رمان عروس استاد

رمان عروس استاد پارت ۲۱

 

عروس استاد

 

 

خواستم حرف بزنم که گفت
_فقط از دور می بینمت.
نموند که چیزی بگم و سوار ماشینش شد. زیر لب دیوونه ای نثارش کردم و به سمت هتل سام رفتم.
وقتی رسیدم دیدم که جلوی هتل منتظرمه.
بوقی براش زدم که سر تکون داد و به این سمت اومد.سوار شد و پر انرژی گفت
_سلام هانا
نگاهش و توی صورتم چرخوند و کاملا دوستانه گفت
_زیبا شدی.
سر خم کردم و گفتم
_ممنون زیاد منتظر موندی؟
_یه کم، اما هوا خوب بود اذیت نشدم خوب کجا قراره بریم؟
چشمکی زدم و گفتم
_بماند.
باز با گیجی گفت
_چی بماند؟
خندیدم و گفتم
_یعنی نمیگم تا برسیم.
ابرو بالا انداخت و گفت
_اوه پس یعنی نمیگم تا برسیم، یعنی بماند.
سر تکون دادم و گفتم
_یه جورایی
_خوب از خودت بگو چی کار میکنی؟
شونه بالا انداختم و گفتم
_کار خاصی نمی کنم درس می خونم و می‌رم خونه.
_دوست پسر داری؟
از آینه نگاهی به ماشین آرمین انداختم و گفتم
_نه ندارم.
_جالبه دختر به این زیبایی… لابد تا امروز کسی دلت رو نبرده. ولی فکر کنم من دلت و بردم آخه گفتی جوابت بهم بله ست.

به یاد امروز داغ شدم و گفتم
_به روم نیار.
خندید و گفت
_فکر نکنم تا آخر عمرم فراموشت کنم.
لبخندی زدم و چیزی نگفتم.
بعد از مدتی ماشین رو جلوی یه رستوران پارک کردم و گفتم
_نمیدونم به پای رستوران های اون ور میرسه یا نه اما اینجا یکی از بهترین رستوران های تهرانه.
_مسلما زیبا خواهد بود.
پیاده شدیم. نگاهم به ماشین آرمین افتاد که با فاصله از من پارک کرد.
سام دستش و روی گودی کمرم گذاشت و به جلو هدایتم کرد.
وارد شدیم. از این که کنارش بودم کمی معذب شدم هم به خاطر آرمین هم به خاطر استایل و ظاهرش آخه اون کجا و من کجا؟
میز رو از قبل رزرو کرده بودم. بعد از نشستن سام گفت
_جای خیلی قشنگیه.سلیقت عالیه
لبخندی زدم که باز گفت
_فکر کنم بتونم راضیت کنم تا زمانی که تهرانم جاهای دیدنی رو نشونم بدی.
متعجب گفتم
_کی من؟من که…
با ورود آرمین به رستوران ساکت شدم و نگاهش کردم.
سام مسیر نگاهم رو دنبال کرد و با دیدن آرمین گفت
_میشناسیش؟
تند نگاهم و ازش گرفتم و گفتم
_نه.
آرمین لحظه به لحظه به ما نزدیک میشد و من از استرس بیشتر توی خودم جمع می‌شدم. بر خلاف تصورم نزدیک ترین میز به ما رو انتخاب کرد و نشست.

سام با بی خیالی ادامه داد:
_موافقی؟منم می‌تونم اگه خواستی به پاریس سفر کنی کمکت کنم و همه ی جاهای دیدنیش رو نشونت بدم طوری که هوش از سرت بپره.
نگاهی به آرمین که با اخم های درهم به ما زل زده بود انداختم و گفتم
_البته.قبول می کنم فقط به خاطر دانشگاهم شاید نتونم زیاد بیرون بیام اما تایم های آزادم و کلا در اختیار تو قرار میدم
زیر چشمی شاهد بودم که اخمای آرمین چطور در هم رفت.
گارسون به سمتمون اومد و بعد از خم و راست شدن پرسید
_چی میل دارید؟
سام بدون نگاه کردن به منو گفت
_قرمه سبزی با پیاز.
پقی زیر خنده زدم که گفت
_دلم هوس غذای ایرانی کرده
سر تکون دادم و گفتم
_برای منم قورمه سبزی با پیاز.
گارسون که رفت سام خودش رو کمی به جلو متمایل کرد و گفت
_میدونی اونجا رابطه ها سرده آدم ها دیر با هم دوست میشن. کسی کاری به کار کسی نداره برای همین شخصیت تو برام یه شخصیت زیبا و جذابه مخصوصا لبخندت…لبات وقتی…
صدای برخورد صندلی به زمین نه تنها سام و که تمام رستوران رو ساکت کرد.
آرمین چنان از جاش بلند شد که صندلیش با صدای وحشتناکی برگشت و نگاه همه رو به خودش جلب کرد.
به سمتم اومد و بازوم رو کشید و بلندم کرد و غرید
_بلند شو
سام با تعجب گفت
_تو که گفتی دوست پسر نداری.
آرمین نگاه وحشتناکی بهش انداخت و گفت
_شوهرشم.
تند گفتم
_ما طلاق گرفتیم بازوم و ول کن آرمین آبرومو بردی.
سفت تر بازوم و فشرد و گفت
_نمی تونم ببینم روبه روی یکی دیگه نشستی و دل و قلوه میدی.
سام با گیجی گفت
_قلوه چیه؟اشتباه فکر کردید ما اینایی که شما گفتی و بهم نمی‌دادیم.
اگه هر وقت دیگه ای بود از این حرفش پقی میزدم زیر خنده اما الان با عصبانیت بازوم و از دست آرمین بیرون کشیدم و گفتم
_میرم دستام و بشورم تا وقتی میام نمیخوام تو این رستوران ببینمت آرمین.
رو به سام کردم و گفتم
_معذرت می‌خوام زود برمی گردم.
سر تکون داد.
با پاهایی لرزون زیر سنگینی نگاه همه به سمتی دستشویی بود رفتم.
به محض اینکه توی راهروی دستشویی پیچیدم باز هم بازوم کشیده شد.
عصبی برگشتم که هلم داد داخل دستشویی زنونه… از شانسش کسی اونجا نبود. در رو با لگد پشت سرش بست.
با کلافگی گفتم
_زده به سرت؟
سر تکون داد… دستش و پشت گردنم گذاشت و صورتم رو جلو آورد و حریصانه لب هام و بوسید.
دست دیگه‌ش و دور کمرم انداخت و از زمین بلندم کرد.
سرم و عقب کشیدم و گفتم
_تو حق نداری منو ببوسی.
با چشمای قرمزش نگاهم کرد و گفت
_متاسفم باید به خودم ثابت کنم تو مال من می مونی.

به عقب هلش دادم و نفس زنون گفتم
_خیلی عوضی هستی. قول داده بودی بذاری خودم انتخاب کنم.
سر تکون داد و گفت
_آره عوضیم متاسفم سعی کردم مثل عشق های افسانه ای عقب بکشم تا یکی دیگه خوشبختت کنه اما از اون جایی که یه عوضیم ترجیح میدم کنار من بدبخت بشی.میخوام کنار من گریه کنی تا اینکه یه مرد دیگه خنده هاتو ببینه حالیته؟ مدلم اینه.
فقط نگاهش کردم.یکی نیست بهش بگه تو که انقدر حسودی چرا حرفی میزنی که نتونی بهش عمل کنی؟
خواستم حرف بزنم که دستش و جلوی دهنم گذاشت و گفت
_هیش… دیگه صبرم سر اومد برگرد.
سرم و عقب کشیدم و گفتم
_با زور نمی تونی منو برگردونی
نفسش و فوت کرد و گفت
_باشه،خواهش می‌کنم.برگرد…
نفسم بند اومد. دستام و گرفت و با لحن متفاوتی گفت
_تاحالا به هیچ دختری اصرار نکردم… اگه فکر کردی به تو اصرار می‌کنم کور خوندی تو متعلق به منی یا برمی‌گردی یا برت می‌گردونم در حالت اول رمانتیک تره
با تاسف نگاهش کردم عرضه ی گفتن چهار کلمه ی عاشقانه رو هم نداشت.
خواستم از کنارش عبور کنم که بازوم و گرفت.
سرش و کنار گوشم آورد و پچ زد
_نمی‌دونم منتظری از من چی بشنوی اما من تا همین جاشم زیاده روی کردم دیگه سر میز اون جوجه قرتی نمی‌شینی برمیگردی خونه
بازوم و از دستش کشیدم و چشم تو چشمش گفتم
_برنمی‌گردم. تو هم نمی‌تونی مجبورم کنی دست و پامم که ببندی من باز از دستت فرار میکنم پس بهتره بری و با همون دوست دخترای دلبرت خوش گذرونی کنی.

نموندم تا چیزی بگه… برنمیگشتم حداقل تا زمانی که با زبون خودش بگه دوستت دارم. صداش و از پشت سرم شنیدم
_داری با بد کسی در میوفتی هانا تو منو میشناسی میدونی که به دستت میارم حالا که با زبون خوش برنگشتی به زور می‌شونمت پای سفره ی عقد و عقدت می‌کنم لازم باشه با زنجیر به تخت می‌بندمت اما نمی‌ذارم مال کس دیگه ای بشی.
حرفاش و شنیدم اما برنگشتم.تهدید نمی‌خواستم اون باید باور می‌کرد برای به دست آوردن یک زن زور و بازو فایده ای نداره

* * * * * *
قدمامو تند کردم و با عجله وارد کلاس شدم.
آرمین با دیدنم اخماش و در هم کشید و خشک و جدی گفت
_نیم ساعت از وقت کلاس گذشته خانم مجد.
نفس زنون گفتم
_معذرت میخوام با اجازتون بشینم.
_لازم نیست تشریف ببرید بیرون.
متعجب نگاهش کردم که گفت
_اگه کمی حواستون به کلاس می‌بود متوجه می‌شدید این جلسه امتحان داریم.الانم شما حواس بچه ها رو پرت میکنی.
تازه یادم افتاد. به پیشونیم کوبیدم. این امتحان خیلی مهم بود و اگه آرمین صفر میداد مجبور بودم این واحد و ببوسم و بذارم کنار.
با استرس گفتم
_خوب من از الان می‌تونم بشینم؟ لطفا استاد…
نگاه تندی بهم انداخت و گفت
_نه خیر بفرما بیرون.
لعنتی… باهام لج افتاده بود.نتونستم بیشتر از این غرورم و خورد کنم اما بدجوری خورد تو برجکم.
به سمت در کلاس رفتم که گفت
_صبر کنید.
برگشتم. اشاره ای به صندلی خودش کرد و گفت
_هر نمره ای که گرفتید دو نمره به خاطر تاخیر تون ازش کم میشه
ذوق زده رفتم و روی صندلی آرمین نشستم.
برگه ای جلوم گذاشت و خودش هم به سمت دو پسری که آخر کلاس تقلب میکردن رفت و برگه هاشون و گرفت و از کلاس بیرونشون کرد.
تند تند جوابارو حل کردم. هفتمین سؤال بودم که حضورش و بالای سرم حس کردم.
لعنتی همون سمت کلاس میموند چی میشد؟ به این خوبی تمرکز کرده بودم.
عرق کرده بودم و دستام میلرزید یک دستش و کنار برگه م گذاشت و کمی به سمتم خم شد و آروم زمزمه کرد
_کجا بودی؟
با سام برای صبحونه رفته بودم اما لازم ندونستم بهش جواب بدم.
سکوتم و که دید صاف ایستاد و نگاهی به کل کلاس انداخت.
سرم و توی برگم فرو بردم
دستش و توی جیبش کرد و موبایلش و در آورد.
حواسم به سؤال هفت بود که موبایلش و روی میز جلوی چشمم گذاشت. نگاهم که به صفحه ی گوشیش افتاد تنم یخ زد و مات موندم.

???

ادرس جدید وبسایت رمان من لطفا به دوستانتون اطلاع بدید

http://roman-man.ir

 

 

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

27 دیدگاه

  1. بخدا الان ساعت دوازده هم رد شده ی شب گفتین دوازده میزارین تا ساعت پنج بیدار بودم نذاشتین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن