رمان همسر دوم

رمان همسر دوم پارت ۶

 

 

روشنا:
بعد از خرید شال ، کیف ، مانتو، شلوار و کفش سرتا پام نو شده …نو، شیک و گرون… اگه دست خودم بود که هرگز این پول های بی زبون رو خرج این اجناس نمی کردم…اما الان که به بهانه دستشویی از روزبه جدا شدم و دارم خودمو تو آینه سرویس بهداشتی طبقه چهارم میبینم باورم نمیشه که این خودم باشم…
حالا این روشنای بلند و باریک خیلی متفاوت شده با قبل… مانتو ام خوشگله اما نه بدن نماست نه نصفه نیمه …
شال شیری رنگو روی سرم مرتب میکنم …این رنگ پوستمو روشن تر و چهره امو معصوم تر کرده… با این همه رنگ های روشنی که پوشیدم شبیه عروس ها شدم….
حالم بیخودی خوبه..یه لبخند گشاد میشینه رو لبم…دستمو میشورم و یکم از رژ کمرنگم روی لب میمالم تا بی رمقی رو از چهرام بگیره…
وقتی برمیگردم روزبه تو فکره و یه گوشه منتظر وایساده..
دیگه از اینکه برم سمتش و مستقیم مخاطب قرارش بدم خجالت نمیکشم…
همین که متوجهم میشه اخم هاش آروم آروم از چهره اش محو میشه و یه قدم به سمتم برمیداره و همین حرکتش به من اعتماد به نفس میده وموجب میشه با خیالی آسوده به سمتش برم ..
داریم توی یه فاصله نزدیک به هم راه میریم و نگاه های گاه و بیگاه مردم رو تحمل میکنم که جلوی ویترین یه مزون لباس شب یهو حس میکنم انگشتام داره لمس میشه…تو جام خشک میشم و نفسم تو گلو حبس میشه … ترسیده به انگشت هام که تو حصار دست روزبه گیر کرده خیره میشم …
نهیب میزنه
-به چی نگاه میکنی…ویترین رو ببین
تا سرمو بلند میکنم حیرت زده میشم و دهنم وا میمونه….خدای من …تو ویترین پر از لباس های فوق العاده شیک شب..لباس هایی که حتی تو خواب هم نمیدیدم که یه روز بتونم صاحبشون بشم
روزبه با علامت سر به ورودی مغازه اشاره میکنه … به علامت نفی چند بارسر تکون میدم…
نظرمو میزاره لب تاقچه تا آبشو بخورم …
دستشو میزنه پشت کمرم و تقریبا هلم میده داخل…همونطور که منو دنبال خودش میکشه تو رگال ها نگاه میندازه و در عرض چند دقیقه چند دست لباس برمیداره…و وقتی دختر فروشنده با ناز و عشوه بهش میگه که سلیقه اش فوق العاده اس لباس ها رو میده بغل دختره و منو مثل یه زندانی میسپاره دستش …
دختره ی نادون هم دست منو محکم میچبه و بهم لبخند دندون نما میزنه….یعنی دلم میخواد تمام اون موهای فرفریشو دونه دونه از جا بکنم..عجب زوری هم داره..همونطور که دختره منو میکشه برمیگردم عقب و در حالیکه دارم به شدت حرص میخورم یه لبخند
مصنوعی میچسبونم رو لبم و میگم
– عزیزم … من الان به این لباس ها نیازی ندارما!!!!
روزبه هم که میدونه دختره زیر نظرمون داره همون لبخند مصنوعی رو میچسبونه رو لبش و با یه لحن مثلا عاشقانه میگه
-عزیزم خیلی زودتر از اونچه فکرشو بکنی لازمت میشه عزیزم!!!
یه جوری هی میگه عزیزم که از صدتا فحشم بدتره!
میون اخم و خط و نشون کشیدن عصبی میخندم و میگم
-آخه ما که تا آخر این ماه بیشتر ایران نیستیم عزیزم!…مهمونی کجا بود؟
ترجمه اش میشه “یادت رفته فقط تا بیستم این ماه قراره این فلاکت ادامه داشته باشه و بعد اون میری پی کارت؟”
توی این میون فروشنده مستاصل مونده که با من چیکار کنه…ببره.؟…نبره؟
روزبه میاد جلو و آروم هلم میده سمت اتاق پرو و دم گوشم با حرص میگه
– با من بحث نکن…فقط مثل همیشه بگو چشم…اوکی؟
بعد با علامت سر و یه لبخند قشنگ اشاره میکنه که برم داخل
تغییر لحن و چهره جذابش با اون لبخند نادر اونقدر گیجم میکنه که نمیفهمم کی همراه دختره وارد اون اتاق پرو عجیب شدم …
اتاق پرو یه اتاق خیلی بزرگه که موکت شده و دور تا دورش آینه و رگال های خالیه و یه گوشه اش برای تعویض لباس پرده نصب کردن..با راهنمایی دختر میرم پشت پرده و لباس هامو میکنم و به خودم وعده میدم که جای نگرانی نیست یه فرصت عالی گیرم اومده که یکی دو تا لباس خوشگل رو امتحان کنم …بعدشم میرم به روزبه میگم هیچکدومشون رو نپسندیدم و تمام … اما همین که لباس اول رو پوشیدم هنوز زیپ رو بالا نکشیده دختر فروشنده اومد سراغم
-خانوم پوشیدید؟ اجازه بدید کمکتون کنم؟
پرده رو کنار میزنه و میاد سروقتم … حتما اشتباه میکنم که سایه مردی رو پشت پرده میبینم … دختره زیپ رو بالا میکشه و با ذوق و چرب زبونی میگه
-خدای من … خیلی رنگ سبز به شما میاد
دارم با یقه باز پیرهن ورمیرم که دختره پرده رو کامل میزنه کنار و روزبه رو که بیرون منتظره مخاطب قرار میده و میگه
-اینم پرو اولین لباس… می پسندید جناب؟

 

اصلا انتظارشو ندارم که با این لباس با روزبه روبه رو بشم… ناخوداگاه به سمت او میچرخم و وقتی میبینم روزبه رو صندلی درست رو به روم نشسته و داره ورندازم میکنه دهنم ازتعجب وا میمونه … روزبه به چهره مضطربم لبخند کجی میزنه و انگشتشو تو هوا تکون میده …یعنی بچرخ…
دستمو فورا میزارم جلو یقه باز لباس و حس میکنم الانه که از شدت استرس و عصبانت قلبم زیر دستم منفجر بشه…
فکر اینکه مثل یه عروسک داره باهام بازی میشه از عصبانیت آتیش میگیرم….اون مرد داره قرارمون رو نقض میکنه و من نمی تونم مثل همیشه سکوت کنم!
فروشنده که حال بد منو متوجه شده میگه
-مثل اینکه خانوم تو این لباس احساس راحتی نمیکنن! عزیزم میخوای بعدی رو امتحان کنی؟
فقط دلم میخواد هر چه زودتر از جلوی اون مرد محو بشم و لبخند و پورخندشو نبینم …فورا حرف دختره رو تایید میکنم و به روزبه ای که سکوت کرده و داره با دقت یه مدیر به ماجرا نگاه میکنه کوچکترین اهمیتی نمیدم !
تو فرصتی که برای پوشیدن لباس دوم که انتخاب جناب تحفه اس تنها شدم به زمین و زمان چنگ میندازم تا برای خلاص شدن از این وضعیت یه راهی پیدا کنم…اما اونقدر از روزبه عصبانیم که مغزم هنگ کرده و هیچی به ذهنم نمیرسه..دختره میاد پیشم و میگه
-نتونستی اینو در بیاری…بزار کمکت کنم…
اصلا هیچ حس و حالی واسم نمونده که بخوام واسه پوشیدن لباس دوم خرجش کنم… خودش لباس دوم رو تنم میکنه… اونقدر بغش تو گلوم جمع شده و اونقدر ناراحتم که دلم میخواد خودمو بغل کنم و های های گریه کنم…
همش حس میکنم روزبه به حریمم تجاوز کرده…قرارمون این نبود…قرار بود مثل دو تا غریبه باشیم..قرار بود حتی کوچکترین رابطه ای بینمون نباشه…اون صیغه مسخره هم منِ احمق گذاشته بودم تو برنامه… تا فقط و فقط موندنمون زیر یه سقف توی دو تا اتاق در بسته ی مجزا ، غیر شرعی نباشه… من احمق با دستای خودم گور خودمو کنده بودم..
حس میکنم اون مرد مثل یه دشمن خونی زوم کرده ببینه چی منو بیشتر آزار میده…تا روی همون پافشاری کنه و هی باهاش شکنجه ام کنه…فقط میدونم که نباید بفهمه که این کارش تا چه حد منو داغون و عصبی کرده و گرنه ممکنه این نقطه ضعفو تو دستش بگیره و همش اینطوری آزارم بده…
لباس دوم یه پیرهن ماکسی سرخابی رنگه که با دوتا بند به پشت گردن بسته میشه…از بس پشت لباس بازه اینبار با چشم های بسته میرم جلوی روزبه و سعی میکنم اصلا نگاهش نکنم..اما یه لحظه که چشمم بهش میوفته لبخند کجِ روی لب هاشو میبینم
لباس سوم یه پیرهن کوتاه طوسی رنگه…یقه قایقی و آستین حریر داره وسر مچش کیپور کار شده…خوشگله همیشه آرزوم بوده این لباس ها رو داشته باشم اما الان هم از خودم هم از تک تک اون لباس ها متنفرم!
بعد از آخرین پرو که توجه فروشنده و روزبه رو بیشتر از همه جلب میشه برمیگردم پشت پرده.تکیه امو میدم به دیوار سرد پشت سرم ..رو زانو خم میشم …. حس میکنم دیگه نمی تونه بیشتر از این به این نمایش ادامه بدم… اگه بیشتر ادامه بدم ممکنه یا از بغض خفه بشم یا یهو بزنم زیر گریه و همه شکیبایی و صبری که تا به اینجا نشون دادم بر باد فنا بره….
تو آینه نگاهی به چهره رنگ پریده ام میندازم…یه قطره اشک تندی از گوشه چشمم سرمیخوره پایین … دست میزارم رو گونه ی سردِ بی رنگم و به خودم نهیب میزنم
-خود کرده را تدبیر نیست رها خانوم
پلک های سنگینمو میزارم رو هم و یه نفس هوا میگیرم تا اعصاب متشنجم کمی ..فقط کمی آروم بگیره … بعد سریع لباس های
خودمو میپروشم و میاد بیرون و با جدیت به روزبه میگم
-میشه بریم؟
روزبه که حال خراب ام رو میبینه رو به فروشنده میگه
-لطفا هر سه پیرهن رو بپیچید…
اینبار هیچ اعتراضی نمیکنم…به جهنم هر کار دلش خواست با پول هاش بکنه…اصلا به من چه!
قلبم تند تند میزنه… تاب ایستادن تو مزون رو ندارم… میرم بیرون منتظر میمونم تا بیاد
به زور اشک و عصبانیتم رو با هر نفس فرو میدم…اما با نفس بعدی هزار برابر خشم از درونم شعله میکشه…
احساس میکنم دارم میسوزم از این همه تحقیر شدن.
روزبه چند لحظه بعد با سه نایلون میاد بیرون…اینبار منم که دارم قدم هامو بلند تر برمیدارم تا چشمم تو چشم این مرد بی رحم نیوفته.

 

روزبه:
حس میکنم اونی که داره کنارم قدم میزنه ممکنه هر لحظه بزنه زیر گریه … دستش که میخوره به دستم تازه میفهمم تنش مثل کالبد یه جسد سرد سرد شده.
نمیدونم چه اتفاقی افتاد که یهو این طوری شد!…فقط میفهمم تا دیر نشده و نیوفته رو دستم باید کاری واسش بکنم .
بلاتکلیف دور و اطرافمو نگاه میکنم … تابلو کافی شاپ رو که میبینم یهو یاد حرف معصوم خانوم میوفتم… همین امروز که روشنا حمام بود تو خاطراتی که از بچگی دخترش واسم تعریف کرد اینم گفت که روشنا وقتی خیلی ناراحت بوده دو تا چیز آرومش میکرده …یکی یه چیز شیرین مثل بستنی دومی هم حرف یا داستانی که حواسشو پرت کنه ……..
امتحانش ضرر نداره… معطلش نمیکنم… فورا انگشتای یخ کرده اشو میگیرم تو دستم و با خودم همراهش میکنم… پشت میز قرمزو سیاه کافی شاپ میشونمش و واسش بستنی سفارش میدم…
طولی نمیکشه که بستنی و آب میوه رو واسمون میارن …
نم نگاهی به سمتش میندازم
ظاهر خوشمزه بستنی اشتهاشو تحریک کرده اما معلومه هنوز راه گلوش بسته اس
باید کاری کنم که لااقل یه قاشقش رو به دهن بگذاره…یکم تحلیل میکنم و بعد رگ خوابش دستم میاد
-میدونی این بستنی چقدر گرونه؟
با اشاره ابرو به تابلو ال ای دی بالا سر فروشنده اشاره میکنم..رد نگاهمو دنبال میکنه… چشمو تیز میکنه و عدد چند رقمی رو که از روی برد کافی شاپ میخونه جیغ جیغ میکنه
-مگه توش پودر طلا ریختن …. چقدر گرون!!
خنده امو با یه جرعه آب میوه فرو میدم …اخم هامو تو هم میکنم
-پس اگه نخوریش اونقدر پول به همین راحتی حروم میشه
مثل مزمزه کردن یه جنس باارزش بستنی رو زیر زبون آروم مزمزه میکنه …با همون بستنی گول میخوره و کم کم یادش میره چقدر ناراحت بوده!
بیشتر حواسشو پرت بستنی میکنم
-خوشمزه اس؟
میخنده و میگه
-اگه نمیگفتی اینقدر گرونه شاید مزه اشم به نظرم اینقدر عالی نمیومد!
یه جرعه از آب میوه ام میخورم و حین بازی کردن با نی مارپیچ فرم گرفته میگم
– به همین دلیله که آدم ها هم سعی میکنن هر روز بهتر به نظر بیان…اینطوری دیگران بیشتر بهشون توجه نشون میدن !
روشنا تو فکر فرو میره و میپرسه
-یعنی همه ارزش آدم ها به ظاهرشونه؟ … پس ارزش ذاتی انسان ها چی میشه؟
-نه… اما اینطور هم نیست که ظاهر هیچ ارزشی نداشته باشه… تو که حتما باید درباره آراستگی افراد برجسته ی دینی مثل پیامبران و امامانمون شنیده باشی…این ظاهر خوب موجب میشد اون ها برای پیروانشون جاذبه داشته باشن… از طرفی چون شناخت ذات آدم ها کار سخت و زمانبریه اغلب سعی میکنن آراسته باشن تا لااقل در ظاهر دافعه ایجاد نکنن وگرنه به قول شریعتی “هر انسان، کتابی است، چشم به راه خواننده‌اش…”
لیوانمو پس میزنم و تاکید میکنم
-اما تو که نمی تونی همه رو برداری بخونی تا بفهمی ذاتشون چطوریه !

روشنا :
این سخن دکتر شریعتی رو بارها و بارها خونده بودم… باورم نمیشد روزبه ای که سال هاست از وطن رفته اهل مطالعه آثار اندیشمندان ایرانی باشه…اقرار میکنم برای اولین بار ازش خوشم اومده
یه سوال سخت تر میپرسم تا بیشتر با طرز فکرش آشنا بشم
-پس چطوری میشه آدم کم ارزش رو از آدم های پرارزش سوا کرد؟
نگاهشو به یه نقطه دور میدوزه و بعد از یکم مکث و حلاجی کردن جواب هاش میگه
-خب… جوابت خیلی ساده نیس اما بخوام خیلی خیلی ساده اش کنم اینه که اون فردی که سعی کرده آدم تر باشه و انسانیت بیشتری داره ارزشمند تره!
با جوابش یاد خاطراتی از دکتر خلیل رفاهی تو کتاب گردش ایامش میوفتم و با خودم بلند بلند فکر میکنم
-چه جالب… من شبیه این جواب رو قبلا توی خاطرات یه مرد روحانی خونده بودم…اون مرد میگه وقتی که درقم طلبه بوده بعلت جوانی وخامی وبی ارتباطی با جامعه معتقد بودم که فقط کسی که درقم باشه وروحانی باشه انسان ارزشمندیه. اما وقتی اومدم دانشگاه تهران با شخصیت های با فضیلت روبروشدم ،فهمیدم که در خارج از قم ودراشخاص غیرروحانی هم اشخاص ارزشمندی وجود داره اما باز شیعه بودن را شرط اصلی میدونستم. بعد با سفر به کشورهای عربی متوجه شدم که بین سایر فرق اسلامی هم انسان ارزشمند پیدا میشه.پس از سفر به اروپا به این نکته رسیدم که در بین سایر مردم موحد هم انسان ارزشمند وجود داره. بعد در سفر ژاپن حادثه ای براش اتفاق میوفته که درک میکنه انسانیت زبان و مکان و نژاد ومذهب و رنگ نمیشناسه!

 

نیم نگاهی به روزبه میندازم و وقتی میبینم هنوز گوشش با منه میگم
-اون حادثه هم این بوده که وقتی آقای رفاهی تو ژاپن برای غذا به رستوران بسیار بزرگ و شلوغی میره ساکشو که تمام زندگیش توش بوده جا میزاره و بعد از چند ساعت سراسیمه برمگیرده و با کمال ناباوری میبینه که ساک همونجا است و پیرمردی کنار ساکه نشسته, پیرمرده میگه وقتی دیدم ساک رو فراموش کردی با این که کار مهمی داشتم موندم تا برگردی … وقتی برای تشکر به اون مرد میگه “خدا ” به شما اجر بده … اون مرد در جواب میگه من به “خدا” اعتقاد ندارم اما به “انسانیت” معتقدم.
روزبه لبخندی کمرنگ میزنه و تایید میکنه.
حالا او به یه نقطه خیلی دور خیره شده و من به مهربونی لبخند کم پیدای او!

***

روشنا:
این عادت بچگیمو انگار هیچوقت نمی تونم ترک کنم..اینکه تا میشینم تو ماشین دلم میخواد شیشه رو بدم پایین و نوازش باد رو روی پوست صورتم حس کنم.
نگاهم تو فضای ماشین روزبه میچرخه و روی نقطه ای ثابت میشه… خدای من سانروف!…
اگه این مرد اینقدر خشن نبود میتونستم وایستم و سرمو بیرون کنم و هوا مشت مشت بریزه تو صورت…وای که چه کیفی داره!
اما روزبه بدش میاد..حتی اگه بخوام پنجره رو پایین بکشم نمیزاره و مثل دفعه پیش میگه هوا آلوده اس و انگشتمو میچلونه و شیشه رو فورا میده بالا…انگشتمو میگیرم جلو چشمم و نگاش میکنم …همین انگشت بود که له شده بود؟
با یادآوری اون روزهای نه چندان دور لب و دهنم آویزون میشه…هنوز انگشتم جلو چشممه که یهو انگشتمو میگیره تو دستش و دنده رو عوض میکنه …
نفسم تو گلو حبس میشه..نکنه بازم میخواد انگشتمو زیر فشار انگشتاش شکنجه بده….پلک هامو برای تحمل بهتردرد رو هم فشار میدم…اما بعد از چند لحظه میبینم که انگارهیچ فشاری رو دستم نیست … کم کم از لای چشم هام نیمه بسته ام نگاهش میکنم
نگاهم که نمیکنه اما زمزمه وار میگه
-کاری نکن که حواسم پرت بشه …
حس میکنم فشار ملایم انگشتاش یه جورایی داره موجب میشه خون جور دیگه ای تو رگ هام جریان بگیره…انگشتمو از لای انگشتاش آهسته میکشم بیرون و میگم
-ببخشید …نمی دونستم ممکنه حواستو پرت کنم… دیگه تکرارش نمیکنم
دستشو تو خرمن موهاش فرو میکنه و با لحنی غمگین میگه
-اینقدر ترسناکم که بابت هر اشتباهت هزاربار معذرت خواهی میکنی؟
واقعا نمی دونم برای جواب باید چی بگم…خیلی میترسم از خشمش…با تاسف میگم
– فقط نمیخوام ناراحتت کنم
کامل برمیگرده سمتم و دقیق نگام میکنه و با تردید میپرسه
-تو….
یکم مکث میکنه ..از ترس نفسم بالا نمیاد..لب میزنه
– کی میخوای چهره واقعیتو رو کنی؟
نفسمو رها میکنم و کف دستمو نشونش میدم و صادقانه نگاش میکنم
-من همینم که میبینی ….
سرشو چند بار به نفی تکون میده
-محاله باور کنم…تو هم بالاخره یه روز چهره واقعیتو رو میکنی !
مگه چیکار کردم که فکر میکنه دارم نقش بازی میکنم؟
قبل از اینکه بپرسم خودش دلیلشو توضیح میده
-آخه چطور ممکنه این همه تفاوت بین تو و مامانت باشه؟
خون با فشار بیشتری تو رگ هام جریان میگیره … مامان خط قرمز منه!… نمی تونم اجازه بدم باز هم درباره اش بد صحبت کنه … قاطعانه بهش میگم
– اتفاقا من و مامانم اصلا دور از هم نیستیم …
در کسری از ثانیه رگ گردنش متورم میشه…. اسم شهره کافیه تا او مرد به حد مرگ عصبانی بشه…
-اون زن یه عفریته ی به تمام معناست…اونوقت تو و اون شبیه همین؟
قطعه قطعه شدن قلبمو حس میکنم امامیدونم که باید باز هم خودخوری کنم …

 

روزبه:
نیم نگاهی به سمتش میندازم … با ناخن، ناخنش رو خراش میده…..لبهاشو محسوس رو هم فشار میده و ترجیح میده باز هم سکوت کنه
حرصم میگیره که بخاطر اون زن بد ذات اینطوری داره خودخوری میکنه
-متنفرم از این خودخوری هات…خب اگه حرفی داری بگو لامصب!
سرشو میندازه زیر… با صدایی گرفته و بغض دار زمزمه میکنه
-الان وقتش نیست…
خشن رانندگی میکنم …هی گاز،هی ترمز … نهیب میزنم
– پس کِی وقتشه؟
ترس تو چشماش موج میزنه
-وقتیکه تو بخوای همه واقعیت گذشته رو بفهمی اونوقت منم حرف هامو میگم
پوفی میگم و دستمومثل چنگ تو موهام فرو میکنم وفریاد میزنم
-حقیقت مثل روز روشنه…چندین نفر از نزدیکان مامانم شهادت دادن که مامان تو همه اون بلاها رو سر مامانم آورده… دیگه باید چیو بدونم که نمیدونم؟
از ترس تو صندلی فرو میره
-خواهش میکنم آروم باش… گفتم که الان وقت این حرف ها نیست…
آتش از چشم هام زبانه میکشه … چشماش داره التماسم میکنه که آروم بشم…صدای آرامشبخشش چند پله منو از اوج عصبانیت پایین میکشه…دستمو عصبی میکشم رو پوست گردن و رومو ازش برمی گردونم و زمزمه میکنم
-واقعا برات متاسفم که خودتو به خواب زدی و حقیقت رو نمی بینی!
جوابی به حرفم نمیده..میدونم چرا ..چون مثل چشماش به مامان جونش اعتماد داره !
به دست و پام میوفته و میگه
-گفتم که طرف انتقام تو، منم! … بهم رحم نکن وهر طور دوست داری خشمت رو سرم خالی کن …دلم میخواد یکم ….حتی یکم هم که شده از خشمت کم بشه و آروم تر بشی.
از این حرفش چنان برافروخته میشم که رنگ از روش میپره…تهدیدم جدیه..خیلی جدی!
-اگه جونتو دوست داری هیچوقت…دیگه هیچوقت اینو ازم نخواه ….چون حتی اگه یه لحظه رحم کردن بهت رو کنار بزارم دیگه هیچی کاری نیست که از دستم برنیاد!
*
روشنا:
اون مرد واقعا میتونه منو بکشه؟ توی اون لحظات شک ندارم که جوابم آره اس.
به نظرم اون مرد همون اندازه که وقت آرام بودن میتونه با چهره جذاب و لبخند مهربونش دلبری کنه موقع خشم هم میتونه قلب یکی رو از سینه اش بکشه بیرون و درجا بکشدش!
اونقدر بغض تو گلوم نشسته که حس میکنم راه نفسم بسته شده … دست میزارم رو سینه ام و از شدت بالا و پایین شدنش میفهمم که اگه همین حالا شیشه رو پایین ندم ممکنه از بی هوایی خفه بشم….بی توجه به نظر روزبه درباره هوا آلوده بیرون یا اجازه داشتن یا نداشتن برای پایین دادن شیشه ، فورا کلید شیشه بالا بر رو میزنم و پنجره رو پایین میدم … باد فورا به صورتم هجوم میاره …. خوبه !…حالا حتی اگه نای نفس کشیدن هم نداشته باشم مشت مشت تو ریه هام هوا میریزه .

*

روشنا:

اصلا پیچیده نیست…وقتی اسم مامان وسط میاد روزبه میشه همون روزبه روز اول !.. اون روز هم بعد از خرید، دقیقا همین اتفاق افتاد …روزبه شد مثل روز اول…همون روزبه سخت و نفوذناپذیزِ ترسناک… نزدیک ایستگاه مترو منو پیاده کرد و بی هیچ حرف اضافه ای رفت پی کار و زندگیش.
اینروزهای آخر خرداد، فصل امتحاناته…تو کتابخونه دانشکده مشغول مطالعه ام که صدای ویبره گوشیم توجه خودم و دانشجوهای دور و اطرافمو جلب میکنه…رو صفحه اسم “آر.ام” نقش میبنده…نمی دونم چرا با دیدن اسمش اینقدر هول میشم .. سریع از سالن مطالعه خارج میشم و تماسش رو جواب میدم
جای سلام و احوالپرسی فورا تشر میزنه
روزبه-هیچ معلومه کجایی؟
-سلام…چطور مگه؟
روزبه-دو روزه هر چی بهت زنگ میزنم در دسترس نیستی!
-امتحان هام شروع شده و اغلب تو کتابخونه ام..ایجا خوب آنتن نمیده
-همین امشب بساطت رو جمع کن و بیا خونه…الان دو شبه که من اینجام
بی توجه به جو سالن مطالعه با وحشت جیغ میکشم
-چی؟

 

ندیده میدونم رگ گردنش باز متورم شده… با صدایی که از عصبانیت میلرزه داد میزنه
-نکنه فکر کردی من تا ابد فرصت دارم!…امشب راس ساعت ۹ باید خونه باشی!
منتظر شنیدن جواب یا بهانه تراشی هام نمیمونه…دستورشو که صادر میکنه گوشی رو قطع میکنه.
فورا به ساعت مچیم نگاهی میندازم…ساعت ۷ شبه و هنوز هوا روشنه … نمیفهمم چطور بند و بساطم رو از سالن مطالعه برمیدارم و خودمو به ایستگاه اتوبوس میرسونم…اولین اتوبوسی که میاد به زور خودمو میون جمعیت جا میکنم و اعتراض و بد و بیراه ملت رو به جون میخرم…
حالا نیم ساعت گذشته و من دقیقا نیم ساعت دیگه تا رسیدن به خونه معصوم وقت دارم …باید قبل از رسیدن به خونه یه قصه جدید واسه معصوم سرهم کنم…اون زن هرگز نمیزاره من بدون عقد رسمی و جشن و سلام و صلوات راهی خونه بخت بشم و زندگی مشترکمو با روزبه شروع کنم!
همیشه نشستن تو اتوبوس برای ذهن آشفته و افکار پریشونم یه تسکین خیلی خوب بوده…تو اتوبوس میتونم دقایق زیادی به خیابون ها و آدم ها خیره بشم و فرصت خیلی خوبیه واسه فکر کردن به اونچیزی که فکرمو مشغول کرده…چند ایستگاه بعد یه صندلی خالی جفت پنجره خالی میشه…با کمال میل میشینم…هی از استرس ناخن میجوم و هی فکر میکنم …نزدیک های خونه به این نتیجه میرسم که هیچ راهی جز دروغ گفتن به معصوم جون ندارم…کاری که ازش متنفرم رو ناگزیر باید انجام بدم.

***

روشنا:
ساعت یه ربع به ۹ شب با تاکسی خودمو به خونه ای که روزبه واسم خریده میرسونم…کلیدمو تو قفل در میچرخونم….خونه تاریک و گرمه…برق سالن رو میزنم…
بوی محوی از ادکلن روزبه تو فضا استشمام میشه…صندل هاش کنار در ورودی به هم جفت شده و این نشونه ها خبر میده اون الان خونه نیست … نفس راحتی میکشم و میرم سمت اتاقش تا سرکی بکشم …دستگیره در رو با احتیاط فشار میدم …در اتاقش قفله …مطمئن میشم که خونه نیست .
میرم به اتاق خودم …لباس هاو وسائل شخصیمو تو کمد جا میدم…شال ها و مانتو ها رو آویزون میکنم …میرم به گل و گلدون های قشنگم رسیدگی میکنم و نگاهی به ساعت میکنم…ساعت ۱۰ شب شده…گرسنه ام…گوشی رو از تو جیب تونیکم میکشم بیرون و به روزبه پیام میدم
“سلام…معصوم جون واست شام فرستاده … کی میای خونه؟”
چند لحظه منتظر میمونم اما جوابی نمیاد
لب ورمیچینم و بی خیالِ جوابش میشم …
بساط درس رو پهن میکنم رو میز ناهار خوری…این تنها میزیه که تو این خونه میتونم صاحب بشم …روزبه واسه خودش تواتاقش میز کامپیوتر شیک و بزرگی داره ….مشغول درس خوندن واسه امتحان فردا میشم…سرمو که بلند میکنم ساعت، یازده رو نشون میده ..گوشی رو چک میکنم …هنوزجوابی نداده
شامم رو گرم میکنم و با اینکه از تنها غذا خوردن متنفرم اما حریف گرسنگی نمیشم …شامم رو تو تنهایی و غربت میخورم و سعی میکنم برای هزارمین بار یاد دروغی که به معصوم جون گفتم نیوفتم…بغضمو با چند لیوان آب فرو میدم و میشینم پای درس و مشقم.
ساعت دوازده شبه…درسمو خوندم و برای امتحان فردا آماده ام … چراغ ها رو خاموش میکنم و با نور کمـ ـرنگ شمع های روی میز ناهار خوری یه فضای شاعرانه و رویایی ترتیب میدم و برای تسکین درون ناآرومم شروع میکنم نوشتن…بی هدف هر چی تو ذهنم میاد رو کاغذ میارم….
تو عالم رویا و خیال غوطه ورم که صدای چرخیدن کلید تو قفل در منو از تو رویا میکشه بیرون…موقع ورودم به خونه ، محض احتیاط در رو از داخل قفل کرده بودم و حالاهر کی اون بیرون بود نمی تونست در رو وا کنه و بیاد داخل…
میرم و با ترس از چشمی نگاه به بیرون میندازم …با دیدن چهره روزبه زنجیر در رو میندازم و در رو واسش وا میکنم…فقط خدا میدونه اون لحظه چه حال وحشتناکی دارم و چقدر به خودم بد و بیراه میگم که خودمو وارد این بازی کردم…حسم دقیقا حس شکاریه که با پای خودش رفته وسط دام شکارچیش نشسته …قلـ ـبم مثل قلب یه گنجشک ترسیده به سیـ ـنه میکوبه….همش دارم خدا خدا میکنم که این شب جهنمی به خیر بگذره و هی به خودم دلداری میدم که فقط یه امشب بگذره فردا به یه بهانه ای از این خونه میرم…
لب تر میکنم و از زن های سریال های تلویزیونی تقلید میکنم
-سلام…خسته نباشی
سلام بی جون و خسته ای تحویلم میده …
بارها دیدم که اون زن ها کیف شوهراشون رو میگیرن..منم ناشیانه تقلید میکنم
برای گرفتن کیفش دستمو دراز میکنم..مکث میکنه وبعد با تردید کیفو میده دستم
کتش رو به رخت آویز دم در آویزون میکنه و صندلشو میپوشه…
قلـ ـبم هنوز مثل قلب یه گنجشک ترسیده به سینه میکوبه…

 

روزبه :

با کیفم چند قدم راه میره و بعد بلاتکلیف میمونه که باید باهاش چیکار کنه و کجا بگذاره ..میفهمم که قبل از اینکه من بیام متوجه قفل بودن در اتاقم شده بوده …
حالا که دخترک پشت به من وایساده فرصتی دارم که نگاهی بهش بندازم… تونیک آستین سه ربع خاکستری و ساپورت طرح جین سورمه ای پوشیده و موهاشو پشت سر بسته…
یهو برمیگرده سمتم و نگاهمو غافلگیر میکنه
-شام خوردی؟
فورا نگاهمو از نگاهش میدزدم
-آره
سعی میکنه دلخوریشو مخفی کنه .میگه
-پیاممو ندیدی؟
دیده بودم…اما بهش اهمیت نداده بودم چون شک نداشتم اون شام واسه من فرستاده نشده!… اونقدری معصوم خانوم رو میشناسمش که بدونم محاله اجازه بده روشنا شب خونه من بمونه !…سکوتمو که میبینه توضیح میده
-تو پیام گفته بودم که معصوم واست شام فرستاده!
دلم میخوام ببینم چه دروغی واسه معصوم سوار کرده..با تعجب میپرسم
-بهش گفتی داری میای پیش من و گذاشت که بیای؟!
دیگه نمی تونه ناراحتیشو مخفی کنه…صداش محسوس می لرزه
-نه…بهش دروغ گفتم …گفتم تا آخر امتحان ها میرم خوابگاه پیش بچه ها .
از حالت مضطرب چهره اش میفهمم که این دروغ گفتن به این سادگی ها که میگه نبوده و واسش گرون تموم شده
میرم تو آشپزخونه و یه لیوان آب خنک از یخچال میگیرم … روزبهِ بیرحمِ درونم، دست میزاره رو نقطه ضعف دخترک
-پس بالاخره تونستی به اون پیرزن بیچاره دروغ بگی!
با این حرف دلشو میسوزونم و خودمو به یه جرعه آب خنک مهمون میکنم
سرشو میندازه زیر …میتونم حجم بغض های انباشته شده تو گلوشو ببینم… ابرهای متراکمی که هر لحظه بیشتر و بیشتر روی هم فشار میارن…
امشب به اندازه کافی تلخ هستم که اعصاب دیدن گریه هاشو نداشته باشم…به روزبه خشمگین درونم نهیب میزنم که دیگه برای امشب کافیه..بس کن!
روشنا با صدایی ضعیف میگه
-من فردا صبح باید برم سر جلسه امتحان…با من کاری نداری؟
اما روزبه خشمگین درونم بس نمیکنه…شهره رو دیده و آتش کینه اش امشب شعله وره
-امشب شام پیش مامان جونت بودم…سلام ویژه بهت رسوند
ترس فلج کننده ، جانشین خَلَف بغض هاش میشه…وحشت زده میپرسه
-درباره این خونه و من که چیزی بهش نگفتی؟!
میتونم قسم بخورم بیشتر نگران اینه که خاطر عزیز مامان جونش مکدر بشه تا برباد رفتن آبرو و حیثیت و آینده خودش!
باقیمونده آب لیوان رو یه نفس سرمیکشم … شاید خنکی آب آتش درونمو سرد کنه اما زهی خیال باطل!
کینه ام رو میریزم تو واژه ها و کلمه کلمه به خوردش میدم
-نه …اونطوری که تفریح خوبی نیست…کاری میکنم شهره خانوم با پای برهـ ـنه تا دراین خونه بدوه و با دیدنت اینجا جون به لب بشه
خشمشو سر لب های بیچاره اش خالی میکنه … سرخی خونی که از لب هاش جوشیده روی سفیدی دندون هاش لکه میندازه … جوابش باز هم سکوت و صبوریه.

***
روزبه:

نور شمع های روی میزناهار خوری توجهم رو جلب میکنه…از غفلتش استفاده میکنم و میرم سروقت نوشته هاش
-اینا چیه؟ تقلب نوشتی؟
میدوه سمتم و با جیغ میگه
-نه…به اون دست نزن
واکنشش اونقدر سریع و آنیه که خیلی زود دستگیرم میشه که این نوشته ها ،هر چی که هست ، یه نقطه ضعفه!…یه نقطه ضعف که میشه برای آزار دادن اون دختر ازش بهره برد.درست مثل نقطه ضعفی که اونروز توی مرکزخرید دستم داد…اونروز هم وقتی فهمیده بودم که تا چه حد روی دیده شدن جسمش حساسه از این حساسیتش سوء استفاده کردم و مجبورش کردم چند دست لباس نصفه نیمه واسه من پرو کنه.البته بگذریم از اینکه نمیخواستم اون همه زیادی روی کنم که به اون حال بیفته!
کاغذ رو فورا برمیدارم و با بدجنسـ ـی میگم
-مگه چیه که اینقدر واست باارزشه؟
التماسم میکنه
-بده به من …خواهش میکنم…
با اون اختلاف قد بیست سانتی که از اون دختر دارم خیلی راحت با بالا گرفتن کاغذ، دسترسیشو به نوشته هاش محال میکنم و روی حساسیتش پافشاری!
-خب بزار ببینیم چی نوشتی
صداش میلرزه
-خوشم نمیاد یه مرد نوشته هامو بخونه!
شاخک هام میجنبه…
-چرا؟… نکنه چیزهای ناجور مینویسی؟
چشم هاش از اشک برق میزنه…بیشتر و بیشتر تحریک میشم بفهمم تو اون کاغذ چی نوشته…صداش اونقدر می لرزه که شک ندارم الانه که زار بزنه..ملتمسانه میگه
– اینا رو واسه دل خودم نوشتم دلم نمیخواد یه غریبه بخوندش

 

روشنا:

ملتمسانه میگم
– اینا رو واسه دل خودم نوشتم دلم نمیخواد یه غریبه بخوندش
دستمو که پی نوشته ها بالا بردمو بیرحمانه پس میزنه و شروع میکنه خوندن.. یه خط که میخونه با تعجب میگه
-خب این که شبیه یه قصه ی قدیمیه…کجاش محرمانه اس؟ نکنه کد شده نوشتی؟
دیگه حال خودمو نمیفهمم … میرم جلو تر و سینه به سینه اش میشم و با یه حرکت سریع کاغذ رو از تو دستش میقاپم… اما کاغذ از همون قسمتی که تو دستای اونه پاره میشه…
وقتی میبینه تا این حد برافروخته و عصبی شدم کوتاه میاد و دو تیکه ی کاغذو میگیره سمتم و فورا خودشو تبرئه میکنه
– تقصیر خودت بود که اینطوری شد!
چنان براق میشم* که برای اولین بار از کرده اش پشیمون میشه ….. نوشته ام رو جلوی چشمش ریز ریز میکنم و اون یه مشت کاغذ پاره رو محکم میکوبم به سینه اش … کتاب و جزومو سریع میزنم زیر بغل و فورا از جلوی چشمش دور میشم و به اتاقم پناه میبرم.

به درِ بسته ی اتاقم تکیه میدم …خودم هم باورم نمیشه جرات کردم و اینقدر تند واکنش نشون دادم …
آخه فکر کرده کیه که هر کاری دلش خواست با من میکنه؟ به چه حقی برداشت نوشته امو خوند و مسخره ام کرد؟
هی اشکم میچکه ،هی پاک میکنم هی میچکه هی پاک میکنم….گریه ام یه دلیل معلوم نداره!… شاید از اینه که دوست نداشتم اون مرد نوشته امو بخونه و مسخره ام کنه … شایدم بخاطر دروغیه که امشب به معصوم جون گفتم …شایدم برای نمازهای صبحیه که چند وقته که هر روز داره قضا میشه و مطمئنم که بی علت نیست! …
نمیدونم…انگار حالم از خیلی وقت پیش بد بوده ..انگار به اندازه تمام رنج هایی که برای نوشتن این قصه سرنوشت متحمل شدم ،اشک واسه ریختن دارم و به اندازه تمام رنج هایی که تا پایان قصه باید تحمل کنم نگرانی دارم…
انگار خیلی وقته که دلم گریه میخواسته و من مدام بهش کم محلی کرده بودم … اتفاق امشب بهانه ای شده برای باریدن و سبک شدن.
اونشب گوشه دفتر خاطراتم نوشتم:
” خیال میکردم دوره شهریارها و شهرزادها به پایان رسیده …شهریار من بی شک هر شب با خیال کشتن من به خواب خواهد رفت و هر روز را با همین رویا شب خواهد کرد…”

***

راوی:
یاد و خاطره عسلی های اشک آلود خواب از چشم هایش مرد گرفته بود…پوفی کرد … ملحفه رو کنار زد و در جایش نشست
کلافه دندان هایش را روی هم فشرد و با حرکت عصبی دست ها، موهایش را پریشان کرد..
یاد حرف مادرش افتاد که همیشه میگفت “وقتی بی خواب میشی برای خوبیدن زور نزن ..پاشو یه لیوان آب بخور یه قدم بزن بعد برگرد سر جات”
همیشه حرف مادرش را خوب گوش میکرد ….
تکمه آباژور را زد و از تخت پایین آمد … از اتاق بیرون زد و مسیرآشپزخونه را پیمود..چند لحظه بعد، لیوان آب به دست ،مسیر رفته را بازگشت… حین رد شدن از سالن جایی بین میز ناهار خوری و مبل های شیری رنگ سالن، سپیدی جسمی در تاریکی فضا برق زد و توجهش را جلب کرد…. چشم هایش را به هم زد و دقیق تر شد…
سفیدی خرده کاغذ ها بود که درتاریکی سالن برق میزد و خاطره چند ساعت قبل را پیش چشمانش تداعی میکرد.
بی هیچ ذهنیتی نشست و خرده کاغذ ها را دانه به دانه جمع کرد و کف دستش گذاشت با همان ذهن خالی، خرده هایی از آنچه به دیگری تعلق داشت را به حریم اتاقش راه داد…بی آنکه به آغاز دگردیسی جدید واقف باشد به آن تن داد!
خرده کاغذ ها را با احتیاط روی میز کنار هم چید و بی آنکه بداند چرا، شروع کرد به چیدن تکه های پازل کنار هم…حل این معمای جذاب ساعتی از وقت پرارزشش را گرفت و حتی خسته اش هم کرد…آنقدر خسته که فراموشش شد لیوان آب آورده را محض خوردن قرص های خواب شبانه اش آورده بوده!…
تکه کاغذ سفیدی برداشت و سطحش را با چسب ماتیکی آغشته کرد و تکه های پازلش را با احتیاط روی صفحه چسباند ..پازل قصه ی روشنا نیم کمی بعد بالاخره کامل شد…سطح کار را فوت کرد و از چسبیدن کاغذها مطمئن شد….با هنری که به خرج داده بود میتوانست باقیمانده شب را با وجدانش راحت بخوابد.

صفحه را پیش رویش گرفت و نوشته را از سر خواند
” دخترک رویای بلندی داشت…..روزی که بر راهی میگذشت مورد حمله غارتگران قرار گرفت و اندک مطاعش که آبرویش بود به خطر افتاد
… بزرگ زاده ای به یاری دخترک شتافت و آبرویش را حفظ کرد..دخترک یک دل نه صد دل عاشق آن پاک نهاد شد.”
روزبه به این اندیشید که چقدر میخواهد که ادامه آن قصه را هم بخواند.
چیدن قطعات پازل خسته اش کرده بود…به تخت برگشت…دستش را بالش سر کرد و به سایه های افتاده بر سقف اتاقش خیره ماند و بی اختیار لابه لای اتفاقات آنشب به دنبال علت گریه دخترک گشت…
علت و معلول ها را جفت هم چید … تحلیل کرد و تحلیل کرد اما هیچ جوابی دستگیرش نشد…تا چه حد مسیر کشف افکار زنانه سخت و ناهموار بود.
دست دراز کرد و با اعتماد به حس لامسه، روی میز کامپیوتر به دنبال موبایلش گشت… نوک انگشتش که به گوشی خورد، چنگ انداخت و آن را برداشت ..اختلاف ساعت چند ساعته تهران و لندن را مد نظر قرار داد و بعد شماره مژده،دوست چندین و چند ساله اش را گرفت …صدای گرم و مهربان مژده بیشتر از هر وقت دیگر دل روزبه را برای دیدار با او و شوهرش کیا، که بهترین دوستان سال های اخیرش در لندن بودند تنگ کرد…بعد از حال و احوال و شوخی های همیشگی این مژده بود که با خبر آمدن قریب الوقوعشان به ایران، روزبه را غافلگیر کرد
لبخند شادی هنوز روی لب های روزبه بود که مژده پرسید
-حالا تو بگو…چه خبر مهمی واسمون داری که این وقت شب زنگ زدی…تهران باید ساعت از دو نیمه شب گذشته باشه!
روزبه کمی این پا آن پا کرد و بعد دل به دریا زد و گفت
-خب…فقط یه سوال ازت داشتم
-گوشم با توِ روزبه جان ..بگو..
روزبه همان لحظه از زنگ زدن پشیمان شد اما دیگر چاره ای نبود جز اینکه سوالش را از نزدیک ترین دوست مونثش بپرسد
-راستش با یه نفر که زیر دستمه بحثم شده…میخواستم بهم بگی علت رفتارش چی بوده؟
-خب…اگه اشتباه نکنم طرف باید یه زن باشه که زنگ زدی از من درباره اش میپرسی؟
روزبه به طعنه گفت
-خب …خیلی شبیه به زن ها نیست اما خب از جنس مونثه!
مژده از شوخی روزبه به خنده افتاد و گفت
-تو که لقب سه ثانیه ای رو یدک میکشی عجیبه که حریف این یکی نشدی و هنوز ضربه فنیش نکردی؟
خندید …تلخ و به مژده نگفت که روشنا با تمام دخترهای دنیا فرق دارد …آن دختر کسی است که حتی اگر آخرین دختر روی زمین هم باشد او حتی نگاهش هم نخواهد کرد !
جواب مژده را با همان خنده ی کوتاهِ سرسری داده بود…توضیح داد
-دختره اهل نوشتنه …. امشب وقتی نوشته اش رو برداشتم و خوندم خیلی از دستم عصبانی شد و حتی تا پای گریه کردن هم پیش رفت
مژده که رگ خواب روزبه را میدانست محض دلداری گفت
-آخ آخ…تو هم که رئوف القلبی و تاب دیدن اشک مونث جماعت رو نداری !
روزبه کف دستش را روی ته ریش های یک روزه اش کشید و با صدایی خسته گفت
-اصلا نمیفهمم چرا اینطوری واکنش نشون داد!
مژده که مسئله را برای روزبه جدی میدید کمی فکر کرد و گفت
-من دقیق نمی تونم بگم علت عصبانیتش چی بوده اما یکی از این چیزهایی که میگم میتونه باشه … نویسنده ها رو نوشته هاشون تعصب دارن … شاید تصادفی کاری کردی که ارزش نوشته اشو زیر سوال برده …شایدم چون یه نوشته ی شخصی بوده دلش نمیخواسته تو که یه غریبه ای اونو بخونه
-خب حالا باید چیکار کنم
-خب ساده اس …بهش احساس ارزشمند بودن بده..به خودش …به نوشته اش…اینطوری به احتمال زیاد کدورت ها برطرف میشه
روزبه بعد از شنیدن صحبت های مژده با دقت به حرف های او فکر کرد و بعد بلند بلند فکر هایش را بر زبان آورد
-آره …همینه …اون دختر فکر کرده کارش از نظر من کار عبثیه … حس کرده مسخره اش کردم…اما من که منظورم این نبود!
مژده تک خنده ای کرد و گفت
-برو پسر خوب…برو بخواب که تا صبح چیزی نمونده…
-اوکی…به زودی میبینمت مژده جان…به کیا سلام برسون…دلم واستون خیلی تنگ شده اومدین ایران حتما خبرم کنید .
-ما هم دلتنگتیم…خیلی جات خالیه اینجا..تو که رفتی و برنگشتی ما هم هوایی شدیم بیایم ایران و باربکیو های آخر هفته رو اونجا با هم بزنیم تو رگ.
روزبه قاه قاه خندید و گفت
-ای کلک ..پس بگو دلتون واسه کباب هام تنگ شده نه خودم
-هم واسه خودت هم واسه اون عشقولیا
دقایقی بعد وقتی تماس رو قطع کرد هنوز لبخند شیرینی روی لب هاش بود و به این سخن معروف شکسپیر فکر میکرد که “دوست واقعی کسی است که دست تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند” گر چه یادش نمی آمد این سخن از که بود و کجا خوانده بود اما کاملا درباره دوستانش صدق میکرد
از تخت پایین امد و پشت میز کامپیوترش نشست

 

روشنا:

صبح وقتی از اتاقم زده بودم بیرون روزبه رو ندیده بودم..نمیدونم زودتر از من رفته بود سرکار یا اینکه خواب مونده بود…استرس امتحان داشتم و ترجیح دادم سر صبحی، چشمم تو چشمش نیوفته و دوباره اعصاب خوردی پیش نیاد…دزدانه از خونه اومده بودم بیرون و سریع خودمو به دانشکده رسونده بودم.
سر جلسه امتحان هر چی بلد بودم و نبودمو روی کاغذ آورده بودم و از امتحانی که داده بودم راضی نبودم…منی که در اکثر مقاطع تحصیلی شاگرد خوبی بودم، اصلا عادت نداشتم اینطوری گند بزنم به برگه و بیام بیرون…اما خب ، با اتفاقات اخیری که واسم افتاده همین که با پای خودم رفته بودم سر جلسه و اومده بودم بیرونم هم یه جورایی معجزه بود!
وقتی بعد از امتحان روی نیمکت های محوطه دانشگاه گوشیمو از کیفم کشیدم بیرون همش استرس داشتم که نکنه اون آقا عصبانیه زنگ زده باشه و بخاطر جوابگو نبودن بعدا بخواد بازخواستم کنه..وقتی نگاه کردم تماس های از دست رفته از شماره مامانم بود.
ظرف این مدت چندین بار من و مامان مخفیانه همدیگه رو دیده بودیم…مخفیانه،چون دلم نمخواد بخاطر من بین مامان و اردشیر اختلافی پیش بیاد..مامان از همون اولین دیدار اصرار داشته که ماجرای پیدا شدنمو به اردشیر بگه… من اصرار کردم که حالا زوده و بزار همینطور مخفیانه همو ببینیم و بهانه آوردم که بخاطر روزبه هم که شده بهتره فعلا به خونه اردشیر نیام و اسباب اختلاف بیشتر نشم!
مامان هم فعلا حرفمو قبول کرده اما گفته توی اولین فرصتی که مناسب دید، منو به شوهرش معرفی میکنه…آخ که چقدر این روزها روزهای پراسترسیه واسه من…یک عالمه رابطه این میونه که ممکنه هر آن با یه اشتباه من از هم بپاشه…رابطه مامان و اردشیر….رابطه روزبه و مامان من…رابطه روزبه و باباش…رابطه من و هر کدوم از این سه نفر…این روزها بیشتر از همیشه دلم میخواد مامانو بابت اینکه وارد زندگی پدر روزبه شده ملامت کنم … خیلی دلم میخواد برگردم به گذشته و نگذارم اون اتفاقی که باعث این همه رنج و کینه و جدایی شد اتفاق بیوفته اما دست من کوتاه و خرما بر نخیل… کار از کار گذشته…اونچه نباید، سال ها پیش اتفاق افتاده… این روزها بیشتر از هیشه میخوام که یه روز پا رو دلم بزارم و از مامان بپرسم آخه چرا؟ به چه قیمتی؟ چرا اینکارو کردی؟ …
نمیدونم … شاید حالا که روزبه رو جلوی روم میبینم بیشتر و بیشتر دارم مامانو تو ذهنم ملامت میکنم…وقتی میبینم یکی دیگه هم هست که مثل من آسیب دیده، بیشترعطش پرسیدن و دونستن جواب هامو دارم…بیشتر عطش ملامت کردن مامان و اردشیر رو دارم … تا به امروز چون فقط خودم توی این وصلت اشتباه آسیب دیده بودم دلم نمیومد اونها رو سرزنش کنم و تقصیر کار بدونمشون… اما از وقتی روزبه رو دیدم…از وقتی بخشی از دردهاشو فهمیدیم دلم برای اون مرد جوون که این همه تلخ شده کباب میشه ..دلم برای رهاکوچولوی درونم هم کباب میشه
نمیدونم چرا اینطوری شدم ؟ چرا دارم بعد از این همه سال به تو فکر میکنم؟…مگه چیزی عوض شده؟ مگه اتفاقی افتاده ؟ چرا دلم میخواد تو، رها کوچولوی درونم رو بیرون بکشم… بغلش کنم …نازش کنم و بهش بگم هفده ساله که گریه کردی و خودمو به کر بودن زدن! ..هیس!…ببین یکی دیگه هم مثل تو پیدا شده که مامنشو از دست داده…یکی دیگه هم مثل تو سیلی خورده از سرنوشت…یکی دیگه هم هست که دردش خود درد توِ…
حالا یه همزاد داری که اشک هاشو گریه نمیکنه !… واسه خودش چیزی نمیخواد!…همه دردش حق ضایع شده مامانشه!…همه سهم خواهیش، از ارثِ عشقیه که باید فقط به پای مامانش ریخته میشده و مامان تو غصبش کرده!… پس آروم بگیر رها کوچولو… آروم بگیر و انکار کن همه اونچیزی که میدونی و نباید بگی !..
من به روشنا بودنم ادامه میدم و ازت مراقبت میکنم …ازخود انکار شده ام ، از تو ، مراقبت میکنم…تو هم به رسم هفده سال صبرت باز هم صبر کن…باز هم لب وا نکن … شاید یه روزی بیاد که بتونم از انکار کردنت دست بردارم…بتونم اجازه بدم منِ رنج کشیده درونم ، رهای سرکوب شده، روشنای حامی رو مرخص کنه و خودش اعلام هویت کنه ..اونروز من دوباره میشم خود واقعیم..خود “رها” نه باز هم “روشنا”…
شایدم یه روز بیاد که دستی به سمتت دراز بشه .دستی که بشه بهش اعتماد کرد ..دستی که مثل دست هایی که تا به امروز گرفتی همون اول راه رهات نکنه…شاید بتونی اون دست ها رو محکم بگیری و بدون نگرانی از دوباره ترد شدن، از درونم بیای بیرون…دوباره نفس بکشی…دوباره “رها” بشی و بدرخشی!
آخ که دلم لک زده برای خودم بودن…برای دوباره “رها” شدن .

 

روشنا:

مامان ماشینشو جلوی پام نگه میداره ..فورا پیاده میشه و محکم میکشدم تو بغل…دست هام دو طرف بازوش آویزون مونده…دلخورم…از خیلی چیزها…
روزهایی که برای داشتن آغوش گرمش له له میزدم کنارم نبود…
مهمونم میکنه به یه ناهار دونفره توی یه رستوران دنج و زیبا …
چقدر خالیم بعد از اون همه شور و اشتیاق واسه دیدنش!..چقدر پرم از تردید و ابهام!…چقدر مرددم …چقدر سنگینم…
با غذا بازی بازی میکنم…اشتهام چرا کور شده؟
نگاهش میکنم …حواسش به من نیست…این همه سال چی؟ حواسش به من بوده؟ نکنه از پیدا کردنم خوشحال نیست؟…نکنه روزبه با پیدا کردن من، اونو انداخته تو یه عمل انجام شده…نکنه از سر اجبار داره واسم مادری میکنه
پوفی میکنم و این همه فکر منفی رو دور میریزم…آخه کدوم مادریه که جگر گوشه اشو دوس نداشته باشه و از دیدنش خوشحال نشه؟!…شیطون رو لعنت میکنم …
نگران نگاهم میکنه و میگه
-چرا غذاتو نمیخوری عزیز دلم؟ خدای من …نکنه هنوزم ته چین دوست نداری؟
مامان یادته ؟ یادته رها کوچولوت ته چین دوست نداشت؟ پس حتما یادته که روشنا عاشق ته چین بود…آخه روشنا همیشه کنارت بود…مثل رها ولش نکردی بین دو تا مریض که همبازیش خاله عقب افتاده اش باشه و پرستار مادربزرگ هفتاده و چند سالش بشه… مامان…به نظرت اون بچه زیادی کتک نمیخورد؟ زیادی رنج نمیکشید ؟
مامان حتما تو هم نمیدونی اما اون بچه خیلی گریه میکرد… هیشکی نمیدید، اما لالایی هر شبش گریه هاش بود…پس حتما اینم نمیدونی که اون بچه یه شب دیگه واقعا کم آورد…نتونست تحمل کنه …. همون شبی که دندون هاش شکست و مجبور شد که پیرهنشو دربیاره و خونابه های کف سالن رو با پیرهنش پاک کنه … همون شب دیگه خواست نباشه … من به دادش رسیدم …اومدم و ازش مراقبت کردم …
الان هفده ساله من روشنام…
حتما تو هم نمیدونی که من رها رو تو دلم چال کردم …علایقشم همونجا چال شده … درست جفت دردهایی که واسه اون دختر بچه ی شش ساله زیادی بزرگ بود…همون دردهایی که موجب شد کم بیاره … الان هفده ساله که من دارم ازش مراقبت میکنم
اما چه خوب شد که الان از علایقم گفتی…معلومه واست مهم بوده که هنوزم تو ذهنت مونده..پس همه این سال ها به من و خواهرم فکر میکردی
لبخند غمگینی میزنم و به نگاه منتظرش جواب میدم
-نه مامان…حالا خیلی وقته که دیگه ته چین دوست دارم…
دستشو دراز میکنه سمتم .. دستاش که رو گونه امه نه گرمه نه سرد…ناخن های مانیکور شده اش پوستمو قلقلک میده
-چقدر خوب بزرگ شدی عزیزم
با علاقه نگاش میکنم…لبخند میزنم ..لبخند میزنه…
یهو انگار یاد مورد مهمی میوفته …با دستمال رد غذا رو سریع از دور لب های بنفش رنگش پاک میکنه…نگران رژشم …رژ خوش رنگش کمرنگ شده…واسش مهم نیس…حتما رژ لبش همراهشه…حتما میتونه هر موقع صلاح دید دوباره تجدیدش کنه و مخمل بنفشی بسازه که باز هم بدرخشه …
جدی میشه…اونقدر جدی که خنده با لبهاش قهر میکنه…سراپا گوش میشم…میدونم که میخواد چیز مهمی بگه
-اردشیر به مناسبت بازگشت روزبه یه مهمونی مفصل میخواد بگیره…
نگاهم میره پی چروک های ریز کنار چشماش…همون چروک هایی که وقتی تاکیدی حرف میزنه از هم باز میشن و فکرمیکنی دیگه اصل نستن…ابروهای تتو شده اش تو بالاترین جای ممکن قرار گرفته .. نوکشون تا نزدیک های خط اخم پیشونیش امتداد پیدا کرده…چی میخواد بهم بگه که این همه جدی شده!
-توی اون مهمونی خیلی ها دعوتن….از دوست و آشنا گرفته تا فامیل های دورو نزدیک اردشیر …
خب.. مامان این ها رو واسه چی به من میگه ؟
وقتی میبینه گیج دارم نگاهش میکنم دیگه لقمه رو دور سرش تاب نمیده … لقمه رو میگیره میزاره تو دهنم
-من نگرانم که اون پسره یه نقشه ای واسمون داشته باشه …
نکنه منظورش از اون پسره یعنی روزبه؟ چرا مامان هم با لقب و کنایه اسمشو میاره؟ نقشه ؟ نقشه رو مگه دشمن آدم واسش نمیکشه؟ ان یعنی روزبه دشمنمونه و دیگه پسر خونده اش یا پسر اردشیر نیست؟ مغزم تند تند جزییاتو میگیره و هی تحلیل میکنه…
چرا حس میکنم لحن مامان هم رنگ و بوی جنگ گرفته؟ آب دهنمو قورت میدم…جزییات اونقدر زیادن که مغزم اون کلیت مهمی که مامان داره سعی میکنه حالیم کنه رو درک نمیکنه
ابروهاش حالا تا جای ممکن بالا رفتن …چرو ک های ریز چشمش کاملا محو شدن…چشم های قهوه ایش گرد و ترسناک شدن …همه اجزای صورتش دارن علایم ترس و خطر رو به مغزم مخابره میکنن…بالاخره اونچه برای گفتنش همه اجزای چهره اش درگیر کرده رو با لحنی جدی و تاکیدی به زبان میاره
-به هیچ وجه حاضر نشو توی اون مهمونی همراهیش کنی..باشه عزیزم؟

 

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن