رمان خان هوس باز

رمان خان هوس باز پارت۱۰

 

 

نفس عمیقی کشیدم و با خونسردی لب زدم:
_نازنین؟!
بهم خیره شد و با نازی که تو صداش داشت لب زد:
_جانم؟!
_دیگه هیچوقت به خودت اجازه نده گلناز رو ناراحت کنی یا سئوالی رو که ناراحت میشه ازش بپرسی فهمیدی؟
با بهت لب زد:
_چی؟!
_واضح گفتم حرفم و!
شکه لب زد:
_بخاطر اون دختر رعیت با من اینجوری حرف میزنی؟!
با خشم زیر لب غریدم:
_نازنین مواظب حرف زدنت باش!
نازنین با گریه بلند شد و به سمت اتاقش رفت لعنتی زیر لب گفتم حوصله ی نازکشی این و نداشتم دیگه
_آخرش زندگیت و به گند میکشه!
با شنیدن صدای وارش سرم و بلند کردم و تیز بهش خیره شدم بدون اینکه ذره ای بترسه به چشمهام خیره شد با عصبانیت لب زدم:
_تو سرت به کار خودت باشه نیازی نیست تو کار بقیه دخالت کنی!
پوزخندی زد و گفت:
_آخرش پشیمون میشی!
ابرویی بالا انداختم و لب زدم:
_چرا باید پشیمون بشم.
بلند شد و گفت:
_بخاطر آوردن دوباره ی نازنین به اینجا!
_داری من و تهدید میکنی؟!
لبخند تلخی زد و گفت:
_نه فقط یه راهنمایی دوستانه بود
پوزخندی بهش زدم و گفتم:
_تو نمیخواد من و راهنمایی کنی برو خودت و اول درست کن عیب هایی که داری!
قطره اشکی که روی گونه اش جاری شد باعث شد از حرفی که زده بودم پشیمون بشم اما دیر بود! حرفی رو که نباید زده بودم بهش.

لبخند تلخی زد و گفت:
_همیشه همینجور نمیمونه افراخان!
و بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من باشه راهش رو کج کرد و رفت با رفتنش با صدای گرفته ای زمزمه کردم:
_نمیخواستم ناراحتت کنم تقصیر خودت بود!
***
#گلناز

باز با یاد آوری خانواده ام چشمهام پر از اشک شده بود و شروع به باریدن کرده بودند بخاطر افراخان خانوادم برای همیشه از اینجا رفتند و من نمیتونستم دیگه خانوادم رو ببینم!
هر چقدر میگذشت هر چقدر سعی میکردم یادم بره که ازش متنفرم اما بازم یه چیزی یه حرفی باعث میشد ازش متنفر بشم اون باعث شد خانوادم از این روستا برند معلوم نبود الان کجا هستند سالم هستند یا نه!
خیلی دلتنگشون بودم اما میدونستم دیگه هیچوقت نمیتونم ببینمشون چون پیدا کردنشون غیر ممکن بود حتی خود افراخان هم نمیدونست خانوادم کجان!
با باز شدن در اتاق سرم و بلند کردم
با دیدن افراخان که اومد داخل سریع اشکام و پاک کردم و با نفرت بهش خیره شدم
با صدای خشدار شده ای لب زد:
_خوبی؟!
_از کی حال من برای شما مهم شده؟!
با صدایی که حالا عصبی بود گفت:
_از وقتی بچم داخل شکمته فهمیدی فکر نکن توی رعیت برام اهمیت داری یا مهمی نه فقط اون بچه برام مهمه!
پوزخندی زدم و گفتم:
_این و خودم هم میدونستم!
_وقتی میدونی چرا میپرسی؟!
_چون میخوام همیشه یادم بمونه شما چقدر چندش و منفور هستید!

با شنیدن این حرفم برای لحظه ای ساکت به چشمهام خیره شد و بعد چشمهاش از عصبانیت قرمز شد به سمتم اومد و بازوم رو داخل دستهاش گرفت و گفت:
_این حرفت یعنی چی؟!
_واضح گفتم!
_خفه شو.
ساکت شدم نگاهم و ازش گرفتم و لب زدم:
_ولم کن!
با صدای خشداری در گوشم لب زد:
_کافیه یکبار دیگه حرف امروزت رو تکرار کنی اون وقت که جهنم واقعی رو تو همین دنیا نشونت بدم فهمیدی؟!
وقتی دید همچنان ساکتم داد زد:
_باتوام فهمیدی؟!
_آره
موقع بیرون رفتن گفت اومده بودم یک خبری رو بهت بدم اما…
از اتاق رفت بیرون با رفتنش بغض من هم شکست بلاخره تاوان میدی افراخان تاوان پس میدی مطمئن باش!
****
_گلناز؟!
با شنیدن صدای وارش به سمتش برگشتم و لب زدم:
_جانم؟!
_خوبی؟!
با صدای گرفته ای لب زدم:
_نه زیاد
_دلت برای خانوادت تنگ شده؟!
با بغض تو گلوم لب زدم:
_خیلی.
_ناراحت نباش درست میشه افراخان قولی بده بهش عمل میکنه اگه گفته خونوادت رو پیدا میکنه حتما پیداشون میکنه
لبخند تلخی زدم بهش و گفتم خدا کنه اینطور بشه
نفسم رو پر شدت بیرون دادم. و آهی کشیدم
با شنیدن صدای افراخان از جام بلند شدم.
-گلناز، گلناز بیا
با عجله و ترس پله ها رو دوتا یکی پایین رفتم.
اگر بگم اون لحظه از دیدن مامان مردم و زنده شدم، دروغ نگفتم!
به طرفش دویدم و خودم رو توی آغوشش انداختم.
دست هاش به آرومی دورم حلقه شد. چشمه ی اشکام جوشید. به سختی گفتم:
-مامان..
میون هق هق هاش گفت:
-جونم گلناز مامان.

دلم می خواست اونقدر توی آغوشم فشارش بدم که باهاش یکی بشم.
بند بند وجودم اسمش رو صدا می زد.
عطر تنش، گرمای وجودش…
دلم براشون پر می زد.
صدای افراخان اومد:
-اینجا سرده بیاید بریم داخل
عقب کشیدم. با پشت دست هام، اشک های روی گونه هام رو پاک کردم و گفتم:
-بابا کجاست؟
لبخندی که روی لب های مامان بود، رفته رفته خشک شد. دهن باز کرد که پاسخ بده، اما افراخان میون حرفش پرید و گفت:
-خواهرت مدرسه داشت؛ مجبور شد پیش اون بمونه.
و من اونقدر مست حضور مامان بودم، که به سادگی باور کردم.
دست مامان رو گرفتم و همراه هم رفتیم توی خونه. وارش گوشه ی خونه ایستاده بود و دست به سینه و با ی حالت خاصی بهمون زل زده بود.
توجهی بهش نکردم و مامان رو همراه خودم توی اتاق بردم و بعد در رو بستم.
مامان لبخندی بهم زد و گفت:
-افراخان گفت حامله ای.
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم. دستش رو بالا آورد و روی شکمم گذاشت و بعد آروم، لب زد:
-دوستش داری؟
شاید این سخت ترین سوالی بود که توی این چند وقت ازم پرسیده می شد. آب دهنم رو پر سر و صدا قورت دادم و مردد گفتم:
-نمی دونم. باید داشته باشم؟ پدر این بچه کسیه که تمام زندگی منو نابود کرد؛ شمارو ازم گرفت، دوران خوش نوجوونی و بچگی رو ازم گرفت. به بدترین شکل ممکن تحقیرم کرد، کتکم زد.
میون حرفم پرید:
-اینطور نگو؛ الان بخوای نخوای ازش حامله ای. این بچه، بچه ی تو هم هست. نمی تونی اینقدر نسبت بهش بی علاقه باشی.
سرم رو پایین انداختم. حرف زدن در این باره، چیزی رو درست نمی کرد.
آروم روی زمین نشستم و مامان هم بعد از چند لحظه نشست.
بهش لبخندی زدم، پر از غم! لب زدم:
-چقدر شکسته شدی.
خندید. اما اشکی که توی چشم هاش حلقه زد، همه چیز رو خراب کرد!
-دارم پیر میشم
خواستم پاسخش رو بدم که در باز شد و افراخان اومد داخل. لبخندی بهمون زد و نشست. عجب! اومده بود بمونه؟
نفسی عمیق کشید و رو به مامان گفت:
-دخترتون خیلی اذیت میکنه.
چشم هام درشت شد. مامان نگاهی بهم کرد و بعد با لبخند رو به افراخان گفت:
-دختر من بی آزاره. تا کسی اذیتش نکنه، کاری به کار کسی نداره.

افراخان متوجه ی کنایه ی غیر مستقیم مامان شد؛ این رو از اخمی که میون دو ابروش نشست متوجه شدم.
سعی کردم بحث رو عوض کنم تا نه مامان ناراحت بشه و نه اوقات افراخان، تلخ!
دست مامان رو توی دستم گرفتم و گفتم:
-گلنار خوبه؟ دلم براش یه ذره شده
مامان سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد اما کلامی نگفت.
یه سکوت فوق العاده سنگین اتاق رو گرفته بود؛ از حس بد تمام تنم مور مور می شد.
آمله خانم با سینی چای اومد داخل.
به طرف افراخان که قدم برداشت، افراخان به مامان اشاره کرد. آمله خانم سری تکون داد و به طرف مامان برگشت و سینی چای رو به طرفش گرفت.
از این حرکت افراخان غرق در خوشی شدم.
دروغ چرا، دلم می خواست بلند شم و بوسه ای محکم روی گونه اش بنشونم.
اما متاسفانه نا الان موقعیتش بود، و نه در حالت عادی من انقدر پررو و بی حیا بودم.
بالاخره سکوت با صدای مامان شکسته شد:
-چرا اینقدر لاغر شدی گلناز؟ غذا خوب نمیخوری؟
افراخان قبل از من پاسخ داد:
-نه. هیچی نمیخوره. به فکر خودش که هیچ، به فکر اون بچه ی طفل معصومی هم که تو شکمشه نیست. انواع و اقسام غذا رو آمله خانم درست میکنه براش. اما دریغ از یک لقمه.
عجب!
انگار افراخان اومده بود توی اتاق که فقط شکایت من رو به مامان بکنه.
مامان چشم غره ای بهم رفت اما حرفی نزد.
آب دهنم رو فرو دادم و همونطور که به نقطه ای نامعلوم روی زمین خیره شده بودم، لب زدم:
-خب، هر چی میخورم بالا میارم.
و این تنها توجیه من بود!
چقدر هم قابل قبول برای افراخان و مامان. مامان لبخندی محو روی لبش نشوند و گفت:
-عادیه. چند وقت دیگه درست میشه.
مکثی کرد و بعد با هیجان گفت:
-ویارت به چیه؟
با تعجب ابروهام رو بالا انداختم. نگاهی به افراخان و بعد به مامان کردم و لب زدم:
-نمی دونم.

شاید این بحثا توی چنین موقعیتی اصلا درست نبود.
افراخان هم متوجه شده بود. انگار دلش نمی خواست مامان چیزی از رابطه ی سرد ما بدونه، بنابراین گفت:
-برای ناهار چی میخورین بگم آمله خانم درست کنن؟
مامان دستی به دامنش کشید:
-لازم به زحمت نیست.
لبخندی بسیار محو کنج لب افراخان نشست و گفت:
-زحمت چیه. شما مادر گلنازی. و قدمت هم روی چشم ما.
و بعدش از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
چقدر خوب بود که با مامان محترمانه حرف می زد.
با شنیدن صدای مامان، رشته ی افکارم پاره شد:
-گلناز، افراخان دیگه هیچ وقت از اون اتفاق حرفی نزد؟
با تعجب سرم رو به طرفش چرخوندم. گنگ نگاهش کردم و گفتم:
-کدوم اتفاق؟
چپ چپ نگاهم کرد. لحظه ای به فکر فرو رفتم و توی ته مونده های ذهنم، دنبال اتفاقی می گشتم که مامان در موردش حرف می زد.
بلافاصله یادم اومد.
همون روزی که افراخان وحشیانه من رو کتک می زد و مامان برای دفاع از من، توی سرش ضربه زد.
سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم و در حالی که سعی می کردم خیلی آرو صحبت کنم گفتم:
-آدمی نیست که اتفاقای گذشته رو به یادت بیاره. تنها خصوصیت خوبش اینه.
لب های مامان، به لبخند کش اومد.
دستم رو توی دستش گرفت و در حالی که نوازشم می کرد لب زد:
-زن اولش وارش اذیتت نمیکنه؟
من هم لبخندی زدم. بسیار ناخودآگاه!
-جلوی افراخان که جرئت نداره حرفی بزنه. اگر هم بزنه، چنان جواب دندان شکنی میگیره که تا یک هفته اعتصاب غذا میکنه. ولی در حالت عادی، چپ میره و راست میاد تیکه می پرونه. که اونم مهم نیست.
مکثی کردم و بعد از کمی تعلل ادامه داد:
-افراخان اون دفعه بهم گفت میخواد طلاقش بده.
مامان لبش رو به دندون گرفت:
-مطمئنی؟
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم.
دست هام رو به طرف لب هاش برد و بوسه ای نرم روشون نشوند و گفت:
-نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود دختر گلم.
از این حجم محبت، بغض گلوم رو گرفت. خودم رو توی آغوشش جا دادم و در حالی که چونه ام از بغض می لرزید گفتم:
-منم همین طور. شب و روزم با فکر کردن به شما و بابا و گلنار می گذشت.
مامان دستی روی سرم کشید:
-دیگه باید عادت کنی. افراخان مردیه که اگر حرفش رو گوش بدی و به کارهاش نه نیاری، هر چیزی بخوای برات فراهم میکنه.
دقیقا همین طور بود.
با حضور مامان، حس می کردم افراخان خیلی بهم توجه میکنه.
می تونست به هیچ عنوان زیر بار نره و مامان رو پیشم نیاره. اما با خلوص نیت، مامان رو برام پیدا کرد.
این باعث میشد حجم بزرگی از تنفرم نسبت بهش، به یک باره نابود بشه. از بین بره؛ انگار نه انگار که اتفاقاتی در گذشته باعث شده من دیوانه وار ازش بدم بیاد.

مشغول صحبت کردن با مامانم بودم که صدای آمله خانوم اومد؛

_گلناز گلناز پاشو بیا
با خودم گفتم باز چیشده رفتم گفتم جانم آمله خانوم :
بیا کمک کن تنهایی نمیتونم!
با شنیدن این حرف آمله خانوم متعجب بهش خیره شدم و لب زدم:
_چی؟!
_فکر نمیکنم کر شده باشی گلناز!

از طرز حرف زدن آمله خانوم با چشمهای گشاد شده بهش خیره شده بودم که صدای عصبی وارش بلند شد:
_کلفت این خونه تویی نه گلناز وظیفه تو کارات و بکنی نه خانومای خونه!
_چخبره اینجا؟!
با شنیدن صدای افراخان وارش به سمتش برگشت و گفت:
_نمیدونم مشکل آمله خانوم با گلناز جدیدا چیه که بهش میگه بیا کمکم کن جوری میگه بیا انگار گلناز کلفت این خونه اس!

افراخان نگاهی به آمله خانوم انداخت و ابرویی بالا انداخت و گفت:
_وارش چی میگه آمله ؟!
آمله خانوم با شنیدن صدای افراخان هول زده لب زد:
_شرمنده آقا من فقط خواستم بهم کمک کنند چیزی بدی نگفتم.

وارش پوزخندی زد و گفت:
_مطمئنی؟!
افراخان با جدیت لب زد:
_آمله گلناز حامله اس کار هات رو خودت انجام بده کمک دست خواستی بگو یکی رو بیارم زن من کلفت نیست فهمیدی؟!
_بله آقا
با رفتن آمله خانوم وارش لبخندی زد و گفت:
_خدمتکارا هم انقدر پرو!

با رفتار عجیب آمله خانوم هنوز تو بهت و فکر بودم که صدای خاله خانوم بلند شد:
_فکر نمیکنم حرف بدی زده باشه اون زن بیچاره که انقدر جبهه گرفتید
وارش لبخندی زد و گفت:
_تو چرا علاقه ی خاصی به آمله داری؟!
با شنیدن این حرف دیدم دستهای خاله خانوم لرزید و به وضوح رنگش پرید!

لبخند پر از استرسی زد و با صدایی که به وضوح داشت میلرزید گفت:
_خیلی وقته میشناسمش از بچگی برای همین دوستش دارم مگه باید حتما دلیلی داشته باشه؟!

وارش لبخندی زد و گفت:
_نه عزیزم یه سئوال بود چرا انقدر هول شدی؟!
_هول نشدم
_بسه دیگه این حرف ها!
با شنیدن صدای افراخان هممون ساکت شدیم بهش خیره شدم که گفت:
_فردا قراره بریم خونه ی خان ده بالا!

با شنیدن این حرف ابرویی بالا انداختم که ادامه داد:
_عروسی دختر خان هممون دعوت شدیم میدونید که خان ده بالا عموی منه و هممون به مدت یکماه تا تموم شدن عروسی باید اونجا باشیم.

صدای خاله خانوم بلند شد:
_این دختره ی رعیت هم میاد؟!
_نازنین بهتره درست حرف بزنی اینی که میگی همسر منه و الان بچه ی من داخل شکمشه یکبار بهت هشدار دادم مواظب حرکات و رفتارت باشی این شد بار دوم دفعه بعدی دیگه وجود نداره فهمیدی؟!

با شنیدن این حرف افراخان حس کردم قلبم پر از خوشی شد یعنی براش مهم بودم که اینجوری جواب خاله خانوم رو داد از خوشحالی اشک داخل چشمهام جمع شد.

صدای عصبی خاله خانوم بلند شد:
_افرا با منی؟!
_آره
خاله خانوم بهت زده گفت:
_تو بخاطر این دختر بچه ی رعیت اینجوری با من حرف میزنی چجوری میتونی تو …
افراخان حرفش و قطع کرد و گفت:
_نازنین مواظب حرفات باش یادت نره چی گفتم دفعه ی بعدی وجود نداره
نازنین نگاه عصبی به من انداخت بلند شد و رفت با رفتنش افراخان به سمتم برگشت و گفت:
_نمیخوام بی احترامی ازت ببینم
با شنیدن این حرفش تموم حس های خوبی که داشتم پر کشید با صدای گرفته ای گفتم:
_باشه

افراخان بلند شد و رفت با رفتنش صدای خنده ی وارش بلند شد با تعجب بهش خیره شدم که بلاخره بعد از چند دقیقه خندیدن ساکت شد و گفت:
_چیه چرا اون جوری بهم نگاه میکنی؟!
_تو چرا داری میخندی؟!
خنده کوتاهی کرد و گفت:
_به اون عجوزه داشتم میخندیدم
_چرا؟!
_افراخان بدجور حالش و گرفت اونم تو جمع بد جور بهش برخورد دلم خنک شد
_وارش؟!
_بله؟!
_نازنین عاشق افراخان درسته؟!
چند دقیقه بدون هیچ حرفی ساکت بهم خیره شد بعد از سکوت طولانی گفت:
_آره
_افراخان میدونه؟!
_آره
_پس چرا اون و هنوز….
حرفم و قطع کرد و گفت:
_وقتش بشه خودش برات میگه چون خود من هم دلیلش رو نمیدونم.

نمیدونم این حرفا و جرو بحث های هرروزه مارو آیا مادرم هم شنیده بود یا نه…!
هرچی بود دوست نداشتم متوجه این موضوعات بشه

مامان تا غروب پیشم موند ناهارو باهم خوردیم کلی حرف زدیم از گلنار و بابا…
هربار ک‌حرف از بابا میشد مامان یک بغضی میکرد که هنوز علتشو نفهمیده بودم..با اینکه دوست نداشتم مامان از پیشم بده اما باید میرفت ‌ بهم قول داد که بازم دیدنم بیاد البته با گلنار و بابا ،اونم منوط به این بود که افرا خان اجازه بده و بازم دلش به حالم بسوزه…
هنوزم باورم نمی شد و فکر میکردم همش خواب و رویا بود دیدن دوباره مامانم..

اما هرچی بود نظرم رو درباره افراخان کمی عوض شد با همه سنگدلیش بعضی وقتا میتونست ی مرد مهربون باشه و بشه بهش تکیه کرد…

****

با رسیدن به ده بالا داخل عمارت قدیمی خان ده بالا شدیم افراخان از قبل به هممون گوشزد کرده بود که رفتار درست و مودبانه ای داشته باشیم مخصوصا به نازنین مثل اینکه قبلا خیلی با خان ده بالا و همسرش دعوا داشتند
کلافه پووفی کشیدم و به روبروم خیره شدم خسته شده بودم از اینکه این همه بحث دعوا های تکراری
****

وارش با صدای آرومی کنار گوشم زمزمه کرد:
_برو دست خانوم بزرگ و ببوس اگه میخوای وقتی اینجا هستی تو آرامش باشی!
طبق حرفی که وارش زد بدون توجه به نازنین که با خشم به خانوم بزرگ خیره شده بود به سمت خانوم بزرگ حرکت کردم و گفتم:
_سلام خانوم بزرگ خوب هستید؟!

نگاهی بهم انداخت و گفت:
_تو همسر افراخانی؟!
لبخند مهجوبی زدم و گفتم:
_بله خانوم بزرگ
_حامله ای؟!
_بله
لبخند محوی زد که گفتم:
_اجازه هست
که به نشونه ی موافقت سرش و تکون داد به سمتش رفتم و در کمال احترام دستش رو بوسیدم که همزمان بوسه ای روی سرم زد هیچ حس بدی به این زن نداشتم برعکس همه خیلی هم دوستش داشتم این زن رو!

_فکر نمیکردم بعد از این همه سال دوباره بیای؟!
با شنیدن این حرف خانوم بزرگ صدای عصبی نازنین بلند شد:
_بخاطر دیدن افراخان اومدم وگرنه هیچوقت تمایل به اومدن نداشتم.

خانوم بزرگ پوزخندی زد و گفت:
_کسی رو نداشتی که بخوای بیای
نازنین با خشم به خانوم بزرگ خیره شده بود تا خواست حرفی بزنه صدای عصبی افراخان بلند شد:
_بسه دیگه ادامه نده نازنین
خانوم بزرگ با صدای بلندی گفت:
_خاتون؟!
خانوم مسنی که کنارش ایستاده بود گفت:
_بله خانوم بزرگ؟!
_همه رو ببر اتاق هاشون رو نشون بده
_چشم
****

روی تشک دراز کشیده بودم من و نازنین داخل یک اتاق قرار بود بمونیم و وارش و افراخان داخل اتاق جدا گرچه حسودیم شده بود اما وقتی یاد خوشحالی وارش میفتادم حسودیم پر میکشید

_تو عاشق افراخانی؟!
با شنیدن سئوالی که نازنین پرسید به سمتش برگشتم و گفتم؛
_نه چرا این سئوال و میپرسی؟!
لبخندی زد و گفت:
_کنجکاو شدم
آهانی گفتم ولی میدونستم محض کنجکاوی این سئوال رو از من نپرسیده

وارش نگاهی بهم انداخت و گفت:
_خوب خوابیدی؟!
لبخندی زدم و گفتم:
_آره
_فکر کردم شاید اون عفریته باز اذیتت کرده
_نه یه سئوال پرسید بعدش گرفت خوابید
متعجب گفت:
_چه سئوالی؟!
_اینکه عاشق افراخان هستم یا نه؟!

💚
💙💚
💚💙💚
💙💚💙💚

 

ادرس جدید وبسایت رمان من لطفا به دوستانتون اطلاع بدید

http://roman-man.ir

 

admin

نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم . . .

1 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن