رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۳۴

از یه جایی به بعد به یلدا گفتم که خسته ام و جون همراهی کردنشو ندارم….البته باید اعتراف کنم که…
رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۳۳

یلدا رو کرد سمتم و گفت: -عه کجا کجا…..!؟؟؟ اینهمه آشپزی کردیم غذاهای جور واجور درست کردیم حالا نمیخوای بمونی!؟‌؟؟…
رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت ۶

    نیم ساعت راجب مهریه و شیربها و حق و حقوق و شرط های بابام حرف زدیم . حتی…
رمان عروس استاد

رمان عروس استاد پارت ۴۱

* * * با استرس سرکی کشیدم. هیچ صدایی نمیومد… اومدم آرمین و نجات بدم مهردادم گم و گور شد.…
رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۳۲

سرمو بالا گرفتمو چیزیو گفتم که به زبون آوردنش سخت و تلخ بود: -میتونی با من بهم بزنی…. دستشو بالا…
دسته‌بندی نشده

سایت جدیدمون

دوستان لطفا به سایت جدیدمون سر بزنید http://romandoni.ir
رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۳۱

با خاله رفتیم خرید میوه و بعد برگشتیم….البته همراه با بهزاد…کلا فکر کنم تو زندگیش هی۰وقت تا به این اندازه…
رمان عروس استاد

رمان عروس استاد پارت ۴۰

  نگام و ازش دزدیدم و گفتم _نه…یعنی…می‌خواستم دوش بگیرم حوله یادم رفت.اومدم حوله م و بردارم. سری تکون داد…
رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۳۰

خیلی با خودم کلنجار رفتم اما نتونستم در مورد پیام دادن به ایمان نتیجه ی مثبتی برسم. بزار یه بار…
رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت ۵

  یلدا پشت میزش نشست و من در اتاق رادو زدم . صداش از پشت در اومد : بیا تو…
بستن