رمان خان هوس باز

رمان خان هوس باز پارت ۱۲

 

افراخان خواهش میکنم ولم کن بزار بخوابم دستشو بالاتر اورد و روی سینه هام گذاشت :
– گلناز دلم بدجور هوای بدنتو کرده هوس بوی تنتو کردم بزار اروم بگیرم
– صورتم توهم جمع شد سعی کردم پسش بزنم اما بی فایده بود سرشو تو گودی گردنم فرو برد و زمزمه کرد : میدونی چند وقته باهم رابطه نداشتیم هوم ؟
یک سال تمام من تشنه ی بدنتم ولی تو هر دفعه خودتو ازم دور میکنی چرا نمیخوای قبول کنی که من شوهرتم و صاحب اختیارتم دستشو روی پایین تنم کشید که ناخود اگاه اهی بلند کشیدم :

-ولی خان من حاملم برای بچم ضرر داره شما که دوست ندارید اتفاقی برای یدونه بچتون بیفته هوم خواهش میکنم ولم کنید
دستامو توی دستش فشرد اروم روی زمین خوابوندم روم خیمه زد و با ولع شروع به بوسیدن لبام کرد و من تسلیم امرش بودم دستش به سمت شلوارم رفت که جیغی بلند زدم و گفتم : نهههه
با صدای دادم افراخان به خودش اومد و کلافه دستی توی موهاش فرو برد و از جاش بلند شد و به سمت در رفت که همزمان در اتاق باز شد و وارش با ترس بهمون خیره شد و گفت :
-چیزی شده ؟
افراخان تنها به گفتن “نه ” اکتفا کرد و از اتاق بیرون رفت
نفسی راحت کشیدم ولی هنوزم قلبم از هیجان بالا پایین میشد
وارش به سمتم اومد و کنارم نشست :
-چرا رنگ و روت پریده
-هیچی نیست میشه برام یکم اب بیاری ؟
+ اره چرا که نه
چند لحظه بعد با ی لیوان اب به سمتم اوند قلپی ازش خوردم
-ممنون
وارش مثل اینکه معذب بود بند روسریشو سفت کرد و گفت :
خب دیگه من برم شب بخیر
متقابلا شب بخیری گفتم و زیر پتو خزیدم
بافکری که به ذهنم خطور کرد بلند شدم و درو قفل کردم و دوباره سرجام برگشتم

 

صبح با صدای خش خش برگا ازخواب بیدار شدم
نور افتاب مستقیم به چشمام خورد و ناخوداگاه دستمو جلوی صورتم گرفتم و
ازجام بلند شدم
بهتر بود ی دوش بگیرم هرچی باشه تازه توراه بودیم و بدنم بوی هرچیزیو گرفته بود
در کمد چوبیمو باز کردم و بلوز ابی رنگم و دامن بلند سرمه ای گل گلی رو از داخلش برداشتم
به سمت اینه رفتم و برسو برداشتم و مشغول شونه کردن موهام شدم
اخرین بار موهامو افراخان توپونزده سالگی با بی رحمی تمام قیچی کرد و از اون موقع تا حالا بلندیش به نوک کمرم میرسید
اهی عمیق کشیدم و از اتاق خارج شدم
افراخان روی تشک مخصوص کلفتش دراز کشیده بود و داشت سیگار میکشید
و وارش هم براش کتاب میخوند
-صبح بخیر
وارش به گرمی پاسخمو داد اما افراخان با اخم به گلهای روی فرش خیره بود
این بشر با خودشم درگیر بود نیشخندی زدم و وارد حموم شدم و شروع به دراوردن لباسام کردم
باز کردن شیر دوش همانا و جیغ کشیدنم همانا
لعنتی چرا اینقد یخ بود با تردید زیر دوش رفتم و بعد از اینک از گرم بودنش مطمئن شدم نفس راحتی کشیدم و مشغول شستشوی سرم شدم
به یاد قدیما چشمامو بستم و با لذت شروع به خوندن اهنگ مورد علاقم کردم :

یادِ اون روزها به خیر حال و هِوائی داشتمه
دِ وِجِه قَد بیمه و تَشِ سِسِریک ِ واری
کدخدا داشتو مَلِه یا شاه بَمِرده سال بیوو
مِرِه چیندِکا واری مار خواشه بالِ بِن گیته
چوئی تِلار اگر چه بی زرق و برق بیه ولی
مارِ دیم چیس دَکِتِه پیِر عصا پِشتی شونه
سر و همسرون اگِر چه مِنِه دست عاصی بینه
حرف رِه گَت تِه نَزومه جائی که گَت تِه نیشتیه
زِمسّون ِ سوز و سرما مِره کاری نَهیه
لینگِ چی کاردِمه رودخانه ی ِ اُو جه یور شیمه
دو زاری وِه چَک و بال زومه دومادِ لینگِ بِن
دومادِ پِشت خواشه لینگِ شستِ سَر استاویمه

تقه ای به در خورد
شیر حمومو بستم تا بتونم صدارو بهتر بشنوم از لای در سرمو بیرون اوردم که چشم تو چشم افراخان شدم :
-اینجارو با کاباره اشتباه گرفتی مگه حموم جا اواز خوندنه
چشم غره ای بهش رفتمو درو محکم بستم که ایندفعه صداش بلند تر شد :
-هووش ارومتر
توجهی نکردم
بعد از کیسه کشیدن و شستن موهام لباسامو پوشیدم و حوله ی کوچیکیو رو سرم انداختم و از حموم خارج شدم :
وارد اتاقم شدم نفس راحتی کشیدم و جلوی اینه نشستم
موهامو ی طرفه ریختم و مشغول شونه کردنشون شدم
لعنتی انگار تار به تارشو گره زده بودن و با هر بار شونه کردن حس میکردم پوست کلم داره کنده میشه

سرمو که بالا اوردم با همون چهره ی منحوس و ابروهای درهم افراخان مواجه شدم چطور وارد اتاق شده بود که روحمم خبردار نشده بود :
-لعنتی مثل خود جن میمونه
باهمون غرور همیشگیش البته کمی نرم تر لب زد :
-خوشگل شدی! نمیخوای موهاتو برات ببافم ؟
-لبخندی کمرنگ زدم شاید بد نبود کمی با ملایمت باهاش رفتار کنم
-مگه بلدید ؟
+کلافه دستشو تو موهاش فرو برد و تند گفت :
-خب یاد میگیرم تو بگو باید چیکار کنم منم همونطوری میبافم
به سمتش رفتم و کنارش نشستم اینه ی کوچیکیو دست گرفتم تا بتونم به پشتم دید داشته باشم و شروع کردم به یاد دادن
افراخان هم طبق حرفای من البته باکمی نابلدی موهامو بافت و بعد ازتموم شدنش با ذوق دستاشو بهم مالید و گفت :
خوب بافتم نه
موهامو جلو اوردم و نگاهی بهشون انداختم کمی کج و کوله بود اما به روش نیاوردم و لب زدم :
-اره عالی شده
پس بزار همیشه برات ببافم باشه ؟
سرمو به معنی باشه تکون دادم
دستمو گرفت و شروع به نوازش کرد و یکی دستشو روی شکمم کشید و گفت :
-چند وقت دیگه تا به دنیا اومدن این فسقلی مونده :
-از تشبیش خندم گرفت
-تقریبا یک ماه دیگه

گلناز :
-بله
+ به نظرت بچمون دختره یا پسر
-فرقی نداره سالم باشه
اما من دوست دارم بچمون ی دختر خوشگل مثل مامانش باشه
از افراخان این همه محبت اونم ناگهانی بعید بود
لبخندی زدم و خواستم بلند شم که دستمو کشید و دوباره سرجام نشوند :
-میخوام یچیزیو بهت بگم
خیره به چشماش لب زدم :
-میشنوم
کمی من من کرد و بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش بالاخره زبون باز کرد
-خانوادتو فردا میبینی
اشک شوق تو چشمام حلقه زد دستام از استرس و خوشحالی زیاد شروع به لرزیدن کرد :
کی میتونم ببینمشون ؟
-فردا صبح به احمد میگم بیارتشون عمارت
با فکر مامان و بابا و نازگل کنارم از خوشحالی زد خودمو پرت کردم تو بغل افراخان و ناخود اگاه زدم زیر گریه اونقد گریه کردم که نفسم به شماره افتاده بود
افراخان دستشو لای موهام برد و بوسه ای روی موهام زد :
-اروم باش گلناز حالا که خونوادت میان و میبینیشون دیگه چرا داری گریه میکنی
-دلم برا بابام تنگ شده
سرمو تو حصار دستاش قفل کرد و با لحنی کوبنده لب زد :
-دیدی بالاخره زیر قولم نزدم
میون اشکام لبخندی زدم و دوباره سرمو روی پاهاش گذاشتم و با حس سنگینی پلکام به خواب رفتم

***
افرا خان
دستمو نوازش گرانه روی گونه هاش میکشیدم به چشمای معصومش خیره شدم
چطور دلم میومد باهاش همچین رفتارایی داشته باشم چطور میخواستم بهش بگم پدرش فوت کرده قطعا زمین و زمانو بهم میدوخت

از وقتی فهمیده بودم پدر نازگل فوت کرده عذاب وجدان لحظه ای ولم نمیکرد
شاید اگه اون روز من از روی حرص و طمع اونا رو از روستا بیرون نمیکردم وضعشون این نبود
با صدای نازگل از فکرو خیال بیرون بودم :
-ساعت چنده ؟
‌تقریبا نه شب نمیخوای شام بخوری ؟
+اشتها ندارم
-نمیشه که گشنه بخوابی بزار بگم امله خانوم یچیزی برات بیاره
نیم خیز روی تخت نشست و سری تمون داد :
با صدای نسبتا بلندی امله خانوم و صدا و زدم :
-بله افراخان
برای گلناز غذا اماده کن من دارم میرم بیرون
چشمی گفت و از اتاق بیرون رفت
بوسه ای روی پیشونی نازگل گذاشتم و از اتاق بیرون زدم که مستقیم سینه به سینه ی وارش شدم :
ی تای ابرومو بالا دادم و موشکافانه بهش خیره شدم :
-فالگوشم که وایمیسی
به تته پته افتاده بود
-نه اینطور نیست داشتم میرفتم اب بخورم که یهو…
گردنشو تو محکم گرفتم و به سینه دیوار چسبوندمش و از میون دندونهای کلید شدم غریدم :
-بار اخرت باشه من همیشه ام خوب نیستم
تنه ای بهش زدم و ازکنارش رد شدم
میترسیدم بخواد بلایی سر گلناز و بچش بیاره درسته تو ظاهر با گلناز بگو و بخند میکنن اما فقط من این افریطه رو میشناسم
بعد از پوشیدن کفشام نگاهی دقیق انداختم و ازخونه خارج شدم.

***
صبح با صدای همهمه هایی که از عمارت میومد از خواب پریدم ازلای چشمام نگاهی به ساعت کوچیکی که روی میزم بود انداختم :
ساعت هشت و نیم صبحو نشون میداد و این نشون از خواب موندنم بود

هول زده از جام بلند شدم و به سمت حیاط رفتم کنار حوض نشستم و مشغول شستن دست و صورتم شدم نگاهی به اینه کردم که نگاهم تو نگاه افراخان گره خورد :
با لبخندی محو بهم خیره شده بود در کسری از ثانیه صورتمو برگردوندم و بهش خیره شدم :
-صبح بخیر
-صبح شماام بخیر
چهره ی افراخان تو هم بود و انگار از اینکه بعد سالها خانوادم برگشتن خوشحال نبود
-امله خانوم لباساتو شسته تو رختکنه
تشکری کردم و به سمت رختکن رفتم
پیراهن بلند میشی رنگ و دامن سبز رنگ کوتاه و ساق پای مشکی رنگ
ترکیب رنگشو دوست داشتم مطمعنا بابام اگه منو تو این لباس میدید حسابی خوشحال میشد و چه لذتی داشت اون لحظه که خودمو تو اغوشش بندازم و غرق بوسش کنم تا تلافی این همه دوری در بیاد
اشکی که گوشه ی چشمم جمع شده بود رو پاک کردم و مشغول پوشیدن لباسام شدم

**
وارش
حرصی ازجام بلند شدم مگه همهمه ها و صداها میزاشت ادم ده دقیقه سرشو بزاره زمین
دستمو به کمرم گرفتم و ازجام بلند شدم و به سمت اشپزخونه رفتم زیر لب اون دختره ی خیره سر و خونواشو به فحش گرفته بودم که یهو همونطور که سرم پایین بود چشمم به کفشای افراخان افتاد
اب دهنمو به سختی قورت دادم و سرمو بالا اوردم :
افراخان سیگارشو از گوشه ی لبش برداشت و ی تای ابروشو بالا داد و سوالی بهم خیره شد :
-چیزی میگفتی تو ؟
مسیر نگاهم به سمت سیگارش کشیده شد
تو ذهنم دنبال جوابی میگشتم تا بهش بدم که بهم چسبید و موهامو تو دستش پیچوند و از لای دندون های کلید شدش غرید :
-ببین وارش حواست به کارات و رفتارات باشه بخوای پاتو از گلیمت درازتر کنی بد برات تموم میشه فهمیدی یا نه ؟
از ترس به نفس نفس افتاده بودم با حرص سینشو به عقب هل دادم و خواستم از کنارش رد بشم اما اینبار محکمتر از دفعه ی قبل دستمو کشید که از شدت درد جیغ خفیفی زدم
وقتی حرفی میزنم ازت جواب میخوام و با صدای بلند تری داد زد :
-باتوام فهمیدی یا نه
-بب…بلل…بلههه فهمیدم
حالاام از جلوی چشمام گمشو نمیخوام قیافه ی نحستو ببینم

سمت اشپزخونه رفتم و داخل چار چوب در ایستادم
خدمتکارا سراسیمه هرکدوم مشغول کاری بودن
همون لحظه گلناز وارد اشپزخونه شد ر کنارم ایستاد :
-نگاهی از پایین تا بالا بهش انداختم مگه این دخترک هجده ساله چی داشت که از وقتی پاشو توی این عمارت گذاشته بود همرو مجذوب خودش کرده بود
از افراخان گرفته تا کوچیکترین خدمتکار
لبخندی بهم زد :
-چرا اینجا وایسادی
+ هیچی همینطوری ، تو اینجا چیکار میکنی
اومدم به خدمتکارا کمک کنم خسته شدن از صبح سرپاان
باتعجب بهش نگاه کردم این دختر بیش از اندازه مهربون بود :
-دیوونه شدی دختر افراخان بفهمه روزگارتو سیاه میکنه
اخماش توهم گره خورد :
-ولی من دوست دارم بهشون کمک کنم خسته شدن از ساعت شش صبح بیدارن درضمن یادم نمیاد اختیارمو به کسی داده باشم و من تنها به گفتن “باشه هرجور راحتی ” اکتفا کردم و اومدم بیرون

**
گلناز
با دیدن نهال که درحال پاک کردن برنج بود لبخندی زدم و دستامو بهم مالیدم به سمتش قدم برداشتم و دستمو پشت کمرم گذاشتم :
خسته شدی ؟!
در حرکتی ناگهانی به سمتم برگشت و شوکه بهم خیره شد :
-دختر براچی اومدی اینجا ؟!
شونه ای بالا انداختم
-اومدم که اومدم نباید بیام ؟!
نگاهی به اطرافش انداخت و بزاق دهنشو قورت داد :
-افراخان میدونه ؟!
سعی کردم بحثو عوض کنم بنابر این به سمت دیگ غذا رفتم بینیمو نزدیک تر بردم و استشمامش کردم
-به به عجب بویی داره طعمشم به همین اندازه خوبه یا نه ؟!
-مگه میشه غذایی که من درست میکنم خوشمزه نباشه ؟!

لبخندی هیستریک سر دادم که با صدای افراخان به سمتش برگشتم :
-لبخندی بهم زد بدون اینکه اعتراضی کنه بدون اینکه بخواد قر بزنه چرا دوباره قاطی خدمتکارا شدی
چشم هاش از اشک پرشد باورم نمیشد این شخص افراخان بود ادمی که طول عمرش یک قطره اشک هم نریخته بود
با صدایی که انگار از ته چاه میومد لب زد :
-نمیخوای خانوادتو ببینی؟
مگه میشد نخوام دلم پر میزد برای لحظه ای دیدن پدر و مادرم .. برای لحظه ای در اغوش گرفتن نارگل مگه میشد اون لحظه کنترل حرکات خودمو داشته باشم چشمام از اشک پرشد ..اشک شوق از چشام لبریز شد
اون لحظه انگار هیچیو نمیدیدم با سرعت برق و باد به سمت بیرون قدم برداشتم و به صدای شکستن ظرف و ظروفی که از پشتم اومد توجهی نکردم
گام های بلندی برمیداشتم اونقدر بلند که میخواستم در کسری از ثانیه به اونا برسم اشکام جلوی دیدمو گرفته بود با پشت دست پاکش کردم و بالاخره به حیاط کاخ رسیدم چشمامو ریز کردم تا بتونم بابامو ببینم
با دیدن زنی که با چادر مشکی و زانوهای خمیده به سمتم میومد داد زدم :
-ماماااان
چادرشو تو بغلش جمع کرد و با قدمهای بلند به سمتم میدوید
این مامان بود ؟چرا دفعه قبل که دیده بودمش دقت نکرده بودم !!..چراانقد پیر و شکسته شده بود چرا زانوهاش خمیده بود بغضم شکست روی زمین افتادم با رسیدن مامان به سمتم خودمو تو بغلش پرت کردم و گوشه به گوشه ی بدنشو بو میکردم بوی محبت ،بوی ارامش ،بوی امنیت
صدای گریه های مامان تو گوشم میپیچه افراخان بهم نزدیک میشه و سعی میکنه منو از مامان جدا کنه
-اروم باش گلناز توحامله ای انقد گریه نکن برا بچه بده
مامان صورتمو تو دستاش قاب کرد حالا میتونستم صورتشو از نزدیک ووباودقت ببینم چقد شکسته شده بود
درحالی که صداش از بغض میلرزید
مامان دستشو رو شکمم کشید و با لبخندی که میزد گفت:

کی قراره به دنیا بیاد این فسقل بچه

-دو هفته دیگه به دنیا میاد
با پشت دستم اشکامو پاک میکنم :
-نارگل کجاست باباکو ؟!
-نگاهی به پشت سرش انداخت و اشاره ای به دخترکی که روی چمن ها نشسته بود و باناخوناش ور میرفت انداخت
ته دلم قربون صدقه ی معصومیتش میرم چقد دوست داشتنی و بزرگ شده بود دختر بچه ای که اخرین بار وقتی ده سالش بود دیدم دختر بچه ی کوچیکی که شبا بدون بغلم ن خوابش نمیبرد حالا برا خودش کسی شده بود به سمتش قدم برداشتم..هنوز هم خجالتی و کم رو بود روبه روش زانو زدم و شونه هاشو بغل کردم
کم کم شونه هاش لرزید
تو چشم های ابی رنگش خیره شدم و لب زدم :
-خوشگل من چرا گریه میکنه ؟!
+خودتی ابجی؟!
-اره عزیزم خودمم
+دلم خیلی برات تنگ شده بود
-منم همینطور عسلم
دستشو گرفتم و سمت مامان و افراخان رفتیم
نار گل با تنفر نگاهی به خان انداخت خان سرفه ای کوتاه کرد و ازمون دورشد
نگاهی به مامان انداختم دستای سردشو تو دستام گرفت و به همراه نارگل به سمت در ورودی راهنماییش کردم
به اشپزخونه که رسیدیم لبخندی به خدمتکارا زدم که همشون ازجاشون بلند شدن و سلامی دادن و مامان محترمانه جواب همشونو داد
-استراحت میکنید یا بگم ناهار حاضر کنن
نارگل اخمی غلیظ بین دو ابروش نشوند و روشو برگردوند
چشم غره ای به این حرکت زشتش رفتم یادم باشه بعدا دلیل این رفتار زشتشو ازش بپرسم
مامان لبخندی روی لباش نشوند و لب زد :
-یکم استراحت کنیم بعدا ناهار میخوریم من که دیگه پاهام جون راه رفتن ندارن
به سمتش رفتم و گونشو بوسیدم :
بریم اتاق من اونجا استراحت کنید
افراخان سریع پرید وسط حرفم و گفت :
-چرا اتاق تو امله براشون اتاق حاظر کرده..

اخمی غلیظ بین دو ابروم نشوندم و رو به افراخان گفتم :
-ولی من دوست دارم مامان و خواهرم پیش خودم باشن
در مقابل افراخان هم اخمی غلیظ کرد و با صدای بمی گفت :
-مگه من جداتون کردم گفتم تو اتاق دیگه راحت تر باشن
پوزخندی زدم که از دیدش پنهان نموند
مامان برای اینکه بحثو عوض کنه دست نازگل و کشید و با گفتن با اجازه ازمون
دور شد و من بدون اینکه نیم نگاهی به افراخان بندازم تنه ای بهش زدم و از خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستمو گرفت نگاهی به خدمه انداختم شکرخدا انقد درگیر کاراشون بودن که حواسشون به ما نبود وگرنه باید به تک تک جواب میدادم
سرمو که بالا اوردم چشم تو چشم افراخان شدم فشار دستشو بیشتر کرد و با صدای خشداری زمزمه کرد :
-باز خانوادتو دیدی دم در اوردی
بغض به گلوم چنگ انداخت اما در جوابش سکوت کردم خم شد و گوشه ی لبمو بوسید دستشو نوازش وار روی گردنم کشید و گفت :
-مراقب رفتارات باش خانوم کوچولو
ایندفعه با حرص دستمو بیرون کشیدم و از اشپزخونه بیرون اومدم چشمامو دور تا دور عمارت چرخوندم که چشمم به مامان و نازگل افتاد که دیوارای خونه رو رصد میکردن لبخندی زدم و به سمتشون رفتم :
-چرا اینجا وایستادید ؟!
-هیچی مادرجان داشتم به عکسای افراخان نگاه میکردم
دستمو تو دستش فشرد و زمزمه کرد :
-زندگیت خوبه مادر ..مشکل که نداری ؟!
چشمامو اروم روی هم فشردم و لب زدم :شما کنارم باشید هیچ مشکلی ندارم
-افراخان دیگه مثل قبلا کتکت نمیزنه که..
با یاد اوردی قبلا صورتم ناخوداگاه توهم جمع شد چه روزهایی که من کشیده بودم اما چرا دروغ بعد از حامله شدنم افراخان سر سوزنی اذیتم نکرده بود و شاید ارامش الانمو مدیون بچه ای که داخل شکممه بودم
-گلناز دخترم باتوام …
منگ لب زدم :
-بله..
-سوالمو جواب ندادی پرسیدم افراخان دیگه کتکت نمیزنه..
برای اینکه حرفمو باور کنه خنده ای هیستریک کردم و همونطور که ازجام بلند میشدم گفتم :
-نه مادر من سوالا میپرسیا پاشو بریم یکم استراحت کن خستگی تو چشمات موج میزنه…
💚
💙💚
💚💙💚
💙💚💙💚

admin

نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم . . .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن