رمان همسر دوم

رمان همسر دوم پارت ۱۲

 

 

وارد حمام میشم و دوش آب گرمو وا میکنم…. حالا حتی شیشه غبار گرفته آینه هم منو یاد زیتونی های غمگین میندازه ..خدا میدونه چقدر امشب با دیدن غم نگاهش وقتی جای خالی مامنشو کنار باباش میدید دلم آتیش گرفته بود… گونه امو به آینه غبار گرفته حمام میچسبونم ..خنکه…یه خنکی لذت بخش ..پلک هامو آروم رو هم میزارم…یاد و خاطره زیتونی های غمگین با منه …باز هم مثل همیشه دعام واسه تنها مرد زندگیم حالِ خوبه…
اشکم میچکه … لب میزنم
-خدایا…حالشو خوب کن…خواهش میکنم امشبم حال مرد منو زودی خوب کن…
پلک هامو که وا میکنم انگار بین ابرهام… انگار با ابرها رفته باشم بالا به پابوسی خدا …به این حس خوب لبخند میزنم و با پشت دست تندی اشک هامو پاک میکنم.
آه میکشم و با خودم فکر میکنم که انگار جدیدا خیلی دارم به روزبه فکر میکنم.. یعنی همیشه واسم این همه پررنگ بوده؟…همیشه این همه کارها و رفتارش جزییات داشته ؟ …حتی چهره اش … یعنی قبل از امشب هم به همین اندازه حالات چهره اش زیر ذره بین نگاهم رفته بوده؟ …نمیدونم قبل تر چطور بوده اما الان هر چیزی که به او مربوطه بینهایت واسم مهم و با اهمیت شده …این روزها خیلی زیاد بهش فکر میکنم..اصلا همش دارم به اون مرد فکر میکنم …نمیدونم علتش چیه… شاید چون فراغ بالم بیشتر شده و دیگه ذهنم نه درگیره دخل و خرج زندگیه و نه درگیر کارهای پاره وقت ریزو درشت … حالا که درس و امتحان ها هم تموم شده فراغت بیشتری دارم و زمان بیشتری واسه فکر کردن.
این روزها روزهای پر آرامشیه.. می تونم در آرامش خونه روزبه بنویسم…شعر بخونم … خانوم بودن رو تجربه کنم……دیگه هیچ باری روی دوشم نیست… دیگه نیاز نیست از صبح تا شب واسه دوزار سگ دو بزنم و شب خسته و درمونده از خلوت کوچه پس کوچه های خونه معصوم جون با هزار ترس و تشویش و دلهره عبور کنم و کیسه های ریز و درشت میوه و گوشت و… به سرو هیکل و دندونم آویزون کنم و نیمه شب از خستگی زیر سوزن زدن به درز عروسک ها یا پای بساط بسته بندی کردن دکمه ها بیهوش بشم و صبح با کابوس اخراج شدن از سر کار از خواب بپرم و در حالیکه هنوز ساعت ها کم خوابی با منه ، تنمو از میون هزار تا دکمه ی ریزو درشت رنگارنگ که کف اتاق پخش شدهبتکونم و صبحونه خورده نخورده تا بوق سگ کار کنم و کار کنم و حتی وقت نداشته باشم به آینده مبهمم فکر کنم.
حالا اونقدری آرامش و امنیت تو زندگیمه که مثل یه خانوم خونه دار کارهایی رو انجام میدم که خیلی خیلی سبک تر از روزهای قبل از اومدن به این خونه و آشناییم با صاحب این خونه اس و امیدی دارم که به موندن و صبوری کردن بسیار دلگرمم میکنه …امید به اینکه تا آخر این فصل گرم میتونم معصوم جونو بفرستم واسه عمل …و این بزرگ ترین آرزوم عملی میشه.
آخر این تابستون داغ …درست قبل از شروع یه برگ ریزان دیگه؛ که مصادفه با کوچ دوباره پرستوی زخم خورده من …طومار این رابطه ی تحمیل شده در هم پیچیده میشه و درست بعد از اینکه روزبه برگرده به روزهای گرم و عادی زندگیش تو لندن ، من میتونم با پولی که بابت فروختن این روزهام گیرم میاد ، زانوی عزیزترین و نزدیک ترین کسم رو عمل کنم و اون پیرزنو از این همه درد و عذاب رها کنم …
چه جالب… هم روزبه میتونه به زندگی عادیش برگرده و هم پیرزن…اما من چی؟منم میتونم خیلی راحت به روزهای عادی زندگیم برگردم؟…به روزهایی که روزبه خشن گذشته و روزبه آروم این روزها رو تو خودش نداره؟

 

تا همین یه هفته پیش جوابم یه “آره” خیلی محکم بود …یه ” آره” مصمم ….تا همین یه هفته پیش، معصوم جون واسم پررنگ ترین انگیزه دنیا واسه ادامه دادن و جا نزدن تو این بازی بود ….اما چرا الان مثل اون موقع خیلی مطمئن نیستم که راهمو درست انتخاب کردم؟!…چرا مثل شب قبل از عقد رسمیم با روزبه نمی تونم مطمئن باشم که بهترین تصمیم همونی بود که توی اون شب تلخ ،روزبه گرفت و من واسش تاییدش کردم؟!
یاد اونشب میوفتم …یادم میوفته که اردشیر خان با گفتن اینکه باید فردا من و روزبه واسه عقد بریم دفتر خونه ، جفتمون رو شوکه کرد و توی عمل انجام شده قرار داد ..اونشب روزبه بعد از رفتن باباش، مثل مار زخم خورده به خودش میپیچید …خدا شاهده حال منم بهتر از اون مرد نبود…آخه مشکل ازدواج ما فقط کینه ی روزبه از مامانم که نبود .. بین منو اون مرد فاصله ی عمیق اعتقادی وجود داشت .. حق با مامان بود…من و روزبه حتی اگه کینه و انتقامی هم وسط نبود ، بازهم به درد هم نمی خوردیم….من واون مرد از دو دنیای کاملا جدا، با اعتقادات و باورهای کاملا جدا از هم بودیم ..
همون اندازه که روزبه با نماز و اعتقادات و باورهای من مشکل داشت …منم با او…نوشیدن های گاه و بیگاهش… بی نماز بودن و بی اعتقادیش به حفظ حد و حریم با جنس مخالف گله داشتم. درسته که اون مرد هم واسه خودش خط قرمزهایی داشت و محض غرور و شخصیتش، با جنس مخالف سنگین و با تشخص رفتار میکرد اما خطوط قرمزی که من برای همسر واقعیم متصور بودم خیلی با اونچیزی که او باور داشت و عمل میکرد ، فاصله داشت ..
از سوی دیگه اون خشم و خشونتی که روزبه از روز اول رابطه اش با من، بناشو گذاشته بود و همینطور پشت هم سنگ ها و سنگریزه های بعدی رو روی اون چیده بود، شده بود یه دیوار..یه دیوار بلند بین من و اون مرد و این رابطه ای که هنوز شروع نشده بود رو محکوم به فنا کرده بود …اما..حالا بعد از گذشت یک هفته از شروع زندگی مشترک من و اون مرد یه چیزهایی بینمون تغییر کرده …. حالا دیگه روزبه خشم و خشونت دو ماه پیشش رو نداره…حالا دیگه من و او پس از روزها چالش و فراز و فرود، توی یه وضعیت ثبات قرار گرفتیم…خواسته یا ناخواسته داریم روزی چند ساعت با هم وقت میگذرونیم…و یه عامل مشترک داره ما رو از پیله تنهایی ای که دور خودمون تنیدیده بودیم رها میکنه و به سمت هم هل میده … اونم چیزی نیست جز تجربه های تلخ مشترکمون … دردهای مشترکمون……درد ترد شدن از سمت والدینمون در گذشته و درد تنهایی و بی کسی که در حال حاضر باهاش دست به گریبانیم و دقیقا این دو درد عمیق که جفتمون روزی به تنهایی به دوش میکشیدیم ، حالا شده یه حس مشترک و یه عامل همدردی بین من و اون مرد … همین عوامل هم موجب شده که ” روشنا ” توی ذهن روزبه از مفهوم “درد” به “همدرد” تغییر معنی پیدا کنه و دقیقا به همین دلیله که روزبه دیگه نمیتونه مثل قبل با من بد و خشن رفتار کنه…آخه فقط یه همدرد حال همدردشو میفهمه و اون مرد حالا خوب میدونه که منم توی این بازی سرنوشت یه قربانی بودم …درست مثل خودش !
این روزها بیشتر از همیشه به روزبه حق میدم که این همه تلخ باشه… تازه دو ماه از بازگشتش به وطن گذشته…تا اومده جنازه مادرشو تحویل گرفته و ناباورانه دیده که عزیزترین کسش،مادرش، تنهاش گذاشته و رفته … هنوز داغ مادرش رو دلش بوده که با شنیدن قصه ی بی مهری پدرش شوکه شده… عزیزترین دوست هاشم که کیلومترها دورتر توی کشوری غریب نشستن و تو تمام این لحظه های غمبار اونو تنهاش گذاشتن…حالا من پیش روم مردی رو میبینم که اونقدر تک افتاده و بی کسِ که حتی به سوی منی که هیچ صنمی هم باهاش ندارم چنگ انداخته و خواه ناخواه داره قدم هاشو به سمتم برمیداره..

 

دست سرنوشت اونو پیش کسی آورده که دردشو میدونه … من خوب میفهمم روزبه توی این دو ماه چه حال بدی داشته و درک میکنم که هنوز هم بد حال باشه… من برای هضم این درد مشترک، هفده سال فرصت داشتم اما درد اون مرد هنوز یه زخم تازه اس…یه زخم دو ماهه…نباید از روزبه انتظار داشته باشم که یه شبه دردهاشو هضم کنه و با غم هاش کنار بیاد…نمیدونم شایدم به همین دلیله که تا حالا تلخی هاشو تحمل کردم و کنارش موندم و الانم حاضر نیستم هیچ جوره تنهاش بزارم… باور دارم که این حداقل کاریه که برای تلافی گ*ن*ا*ه نابخشودنی مامان ، میتونم واسه پسر شهناز انجام بدم.
دوش گرفتنم تمام شده و باز من تمام مدت داشتم به اون مرد فکر میکردم …
یه تونیک بادمجونی با یه لگ طرح دار بادمجونی طوسی که از خریدهای مامانِ، می پوشم و پامو تو پاپوش حوله ایم میکنم و روی موهام که هنوز خیس آبه حوله میندازم و از حمام میام بیرن و میرم سمت اتاقم …تو مسیر متوجه میشم که برق اتاق روزبه که درست رو به روی اتاق منِ روشنه و اون مرد هنوز بیداره.. تا در اتاقم رو باز میکنم نگاهم روی تقویم ثابت میشه … فردا جمعه اس..اولین جمعه مشترک من و اون مرد… نگاهم روی دایره قرمزی که روزبه با ماژیک روی یه روز از آخرین روزهای این فصل داغ کشیده ، ثابت میشه…
چقدر امشب خاطره باز شدم … میرم به اونشب تلخ و یادم میاد که بعد از رفتن اردشیر خان فضای خونه تبدیل شد به میدون جنگ شد …روزبه عصبی طول و عرض سالن رو هی قدم میزد و هی دستشو مثل چنگ تو موهاش فرو میکرد و بیرون میکشید … منم واسه خودم غروری داشتم…منم به شدت از این وصلت اشتباه ناراحت بودم… اما طبق عادت همیشگیش همه کاسه کوزه ها رو سر من شکست و برای چندمین بار منومتهمم کرد و گفت
-همش تقصیر توِ که من الان توی این وضعیتم!
اونشب بی انصافیش به حد اعلا رسیده بود … نمیدونم چطور اما جرات کردم تو روش بایستم و جوابشو بدم … نمیدونم شایدم وقتی آدم دیگه چیزی واسه از دست دادن نداره همین اندازه شجاع میشه …چشم تو چشمم شدم و همه دق دلی هامو یکجا سرش خالی کردم و معترض گفتم
-فک کردی الان تو دل من عروسیه؟ …..من بیشتر از تو از این اتفاق شوکه و ناراضی نباشم، کمترم نیستم. خودتم خوب میدونی که اونی که توی یه وصلت اشتباه صدمه ی بیشتری میبینه، زنه نه مرد…بنابراین لطف کن و حتی یه درصدم فکر نکن من راضیم و اونی که ناراضیه فقط جنابعالی هستی…در ضمن الان اونی که باید شاکی باشه منم نه شما… هزار بار ازت خواستم … حتی التماست کردم که پاتو توی کفش مامانم نکنی و بهت هشدار دادم که شرکت من تو مهمونی و پیش کشیدن قضیه نامزدی با اون دختره ، وضعیتو واسه همه مون بغرنج تر و بدتر از اینم میکنه اما جنابعالی چیکار کردی؟ .. . منو و حرفا هامو نادیده گرفتی … خودت بریدی و دوختی و … اینم شد نتیجه اش..بفرما!
به حد کافی حرف هام عصبانیش کرده بود … همه کینه اشو توی یه جمله ریخت و سرم فریاد زد
-ساکت میشی یا خودم ساکتت کنم؟
چشام پر شد… بغض تو گلوم نشست…به آشپزخونه پناه بردم و بیخودی خودمو مشغول کردم
روزبه عصبی تر و برافروخته تر از قبل بود ….اونقدر قدم زد و نفس های تند و کلافه کشید تا بالاخره رضایت داد و نشست روی مبل …
وقتی جرات کردم نگاش کنم ، سرشو زیر فشار انگشتاش گرفته بود و پاهاش روی سرامیک های کف، عصبی ریتم گرفته بود …
دلم به رحم اومد…یه لیوان از کابینت برداشتم و آب کردم…اخم هامو از هم وا کردم و نگاش کردم
هی فکر میکرد و هی تکه تکه حرف زد…
-بابا شک کرده به رابطه مون…. واسه همینم هست که خودش پاشد اومد اینجا..
-…
-بدبختیش اینه که وقتی پیگیر یه کاری باشه تا اونکار نشه دست بردار نیست
لب هام از ترس لرزید…یعنی واقعا باید به این عقد زوری رضایت بدم؟ یعنی بشم زن رسمی و قانونی روزبه؟ داره چه بلایی سر آینده ام میاد؟

صدای گرفته ام ، حال و هوای بد دلمو به گوشش رسوند
-پس با این وضع اگه فردا نریم سر قرار اوضاع بدتر از اینم میشه!
گره کور اخم هاش تنگ تر هم شد … حرفمو تایید کرد و بیشتر از همیشه تو خودش فرو رفت
توی اون لحظه ها که مغزم اصلا کار نمیکرد فقط یه راه حل به ذهنم رسید…برگشتم سمتش و سریع و بی فکر گفتم
-چطوره تا دیر نشده بگیم از ازدواج کردن پشیمون شدیم و یه بهانه جور کنیم ..مثلا بگیم فهمیدیم به درد هم نمی خوریم !
چنان واکنش تندی نشون داد که رنگ از روم پرید
-دیونه شدی؟
از جاش بلند شد و اومد سمتم و چنان ساعدمو کشید که لیوان آب از دستم افتاد و روی سرامیک ها هزار تیکه شد … در کسری از ثانیه خودمم هل خوردم و افتادم جفت خرده شیشه ها
بی توجه به من، که جلوی پاش افتاده بودم ،عصبی فریاد زد
– فک کردی با یه کودن طرفی؟ حالا که بابا روی تو و مامانت حساس شده و به قصد و نیت منم شک کرده ، بیام تویی که تو چنگمی رو هم ول کنم به امان خدا … بعدش دیگه دستم به کجا بندِ؟ … مگه نمی بینی که بابا علاوه بر اینکه مامانتو پشت خودش قایم کرده ، داره واسه مراقبت از تو هم دست و پا میزنه؟! من حتی شک ندارم که بابا امشب بهت گفته که خودش ازت حمایت میکنه و تا دست از پا خطا کنم به حسابم میرسه!
بلند تر فریاد زد
-با توام … همینو نگفت؟
جلوی در و همسایه داشت آبرومون میرفت … انگشت لرزونمو به علامت سکوت روی لب های بی رنگم گذاشتم و با نگاهم التماسش کردم که آروم باشه
از شدت ترس صدام درنمی اومد
عصبی اما با تُن صدای آروم تری پرسید
-گفت یا نگفت؟
وقتی سرمو به نشونه تایید تکون دادم حس کردم یه ترک جدید روی قلبش نشست
به حرف اومدم تا شاید یکم آرومش کنم
-اما … من طرف توام …من هر اتفاقیم بیوفته دهنمو بسته نگه میدارم… مطمئن باش روزبه !
با کینه و تردید نگاهم کرد و سرشو به نشونه نفی تکون داد… یعنی فایده ای نداره، هیچ اعتمادی به تو ندارم
و چند لحظه بعد به حرف اومد … اینبار اون مرد بود که با گفتن ” چاره ای نیست…فردا میریم عقد میکنیم” ادامه قصه سرنوشتمون رو نوشت
و بعد با صدای خسته اش توضیح داد
– تو بابامو نمیشناسی … آدم زیاد دور ورش داره …همین که آدرس این خونه رو میدونسته و یکراست اومده اینجا هم ثابت میکنه که واسم به پا گذاشته بوده… حالا چون خبر داره من و تو چند روزی اینجا با هم بودیم حتی اگه بگمم نمیخوامت ، هیچ جوری نمیزاره قصر در برم … بابا ، هم بخاطر آبروی تو و هم بخاطر اینکه واسه زنی که کنارشه سوتفاهم نشه منو بالاخره مجبور میکنه که به این عقد زوری رضایت بدم.
انگشتشو روی پیشونی دردناکش فشار داد و پلک های خسته اشو رو هم فشرد و لب زد
– شایدم بابا حق داره … هیشکی باورش نمیشه من توی مدت به تو دست نزده باشم ..کافیه بگم نمیخوامت…اونوقت همه چیزبر علیه من میشه…من میشم آدم بده قصه و تو و مامان جونت میشید اسوه خوبی و مظلومیت و پاکی … پس عقد می کنیم تا اونطور که بابا میخواد بشه و یکم از حساسیت های مامانت و بابام کم بشه … بعد توی یه فرصت مناسب جدا میشیم

با دهان باز از تعجب نگاش میکنم…قرار نبود یه ازدواج و طلاق بره تو شناسنامه ام..اگر روز اول مِنِ نادون به خوندن صیغه اصرار کردم فقط محض احتیاط بود…بخاطر این بود که من و اون مرد گ*ن*ا*ه و خطایی بابت موندن زیر یه سقف مرتکب نشیم نه اینکه برم و بشم زن مردی که از من و مامانم کینه به دل داره و میخواد سر به تنمون نباشه….خدایا.. این یه امتحان دیگه اس؟! یا شایدم تقاص گناهیه که مرتکب شدم و واجب موکدت ،ازدواج، رو به سخره گرفتم؟!
به چشای پر شده از اشکم زل زد و بیرحمانه گفت
-چیه..دوست داری دستمو ببرم بالا و به شکست خوردنم اقرار کنم؟ …آره … تو این بازی کثیفی که تو و مامان جونت شروعش کردید من هم کیش شدم هم مات …. اما اشتباه نکن…. این آخر راه نیست …من، تو رو هم با خودم پایین میکشم … مطمئن باش نمیزارم قصر دربری…

بعد یه لحظه سکوت کرد و صدای ترک خوردن دلم گوش فلک رو کر کرد…از شدت دردی که تو دلم پیچید چشام پر شد.
پلک هاشو با پشت انگشت شست فشار داد و خسته تر از همیشه لب زد
-عقد میکنیم …اما هر وقت که گفتم جدامیشیم…بی شرطو شروط..بی عذر و بهونه…مفهومه؟
چاره ای نداشتم جز اینکه قبول کنم ..سرمو به نشونه تایید تکون دادم …
هنوز کف سالن، روی زمین ،درست جلوی پاش افتاده بودم…یه قدم دیگه اومد سمتم ..از شدت ترس گارد دفاعی گرفتم و تو خودم جمع شدم…
جلوم ایستاد بود… ترسیده سرمو گرفتم بالا و با چشمای لرزونم نگاهش کردم…دستشو دراز کرد سمتم…تو مغزم نمیگنجید هدف اون مرد کمک کردن به من باشه …به چشاش خیره شدم …با حرکت ابرو چشاش به دستش اشاره کرد .. یعنی بگیر…
اونقدر نگاهش جدی بود که می ترسیدم اطاعت نکنم … دستمو آروم بالا بردم و تو دستش گذاشتم … محکم دستمو تو دستش گرفت و منو از رو زمین بلند کرد… نمیدونم …شاید میخواست بهم حالی کنه که او کسیه که خیلی خوب از پس این کار برمیاد…..زمین زدن و از زمین بلند کردن … شاید میخواست بگه اگه باهاش دربیوفتم میتونه راحت زمینم بزنه و وقتی رام و مطیعش باشم ، درست کنارمه!
منو تا جفت مبلی که خودش پیش تر روش نشسته بود کشید و روی اون نشوند … وقتی مطمئن شد که خرده شیشه ها بهم آسیبی نزده ازم دور شد… چشمش که به تقویم تبلیغاتی رومیزی افتاد رفت سمت میز ناهار خوری …تقویم و ماژیکو تو دستش گرفت و چند لحظه بعد یه تاریخ بخصوص رو با ماژیک قرمز مشخص کرد …به چشای سرخ از اشکم زل زد و وقتی اشکمو دید با صدایی خسته لب زد
-اینم تاریخ روزیه که شرم خلاص میشی…واست علامت زدم تا روزشماریتو از همین الان شروع کنی!
بعد تقویمو با حرص کوبید رو میز و رفت و تا روز بعد خودشو تو اتاقش حبس کرد
ساعتی از رفتن روزبه میگذشت اما انگار هم من و هم نگاهم روی اون روز خاص مرده بودیم…حتی پلک هم نمی زدم… خنثی بودم ..درست مثل یه مرده … نه خوشحال نه غمگین…فقط خیره بودم به روزی که باور داشتم که می رسید …بیست و هشتمین روزِ سومین ماه از داغ ترین فصل سال .. ! روزی که بالاخره می رسید و روزی که او بالاخره از این کشور و از رندگی من میرفت!

آهی میکشم و نگاهم از روی تقویم سرمیخوره و روی صدفی براق گوشی ثابت میشه…به موبایل جدیدم که میلی عجیبی دارم اونو نشونه ای از محبت و توجه خالصانه مرد این خونه به خودم بدونم خیره میمونم دلم میخواد واسه تشکرم که شده ادامه قصه رو واسش ببرم …
لای در اتاق رو وا میکنم ..برق اتاقش هنوز هم روشنه…میرم به اون سمت

پشت در اتاق که می رسم حس و حال عجیبی دارم … حال عجیبی که تمام امشب هم توی مهمونی با من بوده … چیزی مثل یه سرماخوردگی عاطفی همراه با تبی خفیف و ماندگاربا کمی لرزش و بیقراری در ناحیه میانی سینه …
بیماریم جوریه که گاه نفس کم میارم و مجبورم هی مثل الان که پشت در اتاقش وایسادم چند نفس عمیق بکشم تا به حال عادی برگردم …بیماریم با طپش قلب هم نسبت داره…طپش قلبم هم با یکسری عوامل رابطه مستقیم داره ..مثلا با هر چیزی که به روزبه مربوط میشه…مثل اتاق روزبه…چشم های روزبه…میمیک خنده و غم صورت روزبه………………….
پشت در اتاقش که می ایستم طبق یه قانون نانوشته میدونم که حق ورود ندارم … از لای در می بینمش…. بلند بالا ایستاده پشت به من..پیرهن و شلوار راحتی پوشیده و سخت مشغول کاره.
انگشت اشاره امو خم میکنم و بعد از یکم این پا اون پا کردن بالاخره تقه ای به در میزنم…
قبل از اینکه بیاد و در رو به روم وا کنه نفس های عمیقمو تکرار میکنم و دست یخ کرده قطبیمو روی پیشونی داغ استوایی میکشم و آرزو میکنم این آشفته حالی، این طپش قلب نامتعارف ،موقتی باشه و بعد از نوشیدن یه لیوان آب خنک و چند ساعت خواب راحت کاملا برطرف بشه
پلک هامو رو هم میزارم تا به حال خرابم مسلط بشم .. حالا صدای پاش اونقدر واسم آشنا شده که شرط میندم میتونم از هزار تا صدای مشابه تمیزش بدم…
تن بمِ خوش آهنگ صداش قشنگ تر از همیشه تو گوشم میشینه
-چیزی شده؟
بی اونکه بدونم چرا ،هول میشم …فورا اون چند صفحه کاغذ رو میگیرم سمتش و من من کنان میگم
– چیزه… این…واست توِ
یه لنگه از ابروهاش بالا میره و به کاغذهای سفید خیره میشه … سوالی نگاهم میکنه و میگه
-این چی هست؟
سیب گلوم بالا و پایین می شه ..نگاهش ..زیتونی چشم هاش …اصلا خودِ حضورش مضطرب ترم میکنه.جون میکنم و میگم
– بقیه قصه رو واست آوردم …
شانس میارم که نگاهشو از چشام میگره …داشتم مثل یخ ذوب میشدم زیر آتیش داغ نگاش
غر میزنه سرم
-باز میخوای خون به جیگرم کنی و ذره ذره بدی بخونم؟!
لبخند روی لبم شکوفه میزنه…چه خوب که حواسم پرت قصه میشه و سرماخوردگی احساسیم موقتا از یادم میره
-این همه ی قصه اس …بالاخره تمومش کردم
دستشو دراز میکنه سمتم تا کاغذها رو بگییره ..کاغذها رو رها نمیکنم ..
باز داغی نگاش آشفته حالم میکنه… به من و من میوفتم و سیب گلوم با این اضطراب جدید بالا و پایین میشه
-چیزه…بابت اون…اون موبایله…که بهم دادی… ازت تشکرنکردم!
دست به بغل میزنه واجازه میده شیطنت نگاهش لرزشی ظریف رو در عضوی در میانه ی سینه ام موجب بشه…لبخند کمرنگِ شیطنت بارش حال غریب قلبمو غریب تر میکنه.شیطنت رو از چشاش می ریزه تو کلامش و میگه
-خب.. منتظرم… الان تشکر کن!

 

برق شیطنت بار نگاهش چشممو میزنه …
خوب میدونم این همه هول شدن، از ترس نیست…اما نمیدونم چرا باید برای یه تشکر ساده و پیش پا افتاده این همه مضطرب باشم
نگاه خیره اشو تاب نمیارم … هول میشم و یه دسته موی خیس رو از گوشه صورت بیخودی پشت گوش میزنم و در حالی که نگاهمو از نگاهش میدزدم من من کنان میگم
-همین دیگه …تشکر کردم!
لب ورمیچینه و نفس کلافه ای میکشه و میگه
-من که چیزی نشنیدم!
کتاب قطوری که تو دستش باز مونده رو میبنده و بی توجه به من برمی گرده تو اتاق و درست جفت میز متوقف میشه
در اتاقشو واسم باز گذاشته…نمیدونم اینکارش چه معنی ای میده؟ یعنی میتونم برم داخل؟ برم؟ نرم ؟
بلاتکلیف دم در اتاقش چند لحظه می ایستم …همونطور که داره روی میزشو مرتب میکنه میگه
-تا کجای قصه ات رو خونده بودم؟
حواسم پرت قصه میشه
-تا اونجا که ….
بی هوا از خط قرمزش عبور میکنم و برای اولین بار وارد اتاقش میشم…
حواسم رفته پی قصه ..حواسش نیست اصلا!
نیم نگاهی به ساعت میندازه و همونطور که پشتش به منه میپرسه
-خوابت نمیاد؟
شونه بالا میندازم و ساده و کوتاه میگم
-نه…
همونطور که مشغول گشتنه میگه
-خیلی خب .. .پس بقیه اشو خودت واسم بخون … میبینی که دارم دنبال یه جزوه مهم میگردم که تو اسباب کشی گمش کردم…
دنبال یه جا واسه نشستن میگردم … میترسم ازش زیاد سوال جواب کنم …آخه روزبهی که من میشناسم اغلب مواقع خیلی کم حرف و بی حوصله اس …
اولین جای خالی رو انتخاب میکنم… لبه تختش میشینم و محض یادآوری قصه میگم
-تا اونجا خوندی که دختر قصه میره پیش شاه جوان و بهش ابراز علاق …
یهو نمیدونم چم میشه که صدام یاری نمیکنه باقی جمله رو بگم…سکوتمو که میبینه فورا صورتش میچرخه به سمتم و متعجب نگام میکنه
نمیدونم چه مرگم شده امشب که باز با نگاهش طپش قلب و تب و لرزم عود میکنه و تازه اونوقته که یادم میوفته که بی اجازه از خط قرمز اتاقش عبور کردم و گوشه تختش نشستم ..
فورا از جا میپرم و تو دلم خدا خدا میکنم که از اتاقش پرتم نکنه بیرون.

قبل از اینکه بپرسه چه مرگم شده و ندونم چی باید جوابشو بدم، سریع نفسی تازه میکنم و حواس جفتمون رو پرت قصه میکنم
-داشتم اینو میگفتم که دختره قصه به شاه ابراز علاقه میکنه اما شاه به جلاد میگه که قلب دختر باید صد تکه بشه تا خونه قلب دختر، جای هوا وهوس نشه …. اما دختر، برای اثبات عشقش فرصتی از شاه طلب میکنه تا فکر کنه و برای نجات جونش هم راهی پیدا کنه..حالا ادامه اش از زبون دختر قصه
با دست و دلی لرزون کاغذهارو میگیرم جلوی روم و سعی میکنم نامحسوس صدامو صاف کنم …میخونم
– قربان…چشم ببیند و دل بخواهد…چشمم بستانید تا بادیده دل فقط شما را ببینم و فقط مهر شما در دلم باشد …پادشاه از کلام دخترک خوشش آمد…دستور داد چشمانش را بگیرند و جان شیرینش را ببخشند…دخترک چشمانش را بخشید و شهبانوی سرزمین شد …”
روزبه همونطور که پشت به من ایستاده بود اعتراض کرد …
-چه کار مزخرفی!
با تعصب از نوشته ام دفاع میکنم
-مزخرف نبود…دختره عاشق پادشاه بود!

قلبم داره با ریتم جدیدی میطپه…عرق به سر و روم نشسته …با دست صورتمو باد میزنم…عجب تابستون داغیه تو اتاقش!
همونطور که دنبال جزوه هاش میگرده خیلی ساده توجیه میکنه
-بدون عشق هم میشه زندگی کرد اما بدون چشم نه!
جوابشو خوب میدونم … میخوام توضیح بدم اما باز هول میشم و کلمات از ذهنم فرار میکنه
-مطمئنم که تو تجربه اش نکردی ! …آدم وقتی لذت بزرگی رو تجربه کنه دیگه به لذت های کوچیک دل خوش نمیکنه… عشق همون لذت بیشتره …آدم عاشقی که ذوب شده تو عشقش و جز عشقش کسی رو نمیبینه ، چشم سر میخواد چیکار؟!
از دست خودم و حال خرابم کلافه میشم…با کاغذها شروع میکنم باد زدن خودم…
متوجه حرکت بعدیم میشه و به درجه کولر گازی اتاقش نگاهی میندازه ..ابروهای پهن تیره اش به نشونه بالا میره و صدای خوش آهنگش ازم میپرسه
-گرمه؟
با شوریدگی جوابشو میدم
-نه…اتاقت خنکه …نمیدونم چم شده ..شاید گرمازده شدم!
احتمالا داره با خودش فکر میکنه چقدر جوابم مزخزف بوده …آخه نصفه شبی آفتاب کجا بود؟ آخه مگه زیر باد کولرم کسی گرمازده میشه؟
قیافه حق به جانبی به خودم میگیرم و بهش حالی میکنم اسم بیماری من فعلا همینه…گرمازدگی احساسی!
حوله حمام رو از روی سرم برمیدارم ..دستمو میزنم زیر موها ی مرطوبم و دسته های مو رو زیر باد سرد کولر پریشون میکنم
باز مجبور میشه حین گشتن دنبال جزوه عزیزش نگاهم کنه … کوتاه تذکر میده
-سرما نخوریا!
شایدم میخواد بگه ” حوصله ندارم مریض داری کنم” اما ادامه حرفشو میخوره و به بازی موهامو و انگشتام و باد کولر خیره میشه….هی یه دست از موهای خیسمو برمیدارم و میگیرم جلوی باد…موهام پیچ و تاب میخورن تو آغوش باد و بعد آروم میریزن رو شونه هام
همونطور که بهم زل زده خیلی خیلی آنی میپرسه
– تو که اداعا میکنی لذت عشق از لذت دیدن بالاتره … اصلا تا حالا عاشق شدی یا فقط از عشق و عاشقی لاف میزنی؟
سوالش خیلی آنیه…چقدر هول میشم…شانس میام که دوباره حواسش پرت جزوه گم شده اش شده و نگاهشو از من گرفته …
آخه تازه کشف کردم که علت گرم بودن هوا، نگاه داغه اون مرده… یه حرارت بینهایت از نگاهش متساعد میشه که هم تنم رو میسوزونه و هم دلمو
از جواب دادن تفره میرم
-خب …نپرسی بهتره!
این جوابم رو آره تلقی میکنه … یهو فکری از ذهنش میگذره … برمیگرده و با کینه ای مشهود میگه
-نکنه عشقت همون گل پسرهمسایه تون بوده …چی بود اسمش؟
چشام از تعجب گرد میشه با تعجب میگم
-نکنه ابراهیمو میگی؟
واکنشش اونقدر واسم غریبه که شوکه میشم
انگشت اشاره اشو میگیره سمتم و تهدید میکنه
-دیگه اسمشو جلو من نمیاریا…مرتیکه ی…
میون کلامش می پرم تا بد و بیراه نثار کسی نکنه…از غیبت متنفرم
معترض میگم
-اِ ! من اصلا درک نمیکنم چرا اینقدر ازش بدت میاد؟! ..اون مرد خوب و دلسوزیه!
پوزخندی میزنه و روشو ازم برمگردونه و حرفی میزنه که واسم گرون تموم میشه
-باید مرد باشی تا معنی نگاه یه مردو بفهمی!!!
دهنم از تعجب وا میمونه ..یعنی میخواد بگه ابراهیم بدچشمِ؟!
اخم هامو تو هم میکنم …هم تعجب کردم و هم خیلی شاکیم …توجیه میکنم و میگم
-اون مرد که همیشه سر به زیر بود!
حین جابه جا کردن کتاب هاش صورتشو به سمتم کج میکنه و با یه اخم معنی دار میگه
-احتمالا اونی که سر به زیر بوده تو بودی، نه اون مرد!

 

زیر لب زمزمه میکنم
-خب …من عادت ندارم زل بزنم تو چشمای مردهای غریبه… اما اون هم …
کلافه از بحثی که اصلا واسش جذاب نیست ، رو میز میزنه و میگه
-بی خیال…فقط بدون اگه عشقت اون مرد بوده ،متاسفم بابت انتخابت و واست خوشحالم که بهش نرسیدی!
اخم هامو تو هم میکنم و ضمن اینکه اصلا بهش حق نمیدم اینطوری درباره ابراهیم حرف بزنه…ناخواسته خودمو لو میدم
-نه خیرم…نمیخواستم بگم …اما حالا که بحث به اینجا کشید باید خدمتتون عرض کنم که عشق من مردیه که ده سالِ پیش عاشقش شدم…ضمنا ابراهیم هم همیشه واسم مثل یه برادر بوده و هست!
یهو رو پاشنه پاش میچرخه و نرم میاد سمتم ..
هول بودم هول ترم میشم …همونطور که میاد جلو با عصبانیت میگه
-نکنه باز داری منو دست میندازی؟! هنوز یادم نرفته چطور از حس انساندونستی من سواستفاده کردی و یه ماساژ مفتی مجانی نوش جان کردی! میدونی بابا ساعتی چند به من حقوق میده تا راضی نگهم داره و تو شرکتش بمونم؟ مطمئنم تو ذهنت نمیگنجه که من چه آدم گرونیم…اونوقت ماساژ مفتی از من گرفتی؟!!!
هول میشم و دستمو به علامت تسلیم جلوی روش تکون میدم و مضطرب میگم
-نــــــــه ….اونبار که شوخی بود اما الان به جون خودم دارم راست میگم بهت!ده ساله عاشقشم!
میاد و درست جلوی روم می ایسته ..چشاشو تنگ میکنه …
گلوم خشک میشه و میسوزه
انگشت میانیشو خم میکنه و یه تلنگر نه چندان آروم به جایی بین دو ابروم میزنه. بی هوا ناله میکنم
-آخ ..دردم اومد …
میمیک چهره اش همیشه ترکیب اضدادِ…الانم هم اخم داره هم لبخند! …
-این مدلی قسم خوردنت رو ترک کن… یکبار برای همیشه!
دستمو میزارم رو پیـ ـشونی دردناکم و با لب و دهنی آویزون نگاهش میکنم
نگاهش که شیطون میشه این دلمِ که درست مثل قطعه یخی که روی سطح آب معلق باشه، تو سیـ ـنه می لرزه
به عبـ ـوسی چهره ام لبخند دندون نمایی میزنه و چیزی میگه که منو از زمین اتاقش میکنه و میبره تو آسمون خدا رو ابرها
-اینو زدم که یادت بمونه هیچوقت چیزی به این عزیزی رو قسم نخوری!
لب هام بی اختیار از رو هم وا میشن …
گیج میشم توی اون همه نور…تو چراغونی شیطون چشماش!
شانس میارم که نگاهش باز جدی میشه و نگاهشو از نگاهم میکشه بیرون…
همونطور مسخ شده سرجام وایسادم…برمیگرده سمت کمد دیواری اتاقش و کلافه مشغول وارسیش میشه… صداش تو فضای کمد اکو میشه
-میگی ده سال پیش عاشق شدی؟ … آخه اونوقع که تو یه جوجه دبستانی بیشتر نبودی!
باد کولر حالمو جا میاره…نفس عمیقی میکشم تا شاید فرجی بشه و مشکلات قلبی عروقیمم برطرف بشه که نمیشه!…در جوابش خیلی جدی میگم
-نه.. سیزده سالم بود …کاملا عاقل و بالغ !
یه سری جزوه از تو کمد میکشه بیرون و حین وارسیشون با کنایه میگه
-این همون سنی نیست که دخترا امروز عاشقن و فردا فارغ؟
از حرفاش حرصی میشم و معترض سرش غر میزنم
-چرا همش دوست داری ارزش عشق منو پایین بیاری ؟
به حرص دادنم ادامه میده …پوزخند میزنه و به طنز میگه
-نکنه از اون پسره هایی تازه به دوران رسیده بوده که تو مسیر مدرسه دخترونه ، با موتور گازی ویراژ میدن و از دخترای ساده دل دلبری میکنن !
دارم آتیش میگرم از طعنه هاش… موهامو جمع میکنم و با اینکه در درونم آتشفشانی همیشه خاموش، یهو فعال شده اما محض حرص دادنش ظاهر آرومم رو حفظ میکنم … آه میکشم و با حسرت میگم
-یادش بخیر… خیلی آقا و با شخصیت بود!

 

با اخم نگام میکنه و به طعنه میگه
-میگن آدم عاشق کرو کور میشه و عیب طرفشو نمیبینه… لابد درباره تو هم صدق میکرده..لابد کر و کور شده بودی، بیچاره!
عنان اختیار جوری از کفم خارج میشه که یادم میره این بحث خط قرمز یه رابطه اس!
صدامو میبرم بالا و خیلی با آب و تاب و تاکیدی میگم
– محض اطلاع جناب عالی ، فقط همین یه آدمو دوست داشتم….و اون یه مرد منحصر به فرد وخیلی خاص بود!
روزبه با این حرفم دیگه واقعا کفری میشه … اونقدر سریع میاد سمتمو و چونه امو میچسبه که چند لحظه تو شوک حرکتش میمونم …نفسم هنوز تو گلو حبسه که نگاه برافروخته اشو فرو میکنه تو چشام و چنان تشری بهم میزنه که تا ابد فراموشش نکنم
-نمیفهمی نباید جلوی یه مرد، حرف یکی دیگه رو بزنی…خوشت میاد منم شروع کنم درباره هر دختری دیدم و ندیدم حرف بزنم؟ هان؟
چونمو با حرص رها میکنه و عصبی دستشو تو خرمن موهاش فرو میکنه
سرمو میندازم زیر و نادم و پشیمون زمزمه میکنم
-خب…خودت پرسیدی…
انگار که واسش مُردم..نادیده ام میگیره و میره سروقت کاراش …
وسائلیو که این همه وقت دونه دونه و سر حوصله از کمد درآورده بوده رو با حرص، یکجا می ریزه تو کمد و درشو محکم میکوبه …
سرمو که بلند میکنم میبینم پیـ ـشونیشو گذاشته رو در بسته کمد و داره برای آروم شدن تقلا میکنه
نمیدونم با کدوم جراتی میرم سمتش..اصلا نمیدونم دارم میرم چی بگم؟..دلم حکم کرده برو ، عقلم هم خل شده و اطاعت کرده!
حال این روشنای تازه رو نمیفهمم … چقدر از من دور شده …چه حساس و احساساتی…چه اشک، لبِ مشکی شده روشنای امشب… چه شوریده حالی شده روشنای امشب!
تاب ناراحت دیدن اون مردو ندارم…میرم و تو فاصله ی یک قدمیش می ایستم…انگشت های ظریف و لرزونمو بالا میبرم … گوشه آستینشو آهسته میکشم و شوریده حال صداش میکنم
-روزبه !
سرشو بلند میکنه … اخم های گره زده اش حال خراب دلمو خراب تر میکنه …
ازم دور شده …اونقدر دور که باز شده روزبه روز اول … با صدای خسته و دلخورش لب میزنه
-کی گفته حق داری اسممو صدا کنی؟
متاسف…شرمنده … شوریده حال … شوریده دل ، نگاهش میکنم …نگاهشو با بد دلی از نگاهم میگیره و کلامش بی رحم تر میشه
– برو بیرون!…اصلا کی بهت اجازه داده پاتو بزاری تو اتاقم؟!…برو بیرون!
وقتی میبینه بیرون برو نیستم … قدم قدم میاد سمتم …هی میاد جلو و هی من از ترس چشاش عقب عقب میرم سمت در ..به خودم که میام میبینم الانه که از خط قرمز اتاقش بگذرم و شاید برای همیشه از اتاقش پرت بشم بیرون …نمیخوام این اتفاق بیوفته …نمیخوام باز این گپ کینه، بین دل هامون فاصله بندازه .. نمیخوام قدم هایی که به سمش رفتم،اون اندک قدمی که به سمت اومده، یکشبه دود بشه … باد هوا بشه و من و اون مرد دوباره بشیم همون غریبه های روز اول…
به زمین و زمان چنگ میندازم … تو یه قدمی در که میرسم ، پلک هامو رو هم میزارم و تنها جمله ای که به ذهنم میاد و خیلی سریع به زبون میارم
-ببخشید ……اصلا حق با توِ….من خریت کردم … نباید درباره استاد مرحومم پیش تو حرف میزدم!

 

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

2 دیدگاه

  1. سلام..
    از نویسنده رمان “همسر دوم” خیلی ممنونم….من رمانای زیادی خوندم عجیب این رمان تو دلم نشسته چون یه جورایی درکی از دخترک این قصه دارم تا حالا رمانی نخونده بودم که زیبایی درون آدم رو نشون بده، بازم ممنونم من که با این قصه حالم دگرگون شد شاید یه جورایی دخترک هم رو من تاثیر داشته وایمانمو افزون کرده ،شاید بعضیا پیشه خودشون بگن مگه همچین آدمی هم وجود داره؟!!!! ولی من بدید خودم میگم آره وجود داره و ای کاش مردم به باطن آدما بیشتر از ظاهرشون اهمیت میدادن….معذرت میخوام که دیدگاهم طولانی شد در آخر هم آرزوی موفقیت برای نویسنده دارم وامیدوارم برای پایان این داستان خیلی چشم انتظارمون نذارن ….از سایت خوبتونم تشکر میکنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن