رمان خان هوس باز

رمان خان هوس باز پارت۱۱

 

_خوب تو چی گفتی؟!
_گفتم نه
وارش پوزخندی زد و گفت:
_پس خیالش رو راحت کردی
متعجب گفتم:
_یعنی چی؟!
_خیالش راحت شده تو دیگه عاشق افراخان نیستی و مانع یا تهدیدی براش نیستی
_وارش تو از نازنین چی میدونی
_خیلی چیزا
_میشه به من هم بگی
_نه فعلا وقتش نیست وقتش شد میگم بهت
کلافه پووفی کشیدم متنفر بودم از اینکه تو خماری بمونم اما مجبور بودم چون میدونستم وارش تا نخواد حرفی نمیزنه

_گلناز ؟!
با شنیدن صدای خانوم بزرگ سرم و بلند کردم و نگاهم و بهش دوختم و گفتم:
_بله خانوم بزرگ؟!
_پدر مادرت کجان؟!
با شنیدن این حرف بغض کردم و اشک داخل چشمهام جمع شد با صدای گرفته ای گفتم:
_نمیدونم خانوم بزرگ از روستا رفتند.
صدای افراخان بلند شد که سعی داشت بحث رو عوض کنه
_خانوم بزرگ؟!
خانوم بزرگ با شنیدن صدای افراخان نگاهش و ازم گرفت و به افراخان دوخت و گفت:
_بله ؟!
_داما رو کی میبینیم پس؟!
_امروز با خانوادش میان
اصلا نمیفهمیدم دیگه چی دارند میگن فقط زودتر میخواستم بلند بشم و برم یه جای خلوت و گریه کنم

 

توی اتاق تنها نشسته بودم و داشتم گریه میکردم باز هم با یاد آوری حرفای مادرم تمام وجودم پر از دلتنگی برای خانوادم و نفرت از افراخان شده بود چجوری تونست خانواده ام رو از روستا بیرون کنه اونا نه پولی داشتند نه جایی رو چجوری میتونستند زندگی کنند اشکام بی وقفه روی صورتم جاری بودند که در اتاق باز شد
و قامت افراخان توی درنمایان شد با دیدنش حس کردم قلبم داره از جاش کنده میشد چجوری تونست با من اینکار و بکنه چجوری تونست خانوادم رو بفرسته برن به سمتم اومد کنارم نشست
و بدون اینکه حرفی بزنه بهم خیره شد با گریه نالیدم:
_ازت متنفرم تو خانوادم و ازم گرفتی!
با صدای بم و خشداری گفت:
_گریه نکن
مشتم و به سینه اش کوبیدم و داد زدم:
_به تو ربطی نداره فهمیدی؟!
محکم بغلم کرد داد زدم و اشک ریختم داد زدم و بهش فحش دادم اما اون ساکت فقط من و بغل کرده بود وقتی آروم شدم اشکام بند اومد
من و از خودش جدا کرد و گفت:
_بخواب
با هق هق نالیدم:
_خیلی نامردی
بدون اینکه نگاهش و ازم بگیره خشدار لب زد:
_میدونم
بی رمق لب زدم:
_ازت متنفرم
ساکت شد دیگه حرفی نزد چشمهام و بستم و تو دنیای بیخبری فرو رفتم ….

با شنیدن صدای نازنین کنار گوشم آروم چشمهام و باز کردم و بهش خیره شدم که گفت:
_بیدار شو همه پایین منتظرن

 

همه نشسته بودیم و به خانوم بزرگ و خان خیره شده بودیم که با اقتدار نشسته بودند و داشتند حرف میزدند که صدای نازنین بلند شد:
_من فکر کنم که…..
خانوم بزرگ حرفش و قطع کرد و گفت:
_کسی از تو نظر نخواست
نازنین با شنیدن این حرف ساکت شد و با عصبانیت از جاش بلند شد و رفت با رفتنش صدای افراخان بلند شد:
_خانوم بزرگ!!!!
خانوم بزرگ نگاهی به افراخان انداخت و گفت:
_هر کسی باید حد خودش رو بدونه
نگاهی به وارش انداختم و آروم گفتم:
_خانوم بزرگ چرا از نازنین خوشش نمیاد
وارش مثل خودم آروم گفت:
_چون نازنین آدم درستی نیست
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_یعنی چی ؟!
_گلناز ؟!
با شنیدن صدای خانوم بزرگ سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم و گفتم:
_بله خانوم بزرگ؟!
_نظر تو چیه؟!
نمیدونستم منظورش چیه برای همین لبخندی زدم و گفتم:
_هر چی شما بگید من موافقم
لبخند محوی زد و گفت:
_پس خانواده داماد عمارت کناری میمونن

_وارش
_هوم؟!
_نظرت چیه بریم بیرون؟!
_من نمیام
وا رفتم و گفتم:
_چرا؟!
پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_کار دارم

بی حوصله بلند شدم و به سمت حیاط رفتم دلم کمی هوای آزاد میخواست دلم گرفته بود نمیتونستم طاقت بیارم داخل خونه تو حیاط روی پله های ورودی نشستم و به رفت آمد کارگرها و خدمتکار ها خیره شدم باد سردی داشت میومد
_چرا اینجا نشستی؟!
با شنیدن صدای افراخان بدون اینکه سرم و بلند کنم گفتم:
_اومدم کمی هوا بخورم
_سرما میخوری بیا داخل خونه
با صدای گرفته ای گفتم:
_نه هوا خوبه
با نشستن افراخان کنار خودم متعجب بهش خیره شدم که گفت:
_فکر نکن میزارم همینجا بشینی تنها بین این همه کارگر
ساکت شدم و دیگه حرفی نزدم توجه افراخان برام شیرین بود اینکه بهم توجه میکرد براش مهم بودم یه شیرینی خاصی تو وجودم ایجاد میکرد
لبخندی روی لبهام نشست که صدای افراخان بلند شد:
_به چی داری لبخند میزنی؟!
هول شدم و گفتم:
_هیچی همینجوری
_خانوادتو میخوای!؟
با شنیدن این حرفش با ناراحتی گفتم:
_آره معلومه
_نگران نباش دوباره به زودی میان
با خوشحالی به سمتش برگشتم و گفتم:
_یعنی بازم میبینمشون
-آره حتما اگه خودشون هم بخوان

با شنیدن این حرفش وا رفتم که گفت:
_به زودی خانوادت رو دوباره میبینی
به سمتش برگشتم و داد زدم:
_راست میگی؟!

_آره چرا داد میزنی حالا؟!
با شنیدن این حرفش سرم و پایین انداختم و با صدای آرومی گفتم:
_ببخشید
_حالا هم بلند شو برو اتاقت اینجا هوا سرده مریض میشی
_چشم
بلند شدم و با گفتن بااجازه به سمت داخل خونه رفتم خیلی خوشحال بودم آخه قرار بود بزودی خانوادم رو میدیدم یعنی گلنار و بابامم میدیدم
_چیه خوشحالی؟!
با شنیدن صدای وارش به سمتش برگشتم و با خوشحالی لب زدم:
_آره
_چیشده؟!
با لبخند شادی بهش خیره شدم و گفتم؛
_افراخان میخواد خانواده ام رو به دیدنم بیاره
_جدی؟!
_آره
وارش لبخندی زد و گفت؛
_پس به زودی همشون رو میبینی
با چشمهایی که حالا داشت از خوشحالی برق میزد بهش خیره شدم و گفتم:
_آره
صدای پر از طعنه ی نازنین اومد:
_دوتا هوو چه خوب با هم کنار اومدید بهتره بگم دو تا رعیت که هووی هم شدید
وارش با عصبانیت گفت:
_هر چی هست خداروشکر هرزه نیستیم و چشممون دنبال شوهر این و اون نیست
نازنین با عصبانیت گفت:
_چی داری میگی تو هان؟!

وارش پوزخندی زد و گفت:
_واضح حرف زدم
نازنین خواست به سمتش حمله ور بشه که صدای عصبی خانوم بزرگ بلند شد:
_داری چه غلطی میکنی؟!
نازنین با شنیدن صدای خانوم بزرگ ایستاد به سمتش برگشت و با عصبانیت گفت:
_همون کاری که حقش بود
خانوم بزرگ با ظاهر خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_تو حق نداری به عروس من دست بزنی فهمیدی؟!
نازنین عصبی پوزخندی زد و گفت:
_اونوقت چرا فکر کردید من به حرف شما گوش میدم
خانوم بزرگ پوزخندی زد و گفت:
_چون اینجا همه گوش به فرمان منن کافیه ببینم دستت به وارش خورده اونوقته که کاری میکنم دیگه جرئت نکنی حتی از طرف وارش رد بشی
نازنین با شنیدن این حرف خانوم بزرگ با تنفر بهش خیره شد و گفت:
_یه روزی پشیمون میشید
خانوم بزرگ بیتفاوت گفت:
_آره اونم از کاری ک با تو نکردم پشیمون میشم
با رفتن نازنین وارش به خانوم بزرگ خیره شد و با خوشحالی گفت:
_ممنونم خانوم بزرگ
خانوم بزرگ بهش خیره شد و گفت:
_تو هم مواظب حرکاتت باش
_من باهاش حرفی نزدم داشتیم با نازگل حرف میزدیم اومد توهین کرد من هم جوابش و دادم

خانوم بزرگ نگاهی به وارش انداخت و گفت:
_من نازنین رو خیلی بهتر از شماها میشناسم نمیخوام دیگه باهاش همکلام بشید یا دعوا راه بندازید فهمیدی؟!
وارش با صدای آرومی گفت:
_چشم خانوم بزرگ
با رفتن خانوم بزرگ نگاهم و به وارش دوختم که گفت:
_خانوم بزرگ خوب حالش و گرفت

لبخندی زد و گفت:
-حقش بود زنیکه ی نمک به حروم
با صدای افراخان نگاه جفتشون به سمتش کشیده شد:
-بهتره بیاید برای ناهار
-چشمی زیرلب گفتم و به همراه وارش سمت اشپزخونه رفتیم
با دیدن میزناهار خوردی میشه بگم فکم به زمین خورد
میز بزرگی که تقریبا سی تا صندلی داشت ووانواع و اقسام غذاها روش چیده شده بود
غذاهایی که شاید تو طول عمرم حتی اسمشونم نشنیدم
با صدای کوبنده افراخان به خودم اومدم
– باتوام گلناز نمیخوای بشینی
نگاهی به صندلیای خالی کردم و دنبال جایی برای خودم میگشتم ولی ظاهرا بجز صندلی کنار افراخان جای دیگه ای خالی نبود
پوفی کشیدم و کنارش نشستم
خانوم بزرگ که انتهای میز نشسته بود با اشاره ی دست به بقیه فهموند تا شروع کنند
افراخان دیس برنج رو برداشت و گفت
-چقد بکشم برات ؟!
-کم اشتها ندارم
سری تکون داد و بعد ازکشیدن غذا برای من مشغول کشیدن برای خودش شد که صدای باباجان بلند شد :
-بکش براش بخوره پسرم.. مگه برا جوجه غذا میکشی
-لبخندی زدم :
-میل ندارم ممنون
نگاه های خیره و تحقیرامیز خاله خانوم باعث شد اشتهام کور شه و دست از خوردن بکشم
-سرمو نزدیک گوش افراخان بردم و لب زدم :
-میشه یکم برام اب بریزی
سری تکون داد و اهمی زیر لب گفت
قلپی ازش خوردم و خواستم ازجام بلند شم که دستم کشیده شد
-وایسا غذام تموم شه باهم بریم تو حیاط هوا بخوریم
لبخندی از محبت افراخان روی لبهام نشست و حالا خاله خانوم بود که با نفرت بهم نگاه میکرد

دستمو گرفت و وارد حیاط شدیم اشاره ای به الاچیق ته باغ کرد و دلت میخواد بریم اونجا
-چرا که نه
افراخان روی میز دراز کشید و منم کنارش نشستم و به میوه های تازه رسیده خیره شدم
یاد قدیما افتادم..
**
چشمامو بستم و شروع به شمردن کردم






بالاخره پیدات میکنم وروجک گوشه به گوشه ی باغو میگشتم تا اینکه چشمم به کفشای صورتی رنگ و مخملیش افتاد
پاورچین پاورچین خودمو بهش رسوندم و یهو جیغ زدم :
-سک سک
صدای خنده های نازگل و خوشحالی مامان و بابا توی گوشم میپیچید
-گلناز باتوام کجاها سیرمیکنی ؟!
ازعالم بچگیم جدا شدم و نگاه اشکیمو بهش دوختم…
-افراخان با تعجب بهم خیره شد و لب زد:
-چیزی شده چرا داری گریه میکنی ؟!
-با پشت دستم گوشه ی چششمو پاک کردم و با لبخندی ساختگی بهش خیره شدم
-‌چیزی میخواستی بگی ؟!
-میخواستم بگم خانوادتو میخوام بیارمشون !
-واقعا ؟!
اون لحظه نمیدونستم از شدت خوشحالی بغلش کنم و غرق بوسش کنم یا اینکه بپرسم کجاان و کی میتونم ببینمشون…
بنابر این سوال دوممو به زبون اوردم :
-کجان ؟!
-خارج از ده تو محله های پایین شهر
احمد گفت اونارو اونجا دیده…

چیزی که مادرم هرچی ازش سوال کردم بهم نگفت کجا زندگی میکنن ..

نور امید توی دلم جوونه زد تا اینکه چشمم به خاله خانوم افتاد و لبخند روی لبام ماسید
پوزخندی زد و گفت :
-میبینم که زن و شوهر باهم خلوت کردید
دلم میخواست با دستای خودم خفش کنم و بهش بگم تو وکیل وصی مایی زنیکه فوضول
افراخان با اشاره ی چشم بهم فهموند تا چیزی نگم با حرص از جام بلند شدم تا برم که با صدای افراخان توجام میخکوب کردم :
-بشین سرجات گلناز
نفسی عمیق کشیدم و سرجام نشستم
افراخان همونطور که سیگارشو روشن میکرد گفت :
-فردا برمیگردیم ده خودمون
-خاله جان شما کی برمیگردی شهر ؟!
اخمای خاله تو هم رفت مثل اینکه چندان دوست نداشت از افراخان جدا شه

لبو لوچشو اویزون کرد و گفت :
-اخه من که چیزی نموندم افرا انقد سربارم یعنی
پوزخندی زدم و گفتم :
-کم نه
افراخان پشت چشمی برام نازک کرد و پک دیگه ای به سیگارش زد
-این چه حرفیه خاله من فقط سوال کردم شما تاج سری
از دل و قلوه گرفتناشون متنفر بودم و منتظر بهونه ای بودم که از جمعشون جدا شم تا اینکه وارش شروع به صدا زدنم کرد

خاله با لحن تلخ همیشگیش گفت :
-پاشو برو دختر بدبخت هنجرشو پاره کرد اینجارو با خونه باباش اشتباه گرفنه فکر میکنه اینجا طویلست
بدون اینکه بهش توجهی کنم با اجازه ای گفتم و به سمت وارش رفتم

-معلوم هست کجایی تو دختر دلم هزار راه رفت
-پیش افرا بودم چیشده ؟!
+اون عجوزه چی میگفت
-حرفای همیشگی

ماه های اخر حاملگیم بود دستمو به پهلوم گرفتم و اروم اروم از پله ها پایین اومدم که افراخان چمدونو از دستم گرفت و کمکم کرد تا به سمت نیسان برم
دامنمو تو مشتم جمع کردم و به کمک افراخان رفتم بالا و کنار وارش تو تخته سنگ های خاکی نشستم
خاله خانوم جلوی ماشین کنار افراخان نشسته بود نگاهی از شیشه انداخت و لبخندی پیروزمندانه زد :
بعد از خداحافظی ازخانوم بزرگ و دخترعموهای افراخان راه افتادیم
وارش دستشو دور شکمم کشید و با لبخندی ساختگی و غنی از حسادت لب زد :
– چند ماهت شده ؟!
-هشت ماه
پوزخندی زد و روشو برگردوند
حقم داشت بچه دار شدن ارزویی بود که وارش تااخر عمرش بهش نمیرسید
چند لحظه بعد ضربه ای به پهلوم زد و اشاره ای به افراخان و خاله خانوم کرد که درحال عشق بازی بودند و خاله خانوم خودشو به افراخان میمالید و واقعا چندش اور بود
سعی کردم چشمم بهشون نیفته و خودمو به کارهای متفرقه مشغول کردم

**
با حس اینکه توهوام با ترس چشمامو باز کردم که چشم تو چشم افراخان شدم از شرم و خجالت لب گزیدم ولی چند لحظه بعد مشتامو به سینش کوبیدم و داد زدم :
بزارم زمین کجا داری منو میبری
-نمیخوام بخورمت که توماشین خوابت برده بود گفتم بیدارت نکنم
نفس عمیقی کشیدم که کفشاشو از پاش دراورد و اروم گذاشتم روی زمین
چش غره ای بهش رفتم و بعد از دراوردن کفشام لنگ لنگون وارد اتاق خوابم شدم
ساعت از دو نصف شب گذشته بود خمیازه ای کشیدم و مشغول پهن کردن تشک و پتوم شدم که دستی دور کمرم حلقه شد

?
??
???
????

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

1 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن