رمان همسر دوم

رمان همسر دوم پارت ۱۴

 

کف دستمو میزنم به شیشه و صورتمو از شیشه جدا میکنم و نگاهمو به نگاهش میدوزم و سوالی که ذهنمو درگیرکرده میپرسم
-تو هم فکر میکنی مژده به رابطه ما شک کرده؟
-اون از قبل در جریان قرار گرفته بوده !
-یعنی کسی بهش گفته؟
صندلی رو از پشت میز قهوه خوری میکشه و جلوی پنجره کنارم میشینه
-وقتی گفت خبر عقدمونو شنیده فهمیدم که یکی بهش خبر داده ..الان تقریبا مطمئنم که بابا از مژده خواسته بیان ایران و برنامه اینجا هم خودش ردیف کرده…اما اینطو که فهمیدم کیا در جریان هیچی نیست.
-یعنی هدف پدرجون چی بوده؟
جواب سوالمو خودمم میدونم اما حرف زدن با روزبه و شنیدن صدای بم قشنگش تازگی ها لرزش های ظریفی تو دلم موجب میشه که خیلی واسم لذت بخشه …میل بی پایانی دارم که پلک هامو رو هم بزارم ، او حرف بزنه ،من زیر بارون واژه هاش عاشق تر بشم.
-بابا نگرانِ جفتمونه …لابد میخواسته کاری کنه که بعد از اون روزهای تلخ ، تو جمع دوستام یکم حال و هوام عوض بشه …و میدونم که درباره رابطه من و تو هم نگرانِی هایی داره
-مامان اونروز زنگ زد…کلی گریه کرد و بالاخره اقرار کرد که هم خودش و هم پدرجون خیلی نگرانمون هستن و دارن عذاب میکشن..میگفت جفتشون دوماه ِ که از غصه ما خواب و خوراک ندارن…میگفت تو تمام این مدت حفظ ظاهر کردن و به رومون نیاوردن اما نمیدونم چرا اونروز یهو این حرفا رو زد…انگار دیگه دلش گنجایش نگه داشتن اون همه درد رو نداشت..
-تو کسی نیستی که باید احساس شرمندگی کنی!… این دنیا دار مکافاتِ…یه روز مامانت و بابام چشمشون رو روی ناراحتی و نگرانی های مامانم بستن..حالا هم من چشممو روی ناراحتی اونا میبندم..
-داری درباره عزیزترین آدمهای زندگیمون حرف میزنیم …چطور میتونی نسب به درد و رنجشون بی تفاوت باشی؟
-اگه اونا تونستن درد و رنج مامانمو ببین و هیچ کاری واسش نکن منم به خاطر دل شکسته مامانم چشمم رو روی اونا و دردهاشون میبندم
نگاهم تو نگاه سردش میوفته ..لب میزنم
-این میون خودتم داری اذیت میشی
-من خوبم…حالا که میبینم اون هایی که به مامانم ظلم کردن دارن مجازات میشن و درد میکشن خوبم…اصلا بهتر از این نمی شم
بغض داره خفه ام میکنه … اقرار تلخی میکنم
-.من…من ..همیشه واسه مامانم عامل درد و رنج بودم ..اصلا کاش…کاش هیچوقت پامو تو این دنیای بی رحم نگذاشته بودم!
بازومو میگیره و میچرخوندم جلوی خودش…نگاه مهربونش روی اون قطره اشکی که رو گونه امه ثایت میشه …دستشو بالا میاره و با شستش خیسی غم رو از صورتم پاک میکنه و با یه لحن مهربونِ دوست داشتنی میگه
-بار آخرت باشه که از این حرف ها میزنی …این دنیا چیزی که کم داره آدم های خوبِ…تو و امثال تو رو کم داره!
دلم مونده از نوازشش بلرزه یا از طعم شیرین حرف هاش
روزبه بهم لبخند میزنه حوله رو روی شونه اش جا به جا میکنه و بی آنه بدونه چه طوفانی در من و قلبم موجب شده ، میره سمت حمام اتاق .صدای بسته شدن در حمام رو که میشنوم با حال خوش و دلپذیرم میرم سمت تخت و گوشه اش میشینم.دستمو میزارم رو قلبم…میطپه..گرم تر…شادتر… پرامیدتر از همیشه … حفشو بارها تو ذهنم مرور میکنم …رخوت و خستگی بهم غالب میشه …لبخند به لب با صدای دوش آب حمام خوابم میبره.

اشعه طلایی خورشید روی پلک هام نشسته و حرارت ملایمش مثل یه نوازش شیرین حالمو خوش میکنه..پلک هامو میمالم و کش و غوصی به تنم میدم که دستم با جسم سفتی برخورد میکنه ..دهانم بازه و دارم خمیازه میکشم که صداش تو گوشم میپیچه
– بیدار شدی؟
خمیازه ام نصفو نیمه میمونه..فورا چشمم باز میکنم و میبینمش که با چشم های باز روی تخت جفتم دراز کشیده
میخوام یه جیغ بنفش بکشم که فورا انگشتشو به علامت سکوت رو لب هام میزاره و با اخم کمرنگی میگه
-هیس…مگه جن دیدی؟
حس میکنم یه ولتاژ قوی احساسی به بدنم وصل شده…شوکه میشم
با اینکارش جیغمو خفه کرده اما صدای قلبمو حسابی درمیاره
زیتونی ها رو به چشم ها م میدوزه و تاکید میکنه
-میخوام دستمو بردارم …آروم باشیا..خب؟
مگه مغزم کار میکنه ؟ اصلا نفهمیدم چی گفته ؟ فقط سرمو به علامت تایید تکون میدم
انگشتشو با احتیاط از رو لبم برمیداره
نفس حبس شده ام فوت میکنم بیرون و روی پیشونی عرق نشسته ام دست میکشم
نگاهمو از زیتونی های ویرانگر می دزدم و میپرسم
-ساعت چنده؟
-چهار بعد از ظهر
-خدای من چقدر خوابیدم!
تاب اون همه نزدیکی رو ندارم..میل به بلند شدن دارم اما انگار تو مغناطیس نگاهش گیر افتاد…تنم درد میکنه و جون بلند شدن ندارم
همونطور که جفتم خوابیده و دستشو بالش سر کرده انگشتاشو سخاوتمند جلو میاره و چتری هامو با نوک انگشتاش مرتب میکنه …لبش میجنبه
– ناهارتم نخوردی…
-اوهوم
-بچه ها میخواستن برن آبشار اما وقتی گفتم خوابی برنامه رو انداختن برای فردا صبح
-اوهوم
دسته ای از موهامو از گوشه صورتم برمیداره و آروم میزنه پشت گوش و با لذت به هنرنمایی خودش خیره میشه و لبخند میزنه
صدای قلبم اونقدر بلند شده که حس میکنم الانه که پیشش لو برم
بالاخره اون جاذبه ی مغناطیس دلچسبو شکست میدم و فورا تو جام میشینم
ابروهاش از تعجب بالا میره
-چی شد؟
-ه…هی..هیچی… میرم بیرون…قدم بزنم… تو بخواب …به نظر خسته میای
-آره خیلی خسته ام…ترسیدم جفتت بخوابم بیدار شی منو ببینی و سکته کنی از ترس…منتظر موندم بیدار شی بعد بخوابم
به شیطنت کلامش لبخند گیجی میزنم و از تخت پایین میام …با پشت دست عرق پیشونیمو میگیرم و همونطور که میرم سمت در با خودم میگم شب چه غلطی بکنم !
روشنا:

میرم و تو آلاچیق میشینم … چند دقیقه بعد مژده که انگار از بالا منو دیده بوده میاد پیشش …
سردرد ودلم وا میشه
-خیلی تابلوه رابطه من و روزبه.. نه؟
مژده لبخند غمگین میزنه و میگه
– روزبه خیلی تو خودش فرو رفته و حالا که میبینمش حس میکنم اونقدر این اواخر بهش سخت گذشته که انگار یه آدم دیگه شده…کیا میگه اون داره زور میزنه خودش نباشه !
آهی میکشم و میگم
-میدونم..همش تقصیر منه!
-نه عزیز دلم…من خوب میشناسمش …مشکل اون با خودشه نه با تو!
چشام اشکی میشه و میگم
-فکر میکردم میتونم کمکش کنم و درد شو تسکین بدم…اما او هر روز خسته تر و بیزار تر از دیروزه…اینطور که معلومه من هیچ کاری نتونستم واسش بکنم !
مژده بغلم میکنه و سرمو به شونه اش تکیه میده و ازم دلجویی میکنه
-نه عزیزم…خودتو دست کم نگیر…تو یه معصومیت و آرامش خاصی داری که آدم حتی با نگاه کردن به چهرهات هم آروم میشه… .قلب مهربون و صاف و صادقت … کلام شیرینت همه چیزیه که روزبه برای آرومشدنش نیاز داره…تا دیدمت شک نکردم که خدا تو رو برای آروم کردن روزبه فرستاده … تو منو یاد فرشته ها میندازی رها…
لبخند غمگینی رو لب هام میاد..چقدر حرف هاش آرامشبخشه…
-ممنونم…امیدوارم در آینده بتونم مرحمی روی زخم دلش بزارم
بهم امیدوارم میده و میگه
-درد روزبه درد بزرگیه و گرنه تو تا همین حالا هم کارتو خیلی خوب انجام دادی…روزبه با کسی تعارف نداره … اگر اینطور نبود و کنارت آروم نمیشد کنارت نمیموند ..روزبه اینطوریه… بمون و کمکش کن.

اشکمو پاک میکنم و لبخند میزنم
-ممنونم مژده جان ..حرفات پر از امیده و منو امیدوار میکنه … اما دلم نمیخاد بیشتر از این ناراحتت کنم …راستشو بخوای لذت میبرم رابطه تو و آقا کیا رو می بینم …
-فکر نکن روزبه بهت اهمیت نمیده …چیزی نمیگه اما نگرانته …از من نشنیده بگیر اما الانم اون ازم خواست بیام دنبالت و باهات حرف بزنم
حیرت زده میگم
-واقعا؟
چشمکی میزنه و میگه
-معلومه که دوسش داریا!
هول میشم و به من و من میوفتم
-نه…من فقط
-انکارش نکن…عشقشو تو دلت نکُش …. با همین علاقه کمکش کن که حال بهتری داشته باشه و بشه همون روزبه همیشگی..اونوقت میفهمی پشت
اون نقابی که روزبه به صورتش زده چه آدم فوق العاده ای پنهون شده
لبخند نشونه تمام قدرشناسی من از اون زن و حرف های پرامیدشه.یهو میگه
-راستی تو که نبودی اونم ظهر با ناهارش بازی بازی کرد …فکر کنم حالا جفتتون یه شام مفصل لازم دارین..میرم ترتیبشو بدم
به مسیر رفتن مژده خیره میشم و با روزبه ای که کنارم نیست حرف میزنم
-مژده فهمید دوست دارم …راستی از کی این علاقه شروع شد ؟..حتما یه روز که دیدمت و یادم رفت به خودم تذکر بدم که نباید عاشقت بشم… حتما شروعش از لبخند های تو بوده…آخه وقتی لبخند میزنی اونقدر مهربون و خواستنی میشی که دیگه مغزم کار نمیکنه ..دلم میخواد دست بزنم زیر چونه ام و غرق بشم تو جاذبه چشمات…حالا هم که مغناطیس نگاهت جریان فکرمو جوری جذب خودش میکنه که دیگه هیچ راه خلاصی ازش نیست… روزبه … من این حسو دوست دارم…دوست دارم بیشتر و بیشتر بشه ..دوست دارم بهم قدرت بده…قدرت اینکه بیشتر و بهتر بتونم دل به دلت بدم و همراهیت کنم …یهو یاد نوشته ای از باربارا دی آنجلیس میوفتم ” عاشق بودن به همان اندازه طبیعی است که نفس کشیدن و زنده بودن ” پس باید ممنون باشم…باید سپاسگزار باشم…اینم یه نعمته که عاشقت شدم.
*

*
روزبه:
یه بالش وسط تخت رو علامت گذاری میکنم و و میگم
– اونطرف تو بخواب اینطرف من ..
میگه
-باید بلوزمو عوض کنم
-خب عوض کن
-نمیری بیرون؟
-نه .. تو چیز جذابی واسه دیدن نداری
روشنا لب ورمیچینه و میگه
-پس چشماتو ببند و زودتر بخواب
لامپو خاموش میکنم …پشتشو میکنه و پیرهنشو عوض میکنه
سوالی مثل خوره به جونم افتاده… تاب نمیارم و میپرسم
– ماه گرفتگی بود؟
-چی؟
-اون ردی که روی بازوته!
تو جاش میخوابه و دلخور میگه
-گفتی نگاه نمیکنی!
-اون دفعه تو اتاق پرو مرکز خرید دیدمش …اون موقع واسم مهم نبود و نپرسیدم اما… الان میخوام بدونم… رد چی بود؟
از جواب دادن تفره میره
-خسته ای.. بخواب روزبه
– این یعنی نمیخوای درباره اش حرف بزنی؟
سرش تو بالش فرو میکنه
-آره و لطفا نپرس
-چرا نباید بپرسم ؟
-چه فایده داره از گذشته نبش قبرکردن؟
-اگه داری به من طعنه میزنی جوابت اینه… وقتی برای عزیزترین کست کم گذاشته باشی و ازش غفلت کرده باشی… برای ادای دینت به اون، نبش قبر از گذشته که سهله زمین وزمان رو به هم میریزی تا کمی آروم بگیری

نگاهمو از صورتش میگیرم و به نقطه ای مبهم توی سقف میدوزم..ساعدمو رو چشمام تکیه میدم که میپرسه
– مامانتو خیلی دوسش داشتی ..نه؟
آه میکشم و میگم
-او مهربون ترین مادر دنیا بود…
مخفیانه دست میکشه رو زخم بازوش و آهسته میگه
-آره…شک ندارم او برای تو مهربون ترین مادر دنیا بوده
نمیخوام بحث ادامه پیدا کنه..میگم
– بیا بخوابیم…خسته ام رها
میچرخه رو پهلو و خیره خیره نگاهم میکنه و میگه
-ممنون که “رها” صدام میکنی
دستمو بالش سر میکنم و میچرخم رو پهلو و نگاهش میکنم
-حتما دلت تنگ شده بود واسه خودت بودن؟
اشک تند و تند از چشمای قشنگش میجوشه
-اوهوم …خیلی زیاد
قطره های اشکش دلمو به درد میاره..چقدر صبوره این دختر..چقدر درد کشیده توی این هفده سال…دل به دلش میدم
-از این به بعد هم صدات میکنم رها..روشنا بودن رو فراموش کن…خودت باش..با همه خوبی ها و مهربونی هات..با همین شخصت خوبت…رها شو از یکی دیگه بودن !..
میون گریه هاش میگه
-ممنونم روزبه …همه منو فراموش کرده بودن..همه میخواستن رها نباشه … اما تو داری کم کم رهای واقعی رو از پوسته روشنا میکشی بیرون..دلم واسه خودم خیلی تنگ شده بود
از فرصت نهایت سواستفاده رو میکنم و میگم
– حالا که اینقدر ازم ممنونی لااقل جواب سوالمو بده ….روی بازوت…رد چیه؟
-….
– اگه نگی تا صبح خوابم نمیبره ها
یهو جوابی میده که چشام از شدت درد تنگ میشه
– رد یه قاشق فلزی خیلی داغ
ناباورانه نگاهش میکنم …اشک ثل بارون بهار از چشمش میریزه … فورا میپرسم
– کار کی بوده؟…مامانت؟
دلخور میشه و روشو ازم برمیگردونه …میفهمم که کار شهره نبوده !
-هیس… دیگه میخوام بخوابم
-این جوابت که بدتر منو بیخواب کرد…
همونطور که پشت به من خوابیده لب میزنه
-شاید باید جفتمون یاد بگیریم که به عنوان دو تا غریبه تو زندگی شخصی هم زیاد کنجکاوی کنیم
حرفشو ناباورانه تکرار میکنم
– غریبه؟ …
لب میزنه
-غریبه ایم … چون “روشنا ” احتمالا فقط یه نوشته سیاه رنگه کنار یکسری عدد و تاریخ بی اهمیت تو صفحه دوم شناسنامه تو…
و بعد تلخ تر از قبل واقعیتی رو اقرار میگه
-و جالب اینجاست که من حتی مالک واقعی اون اسم هم نیستم !
راست میگفت…ما غریبه بودیم…دو تا غریبه ی همدرد.
***

رها:
روزبه غیبش زده … هیچ کس ازش خبری نداره…صبح که از خواب بیدار شدم جاش خالی بود و رفته بود
کیا و مژده هم نگرانش شدن..گوشیش هم تو اتاق جا گذاشته…
کیا پیشنهاد میده بریم سمت آبشار دنبالش بگردیم
مسیری رو با ماشین طی میکنیم و به پای کوه می رسیم.کیا و مژده که حال خرابمو میبینن بهم پیشنهاد میدن تو ماشن منتظر بمونم.دردم فقط نگرانی برای روزبه نیست.از اول صبح درد هی تو تنم میپیچه و هی ول میکنه.
درد بدیه… یه درد مثل دردهای زایمان …از زیر دلم شروع میشه و میپیچه تو کمرم ..تو تمام تنم و گاهی اونقدر وحشتناک میشه که میل به جیغ کشیدن دارم…
کیا و مژده به اجبار منو تو ماشین تنها میزارن و میرن دنبال روزبه
باز درد تو دلم میپیچه…ناله میکنم و جمع میشم تو خودم
چند دقیقه بعد نگرانی روزبه درد رو موقتا از یادم میبره..پیاده میشم و مسیری رو که دلم میگه برو میرم
نمیدونم چقدر میگذره..چند درد دیگه تو دلم میپیچه..اما معجزه وار روزبه رو تو فاصله دور میبینم
با یه انرژی تازه مسیر شیبیداری که به روزبه منتهی میشه رو در پیش میگیرم …هنوز یه قدم برنداشته درد دوباره تو دلم میپیچه ..تعادلمو از دست میدم و میوفتم زمین و از اون بالا تا پایین جلوی پای روزبه روی گلو خاک و بوته ها سر میخورم پایین ….تمام سرو صورت و بدنم خراش برمیداره

 

سرمو میگیرم بالا …نگاهش هم رنگ عصبانیت داره هم نگرانی
درد دارم ..درد وحشتناکی تو دلم..درد وحشتناکی زیر دلم و هزار درد در بدن خراشیده ام
بغض راه گلومو گرفته ..بغضمو پس میزنم و با چشمای اشکیم نگاش میکنم و نگران میگم
هیچ معلومه کجایی؟
اشکم میچکه…به حد مرگ نگرانش شده بودم
باز هم بی رحم شده …حتی دستشو دراز نمیکنه سمتم…حتی نمیبینه که بیشتر از همیشه به دستاش… به آرامش چشماش نیاز دارم
-اینجا چکار میکنی روزبه؟ ..همه نگرانتن
میره تو عالم خودش و دلیل حال بدش رو توضیح میده
-فکر میکردم این ماجرا تنها کار بابا باشه اما انگار مامان جونت هم توی برنامه این سفر نقش آفرینی هایی کرده
لحن کینه توزانه کلامش دلمو مچاله میکنه..اشک بعدی میچکه… رنجیده میگم
-آخه چرا همش پای مامانمو وسط میکشی..اون در حد مرگ نگران منه این واست کافی نیست؟
با کینه میگه
-مامان جونت کله سحر زنگ زد … خیلی واضح تهیدم کرد اگه یه تار مو از سرتو کم بشه با اون طرفم!
لب هامو رو هم فشار میدم ..تاب این درد تازه رو ندارم
فریاد میزنه
-همیشه با نگاهش تهدیدم میکنه … اینبار به زبون آورد!
دردهام داره منظم تر میشه…حالا هر از چند دقیقه یه درد وحشتناک تو دلم میپیجه..یه درد که نفسمو داره میگیره
به زحمت از روی زمین بلند میشم و به بازوی روزبه چنگ میندازم
-روزبه باید برگردیم…بچه ها نگرانتن…. الان وقت این حرف ها نیست!
-تو برو… کی گفت بیاین دنبالم ؟
درد وحشتناک خودم ..بی رحمی روزبه و کینه اش از مامان عصبیم میکنه …دردهامو سرش داد میزنم
-واقعا که….این همه راهو اومدم…. این همه نگرانت شدم … این همه بخاطر تو زخمی شدم و درد کشیدم …حقم اینه؟
با بیرحمی میگه
-میخوام تنها باشم…برگرد..زود!
دستمو از روی دستش میکنه و دور میندازه
با این کارش دیگه عنان اختیار از کفم خارج میشه …از شدت خشم تمام تنم می لرزه…با حرص میگم
-باشه…. از این به بعد اصلا واسم مهم نیست که کجایی و چیکار میکنی…میخوام مثل خودت باشم… میخوام واسم مثل یه تیکه سنگ باشی….
اصلا میخوام برم و فراموش کنم که تو اومدی تو زندگیم ….. خودمم دیگه تاب این رفتارهاتو ندارم !.. میرم و پشت سرم هم نگاه نمیکنم
پشتمو بهش میکنم … دارم راه اومده رو برمیگردم که حضور روزبه رو درست پشت سرم حس میکنم…بازومو میچسبه ..منو میچرخونه سمت خودش …
مات و مبهوت به چشمای عصبیش خیره میشم ..دستشو میزنه زیر چونه ام
وحشت زده میپرسم
-چیکار…
خم میشه تو صورتم و …
صدام میون نفس هاش گم میشه
مات و مبهوت به نگاه خسته و عصبی روزبه خیره میشم…خدای من … این مرد چیکار کرده با من که قلبم داره از سینه ام بیرون میپره
یه دسته از موهاش جلوی چشمای غمگینشو گرفته …با صدایی خسته میگه
– خب حالا اگه میتونی برو و منو فراموش کن…ببینم میتونی؟
داغی نفس هاش رو پوست صورتمِ …یه قدم ازم دور میشه …
به من و من میوفتم
-تو…تو…
هنوز شوکه ام ..هنز باورم نمیشه چه بلایی سرم آورده!… انگشت اشاره ام میشینه رو پوست خشکیده لبم…صدای قلبم گوش عالمو کر کرده
نگاه عصبیشو از نگاه ناباور و مات من میگیره .دستشو عصبی رو پوست عرق نشسته گردنش میکشه و عصبی تر میگه
-نمیخواستم اینطوری بشه…تقصیر خودت بود…به هیچ قیمتی نمی تونم بزارم این بازی رو اینجا ول کنی و بری…
درد، وحشتانک تر از همیشه تو تنم میپیچه … زانوهام سست میشه…با زانو رو زمین فرود میام
روشو ازم برمیگردونه و میگه
-آره…. دارم از نگرانی مامانت…. از زجر کشیدن اون زن لذت میبرم ..از اولشم تو هدف من نبودی ..مامانت هدفم بود …. تو کمکم کردی به هدفم برسم ..الانم نمیتونم بزارم این بازی رو ول کنی و بری..هنوز مونده تا اون زن تقاص پس بده!
دستشو مثل چنگ تو موهاش فرو میکنه …شماتت بار نگاهم میکنه و سرم داد میزنه

دستشو مثل چنگ تو موهاش فرو میکنه …شماتت بار نگاهم میکنه و سرم داد میزنه
-و تو … دیگه هیچوقت نگو که اول میخوای بری… بدم میاد.. متنفرم که کسی که نزدیکمه ترکم کنه و بره… اگه قراره کسی بره اون منم نه تو…..شیر فهم شدی؟
درد بعدی اونقدر سهمگینه که دیدمو تار میکنه…بدنم سر میشه … با صورت میوفتم رو زمین و خیلی زود از اون همه درد و تلخی رها میشم
صداهایی اطرافم میشوم …صدای فریاد روزبه و التماس برای اینکه چشامو باز کنم … صدای دستش که هی میخوره رو گونه ام …صدای مژده که میگه “از صبح همش درد داشت و به خودش میپیچید؟” …صدای کیا که میگه “باید زود برسونیمش بیمارستان..عجله کن روزبه بغلش کن ببریمش ”
حالم خوبه..همین که جسمم دیگه درد نداره و تو حریم آغوش روزبه دارم تمام راه رو برمیگردم..همین که عطر تنش تو نفس هامه..همین که گرمای وجودش جسم یخ کرده امو گرم کرده ..عالیه!
حالا حال مجنون بیچاره رو خوب میفهمم..منم توی این عشق بیرحم، به جنون رسیده ام …
مناجات شهید چمران تو ذهن نیمه هشیارم اومده..میخونم..تو ذهنم هی میخونمش یه بار ..دوبار ..ده بار…صد بار
آنانکه به من بدی کردند ، مرا هوشیار کردند
آنانکه به من انتقاد کردند، به من راه و رسم زندگی آموختند
انانکه به من بی اعتنایی کردند، به من صبر و تحمل آموختند
آنانکه به من خوبی کردند، به من مهر و وفا آموختند
پس خدایا به همه ی اینان که باعث تعالی دنیوی و اخروی من شدند خیر و نیکی دنیا و آخرت عطا کن!
آنانکه…..آنانکه…آنانکه
رها:
چشم هامو که باز میکنم تو بیمارستانم..روزبه بالای سرمِ ایستاده و دست هامو محکم تو دستش گرفته
دیگه نه ناراحته..نه عصبانی..خیلی هم مهربون شده.جوری حالمو میپرسه که دلم زیر و رو میشه
-خوبی؟
مگه میشه اینطوری مهربون باشی و من بد باشم
با علامت سر تایید میکنم…
لبخند میزنه و نگاه نگران و گرمشو رو صورتم میپاشه
-پس بالاخره کارم کشید به بیمارستان؟
-آره.. از هوش رفتی…
-مژده و کیا؟
-رفتن خونه…الان وق ملاقات نیس..منم به عنوان همراه راه دادن
-چه بلایی سرم اومده
-میگن کیست تخمدان داری
-کیست؟ پس همه اون دردها بخاطر اون بود
– چون سایزش بزرگ شده بهتره از بدنت خارج بشه
-عمل؟… نه…
-چرا رها باید اینکارو بکنی
-نه..من این دردو تحمل میکنم
-چرا؟ چرا باید اینکارو بکنی واست خطرناکه
– مامانتم درد داشت…مامانتم تو دردهاش تنها موند …هیشکی کنارش نبود…منم این درد رو تحمل میکنم …عمل نمی کنم
روزبه مات و مبهوت بهم خیره میشه … با تاسف نگاهم میکنه و با بغض میگه
-تو دیگه چطور آدمی هستی…
لب میزنم
-برای تو یکی مثل میلیون ها نفر دیگه
با تعجب حرفمو تکرار میکنه
-یکی مثل میلیون ها نفر؟
بغضمو پس میزنم و میگم
-خب…اگه کسی روقبل اینکه با چشم ببینیش از روی صدای قدم هاش بشناسی… از بوی تنش… دلتنگش بشی…تب کنی تو غمش درد بکشی تو بیماریش…بی تاب بشی از ندیدنش و دلت پر بکشه برای با او بودن اونوقته که اون آدم برات خاص و منحصر به فرده..اگه نه!… اونم یکیه مثل میلیون ها نفر دیگه و هیچ خاص بودنی در کار نیست…
لبخند تلخی میزنم و میگم
-منم برای تو یکیم مثل هزاران نفر دیگه…اما
-اما چی؟
شاید چون فکرمیکنم ممکنه این آخرین فرصتم واسه اقرار باشه این طوری شهامت اقرار پیدا کردم
-تو …واسه من
صدای باز شدن در میاد..مامان و پشت سرش معصوم میان داخل… مامان تا منو روی تخت میبینه عنان اختیار از کفش خارج میشه و شروع میکنه دادو بیداد و روزبه رو مقصر دونستن … جوری جو متشنج میشه که پدرجون جلو چشم های گریون من روزبه رو از اتاق بیرون میبره
صدای التماس هام به مامان هنوز توی گوشمه … مامان…مامان خواهش میکنم…مامان… از شدت درد و شوکی که بهم وارد شده از حال میرم
و دیگه هیچی نمیفهمم…

رها:
بعد از عمل خیلی درد داشتم و ناله میکردم … یه عمل مشابه عمل سزارین رو تجربه کرده بودم …کل تخمدان سمت چپم رو از بدنم خارج کرده بودند..دکترم حیرت کرده بود که چطوری متوجه این توده بزرگ نشده بودم..میگفت معمولا بزرگ شدن توده با درد وحشتناکی همراهه اما من که تا اونروز صبح هیچ چیزی حس نکرده بودم جز اضافه وزنی که اونم بهش اهمیت نداده بودم.
تا به بخش منتقلم کردن پرستار واسم شیاف گذاشت و بهتر شدم ..حالا دو ساعتی از عملم میگذره …اینجا همه هستن الا اونی که من بی تاب دیدنشم … چرا روزبه رو نمی بینم؟..چرا همه اومدن ملاقاتم و رفتن الا او؟
هیچ جوابی برای سوالم پیدا نمیکنم
مامان داره با دستمال مرطوب انگشت های خون آلودمو پاک میکنه …مادره؟ جنون انتظارمو درک کرده که زیر لب میگه
-به نظر رابطه تون بهتر از قبل میاد…تو هیچی نمیگی اما خودم خوب میدونم که توی این دو ماه و نیمِ خیلی زجرت داده…
آه میکشه و دستمال خونی رو تو کاسه فلزی میگذاره ..نفسشو بیرون میده و میگه
– اما امروز که دیدمش یه ذره خیالم راحت شد…موقع عمل خیلی نگرانت بود
بغض مثل یه پرتقال درشت تو گلوم جا خوش میکنه
-پس کجاست؟
سرشو به نفی تکون میده
-نمیدونم …وسط عمل یهو پاشد و رفت!
مامان دستمال خونی رو برمیداره و میره که دستشو بشوره
نگاه منتظرم به در، معصوم جون رو میکشونه کنار تخـ ـتم … میاد دستمو تو دستای گرم و زمختش فشار میده و مهربون میگه
-همین جاهاست…تو نمازخونه دیدمش…حال کسی رو داشت که برگشته… داشت گریه میکرد و نماز میخوند
بغضم میشکنه..دلم تاب نگه داشتن اون راز مگو رو بیش از این نداره ..لب میزنم
-خیلی دوسش دارم معصوم جون..حالا چیکار کنم ؟
-مثل همیشه ..مثل همه شب ها که واسش تا نیمه شب دعا میکردی بازم واسش دعا کن…اونی که باید بشنوه میشنوه ..اونی که باید ببینه میبینه…
-دوسم نداره معصوم جون…دوسم نداره!
انگار پیرزن همه چیزو میدونسته …
-توکلت به خدا باشه عزیز دل مادر
نگاهم روی ساعت میچرخه ..اشکم میچکه … دیگه وقت ملاقات تموم شده … مطمئنا دیگه کسی رو راه نمیدن داخل…. ناامید تو جام جابه جا میشم ..مامان رو به معصوم میگه
-امشب من پیشش میمونم..اردشیر خان الان برمیگرده و شما رو هم میرسونه خونه
معصوم تشکر میکنه و میاد پیـ ـشونیمو میبـ ـوسه و جفت گوشم میگه
-بغض نکن مادر جون…همه چیز درست میشه ایشالا
گوشه لـ ـبمو به دندون میگیرم..
سرمو به علامت تایید تکون میدم اما اشکم میچکه
از ساعت متنفرم…از ملاقاتی که خون به جیگرم کرده و نیومده هم!
به چهره تکیده و بی رمق مامان خیره میشم
داره یکسری کمپوت و ژله رو تو یخچال کنار تخـ ـتم جا میده.. نگاهم تو اتاق میپرخه
واسم اتاق اختصاصی گرفتن…یه اتاق با امکانات عالی…شیک و مبله…اما هیچ چیزی حال بدم رو خوب نمیکنه
دست مامانو تو هوا میگیرم و میگم
-مامان
با تعجب نگاهم میکنه
-منو ببخش !
بغض میکنه .
با شرمندگی میگم
-خیلی نگرانت کردم…
نیومدن روزبه تلخم کرده ..تلخ تر میگم
-از اولشم من مسبب درد و رنجت بودم..هر چی یادمه بخاطر من عذاب میکشیدی..از بچگیم تا همین حالا!
مامان اشک می ریزه و میگه
-این چه حرفیه..من شرمنده تو ام رها…
چه خوب که مامان هم داره “رها” صدام میکنه ..لبخند میزنم

مامان جفتم میشینه و دستمو میگیره و میبره به گذشته..به گذشته ای که هیچوقت وقت نشده درباره اش باهام حرف بزنه
-پدرت،رسول ، یه کارمند ساده بود ….ما با مادرعلیل و خواهرم توی یه خونه اجاره ای تو جنوب شهر زندگی میکردیم … درآمد رسول کفاف خرج و مخارج زندگیمون رو نمیداد … گاومون زایید و منم دوقلو حامله شدم… پدرت گفت فقط میتونیم از پس یکی از بچه ها بربیایم … اونیکی رو باید بدیم به کسی که بتونه سیرش کنه …
مامان دستمو تو دستش فشر میده و میگه
-رها … عزیزم … واقعا وضعیت مالیمون خراب بود…اگه میخواستیم جفتتون رو نگه داریم حتما جفتتون از گرسنگی تلف میشدید…..
درست دو ماه قبل از اینکه تو و خواهرت به دنیا بیاید پدرتون با کامیون شرکت تصادف کرد و از دست رفت…من موندم و خرج دو تا طفل معصوم و یک مادر و خواهر عقب افتاده… بعد ازمرگ رسول ،برای گرفتن حق و حقوق رسول رفتم شرکت اردشیر و اونجا باهاش آشنا شدم و از وضع زندگیم و فلاکتی که توش گیرکرده بودم واسش درد دل کردم ..قصدم این بود که واسم کاری دست و پا کنه… آخه پدرتون راننده اردشیر بود و همیشه از مردونگی اون مرد تعریف میکرد.
چیزی نگذشت که اردشیر از من خواست برم خونه اش و از زنش که به علت سکته فلج شده بود و حتی قدرت تکلم هم نداشت مراقبت کنم…در کمتر از یک ماه بیماری اون زن تا جایی پیشرفت کرده بود که پزشک ها کاملا از بازگشتش قطع امید کرده بودن و گفته بودن دیگه امیدی به بلند شدن و دوباره حرف زدنش ندارن…اردشیر این موضوع رو از روزبه مخفی کرده بود ..عده معدودی از حال و روز شهناز خبر داشتن…اردشیر نمیخواست این خبر پخش بشه..اصلا باورش این بود که شهناز حتما خوب میشه!
اون مرد که روزهای سختی رو میگذروند منو محرم اسرارش میدونست و گاهی باهام درد دل میکرد…کم کم به هم نزدیک شدیم…اما هیچ چیز جز احترام بین ما نبود … اما یه روز خواهر شهناز اومد خونه ی اردشیر و وقتی منو تو اتاق اردشیر دید داد و هوار راه انداخت و چنان آبرویی از من برد که همون روز جمع کردم و از خونه اردشیر بیرون اومدم….
دو هفته که گذشت دوباره فشار زندگی و غم بی کسی، یه مادر علیل و یه خواهر ناقص و من بی تکیه گاهو مجبور کرد در به در دنبال کار بگردم …تو اوج ناامیدی بودم که اردشیر دوباره اومد سراغم و باز هم ازم خواست برای پرستاری از زنش برم و گفت باورش اینه که زنش با پرستاری من داشته حالش بهتر میشده …التماسم کرد برگردم … حتی به گریه افتاد…اردشیر شهنازو خیلی دوست داشت و خدا شاهده همه کاری برای خوب شدنش کرد… منم برگشتم و چون اردشیر واسم آدم ارزشمندی بود با جون و دل از زنش مراقبت کردم…اونقدر دعا و نذر و نیاز کردیم که در کمال ناباوری اون زن دوباره به زندگی برگشت
بعد از چند ماه شهناز که فلج روی تخت افتاده بود و دیگه با من انس گرفته بود خودش به اختیار خودش کتبا اجازه ازدواج مجدد به شوهرش داد…اما گزینه پیشنهادیش فقط من بودم! …شهناز کلی واسم حرف زد و گفت مثل یه خواهر روم حساب میکنه و اینکارو فقط به خاطر نیاز شوهرش نمیکنه و میگفت منم به یه تکیه گاه نیاز دارم و بالاخره اونقدر تو گوشم خوند که به این ازدواج راضیم کرد…گفت حتی بچه اتم بیار همین جا و باهامون زندگی کن…من به دروغ به اردشیر گفته بودم که یه بچه دارم ..نمیدونم شاید چون فکر میکردم اگه بگم دو تا حتما عذرمو میخواد و منم واقعا به کار کردن تو خونه اش نیاز داشتم.
حلاصه من به شهناز که واقعا مثل خواهرم شده بود بهش قول دادم تا روزی که زنده ام ازش مراقبت کنم و بهشون خدمت کنم…اما…وقتی من و اردشیر ازدواج کردیم همه چیز عوض شد … مادر روزبه کم کم از رو جا بلند شد و حالا که دیگه کمبودی تو خودش حس نمیکرد و تاب دیدن شوهرش پیش یه زن و بچه دیگه رو نداشت شروع کرد به آزار دادنم تا پرتم کنه بیرون…

مامان مثل ابر بهار اشک می ریزه و با لب های لرزونش میگه
-منم که خلاف شرع و قانون نکرده بودم و تاب برگشتن به گذشته دردناکم هم نداشتم ، شاید نامردی بود اما با چنگ و دندون داشته هامو تو چنگم گرفته بودم و ول کن نبودم…آخه من میتونستم ببینم اردشیر با شهناز باشه اما شهناز که ناباورانه سلامتش رو به دست آورده بود از کرده اش پشیمون بود و حالا میخواست هر طور شده منو از زندگی شوهرش حذف کنه …غافل از اینکه با کارها و کینه ورزی هاش داشت دیوار اختلاف خودشو و اردشیر رو بلند و بلند تر میکرد…. من با اجازه خودش اومده بودم تو اون زندگی و حالا حاضر نبودم برم…اونقدر بدی کرد که از چشم شوهرش افتاد…من شکایت نمیکرد م اما اردشیر زخم های تن شماها رو میدید…بازوی سوخته شده تو رو میدید…
مامان با پشت دست اشک هاشو پاک میکنه و حرف های نگفته اشو بازگو میکنه
– وقتی روشنا بخاطر بیماریش از دستم رفت ، خیلی آشفته شدم …مرگ روشنا رو از اردشیر مخفی کردم اما چون تو دلم خالی شده بود به اردشیر اصرار کردم که بریم طلاق بگیریم و هر کی برگرده سر زندگی خودش..اما اردشیر قبول نکرد…میگفت شهناز میگه یا من یا شهره…منم دیگه نمی تونم نسبت به تو و بچه ای که تو راه داری بی تفاوت باشم…تازه فهمیده بود که ازش باردارم …بگذریم از اینکه اون بچه فقط عاملی شد که اردشیر منو طلاق نده و مجبور به طلاق شهناز بشه …بعد از طلاق گرفتن شهناز ، هفت ماهه باردار بودم که بچه ام تو شکمم خفه شد و مرد… گ*ن*ا*ه دل شکسته ی شهناز دامنمون رو گرفت … یه عزیز دیگه رو هم از دست دادیم.
مامان اشک می ریزه..پشیمون و نادم و میگه
-اما چیزی که تا بد خودمو بابتش نمی بخشم جابه جا کردن مخفیانه تو و روشنا دور از چشم اردشیر بود…مجبور شدم پاره تنم رو مخفیانه خاک کنم …هنوز چندماه از مرگ روشنا و اومدن تو به خونه نگذشته بود که یه روز سرد زمستونی تو رفتی و دیگه از مدرسه برنگشتی…هنوز داغ خواهرت رو دلم بود که درد گم شدن تو هم اضافه شد…با پدرت همه جا رو گشتیم…اما آب شده بودی رفته بودی تو زمین…میدونستم دست اون زن تو کار بوده…پلیس تا حدودی به جواب نزدیک شد اما پدر روزبه بخاطر آبروی خانواده ماجرا رو خوابوند و به من قول داد جاتو پیدا کنه … اما هفده سال گذشت و تو برنگشتی پیشم!
مامان با چشمای سرخ از اشکش نگام میکنه…
-هنوزم نمیخوای بهم بگی کی اون بلا رو سرمون آورد؟کی تو رو برد و گم و گورت کرد؟
اشکم میچکه … لب میزنم
-من خودم گم شدم مامان…تو یه خیابون شلوغ پشت ویترین همون مغازه ای که عروسک لباس توری داشت…اونجا غریب گم شدم و خدا دست منو تو دست معصوم گذاشت!
زجه میزنه
-هنوزم دروغ میگی رها..نمیدونم چرا ؟ اما دروغ میگی…مدرسه تو کجا و اون خیابون تو مرکز شهر کجا!
میون گریه هام میگم
-بعد از طلاق چی به سر شهناز خانوم اومد؟
-بعد از طلاقش و رفتنش از خونه اردشیر دیگه خبر خاصی ازش نداشتم…بارها با التماس و گریه رفتم درباره تو ازش بپرسم اما هیچوقت حاضر به دیدنم نشد……تا اینکه چند سال گذشت و خبر آوردن بیماری رو دووم نیورد و متاسفانه فوت کرد…
مامان لحظاتی از پنجره به بیرون خیره میشه …آه جگر سوزی میکشه..اشکاشو آروم آروم با دستمال پاک میکنه و بعد جفت دستامو تو دستش میگیره و میفهمم که حرف مهمی میخواد بزنه

-رها …عزیز دلم … درسته که من و اون زن نتونستیم عهد و پیمان خواهریمون رو نگه داریم و ازهم بیزار شدیم اما خیلی وقت ها دلم واسش میسوزه… حقش نبود این همه تنها و بی کس بشه ..عزیزم .. من شنیدم که شهناز تو روزهای آخر دنبال تو میگشته…من مطمئنم اون زن تو روزای آخرش دنبال این بوده که هر طور شده ببیندت و ازت حلالیت بطلبه….من خیلی وقته به سهم خودم حلالش کردم…کاش شهناز هم منو بخشیده باشه …اما درباره سهم …درباره گناهی که در حق تو کرده …تو باید تصمیم بگیری…به عنوان مادرت ازت خواهش میکنم اگه یه روز حس کردی که میتونی حلالش کنی و از گناهش که فقط خودت میدونی چی بوده بگذری… حتما اینکارو در حقش بکن…حتما عفوش کن…اون زن دیگه دستش از دنیا کوتاهه ..اون زن حتما خیلی خیلی متاسفِ…

در اتاق باز میشه و جسم خسته و درمونده روزبه تو چارچوب در نمایان میشه…اونقدر اشک ریخته که جونی واسش نمونده .. ناباورانه میگه
-دروغه…نه…هیچوقت باورم نمیشه!
مامان سرشو میندازه زیر و صدای زجه اش بلند میشه
خدای من ..تمام مدت روزبه پشت در بوده و تمام حرف های مامان رو شنیده بوده…ترس دیگه ای هم به دلم چنگ میندازه ..نکنه اقرار به عشق منم شنیده باشه؟!
دلم میخواد برم سمتش..برم دستاشو بگیرم ..بغلش کنم و تمام آرامش وجودمو تقدیمش کنم تا اینطوری گریه نکنه ..تا حالش این همه بد نباشه…اصلا کاش میتونستم دل به دلش بدم و فدای غم هاش بشم…
زانوهای روزبه تاب و تحمل غمی که روی شونه اشِ رو نداره …زانوهاش سست میشه
داره میوفته …. جیغ میکشم و صداش میکنم
-روزبـــــه
درست قبل از قامت مردونه اش نقش بر زمین بشه ، دستی زیر بازوشو میگیره و تو هوا نگهش میداره
صدای جیغم زیر حصار انگشتام خفه میشه
نگاه روزبه که تو نگاه غمگین باباش میوفته ملتمس به بازوهای اون مرد چنگ میندازه و عاجزانه التماسش میکنه و میگه
-بابا..تو بگو..بگو که حرفاش دروغه….
قطره های اشک اردشیر تازه و بی سابقه نیست…کل صورتش خیس از اشکِ…انگار اون مرد هم شاهد روایت شدن دوباره قصه تلخ گذشته بوده…
روزبه ملتمسانه زجه میزنه
-بابا…بگو…بهم بگو که همش دروغ بوده
شونه های مردونه اردشیر از غم درونش داره می لرزه …در کمال تعجب اردشیر سرشو به نفی تکون میده و حرف های مامان رو تایید میکنه .یهو قامت بلند بالای پدر و پسر خم میشه و جفتشون کنار هم میشینن رو زمین…اردشیر با اینکه خودش حال زاری داره پسرش رو میون بازوهای مردونه اش میگیره و صدای هق هق مردونه اشون دل سنگ رو هم آب میکنه ..حس میکنم هر دو میل دارن تو آغوش هم غم های این همه سال رو سبک کنن…نگاهم میچرخه رو صورت مامان ..دستشو جلو دهنش گذاشته تا صدای گریه هاش بلندتر از این نشه…مثل ابر بهار اشک می ریزه .. اشک هایی که انگار مومی نداره … بغض داره خفم میکنه ..همه عزیزانم توی این اتاق جمع شدن و دارن اشک می ریزن … پرده سفید کتان تکون میخوره و من حضور یه عزیز دیگه هم توی جمعمون حس میکنم…حس میکنم روح شهناز هم اینجا با ماست…درست کنار من…باد خنکی که از پنجره وزیده دستمو نوازش میکنه…انگار که شهناز دستامو گرفته باشه ….روزبه با چشمای اشکیش نگاهی به سمتم میندازه … حس میکنم شهناز نگاه نگران و ملتمس روزبه رو قرض گرفته و داره با چشماش تاسف و نگرانیشو بهم ابراز میکنه .. انگار صدای گریه های روزبه رو هم قرض گرفته … همش تو صدای زجه های روزبه آوای شهناز رو میشنوم …. منو ببخش… منو ببخش … ببخش

 

admin

نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم . . .

3 دیدگاه

  1. فوق العاده است این داستان زیبا نویسنده عزیز…من هر بار که یه پارت از این قصه رو میخونم لذت میبرم، انقدری که دوست دارم بیانش کنم…ممنون.

  2. به نظرم خیلی زیبا با ادبیاتش خواننده رو دنبال خودش میکشونده بدون هیچ لودگی و بی پردگی. نیازی نیست بخواد با تحریکات عاشقانه خرکی با احساسات مخاطب بازی کنه ..

  3. کاملا با آوا خانوم موافقم……همچنین اینکه موقع خوندنش نه تنها حرص آدمو درنمیاره وعصبی نمیکنه،بلکه آرامشم میده….

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن