رمان آخرین سرو

رمان آخرین سرو پارت ۴۴

 

 

آن روز یک بار دیگر هوس پروانه شدن به سرم زد. رفتم وسط باغچه کنار تک سروی که تنها سرو باغچه بود ایستادم. بادی وزید و نوک سرو که حالا دیگر تا کمرم می رسید به پهلویم اصابت کرد و قلقلکم داد. یادم آمد اولین روزی که به اینجا آمدم میرزعلی را دیدم که درست مثل همیشه یک بیل در دست داشت. مامان رو به او کرده و گفت:

– میرزعلی فردا صبح حتما یه نهال سرو بگیر بیار وسط باغچه بکار.

میرز علی خندیدو پرسید :

– حالا چرا سرو خانم جان ؟

– به خاطر ماهی ، بچم عاشقه سروه .

دلم‌می خواست فریاد می زدم:

– نه مامان تو رو خدا نه! دیگر هیچ سروی نمی خواهم؛ اگر می توانستم تبر بر می داشتم و تمام سروهای عالم را تکه تکه می کردم.حالا که سرو من‌ نیست، حالا که رفته بگذار تا آخر دنیا دیگر هیچ سروی نباشد .
سرو ، باری دیگر قلقلکم داد.دستم را پیش بردم و شاخه های جوان و نورسته اش را نوازش کردم. تا همین چند ماه پیش به زور قدش به زانويم می رسید اما حالا تا امتداد کمرم بالا رفته و رشد کرده بود.مامان هر روز سرو را تماشا می کرد و با خوشحالی می گفت:

– این نهال درست هم سن نومه اونم که بیاد با هم دیگه بزرگ می شن.
آب پاش را برداشتم و کمی آب پایش ريختم، اضافه ی آب را هم بر روی چتر سبز قشنگش خالی کردم. بوی عجیبی از میان برگ ها بلند می شد. دلم با بوی برگ های سرو هوایی می شد و می رفت به هر سمتی که سرو من آنجا بود.یادم آمد یک روز به او گفته بودم :

– می دونی سرو ، سروها بیشتر از اونی که روی زمین قامت دارن زیر خاک ریشه دارن، ریشه ها تا ابد زیر خاک ها باقی مي مونن حتی اگه یه روز سروی نباشه ریشه ی سرو هست…

فربد وحشیانه در میان حصار تنگ خود دست و پا می زد. دستم را به سمتش فرستادم و خواستم آرامش کنم. گفتم:

– می بینی سرو ، این همون ریشه ی توئه که اگه نبود، اگه فقط به عشق اون نبود مدت ها بود که مرده بودم.اما این پسر بدِ ناآروم بدجوری پا جای باباش گذاشته. گاهی وقت ها از دست اذیت هاش شب تا صبح خواب به چشمام نمی آد! می بینی درست شبیه توئه، اون زمونی که گاهی نیمه شب ها انقدر از دستت عاصی و کلافه می شدم که فقط التماس می کردم سرو تو رو خدا دیگه بسه خسته ام ، خوابم میاد .
صبح که می شد درمان تن خسته ام ‌ می شدی. دست هام حتی پاهام رو می بوسیدی و مرتب می گفتی:

– ماهی منو ببخش ، می دونم من خیلی بدم خیلی اذیتت می کنم.

کاش بودی سرو ، که اگر بودی تا همیشه حتی تا آخر عمرم خواب نمی خواستم؛ تمام شب تا صبح را بیدار می ماندم و فقط تماشایت می کردم. یک دل سیر تماشایت می کردم چون دلتنگت شدم.آه سرو من این شب ها آنقدر تنهایم که دعا می کنم هر چه زودتر صبح فرا رسد و من وسط باغچه بایستم و باز هم پروانه شوم. پیله ی سخت و تنگی را که دور تا دورم را احاطه کرده است شکافته، پرهای خسته ام را بگشایم و به پرواز در آیم.پروازی تنها به اندازه ی وسعت خیالم، آنجایی که در همه ی مکانش تو را می بینم، با تو حرف می زنم و با تو می خندم…سرم را روی شانه ی تو گذاشته واز تمامی دردهایم ، خستگی ها و دلتنگی هایم بگویم.
آمنه نفس نفس زنان آمد ، نزدیک شد و بشقابی را که در دست داشت را به طرفم گرفت.چند سیب سرخ را چهار قاچ کرده در میان بشقاب گذاشته و اصرار به خوردنم داشت ودر همان حال می گفت:

– ببینم دختر بازم زد به سرت وایسادی با خودت حرف می زنی؟

پرسیدم :

– چه طور مگه؟

– دیشب تا صبح با خودت حرف می زدی اول فکر کردم با سهیلا حرف می زنی ولی وقتی دیدم صدات یه جورایی شبیه هذیون گفتن بود پا شدم اومدم یه سری بهت زدم انگار خواب بودی ولی طوری خوابیده بودی که انگار یکی روبه روت وایساده داری باهاش اختلاط می کنی.

خندیدم وگفتم:

– اشتباه نکردی ننه خودش بود سرو اومده بود با اون حرف می زدم. همیشه میاد ننه هر شب .

در حالی که درون چشمانش نگاهی وحشت زده بیداد می کرد اخمی کرد وگفت:

– استغفرالله توبه به حق چیزای ندیده و نشنیده!

یک بار دیگر بشقاب را به طرفم گرفت. گویا
بعد از سرو هیچ سیب سرخی دیگر پیدا نشد که بتواند حلاوت عشق را در کامم بنشاند خندید و گفت:

– بردار بخور ننه ، از قدیم گفتن خوردن سیب سرخ بچه رو خوشگل می کنه.

با بی میلی یک‌ تکه برداشتم هنوز در دهان‌نگذاشته بودم که دوباره گفت:

– الهی خیر ببینه این بچه ، آخر عاقبت به خیر شه، به خدا کم از پسر نیست طفلی صبح اول وقت اومد یه جعبه سیب سرخ آورد همون جا کنار باغچه گذاشت. می گفت ماهی سیب دوست داره ، کلی هم سلام رسوند ، هر چی هم که اصرار کردم بیا تو یه لقمه صبحونه دور هم بخوریم پا بند نکرد خیلی زود رفت .
پریروزم رفته به سلیقه ی خودش وسایل اتاق بچه رو سفارش داده گفت یکی رو هم‌می فرسته واسه اندازه گیری پرده ونقاشی اتاق بچه…

حرفش را قطع کردم وگفتم:

– ننه چه احتیاجیه بهادر انقدر خودشو تو زحمت بندازه ؟

شانه هایش را بالا انداخت و جوابم را هم نداد. بشقاب را به زور میان دستم گذاشت و رفت.

آخرین باری که با بهادر بودم همان روزی بود که گفت دیگر نمی خواهد مرا ببيند، که زجر می کشد واذیت می شود .با اینکه مرتب به ما سر می زند اما دائما از او می گریزم. کمتر پیش آمده که با یکدیگر برخوردی داشته باشیم .نظرم تنها احترام به خواسته ی او بود .آخرین حرف های کیوان هم که بر دلم مانده بود. اینکه بخواهم باور کنم آیا بهادر واقعا به من دروغ گفته و این که چه انگیزه ای برای دروغ و فریب دادنم را داشته میان گلویم مانده تا حد خفقان مرتب از خودم می پرسم:

– مگه می شه مگه امکان داره که بهادر تا این حد پیش رفته باشه ؟ بهادر و دروغ ؟ اصلا اصلا!

باز صدایی در درونم بیداد می کند.
– مگه یادت رفت اون قبلا هم همین کارو کرد اون شب میون کوچه درختی خیلی ساده به سرو دروغ گفت .

باز می گویم:

– اون برای نجات زندگیم بود به خاطر اینکه دوستم داره محاله بذاره آسیبی ببینم.آره اون شب هم دروغ گفت اما دروغش به قیمت برگردوندن عشقم بود .

باز همان صدا می گوید:

– شاید این بار هم نیتی داره نیتی که هیچ وقت نمی توني ازش آگاه شوی مگه….

می گویم:

– مگه چي ؟ مگه چي ؟
صدا می گوید :

– مگه سرو برگرده، تنها وقتی که سرو بياد.

کلافه می شوم، حتی لب به سیب ها هم نمی زنم. از میان باغچه که می گذرم جعبه ی سیبی را که آمنه گفته بود را دیدم. همان جا روی لبه ی باغچه بود محکم با پا هولش دادم. جعبه سقوط کرد و تمام سیبهای سرخ هر کدام به سمتی روانه شدند بغض تلخم را فرو دادم و زیر لب گفتم:

– احمق! سیب های سرخ تو به چه درد من می خوره؟ من گاهی دلم برات تنگ می شد! تو قشنگتر از هر کس حرف هامو گوش می کردی.زیباتر از هر کس برام حرف می زدی و تکیه گاهم‌ می شدی. وقتی اونقدر تنها ونیازمند بودم پناهم می شدی و باعث می شدی کمتر بترسم، کمتر نگران باشم…
آخ بهادر کاش دروغ باشه! کاش هر چی رو که در موردت شنیدم تنها یه سوء تفاهم ساده باشه!
کاش هیچ وقت بهم دروغ نگفته باشی!

از هوای باغچه و از هجوم سیب هایی که روی زمین هنوز هم در حال غلطیدن بودند فرار کردم و وارد خانه شدم. مامان بیشتر از يك ساعت بود که با انسیه خانم‌ مشعول صحبت بود. انگار حرف هایشان هیچ وقت تمام نمي شود!
کلافه شده و یک گوشه روی مبل آوار می شوم. صدای نفس هایم که به سختی می آیند و می روند بر فضا طنين انداز شده، این بچه هم که دائما یک‌گوشه قلمبه شده و جانم را می گیرد. مامان در حالی که هنوز مشغول حرف زدن است متوجه ی وخامت حالم شده و با اشاره ی دستش مرتب یاد آور می شود که کمی دراز بکشم.
حرفش که تمام میشود با دلخوری گفتم:

– خوبه دل آسمون از یه جا سوراخ شد تا این انسی خانوم بعد از بیست سال از اون بالا یه مرتبه تالاپی بيوفته وسط سینه ی سوختت مامان!

مامان خندید وگفت:

– چه کنه زن بیچاره تنهاس والله حوصلش سر می ره همدمی هم که نداره.

نیشخندی زده وگفتم:

– دقیقا ، حالا این وصف حال انسی خانم بود یا بهجت خانوم خودمون؟

– خوبه خوبه! غر نزن همش تقصیر اون پدر سوخته است فشار که بت میاره زورت بهش نمی رسه دق دلت رو سر ما خالی می کنی.

آمنه باز خواند:
– پسر پسر قند و عسل ،پسر پسر قند و عسل.

به سختی از جایم برخاستم‌.به سمت اتاقم‌ می رفتم که دوباره گفت:

– خوب حالا نشسته بودی ، می خواستم حرف بزنم.

بر گشتم از همان جا گفتم:

– خیره ، بگو‌مامان ‌می شنوم.

– راستش فردا شب واسه شام انسی خانم دعوتمون کرده خواستم بگم تو هم….

– نه‌مامان‌نه خواهش می کنم ، شما خودتون برید من این روزا اصلا حال خوشی ندارم تازه فردا قراره دایی فرخ بیاد من خونه می مونم شما هم برید به مهمونیتون برسید .

– اِ آخه اینجوری بده که.

– بد نیست ‌مامان، بد نیست؛ در ضمن ‌سلام‌ من رو هم برسونید بگید ایشالله یه وقت دیگه خدمتشون می رسم

بازگشتم و دوباره به راه افتادم. دوباره پرسید:

– حالا کجا؟

– می خوام یه زنگ به سهیلا بزنم چند روزه ازش بی خبرم‌ دلم خیلی تنگ شده واسش.

 

_نمی دونی ، نمی دونی سهیلا با اینکه تازه رفته بودم توی هفت ماه تو همین سونوی آخری دکتر بهم گفت پسرت قد بلنده!
نمی دونی سهیلا این از خاصیت مرداست یا اینکه واقعا مرد من این شکليه ؟
دفعه اول که شنید بچه پسره کلی ذوق کرد؛ این بار هم وقتی شنید قد بلنده بازم کلي ذوق كر.د از همه مهمترش اینجاست که بچمون سالمه…دکتر می گه قلبش مثل ساعت کار می کنه. تموم نگرانی و دغدغه ی من و سرو همش همین مسئله ی بیماری موروثی قلبی بود که اونم خدارو شکر هیچ موردی توش نیست. اون روز سرو انقدر خوشحال شده بود که شب وقتی اومد برام یه انگشتر خریده بود این هوا! وای سهیلا سرو انقدر خوبه انقدر مهربون و آرومه که نظیر نداره !واسه خاطر همین هم هست وقتی مامانم برای اواین بار دیدش انقدر مفتونش شد که خیلی زود بخشیدم. الانم همگی دورهم خوش و خرم زندگی می کنیم. راستش سرو مرتب اصرار می کنه بگردیم یه خونه پیدا کنیم اما دلم رضا نمی ده از مامان و آمنه دور شم، لا اقل تا وقتی بچه بیاد اینجا می مونیم…
وای راستی یادم رفت برات تعریف کنم اون سفر سنت پترزبورگ رو یادت میاد؟ همونی که سرو بهم قول داده بود منو ببره اونجا؟ راستش تقریبا تموم کارها رو انجام داده بودیم دیگه تقریبا اوکی اوکی بود اما به خاطر وضعیت حاملگیم مامانم هی بد به دلش میاد می گه صبر کنید بچه که اومد اونوقت سه تایی برید. ناچار شدم قبول کردم. امشب هم سرو هوس قورمه سبزی کرده بود جات خالی خودم براش قورمه سبزی بار گذاشتم با ماهیچه… الحمدلله وضع قلب سرو خیلی خوب و نرماله اونقدر که گفته امشب می خواد کل یه قابلمه ی قرمه سبزی به اون چرب وچیلی رو یه جا بخوره!
خلاصه بگم سهیلا خوشبختم ، خوشحالم ، هیچ وقت تو زندگیم تا این حد احساس شاد بودن نداشتم.

یک قطره اشک از گوشه ی چشمم چکید در حسرت آرزوهایی که هیچ وقت محق نشده بودند ،در باور دروغ هایی که هیچ وقت واقعیت نداشتند.
گفتم:

– فقط یه جای خالی توئه سهیلا ، دلتنگ توام .

عزیزم آنقدر خوشحال شد که آهش آنقدر کوتاه و سوتام به گوشم رسید که در لا به لای سر کیف آمدن هایش گم شد.
قطع کردم و سرم را روی گوش تلفنی که هنوز در میان دستم بود گذاشتم. صدای بوقی ممتد وطولانی ، تنها صدایی بود که می شنیدم. به تلخی گریستم و با خودم گفتم:

– زهر مار بخورم جای اون قورمه سبزی که آن شب آخری هوس خوردنش را کرده بودی و هیچ وقت نشد.‌..

مامان داخل اتاق شد و مثل همیشه با غم هایم بی تاب شد. مثل همیشه نمی توانست کاری کند جز دعا کردن و دعا برایم تنها غنیمتی بود باز مانده از جنگی بدفرجام به نام زندگی که بد شکست خورده و مغلوب آن شده بودم.

دایی فرخ صبح خیلی زود رسید. همیشه هر وقت که نزدیک آمدنش می شد قلبم یک طور خاص تپیدن می گرفت. این مرد بزرگ ، عجیب با دنیای سرد و تاریکم قرین است! غمی که داشت، دردی که می کشید، شبیه تمام غم ها و دردهای من است. شاید به خاطر خونیست که واژه ی هم خون بودن را مکرر در درون رگ هایش فریاد می کند. تا از راه می رسد دلم می خواهد فقط بنشینم تماشایش کنم.فرخ آینه ی تمام نمای سرو من بود..
از آن قد بلند ، چشمان سیاه مخملی، طرز نگاه کردن و حرف زدنش، حتی خندیدن و راه رفتنش! گاهی وقت ها وقتی که اخم می کند می خواهم سخت در آغوشم گرفته آنچنان بفشارمش که او با تمام آن نگاه کردن ها ، اخم کردن ها، گره در ابرو انداختن هایش، یک جا در تنگی آغوشم پرپر شود! آن روز کشف تازه ای از او کردم، یک لحظه وقتی آنقدر نزدیکم بود یک مرتبه نفس هایش بر روی چهره ام پخش شد و یاد سرو افتادم… همان روزی که سیگار کشیده بود و من یک بار دیگر عاشقش شده بودم، عاشق او با آن طرز سیگار کشیدنش، همان روز که وقتی دستم را گرفته و:فشرده بود تا ساعت ها دستم را می بوییدم.ترکیب بوی سیگار و عطر او اکسیری وحشتناک و ویرانگر خلق کرده بود که بی اختیار مرا تا ورطه ی جنون می کشاند .
مرد بیچاره انگار متوجه ی حالت های غیر طبیعی من شد و نگرانم شد. شاید هم حسی شبیه به ترحم بود، نمی دانم؛ چون هر بار به محض اینکه مرا با آن شکمی که مرتب در حال بزرگ شدن بود می دید ساعت ها میگریست. آخر به او گفتم:

– دایی تو رو خدا انقدر گریه نکن این طوری که گریه می کنی یاد گریه کردن های سرو می افتم ، دلم بد جوری می گیره.

اوهم دیگر هیچ وقت گریه نکرد. درست شبیه من شد، آدمی با چشمانی که پر از درد وحسرت باریدن مانده و مثل احمق های بی درد برای فریب خود و سایرین می خندید ، خنده ای که مملو از دروغ بود.

 

آن روز دایی فرخ هم آمده و باز خیلی زود رفته بود. مامان و آمنه هم که از همان صبح اول وقت چادر چاقچور کرده و به سمت خانه ی انسیه خانم راه افتاده بودند. ماه ها بود که دیگر کیوان را ندیده بودم، حتی دیگر هیچ وقت نخواسته بودم به او و به آن پیشنهاد بی شرمانه اش فکر کنم.تنها من بودم و خلوت بی حد این خانه که مرتب صدای بیل زدن های میرز علی در گوش هایم می پیچید.
مامان وقتی می رفت گفته بود:

_ میرزعلی قراره بیاد کل باغچه های داخل و بیرون خونه رو کود پاشی کنه ،
حواست باشه یه چایی بدی به پیرمرد بیچاره.

یک استکان چای ریختم و چند تا تکه نبات و بیسکویت هم کنارش گذاشتم. پیرمرد وقتی دید می آیم خودش به سمتم آمد، انگار متوجه ی وخامت حال و سنگینی بارم شده بود. در حالی که سینی را از دستم می گرفت مرتب می گفت:

– دستت درد نکنه بابا چرا زحمت کشیدی با این حالت راضی نبودم.

همان موقع صدای اذان بلند شد.چای را به سرعت هورت کشید خورده و ناخورده در حالی که بیلش را همانجا کنار باغچه می گذاشت دستش را روی صورت چروکش کشیده و زیر لب چند بار گفت:

– لبیک یا رسول الله.

نگاهم کرد و گفت:

– بابا دیگه وقت نمازه.کار باغچه های داخل تموم شده یه توک پا می رم مسجد؛ نماز جماعت که تموم شد میام ترتیب کار باغچه بیرونی رو هم می دم.

– خدا قبول کنه میرزعلی، التماس دعا.
تو روخدا میرزعلی واسم دعا کن هم خودم ، هم پسرم، هم پدر پسرم ، برامون دعا کن میرزا خیلی دعا کن.

سرش را تکان داد و وقتی از در خارج می شد گفت:

– زودی بر می گردم. یه قلوه سنگ گزاشتم لای در بسته نشه تا لازم نشه با اون حالت برای باز کردن در به زحمت بیفتی .

آخرین لبخندم را بدرقه ی راهش کردم و او رفت. یک نوع حس سنگینی پشت پلک های چشمان خسته ام احساس می کردم. آن روز از صبح زود با صدای آمنه و‌ مامان که می رفتند و مرتب سفارش می کردند خیلی زودتر از همیشه بیدار شده بودم. بعد از آن هم آمدن و رفتن دایی فرخ باعث شد احساس بی خوابى کنم. دلم خواب می خواست و خسته بودم، خیلی خسته. عطری را که سرو خیلی دوست می داشت را زدم و همانطور که به پشت روی تختم دراز می کشیدم با خودم گفتم :

– عشقم دلم تنگه برات، بیا ، خیلی زود مثل دیشب، پریشب و همه ی شب های عمرم .

چشمانم رابستم. نوعی رخوت و سستی در تنم جاری شد .خوابی آرام وجودم را در میان خود احاطه کرد .بوی سرو را حس می کردم که هر لحظه بیشتر می شد…
بیشتر و بیشتر…
کنارم آمد، مثل هر شب چشمانم را محکم تر از قبل بستم. باز هم مثل هر شب می دانستم اگر چشم هایم را باز کنم دیگر نمی بینمش، او می رود، او همیشه تا مادامی با من است که چشمانم بسته باشد .به محض گشودن آن ها پر می کشید و می رفت. رفتنش را نمی خواستم. دلم می خواست تا آخر دنیا با همان‌چشمان بسته بمانم و فقط احساسش کنم.صدای پاهایش را می شنیدم، حتی صدای نفس هایش را! انقدر نزدیکم بود که حتی سردی تنش را حس کردم و صدایش کردم:

– سرو…

جوابم را داد.

– جانم…

-اومدی عشقم؟

او را نمی دیدم ولی سنگینی سایه اش را حس کردم. در نزدیک ترین حد سرش را رویم خم کرده بود. یک قطره از اشکش بر روی صورتم فرو ریخت ، گونه ام لرزید و دیوانه شدم.

– تو گریه می کنی ؟!…
سرو سرو چرا جوابم رو نمی دی؟
تو هنوز اینجایی…

هق هقش را شنیدم، لازم به شنیدن جوابش نبود. بی تاب از این طور گریستنش بودم و نالیدم:

– تو رو خدا بسه عشقم گریه نکن…
بببن پسرم می ترسه.
اون اشک ریختن باباشو نمی خواد .

دستش را روی شکمم برد و شروع به نوازش کرد. لب هابش را روی شکمم گذاشت، پسرش را می بوسید. دلم لرزید، این اولین بار بود پسرش را می بوسید. همانطور که سرش روی شکمم بود دستم را روی صورتش کشیدم، خیس خیس بود. خیس وسرد بر سر انگشتانم بوسه زد. چشمانم را محکم‌ تر بسته و فشردم.انگارسرش را بلند می کرد، با نگرانی گفتم:

– نه نرو سرو تو رو خدا نرو حالا نه، بمون ، پیشم بمون.

انگشتان لرزانش را روی پلک‌ چشمانم‌ کشید. این‌ نوازش های امشب او با تمام شب های دیگر تفاوت داشت.یک لحظه گفتم :

– نه این‌نمی تونه خیال باشه! این خود سروه !
خودشه که اومده دختر! زود باش چشم:هاتو باز کن .

ترسیدم، ترسیدم که یک بار دیگر فریب دلم را بخورم، چشمانم را باز کنم و باز مثل همیشه ببینم که تنها یک خیال بیش نبوده. با تمام قدرتم‌ چشمانم را بیشتر می فشردم اما دست هایم از قید اسارت رخوت رها شده و وحشیانه به سمتش حرکت کرد. در آغوش کشیدمش. برای لحظه ای نفس کم آوردم،‌ حالی شبیه جان دادن داشتم ،به سمت خود کشاندمش و حس کردم بیش از نیمی از پیکرش در چنگم‌ است…
متعلق به من شده بود و سهم آغوش نیازمندم ، گفتم:

– دوستت دارم سرو ،دوستت دارم عشقم محاله فراموشت کنم، محاله ولت کنم ، بذارم بری.

 

لب هایش روی لب هایم بود، نفسش در درونم جاری بود، مرا می بوسید و می گریست گویی تمامی جانم را از میان حفره ی دهانم یک جا می بلعید و حریصانه در کام‌ تشنه ی خود فرو می کرد. کم آوردم. انگار تمام‌ نفسم تمام شده بود که با همان‌حال خفگی در میان بازوانش که دورم حلقه شده بود جان می دادم و پر پر می زدم وقتی می گفت:

– دلم برات تنگ شده بود ماهی.
به خدا مردم!هزار بار مردم از دوریت!
دوستت دارم ماهی…خیلی دوستت دارم!

به سرعت خودش را از میان دستان لرزانم بیرون کشید، انگار می رفت …
می گریست و می رفت…
صدای هق هق تلخش و قدم های سنگین و بلندش انگار می رفت و به سرعت دور می شد.فریاد کردم :

– نه تو روخدا نرو سرو! می بینی چشم هام هنوز بسته است برگرد!

نیامد…چشمانم را گشودم. حال عجیبی داشتم، انگار هنوز هم سنگینی اش روی بدنم بود. عطر تنش در تمامی جانم رسوخ کرده بود. صورتم خیس از اشک بود، ناباورانه دستم را روی صورتم و لبم کشیدم، تنم لرزید…
خدای من! اثری از تری در لب هایم بود! احساس سوزش خفیفی دورتادور لبم احساس می کردم، درست شبیه همان وقت هایی که سرو مرا می بوسید و اثری از ته ریشش تا ساعت ها گونه و پیرامون لب هایم را می سوزاند!
دستم را روی قلبم گذاشتم، خدای من! تپش قلبم با همیشه تفاوت داشت! با خودم گفتم:

– خدایا نکند حقیقت بود!
نکند سرو آمده و رفته بود و من ‌در خیال خوابی خوش و رویایی شیرین مانده بودم! به سختی از جا برخاستم و یک راست به سمت پنجره ای که جز تاریکی شب چیزی در آن نمی دیدم قدم برداشتم. از ورای پنجره نگاهی به بیرون انداختم. خبری از میرز علی نبود، اما سایه ای بلند از مردی که هرگز نمی دیدمش بر راستای دیوار نقش بسته بود؛ سایه ای که بی نهایت شبیه سایه ی سرو بود. خواستم فریاد بزنم…نه اصلا داشتم می مردم! همان جا کنار پنجره صدایم شبیه به خِر خِر کسی بود که در حال جان دادن بود. چشمهایم همچنان ‌وحشت زده بر دیوار بود که با صدای زنگ تلفنی که مرتب می نواخت و هیچ خیال قطع شدن نداشت برای یک لحظه، تنها یک لحظه نگاهم از روی دیوار هرز رفت و وقتی به جای خود بازگشت که دیگر سایه ای نبود ، سایه ی روی دیوار پر کشیده و رفته بود…
***

دلتنگ سایه ای شده بودم که در کمتر از آنی پر کشید و رفت و چه زود جای خالی اش را به چشمان بی فروغ نم زده ام سپرده بود. صدای زنگ تلفن درست شبیه زجه ای دلخرش وجیغی کشنده بود که تا عمق مغز مفلوکم نفوذ می کرد وحسی شبیه به یک عذاب مفرط را در لحظه به لحظه ام تداعی می کرد. برای پایان دادن به آن همه عذاب گوشی را برداشتم .قبل از هر چیز صدایش را شنیدم، صدای مامان که با خشمی آمیخته با دلواپسی می گفت:

– الو، دختر ، معلومه کجایی؟ انقدر سخته برای یه بارم که شده سریع جواب بدی ؟

همانطور که هنوز نگاهم بر دیوار روبه رویی حیاط بود و بر آن چشم دوخته بودم در حالی که هنوز تمام حواسم به آن سو معطوف بود گفتم:

– مامان ، خواب بودم.

مهربان شد و گفت:

– الهی بمیرام برات مادر ، بی خوابت کردم ، چه کنم انسی جون دست بردار نیست مرتب اصرار می کنه می گه کیوان بیاد دنبالت…
می گما ، اگه می تونی …..

تمام دلخوری هایم را در لحن معترضم ریخته وگفتم:

– کیوان غلط کرده!
به خدا مامان اگه اون پاشه بیاد این جا دیگه نه من نه تو!

قدری سکوت کرد. در عین ناباوری در حالی که کمی آهسته تر از قبل حرف می زد گفت:

– یعنی چی ؟ این چه طرز حرف زدنه؟!

– همین که گفتم. یه وقت اون مرتیکه پا نشه راه بیفته بیاد اینجا که به خدا که سنگ روی یخش می کنم!

– خوبه خوبه احترامم سرت نمی شه!
چش سفیدی ماهی به خدا خیلی بی چشم ورو شدی!

نالیدم :

– مامان حال ندارم ، وضعیت منو که می دونی چه توقعی ازم داری!
این کمر درد لعنتی دمار از روزگارم در آورده به خدا داشتم استراحت می کردم آخه…..

انگار دلش به رحم آمده بود. در حالی که کمی لحنش دلسوزانه تر شد گفت:

– خیل خوب پس برو استراحت کن.
آخه دلم شورتو می زنه!
ببینم تنهایی نمی ترسی؟

– نه مامان تنها نیستم میرزعلی هنوز نرفته هنوز این جاست.

خیالش راحت شد و پس از کلی سفارش و تاکید بالاخره قطع کرد.
گوشی را محکم سر جایش کوبیدم. سمت حیاط می رفتم که اینبار صدای زنگ موبایل در جا میخکوبم کرد .گوشی را برداشتم و نگاهش كردم، اشتباه نکرده بودم، خودش بود، شماره ی کیوان !
عصبانی شدم و گوشی را سمتی پرت کردم. صدای زنگ قطع شدنی نبود !آنقدر که کلافه شدم و زیر لب گفتم:

– اَه مرتیکه ی هیز دست بردار هم‌ نیست!

گوشی را که دقیقه ای قبل به سمتی پرتاب کرده بودم را برداشته و رد تماس دادم. اما بی خیال نبود، دست بردار هم نمی شد، دوباره صدای زنگ گوشی بلند شد. مجدد رد تماس دادم و با خودم گفتم:

– حتما خیال داره که دنبالم بیاد.
پررو!

این بار صدای زنگ تلفن بود که برمی خاست .گفتم:

– وای خدا، این دیگه کیه !

به سمت گوشی رفتم.هنوز گوشی را بر نداشته بودم که باز شماره ی کیوان توجهم را جلب کرد.

– وای خدایا این مرد رسما قصد کرده امشب جونمو بگیره! آخه چی از جونم‌می خواد؟!

سیم تلفن را از محل اتصال آن به پریز قطع کردم و کلافه پوفی کشیدم .آسیمه به سمت حیاط در حرکت بودم که اینبار چند صدای دینگ دینگ که‌نشانه ی پیامک بود را شنیدم یک بار دیگر گوشی را برداشتم.
نوشته بود:

– ماهی باید ببینمت ، هر چه سریع تر باید باهات حرف بزنم ، کار مهمی دارم جوابمو بده لطفا.

گوشی را خاموش کردم. بی ادب شدن ، این که یک لحظه اصالت و سرشت خود را فراموش کنی و یادت برود که این فرد بی ادب با آن خصوصیات ناموجه می تواند خود تو باشی که در عین وقاحت چشمتت را بر تمام بد وخوب پیرامونت ببندی و نخواهی بدانی که بعضی از رفتارهای تو ناخوداگاه ناشی از همان عشقی می شود که چنین به اشتباه وخطا می اندازدت !

 

هرگز نمی خواستم انقدر شتاب زده قضاوت کنم. انقدر بی رحمانه شان دیگری را زیر سوال ببرم. بی شک این غفلت، این حماقت خودش نیز یکی از زائده های دنیای عشقی من بود.همانی که در تمام آن لحظات تمام هوش و افکارم را فقط در حرکت سایه ای بر دیوار وگزشی سوزنده نامحسوس از بوسه ای خیالی پیرامون لب هایم خلاصه می کرد. من در آن لحظات هیچ نمی خواستم، اصلا هیچ چیز بر من‌ اثر نداشت ،حتی حرف های مهم کیوان که اگر با کمی صبر و تامل با چشم پوشی از قضاوت بی رحمانه ی خود درنگ می کردم و می شنیدمشان شاید تمامی اتفاقاتی که قرار بود در آن شب مخوف روی دهد به گونه ای دیگر اتفاق افتاده، تعریف و خلاصه می شد.
دیوانه وار به سمت حیاط دویدم و چندین بار با نگاه همه جای آن را کاوییدم. به دنبال چشمانم چند قدم به هر طرف حرکت کردم. جز تاریکی و سکوت چیزی نیافتم. به سمت در حیاط حرکت کردم، در مسیری که طی می کردم بیل میرزعلی را دیدم، همان جایی بود که ساعتی قبل آن را آنجا گذاشته ورفته بود. مطمئن شدم میرزعلی نیامده. به سمت در ورودی حرکت کردم، در باز بود اما از قلوه سنگی که میرزعلی میان آن گذاشته بود خبری نبود. در را باز کردم و وجود پیکری را درست در مقابل و سینه به سینه ام احساس کردم. محکم به آن پیکر ی که روبه رویم بود بر خورد کردم و جیغ کوتاهی کشیدم. صدای میرزعلی مرا به خود آورد.

– بابا جون نترس دخترم منم میرزعلی!

هنوز دستم روی دهانم بود که همانگونه از وحشت باز مانده بود.با تمام ترسی كه در وجودم موج می زد پرسیدم:

– میرزعلی شما الان داخل حیاط بودید ؟

– نه بابا بعد از نماز کاری پیش اومد تا برم و برگردم طول کشید. الانم که دیگه شبه چشام سو نداره تو شب نمی تونم کار کنم. اومدم خبر بدم می رم خونه، فردا صبح اول وقت میام این باغچه ی بیرونی رو هم بیل می زنم.

در حالی که بیلش را بر می داشت تا برود پرسید:

– ببینم دختر مگه کسی تو حیاط بود ؟

– نه میرزعلی نه…نمی دونم‌ چرا فقط خیال کردم شما برگشتید و داخل حیاطید.

خندید، سرش را تکانی داد، بیلش را برداشت، خداحافظی کرد ورفت. موقع رفتن تاکید کرد :

– درو محکم ببند بابا.

میرزعلی رفت. در را بستم و با افکاری که به شدت هنوز در گیر آن بودم بازمی گشتم که ناگهان با دیدن اثر رد پایی که از سمت باغچه شروع شده و تا سمت انتهای حیاط نقش بسته بود در جا خشکم زد. دقیق تر نگریستم. نه مطمئن بودم رد پای باقیمانده به وضوح نشانگر آن بود که شخصی در ساعتی که میرز علی رفته و نبود داخل حیاط شده! آن رد درست از وسط باغچه، آن جایی که تک سرو میان آن بود شروع شده و سپس از باغچه شروع شده و به سمت انتهایی حیاط ادامه پیدا کرده بود.مسیر کفش هایی مردانه با سایز تقریبا بزرگ که هرگز نمی توانست جای پای میرزعلی با آن جثه ی ریز باشد. آن جای پاها آنقدر در نظرم آشنا و مملوس بود که بدون کوچکترین تردیدی گفتم :

– سرو …سرو ..قسم می خورم این رد پای سرو است …نه مطمئنم هرگز اشتباه نمی کنم. من‌ این رد را قبلا هم دیده بودم، همان روزی که پای سروِ آخر ایستاده بود…
من یک بار دیگر این رد را دیده بودم !

دیوانه وار به سمت در دویدم و آن را گشودم. خودم را درون خیابان انداختم. تاریکی مطلق بود و من هرگز از آن تاریکی بیم نداشتم. هیچ چیز جز هوای سرو بر من اثر نداشت. می گریستم و دیوانه وار به هر سمتی می دویدم. قامت مردی بلند در آن حوالی به چشم‌ خورد. دقیقا نمی دانستم خود سرو است یا نه آن هم تنها جزئی از خیالم است. تمام هر آنچه که می دیدم زاییده ی ذهن مشوش منِ نا آرام بود. به سمت مرد دویدم، حتی چند بار صدایش کردم ، از خود بی خود بودم و موتور سواری که به سرعت از سمت روبه رو درست از همان قسمت خیابان که می دویدم در حال راندن بود را نديدم. به واسطه ی سرعت زیاد موتور و عدم کنترل سرعت درست هنگامی موتور سوار توقف کرد که با نهایت کنترل در سرعتش باز هم اندکی با من اصابت کرد .ضربه ی چندانی نبود، انقدر که با برخورد همان ضربه ی نه چندان کاری دور خود پیچیدم و در حالی که کنترلم را از دست می دادم بر روی زانوهایم فرود آمدم. جوان عابری که از آن حوالی می گذشت به سرعت به طرفم دوید. موتور سوار که ترسیده بود از فرصت به دست آمده استفاده کرده و در دم می گریخت. عابر زیر بغلم را گرفته و در حالی که کمک می کرد برخیزم گویا متوجه ی وضع بارداری ام شده، دائم نگران بود و می خواست کمک ًکند .به او گفتم که خوبم .تمام حواسم به سمت سر خیابان بود و با دردمندی گفتم:

– من خوبم تو رو خدا لطف کنید بهم بگید اون قسمت سر خیابون مردی بلند قد می بینید ؟

متعجبانه نگاهی دقیق به سمت سر خیابان انداخت وگفت:

– نه!هیچ کس اونجا نیست .

چیزی در درونم فرو ریخت و تمام ‌امید هایم تا ورطه ی نا امیدی رفته وسقوط کرد.جوان با نگرانی گفت:

– حالتون خوبه خانم ، منزلتون کجاست ؟ بگید برسونمت.

 

با اشاره ی دستم خانه را نشانش دادم. همانطور که دستم را گرفته بود و کمک می کرد به سمت خانه برویم ناگهان دردی عمیق در پهلو ومیانه ی کمرم پیچید و ناله ای کردم.
کنار در رسیدیم.در بسته شده بود! همان جا پشت در بسته نشستم، دستم را روی پهلویم گذارده و بر خود پیچیدم. جوان با نگرانی خواهان کمک بود، تشکر کردم و فقط اشاره به موبایلش کردم و گفتم:

– اگه ممکنه از موبایلتون استفاده کنم به اهل خونه خبر بدم الان میان.

بی درنگ گوشی اش را دستم داد و من بدون توجه بدون اینکه فکر کنم و بسنجم یا پشیمان شوم شماره بهادر را گرفتم. چقدر زود فراموش کرده بودم که بهادر گفته بود دیگرنمی خواهد مرا ببیند… اینکه خسته است از هجوم دردهایی که با دیدنم بر او عارض می شود، اینکه تصمیم گرفته بود فراموشم کند، تا ابد فراموشم کند !
لحظه ای بعد صدای خسته اش به گوشم رسید.درد تا مغز استخوانهایم نفوذ کرده بود. دردمندانه گفتم:

– بهادر ، منم ماهی ، به کمکت احتیاج دارم ، همین حالا…
مياي؟!

نپرسید ماهی چرا باز یاد من کردی. نگفت مگر فراموش کردن قرارمان نبود .نگفت اصلا دردهای تو به من چه، که دیگر فرصتی برای تو ندارم که هرگز نمی خواهم ببینمت.
آنقدر بی تاب شد که بدون خداحافظی قطع کرد و هنوز مدتی نگذشته بود که کنارم بود. وقتی با آن حال و روز پشت در بسته نشسته بودم و در تنهایی خود از درد به خود می پیچیدم دیدن بهادر باز هم برایم نشانه هایی از طلوع نور بود، نوری که گرمای سحر انگیزش هیچ گاه و به هیچ قیمتی در زندگی ام دست از تابش وگرم کردن وحیات بخشيدن بر روح ناآرامم کم نمی شد.مضطرب شده وسراسیمه به یاری ام آمد. آنقدر نگران بود که برای لحظه ای از بی رنگی چهره اش ترسیدم. قبل از هر چیز متوجه ی در بسته شد و مثل یک گربه ی چالاک از دیوار بالا پرید و در اندک زمانی داخل حیاط پریده و در را گشود. متوجه ی دردی که می کشیدم شد،جلو آمد و دستم را گرفت .کمک کرد تا از جایم بلند شوم. در همان حال که دستانش پناه ناتوانی هایم بود گفتم:

– بهادر، سرو اینجا بود.

یک مرتبه ایستاد. لرزشی خفیف و نامحسوس در تمامی اندامش به جریان در آمده بود. چشمانش پر از شک و وحشت شده بود. در اوج تمامی تردیدهایش پرسید:

– تو مطمئنی؟

– مطمئنم بهادر به خدا شک ندارم ، نگاه کن رد پاهاش هنوز وسط باغچه مونده.

نگاهی تا وسط باغچه انداخت، سرش را با تاثر تکان‌ داد و زیر لب غرید :

– سرو ، سرو ، سرو خدا لعنتت کنه مرد!

– تو چی گفتی بهادر؟!

– حرفی نزدم.

– چرا چرا گفتی! همین حالا شنیدم سرو رو لعنت می کردی!

– اشتباه شنیدی ، درست مثل همیشه مثل این اشتباه دیدنت دچار توهم شدی ماهی .

بغض کرده وتمامی فشاری را که مدت ها در پشت در بسته نشسته و تحمل کرده بودم را یک جا سرش خالی کردم و بر سرش فریاد کشیدم:

– تو هم بهادر، تو هم شبیه بقیه شدی، حتی وحشتناک تر از همه!
چه طور ماهیتت یه مرتبه زمین تا آسمون تفاوت کرد؟
چه جوری انقدر ساده رنگ باختی ؟
منو از خودت می رونی، سرو رو لعنت می کنی.
خدا از سرت نگذره بهادر!
اشتباه کردم!به خدا اشتباه کردم!نباید بهت زنگ می زدم، تو دیگه اون بهادر سابق نیستی…نه نیستی!

به سمتم برگشت، چشمانش شبیه به دو پیاله ی خونین بود.از شدت خشم رنگش تا قعر کبودی پیش رفته بود و لب هایش از شدت خشم می لرزید .آنچنان نگاهم می کرد که برای یک لحظه در خود فرو ریختم. طاقت نگاه هایش را نداشتم. پاهایم سست شد و همان جا نرده را گرفته وروی پله از پای در آمدم. یک مرتبه شروع کرد خودش را زدن!ضربات سنگین دست هایش که بی مهابا بر سر وصورتش می کوفت و در آن حال فریاد می زد:

– نه خدا منو لعنت کنه، اصلا خدا منو بکشه!
بمیرم بمیرم تموم شم نابود شم ببینم تا کجای دنیا قراره پیش روت همیشه انقدر زشت و منفور بمونم!

بی طاقت شدم، هر ضربه اش بر او نه ،که بر جان من فرود می آمد! ناخواسته به سمتش دویدم، دست هایش را که‌ می لرزیدند را در میان دستم اسیر کردم. نگاهش کردم، یک گوشه از دلم برایش لرزید.درماندگی از وجودش زبانه می کشید. دلم به حالش سوخت.
با این مرد چه کرده بودم؟
این مرد دیگر هرگز آن بهادر صبور بشاش پر استقامت نبود!
خسته بود…خسته ی خسته!
گفتم:

– منو ببخش بهادر ، تو رو خدا با خودت این کارو نکن بیا منو بزن اما با خودت این کارو نکن.
***

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن