانم سریع بگو

بهار- اخه چرا اینقدر بی ادبی

یاس- دست پر وردتونم خاله جون

بهار – من که از پس زبون تو برنمیام
امروز میرم باشگاه ، بی زحمت مامان و خودت ببر دکتر

یاس- ای بابا دوتا خصوصی وقت گرفته بودن برا ماساژور ؛ فدا سر سوگند جون میبرمش لغو میکنم
فقط ساعت چند؟؟

بهار – دو

یاس- اوکیه ، فعلا

بوق اشغال …

(یاس)

وارد موسسه شدم ، با بچه ها سلامو احوال پرسی کردمو
سمت اتاقم رفتم .. جلو آیینه ایستادم شالمو مرتب کردم
روپوش سفیدمو پوشیدم

دستگاه ماساژو تنظیم کردم ، منتظر نفر اول شدم
یه خانم مسن وارد اتاق شد

لبخندی زدمو گفتم : دراز بکش مادر جان

لبخند مهربونی بهم زدو رو تخت دراز کشید ،، کمکش کردم لباسشو در بیاره

صدا زنگ موبایلم بلند شد ..

سمت موبایلم رفتم ؛ چشمم افتاد به اسم اقای امیری
با اینکه هیچ خوشم نمیومد مردا رو ماساژ بدم
ولی تو این نداری محبور بودم

جواب دادم …

امیری- سلام

– سلام . بله؟؟

امیری- ماساژ لازمم

– امروز وقت ندارم ، فردا ساعت ۳

امیری- مشکلی نیست

بدون هیچ حرف دیگه ای گوشیو قطع کردم
سمت خانم مسن رفتم

***

نگاهی به ساعت کردم ۱ ظهر بود ،، سفارشاتو لغو کردمو سمت خونه راه افتادم

مثل همیشه یه پوفک خریدم ؛ مشغول خوردن شدن
جلو در خونه دستمو رو زنگ گذاشتم ؛ هر ثانیه فشارش میدادم

مامان حاظرو اماده از در بیرون اومدو گفت : چه خبرته یاس

نگاهی به پفک تو دستم کردو گفت : بازم ؟؟ چرا گوش نمیدی به حرف من بچه

– میدونم میدونم ، نگو دیگه بریم دیر شد

مامان – ببین اونجا شلوغه نبینم عصبی شیا

– چشم

دوتایی سمت مطب راه افتادیم …

وارد مطب شدیم ،، طبقه سوم
نگاهی به جمعیت کردمو گفتم : وای چه خبره
مطبه یا شفا خونه

مامان – هیس ، اینو بگیر برو پیش منشی

– باشه

سمت منشی رفتم ؛ لب خند کجو کوله ای بهم زدو گفت : جانم

– برا نوبت ،، ی کاری کن زودتر نوبتمون شه

لبخند زشتی زدو گفت : به نوبته عزیزم

– بله..

با مامان رو صندلی نشستیم ..

– مامان تا غروب نوبتمون میشه

مامان – آره مادر ، ناهار خوردی ؟؟

– نه

مامان – گرسنت نیست ؟

– نه فعلا ک گرسنم نیست

سرمو چسبوندم به دیوار چشمامو بستم

***

یه ساعتی از اومدنمون گذشته بود ؛ ولی خداروشکر فقط چند نفر مونده بودن

با باز شدن در مطب نگام سمت در رفت ، یه دختر خوشتیپ وارد مطب شد

نگاهی به صورتش کردم ؛ چشمای رنگی با موهای عسلی
چقدر خوشگله …

منشی با دیدنش از جاش بلند شدو گفت : سلام خانم خوبین ؟؟

+سلام دکتر هستن ؟

منشی- بله هستن

+ اطلاع بده میرم تو اتاقشون

خون جلو چشممو گرفته بود ، از جام بلند شدمو گفتم : اینجا به نوبت میرن تو

منشی- خانم عزیز ایشون بیمار نیستن

– هرچی مام بیکار نیستیم هرکی بیادو بره و فقط وقت ما گرفته بشه

دختر با چشمای گرد شده نگام میکرد
نگاهی بهش کردمو گفتم : وقتی که همه مریضا رفتن
ب تمسخر گفتم : برو پیش اقای دکتر

نگاهی بهم کردو بدون توجه به حرف من ، وارد اتاق دکتر شد

نفسمو با شدت بیرون دادم ..

منشی- عزیزم ایشون دختر عموی اقای دکتره ؛ حتما کار کوچیکی داره و میره

– هرخری میخواد باشه

منشی لب پایینشو گاز گرفتو گفت : چقدر زود جوشی تو

– کلی کار دارم چون

منشی- چیکاره ای

– ماساژور

منشی- ماساژ میدی ؟؟

– کلافه گفتم آره

منشی – کارتی چیزی داری ؟؟

– چطور

منشی – مشتری خوب سراغ دارم برات

از لحن حرفش خندم گرفته بود ، دستمو تو جیبم فرو کردم و کارتمو دارورم دستش دادمو گفتم : بیا

منشی – مرسی

در اتاق دکتر باز شد ، همون دختر پشت بهش دکتر از اتاق اومد بیرون

دکتر – خانم حق منش من برام مشکلی پیش اومده باید بریم

ار جام بلند شدمو گفنم : الان ما سه ساعت اینجایم

اخم ریزی کردو گفت : مشکلی برام پیش اومده فردا تشریف بیارین

مامان – سوگند جان عیبی نداره

با مشت به میز منشی کوبیدمو گفتم: یعنی چی مگه مردم مسخره شمان

زل زد تو چشمام ؛ چشمای سبزش یه حالیم کرد
ولی به روی خودم نیاورم مثل خودش با اخم نگاش کردم

رو به مامان کردو گفت : عذر خواهی میکنم خانم مقری
لطفا دفعه بدهمراه این خانم نیاید

نگاه سنگین اون دخترو حس کردم سرمو بلند کردم نگاش کردم

سریع نگاشو ازم گرفت ..

دکتر- شیده بریم

دوتایی از مطب بیرون زدن ، سمت کیفم رفتم چنگش زدم از رو صندلی گرفتم
از مطب بیرون زدم

مامان – خوب چته چرا اینقدر ا
اعصابت خورده

– هیچی

مامان – یاس ناراحت نباش

– اصلا مارو ندیدن ،، دیدی ؟؟
بی اراده اشکام از چشمام سر خوردوگفتم : چرا ؟؟ چون پول دارن ؟؟ اینقدر ارزش داره که مارو مسخره کردن توام که فقط میگی هیس .. یاس حرف نزن

مامان – یاسیم

– ولش کن ؛ بریم بستنی

مامان – یاس دکتر اون دخترو چی صدا زد ؟؟
گفت شیده ؟؟

– شمام گیر دادی به این اسم هرجا این اسمو میشنوی داستان درست میکنی
به شوخی گفتم : نکنه شوهر کردی اسم خواهرم شیدس

مامان – عه اینا چیه میگی

 

(شیده)

با سمیر سوار ماشینش شدیم

سمیر- تو عمرم دختر به این بی ادبی ندیده بودم

– چقدر قیافش برام آشنا بود

نگاهی بهم کردو گفت : نه بابا ، فکر نکنم آشنا باشه

– نمیدونم

سمیر – حالا باز شرکت چیشده که دعوا راه انداختن

– از دست مهران با کار گرا کل کل کرده ؛ بابا هم که کمر درد امونشو بریده نمیتونه بیاد شرکت
دیگه بهش زنگ نزدم ، گفتم به تو بگو این کارگرا به حرفای منو مهران اهمیتی نمیدن
الانم کنار اتاق بابا ایستادن

سمیر – ولا جامون جا به جا شده الان شده ما شدیم کارگر اونا رئیس

تک خنده ای کردمو گفتم : آره

***

جلو شرکت توقف کرد از ماشین پیاده شدیم
وارد شرکت شدیم

چشمم خورد به مامان مهلقا ؛ این چرا اومده بود
حتما اومده بود دختردور دونشو ببینه

مهلقا – اینجا چه خبره

– سلام

مهلقا – سلام جواب نداشت ؟؟

– مگ نمیبینید ؟؟

مهلقا – کورم که شدیم ، شیما کجاست ؟؟

– نمیدونم

منتظر حرف دیگه ای ازش نشدم و سمت اتاقم رفتم
کیفمو پرت کردم رو صندلی کلافه پشت میز نشستم

مهران – سلام خانم گلمم

نگاهی بهش کردمو گفتم : سلام

مهران – مامانت چی میگفت ؟؟

– اون مادر من نیست ؛ یه مادر چطور میتونه
این همه فرق بزاره بین دوتا دخترش نمیفهمم مهران
اگ اون زن بخیلیه چرا برا شیما نیست
چرا فقط برا منه ؛ الان زن عمو بین تو سمیر چقدر فرق میزاره … اصلا فرقی هست ؟؟
من اضافیم تو اون خونه ، نمیدونم چرا ولی اضافیم‌
همیشه یه چیزی تو وجودم کمه ؛ حس مادری
نمیدونم
نمیدونم چیه ،،ولی کاش بود اروم میکرد

مهران – عزیز دلم ، شیده ی من ، نکن با خودت اینجوری ؛ من میدونم اون زنعمو بین تو شیما فرق میزاره ولی دلیلشو نمیفهمم ؛ ولی اصلا مهم نیست
تا منو داری غم نداری ؛ خانم خوشگل من ؛ نبینم چشات غمگین باشه

تمسخر خندیدمو کفتم : مگه تاحالا شادم بوده؟؟

مهران – شیده نکن اینحوری با خودت

– بیخیال ، کارگرا چیشدن ؟؟

مهران – سمیر باهاشون صحبت کرده رفتن پیه کارشون

– توام انقد نپیچ بهشون دیگه ، الان سمیر کلی ار بیمارشو رها کرد اومده اینجا درست نیست اینطوری

مهران – چشمم ، میخوای بمونی یا میری خونه؟؟

– میرم خونه حوصله موندن ندارم

مهران – پس بریم

از جام بلند شدم ؛ کیفمو ورداشتم
از شرکت بیرون زدیم

سمت خونه حرکت کرد…

***

جلو در خونه گونشو بوسیدمو گفتم : مرسی اقایی
مواظب خودت باش

مهران – آخ جون گرفتمم

خندیدمو از ماشین پیاده شدم ؛ کلیدو از تو کیفم دراوردم درو باز کردمو وارد خونه شدم

شیما جلو در ایستاده بود

– سلام چرا اینجایی

شیما- باز دعواشون شده

نگاهی به طبقه بالا کردم ؛ صدا داد مهلقا اومد
مهلقا – این عکس کیه مهرداد ؛ این همه سال تو کمدت چیکار میکرد .. باتوام حرف بزننن

دست شیمارو کشیدمو سمت اتاقم رفتیم .. نگاهی بهش کردمو گفتم : زن و شوهر دعوا کنن ابلهان باور
بیحیال این دوتا

شیما – اره ، خوبی؟؟

– خوبم ؛ فقط ی کم سرم درد میکنه

شیما – قرصی چیزی میخوری؟؟

– نه ؛ مشکلم خوابه

لبخندی زدو گفت : آها تنبل خانم

مهلقا – شیما دختری بیا شام

شیما – بریم

لبخند کمرنگی زدمو گفتم : بریم

از اتاق بیرون رفتیم ، نگاهم افتاد به چشمای غمگین بابا
نگامو ازش گرفتم پشت میز رو صندلی نشستم

مهلقا – شیما اون مانتوای که قرار بود باهم ست کنیم
قرمزه برا مهمونی

شیما – خوب ؟ اماده شد ؟؟

مهلقا – اره ، گذاشتم تو اتاقت ببین

نگاهی به بابا کردم ؛ چشم تو چشم شدم باش
بغضمو قورت دادم

لقمرو تو دهنم فرو کردم

***

بابا – شیده بابا بیا تو اتاقم مشتو مالم بده

– چشم

سمت اتاقش رفتیم ؛ دراز کشید رو تخت پشتش نشستمو گفتم : من ماساژور نیستما
خندیدو گفت : دستات شفا بخشه

تک خنده ای کردمو گفتم : خیلی خوب

مهرداد – ناراحتی شیده ؟؟

– نه ، چطور

مهرداد – تو مهلقارو دوست داری؟؟

– چرا اینو میپرسی

مهرداد – حس کردم سر شام بغض کردی

آروم لب زدم اون مادر من نیست
سمتم برگشتو گفت : چی؟؟

– چطورمیشه شیما اینقدر عزیز باشه ولی من نه

اشک از رو گونه هام سر خوردو گفتم : از اینجا بدم میاد
از این خونه
من اضافیم بابا …

مهرداد – شیده ی بابا

– دلم میخواد برم بابا ؛ نمیدونم کجا ؛ نمیدونم پیش کی
ولی من حقم این نیست ؛ هست ؟؟

سرمو تو بغلش گرفت محکم به سینش فشردو آروم زمزمه کرد : میفهمم دردتو
دردی که تو سینه ی منم هست

منظورحرفشو نفهمیدم فقط اشک ریختم
صدای مهلقا از پشت در اومد

نمیخواستم ببینمش ، سریع ار بغل بابا بیرون اومدم
از اتاق بیرون رفتم

سمت اتاقم رفتم ؛ شیما پشت من سریع وارد اتاق شدو مظلوم نگام کردو گفت : آجی جونیی

– باز چیشده

شیما – چطوری سمیرو به خودم جذب کنم ؛ این اقای دکتر نمیخواد از من خوشش بیاد
پوووووف

خندیدمو گفتم : خودت میدونی کل فامیل خواستن جذبش کنن نتونستن
اون شب مهمونی کتیو یادته ؛ نمیدونم این بشر چی داره که این همه کشته مرده داره

شیما – با جذبسسسسس آقاممم

– بله

شیما – یه چی به مهران بگو ؛ بگو چطوری مخشو بزنیم

– اینو مهران یسره تو دعوان وقت ندارن از این حرفا بهم بزنن

شیما – حالا تو بگو

– خیلی خوب

دستشو کشیدمو گفتم : حالا برو بیرون میخوام بخوابم

شیما – قول دادیااا

– برووو

بیرونش کردم درو قفل کردم ؛ رو تخت افتادم
موبایلمو ورداشتم
دوتا تماس از مهران داشتم ؛ تنها دلخوشیم

بهش زنگ زدم ؛ بعد از چند بوق ..

مهران – سلام خانم خانما

– سلام ، خوبی ؟؟

مهران – اصلااا

– چرا چته ؟؟

مهران – تموم عضلات بدنم گرفته
مامان خانم هم یادش افتاد جای یخچالو عوض کنه
اقای دکترش که تکون نمیخوره پوستش خراب میشه
منه بیچاره جابه جا کردم تنم درد گرفتهه

باید به منشی اقای دکتر بگم یه ماساژور پیدا کنه برام
جدی دقت کردی مشاالله منشیش خیلی داناس

با صدا خندیدمو گفتم : تو دیونه ای

مهران – بله دیگه دیونمون کردی بایدم بخندی

– حالا یه قرصی چیزی بخور بهتر شی

مهران – خوردم ؛ الانم تو رخت خوابم
نیستی بوسمون کنی حالمون خوب شه

– گمشووو

مهران – عقد دخترعمو پسرمو رو تو اسمونابستن خانم
بیا زودتر عقد کنیم فرشته ها ذوق کنن

قهقه ای زدمو گفتم : بسه دیگه شارژم کردی من میرم بخوابم

مهران – جدی به منشی سمیر بگو سراغ داره

– اینقدر کوفته ای؟؟

مهران – اره به جون سمیر

خندیدمو گفتم : باشه صبح زنگ میزنم بهش

مهران – شبخوش عشقم

– شب بخیر

***
چند پلک زدم بزور چشمامو باز کردم ؛ صبح شده بود
کش قوسی به بدنم دادمو از تو جام نشستم
سمت موبایلم رفتم ، یه پیام از مهران داشتم بازش کردم

+ماساژور یادت نره

لبخندی زدمو برا رویا (منشی سمیر) زنگ زدم
بعد چند بوق صداش پیچد توگوشم

رویا – سلام جونم عشقم

– سلام عزیز دلم ؛ چطوری؟؟

رویا – خوبم ، تو چطوری ؟

– منم خوبم ؛ رویا ماساژور میشناسی

رویا – آره ؛ یه ماساژور بی اعصاب میشناسم

– یعنی چی ؟؟

رویا – هیچی، فقط اول باید بهش زنگ بزنم

– خیلی خوب ؛ آدرس خونه سمیر اینارو بده
من خودمم اونجام

رویا – چشم

– فعلا

*******
(یاس)

امروز باید می رفتم خونه امیری برا ماساژ اولین بار بود میخواستم یه مردو ماساژ بدم ؛ استرس گرفته بود

جلو در خونش ایستادم تا دستم برسه به زنگ در تلفنم زنگ خورد ، نگاهی به شماره کردم نا آشنا بود جواب دادم

– بله

صدای نا آشنا پیچید توگوشم : سلام خانم بداخلاق
– شما؟؟

+رویام ؛ منشی دکتر راد

– آهان ، بله ؟؟!!

رویا – گفتم مشتری توپ برات سراغ دارم ؛ پیدا شده میتونی بری ؟؟

– آره ؛ ساعتش و آدرسو برام اس مس کن

رویا – کی وقتت آزاده ؟؟

– دوساعت دیگه

رویا – میشه ظهر ؛ پس ساعت ۱۲ ؛ الان ادرسو میفرستم

– باشه . خداحافظ

زنگ درو فشردم …
صدای مردونه و خشن امیری پیچیدو گفت : کیه؟

– سلام از موسسه اکتیو اومدم

در با صدای تیکی باز شد ؛ بسم الله ای گفتمو وارد خونه شدم

حیاط کوچیکی داشت ؛ کفشمو دراوردمو از پله ها بالا رفتم وارد خونه ش شدم

– سلام

امیری – رو زمین بخوابم یا روتخت

نگاهی بهش کردمو گفتم : تخت

سمت اتاق خواب رفت ؛ پیراهنشو دراورد رو تخت دارز کشید : سمتش رفتم ، دستگاه رو زدم به برق

خودمم کنارش نشستم ؛ آروم شروع کردم به ماساژ دادن
سرشو سمتم برگردوندو گفت : آخیش خوابم گرفته

لبخند مصنوعی زدم …

رو کمرش دراز کشیدو گفت : سینه هامم ماساژ بده

نگاش کردموگفتم : نمیشه

امیری- پول مفت ک ندارم بدم ؛کاری که گفتمو انجام بده

دستمو رو سینه های سفت عضلانیش گذاشتم و شروع کردم به ماساژدادن

خمار چشماشو باز کردو گفت: دختر جون داری دیوونم میکنی

ترسیده دستمو از رو سینه هاش ورداشتمو گفتم : منظورت چیه ؟؟

امیری – هیچی به کارت ادامه بده

خدایا خودت بخیر بگذرون ..

دوباره چشماشو بست ..

***

وسایلامو ریختم تو کیفمو گفتم : خوب کار من تموم شده
چشماش سرخ سرخ بود ؛ نگاهی بهم کردو گفت : بازم میتونی بیای ؟؟

– بله

امیری- هزینشو گذاشتم رو میز ؛ دوباره بهت زنگ میزنم باهات هماهنگ میکنم

– باشه

پولو از رو میز ورداشتم از خونه بیرون زدم

موبایلمو از تو جیبم دراوردم نگاهی به آدرسی که اون منشیه فرستاده بود کردم

– اوه مای گاد اینکه اون سر شهره ؛ جووون دو برار میزنم قیمتو

سر خیابون ایستادم ؛ تاکسی جلوم ایستاد سوار شدم
آدرسو براش خوندمو راه افتاد

موبایلم زنگ خورد ؛ مامان بود جواب دادم

– سلام عزیز دلم

مامان – یاسیی موهامو رنگ‌کردم

خندیدمو گفتم : اوه اوه میخوای موخ عمو احمدو بزنی (فروشگاه دم خونه)

مامان – آره ؛ وای انقد خوشگل شدم

– اوووف قربون مو فرفریم برم من

صدای خاله از پشت تلفن اومد : خرهه زود بیا خونه جشن داریم

خندیدمو گفتم : همین دیگ سه تا ترشیده جفت شدیم هفته ای سه بار جشن داریم

مامان قهقه ای زدو گفت : زود بیا مادری ؛ خداحافظ

گوشی و قطع کردم با لبخند انداختم تو کیفم ؛ سرمو چسبوندم به پنجره ماشین

راننده – رسیدیم

نگاهی به خونه های که کنار هم بود کردم ؛ بسم الله اینجا دیگه کجاست ؟؟

هزینه تاکسیو حساب کردمو از ماشین پیاده شدم
نگاهی به پلاک خونه رو به روایم کردیم

کاخ سفید .. مامان راست میگفت بهشتو جهنم تو این دنیاست ؛ خدا جون نوکرتم چرا مارو انداختی تو جهنم ولا خوب منو مامانمو خاله هم تو این محل زندگی میکردیم ؛ از فکرم خندم گرفته بود

یهو در خونه باز شد ، یه سگ پا کوتاه سفید از در پرید بیرون پشتش همون دختر خوشگله اومد بیرون

نگاهی بهم کردو گفت : میذاشتی یه ساعت دیگ میومدی

اخم ریزی کردمو گفتم : تقصیر من نیست ؛ از اون طرف شهر اومدم

شیده – بیا تو

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

6 دیدگاه

  1. سلام ادمین جان میشه بی زحمت جلد سوم همسر دوم من که فک کنم‌جلد سوم اسمش همسر خان زاده هس رو بزاری لطفا🙇🙇🙇🙇🙇🙇

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن