رمان آخرین سرو پارت ۳۴

رمان آخرین سرو پارت ۳۴

19 آذر 97

برای بخشش بی حدش سخاوت بی اندازه اش پر پر شدم !گفتم : _ نه معامله باید حلال باشه ؛یا قبول کن یا نه. حرفی نزد، انگار معامله را پذیرفته بود. بلند شدم و کیفم را باز و آنچه را که وعده کرده بودم را برداشته و به او دادم.طفلی طوری رفتار می کرد انگار آنچه را که می دید...

رمان عروس استاد پارت ۱۰

رمان عروس استاد پارت ۱۰

19 آذر 97

نگاهی از پنجره به بیرون انداختم،ماشینش که از در حیاط بیرون رفت فوری پرده رو انداختم و برای میلاد پیام فرستادم: رفت،تو کجایی؟ طولی نکشید که زنگ زد،فوری جواب دادم که گفت دیدمش،یه کم بگذره در و بزن بیام تو ببینم خدمتکاری چیزی که ندارین؟اون دختره هووت چی؟ کسی نیست من تنهام اونم از دیشب نیست فکر کنم خونه ی...

رمان آخرین سرو پارت ۳۳

رمان آخرین سرو پارت ۳۳

18 آذر 97

ياحق دستم را كه بلند کردم؛ اتومبیلی بلافاصله توقف کرد… چرا نشانی خانه را دادم؟ چرا به این زودی فراموش کرده بودم درد بی خانمانی ام را ؟! بر حسب عادت بود یا دلبستگی که هنوز مرا به آن سو و به آن نقطه از شهرم می کشاند، نمی دانم! نقطه ای که روزگاری نه چندان دور ماوایم بود، خانه...

رمان آخرین سرو پارت ۳۲

رمان آخرین سرو پارت ۳۲

15 آذر 97

    نگاه خسته ام از همان جا ،میان تختی که تن خیسم را میانش رهانیده بودم غريبانه حول اتاقی که خالی از او بود می چرخید و نبودنش را فریاد می کشید. آخرین نگاهم را به صفحه ی گوشی که شارژش هر لحظه رو به اتمام بود انداختم؛ انگار چشمک می زد و می گفت : – بلند شو...

رمان آخرین سرو پارت ۳۱

رمان آخرین سرو پارت ۳۱

14 آذر 97

  دو فرشته ، یکی سپید پوش و دیگری با جامه ی بلند و سیاهش بر روی شانه هایم سالیانی بود که جا خوش کرده بودند. درست به خاطر دارم ؛نه ساله بودم ،مامان برای جشن تکلیف مدرسه برایم یک چادر سفید قشنگ دوخت. بعد به آمنه سپرد ؛او هم دور تا دورش را با نوار توری آراست .چند شکوفه...

رمان عروس استاد پارت ۹

رمان عروس استاد پارت ۹

14 آذر 97

با ترس و لرز رفتنش و نگاه کردم،فاتحه ت خوندست هانا.این بار رسما اعدامت می کنه. چشم غره ی وحشتناکی به پسره رفتم و از کافه بیرون زدم. آرمین توی ماشینش نشسته بود،با هزار نذر و نیاز سوار شدم،هنوز در رو نبسته بودم که پاش و روی پدال گاز فشار داد و ماشین از جاش کنده شد. حتی جرئت نکردم...

رمان آخرین سرو پارت ۳۰

رمان آخرین سرو پارت ۳۰

13 آذر 97

    اصرار کرد غذا بخورم، ولی آن روز آن قدر دلشوره داشتم که محال بود حتی یک لقمه از گلویم پایین برود! هر چه به زمان بازگشتم نزدیک تر می شدم آماج دلهره و نگرانی هایم بیشتر فزونی می گرفت.ناچار گفتم: – عزیزم اگه ناراحت نمی شی من برم دیگه، می دونی صبح که می اومدم طفلی آمنه خیلی...

رمان پناهم باش پارت ۲۲

رمان پناهم باش پارت ۲۲

13 آذر 97

    دوباره بهش نگاه كردم. دستهام ناخودآگاه مشت شد.احساس مى كردم يكم ديگه فشارش بدم، گوشي رو خرد ميكنم. __ اين شماره اميره؟! مكثى كرد و بعد آروم گفت: بله! __شماره ى تو رو داشت؟! باز هم مكث كرد: وقتى زنگ زد حتما داشت! دوباره وارد كانتكت شدم و مدت مكالمه اشون رو چك كردم. پنج دقيقه!!! يعنى چى...

رمان عروس استاد پارت ۸

رمان عروس استاد پارت ۸

13 آذر 97

  نگاهم رو از ستاره گرفتم… همه یه جوری نگاهم می کردن انگار دیوونم.یکی یکی هم بعد از گفتن به خیر گذشت به اتاقاشون رفتن تا بخوابن.. ترانه هم خمیازه ای کشید و گفت _فکر کنم منم خیلی خوابم میاد،با اجازتون منم برم بخوابم. استادآریا با لبخند گفت _برو عزیزم. ترانه هم رفت… استاد اشاره ای به مبل کرد و...

رمان آخرین سرو پارت ۲۹

رمان آخرین سرو پارت ۲۹

12 آذر 97

  این طرز ساکت بودن ، حرف نزدن و يك گوشه کز كردن و هزار مرتبه آه کشیدن مامان حتما دلیلی داشت ! آن هم دلیلی قاطع که باعث می شد کمتر بامن حرف بزند ،از زیر جواب سوال هایم طفره برود ،اصلا نگاهم نکند یک طوری که انگار نیستم ، وجود ندارم! آمنه هم کم و بیش متوجه ی...