رمان خان هوس باز

رمان خان هوس باز پارت ۴

 

به اتاق برگشتم.
دلم می خواست ساعت ها بهش خیره بشم. نشستم؛ دقیقا نقطه ی رو به روش.
گاهی تکونی می خورد و موهاش پخش می شد توی صورتش.
قاعدتا اگر بیدار بود، کلافه می شد. مقصر من بودم؛ تا وقتی که موهاش دوباره بلند می شدن، تقریبا از عذاب وجدان به مرز خفگی می رسیدم.
نمی دونم چقدر گذشته بود که در با صدای بدی باز شد. سرم رو سریع برگردوندم. نگاهم که به وارش خورد، خونم به جوش اومد.
چرا این زن آدم بشو نبود؟
نیم خیز شدم که به طرفش حمله ور بشم، اما سریع عقب رفت و در رو بست. فکر کنم کلا بیمار بود! کرم داشت و دلش می خواست عین حیوون باهاش رفتار بشه.
نشستم و نگاهم رو به طرف گلناز کشوندم. دیدن چشمای بازش، باعث شد غافلگیر بشم.
ناخواسته باز هم اخمی بین دو ابروم نشوندم:
-بهتری؟
سری تکون داد و آروم توی جاش نشست. لب هاش خشک شده بودن؛ صدایی مدام توی سرم فریاد می زد که پاشو و براش آب بیار.
اما این میون، غرور لعنتیم این اجازه رو بهم نمی داد.
بلند شدم و بعد از نیم نگاهی کوتاه بهش، با سردی لب زدم:
-بهتره یه دوش بگیری؛ حالت جا میاد
و بعد از اتاق بیرون رفتم. چقدر هم که احساسات و لطافت به خرج دادم. بهتر بود توی خونه نمونم.
اما متاسفانه، وقت ناهار بود و می دونستم اگر نباشم، گلناز باز هم سرتقی میکنه و چیزی نمی خوره.
خوشبختانه ازم شدیدا حساب می برد، البته نکته ی منفیش این بود که این حس در اثر کتک هایی بود که خورده بود
پوف؛ چطور تونستم کتکش بزنم؟
بیرون رفتم و توی حیاط، آمله رو صدا زدم. از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:
-بله آقا؟
نفسی عمیق کشیدم تا بوی فسنجون رو بیشتر استشمام کنم، در همون حال گفتم:
-غذا کی آماده میشه؟

دست های خیسش رو با دامنش پاک کرد و در همون حال گفت:
-نیم ساعت دیگه
سری تکون دادم و از خونه بیرون زدم. باید می رفتم پیش احمد و نسخه ای که دکتر داده بود رو بهش می دادم تا بره شهر و بخره.
قدم هام رو تند کرده بودم تا سر وقت به ناهار برسم.
در خونه ی احمد که رسیدم، دستم رو بالا بردم و چند بار به در کوبیدم.
بعد از چند لحظه، بیرون اومد. با چشم های درشت شده گفت:
-شما چرا اومدین اینجا؟
بیخیال، نسخه رو از توی جیبم بیرون آوردم و به طرفش گرفتم و گفتم:
-عصر برو شهر اینارو از داروخونه بخر و بیار.
نسخه رو ازم گرفت و سری تکون داد.
قدمی که به عقب برداشتم و خداحافظ کوتاهی گفتم.
فاصله ام تا خونه زیاد نبود و از اونجایی که نمی دونستم چقدر گذشته، تندتر رفتم.
وقتی رسیدم خونه، آمله رو در حال چید سفره دیدم.
به طرف اتاق قدم برداشتم که با صدای آمله متوقف شدم:
-گلناز جان رفته حمام.
سری تکون دادم و کنار در، روی زمین نشستم. سفره کامل چیده شد و گلناز هنوز بیرون نیومده بود.
کم کم داشتم نگران، و در عین حال خشمگین و عصبانی می شدم.
وارش به طرف سفره رفت و با چشم هایی که برق می زد، گفت:
-به به، چه کردی آمله جان
بی توجه به حضورم، بشقابش رو پر از برنج کرد. اصلا حرمت نگه نمی داشت و همین باعث شده بود نتونم باهاش کنار بیام.
نگاهم رو با انزجار ازش گرفتم. همون لحظه، در باز شد و گلناز اومد داخل. خودش کم رنگ و رو پریده بود، با حموم رفتنش سفید تر هم شده بود. و تقریبا میشه گفت شباهت کمی به یه روح نداشت! حرفی نزدم؛ سکوت کامل.
خواست به طرف اتاق بره که نگاه تیزی به آمله انداختم. سریعا متوجه شد و گفت:
-گلنازجان بشین ناهار فسنجون درست کردم
لبخندی زد:
-دستتون درد نکنه ولی من اشتها ندارم.
قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم، وارش پوزخندی زد:
-چقدر ناز داری تو.

پاسخی به حرف وارش ندادم.
نمی شد الان، جلوی گلناز و آمله خانم دعواش کنم. گلناز در سکوت کامل خواست بره داخل که مچ دستش رو توی دستم گرفتم.
به وضوح لرزید! سرم رو آروم بالا بردم و بهش نگاه کردم. نگاهی پر از خشم.
همین کافی بود تا عقب بکشه و از تصمیمش برگرده. آب دهنش رو پر استرس فرو داد و روبه آمله گفت:
-حالا… که فکر میکنم، گرسنمه
دستش رو رها کردم. واقعا برام گنگ و مجهول بود؛ که چرا فقط با حرف زور آدم می شد؟
چرا یک جو محبت حالیش نمی شد؟
دور سفره نشستیم و مشغول خوردن شدیم.
اوایل، با اکراه می خورد؛ اما بعد از چند دقیقه انگار به اشتها افتاد.
اونقدر تند تند می خورد، که نگران بودم بپره تو گلوش. اول همه، عقب کشیدم و از جام بلند شدم.
وارش با تعجب نگاهی به بشقاب دست نخورده ام انداخت و گفت:
-چیزی نخوردی که.
پاسخی بهش ندادم و رفتم توی اتاق.
شدیدا خسته بودم و خوابم می اومد. اگر گفتم فسنجون، به خاطر هوس خودم نبود.
بلکه فقط و فقط به خاطر گلناز بود.
بالشت رو روی زمین انداختم و دراز کشیدم. ساعدم رو روی چشم هام گذاشتم و سعی کردم بخوابم.
چند دقیقه ای نگذشته بود که در باز شد، دستم رو برداشتم؛ با دیدن گلناز، به کل خواب از سرم پرید.
انگار نه انگار تا همین چند دقیقه پیش، برای خواب له له می زدم.
نشست و تکیه اش رو به دیوار داد و لب زد:
-چرا چیزی نخوردین؟
نفسی عمیق کشیدم. آب دهنم رو فرو دادم و گفتم:
-گرسنه ام نبود
لبش رو به دندون گزید:
-ولی من به خاطر شما ناهار خوردم.
ابروهام از شنیدن این حرف بالا پرید؛ به خاطر من؟ متعجب نگاهش کردم اما پاسخی نداد و نگاهش رو به گل های فرش دوخت.

نفسی عمیق کشیدم، خیلی عمیق! اونقدری که احساس کردم کل قلبم خنک شد. حرفی که می خواستم بزنم به انرژی بالایی احتیاج داشت.
بهش خیره شدم، بلکه سنگینی نگاهم رو حس کنه و سرش رو بالا بیاره. اما خب؛ اصلا موفق نبودم.
آروم، لب زدم:
-با خودت لج میکنی یا من؟
این بار، سرش رو بالا آورد. بغض توی گلوش رو می تونستم حس کنم.
در حالی که صداش می لرزید گفت:
-می خوام برم مامانمو ببینم.
اخمی به روش کردم، تا کی می خواست این رفتارهای بچگانه اش رو ادامه بده؟
-تو دیگه زن این خونه ای، میفهمی؟ اینکه شب و روز بخوای ور دل مامان جونت باشی سنگ رو سنگ بند نمیشه.
پاسخی نداد.
از جام بلند شدم و به طرفش رفتم. نشستم؛ دقیقا رو به روش، و در فاصله ی یک وجبیش!
-میدونی برای چی اینجایی؟
سرش رو تکون داد و در حالی که به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود، لب زد:
-برای اینکه شما از خسارتتو..
میون حرفش پریدم؛ چی پیش خودش فکر می کرد؟ اینقدر آدم پول پرست و خدانشناسی ام؟ سری به نشونه ی منفی تکون دادم:
-تو اینجایی، چون من وارش رو دوست ندارم
لازم می دونستم فعلا، از این جلوتر نرم. توی چشم هام زل زد. مردمکش می لرزید و انگار دنبال توضیح بیشتری بود.
بحث رو عوض کردم:
-بخوام برم شهر، باهام میای؟
چشم هاش درشت شد، از فرط خوشحالی! کنجکاوی جای خودش رو به ذوق و اشتیاق داد:
-آره. واقعا منو می برید؟
دلم می خواست لبخند بزنم! اما حسی مدام جلوم رو می گرفت. بنابراین فقط سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم و بعد از چند لحظه، از جام بلند شدم.
خواستم از اتاق بیرون برم که صداش اومد:
-ولی؛ با همه ی اینا من میخوام برم خونمون، مامانمو ببینم.
این بار هم، قاطعانه و محکم گفتم:
-نه

«گلناز»
از اتاق که بیرون رفت، زانوهام رو توی شکمم جمع کردم. دیگه تحمل این کاراش رو نداشتم.
توی چند روز، بدترین بلاهارو داشت سرم می آورد و عین خیالش هم نبود.
شاید من توی خونه ی پدر و مادرم با درد و رنج بزرگ شدم، اما اونجا یه چیزی بود که به همه مون امید به زندگی می داد؛ “عشق” چیزی که اینجا هیچ معنایی نداشت.
دلم می خواست یک ذره بوی عشق رو توی این خونه استشمام کنم. عشق نه به خودم؛ به هر کی، به هر چی!
اعضای این خونه دوست هم نبودن، دشمن هم بودن.
حس اصلا خوبی نداشتم. انگار دیگه اون آدم سابق، اون دختر چهارده ساله نبودم. من یه زن چهارده ساله بودم. زن این خونه!
خسته شده بودم؛ از اینکه صبحانه و ناهار و شام رو یکی دیگه برام آماده می کرد و سفره رو یکی دیگه میچید، معذب شده بودم.
به علاوه، داشت کم کم حوصله ام سر می رفت. از جام بلند شدم و روسریم رو روی سرم انداختم. موهای کوتاهم هنوز خیس بودن و اصلا دلم نمی خواست سرما بخورم.
از خونه بیرون رفتم. آمله خانم مشغول دونه ریختن جلوی مرغ و خروس ها بود.
گوشه ی لبم رو به دندون گزیدم و آروم لب زدم:
-آمله خانم، امشب شام چی میخواید درست کنید؟
نگاهم کرد و بعد لبخندی به پهنای صورت زد و گفت:
-دست پختم رو دوس داشتی؟
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم. دست هاش رو چند بار به هم کوبید و بعد به طرفم قدم برداشت و گفت:
-چی دوست داری بپزم؟
می دونستم شاید بی ادبی باشه و به آمله خانم بربخوره؛ اما خب به امتحان کردنش می ارزید.
آروم لب زدم:
-میشه، شام امشب رو من درست کنم؟
چند لحظه ای گذشت تا حرفم رو توی ذهنش تجزیه و تحلیل کنه. رنگ صورتش عوض شد؛ مخالفت رو از توی نگاهش هم می تونستم بخونم.
دست های پیر و چروکیده اش رو توی دستم گرفتم و گفتم:
-بخدا بلدم بپزم..
میون حرفم پرید:
-اصلا بحث این نیست دخترجان؛ افراخان بفهمه عصبانی میشه.
اخمی بین دو ابروم نشست؛ با غذا درست کردن من هم توی این خونه مشکل داشت؟ سعی کردم هر جوری شده راضیش کنم:
-نه عصبانی نمیشه؛ بعدم مگه من بهتون اصرار نکردم؛ خب من رو دعوا می کنه دیگه.
نگاهش رنگ نگرانی گرفت؛ رنگ ترحم مادرانه ای که دلتنگش بودم. دستی به صورتم کشید و لب زد:
-باشه.
از شنیدن این حرف اونقدر خوشحال شدم که جیغ کوتاهی کشیدم. بوسه ای سفت و آبدار روی گونه اش نشوندم و با خوشحالی گفتم:
-دستتون درد نکنه آمله خانم

به طرف آشپزخونه دویدم.
ذهنم مشغول بود که چی درست کنم. شیرین قرمه بهترین غذایی بود که به ذهنم می رسید. آمله خانم که از پله ها پایین می اومد، سریع رفتم جلوشو گفتم:
-میشه نیاید داخل؟
متعجب نگاهم کرد و گفت:
-بیام کنار دستت باشم کمکت کنم.
سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم. دلم می خواست خودم تنها کارام رو انجام بدم:
-نه دیگه؛ خودم بلدم درست کنم
نگاهش نگران بود و نمی تونست بهم اعتماد کنه. اما باشه ای گفت و بیرون رفت.
نفسی از سر آسودگی کشیدم و چندتا پیاز برداشتم؛ شستمشون و مشغول پوست کندن و خرد کردنشون شدم.
امیدوار بودم مثل همیشه خوشمزه بشه.
***
در قابلمه رو برداشتم و نگاهی بهش انداختم. ظاهرش که خیلی خوب شده بود. سفره رو برداشتم و رفتم بیرون. وارد خونه شدم و پهنش کردم.
کسی نبود و با خیال راحت می تونستم سفره رو بچینم. بعد از اینکه کارم تموم شد، با پشت دست عرقم رو پاک کردم و بیرون رفتم. آمله خانم همزمان با من، از آشپزخونه بیرون اومد.
شدیدا چهره اش مضطرب بود و همین باعث شد من هم استرس بگیرم. به طرفم قدم برداشت و گفت:
-دیدی بهت گفتم بزار بیام پیشت
آب دهنم رو پر سر و صدا فرو دادم و لب زدم:
-چرا؟ مگه چی شده؟
به دامنش چنگ زد و گفت:
-افراخان شیرین قرمه دوست نداره
از شنیدن این حرف، گوشه ی لبم بالا رفت. دوست نداشت که نداشت! مجبور بود بخوره.
شونه هام رو بی تفاوت بالا انداختم:
-خب؟
بازوم رو گرفت و تکونی بهم داد و گفت:
-گلنازجان، اینجا با بقیه ی خونه ها فرق میکنه؛ ما فقط غذایی درست میکنیم که افراخان دوست داشته باشه
متعجب بودم. واقعا چرا؟
-خب اگر غذایی که افراخان دوست داره، بقیه دوست نداشته باشن تکلیف چیه؟

تا خواست پاسخی بهم بده، افراخان وارد شد.
با تعجب، نگاهی اول به من و به بعد آمله خانم انداخت و گفت:
-چیزی شده؟
سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم.
باشه ای گفت و رفت داخل. نفسی عمیق کشیدم و لب زدم:
-اگر بخواد چیزی بگه یا دعوا کنه، طرف حسابش منم دیگه، نه شما.
سری تکون داد:
-ببین چیکار میکنی تو دختر
نگران نبود؛ نه نگران خودش، بلکه نگران من. چقدر قرار بود بیشتر از این کتک بخورم؟ دیگه داشت پوستم کلفت می شد.
صلواتی زیر لب فرستادم و من هم رفتم داخل. دیدنش که بالای سفره ایستاده بود و با اخمی نه چندان غلیظ به ظرف خورش نگاه می کرد، باعث می شد ته دلم خالی بشه.
پر استرس، آب دهنم رو فرو دادم و سعی کردم لبخند روی لبم بنشونم، خدایا ببین به چه حال و روزی افتادم:
-من درست کردما!
سرش رو بالا آورد و با تعجب بهم زل زد؛ بعد از چند لحظه، با بهت گفت:
-تو؟ مگه بلدی غذا درست کنی؟
عجب؛ یک عمر زحمت مامان جان برای یاد دادن خانه داری بهم رو، به باد داد.
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم. به زمین اشاره کردم و لب زدم:
-نمی شینید؟
پاسخی نداد و نشست. همچنان نگاه خیره و متعجبش به غذا بود. عجب بو و برنگی راه انداخته بودم. ناخودآگاه نیشخندی روی لبم نقش بست.
وارش خانم، با هزار فیس و افاده از اتاق بیرون اومد. غذا رو که دید، با چشم های گرد شده گفت:
-آمله؛ مگه تو نمی دونی افراخان شیرین قرمه دوست ندارن؟
ای بابا؛ حالا این شده بود کاسه ی داغ تر از آش. با شنیدن صدای افراخان، نگاهم رو از وارش خانم گرفتم و بهش دوختم:
-گلناز درست کرده.
پوزخند وارش خانم شدیدا اعصابم رو متشنج می کرد. حرفی نزد و نشست؛ قاشقی توی خورش زد و با خنده گفت:
-از هر پنجه اتم که یه هنر می ریزه زن ارباب.

ترجیح دادم حرفی نزدم. چشم غره ای افراخان کافی بود تا سکوت کنه. افراخان، برای خودش برنج کشید و بعد، نگاهی بهم انداخت و گفت:
-خیلی وقته شیرین قرمه نخوردم؛ یادم رفته مزه اش چه طوریه.
لب هام به لبخند کش اومد. همین که می خواست از غذایی که من پخته بودم بخوره، خودش جای شکر داشت.
منتظر مونده بودم تا اولین قاشق رو بزاره دهنش.
هر لحظه تپش قلبم بالاتر می رفت.
اگر خوشش نمی اومد چی؟ احتمالا می زد زیر همه ی بشقابا و یه دعوای درست و حسابی راه می نداخت!
قاشق رو که توی دهنش گذاشت و مشغول جوییدنش شد، نفسم رو توی سینه ام حبس کردم.
سری تکون داد و بعد از قورت دادنش، لبخندی کج زد و گفت:
-خوبه، خوشمزه اس.
لبخندی به پهنای صورت روی لبم نقش بست. اون قدری هیجان توی وجودم نفوذ کرده بود که دلم می خواست جیغ بزنم.
حس به شدت خوبی داشتم!
صدای نفس های کشیده و عصبی وارش خانم، باعث شد نگاهم رو از افراخان بگیرم. قاشقش رو با عصبانیت توی سفره پرت کرد و گفت:
-اصلا هم خوشمزه نیست
و با خشم از جاش بلند شد و رفت توی اتاق. به افراخان نگاه کردم که همون لحظه، نگاهش رو از در اتاق گرفت و به من دوخت.
بعد از لحظه ای مکث گفت:
-چون خودش بلد نیست، به تو حسودی میکنه
از شنیدن این حرف، چشم هام درشت شد. مگه می شد یه زن غذا درست کردن بلد نباشه؟
حرفی نزدم و در سکوت کامل به افراخانی خیره شدم که با اشتها مشغول خوردن بودن.
سرش رو بالا آورد و با نگاهش غافلگیرم کرد. به بشقابم اشاره کرد و گفت:
-بخور
تند تند سرم رو تکون دادم و من هم مشغول خوردن شدم.
چرا افراخان یک شخصیت نداشت؟ چرا یاد بد نبود یا خوب؟
این باعث می شد من همش حال بدی داشته باشم. نتونم اعتماد بکنم. چه بسا اینا همش، آرامش قبل از طوفان بوده باشه.
غذا که تموم شد، همراه آمله خانم بشقاب و سفره رو جمع کردیم و به آشپزخونه بردیم.
آمله خانم لبخندی بهم زد و گفت:
-چیکار کردی تو با افراخان
خندیدم و لب زدم:
-به قول مامانم، رگ خواب مردا شکمشونه.

متقابلا اون هم خندید.
اما من، لحظه ای بعد لبخند روی لبام خشک شد. گلنار شیرین قرمه خیلی دوست داشت.
کاش میتونستم براش ببرم. بغض گلوم رو گرفت اما سعی کردم به روی خودم نیارم. رو به آمله خانم برگشتم و گفتم:
-ظرفا رو بشورم؟
تند تند سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد:
-نه دخترجان؛ افراخان عصبانی میشه.
از خدا خواسته، باشه ای گفتم و خواستم برم بیرون که گفت:
-داری میری داخل در رو آروم ببند؛ افراخان میخواد بخوابه، سر و صدا نباشه بهتره.
به گفتن باشه ای کوتاه اکتفا کردم. از پله های زیر زمینی، که محل آشپزخونه بود بالا اومدم. خواستم برم داخل، اما حرف آمله خانم توی ذهنم تکرار شد:
“افراخان میخواد بخوابه”
یعنی من می تونستم از خونه برم بیرون. خیلی سعی کردم از فرط خوشحالی و هیجان جیغ نکشم.
گره ی روسریم رو سفت کردم و نگاهی به در ورودی خونه، و بعد به زیر زمینی انداختم و پاورچین پاورچین، از خونه بیرون رفتم.
حتی دیدن کوچه هم برام به شدت هیجان انگیز بود.
دامنم رو توی دست هام جمع کردم و شروع کردم به دویدن. به طرف خونه…
دلم برای بوسیدن مامان و بغل کردن یک ذره شده بود.
به نفس نفس افتاده بودم اما نمی ایستادم. نمی خواستم وقتم به هدر بره.
جلوی در خونه که رسیدم، دستم رو بالا آوردم و محکم در زدم.
چند لحظه ای گذشت که صدای مامان اومد:
-بله؟
با ذوق، بلند گفتم:
-منم مامان.
صدایی ازش نیومد و در باز شد. با دیدنش بلافاصله پریدم توی بغلش و جیغ خفیفی از سر خوشحالی کشیدم.
دست هاش رو سفت دورم حلقه کرد و گفت:
-گلناز مامان.. دلم برات یه ذره شده بود
صورتش رو غرق بوسه کردم. صورتی که احساس می کردم توی این چند روز، شکسته تر شده.

با هم وارد خونه شدیم.
دست های یخ زده ام رو توی دستاش گرفت و گفت:
-افراخان می دونه اومدی اینجا؟
آب دهنم رو پر استرس فرو دادم. مامان که متوجه ی حالاتم شده بود، نگران تکونی بهم داد:
-با توام.
سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم. لبش رو به دندون گزید. چندان هم مهم نبود. افراخان خواب بود و من تا قبل از اینکه بیدار بشه، برمیگشتم.
سعی کردم بحث رو عوض کنم. نگاهم رو به طرف در کشوندم و در همون حال گفتم:
-بابا خونه اس؟
سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد:
-نه. گلنار رو برده شهر
با تعجب، بهش خیره شدم و لب زدم:
-گلنار؟ برای چی؟
در کسری از ثانیه چشم هاش لبریز از اشک شد. و من مبهوت بهش خیره شده بودم. من فقط چند روز نبودم، چه اتفاقایی توی این خونه افتاده بود؟
سرم رو خم کردم:
-مامان
آب بینیش رو بالا کشید و با پشت دست اشکی که روی گونه اش غلتیده بود رو پاک کرد و گفت:
-چیزی نیست.
دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید و گفت:
-بیا بریم داخل.
نگران بودم. اما نمی تونستم چندان بروز بدم. باهم وارد خونه شدیم.
فضای خونه اون خاطرات قدیمی که دیگه هیچ وقت نمی تونستم داشته باشمشون رو حالا دوباره برام زنده کرد.
مامان رفت توی اتاق و با یه کاسه پر از پسته بیرون اومد و گفت:
-چه خبر قربونت بشم؟ زندگیت خوبه؟ افراخان که اذیتت نمیکنه؟
لبخندی محو روی لبم نقش بست.
گره ی روسریم رو سفت کردم.
اصلا دلم نمی خواست بدونه که چی داره بهم میگذره.
-خوبه..
کاسه ی پسته رو جلوم گرفت و گفت:
-بخور… خون سازه.
گونه هام سرخ شد و سرم رو پایین انداختم. خنده ای کرد و دستش رو زیر چونه ام گذاشت و سرم رو بالا آورد.
توی چشم هام زل زد:
-آره؟
حالا حتما باید از زیر زبونم می کشید؟
حرارت بدنم چندین برابر شد. خنده ای کرد و دستش رو عقب کشید:
-چقدر بزرگ شدی.

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

2 دیدگاه

  1. سلام آدمین …
    پارت پنجم رو کی میذارین؟؟؟؟
    بی صبرانه منتظریم
    (لطفا ظهر یا شب ساعت رو هم مشخص کن آدمین جونی😉)

  2. ووووووووووووووووش
    الان باز این پسره وحشی میشه
    خدا نسازه برات دختررررررررر که منو کشتییییییییی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن