رمان خان هوس باز پارت ۴

رمان خان هوس باز پارت ۴

01 بهم 97

  به اتاق برگشتم. دلم می خواست ساعت ها بهش خیره بشم. نشستم؛ دقیقا نقطه ی رو به روش. گاهی تکونی می خورد و موهاش پخش می شد توی صورتش. قاعدتا اگر بیدار بود، کلافه می شد. مقصر من بودم؛ تا وقتی که موهاش دوباره بلند می شدن، تقریبا از عذاب وجدان به مرز خفگی می رسیدم. نمی دونم چقدر...

رمان خان هوس باز پارت ۳

رمان خان هوس باز پارت ۳

30 دی 97

  چند لقمه ای به سختی خوردم. با هر بار فرو دادنش، انگار بند بند وجودم تکه تکه می شد. بعد از چند دقیقه، از جام بلند شدم و خواستم از اتاق بیرون برم، که با صدایی محکم گفت: -بشین بلافاصله همون جایی که ایستاده بودم، نشستم. آب دهنم رو فرو دادم و زل زدم بهش. سرش رو بالا آورد...

رمان عروس استاد پارت ۱۹

رمان عروس استاد پارت ۱۹

29 دی 97

      هلش دادم به عقب و عصبی غریدم _مریضی؟ دستش و کنار سرم روی ماشین گذاشت و گفت _اومدم برت گردونم. نفسم بند اومد…اما حرف بعدیش حالم رو بهم زد _اینی که امشب بهش پول دادم ار*ض*ام نمی کنه. خونم به جوش اومد دستم رو بالا بردم و با تمام توان توی صورتش کوبیدم. خودم هم از کارم...

رمان خان هوس باز پارت ۲

رمان خان هوس باز پارت ۲

29 دی 97

    شاید خنده دار به نظر می اومد. اما من چنین کاری رو از افراخان بعید نمی دونستم! عادت نداشتم به این شخصیتش، شخصیت مهربون و شاید شوخ طبعش. آروم روی زمین نشستم و پاهام رو توی شکمم جمع کردم و لب زدم: -وارش خانم کی برمیگرده؟ اخمی بین دو ابرو نشوند و چپ چپ نگاهم کرد. سرش رو...

رمان خان هوس باز پارت ۱

رمان خان هوس باز پارت ۱

28 دی 97

  «گلناز» گوشه ی اتاق کز کرده بودم. مامان، مدام اشک می ریخت و توی سرش می زد. این دیگه چه مصیبتی بود؟ خانواده ی کوچیک ما چطور می تونست این بدبختی بزرگ رو تحمل کنه؟ گلنار، رو بهم کرد و همونطور که چونه اش از بغض می لرزید گفت: -آبجی جان، حالا چی میشه؟ حتی اون هم متوجه شده...

رمان آخرین سرو پارت ۴۱

رمان آخرین سرو پارت ۴۱

27 دی 97

    چهار روز تمام در بی خبری مطلق باز با خود فکر می کردم که آیا این‌ منم‌ که هنوز زنده ام و هنوز هم می توانم‌ نفس بکشم؟!منی که هرگز تصور نمی کردم که بی سرو، بدون او حتی به اندازه ی دقیقه ای زنده باشم. بی سرو بودن یعنی یک مرگ تدریجی یک مردن عمیق که در...

رمان عروس استاد پارت ۱۸

رمان عروس استاد پارت ۱۸

26 دی 97

    با بوق دوم جواب داد: _به سلام…چه چیزی باعث شده شماره ی زیباتون روی گوشی بنده ی حقیر بیوفته؟ صدام رو صاف کردم و گفتم _خودت رو لوس نکن همین‌طوری زنگ زدم ببینم حالت چطوره. _توپ توپ خونه ی تو… یعنی خونه ی سابق تو دور هم جمعیم. پوزخندی زدم،باز هم به مرام این پسر که راستش رو...

رمان قصاص

رمان قصاص

25 دی 97

رمان قصاص  نویسنده : سارا گل    خلاصه: شاید برای همه پیش اومده باشه که میون روزمرگی ها ، جایی بین مشکلات کوچک و بزرگ اتفاقی رخ بده که حتی فکرش رو هم نمی کردی. یا خوب ، یا بد ! اتفاق خوب در آینده میشه یه خاطره ی خوب و برات یه لبخند روی لبت یادگار می ذاره ....

رمان پناهم باش پارت ۲۵

رمان پناهم باش پارت ۲۵

24 دی 97

    خسته از جنگ نابرابر كنار رويسام دراز كشيدم و اونو در آغوش گرفتم. تنها كارى كه مى تونستم در حق اون بكنم اين بود كه حداقل اونو راضى كنم. بوسه اى روى كتفش گذاشتم و سرمو تو گودى گردنش فرو بردم كه صداى در زدن اومد. رويسا فورى از جاش پريد و من به سمت در رفتم. مادر...

رمان آخرین سرو پارت ۴۰

رمان آخرین سرو پارت ۴۰

23 دی 97

  – سهیلا تو بهم بگو الان باید چیکار کنم؟ -صبر ماهی جونم، فقط صبر کن. – نمی تونم سهیلا.کاسه ی صبرم لبریز شده، پاهام تاول زد بسکه چند ساعت تموم, همینطوری تو همین یه گُله جا راه رفتم. اشكام هم دیگه تموم شده سهیلا،به خدا دارم می میرم! دارم دق می کنم! – به خدا توکل کن خواهرم، نا...