رمان عروس استاد

رمان عروس استاد پارت ۱۳

 

رمان استاد و دانشجو

 

مثل جن زده ها بهش نگاه کردم،به قیافم خندید اما چیزی نگفت.
ده دقیقه ی بعد جلوی یه برج بلند بالا توقف کرد،یکی درو باز کرد و مهرداد ماشین رو توی پارکینگ برد.

با دو دلی پرسیدم:
_اینجا کجاست؟؟
_خونه ی من و ترانه،نگران نباش و پیاده شو
حتی نذاشت بپرسم چرا منو اینجا اوردی اینجا… خودش پیاده شد و چمدونم رو برداشت… در سمت منو باز کرد و منتظر ایستاد .

پیاده شدم،هرچی که بود بهتر بود تا خوابیدن توی پارک.حداقل فردا یه فکری به حال خودم می کردم.
سوار آسانسور شدیم.معذب یک گوشه ایستاده بودم.نمی دونم چرا انقدر احساس بدبختی می کردم.

آسانسور که نگه داشت اول من پیاده شدم..در واحدی باز شد و ترانه رو دیدم.
با لبخند گفت
_بالاخره مهرداد موفق شد بیارتت،بیا تو!
نگاهش کردم…از اخرین باری که دیدمش تپل تر شده،شکمش کمی بالا اومده و صورتش پر شده.

ناخودآگاه لبخندی زدم و گفتم
_بچه ت دختره؟
متعجب گفت
_از کجا فهمیدی؟
خندیدم و ابرو بالا انداختم.
از جلوی در کنار رفت،وارد شدم و نگاهی به خونشون انداختم
مهرداد در حالی که با عشق به ترانه نگاه می کرد گفت
_ما که فعلا اجازه ی نزدیکی نداریم،خوبی خانمم؟
ترانه پشت چشمی نازک کرد و گفت
_از احوال پرسی های شما
خندم گرفت…انگار من اشتباه قضاوت کردم.این مهرداد عاشق پیشه چشمش جز زنش کسی و نمی بینه.
روی مبل نشستم تا اونا تو حال خودشون باشن اما انگار ترانه رسما به مهرداد ویار کرده که خیلی زود اومد کنارم نشست و با خوش رویی گفت
_خوبی؟اگه گرسنته شام گرم کنم؟
با لبخند محوی گفتم
_شام خوردم ولی خستم یه امشب و بخوابم فردا صبح زود…
مهرداد وسط حرفم پرید:
_اینجا دیگه خونه ی تو هم هست.
از گوشه ی چشم نگاهش کردم.انگار خوشی زده زیر دلش که خونشو به یه غریبه پیش کش می کنه.
ترانه بلند شد و گفت:
_پس بیا اتاق مهمون و نشونت بدم.
سری تکون دادم.به سمت یکی از اتاق ها رفت و من هم دنبالش راه افتادم
درو باز کرد و گفت:
_وقتی مهرداد گفت میای اتاقو برات آماده کردم.لباس هم روی تخت برات گذاشتم چیزی خواستی منو حتما صدا بزن.

با لبخند سری تکون دادم و وارد اتاق شدم. اون هم بعد از شب بخیری رفت.
خسته خودم رو روی تخت رها کردم و بدون در آوردن لباس هام چشمامو بستم.با وجود استرس ولی باز هم پلکام نتونستن مقاومت کنن و روی هم افتادن

با صدای مشت و لگد هایی که به در میخورد از خواب پریدم.
نگاهم روی ساعت رفت،پنج و نیم صبح بود.با ترس در اتاق رو باز کردم و همزمان مهرداد هم از اتاق روبه رو بیرون اومد.
وحشت زده پرسیدم:
_کیه؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت
_برو تو اتاق درم ببند!
کاری که گفت و انجام دادم…چند لحظه بعد صدای بلند آرمین به گوشم رسید:
_زنم کجاست؟
مهرداد درست مثل خودش جواب داد:
_سراغ زنت و از من میگیری؟شرط بندی دیشب رو یادت رفته؟تو باختی پس ادعایی روش نداری.

گیج شدم.شرط بندی؟
_تو گه خوردی مستم کردی و باهام شرط بستی.هانا کجاست؟هانا…بیا بیرون!
قلبم تند تند می زد.مهرداد گفت:
_تو قانون بازی این نبود که بزنی زیرش،یا هانا رو بیخیال میشی یا ضرر می کنی و مجبوری هفتاد درصد از اموالتو بذاری وسط.کاری که تو همیشه با بقیه می کردی رو من این بار با تو کردم.

چند لحظه صدایی از کسی نیومد،می تونستم حدس بزنم آرمین از عصبانیت کبود شده. پس ماجرا این بود،اما مهرداد چرا باید سر من با آرمین شرط بندی کنه؟
همون طور که حدس می زدم،صدای خشن آرمین بلند شد:
_برو صداش من بیاد،نذار این خونه رو روی سرت خراب کنم.
یه دفعه با صدای خیلی بلندی فریاد زد:
_هـــانا…
یک قدم عقب رفتم و طولی نکشید که در اتاقم به شدت باز شد و آرمین در حالی که نفس نفس می زد اومد داخل.
مچ دستم و گرفت و غرید:
_راه بیوفت.
مقاومت کردم،مهرداد وارد اتاق شد و با تحکم گفت
_اون با تو هیچ جا نمیاد.
نگاهم بین دو تاشون چرخ میخورد.رو کرد به من و گفت
_تو دختر واقعیه اون عوضی که تو رو به این فروخت نیستی،بابای تو…
با داد آرمین حرفش قطع شد:
_ببند دهنتو!!!
نفسم بند اومد،چی داشت میگفت برای خودش؟
مهرداد بی توجه ادامه داد:
_بابام وصیت کرده دختر گمشده شو پیدا کنم،تو مجبور نیستی با این آدم به خاطر سیصد میلیون زندگی کنی چون اون دختر گمشده ی بابام تویی هانا تو اونقدری داری که مجبور نباشی واسه خاطر سیصد میلیون هر روز زیر دست این آدم له بشی.تصمیم با خودته،می خوای باهاش برو و یه عمر زیر دست پاش له شو،یا که طلاق بگیر و اون طوری که حقته زندگی کن

 

نفس کشیدنمم از یاد بردم،این چی داشت میگفت؟نکنه داشت منو مسخره میکرد؟
شاید هم با آرمین دست به یکی کرده بودن که منو دست بندازن…
اما نه قیافه ی کبود شده ی آرمین این و نمی گفت
با تته پته گفتم
_تو چی داری میگی؟من… بابام…
وسط حرفم پرید:
_بابای تو اون عوضی نیست…هر چند پدر واقعیتم چندان آدم خوبی نبود اما حداقل اگه پیدات میکرد تو رو نمیفروخت…به یه جاهایی نزدیک شد که عمرش قد نداد و مرد.من تو رو پیدا کردم،از ارثیه ی بابام چیزی نمیخوام تقریبا تمامش متعلق به توعه…

نگاهی به آرمین انداختم،مچ دستم زیر فشار دستش داشت له میشد.یه جوری نگام میکرد که انگار داشت می گفت اگه قبول کنی پوستت رو میکنم.

به گذشته که برمیگردم یادم میاد بابام هیچ وقت در حقم پدری نکرد.آخه کدوم پدری همزمان دخترشو به دو نفر میفروشه و فرار میکنه؟
اگه یک درصد حرف های مهرداد راست باشه…
این بار رو به آرمین کرد و گفت
_از همون راهی که اومدی بزن به چاک…اون خودش برای زندگیش تصمیم میگیره.

فشار دستش دور مچم بیشتر شد…انگار برای آرمین هیچی مهم نبود. با خشم غرید
_تا وقتی من شوهرشم بدون اجازه ی من هیچ غلطی نمیتونه بکنه

دستم و دنبال خودش کشید و تند گفت
_راه بیوفت.
انقدر گیج بودم که دنبالش راه افتادم…
دکمه ی اسانسور و چندین بار زد و وقتی در باز شد تقریبا پرتم کرد داخل.تو آینه به خودم نگاه کردم.اصلا شبیه بابام نبودم…یعنی ممکن بود مهرداد راست بگه و…

صدای خشن آرمین وسط افکارم پرید:
_دیشب دوازده شب از خونه زدی بیرون…با اجازه ی کی؟
نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم
_خودت گفتی برو
بازوم و گرفت و وادارم کرد روبه روش وایستم…
غرید
_من مست بودم احمق،بگم گورتو کم کن نباید بری با لگدم که پرتت کردم بیرون تو نباید بری.

چپ چپ نگاهش کردم.چقدر پرو بود این بشرررر؟
خواستم حرفی بزنم که بی هوا بغلم کرد.نفس توی سینه م حبس شد…اولین باری بود که آرمین بغلم می کرد.
فشار دستاش دور کمرم حس عجیبی بهم داد…
کنار گوشم با لحن حریصی گفت
_هر چی که شد تو نباید بری.
چشمامو بستم،ازم فاصله گرفت و همزمان در آسانسور باز شد.
مثل مات برده ها دنبالش بیرون رفتم.
سوار ماشینش شدم…قبل از اینکه ماشین و روشن کنه به سمتم برگشت و با دو دلی خواست چیزی بگه که پشیمون شد .
ضربه ای به فرمون زد و با کلافگی راه افتاد

 

کل راه رو مثل منگ ها بودم…جلوی خونه نگه داشت و خشک گفت
_برو حاضر شو کلاست دیر می‌شه
به سمتش برگشتم و با دو دلی پرسیدم
_مهرداد…راست میگه؟
سرش چنان به سمتم برگشت که یک لحظه ترسیدم.
با فکی قفل شده غرید
_راست بگه یا دروغ چه فرقی به حال تو داره؟
به فکر فرو رفتم و زمزمه کردم
_اگه راست بگه یعنی من یه برادر دارم پشتمه…
_لابد فکر کردی منم طلاقت میدم؟
اخمام و در هم کشیدم
_من پول تو بهت برمی‌گردونم دیگه دلیلی نداره بخوام باهات بمونم.

حس کردم به نقطه ی انفجار رسید.از ماشین پیاده شد و در سمت منو باز کرد…
مچ دستم و محکم گرفت که دادم بلند شد
_چی کار میکنی روانی؟
بی اعتنا از ماشین پیادم کرد و هر چه تقلا کردم موفق نشدم خودمو از دستش نجات بدم.
به اتاقمون که رسید پرتم کرد داخل و داد زد
_موبایلت و بده.
حیرت زده گفتم
_تو پاک زده به سرت…
با اعصابی داغون به سمتم اومد و جیبامو گشت جیبامو بس نبود همه جامو گشت وقتی با خشم به سمت س*ی*ن*ه هام برد یک قدم عقب رفتم و با صورتی مچاله از درد گفتم
_نیست دیگه وحشی
نگاه تندی بهم انداخت و به سمت لپ تاپ رفت،تلفن رو هم جمع کرد و بی اعتنا به من به سمت در رفت و قبل از اینکه به خودم بیام و بپرسم چی شده از اتاق بیرون رفت در و بست و چند لحظه بعد صدای چرخش کلید توی قفل در اومد.

حیرت زده گفتم
-تو منو زندونی کردی؟
صدای خشکش رو از پشت در شنیدم
_آنقدر اونجا میمونی تا آدم بشی نه اون داداش تازه رسیدت نه خودت نه حتی خدا… تا من نخوام تو هیچ گوری نمیری هانا اینو تو گوشت فرو کن

صدای دادم بلند شد
_تو چه آدمی هستی آخه؟واسه چی منو اینجا زندونی کردی احمق من کلاس دارم.
_شب همه رو خودم یادت میدم…

کارد میزدی خونم در نمیومد با جیغ بلندی گفتم
_خدا لعنتت کنههههه
به در کوبیدم و بلندتر داد زدم
_باز کن درو…میرم به خدا یه جوری میرم داغم به دلت بمونه تلافی همه ی این روزا رو سرت در میارم هر جوری شده فرار میکنم و خودم و از دستت نجات میدم شنیدی چی گفتم؟

_به نظرم دیگه داد نزن دارم میرم دانشگاه تا وقتی بیام بشین خوب استراحت کن عسلم.
لگد محکمی به در زدم
_عوضی

 

بالشم و بغل کردم و به حال خود بیچارم اشک ریختم.
از صبح آنقدر گریه کرده بودم که چشمام باز نمیشد.آرمین نامرد حتی با خودش نگفت این دختر از گرسنگی میمیره…

حتی اگه مهرداد دروغ گفته باشه اما اینو میدونم حاضره به خاطر انتقام هم شده کمکم کنه طلاق بگیرم…
طلاقم و میگیرم و تلافی تک تک این روزا رو سرت در میارم آرمین
صدای آرمین رو از طبقه ی پایین شنیدم.. پس اومد.
سرم رو زیر پتو کردم و چشمامو بستم…کاش نیاد اصلا تحمل دیدنش رو ندارم..
از اونجایی که خیلی خوش شانسم پنج دقیقه نشده صدای چرخش کلید رو شنیدم
صدای قدم هاشو شنیدم… بدون اینکه براش مهم باشه من خوابم یا بیدار خودش رو روی تخت پرت کرد و گفت
_این جوری از شوهرت استقبال میکنی؟
صورتم با نفرت جمع شد اما تکونی به خودم ندادم کم نیاورد و گفت
_سر عقل اومدی؟
دلم میخواست بلند بشم و محکم بزنمش اگه یک کلمه ی دیگه می گفت حتما این کارو میکردم.
پتو رو از روم کنار زد
_به من نگاه کن…
مصرانه چشمامو بستم…خودشو روم خم کرد و این بار با تحکم صدام زد
_هانا…
با همون چشم بسته گفتم
_نمیخوام ببینمت…
به جای آرمین صدای ستاره اومد
_برای عذاب دادن من به این دختر پیله کردی؟آرمینی که من میشناسم اینقدر خودش و برای یه دختر کوچیک نمیکنه.
چشمام باز شد… صدای خشن آرمین و شنیدم که گفت
_برو بیرون.
ستاره سری تکون داد و گفت
_اونی که تو رو عاشقت کرد،اونی که به خاطرت همه کاری کرد من بودم آرمین تو نیازی به این دختر نداری من مجازاتم و کشیدم.
آرمین بلند شد و به سمتش رفت منتظر بودم جنجال راه بندازه اما بازوشو گرفت و دنبال خودش از اتاق بیرون کشید
با دهنی باز مونده به در خیره موندم…
چقدر بی‌شعور بود.
با حرص از جام بلند شدم و در کمد رو باز کردم اولین مانتویی که به دستم رسید رو پوشیدم و شالی روی سرم انداختم..
به سمت در رفتم و همون لحظه آرمین جلوم سبز شد
لبخند محوی زد و اومد تو… تا خواستم از کنارش رد بشم درو بست بازوم گرفت کنار گوشم گفت
_برای آخرین بار میگم هانا… تو… هیچ… جا… نمیری

🍁🍁🍁

admin

نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم . . .

7 دیدگاه

  1. توروخدا زودتر پارت ۱۴ هم بزارین

    خلی طول میدید تا یه پارت بزارین اینجوری خواننده هاش زده میشن از خوندن این داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن